کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-26-2006   #106 (permalink)
شواليه ناموجود
 
no_name's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,494
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 340 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

خواهش میکنم توجه کنید این نوشته من بسیار خط خطیه و هیچ گونه(یعنی به هیچ وجه) ازش دفاع که نمیکنم هیچ میگم چه نویسنده بی خودی داشته فقط خواهش میکنم یا شروع به خوندنش نکنید یا تا انتها بخونید


این نوشته راغنیمت است از دو بعد یا تصحیح کنم این نوشته غنیمت شمردن دو و یا شاید بیش از دو اتفاق است، ابتدا موزیک خوبی که میشنوم و بعد مشکلی که در تماس با آی اس پی من برای این دوستان پیش اومده، یا به قول محمد آقا جان چه دیباچه ای
تیرگی را چند تمثیل است یکی شب، دیگری رنگی که گه گاه از پوست درخت گردو باز پس میدارند و بسیار شق دگر ولی یکی از آنها دل آدمی است، براستی درک این مشکل است که تیرگی چیست، آخر مدتهاست آموزگاری نداشته ام که تعلیمی دهد مرا پس مینویسم تا کارآزموده بدین فهم رسم و اگر نرسم نیز چه باک که من مسکینم و نمیتوانم برای آموزش این امور به پیش علما رفته و طلب فیض کنم، داشتم از تیرگی میگفتم و از دانستن آن، ما تیرگی نمیدانیم چیست یا بهتر است گفته شود من تیگری ندانم چیست چرا که امید بدین دارم شما بدانید و در این نوشته مرا یاری کنید و اگر ایرادی داشت بگویید چرا که جهل من بر شانه هایم سنگینی میکند و اشتباهاتم بسیار
دشاتم از تیرگی میگفتم و این که در حقیقت من چیز هایی به وفرو میبینم و بدان تیرگی میگویم، فرض مثال همین گل وقتی هنوز به روز زمین پا ننهاده در تاریکی است، حال نمیدانم دل آمدمی چنین است یا نه چرا که من کلا کم میدانم ولی میگفتم از نشانه هایی که هر کجا بر در و دیوار هر وغازه یمبینیم می گوییم این تیرگی است ولی نمیدانم چرا کسی جلوی من مدتی است از این حرف ها نمیزند تا بپرسم دوست عزیز کدام را میگویی ولی باز هم بگذریم اصولا ما در حال گذریم و لعنت به من چرا که جناب دکارت که دوستان رنه صدایش میزدند فیلسوفی بود که گرایش ریاضی داشت و جناب وبر که دوستانش که کم هم نیستند مارکس صدایش می کنند گرایش به ادبیات حال من از همان عوان کودکی هم دلشیفته شعر بودم و هم مشتاق ریاضی ولی مسدله ای که هم اکنون متوجه شدیم این بود که دکارت نام بزرگ یک نفر است و مارک اسم کوچک یک نفر پس معلوم یمشود ما با جناب مارکس وبر راحت تریم چرا که به اسم کوچک همگی صدایش میکنیم و رنه دکارت را به اسم بزرگ اصلا شاید این همین دلیلی باشد که من هر چه از دکارت میپرسم دری وری میشنوم و در عوض مارکس اینقدر عظیم نگاه داشته میشود حال من هر چه میگویم دوستان مارکس تنها حرف های شیلینگ و فیخته و دکارت را جمع بندی هوش مندانه ای کرد، آبمان به یک جوب نمیرود که نمیرود اصولا کاش هر دو این دو و آن سه بودند و هایدگر و یوهانس هم کناری مینشستیم در کافه تئاتر و از قهوه سرد کافه لذت میبردیم اصلا ما و آنها را به فلسفه چه کار وقتی من ادعای فلسفه ام میشود شما آن ها را ول کنید و از من بیاویزید که خزعبلاتم جدید تر است، اصولا شما نمیدانید چه میکند این تجدد حتی در تفکر مثلا جناب اسکورسیزی که ای قربان اون سین های اسمش بشوم میاید و میگوید فیلمی بسازم برای جناب مسیح که گویا اعتقاد دارند دینشان از اوست و در آن فیلم اندیشه هگل همچی یهویی اون وسط ها پیدا میشه و همه این تز و آنتی تز رو میپذیرند بدون این که فاتحه ای هم بر مزار این بنده خدا بخوانند اصولا دیدید که هر چه جدید میشود پذیرفتنش بهتر میشود حالا هی فیخته بیاید و بگوید البته اینو شاید یکی دیگه گفته باشه من از کجا بدونم ولی وقتی بححث بر سر این میشود که خدا و انسان و جهان کدوم یک حقیقت ترند بیاید و بگوید چون دنیا ماده تفکر انسان است خوب این از آن حقیقت تر است و بعد هر چه من بیچاره البته با کمک دوستان بپرسیم که جناب فیخته از نژاد آریای هستی که باش چرا زور میگویی مگر نه این که(اینجا یه سری کلمات رکیک استفاده شد اون هم به این دلیل که بلد نیستیم جواب بدهیم)
خوب اینهمه رفتیم و بعد نفهمیدیم تیرگی بالاخره کدام است چه قدر این نویسنده وراج است خدایش عقل دهاد ولی داشت میگفت ما تنها داریم از "چند" تیرگی صحبت میکنیم در حالی که من محزون حتی از"چگونگی" این امر بی خبرم بذارید مثالی بیاورم که بهتر باشد فرض مثال شما از کنار غاری می گذرید و در آن غار دریاچه ایست و در دریاچه یک ماهی بیچاره نه ادیسون تا به حال پایش به آنجا رسیده نه غار کشف شده که مردم برای دیدن طبیعت زیبای آن تو آنجا را برق کشی کنند و سیستم گرم کننده بگذارند و آسانسور و دیگر چیز ها چرا که همان طور که یمدانید این چیز ها برای دیدن طبیعت لازم است، حال داشتم به این ماهی بی نوا اشاره یم کردم که نمیداند نور چیست، چه برسد به این که بداند خورشید چیست حالا من بیایم و چراغ قوه ای که در میتینگ هم میهن یادگاری گرفتم در بیارم و بگویم ببین دوست عزیز این که میبینی نور است و خورشید چیزی است که آن هم از خودش نور در میکندو حالا ماهی بیچاره احتمالا آن قلپ آبی که در دهانش است با عجله قورت می دهد(چرا که میترسد نکند شما در بروید) و سریع میگوید دوست ارجمند این که در دست تو بود نور بود یا این که من همه جا را دیدم مسببش نور بود حال خورشید نیز چنین است؟
و من در حالی که دست در جیب کرده ام در حال عبور از بالای غار هستم چرا که به من چه ربطی دارد برای ماهی ها کلاس آموزشی بگذارم اما داشتم از تیرگی میگفتم راستش من میبینم شب وقتی ماه نیست می گویند شب توجه کنید من الان دوبار اکانتم درست شد پس ادامه اینو بعدا مینویسم، اصلا شاید ننویسم آخه به من و شما چه که تیرگی چیه بریم دنبال روزمره های زندیگ و البته سیگار نکشید، حرف مادر پدر ها رو گوش بدید و سبزی و میوه های تازه هم برای رشد خوبه هر چند ندونید برای چی رشد میکنید اصولا ندونستن بهتره
__________________
آی عشق، آی عشق ، رنگ آبیت پیدا نیست.

ويرايش توسط no_name : 08-26-2006 در ساعت 02:35 AM.
no_name آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 08-27-2006   #107 (permalink)
کاربر
 
farhad_km's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2006
ارسالها: 255
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 43 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

رفت توی کافه کافه ای که به توصیه یکی از دوستان اومده بود فضای کافه اونو در خودش فرو برده بود و احساس میکرد چه سالهایی میتونست اینجا بیاد ولی نمیدونسته همه چیزش زیبا بود و قتی دخترو پسری وارد میشدند و دز گوشه دنجی مینشستند و شروع میکردن به زمزمه کردن اون زمزمه هاشونو هز چند نمیشنید ولی براش مثل این بود که کنار یه رود نشسته و داره به صدای زنده جریان آب گوش میده . اونقدر تو این حالت فرو رفت که احساس کرد حیات خودش بسته به ادامه این زمزمه هاست و فکر کرد اگر صدای آب قطع بشه باید چیکار کنه ؟
__________________
داشتم فکر میکردم زندگی کردن هم کار مهمیه
بعدش ديدم مثل اينكه چاره اي هم جز زندگي كردن ندارم
شايدم زندگي كردن تنها كاري كه ميتونم بكنم
farhad_km آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-28-2006   #108 (permalink)
بانوی اردیبهشت
 
Sanaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

میدونی عزیزم داشتم به این فکر میکردم که چه طوری میتونم بدون تو زندگی کنم اخه!!!هیچ فکر کردی اگه بری من چه طوری میتونم تحمل کنم؟ نه فکر کردی اخه.بعد تو چی کار کنم باشه قول میدم گریه نکنم .اینا رو وقتی داشت اون میرفت بهش میگفت دستش رو گرفته بود و همین طور اشک میریخت وقتی برگشت و نگاهش کرد گفت مگه قول ندادی گریه نکن؟ اشکهاش رو پاک کرد و گفت ببین دیگه گریه نمیکنم .موقع جدایی بود انقدر دستش رو محکم گرفته بود که به زور دستش رو از بین دستهای نرم و لطیفش در اورد باورش نمیشد داره میره وای خدای بزرگ و از خواب پرید داشت دوباره اون صحنه رو میدید .بالشش از اشکهای شب گذشته خیس خیس بود بلند شد دست و صورتش رو شست و به عکس نگاه کرد داشت با چشمهاش باهاش حرف میزد و یه دفعه دید یه خنده روی لبهاشه خیلی خوشحال شد و عکسش رو بغل کرد تا دوباره خوابش رو ببینه!!!!!!!!!!!!
__________________
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند
نه اراده ی دوست نداشتن
نه لیاقت دوست داشته شدن
و نه متانت دوست داشته نشدن
با این حال مدارم شعر عاشقانه می خوانند!
Sanaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-28-2006   #109 (permalink)
Addict
Asteroids Champion, Backyard Shootout Champion, Asteroids2000 Champion, Bassteroids Champion, Alien Attack Champion, Juggler Champion, Battle of Helms Deep Champion, Border Champion, Pool Jam Champion, Karts Champion, Gravity Ball Champion, Plasmanaut on Fire Champion, Squirrel Soccer Champion
 
Reza's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,869
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 528
از ایشان 1,044 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

بعد از چند ساعت انتظار بالاخره از مطب بيرون اومدم
شانس آورده بودم که با معرفي نامه رفته بودم دکتر اگر نه خدا مي دوست تا کي معطل مي شدم ... بايد دارو رو از همونجا مي خريدم آخه ممکن بود تو شهر خودمون گير نياد
بلافاصله به نزديکترين دارو خونه رفتم و نسخه دکتر رو تحويل دادم دارو هارو يه نگاهي ميندازه و شروع مي کنه قيمت هر دارو رو با خودکار قرمز جلوي هر کدوم بنويسه
خداي من ظاهرا داره از پول جيب منم بالا ميزنه ... خلاصه جمع ميزنه و ميره که دارو هارو بياره ...
يه دستي به جيبم ميزنم ... اميدوارم پولم برسه ... پولارو ميشمارم اول يه لعنت به خودم ميفرستم ، بعد ميگم خوب به من چه که اينقدر گرون شده ؟
آخه اين چه مرضيه که دارو هاش اينقدر بايد گرون باشه ؟ تازه ويزيت متخصص هم هيچي ...
خلاصه يه سيصد تومني کم ميارم ... به مسئولش ميگم :
- اين دارو ها اينجا باشه الان بر ميگردم آخه سيصد تومنش کمه
- اشکالي نداره بعدا بيار
- آخه من از شهرستان ميام راهم دوره ، الان بر ميگردم
- اشکالي نداره بنداز توي صندوق
از حرفاي مسئول دارو خانه شک مي کنم ....
يه نگاهي به نسخه ميندازم ... اينجا مبلغهايي که جمع زده چهار تاست در حالي که به من سه نوع دارو داده
همينطور که دارم دنبال يه خود پرداز ميگردم تا از کارت اعتباريم پول بگيرم چشمم به يه دارو خانه ديگه مي افته ..
ميرم تو و نسخه رو نشون ميدم ... ولي ظاهرا اشتباهي نشده دارو ها همينقدر گرونه ...
تا شهر خودمون دوتا شهر فاصله دارم بالاخره يه خود پرداز پيدا ميشه ...
يه نگاهي به اطرافم ميندازم و کمترين مبلغو که براي برگشتم لازمه از دستگاه درخواست مي کنم ... پول که از دستگاه بيرون مياد بلافاصله تو جيبم جا ميگيره که مبادا کسي ببينه چقدر پول گرفتم ...
برگشتم به سمت دارو خانه راه زیادی بود منم وقتم کم بود ... دو دل بودم که بقیه بدهی شو برگردونم یا نه ... چند قدم جلو می رفتم و دوباره می ایستادم بالاخره تصمیممو قطعی کردم و رفتم و بقیه پولشو دادم
شب شده فکر کنم اگه تاکسي بگيرم بتونم آخر شب برسم به خونه ... ميرم به سمت خيابون که تاکسي بگيرم که اين بار بي اختيار دستم ميره روي جيبم ...
دوباره بر مي گردم به سمت پياده رو ... اگه چاره داشتم تا محل ميني بوس ها مي دويدم ولي افسوس که حالمم خوب نيست ... اگه توي پياده رو پله بود چهار قدم قبل از پله و پنج قدم بعد از پله رو ميدويدم
يهو چشمم ميفته به يه گدا که به شدت زخميه و گوشه خيابون گدايي مي کنه ... پاي زخمي شو نشونم ميده و شروع مي کنه از بد بختياش برام بگه ... داره اشکم در مياد ... همه جيبمو ميريزم بيرون نگاه کن ؟ منم از شهرستان ميام اينا برام مونده حالا ببين اگه مستحق تر از مني بگير
سرشو ميندازه پايين و شروع مي کنه به رفتن ... يهو از رفتار خودم پشيمون ميشم ... از يه طرف عجله دارم که زود تر برم از طرف ديگه سر جام خشک شدم ...
اعصابم ريخته به هم ميخوام داد بزنم ...
خيابونا کش مياد جلو چشمم ، بالاخره ميرسم ولي ديگه ماشين نيست مجبورم سوار تاکسي بشم ...
يه تاکسي قراضه پيدا ميشه نمي فهمم کي سوار ميشم و کي راه ميفته
غم اومد که گريون کنه چشمامو نتونست
شب اومد که داغون کنه دنيامو نتونست
این آهنگیه که راننده تاکسی گذاشته .......
با اين ترانه اشکام در اومده نميخوام جلوشو بگيرم ... دقيقا بر عکس ... غم داشت داغونم مي کرد .... اتاق تاريکه و فقط نور مانیتور بر اتاق حاکمه ... فقط نگار پيشمه .. ميگه تو اينقدر دلت نازک بوده و من نميدونستم ؟ و بعد اشکامو پاک مي کنه ، وقتي اين کارو مي کنه همه غمها فراموشم ميشه
يهو بغل دستيم که داره با اون يکي بغلي حرف ميزنه سنگينيشو از روي هيکلم بر ميداره
تازه مي فهمم چقدر خسته ام کرده ...
__________________


در درون ذهن من هرگز نمیمیرد کسی / مرگ احساس مرا ماتم نمیگیرد کسی
رفته ام من سال ها از خاطرات این و آن / یک سراغ ساده هم از من نمیگیرد کسی . . .
Reza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Reza به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 08-29-2006   #110 (permalink)
Connoisseur
 
nadya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 1,002
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,009
از ایشان 627 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

خیلی خوب بود اقا رضا .....
کم کم داری نویسنده میشیا !!!!
__________________
nadya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي nadya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-29-2006   #111 (permalink)
Addict
Asteroids Champion, Backyard Shootout Champion, Asteroids2000 Champion, Bassteroids Champion, Alien Attack Champion, Juggler Champion, Battle of Helms Deep Champion, Border Champion, Pool Jam Champion, Karts Champion, Gravity Ball Champion, Plasmanaut on Fire Champion, Squirrel Soccer Champion
 
Reza's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,869
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 528
از ایشان 1,044 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله nadya
خیلی خوب بود اقا رضا .....
کم کم داری نویسنده میشیا !!!!
لطف داری آبجی خانوم
اینم خط خطی ما بود دیگه
ممنون از اینکه روحیه میدی
Reza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Reza به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 08-30-2006   #112 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله رضا
بعد از چند ساعت انتظار بالاخره از مطب بيرون اومدم
شانس آورده بودم که با معرفي نامه رفته بودم دکتر اگر نه خدا مي دوست تا کي معطل مي شدم ... بايد دارو رو از همونجا مي خريدم آخه ممکن بود تو شهر خودمون گير نياد
بلافاصله به نزديکترين دارو خونه رفتم و نسخه دکتر رو تحويل دادم دارو هارو يه نگاهي ميندازه و شروع مي کنه قيمت هر دارو رو با خودکار قرمز جلوي هر کدوم بنويسه
خداي من ظاهرا داره از پول جيب منم بالا ميزنه ... خلاصه جمع ميزنه و ميره که دارو هارو بياره ...
يه دستي به جيبم ميزنم ... اميدوارم پولم برسه ... پولارو ميشمارم اول يه لعنت به خودم ميفرستم ، بعد ميگم خوب به من چه که اينقدر گرون شده ؟
آخه اين چه مرضيه که دارو هاش اينقدر بايد گرون باشه ؟ تازه ويزيت متخصص هم هيچي ...
خلاصه يه سيصد تومني کم ميارم ... به مسئولش ميگم :
- اين دارو ها اينجا باشه الان بر ميگردم آخه سيصد تومنش کمه
- اشکالي نداره بعدا بيار
- آخه من از شهرستان ميام راهم دوره ، الان بر ميگردم
- اشکالي نداره بنداز توي صندوق
از حرفاي مسئول دارو خانه شک مي کنم ....
يه نگاهي به نسخه ميندازم ... اينجا مبلغهايي که جمع زده چهار تاست در حالي که به من سه نوع دارو داده
همينطور که دارم دنبال يه خود پرداز ميگردم تا از کارت اعتباريم پول بگيرم چشمم به يه دارو خانه ديگه مي افته ..
ميرم تو و نسخه رو نشون ميدم ... ولي ظاهرا اشتباهي نشده دارو ها همينقدر گرونه ...
تا شهر خودمون دوتا شهر فاصله دارم بالاخره يه خود پرداز پيدا ميشه ...
يه نگاهي به اطرافم ميندازم و کمترين مبلغو که براي برگشتم لازمه از دستگاه درخواست مي کنم ... پول که از دستگاه بيرون مياد بلافاصله تو جيبم جا ميگيره که مبادا کسي ببينه چقدر پول گرفتم ...
برگشتم به سمت دارو خانه راه زیادی بود منم وقتم کم بود ... دو دل بودم که بقیه بدهی شو برگردونم یا نه ... چند قدم جلو می رفتم و دوباره می ایستادم بالاخره تصمیممو قطعی کردم و رفتم و بقیه پولشو دادم
شب شده فکر کنم اگه تاکسي بگيرم بتونم آخر شب برسم به خونه ... ميرم به سمت خيابون که تاکسي بگيرم که اين بار بي اختيار دستم ميره روي جيبم ...
دوباره بر مي گردم به سمت پياده رو ... اگه چاره داشتم تا محل ميني بوس ها مي دويدم ولي افسوس که حالمم خوب نيست ... اگه توي پياده رو پله بود چهار قدم قبل از پله و پنج قدم بعد از پله رو ميدويدم
يهو چشمم ميفته به يه گدا که به شدت زخميه و گوشه خيابون گدايي مي کنه ... پاي زخمي شو نشونم ميده و شروع مي کنه از بد بختياش برام بگه ... داره اشکم در مياد ... همه جيبمو ميريزم بيرون نگاه کن ؟ منم از شهرستان ميام اينا برام مونده حالا ببين اگه مستحق تر از مني بگير
سرشو ميندازه پايين و شروع مي کنه به رفتن ... يهو از رفتار خودم پشيمون ميشم ... از يه طرف عجله دارم که زود تر برم از طرف ديگه سر جام خشک شدم ...
اعصابم ريخته به هم ميخوام داد بزنم ...
خيابونا کش مياد جلو چشمم ، بالاخره ميرسم ولي ديگه ماشين نيست مجبورم سوار تاکسي بشم ...
يه تاکسي قراضه پيدا ميشه نمي فهمم کي سوار ميشم و کي راه ميفته
غم اومد که گريون کنه چشمامو نتونست
شب اومد که داغون کنه دنيامو نتونست
این آهنگیه که راننده تاکسی گذاشته .......
با اين ترانه اشکام در اومده نميخوام جلوشو بگيرم ... دقيقا بر عکس ... غم داشت داغونم مي کرد .... اتاق تاريکه فقط نگار پيشمه .. ميگه تو اينقدر دلت نازک بوده من نميدونستم ؟ و بعد اشکامو پاک مي کنه ، وقتي اين کارو مي کنه همه غمها فراموشم ميشه
يهو بغل دستيم که داره با اون يکي بغلي حرف ميزنه سنگينيشو از روي هيکلم بر ميداره
تازه مي فهمم چقدر خسته ام کرده ...
خیلی پربارتر از یک خط خطی ساده بود.
__________________
انگار نوبت ماست تا سفر کنیم به صفر! با اولین قطار سریع السیر که از غروب پاییز می آید! از رومئو به مجنون!
فقط همین


Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2006   #113 (permalink)
رهگذر
 
feverish's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2006
ارسالها: 7
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 21
از ایشان 8 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

امروز تونستم....
همه چیز آماده بود . خیلی راحت به نظر می رسه . وقتی به رگهای دستم نگاه می کردم که برآمده شده بود و نوک آمپول که روش بود ، یه کار انجام نداده جلومو گرفت....
هنوز چیزی واسه عزیزام ننوشته بودم . کلی حرف دارم که همه رو باید زود بنویسم . و برای تو هم همین طور.
با مریم رفتم خرید و به خیابونای شهرم برای آخرین بار با دقت نگاه کردم . به مردمای جورواجورش به درختا و آسمونش . لحظه ها دارن سپری می شن . و من باید همین روزا برم .
دیشب وقتی به مریم نگاه می کردم که آروم خواب بود ؛ پشت به من؛ از اینکه چقدر دوسش دارم اشک اومد تو چشام. راستش خودمم باورم نمی شه که این منم که دارم به راهی می رم که ازش می ترسم. باورم نمی شه تمام رویاهام و آرزوهام نابود شدن و دیگه کارم تو این دنیا تموم شده . نمی تونم به چشای بابا و مامان خوب نگاه کنم . دوست دارم محکم بغلشون کنم و تو بغلشون بخوابم اما نمی تونم....من نتونستم برای شادیشون هیچ کاری بکنم...
کاش نوشته هارو امروز نوشته بودم ؛ الان همه چی تموم شده بود . اما خوب امروز فهمیدم که جراتشو دارم.
گوش دادن به آهنگای متالیکا و ارا تمام لحظاتو عین یه فیلم جلو چشام نمایش می دن . چه لحظات گذشته چه لحظات آینده...

__________________
دیده ی انسان ذره بینی ست که دنیا را بزرگتر از آنچه هست به او نشان می دهد.

ويرايش توسط feverish : 08-31-2006 در ساعت 10:54 AM.
feverish آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2006   #114 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,538
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,495
از ایشان 9,849 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی


......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. میشکنی ... میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی !
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید . می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی
خواهی پوسید. می دانی در چشم این رگذران غریبه مهجور خواهی ماند. آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد.
و ای کاش کسی معنای این سکوت ا می فهمید!

__________________
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-31-2006   #115 (permalink)
رهگذر
 
feverish's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2006
ارسالها: 7
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 21
از ایشان 8 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

آقا حمید مرسی . خیلی قشنگ بود
feverish آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2006   #116 (permalink)
Addict
Asteroids Champion, Backyard Shootout Champion, Asteroids2000 Champion, Bassteroids Champion, Alien Attack Champion, Juggler Champion, Battle of Helms Deep Champion, Border Champion, Pool Jam Champion, Karts Champion, Gravity Ball Champion, Plasmanaut on Fire Champion, Squirrel Soccer Champion
 
Reza's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,869
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 528
از ایشان 1,044 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله *SARVENAZ*
خیلی پربارتر از یک خط خطی ساده بود.
ممنون
امیدوارم پس رفت نکنم
Reza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2006   #117 (permalink)
گل مرداب
 
roshanak's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,070
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,420
از ایشان 13,746 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

دوستان خط خطی های زیبایی داشتین
مخصوصا آقا رضا
__________________
چشمانم را بسته‌ام و تمام نگاهم را گذاشته‌ام برای فردا که ببینمت

roshanak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-31-2006   #118 (permalink)
Addict
Asteroids Champion, Backyard Shootout Champion, Asteroids2000 Champion, Bassteroids Champion, Alien Attack Champion, Juggler Champion, Battle of Helms Deep Champion, Border Champion, Pool Jam Champion, Karts Champion, Gravity Ball Champion, Plasmanaut on Fire Champion, Squirrel Soccer Champion
 
Reza's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: بي سرزمين تر از باد
ارسالها: 4,869
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 528
از ایشان 1,044 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله roshanak
دوستان خط خطی های زیبایی داشتین
مخصوصا آقا رضا
لطف دارید
ولی من هنوز از استادانی مثل سروناز و مجید و مهدی و ......... خیلی کمترم
Reza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 09-03-2006   #119 (permalink)
بانوی اردیبهشت
 
Sanaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2005
محل سكونت: UK
ارسالها: 20,761
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,663
از ایشان 3,775 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

نزدیک به 13 روز میشد که ننوشته بود برایش!!!!!!!
دفترش را گشود هنوز هم عطر او را میداد با دیدن عکسش کنار صفحه دفتر دوباره بغض کرد ولی قول داده بود قول داده بود گریه نکنه و میخواست محکم باشه مثل قبل !!!!!دختر محکمی بود ولی تغییر کرده بود دل نازک شده بود دلنازکتر از اونچه که فکر میکرد!!!!! با کوچکترین حرف بغضش میگرفت و گریه میکرد و متنفر بود از این کار!!!!! براش نوشت بهت قول میدم دیگه این طوری نباشم یعنی میشد امتحانش ضرری نداشت یا بهتر میشد یا بدتر!!!!
نیمدونست در واقع چی میخواد براش بنویسه خودکار رو توی دستش چرخوند و نوشت فقط قول میدم گریه نکنم و به خاطر محکم باشم محکمتر از قبل.عکسش رو بوسید باهاش حرف زد و از ترس اینکه کس دیگه ای نبینه مثل همیشه لای دفتری که خودش براش خریده بود پنهان کرد.دفترش رو گذاشت توی کیفش حالا یه حس تازه داشت یه حس خوب انگار اونم خوشحال بود وقتی داشت عکسش رو میزاشت یه لحظه بهش خندید و چقدر دلش براش تنگ شده بود حالا میتونست محکم باشه و بلند شد !!!!!!
Sanaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sanaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 09-04-2006   #120 (permalink)
شواليه ناموجود
 
no_name's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,494
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 340 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : نوشته های خط خطی

اینو تو پی ام برای یه نفر نوشتم
انقدر بی حوصله ام که حد نداره
باید ببخشید که انقدر حتی به خودم زحمت نمیدم که تیکه های نا مرتبطش رو جدا کنم
اگر کسی حوصله ویاریشش رو داشت ممنون میشم
و این که امیدوارم یه نفر لااقل بفهمه آخرش چی میشه


مشتش را باز کرد
سکه ها روي ميز ريخت
قهقهه اطرافيان يکي پس از ديگري، هر يک گويي تازيانه اي بود به روح پسرک
پسرک با بغضي که نميدانم منشائ اش کدام حس ناشناخته بود نگاهي به مرد تنومند که اکنون بلند تر از سايرين يم خنديد کرد
و نگاهي حسرت زده به چند سکه ده پنسي
پسرک متوجه چشمک مرد به يکي از حاضرين نشده بود
مرد آرام آرام به سمت بار رفت
و در حالي که در خروجي از نظرش محو نميشد، به ميز نگاه مي کرد
پسرک نگاهي کرد
با رفتن مرد مذکور، ديگر فاصله يا باسايرين نداشت
يک جست خوب و سکه هايش را باز مي ستاند
ولي ترسيد، زير چشمي، با همان کينه نگاهي به جمع دور ميز کرد
و فرصت رو مغتنم شمرد،
جستي زد و مشتش رو از سکه ها پر کد
حالا فرصت داشت تا از سردي سکه ها لذت ببره
ولي هنوز از ديسکو بيرون نيومده بود
سريع به سمت در حجمه برد
که متوجه نشد دقيقا چچه اتفاقي روي داد
و لحظه اي بعد طعم خاک اره و شوري خونm مزه هاي جديدي در دهان کوچکش بودند
مردي که چند لحظه پيش جمع رو ترک کرده بود، ظاهرا با هماهنگي دوست تنومندش اين حرکت پسر رو حدس زده بودند
و با جا بجا کردن يه صندلي
.....................
پسر از جا بر خوايت
حالا توي آستانه در ايستاده بود
دوباره به ميز نگاه کرد
و بعد به مشت کوچک و گره خورده اش خيره شد
چند لحظه اي مات موند
نميدونم چه قدر وقت برایش گذشت
ميشد توي صورت خون آلود پسرک چيزي رو تشخيص داد
حسي نا معلوم ولي دهشتناک
زير لب زمزمه اي کرد و سه سکه نقره رو به سمت ميز پرت کرد
و با بغضي فروخورده از جمع گريخت
از همه گريخت
مردي که مضغول مرتب کردن لباسهاش بود
و ظاهرا شاهد اين ماجرا بود
از اطاقي که در پشت ميز ها و در حقيقت انتهاي اون مکان قرار داشت به سمت ميز اومد
براش صندلي اي گذاشتند
روي ميز نشست
نگاهي به سکه ها کدر
کرد و گفت
بچه خوک کثيف، فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره
اي لعنت به من و من و من و من و من و من
ميخوني؟ هستي؟ نظرت چيه؟
حرام زاده،فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره

ويرايش توسط no_name : 09-04-2006 در ساعت 03:34 AM.
no_name آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:09 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , جامعه مجازی هم میهن
جامعه مجازی هم میهن - جستجوگر وب - پخش زنده - اطلاعات عمومی -