|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#481 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,965 بار سپاسگزاري شده است
|
از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟ - «تصميمهاي درست» - و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟ - پاسخ «يك كلمه» است! - آن چيست؟ - «تجربه» - و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟ - پاسخ «دو كلمه» است! - آن چيست؟ - «تصميم هاي اشتباه»
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#482 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,358
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
كوتاه اما پر بار
گويند جواني کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت:" اي سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه اي برگيرم." فيلسوف يوناني جوان را به دريا برد، او را به درون آب کشانيد و سرش را 30 ثانيه زير آب کرد. وقتي که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند. جوان نفس زنان گفت:" دانش، اي مرد بزرگ". سقراط دوباره سرش را زير آب کرد و اين بار چند ثاينه بيشتـر. بعد از چند بار تکرار اين عمل، سقراط پرسيد: " چه مي خواهي" جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت: هـوا. هـوا مـي خواهم" سقراط گفت: " بسيار خوب،هر وقت که نياز به دانش را به قدر نياز به هوا احساس کردي ، آن را به دست خواهي آورد." *هيچ چيز جاي عشق و علاقه را نمي گيرد. * شور و شوق يا عشق و علاقه نيروي اراده را بر مي انگيزد. *اگر چيزي را از ته دل بخواهيد نيروي اراده دستيابي به آن را پيدا خواهيد کرد. *تنها راه ايجاد چنان خواست هايي تقويت عشق و علاقه است. ![]() ...
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
|
|
#483 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
محل سكونت: یه جایی توی پایتخت...
ارسالها: 242
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 30
از ایشان 88 بار سپاسگزاري شده است
|
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلمانی، انسانی زشت و عجيب الخلقه بود. قدی بسيار كوتاه و قوزی بدشكل بر پشت داشت. موسی، روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسيار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال نااميدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرومتژه از ظاهر و هيكل و شكل افتاده ی او منزجر بود.
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسيد: آيا می دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد، گفت: بله، شما چه عقيده ای داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه ی تولد هر پسری، مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند. ولی خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود. درست همان جا و همان موقع، من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: اوه، خداوندا! گوژپشت بودن برای يك زن فاجعه است.لطفاً آن قوز را به من بده و هر چه زيبایی است، به او عطا كن. فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه ای بر خود لرزيد. او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
__________________
چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفــــــــا تره؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي dian@ به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#484 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
محل سكونت: یه جایی توی پایتخت...
ارسالها: 242
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 30
از ایشان 88 بار سپاسگزاري شده است
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جادهقرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مردبي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديكغروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمينگذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخلآن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : هرسد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد. |
|
|
|
|
|
#485 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
ارسالها: 106
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 30 بار سپاسگزاري شده است
|
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل :اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور تر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران ابراز انزجار مي کند که در خودش وجود دارد.
(دکتر علی شریعتی)
__________________
داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم دكتر علي شريعتي
|
|
|
|
|
|
#486 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2008
ارسالها: 106
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 30 بار سپاسگزاري شده است
|
یه روز یکی رفت جهنم! دید همه جا سرسبز و پُر رونقه، از در و دیوار نعمت میباره... اما همه لاغر و ضعیف و رنجورن!
وقت ناهار شد؛ از این سر تا به اون سر میز چیدن؛ انواع غذاها، فراوون... اما یه مشکل وجود داشت: دستهی قاشقها و چنگالها یک متر بود!!! هیچکس نمیتونست غذا بخوره! و اینجا بود که فهمید چرا با وجود اینهمه نعمت همه لاغر و ضعیف و رنجورن! دورهی اقامت یکی در جهنم تموم شد و رفت بهشت! دید همه جا سرسبز و پررونقه، از در و دیوار نعمت میباره... اما هیچکس لاغر و ضعیف و رنجور نیست! وقت ناهار شد؛ از این سر تا به اون سر میز چیدن؛ انواع غذاها، فراوون... ولی دید اون مشکل اینجا هم وجود داره! دستهی قاشقها و چنگالها یک متر بود!!! تو این فکر بود که پس آدمهای بهشت چطور با این قاشق و چنگالها غذا میخورن که لاغر و ضعیف و رنجور نیستن که دید... اینجا هرکس غذا رو توی دهن طرف مقابلش میذاره! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي MANIA به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#487 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
با سلام خدمت شما دوستان
ابتدا از داستان های کوتاه و زیبای شما تشکر و قدر دانی می کنم من هم یک سری از این نوع داستان ها دارم که امید وارم تکراری نباشه وقت کافی هم ندارم 33 صفحه این تاپیک رو مطالعه کنم اگر تکراری بود ممنون می شوم تذکر بدید تا ادیتش کنم یا تشکر
__________________
..:: سختی ها فانی اند ، سر سختان باقی ::..
|
|
|
|
|
|
#488 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
غزالی
غزالی ، دانشمند شهير اسلامی ، اهل طوس بود ( طوس قريهای است در نزديكی مشهد ) . در آن وقت ، يعنی در حدود قرن پنجم هجری ، نيشابور مركز سواد اعظم آن ناحيه بود و دار العلم محسوب میشد . طلاب علم در آن نواحی برای تحصيل و درس خواندن به نيشابور میآمدند . غزالی نيز طبق معمول به نيشابور و گرگان آمد ، و سالها از محضر اساتيد و فضلا با حرص و ولع زياد كسب فضل نمود . و برای آن كه معلوماتش فراموش نشود ، و خوشههايی كه چيده از دستش نرود ، آنها را مرتب مینوشت و جزوه میكرد .آن جزوهها را كه محصول سالها زحمتش بود ، مثل جان شيرين دوست میداشت . بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد . جزوهها را مرتب كرده در تو برهای پيچيد ، و با قافله به طرف وطن روانه شد . از قضا قافله با يك عده دزد و راهزن بر خورد . دزدان جلو قافله را گرفتند ، و آنچه مال و خواسته يافت میشد ، يكی يكی جمع كردند . نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسيد . همين كه دست دزدان به طرف آن تو بره رفت ، غزالی شروع به التماس و زاری كرد ، و گفت : " غير از اين ، هر چه دارم ببريد و اين يكی را به من واگذاريد " . دزدها خيال كردند كه حتما در داخل اين بسته متاع گران قيمتی است . بسته را باز كردند ، جز مشتی كاغذ سياه شده چيزی نديدند . گفتند : «اينها چيست و به چه درد میخورد ؟ » غزالی گفت : «هر چه هست به درد شما نمیخورد ، ولی به درد من میخورد.» - «به چه درد تو میخورد ؟ » ـ «اينها ثمره چند سال تحصيل من است .اگر اينها را از من بگيريد ، معلوماتم تباه میشود ، و سالها زحمتم در راه تحصيل علم به هدر میرود ». «راستی معلومات تو همين است كه در اينجاست ؟ » - «بلی ». «علمی كه جايش توی بقچه و قابل دزديدن باشد ، آن علم نيست ، بروفكری به حال خود بكن ». اين گفته ساده عاميانه ، تكانی به روحيه مستعد و هوشيار غزالی داد . او كه تا آن روز فقط فكر میكرد كه طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند ، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند و تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد ، و بيشتر فكر كند ، و تحقيق نمايد ، و مطالب مفيد را در دفتر ذهن خود بسپارد . غزالی میگويد : " من بهترين پندها را ، كه راهنمای زندگی فكری من شد ، از زبان يك دزد راهزن شنيدم |
|
|
|
|
|
#489 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
لباس رسمي قضاوت
هنگامي که در چين سلسله « کينگ » بر سر کار بود، روزي يکي از رؤساي دادگاه از خياطي خواست تا برايش لباس رسمي قضاوت بدوزد. خياط به حضور آمد و پرسيد: «قربان اول از همه به من بگوييد که چه نوع رئيس دادگاهي هستيد؟ آيا تازه به اين مقام رسيده ايد، يا داريد پست و مقام جديدي مي گيريد، و يا خيلي وقت است که رئيس دادگاه شده ايد؟» مرد صاحب مقام که گيج شده بود پرسيد: « اين سوالات چه ربطي به دوختن يک لباس تازه دارد؟» خياط جواب داد: «خيلي ربط دارد. اگر تازه رئيس دادگاه شده ايد، مجبوريد که تمام مدت راست و صاف در دادگاه بايستيد. در اين صورت، شما به لباسي نياز داريد که طول جلو و عقب آن يکسان باشد. براي مقاماتي که پست جديد مي گيرند، بايد جلوي لباس بلندتر از پشت آن باشد، چون اين افراد آن قدر مغرور و پرافاده اند که سرشان را بالا و سينه شان را جلو مي دهند. اما براي مقامات قديمي، لباس فرق نمي کند. از آنجا که بيشتر وقتها بالا دستي هايشان به آنها سرکوفت مي زنند و آنها را سرزنش و نکوهش مي کنند، و آنان هميشه مجبورند که با حالتي پکر و گرفته خم شوند، به لباسي احتياج دارند که جلوي کوتاه و پشتي بلندتر داشته باشد. به همين جهت اگر من ندانم که شما جزو کدام يک از اين سه گروه هستيد، چگونه مي توانم لباسي مناسب براي شما بدوزم.» |
|
|
|
|
|
#490 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
ثروتمند
روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰ در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد: اين سفر را چگونه ديدي؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر! پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟ پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم. و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟ پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست. زبان پدر بند آمده بود. در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم |
|
|
|
|
|
#491 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
حاجت
شخصي به خدمت امام حسن (ع) آمد و آن حضرت در اعتكاف نشسته بود. آن شخص گفت: يابن رسول الله! هزار دينار از فلان كس در ذمه من است و من را امان نميدهد وعده گذاشته است و نزد من از مال دنيا چيزي نيست. مرا از دست او خلاص كن. آن حضرت قسم ياد كرد و فرمود: اي فلان! از مال دنيا در اين وقت پيش من چيزي نيست. آن مرد گفت: يابن رسول الله! به او وعده كن و نوعي فرما كه مرا امان دهد تا چند روز ديگر به هم رسانم و دين او را بدهم. پس از آن حضرت اعتكاف حرم كعبه را قطع نمود و به خانه قرضخواه او رفت. ابن عباس در راه به آن حضرت برخورد، گفت: فداي تو گردم يابن رسول الله! تو در اعتكاف بودي مگر فراموش كردي؟ امام فرمود كه: فراموش نكردم، اما از پدر بزرگوار خود شنيدم كه او از جدم رسول خدا شنيده بود كه هر كس حاجت برادر خود را برآورد، ثواب او به هفتاد سال عبادت برابر باشد. بهترين عمل ها برآوردن حاجت برادر مومن است |
|
|
|
|
|
#492 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
فرشته
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا مرا به زمين مي فرستي، اما من به اين كوچكي و ناتواني، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم. خداوند پاسخ داد: از ميان فرشتگان بيشمارم، يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامي و مراقب تو خواهد بود. اما كودك كه همچنان مرّدد بود، ادامه داد: اما اينجا در بهشت من جز خنديدن و آواز و شادي كاري ندارم. خداوند لبخند زد: «فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود». كودك ادامه داد: (من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند درحالي كه زبان آنها را نمي دانم؟) خداوند او را نوازش كرد و گفت : «فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.» كودك با ناراحتي گفت اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم؛ چه كنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت «فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم قرار خواهد داده و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني.» كودك سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد هم زندگي مي كنند؛ پس چه كسي از من محافظت خواهدكرد؟» فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه نمي توانم تو را ببينم غمگين خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگر چه، من هميشه در كنار توهستم.» در آن هنگام بهشت آرام بود اما؛ صدايهايي از زمين بگوش مي رسيد. كودك مي دانست كه به زودي بايد سفر خود را آغاز كند، پس آنگاه سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد: «خدايا! اگر بايستي هم اكنون حالا به دنيا بروم، لااقل نام فرشته ام را به من بگو.» خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهميتي ندارد ولي می توانی او را ... |
|
|
|
|
|
#493 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
گفتگو با خدا
خوابيده بودم ؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم . اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها . با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟ خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي . من به قول خود وفا كردم ، هرگز تو را تنها نگذاشتم ، هرگز تو را رها نكردم ، حتي براي لحظه اي ، آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!! |
|
|
|
|
|
#494 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
آن سوي پنجره
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند . هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت . مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند . هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند |
|
|
|
|
|
#495 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
افسانه ى" کوا فو " و تعقیب آفتاب
در دوران باستان ، در صحرای شمالی ، کوه بلندی دیده می شد . در جنگل دور دست افراد غول پیکر زندگی می کردند . رهبر آنان " کوا فو " نام داشت . در گوش هایش دو مار طلایی آویزان و در دستهایش نیز دو مار طلایی دیده می شد . روزی ، هوا بسیار گرم بود . آفتاب سوزان مىدرخشيد و درختها سوخته و رودخانه ها خشک شده بود . مردمِ رنج کشیده یکی پس از دیگری درمی گذشتند . " کوا فو " بسیار غمگین شد . وی به آفتاب نگاه کرد و به مردم گفت : آفتاب بسیار نفرت انگیز است . حتما آفتاب را تعقیب و آن را دستگیرمی کنم تا به فرمان مردم گوش دهد . مردم با شنیدن سخنان " کوا فو " ، وی را از انجام این کار بازداشتند . بعضی ها گفتند که نباید این کار را انجام دهد . آفتاب بسیار دور است و حتما بر اثر خستگی جان خود را از دست خواهد داد . بعضی ها گفتند که آفتاب بسیار سوزان است و وی را می سوزاند ؛ اما " کوا فو " تصمیم خود را گرفته بود . وی به مردم غمگین گفت : برای سعادت شما ، حتما می روم ! " کوا فو " با مردم خداحافظی کرد و همانند باد به سوی آفتاب دوید . آفتاب در آسمان با سرعت حرکت می کرد و " کوا فو " در زمین با تمام نیرو می دوید و از کوه ها و رودخانه ها عبور کرد . زمین به گام او به غرش در آمد و تکان می خورد . " کوا فو " خسته شد . او خاک کفش خود را به روی زمین ریخت و به دنبال آن کوه خاکی بزرگی به وجود آمد . " کوا فو " دیگ بزرگ را روی سه سنگ گذاشت و غذا پخت . سپس این سه سنگ به کوه بلند تبدیل شد . " کوا فو " به دنبال آفتاب رفت . هر چه به آفتاب نزدیک تر مى شد اطمينان بيشترى ميافت . سرانجام " کوا فو " در جایی که آفتاب غروب می کرد ، به پای آفتاب رسید ." کوا فو " بسیار خوشحال بود و می خواست آفتاب را در آغوش بگیرد. اما آفتاب بسیار سوزان بود و " کوا فو " احساس تشنگی و خستگی می کرد . او به کنار رودخانه زرد رفت و همه آب رودخانه را خورد . سپس به کنار رودخانه ى " وی " رفت و آب آن رودخانه را نیز خورد . اما تشنگی وی رفع نشد . " کوا فو " به شمال دوید زیرا آنجا چند دریاچه بزرگ وجود داشت . اما هرگز به آنجا نرسید و به سبب تشنگی در گذشت . " کوا فو " در لحظه مرگ احساس تأسف کرد و برای مردم دلتنگ بود . بدین سبب عصای خود را انداخت . جایی که عصا به روی زمین افتاد ، بی درنگ درختهای سبز هلو رشد کرد . این درختها در تمام سال پر میوه بودند و همانند چتر آفتاب با سایه های خود از مسافران پذیرایی می کردند . هلو نیز تشنگی مسافران را رفع می کرد و خستگی مردم را از بین می برد . داستان تعقیب آفتاب توسط " کوا فو " نشانگر آرزوی چینیان قدیم برای مقابله با خشکسالی است . با وجود آنکه " کوا فو " در گذشت ، اما روحیه تسخیر ناپذیر او همیشه در ذهن مردم باقی ماند . در بسیاری کتب قدیم چین ، این داستان ثبت شده است . در بعضی مناطق چین نيز برای یادبود " کوا فو " کوه بلندی به نام وی نامگذاری شده است . منبع : http://persian.cri.cn/1/2004/10/08/1@25049.htm |
|
|
|