|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#541 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: ايران
ارسالها: 102
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 18 بار سپاسگزاري شده است
|
"با ياد پروردگارم"
گفت و گو با خدا! خواب ديدم در خواب با خدا گفت و گويي داشتم! خدا گفت:پس مي خواهي بامن گفت و گو كني؟ گفتم بلي,اگر وقت داشته باشيد. خدا لبخند زد...سپس گفت:وقت من ابدي است.چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟ گفتم:اين كه چه چيز بيشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟ خدا پاسخ داد: اين كه آنان از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند, عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند... اين كه سلامتيشان را صرف بدست آوردن پول مي كنند و پولشان را صرف حفظ سلامتيشان... اين كه با نگراني نسبت به زمان آينده حال فراموششان مي شود,آنچه كه ديگر نه در آينده زندگي مي كنند نه در حال...! اين كه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند...! خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم...! بعد پرسيدم... به عنوان خالق انسان ها مي خواهيد آنان چه درس هايي از زندگه بياموزند؟ خدا با لبخند پاسخ داد: اين كه ياد بگيرند نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد,اما مي توان محبوب ديگران شد... ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند... ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد,بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد... ياد بگيرند ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوسشان داريم ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد كه آن زخم التيم يابد... ياد بگيرند كساني هستند كه آنان را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را نشان دهند... ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران آن ها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند... ياد بگيرند مي شود 2 نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند... ياد بگيرند كه دل مهربانان خانه ي عشق است,اول محبت كنند بعد محبت ببينند و در ازاي محبتشان مهر نخواهند. و در نهايت ياد بگيرند كه من اين جا هستم,هميشه و همه جا ! |
|
|
|
|
|
#542 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: ايران
ارسالها: 102
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 18 بار سپاسگزاري شده است
|
اميد به مهرباني خداوند ....
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک ترس همه وجودش را در برگرفت . در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگی اش به خاطرش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه عاجزانه فریاد بزند: خدایا کمکم کن ؛ ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده ؛ واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؛ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن ! یک لحظه سکوت ..... . و بعد مرد تصمیم گرفت بي اعتنا به نداي آسماني ؛ با تمام نیرو طناب را بچسبد.... گروه نجات می گویند: روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!!!! |
|
|
|
|
|
#543 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,116
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
استاد: پسر! چند بار گفتم سرِکلاس من دیر نیا؟ تمرکز حواس من و بقیه را بههم میریزد این دیر آمدنهای شما.
دانشجو: استاد شرمنده. رفته بودیم سر قبر شهدا برای آنها فاتحه خواندیم یه خورده دیر شد. استاد: چی؟...فاتحه خواندن که باعث تاخیر نمیشود. مگر رفته بودی بهشت زهرا؟ دانشجو: نه استاد. توی همین محوطه جلوی دانشکده. آخه چند تا شهید را آوردهاند اینجا دفن کردهاند تا ما همیشه به یاد آنها باشیم و آرمانهای آنها را از یاد نبریم. استاد (با تعجب): عجب!... چرا آنها را آوردند توی محوطه دانشگاه؟ چرا نبردند توی بازار تهران؟ آنها که واجب ترند. دانشجو: میگن این نظر مقام معظم رهبری بوده که شهدا را بیاورند توی دانشگاه. استاد: (زیر لب یک چیزی را میگوید که خوب شنیده نمیشود ولی اولش این بود: آخ به کله مقام معظم...) دانشجو: استاد! این که چیزی نیست میگن قراره توی هر کلاسی چند تا شهید بیاورند تا معنویت کلاس برود بالا. استاد: مگه اینجا کلاس آناتومی یا کالبد شکافیه؟... حیف! که نمیشه حرف زد... آخه مگه اینجا شابدوالعظیمه که مردهها را میاورند اینجا خاک میکنند؟ اینجا دانشگاه است محل درس و مشق. محل یادگیری علم و دانش. نه صحن امامزاده داوود و امامزاده هاشم. ...اصلا کی گفته که دفن شهدا در اینجا باعث رشد آرمانگرایی میشود؟ بروید توی کل دنیا بگردید ببینید یک دانشگاه را پیدا میکنید که آنجا را کرده باشند قبرستان؟ اصلا ولش کنید...بگذار به درس خودمان برسیم. تو هم برو بنشین. ینچ دقیقه بعد: یک دانشجوی دیگر با تاخیر وارد میشود. استاد: تو هم رفته بودی سر مزار شهدا؟ دانشجو: نه استاد. ما را جلوی دانشگاه گرفته بودند بخاطر وضع سر و رویمان. استاد: ولی تو که پیراهنت آستین بلنده؟ دانشجو: نه استاد. مشگل پیراهن نبود. همینطوری گیر داده بودند میخواستند اذیت کنند. میگفتند مدل موی شما مثل هنرپیشههای توی ماهوارههاست. استاد (آهی میکشد): خب... برو بنشین....خدا آخر و عاقبت این مملکت را ختم به خیر کند. ده دقیقه بعد: یک دانشجوی دیگر وارد میشود. استاد: بابا این چه وضعیه؟... خانمها آقایون. لطفا دیر نیاین. دانشجو: شرمنده استاد. توی ترافیک گیر کرده بودیم. این بسیجیها وسط خیابون نماز جماعت میخواندند. راه بسته شده بود. صبر کردیم نمازشان تمام بشه. استاد: بفرمایید بنشینید. پنج دقیقه بعد: یک دانشجوی دختر وارد میشود. استاد: با این وضع نمیشه درس گفت. یک موضوع را چند بار باید تکرار کنم؟... شما چرا دیر کردید سرکار خانم؟ دانشجو: استاد مسجد بودیم. اینقدر خوب بود که حیف بود وسط کار ول کنیم بیاییم بیرون. جای شما خالی خیلی حال داد. استاد: دوستان بجای ما. بفرمایید ببینم سرگرم نماز و عبادت بودید؟ دانشجو: نه استاد. نمایشگاه عکس و نقاشی بود. استاد (با تعجب): نمایشگاه عکس و نقاشی را آوردهاند توی مسجد؟ دانشجو: بله استاد. هر ساله این کار را میکنند. تا آخر این هفته هم هست حتما بروید ببینید. استاد:والا من که نمیفهمم توی این مملکت چی میگذره. مسجد شده آتلیه هنر. وسط خیابان شده مسجد. دانشگاه شده قبرستان. هیچ چیزی سرجای خودش نیست. یک جای سالم توی این مملکت را نگذاشتهاند باقی بماند. همه جا را گند زدند... بگذریم برگردیم سر درس خودمون. یک دقیقه بعد: یک بسیجی در حالی که لباس رزم پوشیده با مقداری کاغذ و مدارک وارد میشود: بسیجی: استاد ببخشید به برادرها و خواهرها اعلام کنید که فرم ثبت نام عملیات استشهادی اینجا هست. دانشجویان عزیز بیایند و این فرمها را پرکنند. اجرتان با آقا امام زمان! استاد سرش را تکان میدهد. گچ را به گوشهای پرت میکند و میرود بیرون سیگار بکشد. م.حسنی
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
|
#544 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,913 بار سپاسگزاري شده است
|
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحاليمشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيواناتبدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحبمزرعه يك تله موش خريده است . . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ،برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري بهتله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقايموش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موشبه من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاويتوي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدشد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكربود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موشنبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تلهموش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعهبا شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد اورا فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« برايتقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت وساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز بهخانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دارمجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كهيك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيليزود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مردمزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديكتدارك ببيند. حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند ! نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطيهم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن.. شايد خيلي هم بي ربط نباشد |
|
|
|
|
|
#545 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 3,039
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,014
از ایشان 3,184 بار سپاسگزاري شده است
|
من یک سنت پیدا کردم نویسنده ناشناس اوهیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در میآمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، جزئی از خاطرات او نشد
__________________
|
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Toranj به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#546 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,913 بار سپاسگزاري شده است
|
<b>
جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! </b>- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من." هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟ اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی." چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد ويرايش توسط UnforGiiveN : 01-20-2009 در ساعت 12:01 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي UnforGiiveN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#547 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرزمين سبز آريا(جايي كه عشق به وطن را نشانم دادند)
ارسالها: 4,252
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,169
از ایشان 2,233 بار سپاسگزاري شده است
|
پسرك نوجوان خيلي شاد بود!
شاد و شوخ طبع! با ريش يا ته ريشي كه داشت و غالبا هم واسه مدرسه اش مجبور بود بزنه! تريپ حزب اللهي و خيلي هم خجالتي! جلو خانوما كه سرش و بالا نمي گرفت! يه بار كه از كنارش رد شدم حتي من و نديد! شاگرد مثبت من و كسي كه واقعا كم نمياورد! يه روز كه رفتم سر كلاس ديدم شاگردام دارم مي خندن و وقتي من و ديدن به شدت زدن زير خنده! يكي از بچه ها گفت خانوم بعضيا يه چيزايي راجع بهتون گفتن! داد كشيدم: كي اين كار و كرده؟! كسي جواب نداد! گفتم مگه با شماها نيستم؟! پسره بلند شد گفت:خانوم!ببخشيد!من بودم.شرمنده! محكم زدم زير گوشش طوري كه خورد به ديوار و خون از دهنش اومد... واقعا عصباني بودم!در حالي كه هنوز باور نمي كردم اين بچه همچين كاري كرده باشه بردمش تا دهنش و بشوره! يه وقت ديدم يكي از دخترا از پشت سرم اومد كه خانوم ببخشيد من اون كار رو كردم! واسه اين كه شما من و دعوا نكنين گردن گرفت. ظاهرش و نگاه كردم همچين مقيد هم نبود! تو دلم گفتم اونم كه اهل اين طور رفاقتايي نبود؟ كنارش رفتم گفتم جريان چيه؟تو نكردي؟ گفت نه خانوم ببخشيد. لبخند زدم و گفتم خواهش مي كنم تو چرا ين طوري مي كني؟بابت كتك زدنت معذرت مي خوام! مي بخشي؟! _:خواهش مي كنم خانوم خدا ببخشه!ولي ماشاءاا.. زورتون خيلي زياده ها! اون خنديد و منم خنديدم.. _:چرا گردن گرفتي؟ _:بنده خدا داشت مي ترسيد منم ديدم شما عصباني اين گفتم خوب بگم من بودم بلكه هم ايشون نترسن و هم شما عصبانيتتون و خالي كنين! (چند وقت بعد) ديدم يه عده از بچه ها كه معلوم بود آدماي بي شخصيتي بودن همين طوري دارن بسيج و مي كوبن..چند تا از بچه هاي شر آموزشكا واسه خوشي دوست دختراشون پسره رو زدن طوري كه خون از دماغ و دهنش مي اومد! كاملا آروم فقط وسايلش و جمع كرده بود و رفت بيرون صداي كوتا و وحشتناك تيرباران از بيرون اومد... رفتم بيرون ديدم پسرك غرق خون افتاده كنار خيابون. چند مرد با كت شلوارهاي سياه و كراوات سوار ماشين شدن.... ![]()
__________________
ترقي اندر اين كشور محال است/كه در اين مملكت قحظ الرجال است خرابي از جنوب و از شمال است/بر اين مخلوق آزادي وبال است دريغ از راه دور و رنج بسيار... ![]() ويرايش توسط mph1 : 01-20-2009 در ساعت 04:47 PM. |
|
|
|
|
|
#548 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,826
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,465
از ایشان 3,010 بار سپاسگزاري شده است
|
عشق و ثروت و موفقیت
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! » آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
__________________
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|
|
|
#549 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Dec 2007
ارسالها: 8,583
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,981
از ایشان 5,817 بار سپاسگزاري شده است
|
" يك روز زندگي " دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست، و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟! ...
__________________
. ...... ؟ ![]() راهنمایـی وبلاگ نویسـان|تست سـرعت اينتـرنت|سفر به رویا|معرفی سایت/وبلاگ|اعلام آپدیت وبلاگ|درخواست سايت . .
|
|
|
|
|
|
#550 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: خداحافظ
ارسالها: 10,399
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,377
از ایشان 2,568 بار سپاسگزاري شده است
|
راه و رسم عاشقی من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود. می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم. گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم. خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم. خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم. گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم. گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
__________________
|
|
|
|
|
|
#551 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,961
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,489
از ایشان 1,808 بار سپاسگزاري شده است
|
پاره آجر ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پارهآجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از رويصندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسركگفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمينافتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكهشما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. امابعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخابخودمان است كه گوش كنيم يا نه!
__________________
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند... ![]() |
|
|
|
|
|
#552 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,961
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,489
از ایشان 1,808 بار سپاسگزاري شده است
|
طناب يا خدا!
کوهنوردي میخواست از بلندترین کوه بالا برود... او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود... همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد... در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت... همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است... ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد: " خدایا کمکم کن" ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد: " از من چه می خواهی؟ " - ای خدا نجاتم بده! - واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!! یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد..... چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#553 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,961
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,489
از ایشان 1,808 بار سپاسگزاري شده است
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي دعوای مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت "جان" پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوست دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن (اومدم واسه این تاپیک بزنم سیستم هممیهن ریخت به هم ترجیح دادم پست بزنم!) ![]() ![]() |
|
|
|
|
|
#554 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,961
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,489
از ایشان 1,808 بار سپاسگزاري شده است
|
كارمند تازه وارد*
مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید." صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟" كارمند تازه وارد گفت: "نه" صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق" مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره." مدیر اجرایی گفت: "نه" كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#555 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,961
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,489
از ایشان 1,808 بار سپاسگزاري شده است
|
دو راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. يكي از راهبان بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما راهبان نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.» |
|
|
|