|
|
#1 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
گاهی چیز هایی مینویسم که فقط به درد سوزانده شدن میخوره
هر چند که بزرگانی مثل گوگول هم گاه داستان هاشون رو سوزانده اند و همه زو از تفکراتشون محروم کردند اما . . . اما بهتره اینجا جایی باشه که توش داستان هایی رو بنویسیم که بعدش یا خط خطی شون می کنیم یا میسوزونیم.
__________________
آی عشق، آی عشق ، رنگ آبیت پیدا نیست.
|
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
کمی سر درد داشتم که چیز مهمی نبود، بطری رو دوباره چک کردم انقدر داشت که امیدوار به ادامه کار بشم، ولی هنوز از دست اون مردک احمق که میخواست جلوم رو بگیره عصبانی بودم.
- بی خیالش نگاش کردم خیلی بی شعور به نظر میرسید اما حق داشت باید بی خیال میشدم و ادامه میدادم. -صبر دوباره برگشته بود عصبانیم داشت می کرد کم کم تقریبا سرش فریاد زدم __ چیه دیگه چی میخوای؟ - فقط میخواستم این کاغذ رو بهتون بدم و دیگر هیچ با خشونت کاغذ رو گرفتم گذاشتم توی جیب بارونییم و به راه افتادمف این خیابون های لعنتی همیشه همین طور بود دیگه بارون که میبارید که هیچی نمیشد دید - دوست عزیز رسیدیم پیاده شید - نگاش کردم کمی از من مسن تر بود و داشت با کمی تعجب به من نگاه میکرد و بعد با طعنه گفت شما اولین کسی هستید که تونسته با وجود اشتیاقی که همه دچارشند به راحتی بخوابید بفرمایید رسیدیم. - گردنم هنوز درد میکرد زیر لب یه فحش به این ایر لاین دادم و کیف دستیم رو برداشتم - آخرین چیزی که داشتم هوا بیرون خیلی سرد بود و الا متوجه نمیشدم بارونیم رو جا گذاشته بودم به سرعت دکمه مسخره ای رو که برای مواقع اضطراری باید ازش استفاده میشد رو زدم راننده گفت کمی صبر کنید شاید بیست سال طول کشید هر چند که مسئول چاق پذیرش فرودگاه میگفت ده دقیه است اینجا تشریف دارید باز هم سکوت کردم و فرمی که مرتبط به اشیائ مفقود شده بود روپر کردم توی تریا فرودگاه نشسته بودم که دیدم دارند منو پیج میکنند اما دیدم دیگه اون بارونی مسخره رو هم نمیخوام نمیدونم چرا اما حس کردم باید سریع تر خودم رو به محیط آزاد برسونم وقتی از تریا داشتم بیرون میرفتم دوباره یه نفر از پشت کتم رو لمس کرد اصلا از این کار خوشم نیومد اما دیدم یه کاغذمچاله شده رو به من داد لعنت همون کاغذی بود که اون پسرک بهم داده بود که مسئول تریا میگفت وقتی داشتم کش کارتم رو بیرون می آوردم از جیبم بیرون افتاده تعجب کرده بودم ولی ازش گرفتم و به سمت بیرون فرودگاه رفتم. نسبت به چند وقت پیش تنها تغییری که اینجا ها کرده بود کوچیک تر شدن مرز شب کاره های لندن بود اینو از طعنه های راننده تاکسی هم اگر نمیفهمیدم با کمی دقت به اون خیابون های کثیف میشد راحت فهمید. نمیدونم چرا راننده میخواست تا کنار در آپارتمان کیف دستی من رو بیاره حدس میزدم برای انعامه اما فکر نمیکردم حدسم درست باشه پس امتحان کردم و از دست اون هم راحت شدم. با این که سه سال بود اینجا نبودم اما همه جا مثل وقتی بود که من رفته بودم حتی به خودش زحمت نداده بود قفل رو هم بعد از اون روز یا بهتره بگم بعد از روز رفتن من عوض کنه. فکر میکردم خونه نباشه برای همین بدون هیچ دغدغه ای کتم رو که بعد از شیش هفت ساعت پرواز مزخرف کاملا چروکیده شده بود رو با بی حوصلگی سر جایی که عادت داشتم گذاشتم لعنت به همه اینجا بدجوری شبیه گذشته بود حتی نوشابه و آدامس های مورد علاقه ام هم همون طور مثل قبل انگار هیچ وقت از اینجا نرفته بودم ادامه دارد . . . |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
من میخواستم ادامه داستان قبلی رو اینبار بذارم اما از اونجایی که اون نوشته ادامه اش همراهم نبود اینو میذارم ولی چند تا نکته لازم به ذکره، اول که این داستان خیلی هولهولکیه و من همین چند دقیقه پیش نوشتم و دوم این که از کسی که این براش نوشته شده اجازه گرفتم چون به خاطر جبران اشتباهم اینو نوشتم و باید بگم اگر این دوست عزیز وقت بیش تری میتونست آن لاین باشه من میتونستم بیش تر به حواشی بپردازم و تقدیر بهتری کنم اما امان از این زمان
|
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
آهسته گام برميداشتم
که سنگيني باري که بر دوش ميکشيدم کمتر سبب نزديکيم به زمين شود صداي کوتاهي و در پي آن فرياد نهيفي به عقب نگاه کردم شاخه اي شکسته بود در آن تاريکي ندانستم که شاخه چه شاخه اي بود هر چند توانم کم بود ولي به هر زحمت شاخه چيده شده را برداشتم ساعت ها گذشت هيمه هيزم را در کنار کلبه خاک گرفته ام به زمين گذاشتم شاخه روي ميز جا گرفت و من هم در کنار ميز سرمست از عطر گلي که به شاخه بود به خواب رفتم خورشيد بابادک هاي نور را به هر سمت روانه کرده بود که بيدار شدم همين جوري دارم مينويسم هراسان به شاخه نگاه کردم گلي بسيار زيبا بود هر چند زياد گل نچيده بودم ولي اين از همه زيبا تر بود هراسان به دنبال دلوي بودم که شايد مناسب شاخه باشد هر چند تارکي شب اجازه نداده بود چيزي از گل بيش از بوي خوشش به خاطر آورم ولي شاخه رنجور بود نازک و نحيف با احتياط ظرف گلي ترک خورده اي را که از ماسه هاي نرم و طلايي کنار جوي آب پر بود روي ميز گذاشتم دلم لرزيد گل به خود ميپيچيد و درد مي کشيد با دلي ريش گل را که حالا درون ظرف ترک خورده گلين به خواب رفته بود رها کردم و باز به بيرون کلبه رفتم ميخواستم دوباره به دنبال کار روزمره بشتابم کاري که جز تبر زنگ زده کهنه ام ديگري در آن نبود به کفش هايم نگاه کردم هر چند کهنه بود ولي مرا از گزند زمين حفظ ميکرد هر دو را از پا کندم در دل راضي نبودم که صداي آه گلي ديگر را بشنوم شب هنگام دوباره از شهر بازگشتم مثل هميشه به درون تاريک کلبه شتافتم داري ميخوني؟ کلبه از بيرون تاريک تر از کذشته به نظر ميرسيد تاريک تاريک و سرد مثل من وقتي وارد شدم گل بيدار بود و داشت با احتياط به همه جا سرک ميکشيد لبخندي زدم و از خستگي همان جا در کنار ميز چوبي به خواب رفتم روز ها تکرار ميشد و زندگي رنگ دگر گرفته بود رنگي که سپيد يا سياه و خاکستري نبود تنها ميدانستم رنگي ديگر است چرا که رنگ هايي که من ميشناختم همين سه بودند و اين هيچ يک نبود گل براي من همه چيز بود روزي قرار شد کسي که هر از گاهي کوهي از هيزم ميبردم و در عوض کيسه اي کوچک زر به من ميداد به خانه آيد خانه اي که در آن هيچ نبود شب از نيمه گذشته بود که وارد شد اولين چيزي که ديد گل بود زماني هر چند کوتاه به عيش و نوش گذشت وقت بدرقه نگاهي کردو گفت آن گل را چند ميفروشي گفتم نميفروشم گفت هر چه بخواهي در عوض مال تو خواهد بود زمين دام سيم و زر و در عوض ان گل را به من بده گفتم نه غضبناک نگاهي کرد و رفت از فردا دنيا به کامم ديگر گونه چشيده شد هيزم فروش پير حاضر نبود از من هيزمي باز پس بستاند و ديگر هيزم فروشان هم از ترس او اين چنين کردند زمان لحظه لحظه از جام تهي تيرگي سرازير ميشد بذار چند خط ديگه تموم ميشه روزگار سختي گذشت شب ها به عطر گل به خواب ميرفتم و صبح به اشتياق او از خواب چشم باز ميکردم هرچند نگران بودم که فردا چه ميشود ولي دل داري گل کافي بود لبخندش مرا ارزش داشت که حتي از گرسنگي خاري در مشت بفشارم و خم به ابرو نياورم روز ها سرعت گرفت گل روز به روز زيبا تر ميشد و من لحظه به لحظه رنجور تر یک روز از سر گرسنگي و خستگي از پاي افتادم کنار ميز چشم باز کردم ديدم که به من مينگرد همچنان معصوم مثل هميشه ساکت نگاهي مهربان کرد و گفت من حاضرم نباشم که تو باشي حاضرم اسير باشم اگر تو خوش باشي ميتوانم رنجور باشم اگر تو آسوده باشي انچنان ميگفت که من جرات باز پس گرفتن مقام سخن از او در خود نميديدم ميگفت و ميگرييد وقتي به نفس نفس افتاده بود آرام گفتم دست خسته ام رو روي زمين سرد و خاکي کلبه گذاشتم دستي که از رنجش تبر پير پينه بسته بود و من جرات نميکردم به گل دست بزنم تا حتي ذره اي ناراحت شود با دست فقير خود ديدگان گل را پاک کردم هنوز نفس نفس ميزد ولي ديگر گريه نميکرد به من خيره شده بود به دولب خشک من که مدت ها بود چيزي نخورده بود به سختي لبانم را از هم باز کردم مدت ها بود بسته بود و به همين جهت ميتوانستم اکنون شوري خون را مزمزه کنم به زحمت گفتم هر چه بشود من حاضر نيستم شايد شب ها سرد تر باشد و آفتاب بي مهر تر بر زمين تشنه مشت بکوبد ممکن است به اين زودي ها دامن سرد زمستان از اين زمين سوخته بر نتابد امسال باران نيايد و يا هيچ کس ديگر براي کاري که براي او ميکنم به من مزدي هر چند اندک ندهد ولي من تو را از دست نميدهم هر چه باشد تو قشنگ ترين گل نيلوفر زمين هستي |
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
این قسمت ادامه پست سوم هستش انقدر خسته بودم که به بقیه چیز ها خیال توجه کردن نداشتم این بود که روی کاناپه قدیمی و شایدم کاناپه ای که روزی مورد علاقه هر دومون بود به خواب رفتم رطوبتی رو روی صورتم حس کردم و به یاد اون رو زها افتادم که هر وقت از دستت ناراحت میشد صبح با اشک هات منو بیدار میکردی یادم میاد از این عادتت همیهش شرمنده میشدم ولی خیلی از این کار خوشم میومد بهم احساس خوبی میداد دوست داشتم همچنان اون رطوبت رو روی صورتم حس کنم اما نمیخواستم بیش از این ناراحتت کنم این بود که چشم هام رو باز کردم اما کس یاونجا نبود بازم خودم تنها بودم به صورتم دست کشیدم اثری از رطوبت نبود اما چیزی که متوجه شدم این بود که سه روزی میشد اصلاح نکرده بودم بلند شدم یه رندم کوتاه از تی وی کافی بود تا بفهمم اگر خواموش باشه راحت ترم طبق عادت رفتم سراغ کتم تا سیگار پارلیمنتم رو بردارم چون حس کردم خیلی بهش احتیاج دارم که دستم به یه تیکه کاغذ مچاله شده خورد، راستی راستی فراموش کرده بودمش خواستم با اتیش فندک بسوزونمش اما نمیدونم شاید از روی بی کاری بود که بازش کردم چند خط بیش ترنبود ولی خیلی عجیب بود - اول تاریخ رو ببین بعد هم سعی کن این بار احمق نباشی برام زیاد جالب نبود با این شوخی ها بر خورد کرده بودم ولی از روی بیکاری ساعت امگای قشنگی که هدیه تو بود رو نگاه کردم هفتم جولای بود یعنی دقیقا همون روز خوب اینو که خودمم میدونستم اما وقتی خواستم دو رقم سال رو ببینم فکر کردم دارم اشتباه میکنم اما نه به چشم هام شک داشتم نه به این کمپانی بزرگ و مسخره ساعت سازی ولی بازم باورم نشد که رقم سال 06 باشه این بود که از توی کیف دستیم لپ تابم رو برداشتم چند ثانیه ای طول کشید تا روشن شد، نه نمیتونست درست باشه صدای در زدن اومد، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود میدونستم این صحنه ها صحنه های نا آشنایی نیست دیدم که یه نفر در رو با کلید باز کرد سریع مخفی شدم بادم اومد دفعه قبل هم همین کار رو کرده بودم ولی این بار آواری که توی سرم فرو ریخت فرقش با دفعه پیش این بود که بی صدا بود یعنی اینبار رمق داد زدنم نداشتم دوباره نگاه کردم دیدم تو با یه پسر شیک پوش با چند تا بسته وارد میشید اینبار نمیخواستم هیچ کدومتون ناراحت بشید خودم فهمیده بودم باید چی کار کنم وقتی که صدای بسته شدن در اتاق خواب رو شنیدم تعلل نکردم شیشه رو از توی کیفم برداشتم رفتم به پنت هوس بالای مجموعه چند جرعه کافی بود. بعد از اون دو چیز بیش تر به یاد ندارم یکی این که همه چیز سریع دور میشد و همه چیز سریع کوچیک میشد و دوم این که اینبار اشکت رو نمیتونستم پاک کنم ويرايش توسط no_name : 09-01-2006 در ساعت 04:26 AM. |
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
هنوز نمیتونی بپذیری پذیرفتن رو در این نا کجا ابادی که هیچ جاش شبیه قصر رویاهات نیست مسخرست اول به خودت میخندی بعد بلند فریاد میزنی خفه شو بعد دوربین یه زوم بک میکنه خودتی تنها توی اتاقی یک پارچه سپید روان نویست رو برمیداری نگاهش میکنی با خودت میگی این میتونست بین انگشتان یه شاعر تاب بخوره تا بتونه ادم های بیش تری رو جمع کنه تا تشییع شکوه مندانه تری داشته باشه یا میتونست به دست کسی بیفته که تخصصش چک کشیدنه یا حتی به دست فاحشه ای تا بتونه گاه گاه که سراغ خودش رو می گیره رو توی تقویم رنگ و رو رفتش علامت بزنه اما خوب چه میشه کرد الان به دست من افتاده و من هم گذاشتمش کنار کیبرد تا بتونم اگر چیزی خواستم روی مانیتور بنویسم بنویسم و مینویسم بازهم دور شد طوری که انگار از همون اول نبوده جوری که انگار اصلا من هم نبودم چرا که شاید من با اون ود که معنی میتونست پیدا کنه و وقتی اون نبود آیا میشد اثری از چیزی بی معنی رو دید و یا فهمید خسته میشم از نوشتن گوشه ای مینشینم هدفون توی گوشم داره کم کم میرسه تا جایی که ممکنه ترن آپ میکنم و میپرم شیشه محکمی بود قبل از این که از هوش برم فهمیدم که مجبورم بازم خودم رو به دوش بکشم به هم با هم بی هم ، همیشه میشه یه عالمه جمله گفت که همه رو متاثر کنه میشه کتاب هایی نوشت که شخص مدتها حتی خواب شخصیت های اون رو ببینه ولی در اخر چیزی که توجه من رو جب میکنه اینه که اگر تو یه نفر باشی با یه زبون دیگه یا از یه سیاره دیگه نمیتونی بفهمی پس برات چیز ارزش مندی نیست شاید مثل ما آدمها هم نسبت به هم مثل همین باشه پس لعنت به همه ما آدم ها ويرايش توسط no_name : 08-06-2006 در ساعت 06:23 PM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#7 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
باید سریع تر سندویچم رو میخوردم تا به قرارم میرسیدم که یه مرتبه همه چیز تغییر کرد سه نفر سیاه پوش روی چهار صندلی خالی میز نشستند و گفتند بهتره از اینجا شروع کنیم، بنا به عادت غذام رو نیمه کاره گذاشتم و شروع کردم به در اوردن ویس رکوردرم که دیدم اوضاع مناسب این عمل نیست و فهمیدم این قسمت از مکالماتم باید بیش تر توی ذهنم باقی بمونه خوب شروع کنیم دوستان _: شما انسان ها به چه دلیل احساس برتری میکنید؟ _ _: شما از چه هستید و بر چه هستید؟ _ _ _: آب پرتقال میل دارید؟ خوب دوستان این قسم برتر است اما آیا میپذیرید که من منجی انسان ها نیستم پس این سوال و پاسخ آن از آن دیگری است. من از انچه هستم که نادانی در ان بیش از دانش است و بر آنچه از من پست تر است معمولا متشکر میشوم _پس میپذیرید که بودن از ان نیست که خود شخص میداند؟ من چنین نگفتم _ _ پس از آن است؟ شما بهتر است ابتدا نوشیدنی محبوبتان را میل کنید و به من اجازه دهید تا سیگاری به سرانجام رسانم اینگونه نیکو تر است _ _ _ پیش نهاد این است اما تصمیم بر ان نیست پس گرم شدن نوشیدنی فرع بر صحبت است خوب میگفتید منجی چه لغت زیبایی _ اشاره خوبی فرمودید آیا میتوانید بگویید شما چگونه منجی را میشناسید؟ _ _ بهتر است از او معجزه بخواهید مگر نه؟ خوب در پاسخ اولین و دومین باید گفت منجی نیاز به معجزه ندارد چرا که او خود معجزه است _ خاموش دوست من میدانید که مسیح نیز از همین حربه استفاده کرد ولی مردم آن زمان نپذیرفتند خوب آن به این دلیل بود که مردم آن زمان فرق میان فعل و فاعل را خوب تمیز نمیدانند فرض مثال خوابیدن آیا خوابیدن فعل شماست؟ بهتر است سکوت کنید چرا که امیدی به پیروزی شما نیست _ نگفتید آب پرتقال یا آب سیب؟ سیب ترجیح دارد _ _ خوب بگذریم از میل و اقلام پنچ گانه آن پس میپذیرید که پنج میل داریم؟ _ _ چه ربطی داشت؟ ببینید وقتی پذیرش چیزی در این باب صورت میگیرد بدین معنی است که ما محدودیم یا بهتر است بگویم قائل بدین جمله بودن یعنی محدود بودن و لیک اگر محدود باشید چگونه میخواهید در این بحث چیز جدیدی بیاموزید و اگر نمیخواهید چیزی بیاموزید چرا بدین بحث تن در دادید و موجب سرد شدن غذای من شدید؟ _ _ _ این بدین معنی نیست؟ پس چگونه میپندارید جمله ای که به پست سیرتی شما مدلول شد؟ _ _ هر چند در اخر نیز ما میز را تصفیه مینمودیم _ _ _ ببنید شاید شما چیزی را ندانید که نمیدانید و بدانید که میدانید در حالی که این دانسته عین نادانی باشد دیگر چه میگویید؟ _ _ اگر نمیدانید که نمیدانید چرا شروع کردید و اگر میدانید در که میدانید نیر اوضاع چنین است و اگر این دانسته عین نادانی بود هم که به سراغ من نمی آمد اینبار سقراط لب به سخن گشود و گفت اگر میشود آب پرتقال مرا بدهید که دیگر توان صبر ندارم همه سکوت کردند تا سقراط رفع اتش نمود و بعد گفت ادامه دهید خوب در این باب بودیم که دانایی و نادانی و ترادف این دو با هم _ _ پس میپذیرید که شما با دو کلی طرف هستید؟ شاید، شاید هم نه ادامه دارد . . . |
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
شواليه ناموجود
![]() تاريخ عضويت: Jan 2006
محل سكونت: دوزخ
ارسالها: 1,497
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 321
از ایشان 338 بار سپاسگزاري شده است
|
دست هام رو به آرومي باز کردم
ميتونستم به راحتي ضربان قلب مظطربش رو حس کنم به زحمت چشم هاي کوچيکش رو باز کرد دوباره گذاشتمش روي پله سرد خونه قديمي زنگ خونه رو زدم بعد از مدتي که شايد ه عمر گذشت يه خانم پير در رو باز کرد پرسيدم ميتونم برم روي ديوار تا شايد بتون اشيانه اي که اين پرنده کوچک ازش سقوط کرده رو پيدا کنم اما نذاشت ميدونستم اگر برش ندارم يه حيون بي رحم دخلش رو مياره برش داشتم خودش رو محکم توي بقلم گرفته بود قلبش داشت تند تر ميزد داشتم ميدويدمن به قلبم نزديکش کردم که کمتر بترسه ميدونستم يه پرنده فروش سر جاده هست نفسم در نميومد کليه هام تير ميکشيد و ميدويدم ديدم داره قلبش مثل مال من ميزنه با هر تپش قلب من مال اون به جريان ميافتاد و اين دور تکرار ميشد با صداي بوق يه ماشين به خودم اومدم هنوز داشتم ميدويدم چشماي پرنده بسته بود و قلبش آروم ميزد مثل من به سر جاده رسيده بودم پير مرد پرنده فروش نگاهي کرد گفت چيه بچه اينجا چيکار داري گفتم: آقا ببينيد اين پرندههه يه گوشه افتاده بود نوکش رو باز و بسه ميکرد ولي نه آب ميخوره نه دون ميشه يه کاري بکگني پولش هر چي بشه ميدم به خدا تو خوبش کن تو رو خدا تو رو جون امامزاده دل پير مرد به رحم اومده بود نگاهي به پرنده کوچکي کرد که الان داشت به زحمت چشمهاي خستهع اش رو باز ميکرد پرنده رو گرفت و نگاه کرد يه کم دوا از توي کيف چرمي کهنه اش در اورد و بهش داد نوکش رو پير مرد به زحمت باز کرد ولي پرنده هيچ چيز نميخورد همون طور از لاي پلک هاي کوچيکش به من خيره شده بودئ پير مرد خواست يه چيزي بگه ولي حرفش رو خورد نفهميدم چرا بعد برگشت بهم گفت ببين از اينجا تا ده دو ساعت پياده راهه اگه اينو يه ساعته برسوني بهداري اونجا دوا دارند بهش ميدند خوب خوب ميشه اما بايد با ماشين بري هيچ کس نميتونه راه دوساعته رو يه ساعته بره اومدم اينورتر ازش تشکر کردم دست کردم توي جيبم ديدم پنج تومن بيش تر ندارم کرايه تا ده ما هفت تومن بود جلو چند تا ماشين رو گرفتم اولي که تا شنيد پنج تومن دارم يه فحش به من داد و رفت بقيه هم از اون بهتر نبودند فکر کنم يه نيم ساعتي گذشته بود يه نگاهي به جاده خاکي اي که به ده ميرفت کردم يه نگاه به کتوني هام پاره بود و هي از لاش خاک ميومد دويدن يه ساعت پيشم انقد ساگ آورده بود توش که پام آَ و لاش بود يهويي ديدم پرندهه داره ميلرزه گذاشتمش توي جيب جلوي پيرهنم و دويدم خيلي تند ميدويدم خيلي ديگه نميتونستم نفس از نفس بردارم ولي ميدويم آفتاب سر ظهر بود که راه افتاده بودم يعني نيم ساعت وقت داشتم به اين فکر کردم که پير مرد گفته بود يه ساعت و تند تر دويدم ديگه پاهام رو حس نميکردم ولي از دور پرچم بالاي ژاندارمري رو ديدم از اونجا تا بهداري يه ربع راه بود نفهميدم به چه حالي به بهداري رسيدم وقتي رسيدم نزديک بود بخورم زمين دستم رو به در نگه داشتم ولي صورتم محکم با سنگ جلوي پيشخون بر خورد کرده بود شوري خون رو فهميدم ولي برام مهم نبود v خانمي که مسئول اونجا بود تا صدا رمو شنيدذ سريع اومد گفت ببينم بچه چي کار کردذي گفتم خانم تو رو خدا اينو خوبش کنين من چيزيم نيست پرنده رو بهش دادم ولي بعد يه ربع گفت پسرم از دست من کاري ساخته نيست يه آن موندم قلبم ديگه نميزد اهميتيم نداشت ديگه زدن يا نزدنش رفتنم بيرون به درخت کنار نهر تکيه دادم سرم داشت درد ميکرد يه آن پرنده لرزيد چشم هامن رو بستم پرنده مرده بود ويرايش توسط no_name : 08-07-2006 در ساعت 08:10 AM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي no_name به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#9 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,269
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
اینم دیروز نوشتم و خط خطی کردم....
جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود. زنها فریاد برآوردند و مردان زنجیر پاره کردند. جهان آبستن انتظاری دیرین بود. کودکان بزرگ شدند ، بزرگها پیر ، پیرها خاک. جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود. کبوترها همه با آسمان قهر کردند و کلاغها با مترسکهای ترسو ! و زمین با 9همه ی زمانین .... قهر بودند و منتظر! زمین میچرخید. زمین میچرخید. زمین میچرخید. و منتظر طلوعی متفاوت. زمین منتظر زمانی بود که پرده ی شب پاره شود ، بی خون و خیانت، بی زور و جنایت ،بی آتش و بی سینه ی گداخته. زمین قهر بود. زمین ، منتظر! و جهان آبستن انتظاری هزاران ساله .آدم به ماه فرود آمد. آدم چنگ در آسمان زد . بوسه رنگ خون گرفت ، عشق ، رنگ اشک! جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود. مادران فرزندانشان را فروختند و پدران روحشان را.دستها از انگشتان خسته شدند و چشمها از دیدن به زجر آمدند. جهان آبستن انتظاری دیگر بود. تخم ها پوسیدند، سقف ها فرو ریختند ، آوازها سوختند. جهان آستن انتظاری دیرین بود. شکست،قبرهای پوشالی شکست مفهوم واژه شکست ادراک فصل شکست عطر گندم شکست خدا شکست... جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود. و انار ترش انتظار زمان شکست. پرده جهان درید ، جهان ، موعود خویش را زایید. جهان موعود هزاران ساله اش را زایید. جهان جنینی مرده زایید. جهان انتظاری نارس زایید. همین!
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2006
محل سكونت: ایران_طهران
ارسالها: 167
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 99
از ایشان 43 بار سپاسگزاري شده است
|
اینم یکی از دوستام نوشته بود و خط خطی کرد من خوشم اومد
به آسمون نگاه میکنم من که نمیدونمچی میشد ما آدم ها هم مثل این ستاره ها از هم فاصله داشتیم چی میشد واسه دیگران خودنمایی میکردیم ولی با هم روبرو نمیشدیم چی میشد مثل ستاره ها قلب نداشتیم چی میشد هیچ کسی هیچ کسو دوست نداشت چی میشد فاصله خونه هامون اندازه ماه و خورشید بود ولی یکیمون ماه بودو یکیمون خورشید چی میشد هیچ کسو نمیدیدیم میدونم که نمیشه چون اگر میشد دیگه اینجایی وجود نداشت اینجا موقعیت کوره زمین یک جای نجس البته خوبم توش هست شاید من نمیبینم یکی بر همه حکومت میکنه شایدم خوب باشه ولی باب دل همه نیست مردمش بد بختن یک سریشون که از بیخ و بن عربن خدارم قبول ندارن من میگم حق دارن بعضیاشون دیگه جونه شون به لبشون میرسه اینجا زمین موقعیت ما بالا شهرمون جای خوبیه حتی سرایداراش آب پرتغالشون ساعت 3 فراموش نمیشه وسط شهر یارو تا نصفه شب سگ دو میزنه واسه یک لقمه نون دقت کنی میبینی اینجا کجاست اینجا زمین حالا توی پائین شهرا هستیم شهرداری الان کجاست نمیدونم بوی زباله همه جارو برداشته یک سری جوون سر خیابون وایستادن یکی با موتور میاد یک چیزی میده دست یک نفرو میره فکر کنم مواد بود اینجا زمین موقعیت ما پیش اونایی که صدر جدول هستن رفتن از اینجا بعد جنگ ایران و عراق رفتن اینجا زمین محل همه خوابن همه با شیوه خودشون یکی داره بچشو شیر میده یکی بغل شوهرش خوابه اینجا موقعیت پیش خدا نشسته و فقط منو تورو نگاه میکنه واسه یک دقیقه دست از کار کشیده نشسته داره مارو میبینه از اون بالاش تا پائین همه به فلاکت کشیده شدن اونی که ایمان نداشت بد تر شد اونی که داشت زده شد اونی که بیشتر داشت شد متوسط واقعا ما کجاییم؟ ويرايش توسط mar_jan : 08-07-2006 در ساعت 02:31 PM. |
|
|
|
|
|
#11 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
توی نگاهش همه چی وارونه بود نگاهش خیلی خسته بود ولی بازهم نگاهش رو بر نمیداشت شاید دنبال یه معنا میگشت فقط سوال این بود که بلاخره جوینده یابنده است؟ یا نگرد ماگشتیم نبود
__________________
![]() هر كس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفته ام كه براي تو زنده ام |
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
رفت توی فکر توی وادی بی انتها که هر چی میرفت به انتهاش نمیرسید یک لحظه با خودش فکر کرد چرا دارم فکر میکنم و بازم نشست ودر این مورد فکر کرد وقتی داشت از وادی بی انتهای فکر کردن بیرون میومد مغزش رو داخل کاسه سرش گذاشت و گفت آخی راحت شدم
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي faramarz2006 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#13 (permalink) |
|
گل مرداب
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,249
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,018
از ایشان 13,302 بار سپاسگزاري شده است
|
مجید جان سلام. این یکی از نوشته ها . البته میدونم خیلی زیاده ولی ارزش یه بار خوندن رو داره...!
کاشکي بارون ميومد .... کاش .......... کاش يکي بود که بهم کمک کنه ، بهم بگه بايد چي کار کنم؟؟ چي کار کنم تا ديگه اينقدر اين فرشته خدا رو اذيت نکنم .... کاش يکي بهم ميگفت .... اگر چه من ، براي تو کمم ، قديمي ام ، گمم آتشفشان عشقم و درياي پرتلاطمم تو ميگي منو همينجور که هستم دوست داري ، تو ميگي من هيچ وقت تو رو اذيت نميکنم ، تو ميگي من تو رو محدود نکردم ، تو ميگي حرفاي منو قبول داري ، تو ميگي با من مشکلي نداري ، و تو هميشه به من ميگي « دوستت دارم » اما عزيز ، همونجور که ديشب هم بهت گفتم ، اينا همه از مهربوني توئه ، همينه که من ديگه شک ندارم که تو يه فرشته اي .... اينقدر ماهي که حاضر ميشي روي اعتقادات خودت پا بذاري ، به خاطر من .... از خواسته ها و چيزايي که باعث شادي تو ميشه ، دوري کني ، به خاطر من .... آخه تو از کجاي اين آسمون پاک و آبي اومدي ، تو از کدوم در بهشت اومدي روي زمين ، پيش منه حقير ، که وقتي من بهت بد ميکنم ، اذيتت ميکنم ، قطره هاي اشکت رو توي چشمات پنهون ميکني و با يه بغض که سنگ رو آب ميکنه ، منو ميبوسي و تو گوشم آروم ميگي « سعيد ، دوستت دارم » تو رو خدا بگو از کجا اومدي؟؟ مگه من کي ام؟؟ من چي کار کردم براي تو که اينقدر بهم خوبي ميکني؟؟ من که هرچه در حق تو و خداي تو کردم جز بدي نبوده ، پس چرا هردوتون داريد با اين همه خوبي بهم جواب ميديد ؟؟ تو رو به خدايي که تو رو برام فرستاده قسم ، بگو چرا منو لايق اين همه مهربوني ميدوني؟؟ عزيزترينم .... تو رو به خدايي که ميپرستم قسم ، کمکم کن .... نذار توي درد و ترس غرق بشم .... تو که اومدي واسه کمک به من ، تو که منو از اون گنداب تنهايي بيرون کشيدي ، نگو که نميتوني از گردباد ترس نجات بدي .... نگو ............ عزيزدل ، اين چيزيه که تا امروز بهت نگفتم .... اما حقيقت اينه که من ميترسم! ميترسم از اين جامعه گرگ صفت و درنده ، ميترسم از اين همه حيوون دو پا ، از اين همه تشنه و وحشي ، و از همه بيشتر ميترسم از اين همه مهربوني و لطافت تو .... ميترسم از اينکه تو بلد نيستي به چيزي که نميخواي بگي « نه! » .... ميترسم! آخه تو اينقدر خوبي که ، خيلي راحت حتي به کساني که براي اولين بار ميبينيشون اعتماد ميکني ، خيلي راحت رابطه برقرار ميکني ، اما گرگ گرسنه درونشون رو که دنبال يه فرصت ميگرده تا ضربه خودش رو بزنه رو نميبيني .... من نميخوام بگم همه آدماي روي زمين گرگ و وحشي ان ، و فقط من اين وسط خوب از آب دراومدم ، اما ميخوام بگم که توي اين دنياي ميلياري ، هيچ کس ، هيچ کس ، هيچ کس ، هيچ کس تو رو اندازه من دوست نداره .... تکرار ميکنم هيچ کس! و براي هيچ کس ، تو به اندازه اي که براي من مهم هستي ، مهم نيستي! بهترينم ، به خدا اين دنيا هم خوبي داره ، هم بدي .... اما چرا ما نمياييم از گذشته خودمون درس بگيريم؟؟؟ چرا اينقدر زود يادمون ميره؟؟ مگه همين دوستاي تو نبودن که پايه همه کار با تو بودن و حالا که ازشون دور افتادي ، اينقدر راحت پشت سرت حرف ميزنن و چرنديات سر هم ميکنن؟ مگه همين دوست تو ، الناز ، نبود که داشت تو رو ذره ذره از من دور ميکرد و ما اصلا متوجه نبوديم؟ مگه همون پسره ، محمد ، نبود که اينقدر ساده و بي سر و صدا وارد زندگي ما شد ، و ميخواست تو رو از من بگيره؟؟ مگه همون راننده ، ياسر ، نبود که ميخواست هر جوري هست يکي از دوستاش رو به تو قالب کنه؟؟ عزيز من ، مگه همين دوستت ، فاطي ، نبود که اون فروشنده عوضي رو بهت معرفي کرد؟؟ مگه همون سعيد ، شوهر نازنين نبود که تو اونجور براش اشک ريختي و اون همه بهش محبت کردي؟؟ مگه همون پسره ، که اسمش رو هم نميخوام ببرم ، نبود که اينقدر تو براش خوبي کردي و روزي که فهميد تو بهش اهميت نميدي ، اونجوري پشت سر تو حرف زد؟؟ مگه دوستاي صميميت ، نازنين و هلنا ، نبودن که حالا اينقدر راحت دارن زندگيت رو از هم ميپاشن؟؟ مگه حتي همين دوست من ، فرجاد ، نبود که اون روز خونه شما از يه حرف ساده تو ، اونجوري قضاوت کرد و نهايتا اشک هر دوي ما رو درآورد؟؟ مگه همين آدما نبودن عزيز ؟؟ ميبيني همشون آدمن ، تو به همشون خوبي کردي ولي در جواب چي ديدي؟؟؟ به خدا ما همه انسانيم و سرشار از اشتباه و خطا! اما آخه چرا ما بايد زمينه خطا و اشتباه رو براي ديگران به وجود بياريم؟ با دستاي خودمون کاري کنيم که طرف مقابل فکر کنه خبريه؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اونوقت هر غلطي که دلش خواست بکنه؟؟؟ عزيز هميشگي اين دل خسته من ، بيا يه نگاه کوچيک به گذشته خودمون بندازيم ، ببينيم از کجا ضربه خورديم؟ از کي ضربه خورديم؟؟ آيا اين وسط هيچ کس بيشتر از خودمون مقصر بود؟ به خدا نه! اگه من و تو اينقدر به انسان ها به چشم بنده هاي خوب خدا نگاه نميکرديم ، اگه اينقدر راحت بهشون اعتماد نميکرديم ، شايد امروز هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفتاده بود!!! منو ببخش عزيز ، ميدونم که امروز خيلي رک و بي پروا حرف زدم ... ميدونم که بازم ازم دلگير ميشي ، دلخور ميشي .... و ميدونم که بازم چيزي به روم نمياري و خيلي زود اين بدي من رو هم فراموش ميکني .... راستش وقتي ديدم که ظرف اين مدت کوتاه چقدر تو رو اذيت کردم ، با خودم گفتم چاره اي نيست ، بذار عزيزترين کسم ، از من دلخور بشه ، بذار ازم ناراحت بشه ، اما لااقل من بهش گفته باشم .... بهش گفته باشم که اين دنيا در کنار اين همه زيبايي ، چقدر زشتي و پليدي داره .... بذار لااقل از من شنيده باشه که اعتماد قشنگه ، نيازه ، ريشه رابطه است ، ولي جايي که طرف لياقتش رو داشته باشه .... يه راننده ، يه فروشنده ، يه غريبه توي خيابون ، چه پسر ، چه دختر ، به خدا قسم لياقت اعتماد کامل تو رو ، اونم تا اين حد ، نداره .... لياقت شنيدن صداي خنده هاي تو رو نداره ، لياقت ديدن لطافت ها و خوبي ها و مهربوني هاي تو رو نداره .... و تو هم نيازي نداري که به همه ثابت کني: يه فرشته مهربوني که از پيش خدا واسه کمک به من اومدي .... به خدا نيازي نداري .... نميدونم ديگران به من چي ميگن؟؟؟ و هيچ ترسي هم ندارم ، بذار هر چي که ميخوان بهم بگن ، بهم بگن عقب مونده ، قديمي ، دهاتي ، بي تمدن ، بي فرهنگ ، بي سواد ، کم شعور ، امل ، يه آدم با عقايد کهنه و پوسيده ، عقده اي يا هر چيز ديگه که دلشون ميخواد .... بذار بگن .... اما خدا رو شاهد ميگيرم ، حتي تصور اين که اتفاق ديروز دوباره تکرار بشه ، و من ثانيه اي از خنده و شادي تو رو ، لحظه اي از لطافت تو رو ، لحن قشنگ و مهربون تو رو و حتي قطره هاي عرق سرد دست تو رو ، با يه پسر غريبه تقسيم کنم ، داغونم ميکنه .... ديوونه ام ميکنه ، نابودم ميکنه و تمام آرزوها و خواسته هامو بر باد ميده .... آره من قديمي ام ، دهاتي ام ، از تمدن دور افتادم ، اما هر چي که باشم ، از هر جا که اومده باشم ، يه مردم ، يه مرد! مردي که غرور و غيرت داره .... اما مردي که با تمام وجودش ، با تمام روح و قلبش ، عاشقه .... عاشق و ديوونه تو « وقتي دستام خالي باشه ، وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم ، که بدونم لايق تو دلمو از مال دنيا ، به تو هديه داده بودم (و تا ابد مال تو ميمونه) با تموم بي پناهي به تو تکيه داده بودم (و هنوزم ميدم) » به خدا با تمام نداشته هام ، با تمام کمبودها ، با تمام عقده هام ، با تمام قديمي و کهنه بودنم ، يه چيز توي اين دنيا دارم ، که به هيچ کس اجازه نميدم حتي به چشم بد بهش نگاه کنه و و يا راجع بهش فکراي مزخرف بکنه ، به هيچ کس اجازه نميدم که راجع بهش شک داشته باشه .... من حس قشنگ دوست داشتن رو دارم و از اون مهمتر کسي رو دارم که همه جسم و روحم مال اونه .... من تو رو دارم .... و حاضر نيستم به هيچ قيمتي ، حتي ذره اي از وجودت رو با کسي قسمت کنم ............ « هرگز نخواستم که تو رو ، با کسي قسمت بکنم يا از تو حتي با خودم ، يه لحظه صحبت بکنم اينقدر ظريفي که با يه ، نگاه هرزه ميشکني اما تو خلوت خودم ، تنها فقط مال مني تو پاک و ساده مثل خواب ، حتي با بوسه ميشکني شکل همه آرزوهام ، تجسم خواب مني حتي با اينکه هيچ کس ، مثل من عاشق تو نيست پيش تو آيينه چشام ، حقيره ، لايق تو نيست ............ » ................ ببخش عزيز ، ببخش ........... به خدا کلمه کم آوردم و دلم ميخواست الان کنارم ميبودي و بقيه حرفامو از چشمام ميخوندي ..... ديروز و امروز خيلي ناراحتت کردم ، خيلي اذيتت کردم ، ميدونم .... واسه همينم اصلا از خودم راضي نيستم ..... و برعکس خيلي هم از دست خودم عصباني و شاکي هستم! اما بدبختانه راه ديگه اي بلد نيستم که اين الماس بي نظيري که خدا بهم هديه داده رو براي خودم نگه دارم ، فقط براي خودم .... آدما يه خصلت دارن ، اونم اينه که وقتي به ارزش واقعي چيزي پي ميبرن ، ديگه حاضر نميشن به ديگران هم اجازه بدن که از اون داشته اشون استفاده کنن .... دلشون ميخواد فقط مال خودشون باشه و برق زيباييش فقط به چشم خودشون برسه .... واسه همينم هزار جور قفل و بند ميارن وسط تا به کسي اجازه ندن که وارد حريم خصوصي شون بشه و بخواد دزدکي ، يه قطره از زيبايي داشته اشون رو ببينه .... دلشون نميخواد حتي کسي در اين مورد فکر کنه! من نميگم اين خصلت خوبه يا بده! اما هر چي که هست خلصت آدمهاست و منم آدمم .... اگه تو راه بهتري سراغ داري ، براي اينکه من بتونم تو ، زيباترين هديه زندگيم رو از دست گرگ روزگار حفظ کنم ، بهم بگو .... ديگه حرفي ندارم! يعني نميتونم چيز ديگه اي بگم ............... فقط اميدوارم که لا به لاي شنيدن و يا خوندن تمام حرفاي من ، ۲ چيز رو فراموش نکني ، اول اينکه من هيچ وقت براي تو بد نميخوام ، حاضرم به خودم سخت بگذره ، به خودم بدي بشه ، حتي حاضر شدم که غرورم زير پاي مردم بي لياقت خرد بشه ، اما به تو بدي نشه. و دوم اينکه من با تمام وجود دوستت دارم ..... اميدوارم اين قضيه به خوبي و خوشي حل بشه ، و تاثير منفي روي زندگي قشنگ آينده ما نذاره .... که اين هم نيازمند همکاري ، صداقت و اعتماد هر دوي ماست! وقتت رو گرفتم ، خسته ات کردم و کلي هم ناراحتت کردم ، ببخش عزيز ، به خدا روي تمام اين کره خاکي ، هيچ کس تا امروز ، به اندازه من شرمنده يه انسان نشده .... هيچ کس! و فقط اميدم به خداست که کمکم کنه تا بتونه روزي جبران کنم! هرچند ميدونم نميتونم ، ولي خدا شاهده همه سعي خودم رو ميکنم .... همه سعي خودم ........ ميسپرمت دست خداي خوبي ها ، که اي کاش ما اينقدر زود به زود فراموشش نميکرديم .....
__________________
من صبورم اما... به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما... چقدر با همه ی عاشقيم محزونم و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي roshanak به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#14 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 149
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 28 بار سپاسگزاري شده است
|
در امواج فكري خود غوطه ور بودم و بيخيال بر آن امواج خوابيده بودم سعي كردم از اين وضعيت لذت ببرم ولي ناگهان احساس كردم امواج فكرم مرا در كام خويش ميگيرد هر چه دست پا زدم بيهوده بود ............
او غرق شد....... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي faramarz2006 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|