کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-09-2006   #31 (permalink)
Connoisseur
 
nadya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 1,167
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,007
از ایشان 622 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

سروناز جون من نویسنده نیستم مثل شما و اون نوشته ها رو هم برای اولین بار بود مینوشتم به خاطر شوق و ذوقی که اقا مهدی در همه و از جمله من بوجود آوردن برای شرکت در مسابقه .... البته دوست دارم بنویسم ولی یه جاهایی گیر میکنم و نمیتونم نوشته رو ادامه بدم....
__________________
nadya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-09-2006   #32 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله nadya
سروناز جون من نویسنده نیستم مثل شما و اون نوشته ها رو هم برای اولین بار بود مینوشتم به خاطر شوق و ذوقی که اقا مهدی در همه و از جمله من بوجود آوردن برای شرکت در مسابقه .... البته دوست دارم بنویسم ولی یه جاهایی گیر میکنم و نمیتونم نوشته رو ادامه بدم....
نادیا خانومم...اینجا جای خط خطیاست..جای آزمون و خطاست....از همینجا شروع میشه..همین الان....
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-09-2006   #33 (permalink)
Aficionado
 
death blooms's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله *SARVENAZ*
غلت میزند. سکوت شب ، آزارش میدهد. دوباره به طرف دیگر غلت میزند. بدنش را با سماجت می خاراند. این خارش امانش را بریده است. از رختخواب بلند میشود. بطرف یخچال رفته و تکه یخی را بر میدارد. سرمای یخ ، دستش را میسوزاند. سریع آنرا در ظرفشویی رها میکند.دست را به صورتش میچسباند تا کمی گرم شود. یخ را در پلاستیکی رها کرده و آنرا محکم میکند و به نقاطی از بدنش که میخارد ، میچسباند.
کمی آرام میشود.مینشیند. در حالیکه یخ را روی بدنش حرکت میدهد. در زیر نور اندک چراغ خواب ، زخمهای بدنش را که زاییده این خارش بی علت است میبیند. قسمتهایی از پوست کنده شده و خون غلیظی سر برآورده است. خوابش میاید. لخحظه ای یخ را کنار گذاشته و به رختخواب میخزد. چشمان سنگینش هنوز لذت خواب را مزه نکرده اند که باز خارش امانش را میبرد. تنش میخارد.
میخاراند..
یخ میگذارد.
دوش آب سرد میگیرد.
اما بیفایده است.
بیخود شده است.
با ناخنهایش گویی به جنگ خود میرود. دیگر به خون و درد و زخم نمی اندیشد. گویی مشاعرش را ازدست داده است. فقط میخاراند، دستها، پاها، سر و صورت و همه بدنش را. میخاراند و فریاد میزند:
آآی تلاطم پر شور بشری.....
آآی قدرت بی پایان اراده....
آآی بطلان همه دروغهای تسکین دهنده....
آآی ضعیفترین رویای جاندار زمین....
آآی درنده هشیار....هشیارانه خود را بدر....هشیارانه خود را تکه تکه کن....تو را درمانی برای عجز از خویشتن نیست.
با فریادهایش همسایه بر در میکوبد.بی اعتنا به ضربه های همسایه ، خود را میخاراند.
نزدیک سپیده ی صبح است. منگ و بی خود در گوشه ی اتاق افتاده است. سوزش عمیقی حس میکند. تمام تنش مور مور میشود. نگاهی به خود می اندازد. چیزی از آنچه دیشب داشت باقی نمانده است. پوستی بر تنش نمانده است. خون است بر وجودش و خون. مزه خون را روی لبهایش میچشد. همین!
زنده باد مازوخ.........
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!...
death blooms آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-09-2006   #34 (permalink)
Addict
 
رضا's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,745
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 332
از ایشان 826 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله *SARVENAZ*
غلت میزند. سکوت شب ، آزارش میدهد. دوباره به طرف دیگر غلت میزند. بدنش را با سماجت می خاراند. این خارش امانش را بریده است. از رختخواب بلند میشود. بطرف یخچال رفته و تکه یخی را بر میدارد. سرمای یخ ، دستش را میسوزاند. سریع آنرا در ظرفشویی رها میکند.دست را به صورتش میچسباند تا کمی گرم شود. یخ را در پلاستیکی رها کرده و آنرا محکم میکند و به نقاطی از بدنش که میخارد ، میچسباند.
کمی آرام میشود.مینشیند. در حالیکه یخ را روی بدنش حرکت میدهد. در زیر نور اندک چراغ خواب ، زخمهای بدنش را که زاییده این خارش بی علت است میبیند. قسمتهایی از پوست کنده شده و خون غلیظی سر برآورده است. خوابش میاید. لخحظه ای یخ را کنار گذاشته و به رختخواب میخزد. چشمان سنگینش هنوز لذت خواب را مزه نکرده اند که باز خارش امانش را میبرد. تنش میخارد.
میخاراند..
یخ میگذارد.
دوش آب سرد میگیرد.
اما بیفایده است.
بیخود شده است.
با ناخنهایش گویی به جنگ خود میرود. دیگر به خون و درد و زخم نمی اندیشد. گویی مشاعرش را ازدست داده است. فقط میخاراند، دستها، پاها، سر و صورت و همه بدنش را. میخاراند و فریاد میزند:
آآی تلاطم پر شور بشری.....
آآی قدرت بی پایان اراده....
آآی بطلان همه دروغهای تسکین دهنده....
آآی ضعیفترین رویای جاندار زمین....
آآی درنده هشیار....هشیارانه خود را بدر....هشیارانه خود را تکه تکه کن....تو را درمانی برای عجز از خویشتن نیست.
با فریادهایش همسایه بر در میکوبد.بی اعتنا به ضربه های همسایه ، خود را میخاراند.
نزدیک سپیده ی صبح است. منگ و بی خود در گوشه ی اتاق افتاده است. سوزش عمیقی حس میکند. تمام تنش مور مور میشود. نگاهی به خود می اندازد. چیزی از آنچه دیشب داشت باقی نمانده است. پوستی بر تنش نمانده است. خون است بر وجودش و خون. مزه خون را روی لبهایش میچشد. همین!
تو باعث افتخاری ... همین
__________________

تا خـــدا هست به خلقش چه نياز
ز يكي ناز كشم تا به همه ناز كنم
رضا آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي رضا به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-09-2006   #35 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

..لحظه ها در گذرند
لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند
هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود
يا به افسوس زمانی که گذشت
يا در انديشه فردايی دور
يا در اندوه ندانستن ها
و به هر جاذبه دل بستن ها
در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم
چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانيه هايی که در آن
می شد از تجربه لبريز شويم
می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم
اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم
لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم
فرصتی است که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...
__________________
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-10-2006   #36 (permalink)
Connoisseur
 
nadya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 1,167
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,007
از ایشان 622 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

خیلی قشنگ بود آقا حمید....
nadya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-11-2006   #37 (permalink)
Aficionado
 
death blooms's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

تو ذهنم دارم نقشه ی پولی که از این کار موقت گیرم می آد رو میریزم...دم موسی گرم که تو

این اوضاع بی پولی منو یادش بود و آورد سر کار...تو همین افکارم که باز تمرکزم رو از دست

میدم...نمیدونم...یه چند روزیه بدجوری پاپیچم شده...

- آقای مهندس؟...

- بفرمایید؟...

- اینجا هم باید ستون بذاریم؟...

اینقدر سوال مسخره ای میکنه که سریع منظورشو میفهمم...نیم نگاهی بش میکنم..در

ظاهر چشماش داره نقشه ها رو میبینه...

- نه دیگه....فقط دو طرفش ستون داریم...اونجا لازم نیست..

- آهان...الان متوجه شدم...ممنون..

و همونجوری روی صندلی کنار میز کارم میشینه...نمیدونم چه عکس العملی باید نشون

بدم...در ظاهر خودمو مشغول کارم نشون میدم...روز اول موسی به من گفته بود که خانم

فتاحی رفیق فابریکه مهندس احمدیه...مدیر عامل شرکت...

باز ادامه میده:

- شما چی خوندی؟..

- عمران

- الان غیر از اینجا چه کار میکنید؟..

-مشغول سربازی ام..

-شما از دست من ناراحتید؟...

- متوجه نمیشم؟...ناراحت؟...برای چی باید ناراحت باشم؟..

... گرم صحبت کردنیم که سایه ی سنگینی بالای سرم حس میکنم...مهندس احمدی با نگاه

غضب آلودی به من ،به خانم فتاحی میگه بیاد تو اتاقش..نفس تنگی گرفتم...به نظرم خیلی

بد شد...نمیدونم باید چکار کنم...دستم به کار نمیره..

چند دقیقه بعد صدای مهندس احمدی رو میشنوم:

- آقای مهندس؟..

-بله؟..

-یه چند لحظه تشریف بیارید اتاقم..

وارد اتاق که میشم خانوم فتاحی رو میبینم که گوشه ی اتاق روی مبل نشسته..

- امری داشتید؟..

- این چک 100 تومنی علی الحساب خدمتتون باشه...فعلاً کار جدیدی نداریم ...به محض

اینکه کار تازه ای برسه در خدمتتون هستیم...

نمیدونم باید چی بگم...اصلا چه اتفاقی افتاده...هاج و واجم...چکو که برمیدارم نگاهی از سر

بی تفاوتی به خانم فتاحی میندازم و میرم بیرون..

وسایلمو جمع میکنم..

حتی حوصله ندارم از موسی خدافظی کنم...

ويرايش توسط death blooms : 08-12-2006 در ساعت 12:09 AM.
death blooms آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 08-11-2006   #38 (permalink)
Addict
 
Sinderella's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: تو سرزمين تنهايي
ارسالها: 18,331
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 204
از ایشان 7,163 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

چه جالب بود ............
__________________
گفتمش بايد بري نامم ز ياد

گفت آري مي برم اما زياد

Sinderella آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sinderella به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-12-2006   #39 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله رضا
تو باعث افتخاری ... همین
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-12-2006   #40 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله death blooms
تو ذهنم دارم نقشه ی پولی که از این کار موقت گیرم می آد رو میریزم...دم موسی گرم که تو

این اوضاع بی پولی منو یادش بود و آورد سر کار...تو همین افکارم که باز تمرکزم رو از دست

میدم...نمیدونم...یه چند روزیه بدجوری پاپیچم شده...

- آقای مهندس؟...

- بفرمایید؟...

- اینجا هم باید ستون بذاریم؟...

اینقدر سوال مسخره ای میکنه که سریع منظورشو میفهمم...نیم نگاهی بش میکنم..در

ظاهر چشماش داره نقشه ها رو میبینه...

- نه دیگه....فقط دو طرفش ستون داریم...اونجا لازم نیست..

- آهان...الان متوجه شدم...ممنون..

و همونجوری روی صندلی کنار میز کارم میشینه...نمیدونم چه عکس العملی باید نشون

بدم...در ظاهر خودمو مشغول کارم نشون میدم...روز اول موسی به من گفته بود که خانم

فتاحی رفیق فابریکه مهندس احمدیه...مدیر عامل شرکت...

باز ادامه میده:

- شما چی خوندی؟..

- عمران

- الان غیر از اینجا چه کار میکنید؟..

-مشغول سربازی ام..

-شما از دست من ناراحتید؟...

- متوجه نمیشم؟...ناراحت؟...برای چی باید ناراحت باشم؟..

... گرم صحبت کردنیم که سایه ی سنگینی بالای سرم حس میکنم...مهندس احمدی با نگاه

غضب آلودی به من ،به خانم فتاحی میگه بیاد تو اتاقش..نفس تنگی گرفتم...به نظرم خیلی

بد شد...نمیدونم باید چکار کنم...دستم به کار نمیره..

چند دقیقه بعد صدای مهندس احمدی رو میشنوم:

- آقای مهندس؟..

-بله؟..

-یه چند لحظه تشریف بیارید اتاقم..

وارد اتاق که میشم خانوم فتاحی رو میبینم که گوشه ی اتاق روی مبل نشسته..

- امری داشتید؟..

- این چک 100 تومنی علی الحساب خدمتتون باشه...فعلاً کار جدیدی نداریم ...به محض

اینکه کار تازه ای برسه در خدمتتون هستیم...

نمیدونم باید چی بگم...اصلا چه اتفاقی افتاده...هاج و واجم...چکو که برمیدارم نگاهی از سر

بی تفاوتی به خانم فتاحی میندازم و میرم بیرون..

وسایلمو جمع میکنم..

حتی حوصله ندارم از موسی خدافظی کنم...
thats all right
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-12-2006   #41 (permalink)
گل مرداب
 
roshanak's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,274
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,045
از ایشان 13,322 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

آقا مهدی نوشته خیلی زیبایی بود
__________________
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما...
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما...
roshanak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي roshanak به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-12-2006   #42 (permalink)
Aficionado
 
death blooms's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله roshanak
آقا مهدی نوشته خیلی زیبایی بود
چون خط خطیه هیچ دفاعی ازش نمیکنم...ولی تضمین میکنم خالصه خالص باشه...

شما چرا دست به قلم نمیشی؟...
death blooms آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-12-2006   #43 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

بگذار زیبایی از اندیشه و نام تو آغاز شود
ورویش و هستی و آغاز از سبزی نگاه تو
سرخی آتش خورشید از گرمی مهر قلب تو
آبی آسمان از صداقت تو
نسیم بهار از لطف شمیم نفس های تو
وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد
لحظه ها را پر از شور و نشاط زندگی کن
نگذار زندگی فقط برای زنده ماندن باشد
نگذار تا زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد
هر لحظه را از نو زندگی کن
تولدی دیگر ملو از دوستی و صمیمیت
با انسانها همدل باش

ذات آفرینش

دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
فکر می کرد آدمه بزرگیه

همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
به چند نفری هم عشق داده بود

همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !

همیشه کتاب های بزرگ می خوند

دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛
فهمید که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه !
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-12-2006   #44 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

اینم خط خطی امروز من:

یادت هست؟ نگاهم میکردی ؟ از میان شکاف در سرت را بیرون می آوردی و چشم میدوختی به گاری پدرم. ولی من هیچ زمان فرصت نکردم سیر نگاهت کنم.
تو میدانستی. هر روز همان ساعت لای درب را میگشودی. روسری کوچکت را که باد میزد من چه میخندیدم. و تو دستانت را از درب میکندی و روسری ات را می چسبیدی تا باد آنرا به تاراج نبرد. و من چقدر دلم میخواست باد ، روسری ات را میوزید و بر دستان من مینشاند تا تو میدویدی بیرون سراغ روسری ات و من شیطنت میکردم و آنرا به باد پس میدادم تا تو باز میدویدی و من سیر نگاهت میکردم. امااین اتفاق هیچ زمان نیفتاد. تو دو دستی رو سری ات را میچسبیدی و چشمان مشکی ات را به گاری پدرم میدوختی که نان خشک فریاد میکرد.
نمیدانم نان خشک اضافیتان را چه میکردید ؟ شاید هم اصلاً نان نمیخوردید. خانه ی شما آن بالا بود. آخر دنیا! آنقدر دور که تا محله ی شما ، تاول پای من میترکید و آفتاب داغ بالای سرم میرسید. خانه تان دور بود و من این راه را می آمدم تا ثانیه ای ، چشمان مشکی ات را برای رویایم قرض بگیرم.
میدانی؟ ما هم نان نمیخوردیم. اصلاً سفره مان را فروخته بودیم. سفره را که فروختیم ، پدرم گاری گرفت و نانمان را دادایم تا نمک بگیریم وتا نمک را بدهیم و نان بگیریم تا نان را بدهیم و نمک بگیریم. نان را برای نمک میخواستیم و نمک را برای نان.
کاش می آمدی از درز در ، بیرون و من روی گاری پدرم مینشاندمت و گاری را هل میدادم ، تا تو مثل خواهر کوچکم از ذوق جیغ بزنی و من شیطنت وار ، سریعتر گاری را هل دهم و تو دو دست کوچکت را محک به دسته ی گاری بگیری و من، سیر نگاهت کنم.
اما تو هیچ زمان نیامدی ، روی گاری پدرم ننشستی و من سیر نگاهت نکردم. پدرم که گاری اش را فروخت ، دیگر به محله ی شما نیامدیم و چشمانت را برای رویا قرض نگرفتم. نمیدانم تو باز هم آمدی لای درز درب یا نه؟ نمیدانم منتظرم ماندی یا نه؟ نمیدانم.
شاید گاری دیگری آمد و تو چشمانت را به او قرض دادی تا رویا بسازد. شاید گاری دیگری آمد و تو از درز درب نگاهش کردی و فقط نگاهش کردی و باد که آمد، دو دستی روسری ات را چسبیدی.
کاش میدانستم چشمانت در کدامین رویای دیگر بعد از من میرقصد و چه کسی رویای چشمان مشکی ات را لذت میبرد و تو ...فقط نگاهش میکنی ، فقط نگاهش میکنی! همین!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 08-12-2006   #45 (permalink)
گل مرداب
 
roshanak's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,274
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,045
از ایشان 13,322 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنی
وقتي احساس بي لياقتي مي كنی
وقتي احساس نا پاكي مي كنی
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو ليتيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندی تا ببيني دختری اينجا می خواست در تنهايی خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....

هيچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام
چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقيقی بودنش برخود ميباليدم....

اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم...... ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد

که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلايش

چيزی جز سركوب غرور سنگسار احساس و منطقهای بي دليل نبود؟

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد ...؟؟؟؟؟؟؟؟
ساغر خوشبختی نتونست برام جام خوشبختی رو به ارمغان بیاره ...فقط تونست بهم
ثابت کنه که چقدر اشتباه فکر می کردم ... کی ميدونه پشت اين پيچ چه چيزی در انتظارشه ...بيايين با هم صادق باشيم ...عشق واژه بزرگيه ...و معنای بزرگتری هم داره ...ما اينو فراموش کرديم ...فراموشتون نمی کنم ...و
تا همیشه خداحافظ ....
roshanak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي roshanak به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 07:58 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک