|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#751 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: در خلوت تاریک و ساکت جنون...
ارسالها: 2,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,622
از ایشان 1,018 بار سپاسگزاري شده است
|
آي ادمها يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند در آب
... هي تو.اون بيرون توي سرما تو كه داري تنها ميشي،تو كه داري پير ميشي...ميتوني من رو حس كني؟ ... خيلي از آدما بدون توجه و خيليا با يه نيم نگاه از كنارم رد ميشن.من كيم؟ خيلي وقته از يادم رفته از كجا اومدم؟ چطور به ا ين روز افتادم.يادم نيس. چون من يه...من يه...فراموش شده ام سوز سردي مياد و ميلرزم. دستام و توي هم قفل ميكنم.قطره اشكي از روي گونه هام روي خاك ميفته.چند نفر رد ميشن ميبيننم.ميخندن.با دلسوزي بهم زل ميزنن. بي اعتنا ردميشن.چشم ميفته به دختر.فقط نگاهم ميكنه.انگار دل اونم گرفته اس.اونم تو چشاش اشك جمع شده. اونم از سرما ميلرزه. لابد نميدونه منم مثل خودش يه فراموش شده ام تنهام. از اين بارون متنفرم.از اين آوارگي و خيسي متنفرم.از اين سرما متنفرم.از نون خالي سق زدن متنفرم. منم يه آدمي بودم.يه چيزايي داشتم.يه مادري يه پدري..يه دوستي..يه عشقي...!هنوزم يادمه.الان اون كجاس.اون دستاي ظريفش تو دستاي كيه؟ به كي لبخند ميزنه و كي موهاشو نوازش ميكنه؟ هر كي هست.من نيستم.. چند تا زن منو با دست نشون ميدن به هم و ميخندن.يه چتر سياه دست هركدومشونه.ميترسم.از سياهي ناخونا و چشاشون. فكر ميكنم ماموراي جهنمم بايد اين شكلي باشن. پس اينجا هم دنيامه هم جهنم.پوزخندي ميزنم و سرمو تكون ميدم به يكي تنه ميزنم.طرف عصبانيه.نميگم ببخشيد.هلم ميده.ميفتم روي زمين خيس.پا ميشم و ميزنم تو گوشش.آش و لاشم ميكنه. گلي و لرزون ميشينم كنار پياده رو. خون و از دهنم تف ميكنم بيرون.دماغمو پاك ميكنم دستام قرمزه.قرمز.خون...صورتمو ميپوشونم و با صداي بلند ميزنم زير گريه.كسي توجه نميكنه.چند تا پسرم گير ميدن به دختره.اونم مثل من لرزن و خوني و تنها بغضش ميتركه.پسرام ميرن.آخه..اون يه...اون يه...فراموش شده است.مثل من. بوي كباب داغ تازه ميزنه زير دماغم.ميرم نزديك مغازه ميشينم و تكيه ميدم.ميخوام يه ذره گرم شم.بعدم گورمو گم كنم و برم.صاحب مغازه مياد و ميگه:برو اينجا نشين برو يه حا ديگه گدايي كن.من گدايي؟!داد ميزنم:من گدا نيستم.به خدا من دانشجوام اينم كارت دانشجوييم. منم آدم بودم.خونه داشتم كباب ميخوردم.زندگي ميكردم.پول به گدا ميدادم.دوباره سيل اشكام شروع ميشه...اينجوري نبودم.اينجوري شدم. . مرد دلش ميسوزه ميگه بيا تو يه چيزي بهت بدم بخوري. دماغمو ميكشم بالا:برو كنار من گدا نيستم. ترحمم نميخوام.من فقط يه فراموش شده ام همين.سرم بي اختيار بر ميگرده طرف اون دختر.سرشو تكون ميده و با ولع به ساندويچش گاز ميزنه. تسليم شد آخر سر من تسليم نميشم. ميرم ميشينم زير پل. تا مغز استخون خيس شده ام. سرمو ميذارم رو زانو هام.اون دختر مياد دست ظريف و سفيدشو مياره جلو،ميگه:دست منو بگير.. توي چشماش نگاه ميكنم.نصفه ساندويچشو ميده بهم.ميگه:گدايي نكردم.خودم خريدم.سني نداره تهش 17،18 سال. ميپرسم:تو چطوري به اين روز افتادي؟ ميگه:مهم نيست مهم اينه كه من يه...من يه...فراموش شده ام... .دست سردشو ميگيرم و لبخند ميزنم. |
|
|
|
|
|
#752 (permalink) | |
|
بانوی اردیبهشت
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
به جمع خط خطی نویسان هم میهنی خوش امدید ![]()
__________________
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست نداشتن نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با این حال مدارم شعر عاشقانه می خوانند!
|
|
|
|
|
|
|
#753 (permalink) |
|
بانوی اردیبهشت
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
|
به تاریکی پشت پنجره اتاقش خیره شده بود
پنجره سرد بود.....میشد حتی از این طرف هم هوای سرد بیرون را حس کرد........اشکهایش را که مانند قطره های الماس بر روی طاقچه میافتادند با دستانش پاک کرد ......حالا قلب او هم سیاه بود ...مانند این شب و دستانش به سردی هوای زمستان قلبش یخ زده بود.............. |
|
|
|
|
|
#754 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,903
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 933
از ایشان 1,849 بار سپاسگزاري شده است
|
کمتر آنی هستم که به یاد داری
کمی بیشتر از آنچه که بشود تصور کرد از خود گذشته ام آن هم به پشتوانه یک نگاهی که بر من نبود اما پایانی در حد سالیان دراز یک انتظار را برآورد آتش گرفته ام و گیج شدم از آنچه میپنداشتم عاشق ترم ... مناجاتهای شبانه را به امید تحقق با عجز چند برابر بر خواهم آورد
__________________
سعید ...عاشق خدا |
|
|
|
|
|
#755 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: در خلوت تاریک و ساکت جنون...
ارسالها: 2,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,622
از ایشان 1,018 بار سپاسگزاري شده است
|
...چشمانم را بسته ام...
فقط خدا ميداند كه چقدر از وانمود كردن بيزارم چشمانم را بسته ام...اگر ميتوانستم از تكرار بي وقفه ي صداها رهايي يابم... اين يك جنگ بي پايان است...و ميدانم كه بازنده منم ![]() |
|
|
|
|
|
#756 (permalink) |
|
بانوی اردیبهشت
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
|
دفترش را باز کرد ....خودکارش را بر دستش گرفت تا بنویسد و به صفحه سفید دفترش خیره شد...........زمان و مکانش را از دست داده بود در سفیدی صفحه دفتر گم شده بود............گویی کسی لیوان ابی را بر روی ورق دفترش ریخت سرش را برگردانند که ببینید چه کسی است.........توی ایینه چشمهای قرمز خودش را دید..........اینها دیگر از کجا میایدند برای چی ...........اشکهای لعنتی.........سرش را بر دفترش گذاشت و گریه کرد حالا صفحه سفید پر بود از ناگفته های به نام اشک.........
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Sanaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#757 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,088
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,668 بار سپاسگزاري شده است
|
قبل از خفتنت پنجره اتاقت را باز بگزار . . .
سرد است ميدانم اما چند لحظه بيشتر طول نخواهد كشيد . . . من خواهم آمد. . . فرقي نميكند پيرامون پنچرهات را دنيا دنيا درياي مواج فرا گرفته باشد يا صخرههاي سخت . . . فرقي نميكند كه تا بينهايت بين ما فاصله باشد، فرقي نميكند. . . من از آنسوي تنها دريچه احساست، من از روزنه قلب مهربانت، ر سر بالينت خواهم آمد . . . پنجره را ميبندم و گرماي آغوشم را بر بسترت ميپاشم، مثل عطر بهارنارج هنگام رقص نسيم بهاري . . . دانه دانه مرواريد اشكهايت را از خاطره به جامانده بر نانوشتههايت خواهم زدود . . . و ميبوسمت و عشق را بيآنكه ناباوريهايت خبر شوند به ژرفاي روح پاكت ميتابانم . . . عطر تنت را ميبويم حسرت تلخندهاي و دلخستگيهايت را برميدارم و تمام شادماني كودكيهامان را از فراسوي ذهنم برايت بجا ميگذارم . . . و از چشمهايت قول ميگيرم ديگر فقط براي شاديها ببارند. . . من نميخواهم كاغذ سفيد پر از اشك و دردت را با هق هقم پاسخ گويم نازنينم . . .
__________________
. . .
ويرايش توسط Parandeh : 01-03-2009 در ساعت 02:03 PM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Parandeh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#758 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 8,688
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,042
از ایشان 4,697 بار سپاسگزاري شده است
|
به خاطر تو زيباترين شعر را خواهم گفت و قشنگترين گلهاي نرگس را از باغچه ي قلبم
خواهم چیدوبه پايت خواهم ريخت اي تنها دليل رد كردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه ديوانه ي مهرباني تؤام اي بهترين چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوبتر شد كه دنياي من شدي پس براي من بمان و بدان كه تو تنها بهانه براي بودني دوستت دارم عشق آسمانی من ![]()
__________________
در رویاهایت جایی برایم باز کن
جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد خسته شدم از بی جایی ... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Asheghe_Tanha به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#759 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,538
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,495
از ایشان 9,849 بار سپاسگزاري شده است
|
گمان میکردم تمام این همه خستگی به یک سلام زلال تو شسته خواهد شد...
چیزی در من داغ میجوشد؛ درست جای قلبم که خالیست... همان جا یک حجم گرم اما تهی جاخوش کرده . هی یک چیز عجیب در رگهایم میریزد... سرم درد میکند، پلکهایم میسوزد... نمیدانم چرا ولی دلم عجیب هوای باران و گریه دارد... آنوقت تو هی پشت تمام رؤیاها بنشین بی صدا... مگر نگفتم نگاهت انتهای هر چه آرامش است برایم؟ ها؟ نگفتم؟ پس کجا میروی مسیحا؟ یک نفس بنشین کنارم فقط... یک نفس... بنشین و بگذار پلکهای نازکت را ببوسم قراردل ![]() ...
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#760 (permalink) | |
|
بانوی اردیبهشت
![]() تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
از سوز سرد بیرون به خود لرزیدم لعنتی به زمستان دادم و خواستم پنجره را ببندم که به یاد حرفت افتادم...........با این که سرد بود دستانم را از هم گشودم و تو را در اغوش گرفتم گرمایی وجودت دلنواز و ارامش بخش بود.............چشمانم را گشودم....اتاقم پر بود از عطر گلهای یاسی که با خودت اورده بودی......پشت پنجره باران میامد و من سرما را حس نمیکردم.....متشکرم دوست خوبم ![]() ![]() ![]() |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sanaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#761 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: کالیفرنیا
ارسالها: 1,150
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 620
از ایشان 659 بار سپاسگزاري شده است
|
نوشتم خداحافظ:
نه م نویسم خداحافظ! دیگر وقت رفتن است! خوشحالم برای رسیدنت به وصال! بدرود بی ابد! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#762 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,538
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,495
از ایشان 9,849 بار سپاسگزاري شده است
|
نه ...
اما نگاه تو به جزر و مدّ و طوفان می كشد گاهی تمام واژه هایم را... [ اگر آتش پرستان باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو...! ] نه ، مجنون نیستم اما پریشان می كند حتی نسیمی گیسوی در رهگذار بی پناهی ها رهایم را... [ مگر دیوانه باشد آدمی خود را به دست عقل بسپارد! ] نه ، عاشق نیستم اما جنون و شعر دست از این سر شوریده هرگز بر نمی دارند و خالی می كند یك حس مبهم زیر پایم را... [ شراری می تواند دخمه ای خاموش را مانند یك آتشكده سوزان و بی پایان برافروزد! ] ![]() ... |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#763 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 8,688
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,042
از ایشان 4,697 بار سپاسگزاري شده است
|
من در این کلبه ی چوبی که همه
جای جایش آغشته به عطر تن توست و در این لحظه که آمیخته است عشق با هر نگه ساده تو قلبی از عاطفه را، چشم پر خاطره را به تو خواهم بخشید تو که در این صبح سپید چشم دوخته ای بر رخ من و مرا می خوانی با صدایی که آمیخته است ..... به گل و سبزه و نور ...من تو را تا به ابد تا زمانی که این قلب میل به تپیدن دارد نازنینم دوستت خواهم داشت !... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Asheghe_Tanha به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#764 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,494
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 340 بار سپاسگزاري شده است
|
به عادت گذشته ها، که انگار زیاد هم گذشته نیستند، روی زمین میخزم صدای پاهام روی فرض کشیده میشه و شنیدنش به ذوق که نه، اما انگار حسی توی من داره، کنار پنجره زانو میزنم و تکیمو میدم به دیوار سرد تبله کرده، پاهام رو دراز میکنم، سرم رو خم میکنم و از لبه پنجره نگاه میکنم، اونجا، اون بیرون بچه ها کم سر و صدا تر از سنشون دارند بازی می کنن، گوشه ای چند تاشون دارند روی زمین شکل می کشن، اینجا وقتم تموم ِ تموم شد، صاحب خونه صدام میزنه و از در میزنیم بیرون
ناتمام3.1.09
__________________
آی عشق، آی عشق ، رنگ آبیت پیدا نیست.
|
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#765 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
محل سكونت: oghianos
ارسالها: 161
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 111
از ایشان 61 بار سپاسگزاري شده است
|
emshab manam ,ye shaki,ye dadgahe bighazii
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي aiva به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|