|
|
#16 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
خیلی دوست داشت یه مدت سرش رو از بدنش جدا کنه تا بتونه یه کم خستگی در بکنه .آخه یه مدت بود که احساس میکرد سرش سنگین شده و یا به عبارتی با دیگران سر سنگین شده .بلاخره یه روز صبح وقتی از خواب بلند شد سرش رو آروم از تنش جدا کرد و با دقت خاصی اونو توی کمدش گذاشت و درش رو قفل کرد و بعد لباس تمیز و شیکی پوشید و راهی بیرون از خونه شد :وقتی بیرون رسید احساس راحتی میکرد و با همه خوب برخورد میکرد آخه دیگه فقط با قلبش همه رو میدید . .......
__________________
![]() هر كس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام كه براي تو زنده ام |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي faramarz2006 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#17 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
نمیخواست وارد این راه شود از ابتدایی که وارد شده بود هم شک داشت .÷یش روی خودش بیابان برهوتی رو میدید که چیز خاصی در نگاه اول به چشمش نمیومد . کمی که جلوتر رفت احساس کرد میتونه چیزهایی زیبا ببینه خارهایی که بوسیله گردبادهای کوچک میچرخیدند و میچرخیدند و آخرش سرگیجه میگرفتند و شنهای نرمی که مثل موجهای دریا اروم گرفته بودند فرقش این بودکه این موجها برای حرکت خیلی بیشتر انتظار میکشیدند کم کم احساس کرد تشنگی بر او غلبه میکند حالا بود که هیچ چیز برایش زیبا نبود به شنها به خارها و حتی به خورشید بدو بیراه میگفت ولی از حرکت باز نایستاد تا آنکه همینها جلویش را گرفتند
آنها میخواستند مرد هم جزیی از آنان بشود که شد........... |
|
|
|
|
|
#18 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
شیر مثل همیشه شکارش را انجام داد و شکار را به دندان گرفت و پیش سایر شیرها آمد . یکی از شرها به او گفت تو شکارچی خوبی هستس
شیر با تعجب پرسید :شکارچی دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي faramarz2006 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#23 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,746
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 332
از ایشان 827 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]()
__________________
![]() تا خـــدا هست به خلقش چه نياز ز يكي ناز كشم تا به همه ناز كنم |
|
|
|
|
|
|
#24 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,746
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 332
از ایشان 827 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
بالاخره یه چیزایی فهمیدم ![]() |
|
|
|
|
|
|
#25 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,276
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,098
از ایشان 1,668 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
مثل همیشه ![]()
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
|
|
#26 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
به عقب اتوبوس نگاهی میکنم...کسی پشتم نیست...خالیه خالی...
نگاهی به هادی میندازم: - چند تا تونل داره؟... - چه فرقی میکنه؟... لبخندی میزنم و دستمو محکم تر دور بدنش فشار میدم...قلبم از جا کنده میشه...چشماش نیمه بسته س....سرشو رو شونم تکیه داده: -هادی قضیه ی مارو میدونه؟.. -نه کاملاً.. -قول میدی هیچ وقت دیگه حرف از رفتن نزنی؟... -عزیزکم..بی تو میمیرم... ازکنار سد کرج رد میشیم..قبلا تو نفس عمیق دیده بودمش...باورم نمیشه کنارم باشه.. به تونل نزدیک میشوید... نگاهی به صورت قشنگش که هنرمندانه بزک شده میندازم...با چشمای خمارش ولبهای نیمه بازش تشنگیمو چند برابر میکنه... نگاهی به دور وبرم میکنم...هادی خوابه..فکر کنم دستام داره میلرزه.. تونل... تا میخوام خم شم....نور منو به خودم میاره.... تونل.... دیگه دست خودم نیست...غرقه ی بوسه ی ما با صدای جیغ دو تا بچه که سرشونو از پنجره بیرون بردن و دارن جیغ میکشن در هم امیخته میشه.. وای خدا.. از نور متنفرم........
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#28 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,276
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,098
از ایشان 1,668 بار سپاسگزاري شده است
|
غلت میزند. سکوت شب ، آزارش میدهد. دوباره به طرف دیگر غلت میزند. بدنش را با سماجت می خاراند. این خارش امانش را بریده است. از رختخواب بلند میشود. بطرف یخچال رفته و تکه یخی را بر میدارد. سرمای یخ ، دستش را میسوزاند. سریع آنرا در ظرفشویی رها میکند.دست را به صورتش میچسباند تا کمی گرم شود. یخ را در پلاستیکی رها کرده و آنرا محکم میکند و به نقاطی از بدنش که میخارد ، میچسباند.
کمی آرام میشود.مینشیند. در حالیکه یخ را روی بدنش حرکت میدهد. در زیر نور اندک چراغ خواب ، زخمهای بدنش را که زاییده این خارش بی علت است میبیند. قسمتهایی از پوست کنده شده و خون غلیظی سر برآورده است. خوابش میاید. لخحظه ای یخ را کنار گذاشته و به رختخواب میخزد. چشمان سنگینش هنوز لذت خواب را مزه نکرده اند که باز خارش امانش را میبرد. تنش میخارد. میخاراند.. یخ میگذارد. دوش آب سرد میگیرد. اما بیفایده است. بیخود شده است. با ناخنهایش گویی به جنگ خود میرود. دیگر به خون و درد و زخم نمی اندیشد. گویی مشاعرش را ازدست داده است. فقط میخاراند، دستها، پاها، سر و صورت و همه بدنش را. میخاراند و فریاد میزند: آآی تلاطم پر شور بشری..... آآی قدرت بی پایان اراده.... آآی بطلان همه دروغهای تسکین دهنده.... آآی ضعیفترین رویای جاندار زمین.... آآی درنده هشیار....هشیارانه خود را بدر....هشیارانه خود را تکه تکه کن....تو را درمانی برای عجز از خویشتن نیست. با فریادهایش همسایه بر در میکوبد.بی اعتنا به ضربه های همسایه ، خود را میخاراند. نزدیک سپیده ی صبح است. منگ و بی خود در گوشه ی اتاق افتاده است. سوزش عمیقی حس میکند. تمام تنش مور مور میشود. نگاهی به خود می اندازد. چیزی از آنچه دیشب داشت باقی نمانده است. پوستی بر تنش نمانده است. خون است بر وجودش و خون. مزه خون را روی لبهایش میچشد. همین! |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#30 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,276
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,098
از ایشان 1,668 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ولی نادیا جون چرا دیگه دست نوشته های قشنگتو نمیبینم؟ |
|
|
|
|