|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#496 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
قلب کرگردن
کرگدنی جوان، تنها در جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. کرگدن گفت: همه ی کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! دم جنبانک گفت: خوب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت: خوب، این یعنی چی؟ دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار ... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!
__________________
..:: سختی ها فانی اند ، سر سختان باقی ::..
|
|
|
|
|
|
#497 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند...
زمانهای قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند... ذکاوت گفت :بياييد قايم بوشک بازی کنيم . ديوانگی فرياد زد :اره قبوله من چشم ميذارم.. چون کسی نميخواست دنبالديوانگی بگرده .همه قبول کردن.. ديوانگی چشمهايش را بست و شرو کرد بهشماردن:۱...۲...۳.... همه دنبال جايی بودند تا قايم بشن... نظافت خودش و بهشاخ ماه اويخت...خيانت به دنبال انبوهی از زباله ها پنهان شد...اصالت به ميان ابرها رفت...و هوس به مرکز زمين رهسپار شد دروغ که ميگفت به اعماق کوير خواهد رفتبه اعماق دريا رفت...طعمه داخل يک سيب سرخ قرار گرفت ...و حسادت هم به داخل يک چاهعميق...ارام ارام همه پنهان شده بودند و ديوانگی همميشمرد...۷۳...۷۴...۷۵... اما عشق هنوز معطل بود و نميدانست کجا برود ...تعجبینداشت...پنهان کردن عشق خيلی سخت است ..ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ ميرسيد که عشق پريدوسط يه دسته گل رز و پنهان شد...و ارام نشست... ديوانگی فرياد زد دارم ميام.. دارم ميام. همان اول کار تنبلی و پيدا کرد.بعد هم نظافت و پيدا گرد.و خلاصه نوبت ديگران رسيد ولی از عشق خبری نبود.. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و ارام در گوش او گفت :عشق پشت گل رز مخفی شده.. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت را کند و آن را با قدرت داخل گلهای رز فرو کرد... صدای ناله ای بلند شد..عشق از پشت شاخه ها بيرون امد ..دستهايش را جلوی صورتش گرفته بود.. و از ميان انگشتهايش خون ميچکيد.. شاخه ی درخت چشمهای عشق را کور کرده بود.. ديوانگی بد جوری ترسيده بود با شرمندگی گفت:حالا من چی کار کنم ؟ چطوری ميتونم جبران کنم.؟ عشق جواب داد مهم نيست دوست من....تو ديگر کاری نميتوانی بکنی.. فقط ازت خواهش ميکنم از اين به بعد يار من باش..همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.. و از همان روز تا هميشه ديوانگی و عشق همراه يکديگر به احساس تمام ادمها سرک مي کشيدند... |
|
|
|
|
|
#498 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
چهار شمع ..
چهار شمع بودند که به آرامي ميسوختند . سکوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود که به وضوح ميشد صداي درد دلشان را با يکديگر شنيد . شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هيچ کس نميتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم بايد بروم ، چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نميبينم ... رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اينکه بطور کامل از بين رفت ( خاموش شد ) . شمع دوم گفت : من «ايمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زيادي بمانم ، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ کس ارزشي ندارم . تا صحبتهايش تمام شد ، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را خاموش کرد . شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ، ديگر کسي به من اهميت نميدهد و مردم قدر مرا نميدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزديک تر است . بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد ، نورش کاملا از بين رفت و مانند شمعهاي قبلي خاموش گشت . ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده ديد با گريه و اندوه زيادي گفت : اي شمع ها ! اي شمع ها ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بين رفت؟ بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني کنيد .. شما را بخدا روشن شويد .. نرويد .. کودک همچنان به اشک ريختن و گفتگو با شمع هاي خاموش ادامه ميداد و التماس ميکرد در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت : نترس کوچولوي من ، تا وقتي که من هستم و وجود دارم ميتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا هميشه پر نور نگهشان دارم .. زيرا من «اميد» هستم . کودک داستان ما با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد آره .. «اميد» رو هيچ وقت نبايد از زندگيمون برونيم هر کدوم از ما با کمک «اميد» ميتونيم از «عشق» و «ايمان» و «آرامش»مون واسه هميشه در دل و زندگيمون نگهداري کنيم |
|
|
|
|
|
#499 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
تنها برگ آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود |
|
|
|
|
|
#500 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
قلب جغد پير شكست
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.زندگي را تماشا مي كرد.رفتن و رد پاي آن را.و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون،به درو ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.. . او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لا به لاي خاك روبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداريش مي خواند؛ و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.. روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:"بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بد يمني و بد شگون و جز خبر بد، چيزي نداري." قلب جغد پير شكست و ديگر چيزي نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد.آنوقت خدا به جغد گفت:" آواز خوان كنگره هاي خاكي من!پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است." جغد گفت:" خدايا! آدم ها مرا دوست ندارند." خدا گفت:" آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آنكه مي بيندو مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد؛ دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ." |
|
|
|
|
|
#501 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 255
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 91
از ایشان 26 بار سپاسگزاري شده است
|
خداچراغي به او داد
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي كرد.خدا گفت:"چيزي از من بخواهيد،هر چه كه باشد،شما را خواهم داد.سهم تان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بسيار بخشنده است." و هر كه آمد، چيزي خواست.يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:" خدايا من چيزي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيزو نه جثه اي بزرگ\نه بالي و نه پايي،نه آسمان و نه دريا، تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت به من بده..." و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت:" آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي." و رو به ديگران گفت:"كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست، زيرا از خدا جز خدا نبايد خواست.." هزاران سال است كه او مي تابد.روي دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست.چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا به كرمي كوچك بخشيده است. |
|
|
|
|
|
#502 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
ارسالها: 21
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 6 بار سپاسگزاري شده است
|
*به نام خدا* زاهدی کنار رودخانه نشسته بود و در حال تفکر بود.جوانی به او نزدیک شد و گفت: ای زاهد٬ من می زاهد رو به جوان کرد و گفت: چرا؟ جوان پاسخ داد: چون میخواهم حقیقت را بیابم. زاهد ناگهان پرید ٬ گردن جوان را گرفت٬ او را به طرف رودخانه کشاند و سرش را زیر آب برد. جوان بالا و پایین می پرید و تقلا میکرد تا از زیر آب بیرون بیاید٬ ولی زاهد سرش را محکم زیر آب نگه داشته بود. عاقبت زاهد سر جوان را رها کرد و او را که نفس نفس میزد کمک کرد تا به ساحل برسد.وقتی آرام شد٬زاهد از جوان پرسید: به من بگو وقتی زیر آب بودی چه چیزی را بیشتر از هر چیزدیگر طلب میکردی؟جوان گفت: هوا .پس زاهد گفت:خیلی خوب٬ اکنون به خانه ات برگرد و هر وقت حقیقت را به همان اندازه ای که هوا رامی خواستی٬ طلب کردی٬ پیش من بیا . |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي kindprincess به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#503 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
ارسالها: 21
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 6 بار سپاسگزاري شده است
|
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود٬ فضیلت ها و تباهی ها که در همه میگذارم. از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آنان بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن یک ...دو...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند. پنهان میشوم٬ اما به ته دریاچه رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود٬ هفتادو نه ... هشتاد...هشتاد و یک ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم میرسید نود و پنج... نود و شش ... نود و هفت ...٬ هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پریدو در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد آمدمممممم. و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی٬ تنبلیش شده بود جایی پنهان شود و لطافت را پیدا کرد که به شاخ ستاره آویزان بود٬دروغ ته دریاچه٬ هوس در مرکز زمین٬ یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق نا اُمید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد عشق پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته ی گل رز فرو کرد٬ عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی٬ راهنمای من شو. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي kindprincess به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#504 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,818
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,455
از ایشان 2,997 بار سپاسگزاري شده است
|
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
__________________
![]() گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|
|
|
#505 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,818
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,455
از ایشان 2,997 بار سپاسگزاري شده است
|
شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
|
|
|
|
|
#506 (permalink) |
|
Technical Assistant
تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 17,804
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,068
از ایشان 7,777 بار سپاسگزاري شده است
|
خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ » خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ » او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد. بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ » خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. » خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد. « اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » . خداوند فرمود : نمی شود !! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. « اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » . « بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . » فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ » خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . » آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد. « ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. » خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. » فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ » خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. » فرشته متاثر شد شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گريه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ايستند. وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قيد و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند. در مرگ يک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد. زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند. می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد. کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند. زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند. و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است.
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي LifeTime به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#508 (permalink) |
|
Technical Assistant
تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 17,804
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,068
از ایشان 7,777 بار سپاسگزاري شده است
|
خدا هست
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت. در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتي به موضوع « خدا » رسيدند. آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟ آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد. مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند. آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت. به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند. آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم. مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد. آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند. مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي LifeTime به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#509 (permalink) |
|
Technical Assistant
تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 17,804
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,068
از ایشان 7,777 بار سپاسگزاري شده است
|
شاید دوباره همدیگر را پیدا كنیم
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همهمان همسایه خدا. یادم میآید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشتهها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم؛ تو میخندیدی و من پشت خندهها پیدایت میكردم. خوب یادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازكت میچكید. راه كه میرفتی ردی از روشنی روی كهكشان میماند.یادت میآید؟ گاهی شیطنت میكردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میكردی و او كفرش درمیآمد.اما زورش به ما نمیرسید. فقط میگفت: همین كه پایتان به زمین برسد، میدانم چطور از راه به درتان كنم. تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره میپریدی و صبح كه میشد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را میدیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقك میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا میگفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین كار را كردم، بچههای دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم كردیم... دوست من، همبازی بهشتیام! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: «از قلب كوچك تو تا من یك راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا». بلند شو.شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب میشناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همهمان همسایه خدا. یادم میآید گاهی وقتها میرفتی و زیر بال فرشتهها قایم میشدی. و من همه آسمان را دنبالت میگشتم؛ تو میخندیدی و من پشت خندهها پیدایت میكردم. خوب یادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازكت میچكید. راه كه میرفتی ردی از روشنی روی كهكشان میماند.یادت میآید؟ گاهی شیطنت میكردیم و میرفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت میكردی و او كفرش درمیآمد.اما زورش به ما نمیرسید. فقط میگفت: همین كه پایتان به زمین برسد، میدانم چطور از راه به درتان كنم. تو شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت میگذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره میپریدی و صبح كه میشد در آغوش نور به خواب میرفتی. اما همیشه خواب زمین را میدیدی. آرزویی رویاهای تو را قلقك میداد. دلت میخواست به دنیا بیایی. و همیشه این را به خدا میگفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین كار را كردم، بچههای دیگر هم، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم كردیم... دوست من، همبازی بهشتیام! نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند: «از قلب كوچك تو تا من یك راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا». بلند شو. از دلت شروع كن. شاید دوباره همدیگر را پیدا كنیم. |
|
|
|
|
|
#510 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2008
محل سكونت: شيراز
ارسالها: 9,293
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,865
از ایشان 4,406 بار سپاسگزاري شده است
|
بخون گریه کن
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی |
|
|
|