|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#526 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: اردبیل
ارسالها: 173
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 185
از ایشان 105 بار سپاسگزاري شده است
|
با سلام خدمت همه عزيزان !
توضيح : شعر - داستان ( شعراستان ): عنوان نوشته هاي داستاني است كه در جريان هاي فرانو و پست مدرنيسم مورد توجه است ... و آن داستان ميني ماليستي است كه در قالب شعر كلاسيك نوشته مي شود ... البته منظور از داستان نه منظومه هاي شاهنامه اي و نه داستان هاي نو و مدرن !!! ليسانس عشق ... !!! يـــك روز عصـــر گـوشــه آرامِ پــاركِ شـهـر يـــك فـالـگـيـر داد بــه مـن بـرگ شـانـسِ عشق مــن يـافـتـم تــرا و شـدم صــد دل عـاشـقـت رفتـي سـفـر چــه زود ولـي بــا آژانـسِ عشق در سيــنـمـايِ خـاطــره هـايـت نـگــــــاه كــن دنـبـــال قـصّـه را تــو بـبـيـن از سِــكانـــسِ عشق امــشـب بـــه يــاد روي تــو تـنـها نـشـسـتـه ام عــنــوان ايـــن نـشـسـت بــود كـنـفـرانـسِ عشق اوّل اگــر چــه شــانــس بــه مـن رو نـمـوده بـود وارونه كــــــرد قــصـّـه مــا را بــالانـــسِ عشق در خــواب ديــده ام كـــه مــرا مـي كــشــي بـه هـجر تــا گــور مـــي بَـرَد تَـنِ مـن آمـبـولانـس عشق پـايــانِ قـصّـه چــشـمِ مـَـرا خــيـس مـــي كـنـد مالِ مـني ، بيـا ، مشو made in france عشق بـي بـهـره ام زِ علم ولـيـكـن مـــرا چـه غـم ؟ چـــون از كـلاسِ چـشـمِ تـو دارم لـيسانس عشق ويرايش توسط mohsen.bakefi : 12-03-2008 در ساعت 03:30 PM. دليل: تصحيح |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي mohsen.bakefi به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#528 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
طناب يا خدا ؟!
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد: " خدایا کمکم کن" ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد: " از من چه می خواهی؟ " - ای خدا نجاتم بده! - واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن! ... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
__________________
خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !! |
|
|
|
|
|
#529 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
من از مادرم متنفرم ...
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت . یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره . خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر i سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم .وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#530 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
محل سكونت: بهشت روی زمین
ارسالها: 236
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 62
از ایشان 125 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست، اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست. زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود، دامان خدا را می جوید . خورشید هنوز طلوع میکند فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است : بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد : امواج دریا، آواز می خوانند، بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند. گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می روند . نیستی نیست . هستی هست . پایان نیست. راه هست. تولد هر کودک، نشان آن است که : خدا هنوز از انسان ناامید نشده است . رابنیندرانات تاگور از بزرگان تنها رنجهاست که باقی می ماند . فردوسی خردمند رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست . فردوسی خردمند سختی های بزرگ به آدمی نیرویی دو چندان می بخشد . ارد بزرگ مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی . فردوسی خردمند آنکسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . مثل چینی آنکه آفریننده و با فر است در این جهان رنج های بسیار خواهد خورد . فردوسی خردمند کسی که خرد ندارد همواره از کرده های خویش پشیمان و در رنج است . فردوسی خردمند رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری . جبران خلیل جبران دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . بزرگمهر نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم میآورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفتهام . آنتوان سنت اگزوپری از دانش آموختن هیچ زمان غافل ممان ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد . بزرگمهر شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. نیچه بگذار شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن . دکتر علی شریعتی امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد . بزرگمهر آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هویتش همنواست همانند کشتی است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزایر و دریاها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، ای بسا که غرق نشود و به قعر دریا فرو نرود . جبران خلیل جبران به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد . فردوسی خردمند ما انسانها اینطور آفریده شده ایم که اگر بدانیم میلیونها سال در جهان باقی خواهیم ماند ولی قرین اندوه و بدبختی خواهیم بود راضی می شویم و حتی خوشحال می گردیم لیکن اگر بفهمیم که از بین می رویم و در عوض هیچ شکنجه و رنج نخواهیم کشید اندوهگین و مایوس می شویم !!! . موریس مترلینگ در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است . جبران خلیل جبران قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند. ما قلب ها از ترس می میریم. تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است). پائولو کوئیلو
__________________
![]() ![]() دوست دارم هوارتا به چه زبونی بگم؟؟؟
به امید موفقیتت ![]() |
|
|
|
|
|
#531 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,089
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,388
از ایشان 1,987 بار سپاسگزاري شده است
|
فرشته
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم. زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متأسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!
__________________
I am only a voice in a city of noise ?Can you hear me this time |
|
|
|
|
|
#532 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,089
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,388
از ایشان 1,987 بار سپاسگزاري شده است
|
سرباز معلول
داستانی را كه می خواهم برایتان نقل كنم درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند.» پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.» در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند. پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت! |
|
|
|
|
|
#533 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,089
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,388
از ایشان 1,987 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان كوتاه الو مركز گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاكستر سرد تبدیل می كند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی كنم داستانی است كه از زمان كودكیم شروع شد.در آنزمان هنوز به مدرسه نمی رفتم و بیشتر اوقات خود را در خانه می گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پایین پله های طبقه بالا یك تلفن قدیمی وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم كه این تلفن قدیمی روی یك جعبه چوبی كهنه قرار گرفته و محكم بدیوار چسبیده بود. حتی شماره۱۰۵ را كه شماره تلفن منزل ما بود،بخوبی بیاد دارم. انوقتها آرزو می كردم كه یك مرتبه با آن تلفن صحبت كنم،اما چون قدم كوتاه بود موفق نمی شدم. فقط هنگامیكه مادرم با تلفن صحبت می كرد،مكالمات او را گوش می كردم و لذت می بردم،تا اینكه سرانجام آرزوی من برآورده شد و زمانی كه پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و برای اینكه از ما خبری داشته باشد،تلفن كرد، مادرم نیز مرا بغل كرد تا با پدرم صحبت كنم. دستگاه عجیبی بود. تصور می كردم كه در داخل جعبه چوبی تلفن،انسانی شگفت آور زندگی می كند و نامش “مركز” است. فكر می كردم چیزی نیست كه او نداند،زیرا مادرم شمارهُ تلفن هر كس را كه می خواست از او می پرسید و یا وقتی كه ساعت ما خوابیده بود، از او وقت دقیق را سوال می كرد. یك روز مادرم برای دیدن یكی از همسایگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به كارگاهی كه در زیر زمین منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسایل نجاری مشغول بازی شدم،اما چكش را محكم بر روی انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گریه كنم اما بی فایده بود،چون كسی در خانه نبود تا به من كمك كند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زیر زمین به طرف بالا دویدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مركز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشیمن دویدم و یك چهارپایه را كشان كشان به زیر جایگاه تلفن بردم. روی چهارپایه رفتم و گوشی را برداشتم،دهانه تلفن درست بالای سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مركز لطفاً……لحظه ای بعد صدای لطیف و آشكاری كه متعلق به زنی بود در گوش من طنین انداخت. بله مركز. شروع به گریه كردم،اشكهایم بی اختیار سرازیر شده بود،زیرا مخاطبی یافته بودم و احساس می كردم كه او به من كمك می كند. در همان حال گفتم : به من كمك می كنید؟ من انگشتم را مجروح كرده ام. مركز گفت : مگر مادرت در خانه نیست؟ با ناله گفتم : نه هیچكس غیر از من در خانه نیست. مركز پرسید : انگشت تو خون آلود شده؟ جواب دادم : نه فقط چكش رویش خورده. بعد او با مهربانی پرسید : می توانی در یخدان را باز كنی؟ جواب دادم : بله می توانم و بعد ادامه داد،یك قطعه كوچك یخ روی انگشت مجروحت بگذار دردش آرام می شود، اما مواظب یخ شكن باش و گریه نكن. بعد از آن واقعه در باره هر موضوعی از او كمك می خواستم. حتی از او خواهش می كردم كه به سوالات جغرافی و ریاضی من نیز پاسخ گوید. مثلاً از او می پرسیدم “فیلادلفیا كجاست؟” یا “رود زیبای اورینوكو در كجا جاریست؟”. حتی یك روز دیگر در باره غذای سنجابی كه در پارك گرفته بودم از او سوال كردم. او مرا راهنمایی كرد كه غذایش چیزی غیر از گردو و میوه نیست. بعد از مدتی قناری زیبای ما مرد. بسیار غمگین شدم. فوراً “مركز” را گرفتم و داستان مرگ تاُسف آور قناری زیبایمان را برای او شرح دادم،او آنچه كه برای دلداری می گویند،بمن گفت،اما غم من پایان نیافته بود و مرگ قناری مرا رنج می داد. با چشمانی اشكبار گفتم : چرا الان پرنده زیبا كه با آوای جان پرورش آنهمه شور و شعف به خانه ما آورده بود،در آخر باید تبدیل به توده ای پرهای رنگارنگ گردد و در قفس جان دهد؟ احساس كردم كه او تاُثر عمیق مرا درك كرده است،زیرا با لحنی مهربان گفت : پل، تو باید بخاطر داشته باشی كه دنیای دیگری نیز وجود دارد و اكنون در آن دنیا نغمه می سراید. تاُثر شدید و عمیق من از بین رفت. كمی تسكین پیدا كردم و آن واقعه را كم كم از یاد بردم. یك روز دیگر”مركز” را گرفتم و از او سوال كردم كه لغت ” مقطوع” را با چه املایی می نویسند؟ اما ناگهان خواهرم كه از ترساندن من لذت می برد،با جیغ بلندی از بالای پله ها بطرف من پرید،چهارپایه از زیر پایم لغزید و در حالیكه گوشی تلفن در دستم بود،نقش بر زمین شدم.من و خواهرم هر دو ترسیده بودیم،اما آنچه كه بیشتر مر ناراحت كرده بود،وجود او بود. تصور كردم بطور یقین “مركز” را مجروح كرده ام،زیرا گوشی تلفن از جایش كنده شده بود. چند دقیقه بعد مردی بمنزل ما آمد و گفت : من در پایین همین خیابان زندگی می كنم و مهندس تلفن هستم،تلفن چی به من گفت كه اشكالی در این شماره پیش آمده. چه اتفاقی افتاده؟ حادثه را بطور خلاصه شرح دادم. او ابتدا جعبه تلفن را باز كرد و با آچار كوچكش سیمهای قطع شده را وصل نمود. چ ندین بار قلاب گوشی را بالا و پایین برد و بعد با “مركز” تماس گرفت و حقیقت را برای او تعریف كرد و بعد دوستانه دستی به سر من كشید و خارج شد. بدین ترتیب مرتب با دوست خردمند و زیرك خودم صحبت می كردم و از او در باره هر موضوعی راهنمایی می خواستم. هنگامیكه نه ساله شدم،والدینم این منزل را ترك كردند و در بستون(بوستون امریكا)اقامت گزیدند. در نتیجه من هم از دوست با محبت خودم دور شدم،زیرا بنظر من او فقط متعلق به آن تلفن قدیمی بود. زمان گذشت و رفته رفته تحصیلات دانشگاهی من شروع شد. اما خاطرات و مكالمات زمان كودكی هرگز مرا ترك نمی كرد و بطرز ناخودآگاه در جستجوی او بودم. احساسات و عواطف او را قدردانی می كردم و با شك و حیرت از خود می پرسیدم” او چقدر صبور بود كه به سوالات بچگانه من پاسخ می گفت “. چندین سال یعد،طی مسافرتی هواپیمای حامل من در سی تل (سیاتل آمریكا) كه در نزدیكی زادگاه من بود،به زمین نشست،تا پرواز بعدی نیمساعت وقت داشتم. در خدود یكربع یا بیشتر با خواهرم كه شوهر كرده و مادر شده بود،با تلفن حرف زدم. سپس بدون اینكه فكر كنم كه چه می كنم،شماره “مركز” زادگاه خودم را گرفتم. بطور معجزه آسا مجدداً همان صدای لطیف و آشكاری كه بخوبی می شناختم در گوشم طنین انداخت. اینجا مركز. این را پیش بینی نكرده بودم،فقط صدای خودم را شنیدم كه گفتم: لطفاً می توانید بمن بگویید لغت “مقطوع” را چطور می نویسند؟ ابتدا جوابی نشنیدم،اما بعد از چند لحظه نسبتاً طولانی جوابی كه شنیدم نشانی از اشتیاق و شعف همراه داشت. او گقت: من حدس می زنم كه انگشت شما باید تاكنون خوب شده باشد؟. خندیدم و گفتم: پس حقیقتاً هنوز شما زنده هستید،واقعاً قدرت آنرا ندارم كه از شما بخاطر آن همه مهر و محبتتان تشكر كنم. او گفت: این من هستمو كه باید از شما تشكر كنم،زیرا شما غم مرا از یاد برده بودید. من فرزندی ندارم و در آن زمان هر روز در انتظار تلفن شما بودم؛احمقانه نیست؟ بنظرم نمی آمد كه احمقانه باشد،اما آنچه كه فكر می كردم باو نگفتم و در عوض به او گفتم كه سالها فكر مرا بخود مشغول داشته و از او خواهش كردم تا اجازه بدهد دفعه بعد كه هنگام تعطیلات دانشگاه برای دیدن خواهرم به سی تل می آیم،به او تلفن كنم. قبول كرد و خوشحال شد،در ضمن گفت كه اسمش “سالی” است و اگر می خواهم دفعه بعد با او صحبت كنم،باید اسم او را نیز بگویم. به نظرم عجیب نیامد كه “مركز” اسم داشته باشد. هنگام خداحافظی به او گفتم: هرگز فراموش نمی كنم كه اگر به سنجابی برخورد كردم باید به او گردو و میوه بخورانم. او گفت: البته، و آرزو می كنم برای گردش به كنار رود زیبای اورینوكو بروی. سه ماه بعد در هنگام تعطیلات كالج در فرودگاه سی تل از هواپیما پیاده شدم،با عجله و اشتیاق به سمت تلفن حركت كردم. بدون لحظه ای تاُمل “مركز” را گرفتم،اما دیگر این صدا،صدای مهربان سالی نبود،بلكه صدای دیگری در گوشم طنین انداخت. اینجا مركز. با عجله گفتم: اجازه می دهید با “سالی” صحبت كنم؟ _ آیا شما دوست او هستید؟ _ بله،یك دوست قدیمی _ متاُسفم،واقعاً متاُسفم،آرزو می كردم این من نباشم كه این خبر را به شما می دهم. چون او مدتی مریض بوده و اكنون دو هفته از مرگ او می گذرد.از شنیدن این خبر،قلبم لرزید و بدنم داغ شد. اندوه تلخی چهره ام را پوشاند و بی اختیار خواستم گوشی را قطع كنم اما شنیدم كه مخاطبم می گفت: یك دقیقه صبر كنید. حتماً اسم شما پل ویلیارده؟ گفتم: بله، و زن با صدای غم انگیزی گفت: “سالی” با خط خودش برای شما نامه كوتاهی نوشته،این نامه را در لحظات آخر زندگیش و خطاب به شما نو شته و سفارش كرده است اگر روزی شما به مركز تلفن كردید آن را برای شما بخوانم. توی چشمانم را قطره های اشك پر كرده بود،دستانم می لرزید و وجودم یك پارچه اندوه بود،اندوهی بی نام، اندوهی بی نشان كه گویی ابدی و جاودانه بود و در این حالت از خانم مخاطبم خواستم كه نامه “سالی” را برای من بخواند و خودم سراپا گوش شدم و شنیدم كه می خواند: _ به او بگویید كه من هنوز هم عقیده دارم كه جهان دیگری وجود دارد (گجمو در حال گریه كردن دارد به تایپ كردن ادامه می دهد) اكنون من در آن جهان و در كنار قناری زیبای تو زندگی می كنم و صدای آواز پرنده معصومت را می شنوم………….. زن ساكت شده بود و من تلفن را قطع كردم و براه افتادم و از آنجا دور و دورتر شدم،در حالی كه انعكاس صدای مهربان “سالی” را هنوز می شنیدم كه می گفت: _جهان دیگری وجود دارد و من اكنون در آن جهان و در كنار قناری تو زندگی می كنم. ويرايش توسط Golbanoo : 12-22-2008 در ساعت 12:37 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Golbanoo به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#534 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,089
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,388
از ایشان 1,987 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،
تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد یه روز وقتی هیزم شكن داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(ههههه!!!) هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ " آره " هیزم شكن فریاد زد فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه" هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره. نكته اخلاقیاین داستان اینه كه هر وقت یه مرد دروغ میگه بهخاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد!!! ![]() ![]() |
|
|
|
|
|
#535 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,089
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,388
از ایشان 1,987 بار سپاسگزاري شده است
|
عشق پاك
![]() ![]() مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن: یواش تر برو, من می ترسم. مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره. زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم. مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری. زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی. مرد : منو محکم بگیر. زن : خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد ويرايش توسط Golbanoo : 12-22-2008 در ساعت 12:52 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Golbanoo به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#536 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
نيكي و بدي
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند. روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روً يايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!." |
|
|
|
|
|
#537 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#538 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
آرزوی کافی برای تو مي کنم
اخيراً در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ." آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. من نميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم چرا آخرين خداحافظي؟ " او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي ميکنه. من چالشهاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . " "وقتي داشتيد خداحافظي ميکرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ميتوانم بپرسم يعني چه؟ " او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن." او مکسي کرد و درحاليکه سعي ميکرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ما ميخواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته ميماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد : "آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است. آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد . آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد . آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترينها تبديل شوند . آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضي باشي . آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي . آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ." بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت . مي گويند که تنها يک دقيقه طول ميکشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت ميکشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول ميکشد تا او را فراموش کنيد . اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نميکنيد بفرستيد و همچنين براي کسي که اينرا براي شما فرستاده است. اگر آنرا نفرستيد يعني که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده ايد . از زندگي لذت ببريد |
|
|
|
|
|
#539 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند. در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود. نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي UnforGiiveN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#540 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
اميد در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید. ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود... اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را، که با پول نمی توان خرید، بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید. انسانها سخنان شما را فراموش می کنند. انسانها عمل شما را فراموش می کنند. اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید. به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي UnforGiiveN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |