|
|
#1 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام به همه بر و بچه ها
ميخوام تو اين تاپيك داستان ها ي كوتاه و مطالبي رو كه به نظرم جالب اومد رو براتون بذارم . اميدوارم كه خوشتون بياد و اگه هم شما مطلب جالبي داشتين اينجا بذارين . مرسي
__________________
ای خدا جانم؟!... |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست. - « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت. خواربارفروش باورش نميشد. مشتري از سر رضايت خنديد. مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند. در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است. كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود : « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن » |
|
|
|
| 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود . خودمونيم ها عجب آدم زرنگي بوده ويرايش توسط nami_köln : 09-07-2005 در ساعت 09:13 PM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#4 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ... و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟ درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد ويرايش توسط nami_köln : 09-07-2005 در ساعت 09:20 PM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#5 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .» دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.» |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#6 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
فعلا برای امروز کافیه.
امروز فردای دیروزه.؟! امروز یه داستان خوندم که دلم نیومد براتون ننویسم بخونید و مثل من حال کنید؟!.. ايمان مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد. آب استخر براي تعمير خالي شده بود! امروز فردای دیروزه.؟! فقر روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!» پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟» پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!» پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!» در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!» ويرايش توسط nami_köln : 09-07-2005 در ساعت 09:19 PM. دليل: امروز ?ردای دیروزه.؟! |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي nami_köln به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#7 (permalink) |
|
بانوی اردیبهشت
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,700
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,552
از ایشان 3,653 بار سپاسگزاري شده است
|
خيلي ممنون خيلي خوب بود
__________________
زنی خیره در حلقه های دود: من دیوونه سیگار کشیدن توام! زنها همیشه تلخ غصه میخورند در پس هر زن زیبایی مرد غمگینی هست تنهایی همیشه تنهاست اوارگی سرزمین ندارد!!!!! |
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,756
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 340
از ایشان 830 بار سپاسگزاري شده است
|
واقعا باحال بودن همه شو خوندم من الان حضور ذهن ندارم بعدا شايد يكي جالب مي نويسم ملت بخونن.
|
|
|
|
|
|
#9 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: هم میهن
ارسالها: 8,555
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,722
از ایشان 4,280 بار سپاسگزاري شده است
|
خیلی خوبه
__________________
تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعشون نمیشه به خیالشون که این تاج ، سرشونه تا همیشه یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمیباخت تاج و از سرش تو میدون ، لشگر پیاده انداخت ... |
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
ساز مخالف
![]() تاريخ عضويت: Jan 1970
ارسالها: 1,908
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 285 بار سپاسگزاري شده است
|
خیلی قشنگ بودن
البته من فقط دوتای اولی رو خوندم
__________________
خیانت تنها این نیست که روزت را با دیگری بگذرانی خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد |
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jan 1970
محل سكونت: khoonamoon
ارسالها: 77
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 3 بار سپاسگزاري شده است
|
مرسي جالب بودن......
__________________
شاد بودن هنر است شاد کردن هنری والاتر گر به شادی تو دل های دگر گردد شاد
|
|
|
|
|
|
#15 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
محل سكونت: آلمان
ارسالها: 1,101
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 564
از ایشان 234 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام
بچه ها یه داستان جدید براتوون تایپ کردم خودم خیلی خوشم امد امیدوارم شماهم خوشتون بیاد. اسمش فقر ه . |
|
|
|