|
|
|
|||||||
عضویت در هم میهن
|
شبکه اجتماعی
|
پخش زنده |
میکروبلاگ |
کاربران آنلاین |
گروه ها |
| شعر و شاعران شعر بخوانید ، شعر بنویسید و شاعری کنید ! |
|
|
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود . هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی ، گنجایشش چه اندازه است ؟ دکتر شریعتی |
|
|
|
| 64 نفر نوشته را پسندیده اند : | 2pac, 2s-sana, afsoos, agany aunt, Amanda, amir284, arnold, asemoni, aylar7, baavafaa, bahar20, baraneshgh, delshegaste, dezideria, ehsan_gh, elimo, esibahal66, fouliya, free_tab, GALAXY, hadi67, hadiss, hamed222, Hamid, hana, hosein7, hpro_1992, Iranchap, jamshid, kamijoon, kbotr, M512, madarshowar, mahbub91, masmas, maysam227, mehrsa1, meysam-c4, milatave, mroam777, nami_köln, raha20, reza123, roshanak, ruya, saba0061, sahar23, sahbashams, samaneh71, Se7en, setare1988, setayesh2222, shahin64, soostak, student, Taheri, tahora, tara302, wolf1, yasna19, yassi, yeseda2013, yohan, Zahra |
|
|
#2 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
در میان عمیق ترین تاریکی ها
به دو چشم غمگینی می اندیشم و به پنجه هایی که خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند تمام شب گذشته را در عکس ها می دیدم و صداها را از جرز ها می شنیدم جزیره ای دور را می دیدم که فرو رفته بود در مهی سیاه و پرنده سفیدی را که در مه فرو می رفت تمام شب صدای زجه مادرم را می شنیدم و تلاوت قرآن را در تیرگی غبار از آینه ها می ستردم و می دیدم که باکره ای معصوم را که در کوچه اقاقیا از گذشته به آینده می پیوستند و در خط زمان به پوچی و بیهودگی می پیوستند تمام شب در میان عظیم ترین پنجه ها صدای کلنگ گورکنی را می شنیدم … خاک،خاک سنگینی روی سینه ام فشار می آورد و به مرگ می اندیشیدم و به قلب خواهرم که در دل خاک می پوسید تمام شب در میان عمیق ترین تاریکی برای خواهرم گریه می کردم. پوران فرخزاد |
|
|
|
| 10 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#3 (لینک نوشته) |
|
تو زیباترین آرزوی منی ![]() |
من مانده ام و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی!!! و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگ سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم ! و , وقت تمام است!!! برگه ها بالا...
__________________
نقاش نیستم ولی تمام لحظه های بی تو بودن را درد می کشم... |
|
|
|
| 11 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#4 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست محمد علی بهمنی |
|
|
|
| 4 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#5 (لینک نوشته) |
|
تو زیباترین آرزوی منی ![]() |
خيانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم دو چشمت را خودم امشب به روی خویش می بندم خيانت کرده ام .... آری نمی دانی و می گویم بدان راهی دگر بی تو برای عشق می جویم وفایم را ندیدی که خيانت را ببین حالا دل تنگم ندیدی که دل سنگم ببین اما ندیدی غرق احساسم ندیدی گریه هایم را خيانت کرده ام تا تو ببینی خنده هایم را خيانت کرده ام .... آری چه خشنودم که می دانی مکن اندیشه باطل که قلبم را بسوزانی امانت داده بودم دل به دستانت نفهمیدی؟ چه آوردی به روز دل |
|
|
|
| 9 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#6 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد |
|
|
|
| 6 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#7 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين، روزگار غريبيست نازنين و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد روزگار غريبيست نازنين، روزگار غريبيست نازنين و در اين بنبست كج و پيچ سرما آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين، روزگار غريبيست نازنين نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساتوري خون آلود و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان كباب قناري بر آتش سوسن و ياس شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد ابليس پيروز مست سور عزاي ما را بر سفره نشسته است احمدشاملو
__________________
نه! ابری ِ روزهای بد باز نشد دلهامان با رمز و عدد باز نشد با گریه فرستاد به کلّ دنیا Email ی را که تا ابد باز نشد |
|
|
|
| 8 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#8 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند که سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود . |
|
|
|
| 10 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#9 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
این جا درخت آینه دار بهار نیست |
|
|
|
|
|
#10 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند صبح تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ! ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهای است که قربانیات کنند! |
|
|
|
|
|
#11 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ |
|
|
|
|
|
#12 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
من بینوا بندهگکی سربراه نبودم
و راهِ بهشتِ مينویِ من بُزروِ طوع و خاکساری نبود: مرا ديگرگونه خدايی میبايست شايستهیِ آفرينهيی که نوالهیِ ناگزير راگردن کجنمیکند. و خدايی ديگرگونه آفريدم شاملو ويرايش توسط mahtab71 : 02-09-2012 در ساعت 03:00 AM |
|
|
|
|
|
#13 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
در این بهار مژده باران دروغ بود
در صبح دشت عهد سواران دروغ بود هرساقه ای تبر شد و صد شاخه را برید امید برگ و بار درختان دروغ بود افراسیاب حاکم این شهر مانده است افسانه های رستم دستان دروغ بود ! هر صبح و شام گرگ به این گله می زند از بس همیشه هی هی چوپان دروغ بود ! تقدیر آدم از بهشت رانده گشتن است حتی اگر دسیسه شیطان دروغ بود "دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر" برگشت و گفت : خلقت انسان دروغ بود |
|
|
|
|
|
#14 (لینک نوشته) |
|
کاربر فعال تالار کتاب ![]() |
براي تو سرودم شعر تلخم را
و مي دانم كه در قاموس كولي ماندگاري نيست و اين تكرار تكرار است من از شهر تو خواهم رفت من از يادتو خواهم رفت و مي دانم كه از يادم نخواهي رفت چه غمگين است بدرودم خداحافظ خداحافظ |
|
|
|
| 4 نفر نوشته را پسندیده اند : |
|
|
#15 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
هرروز سلام و پرسش و خنده هرروز قرار روز آینده... عمر آینه بهشت ...آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون ...نه ماه جادو کرد نفرین به سفر...که هر چه کرد او کرد
__________________
باید به بعضی ها گفت:آخه بیشعور...! کسی که تو ازش دل بریدی و به عشقش توجه نکردی، همونیه که خیلیا ارزوی یه نیم نگاهشو دارن ...لیاقت داشته باش..![]()
|
|
|
|