|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#556 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
قشنگ ترين دختري كه تا الآن ديده ام
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
__________________
خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !! |
|
|
|
|
|
#557 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی" . اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره ! مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته، اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید. ويرايش توسط UnforGiiveN : 02-19-2009 در ساعت 01:19 AM. |
|
|
|
|
|
#558 (permalink) |
|
نجیب زاده
![]()
تاريخ عضويت: May 2006
محل سكونت: تو فکر یک سقفم
ارسالها: 7,411
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 5,361 بار سپاسگزاري شده است
|
خوب من نفهمیدم چرا می خواست زنشو طلاق بده؟!
![]() راه های بهتریم هست!! ![]() چرا نرفت زن دوم بگیره؟! ![]()
__________________
عمریه غـم تو دلم زندونیه دل من زنـــدون داره تـو می دونی هر چی بهش میگم تـو آزادی دیگه میگه من دوســـت دارم تو می دونی
|
|
|
|
|
|
#559 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: پشت هیچستانم
ارسالها: 18,447
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,053
از ایشان 6,150 بار سپاسگزاري شده است
|
این محسن شدیدا به دکتر نیاز داره
![]() ![]() فکرکنم رو صندلی خیلی داغ بوده ![]() ![]()
__________________
|
|
|
|
|
|
#561 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
ارسالها: 1,775
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,421
از ایشان 1,441 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان زیبائــی بود واقعا
دلم خیلی برای زنه سوخت.. اما کنار اومدن با حس خیانت خیلی وحشتناکه البته تو این داستان انگار زنه نمی دونست که شوهرش بهش خیانت کرده وگرنه شاید این کار رو دیگه نمی کرد... چیز عجیبیه هیچ جوابی نمی تونم بهش بدم از طرفی هنرمندانه دوباره رابطه مردشون رو زنده کرده ، و از طرفی خودم رو که تو اون داستان میذارم میبینم به هیچ عنوان نمی تونم خیانت شوهرم رو هضم کنــم و تازه ازش خوام منو بغل هم بکنــه!!!!!!!!!! ![]()
__________________
![]() |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Samira به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#562 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
خوب شاید آدم اگه این تصور رو داشته باشه که آأمی جایز الخطاست و ممکنه دچار اشتباه بشه، بتونه بخشش رو هم تو دلش جا بده به خاطر لحظات شیرین گذشته
یا به قولی به خاطر یک فرزند! و این رو هم نباید نادیده گرفت که این داستان تو خازج از کشور نمود بیشتری داره به خاطر اینکه اونجا رابطه های دوستی تعریفش با اینجا یک مقداری متفاوته و زن و مرد راحت تر می تونن باش کنار بیان! و اون مرد هم به زنش گفته که می خواد بره با یکی دیگه و زنش هم با یک تدبیر واقعا جالب بهش فهمونده که من همون زن زیبا و جذاب گذشتم که دوسش داشتی فقط بهم نگا نکردی این مدت! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي UnforGiiveN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#563 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
ارسالها: 1,775
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,421
از ایشان 1,441 بار سپاسگزاري شده است
|
شاید حق با شما باشه..
اما عضم کردن خیانت واسه من یکی غیرممکنــه.. زنــها یه اخلاقی دارند که وقتی پای یکی دیگه رو وسط ببینند یهو به خودشون میان و همه تلاششون رو می کند تا رقیب رو از راه به در کنند و طرف رو دوباره جذب خودشون بکنند اما اوضاع که آروم شد بدجوری کینه این خیانت رو به دل می گیرند و دیگه اون رابطه ، رابطه سابق نمی شه..! |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Samira به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#564 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
ارسالها: 4,410
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,879
از ایشان 3,912 بار سپاسگزاري شده است
|
خوب آره
اما ..... نمی دونم شاید بعضی چیزها تا تجربه نکنه آدم قضاوتش فقط براساس یک سری ایده آل ها باشه و وقتی خودش تجربه کرد کلا تصمیماتش تصمیمات دیگه ای بود! |
|
|
|
|
|
#565 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
درس عبرت روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زبالهها دنبال چيزي براي خوردن ميگشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. ميخواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرفتر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: �نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههاي جورواجوري را كه برايم ساختهاند، نشنيدهاي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!� پيرزن كه به خاطر اين خوشاقبالي توي پوستش نميگنجيد، از جا پريد و با خوشحالي گفت: �الهي فدات بشم مادر!� امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتي شد براي آنها كه زيادي تعارف ميكنند!
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
|
|
#566 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
زخمهاي عشق چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود. تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند. |
|
|
|
|
|
#567 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
تا نداره....!!!
من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم گفتم: دوست دوست من بچه بودم...اونم بچه بود سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه. خندیدم گفت: دوستیم؟ گفت: تا کجا؟ گفتم: باشه. تو بذار گفتم: دوستی که تا نداره ! گفت :تا مرگ ! خندیدم و گفتم: تا نداره !!! گفت: باشه! تا پس از مرگ !!!! گفتم: نه! تا نداره ! گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم! دوستی که تا نداره !!! نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد. میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید . گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟ گفتم: باشه هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم. میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره! یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته. حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته. حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده... یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم.. میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه! خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد.. حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#568 (permalink) | |
|
نجیب زاده
![]()
تاريخ عضويت: May 2006
محل سكونت: تو فکر یک سقفم
ارسالها: 7,411
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 5,361 بار سپاسگزاري شده است
|
من موندم چرا سمیرا از این پست بی ربط تو تشکر کرده؟!
![]() حالا تو جونی اون چی... نقل قول:
ببین نیایش باید اون شکلات ها رو بریزه بیرون ، چون تاریخ مصرفشون گذشته بعده بیست و خورده ای سال! |
|
|
|
|
|
|
#569 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
ارسالها: 683
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 676
از ایشان 261 بار سپاسگزاري شده است
|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه
شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!» نتیجه اخلاقی: زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که بهجای قضاوت کردن فردی که میبینیم درپی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
__________________
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند |
|
|
|
|
|
#570 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,809
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,449
از ایشان 2,994 بار سپاسگزاري شده است
|
به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم .....
ارزشمندترين چيزهاي زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شنيدن ماوقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...... در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود ....
__________________
![]() گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|