|
|
#31 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 1,167
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,007
از ایشان 622 بار سپاسگزاري شده است
|
سروناز جون من نویسنده نیستم مثل شما و اون نوشته ها رو هم برای اولین بار بود مینوشتم به خاطر شوق و ذوقی که اقا مهدی در همه و از جمله من بوجود آوردن برای شرکت در مسابقه .... البته دوست دارم بنویسم ولی یه جاهایی گیر میکنم و نمیتونم نوشته رو ادامه بدم....
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#32 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]()
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#33 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]()
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!... |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#34 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,745
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 332
از ایشان 826 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]()
__________________
![]() تا خـــدا هست به خلقش چه نياز ز يكي ناز كشم تا به همه ناز كنم |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي رضا به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#35 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
..لحظه ها در گذرند
لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود يا به افسوس زمانی که گذشت يا در انديشه فردايی دور يا در اندوه ندانستن ها و به هر جاذبه دل بستن ها در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت چه بسا ثانيه هايی که در آن می شد از تجربه لبريز شويم می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم فرصتی است که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
|
|
#37 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
تو ذهنم دارم نقشه ی پولی که از این کار موقت گیرم می آد رو میریزم...دم موسی گرم که تو
این اوضاع بی پولی منو یادش بود و آورد سر کار...تو همین افکارم که باز تمرکزم رو از دست میدم...نمیدونم...یه چند روزیه بدجوری پاپیچم شده... - آقای مهندس؟... - بفرمایید؟... - اینجا هم باید ستون بذاریم؟... اینقدر سوال مسخره ای میکنه که سریع منظورشو میفهمم...نیم نگاهی بش میکنم..در ظاهر چشماش داره نقشه ها رو میبینه... - نه دیگه....فقط دو طرفش ستون داریم...اونجا لازم نیست.. - آهان...الان متوجه شدم...ممنون.. و همونجوری روی صندلی کنار میز کارم میشینه...نمیدونم چه عکس العملی باید نشون بدم...در ظاهر خودمو مشغول کارم نشون میدم...روز اول موسی به من گفته بود که خانم فتاحی رفیق فابریکه مهندس احمدیه...مدیر عامل شرکت... باز ادامه میده: - شما چی خوندی؟.. - عمران - الان غیر از اینجا چه کار میکنید؟.. -مشغول سربازی ام.. -شما از دست من ناراحتید؟... - متوجه نمیشم؟...ناراحت؟...برای چی باید ناراحت باشم؟.. ... گرم صحبت کردنیم که سایه ی سنگینی بالای سرم حس میکنم...مهندس احمدی با نگاه غضب آلودی به من ،به خانم فتاحی میگه بیاد تو اتاقش..نفس تنگی گرفتم...به نظرم خیلی بد شد...نمیدونم باید چکار کنم...دستم به کار نمیره.. چند دقیقه بعد صدای مهندس احمدی رو میشنوم: - آقای مهندس؟.. -بله؟.. -یه چند لحظه تشریف بیارید اتاقم.. وارد اتاق که میشم خانوم فتاحی رو میبینم که گوشه ی اتاق روی مبل نشسته.. - امری داشتید؟.. - این چک 100 تومنی علی الحساب خدمتتون باشه...فعلاً کار جدیدی نداریم ...به محض اینکه کار تازه ای برسه در خدمتتون هستیم... نمیدونم باید چی بگم...اصلا چه اتفاقی افتاده...هاج و واجم...چکو که برمیدارم نگاهی از سر بی تفاوتی به خانم فتاحی میندازم و میرم بیرون.. وسایلمو جمع میکنم.. حتی حوصله ندارم از موسی خدافظی کنم... ![]() ويرايش توسط death blooms : 08-12-2006 در ساعت 12:09 AM. |
|
|
|
|
|
#38 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: تو سرزمين تنهايي
ارسالها: 18,331
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 204
از ایشان 7,163 بار سپاسگزاري شده است
|
چه جالب بود ............
__________________
گفتمش بايد بري نامم ز ياد ![]() گفت آري مي برم اما زياد |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sinderella به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]() |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#41 (permalink) |
|
گل مرداب
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,274
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,045
از ایشان 13,322 بار سپاسگزاري شده است
|
آقا مهدی نوشته خیلی زیبایی بود
![]()
__________________
من صبورم اما... به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما... چقدر با همه ی عاشقيم محزونم و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي roshanak به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#42 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
شما چرا دست به قلم نمیشی؟... ![]() |
|
|
|
|
|
|
#43 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
بگذار زیبایی از اندیشه و نام تو آغاز شود
ورویش و هستی و آغاز از سبزی نگاه تو سرخی آتش خورشید از گرمی مهر قلب تو آبی آسمان از صداقت تو نسیم بهار از لطف شمیم نفس های تو وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد لحظه ها را پر از شور و نشاط زندگی کن نگذار زندگی فقط برای زنده ماندن باشد نگذار تا زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد هر لحظه را از نو زندگی کن تولدی دیگر ملو از دوستی و صمیمیت با انسانها همدل باش ذات آفرینش دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد فکر می کرد آدمه بزرگیه همیشه آرزوهایه بزرگ داشت خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن به چند نفری هم عشق داده بود همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود ! همیشه کتاب های بزرگ می خوند دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛ فهمید که نقابشو ازش گرفتن باید از سر کودکی کنه ! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#44 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
اینم خط خطی امروز من:
یادت هست؟ نگاهم میکردی ؟ از میان شکاف در سرت را بیرون می آوردی و چشم میدوختی به گاری پدرم. ولی من هیچ زمان فرصت نکردم سیر نگاهت کنم. تو میدانستی. هر روز همان ساعت لای درب را میگشودی. روسری کوچکت را که باد میزد من چه میخندیدم. و تو دستانت را از درب میکندی و روسری ات را می چسبیدی تا باد آنرا به تاراج نبرد. و من چقدر دلم میخواست باد ، روسری ات را میوزید و بر دستان من مینشاند تا تو میدویدی بیرون سراغ روسری ات و من شیطنت میکردم و آنرا به باد پس میدادم تا تو باز میدویدی و من سیر نگاهت میکردم. امااین اتفاق هیچ زمان نیفتاد. تو دو دستی رو سری ات را میچسبیدی و چشمان مشکی ات را به گاری پدرم میدوختی که نان خشک فریاد میکرد. نمیدانم نان خشک اضافیتان را چه میکردید ؟ شاید هم اصلاً نان نمیخوردید. خانه ی شما آن بالا بود. آخر دنیا! آنقدر دور که تا محله ی شما ، تاول پای من میترکید و آفتاب داغ بالای سرم میرسید. خانه تان دور بود و من این راه را می آمدم تا ثانیه ای ، چشمان مشکی ات را برای رویایم قرض بگیرم. میدانی؟ ما هم نان نمیخوردیم. اصلاً سفره مان را فروخته بودیم. سفره را که فروختیم ، پدرم گاری گرفت و نانمان را دادایم تا نمک بگیریم وتا نمک را بدهیم و نان بگیریم تا نان را بدهیم و نمک بگیریم. نان را برای نمک میخواستیم و نمک را برای نان. کاش می آمدی از درز در ، بیرون و من روی گاری پدرم مینشاندمت و گاری را هل میدادم ، تا تو مثل خواهر کوچکم از ذوق جیغ بزنی و من شیطنت وار ، سریعتر گاری را هل دهم و تو دو دست کوچکت را محک به دسته ی گاری بگیری و من، سیر نگاهت کنم. اما تو هیچ زمان نیامدی ، روی گاری پدرم ننشستی و من سیر نگاهت نکردم. پدرم که گاری اش را فروخت ، دیگر به محله ی شما نیامدیم و چشمانت را برای رویا قرض نگرفتم. نمیدانم تو باز هم آمدی لای درز درب یا نه؟ نمیدانم منتظرم ماندی یا نه؟ نمیدانم. شاید گاری دیگری آمد و تو چشمانت را به او قرض دادی تا رویا بسازد. شاید گاری دیگری آمد و تو از درز درب نگاهش کردی و فقط نگاهش کردی و باد که آمد، دو دستی روسری ات را چسبیدی. کاش میدانستم چشمانت در کدامین رویای دیگر بعد از من میرقصد و چه کسی رویای چشمان مشکی ات را لذت میبرد و تو ...فقط نگاهش میکنی ، فقط نگاهش میکنی! همین! |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#45 (permalink) |
|
گل مرداب
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,274
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,045
از ایشان 13,322 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنی
وقتي احساس بي لياقتي مي كنی وقتي احساس نا پاكي مي كنی وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو ليتيام ببخشه به ياد داشته باش دوست من خدا مي تونه پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندی تا ببيني دختری اينجا می خواست در تنهايی خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟ وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد.... هيچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود..... و من چقدر بر حقيقی بودنش برخود ميباليدم.... اما.............. شايد که ديگر مهم نيست که از تو گلايه کنم...... ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلايش چيزی جز سركوب غرور سنگسار احساس و منطقهای بي دليل نبود؟ من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم....... و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد ...؟؟؟؟؟؟؟؟ ساغر خوشبختی نتونست برام جام خوشبختی رو به ارمغان بیاره ...فقط تونست بهم ثابت کنه که چقدر اشتباه فکر می کردم ... کی ميدونه پشت اين پيچ چه چيزی در انتظارشه ...بيايين با هم صادق باشيم ...عشق واژه بزرگيه ...و معنای بزرگتری هم داره ...ما اينو فراموش کرديم ...فراموشتون نمی کنم ...و تا همیشه خداحافظ .... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي roshanak به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |