|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#451 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگردهو تا صبح پيداش نميشه! صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهءيكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهايزنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب روخونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست! نتيجهء اخلاقي: يادتونباشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند! |
|
|
|
|
|
#452 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
نوجواني بود كه هر روز صبح به ديدن استاد مي آمد و با اشتياق و اخلاص از محضر او استفاده مي كرد . يك روز استاد به نوجوان گفت : « چه چيز هر روز صبح زود تو را به اينجا مي آورد . در حالي كه ديگران در بستر خود خوابيده اند ؟ تو بسيار نوجوان هستي چرا خواب را بر خود حرام مي كني ؟ »
نوجوان در پاسخ گفت : « قربان يك روز مادرم از من خواست كه در آتش هيزم بريزم . وقتي اين كار را كردم متوجه شدم كه تركه هاي كوچك تر و نازك تر زودتر از هيزمهاي كلفت و پير مي سوزند . آنگاه به خود گفتم : « درست است كه من نوجواني بيش نيستم ، اما چه كسي مي داند كه مرگ زودتر به سراغ من كه كوچك تر از ديگران هستم نيايد . پس نبايد عمرم را در خواب بگذرانم و بايد حتي در نوجواني بيدار باشم ، قربان اين افكار مرا هر روز صبح زود به ديدار شما مي آورد » .
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#453 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
شبي ، پسري نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و يك برگه كاغذ را به او داد . مادر دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند . پسرش با خط بچه گانه نوشته بود : صورتحساب : كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار بيرون بردن سطل زباله 2 دلار نمره ي رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار جمع بدهي شما به من : 17 دلار مادر لحظه اي به چشمان منتظر پسر نگاهي كرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش اين عبارت را نوشت : بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و دعا كردم هيچ براي تمام زحماتي كه در اين سال ها كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازي هايت هيچ و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي عشق به تو هيچ است . وقتي كه پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد ، گفت : « مامان دوستت دارم » . آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا به طور كامل پرداخت شده ! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#454 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
وزي پدري ثروتمند ، پسر و خانواده اش را براي گردش به يك دهكده ي كوچك برد تا به پسرش نشان دهد مردم فقير و زحمتكش چگونه زندگي مي كنند. آنها يك روز و يك شب در مزرعه ي خانواده اي بسيار فقير زندگي كردند . زماني كه از مسافرت بر مي گشتند پدر از پسر پرسيد : سفر چگونه بود ؟ ـ پسر : خيلي خوب بود پدر
ـ پدر : آيا ديدي مردم فقير چگونه اند ؟ ـ پسر : بله . ـ پدر : و چه آموختي ؟ پسر پاسخ داد : آموختم ، ما در خانه يك سگ داريم و آنها ۴ تا . ما استخري داريم كه تنها در وسط حياط است و آنها مردابي دارند كه پاياني ندارد . ما در باغمان چراغ داريم و آنها ستاره ها را دارند . حياط ما تا حياط خانه رو به رو ادامه دارد و آنها تمام افق را دارند . زماني كه حرف پسر به پايان رسيد ، پدر ديگر نمي توانست حرفي بزند ، پسر با اين جمله به حرف هايش خاتمه داد . متشكرم پدر كه به من نشان دادي كه ما چقدر فقير و زحمتكش هستيم . |
|
|
|
|
|
#455 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() روزي او سه برادر زاده اش را فرا مي خواند : « من مشكلي دارم كه هر يك از شما قادر به حل آن به بهترين وجه ممكن باشد صاحب ثروت من خواهد شد . » سپس به هر يك از آن ها مقداري مساوي پول مي دهد و مي گويد : « با اين پول چيزي بخريد كه دفتر كار مرا كاملا پر كند . بيشتر از پولي هم كه بهتان داده ام نبايد خرج كنيد . در ضمن ، يادتان نرود كه تا غروب آفتاب برگرديد . » در تمام طول روز هر يك از برادر زاده ها به طور جداگانه مي كوشند تا بر طبق دستورات عموي خود عمل كنند . سرانجام ، عصر هر سه پيش عموي خود باز مي گردند . برادر زاده ي اولي چند كيسه ي بزرگ ، به درون دفتر كار عمويش هل مي دهد و محتويات آن را كه پر از اسفنج بود بيرون مي كشد . فضاي اتاق پس از خالي شدن همه ي كيسه ها پر مي شود . برادر زاده ي دومي پس از تميز شدن دفتر كار ، دسته دسته ، بادكنك هاي پر شده از گاز هليوم مي آورد و در دفتر كار قرار مي دهد ، به صورتي كه بهتر و بيشتر از اسفنج فضاي اتاق را پر ميكند . برادر زاده ي سومي ساكت و نااميد كناري مي ايستد ، عمويش رو به او كرده و مي پرسد : « خوب ، ببينم ، تو چه آوردي ؟ » برادر زاده ي سومي جواب مي دهد : « عمو ، من نصف پولي را كه به من داده بودي به خانواده اي دادم كه ديشب خانه اشان آتش گرفته بود . بعدش هم باقيمانده ي پول را به مركز حمايت از جواناني دادم كه در راه به آن برخوردم . با پول كمي كه برايم باقي مانده بود اين شمع و كبريت را خريدم .» برادر زاده ي سومي شمع را روشن كرد و نور درخشان آن همه ي اتاق را در بر مي گيرد . عموي پيرمرد و مهربان در مي يابد كه شريف ترين فرد خانواده اش در مقابلش ايستاده است . او اين برادر زاده را به خاطر استفاده بهتر از هديه ي خود ستايش و تمجيد مي كند و ورود او را به شركت تجاري خود خوش آمد مي گويد . |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#456 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() پسر كوچك در مزرعه اي دور دست زندگي مي كرد . هر روز صبح قبل از طلوع خورشيد از خواب بر مي خاست و تا شب به كارهاي سخت روزانه مشغول مي شد . هم زمان با طلوع خورشيد از نرده ها بالا مي رفت تا اندكي استراحت كند . در دور دست ها خانه اي با پنجره هاي طلايي همواره نظرش را جلب مي كرد و با خود فكر مي كرد ، چقدر زندگي در آن خانه با وسايل شيك و مدرني كه بايد داشته باشد ، لذت بخش و عالي خواهد بود . با خود مي گفت : « اگر آنها قادرند پنجره هاي خانه ي خود را از طلا بسازند پس ساير اسباب خانه حتما بسيار عالي خواهد بود . بالاخره يك روز به آنجا مي روم و از نزديك آن را مي بينم . » يك روز پدر به پسرش گفت : به جاي او كارها را انجام مي دهد و پسر مي تواند در خانه بماند . پسر هم فرصت را مناسب ديد ، غذايي برداشت و به طرف آن خانه و پنجره هاي طلايي رهسپار شد . راه بسيار طولاني تر از آن بود كه تصورش را كرده بود . بعد از ظهر بود كه به آن جا رسيد و با نزديك شدن به خانه فهميد كه از پنجره هاي طلايي خبري نيست و در عوض خانه اي رنگ و رو رفته و با نرده هاي شكسته ديد . به سمت در قديمي رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه اي هم سن و سال خودش در را گشود . از او سوال كرد : « آيا او خانه ي پنجره طلايي را ديده است يا خير ؟ » پسرك پاسخ مثبت داد و او را به سمت ايوان برد . در حالي كه آنجا مي نشستند ، نگاهي به عقب انداختند و در انتهاي همان مسيري كه طي كرده بود و هم زمان با غروب آفتاب بود ، خانه ي خودشان را ديد كه با پنجره هاي طلايي مي درخشيد . |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#457 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() راهب دقایقی تامل کرد و سپس گفت : « شربت تو را می توان درست کرد ، ولی مهمترین چیز لازم برای آن سبیل ببر زنده است . آن را برای من بیاور تا آنچه را می خواهی به تو بدهم . » یون اوک به خانه رفت . او درباره ی چگونگی بدست آوردن موی سبیل ببر خیلی فکر کرد . سپس در یکی از شبها ، زمانی که شوهرش خواب بود ، با یک ظرف برنج و سس گوشت در دست از خانه بیرون رفت . او به محلی در کوهستان رفت که معلوم بود ببر در آنجا زندگی می کند . در نقطه ی خیلی دور از غار محل زندگی ببر و ظرف غذا را نگاه داشت و ببر را صدا زد تا بیاید و بخورد ، ببر نیامد . یون اوک شب بعد دوباره رفت . این بار به غار کمی نزدیک تر شد و دوباره یک کاسه غذا عرضه کرد . او هرشب به کوه می رفت . هر بار از شب پیش چند قدم به غاز نزدیک تر میشد . کم کم ببر به دیدن او در آنجا عادت کرد . یون اوک شبی به اندازه ی یک پرتاب سنگ به غار نزدیک شد . این بار ببر چند قدم به سوی او آمد و توقف کرد . هر دو در نور ماه ایستاده بودند و یک دیگر را می نگریستند . شب بعد این کار دوباره تکرار شد و این بار آنها به قدری به یک دیگر نزدیک بودند که یون اوک توانست با صدایی نرم و ملتمسانه با ببر حرف بزند . شب بعد ، ببر پس از نگاه دقیق به چشمان یون اوک ، غذایی که یون اوک آورده بود را خورد. از آن به بعد ، وقتی که شبها یون اوک می آمد ، ببر را می دید که در آن کوره راه انتظارش را می کشد . وقتی که ببر غذایش را خورده بود ، یون اوک توانست با متانت سر او را با دستهایش مالش دهد . از شب نخستین ملاقاتش حدود 6 ماه گذشته بود که سرانجام شبی یون اوک بعد از نوازش سر آن حیوان به او گفت : « ببر عزیز ، حیوان سخاوتمند ، من یک موی سبیل تو را لازم دارم . از دست من عصبانی نشو .» و او یکی از موهای سبیل ببر را کند . صبح روز بعد ، درست وقتی که خورشید از کرانه ی دریا به آسمان بالا رفت ، یون اوک در خانه ی کوهستانی مرد راهب بود . او فریاد زد : « حکیم مشهور ! من آن را بدست آوردم ، من موی سبیل ببر را کندم ، اکنون شما می توانید شربت سحر آمیزی را که قول داده بودید درست کنید و بدین ترتیب شوهرم دوباره دوست داشتنی و خوب خواهد شد . » حکیم آن مو را گرفت و امتحان کرد و قانع شد که واقعا موی سبیل ببر است . او به جلو خم شد و آن را در آتشی که در اتاقش مشتعل بود انداخت . خانم جوان با نگرانی فریاد زد : « اوه ، آقا با آن چکار کردید ! » حکیم گفت : « به من بگو که آن مو را چگونه بدست آوردی ؟ » « با یک ظرف غذا ، من هرشب به کوه رفتم . شبهای اول در فاصله ی دوری ایستادم و هرشب کمی نزدیک تر شدم . وقتی اعتماد ببر را جلب کردم ، با نرمی و اشتیاق با او حرف زدم و به او فهماندم که فقط خوبی او را می خواهم . صبور بودم . هر شب برای او غذا بردم ، می دانستم که او نمی خورد ، ولی به کارم ادامه دادم . هیچ گاه به تندی با او حرف نزدم ، هیچ گاه او را سرزنش نکردم . سرانجام شبی او چند قدمی به سوی من آمد . پس از جلب اعتماد او بود که مویی از سبیلش کندم . » حکیم گفت : « اجازه بده بپرسم که آیا یک مرد از یک ببر شریر تر است ؟ آیا او به مهربانی و درک و فهم ، کمتر واکنش نشان می دهد ؟ اگر تو می توانی اعتماد یک حیوان وحشی و خون آشام را با مهربانی و ملایمت به دست آوری ، بی تردید می توانی همان کار را با شوهرت هم بکنی . » «یک داستان ملی کره » |
|
|
|
|
|
#458 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرزمين سبز آريا(جايي كه عشق به وطن را نشانم دادند)
ارسالها: 4,252
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,169
از ایشان 2,233 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
شيخ بهايي گفت دين اسلام فقط نماز و روضه است!به درد سياست نمي خورد! مردم مومن رياكار و دروغگويند! اين يك حكايت جعلي است! البته منظورم نيست كه شما جعل كرديد فقط مي گم كسي كه براي اولين بار اين رو نوشته يه نمه زيرك بوده! ![]() ----------------------------------------------------------------------------------------------------- شيطان و طناب هاي پاره شده روزي شيطان با با طناب هاي پاره اي كناري نشته بود و سرگرم بود! رهگذري رسيد و گفت اين تارها چيست؟ گفت اينها دام هاي من است ولي عده اي از مومنان از دامهاي من گريخته و آنها را پاره كردند! رهگذر گفت چه دامهاي پهن و بزرگي!چطور مي شود از دست اين ها در امان ماند؟ شيطان گفت اگر كمك كني تا اين تارها را ترميم دهم تا در گردن ديگران اندازم تو در امن خواهي بود. رهگذر قبول كرد و خواست شروع كند كه ظيطان پوزخندي موذيانه زد و گفت: اين را باش كه با اين طناب هاي پوسيده نيز به دام مي افتد! ![]()
__________________
ترقي اندر اين كشور محال است/كه در اين مملكت قحظ الرجال است خرابي از جنوب و از شمال است/بر اين مخلوق آزادي وبال است دريغ از راه دور و رنج بسيار... ![]() |
|
|
|
|
|
|
#459 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: شهر آفتاب
ارسالها: 646
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 317
از ایشان 171 بار سپاسگزاري شده است
|
نفیسه طوسی
ده داستانک زنجیره غذایی . . . - سلام فیتو پلانکتون! - سلام پلانکتون! - خداحافظ فیتو پلانکتون! . . . - سلام پلانکتون! - سلام ماهیریز! - خداحافظ پلانکتون! . . . - سلام ماهیریز! - سلام ماهیبزرگ! - خداحافظ ماهیریز! . . . 2 صلح عکاس به سرباز گفت: تفنگت را بذار کنار و کمی باهاش دوستانهتر باش. این عکس را برای روی جلد مجله میخوام. سرباز گفت: حیف که مرده و گرنه وادارش میکردم لبخند بزنه. عکاس جواب داد: عیبی نداره. اونو با فوتوشاپ درست میکنم. 3 در سکون پل متروک عابر پیاده زل زده بود به مردی که سعی داشت از روی نردههای وسط اتوبان بپرد. از دور هم کامیونی را که به سرعت میآمد میدید. دل که نداشت ولی احساس کرد که تک تک مولکولهای آهنیاش خنک میشود. 4 بختک سه شب پیش بختک خواب بود. خواب دید که جسم سیاهی روی سینهاش نشسته و نمیتواند نفس بکشد. بختک دو روز است که اختلال هویت گرفته است. 5 سلام! من یک آدمم! آن روز بعد از ظهر قرار بود دور هم جمع شویم و برای چند ساعتی همانی باشیم که از آن بیم داریم: آدم باشیم. اول آقای «سلام،خسته نباشید،ببخشید» آمد، بعد «هیچی، سلامتی» و «خوبم، تو چطوری» همزمان رسیدند. آخرین نفر هم «خوشحال شدم، قربان تو» بود. با کامل شدن گروه به این نتیجه رسیدیم که آدم بودن کار بسیار تهوع آوریست و ختم جلسه را اعلام کردیم. 6 خیلی اتفاقی بعد از تحویل دادن روح مرد و پایان قرارداد ، فرشتهی شانهی چپ عضو کلوب فرشتگان بازنشسته شد. همانجا بود که برای اولین بار فرشتهی شانهی راست را دید: با یک سگ راهنما و عصایی سفید. 7 آدم توی این شهر آدم تنهاست. توی این شهر عابر پیاده پل دارد، خطکشی دارد. خواهران، ورودی دارند. برادران هم دارند. مشترکگرامی، صورتحساب دارد. داوطلبان عزیز آگهی تبلیغاتی دارند. توی این شهر هیچکس به فکر آدم نیست. توی این شهر آدم هیچی ندارد. 8 کبری کبری هیچ تصمیمی نگرفته بود، این را خودش به من گفت. همان موقعی که داشت کتابش را میانداخت توی سطل آشغال. و من با خودم فکر کردم که سه بار از روی تصمیم کبری نوشته بودم با کلمهها و ترکیبهای تازه. 9 هویجم تقصیر من بود. هرگز خودم را نمیبخشم. به شوخی بهاو گفتم که خیال دارم یک خرگوش دستآموز بخرم و او سکته کرد. هویجم مرد. 10 زن خواب کودکی را میبینم که با او به هزاران زبان سخن میگویم، به زبانهایی که میدانم و زبانهایی که نمیدانم و او تمام کلمات مرا از من میگیرد. بیدار که میشوم، لالم.
__________________
..........نه چندان بزرگم ..................که کوچک بیابم خودم را ..........نه آنقدر کوچک ..................که خود را بزرگ... ........گریز از میانمایگی ..................آرزویی بزرگ است؟ |
|
|
|
|
|
#460 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
عجزه عشق اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا نياش درج مي کرد. در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانشآموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد . معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام ميدهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود. معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش اورا دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است. معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش ميکند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقهاي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نميدهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد . اکنون خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز «تدي» هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کردهاند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوهاي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگينهاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد. حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند تا اينکه سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد . خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک ساعت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به «تدي» داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود. شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش ميداند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم «تدي » اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند. «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس ميزنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت وموءدبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي . بسيار متشکرم از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که ميتوانم مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من آموختي ميتوانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم. |
|
|
|
|
|
#461 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه امد و دید كه دخترش گران ترین كاغذ زرورق كتابخانه اورا برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگی دخترش رابوسید و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد وبه او گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه یكی از این بوسه ها را مصرف كند
می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش می گرفت درب آن جعبه راباز می كرد وبه طرز عجیبی آرام می شد. هدیه كار خود را كرده بود. |
|
|
|
|
|
#462 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
معلّم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیبزمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سیبزمینى بود. معلّم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسید: از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ " بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند." آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ "چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟"
|
|
|
|
|
|
#463 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
عشق و زمان ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود. عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟ ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد. عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند. -"غرور، لطفا کمکم کن" غرور جواب داد:"عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی" غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بیایم" غم جواب داد:" اه...عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم" شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید. ناگهان صدایی به گوش رسید،" بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صدای پیری بود. عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیری راه خودش را در پیش گرفت.عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید: "چه کسی نجاتم داد؟ " دانش جواب داد:" زمان بود" عشق پرسید:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ " دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: " زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق را داراست"! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#464 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..ا بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..ا تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ..ا صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ..ا انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ..ا پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست .ا پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ..ا پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم ..ا صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ..ا صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ..ا پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم ..ا سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ..ا روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..ا وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..ا وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا ()()()()()() ()() سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..ا ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ..ا خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا ()()()()()() ()() سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..ا یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..ا گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..ا |
|
|
|
|
|
#465 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
سوال
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد . سوالات را بخوانید ۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟ الف) ۱۱۶ سال ب ) ۹۹ سال ج ) ۱۰۰ سال د ) ۱۵۰ سال او نمیتواند به این سوال جواب دهد ۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟ الف) برزیل ب) شیلی ج) پاناما د)اکوادور حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند ۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟ الف) ژانویه ب) سپتامبر ج) اکتبر د) نوامبر این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند ۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟ الف) ادر ب) آلبرت ج) جرج د) مانوئل خوب بقیه حضار باید به دادش برسند ۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟ الف) قناری ب) کانگارو ج) توله سگ د) موش در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید جوابها ۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳) ۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه ۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه ۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت ۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن insularia canaria یعنی جزایر توله سگ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |