|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Jan 2007
ارسالها: 11
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 16 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام و امید وارم حالتون خوب باشه دوستان
من اینجا جمله هایی ازجبران خلیل جبران شاعر،نقاش، نویسنده و مبتکر لبنانی را براتون نوشته ام تا بخونید و لذت ببرید . این مطالب روحتما بخونید ونظرتون رو در موردش بهم بگین (ممنون) 1- چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق . و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم، اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند. 2- چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. 3- تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی: در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک، که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند، و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند. 4- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان : جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید . از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید . 5- نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی : و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها . چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش. 6- این کودکان فرزندان شما نی اند، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او . از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن. 7- شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز بپرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند. 8- دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. 9- سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباترآن ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید . و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض. 10- و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟ آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. 11- حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. 12- و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟ پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟ آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟ زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!. 13- وقتی حیوانمی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو: نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. 14- هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو : دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود . عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود. 15- اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید. 16- شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. 17- کار تجسم عشق است. 18- به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد. 19- اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . 20- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش برکنار باشد. انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده. 21- شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ (امید وارم خوشتون اومده باشه) ![]() ويرايش توسط IRANSHAHR : 02-24-2008 در ساعت 05:49 PM. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shokoofe به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Jan 2007
ارسالها: 11
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 16 بار سپاسگزاري شده است
|
اینارم بخونید
جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : از يك خود كامه، يك بدكار، يك گستاخ، يا كسی كه سرفرازی درونی اش را رها كرده، چشم نيك رای نداشته باش . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : نفرين بر او كه با بدكار به اندرز خواهی آمده همدستی كند. زيرا همرايی با بدكار مايه رسوايی، و گوش دادن به دروغ خيانت است. جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی "يگانه برتر " هستند، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه بسيارند گل هايی كه از زمان زاده شدن بويی برنياورده اند! و چه بسيارند ابرهای سترونی كه در آسمان گرد هم آمده، اما هيچ دری نمی افشانند . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : چه ناچيز است زندگی كسی كه با دست هايش چهره خويش را از جهان جدا ساخته و چيزی نمی بيند، جز خطوط باريك انگشتانش را . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : كنار يكديگر بايستيد ، اما نه چندان نزديك هم چنان كه ستون های معبد از هم جدا می ايستند و درختان سرو و بلوط در سايه يكديگر نمی بالند . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بخشش زودگذر توانگران بر تهيدستان تلخ است و همدردي نمودن نيرومندان با ناتوانان، بی ارزش. چرا كه يادآور برتری آنان است . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : بسياری از دين ها به شيشه پنجره می مانند. راستی را از پس آنها می بينيم، اما خود، ما را از راستی جدا می كنند . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : درختان شعرهايی هستند كه زمين بر آسمان می نويسد و ما آنها را بريده و از آنها كاغذ می سازيم تا نادانی و تهی مزی خويش را در انها به نگارش درآوريم . جـبـرا ن خـلـيـل جـبـرا ن : زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست . آنگاه كه به درون آن پای می نهيد، همه هستی خويش را همراه داشته باشيد |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shokoofe به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: tehran
ارسالها: 53
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 35 بار سپاسگزاري شده است
|
جبران، نابغه جهان عرب که بود؟ او اندوهگین بود اندوه از نوعی كه بر لب ها ظاهر می شود و به لبخند درمی آید. با نزدیك شدن فصل خزان چون نقابی زرین و گاهی نیز چون پرتو ماه بر ساحل دریاچه... جبران خلیل جبران شاعر و فیلسوف برجسته لبنانی دهم آوریل 1931 چشم از جهان فرو بست. ای پیام آور بگو!/ برایم سخن بگو!/ سخنی از عشق و راه رسیدن به آن./ من كویری تشنه ام... از حقیقت بگو، از دنیا، از ایمان/.../من تشنه بارانم. (از كتاب مرگ پیام آور) میلیون ها عرب زبان جهان كه آثار "جبران خلیل جبران" شاعر، فیلسوف و هنرمند لبنانی را در زبان مادری شان می خوانند، او را نابغه عصر خود به شمار می آورند. امروزه آوازه آثار جبران خلیل جبران به فرسنگ ها دورتر از جهان عرب نیز رسیده است و اشعار او كه به بیش از بیست زبان زنده دنیا ترجمه شده، تاثیر خود را بر غربیان نیز مانند اعراب و شرقی ها گذاشته است. جبران خلیل جبران در سال 1883 در شمال لبنان به دنیا آمد. او یكی از مهم ترین چهره های ادبیات عرب در اوایل قرن بیستم بود كه تاكنون كتاب های متعددی از او در ایران به چاپ رسیده است كه از آن جمله می توان به كتاب های پیامبر، دیوانه، نامه های عاشقانه یك پیامبر، مرگ پیام آور و عیسی پسر انسان اشاره كرد. نخستین مطلبی كه از جبران به چاپ رسید، مقاله هایی درباره موسیقی بود كه در روزنامه المهاجر در سال 1905 منتشر شد. سردبیر این روزنامه، جبران را تشویق به چاپ شعرهایش كرد و اشعار منثور او را در این نشریه به چاپ رساند كه بعدها در مجموعه هایی چون "یك اشك و یك لبخند"، و "طوفان ها" منتشر شدند. جبران، بیست سال آخر زندگی اش را در آمریكا سپری كرد و در این كشور بود كه شروع به نوشتن آثار خود به زبان انگلیسی كرد. او در این كشور نیز مانند زادگاه خود به خاطر نوشتن كتاب پیامبر محبوبیت زیادی پیدا كرد و به سرعت به عنوان نویسنده و هنرمندی سرشناس شناخته شد. این شاعر اندیشمند یك ماه پس از چاپ كتاب "خدایان زمینی"، در دهم آوریل 1931 در بیمارستانی در نیویورك چشم از جهان فرو بست و پیكر او به لبنان بازگردانده شد. نقاشی ها و آثار تجسمی این هنرمند برجسته نیز تاكنون در بسیاری از شهرهای مهم جهان به نمایش گذاشته شده است. كتاب پیامبر و مجموعه شعرهای دیگر جبران با نقاشی های عرفانی خود او تصویرسازی شده و بر تعداد طرفداران این آثار كه به بیان عمیق ترین مكنونات قلبی و ذهنی بشر پرداخته اند، افزوده است. او اندوهگین بود اندوه از نوعی كه بر لب ها ظاهر می شود و به لبخند درمی آید./ با نزدیك شدن فصل خزان چون نقابی زرین و گاهی نیز چون پرتو ماه بر ساحل دریاچه.../ او لبخند می زد و گویی لب هایش می خواستند در جشن عروسی آواز بخوانند... (از كتاب عیسی پسر انسان)
__________________
قطره یادی بکنید : www.abroaftab.blogfa.com |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي rainy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#4 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: tehran
ارسالها: 53
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 35 بار سپاسگزاري شده است
|
حالا ببینم این انسان بزرگ چه چیزهایی می گوید :
چگونه می توانم امید نداشته باشم به عدالت روزگار ، درحالی که می دانم ، کسی که بر روی پر قو می خوابد همان رویایی را می بیند که کسی که سر بر روی زمین می گذارد و می خوابد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ خدایی ترین دم زندگی انسان دمی است که در آن انسان می تواند به زندگی خیره شود: به سراسر هستی ، در قالب یکپارچگی نابش. ---------------------------------------------------------------------------------------------------- مسیح مقدس نابینایان ، افلیجان ، جذامیان و لنگان را شفا داد ، اما هرگز نتوانست ابلهان را درمان كند . ---------------------------------------------------------------------------------------------------- چه عزیز است دل غمگینی كه اندوهش مانع از آن نمی شود كه با دلهای شاد سرودی سراید . ---------------------------------------------------------------------------------------------------- چه كسی می تواند ایمان ، عقیده و پیشه اش را از هم جدا كند ؟ چه كسی می تواند ساعات عمرش را پیش رو گذارد و بگوید : این برای خودم ، این برای خدا ، این برای جسمم ، این برای روحم ؟؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------------- اگر یك وجب از تعصب نسبت به نژاد ، میهن و خودت فاصله بگیری، آن گاه خدای گونه می شوی . -------------------------------------------------------------------------------------------------- و همیشه چنین بود كه عشق ژرفای خود را نمی شناخته است مگر به هنگام جدائی ... ----------------------------------------------------------------------------------------------------- آن هنگام که عشق شما را می خواند از آن پیروی کنید.گرچه راه هایش سخت و پر فراز و نشیب باشد ------------------------------------------------------------------------------------ دل سپردن آری ، حکایتی است دلپذیرلیکن دل را نشاید به اسارت دادنکه تنها دستهای حیات ، خانه دل است و بس ------------------------------------------------------------------------------------- قابل توجه بعضی از دوستان: یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن ، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد ؛ بی آزاد بودن ---------------------------------------------------------------------------------------------------- از آن خوبی که در شماست می توانم سخن بگویم اما نه از بدی .زیرا مگر بدی چیست به جز خوبی که از تشنگی و گرسنگی خود رنچ می کشد؟راستی را خوبی چون گرسنه باشد حتی در غارهای تاریک در پی خوراک می گردد و چون تشنه باشد حتی از ابهای مرده می نوشد. شما هرگاه که با خویشتن خویش یکی باشید خوبید.آنگاه که با خویش یکی نباشید بد نیستید .زیرا در خانه ای که در آن خلاف افتاده باشد کنام دزدان نیست خانه ای است که در ان خلاف افتاده است . و کشتی بی سکان شاید بی مقصدی در میان جزیره های پر خطر سرگردان شود اما به ته دریا فرو نمی رود... از کتاب پیامبر... --------------------------------------------------------------------------------------------------- آمده ام که در شکوه عشقی و نور زیبایی زندگی کنم که این هر دو بازتابی از پروردگارند -------------------------------------------------------------------------------------------------- ... و خدا روح شما را با بالهایی آفرید تا با آن در افق پهناور عشق و آزادی به پرواز در آیید.چه دریغ انگیز است که بالهای خود را به دست خویش می برید و روح خود را به خزیدنی همچون حشرات موذی بر روی زمین محصور میسازید... ------------------------------------------------------------------------------------------------- بزرگ مردی ان است که نه او را سودای چیرگی بر کس باشد و نه کس را یارای غلبه یافتی بر او -------------------------------------------------------------------------------- فکر نکن که می توانی عشق را هدایت کنی عشق اگر تو را لایق بیابد هدایتت خواهد کرد ------------------------------------------------------------------------------------------------ ارزش هر کسی به اندازه چیزهای که دارد نیست به اندازه چیزهای است که در آرزوی داشتن آن است ------------------------------------------------------------------------------------------------ تنها دیوانه و نابغه اند که قوانین بشری را نقض می کنند؛ و اینان نزدیک ترین کسانند به قلب پروردگار. ----------------------------------------------------------------------------------------------- به من می گویند:اگر برده ای را خفته دیدی بیدارش نكن شاید خواب آزادی را دارد می بیند و من به آنها میگوییم:اگر برده ای را خفته دیدید او را بیدار كنید و آزادی را برایش توصیف كنید ------------------------------------------------------------------------------------ استدلال من یك مرد نا آگاه را قانع میكند و برهان مردی عاقل مرا قانع میكند ولی آن كس كه بحث و استدلالهایش بین عقل و جهالت است نه او میتواند مرا قانع كند و نه من او را % --------------------------------------------------------------------------------------------------- ان گاه که شادمان شدید، نیک درنگ کنید تا دریابید ان چه که پیشتر اندوهتان می افزود ، اکنون موجب شادمانی شماست. و ان گاه که لشگریان اندوه شما را در بر گرفتند ، دگر بار بیندیشید و در ژرفای دل، تامل کنید تا ببینید که گریه شما حاصل همان است که روزی ان را غایت شادمانی می دانستید. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rainy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#5 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: tehran
ارسالها: 53
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 35 بار سپاسگزاري شده است
|
مگویید"حقیقت را یافته ام"،بگویید "حقیقتی را یافته ام"
----------------------------------------------------------------------------------------------------- ما می میریم تا به زندگی حیات ببخشیم. همان طور که انگشتان ما رشته ها را می ریسند برای بافتن جامه ای که خود هرگز به تن نخواهیم کرد. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ به زندگی گفتم می خواهم صدای مرگ را بشنوم و زندگی صدایش را بلند تر کرد و گفت اکنون بشنو -------------------------------------------------------------------------------------------------- فلسفه از زمانی آغاز شد كه انسان محصول زمین را تناول كرد و از سو هاضمه رنج برد;) ![]() --------------------------------------------------------------------------------- تنها یکبار از سخن بازماندم...وقتی مردی از من پرسید:"شما کیستید؟"... --------------------------------------------------------------------------------- دستانی که تاج خاردار بسازند بهتر از دستان سست و تنبل است. --------------------------------------------------------------------------------- ندای زندگی وجود من قادر نیست خود را به گوش زندگی وجود تو برساند؛ اما بگذار با هم سخن بگوییم تا احساسا تنهایی نکنیم. -------------------------------------------------------------------------------------------------- اگر می خواهی به خدا نزدیک باشی با مردم نزدیک باش. ------------------------------------------------------------- و اگر فرمانده خودکامه ای است که می خواهید از تخت سرنگونش کنید ، نخست آن تختی را که در درون شما دارد از میان ببرید. ![]() ------------------------------------------------------------------------------------------------ هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. ایدوست من من آن نیستم که می نماید نمود آن پیراهنی است که به تن دارم .پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. آن منی که در من است در خانه خاموشی ساکت است و تا ابد همان جا می ماند ناشناس و در نیافتنی من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی وهر چه می گویم بپذیری.زیرا سخنان من چیزی جز اندیشه های تووکارهای من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند هنگامی که تو می گویی" باد به مشرق می وزد"من می گویم:آری به مشرق می وزد زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه های من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست تو نمی توانی اندیشه های دریای مرا در یابی و من نمی خواهم که تو در یابی. من می خواهم در دریا تنها باشم وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است.با این همه از رقص روشنایی نیم روزبرفرازتپه ها سخن می گویم.زیراکه تو ترانه های مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی.ومن نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی می خواهم با شب تنها باشم هنگامی که تو به اسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میروم.من نمی خواهم تودوزخ مرا ببینی شراره اش چشمت را می سوزاندودودش مشامت را می آزارد.من دوزخم رابیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی می خواهم در دوزخم تنها باشم. توبه راستی و درستی مهر می ورزی.ومن از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.ولی در دلم به مهر تو می خندم گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم. دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی.یا نه تو عین کمالی و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم .گرچه من دیوانه ام ولی دیوانگی را می پوشانم می خواهم تنها دیوانه باشم دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم.راه من راه تو نیست گرچه با هم راه میرویم دست در دست. تا چندی دیگر من بر بال باد می اسایم و انگاه از زنی دیگر بازمرا خواهید زایید. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rainy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#6 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: tehran
ارسالها: 53
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 35 بار سپاسگزاري شده است
|
هیچ ماهی به آموزش شنا نیاز ندارد.....هیچ انسانی به آموزش مذهب نیاز ندارد..... ![]() ------------------------------------------------------------------------------------ اگر خوب در خود بنگرید می بینید که گریه شما از برای ان چیزیست که مایی شادی شماست مگر این نیست که ان نی که به شما ارامش میدهد خود درونش خراشیده شده است؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------------- به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشید... بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله ایی باشد با یکدیگر بخوابید و برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر یک تنها باشد... در کنار هم نه چسبیده به هم . ![]() ---------------------------------------------------------------------------------------------------- دل هایتان اسرار روز ها و شب ها را در سکون و آرامش می شناسند. ![]() ---------------------------------------------------------------------------------------------------- یک بار دستم را از مه پر کردم، سپس دستم را باز کردم، بیا و ببین. مه به کرمی بدل شده بود. دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر، پرندهای در میان دستم بود. باز دستم را بستم و گشودم، در میاد گودی دستم انسانی ایستاده بود، سیمایی غمگین داشت و به بالا مینگریست. باز هم دستم را بستم، وقتی آن را گشودم، چیزی جز مه ندیدم اما ترانهای شنیدم در نهایت زیبایی... ![]() ------------------------------------------------------------------------------------------------- درخت قلب من از میوه گرانبار است. بیایید ای روحهای گرسنه، آنها را بچینید، بخورید و سیر شوید. روح من از شرابی کهنه لبریز است. ای دلهای تشنه بیایید، بنوشید و تشنگیتان را فروبنشانید. -------------------------------------------------------------------------------- هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود ------------------------------------------------------------------------------------------------ نیایش آواز قلب است که حتی در مخمصه شیون هزاران روح دیگر* راه خود را تا عرش خداوند هموار می کند. -------------------------------------------------------------------------------- چه سنگدل است سیری که گرسنه ای را نصیحت می کند تا درد گرسنگی را تحمل نماید...!!! ------------------------------------------------------------------------------------------------- حقیقت دین در تعدد معابد و انجام مناسک و سنتهای تقلیدی نیست! بلکه به آنچه که در دلها و نیت هاست... ------------------------------------------------------------------------------------------------- به راستی شگفت آور است که انسان عاقلی ، برای تکه سنگی بی جان و بی حرکت ، چنین پولی بپردازد و صخره ای را که هزاران سال در دل زمین پنهان بوده ، بخرد ! " در همان حال ، خریدار ، لوح را می نگریست و در دل می اندیشید : " مرحبا ! چه لوح زیبایی ، چه نقوش روح افزایی! راستی که به رویایی آسمانی می ماند که چشم انداز هزاران سال خواب آرام در دل زمین را در خود نهفته دارد . چگونه ممکن است انسانی ، چنین گوهر کمیابی را به ازای مشتی پول بی مقدار ، بفروشد ؟! " ---------------------------------------------------------------------------------- چیز ها را وقتی کاملاً درک میکنم که برای تو تعریف می کنم |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rainy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#7 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: tehran
ارسالها: 53
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 35 بار سپاسگزاري شده است
|
دوستان همان دعای مستجاب شده ی شمایند.....
--------------------------------------------------------------------------------------------------- چه بسا زندانیانی که در خیابان راه می روند و همچون طاووسان بال می گشایند اما پرواز نمی کنند ![]() ---------------------------------------------------------------------------------------------------- من شب هستم ، من شب هستم صمیمی ، آرام ، مسرور ، مضطرب ---------------------------------------------------------------------------------------------------- هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود. هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود. هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت. هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم. ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم. اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند. هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند. هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند. فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است. ------------------------------------------------------------------------ روزی در ساحل دریا زیبایی و زشتی با هم ملاقات کردند.هر کدام به دیگری گفت: می خواهی شنا کنی؟ سپس جامه هایشان را کنده و در امواج فرو رفتند،اندکی بعد زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را پوشید و براه خود رفت. زیبایی از دریا بازگشت و لباس خود را نیافت،و از اینکه برهنه مانده بود بسیارشرمنده شد،پس لباس زشتی را پوشید و براه خود رفت. از آن روز مردان و زنان بهنگام ملاقات با هم در شناخت یکدیگر،اشتباه می کنند. مگر کسانی که درچهره ی زیبایی با فراست می نگرند،ومستقل از لباسش او را می شناسند و کسانی هم هستند که چهره ی زشتی را می شناسند.و لباس زیبایی نمی تواند چهره ی زشتی رااز چشمها بپوشاند. ---------------------------------------------------------------------------------- زندگی نه واپس رود و نه در انتظار دیروز درنگ کند. به رویا ها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند. ---------------------------------------------------------------------------------- کاش می توانستید از عطر خاک زندگی کنید و چون گیاهان هوا از پرتو نور ببالید. --------------------------------------------------------------------------------------------------- زن و مرد هیچگاه از یك جام نمی نوشند ولی جام یكدیگر را پر می كنند . --------------------------------------------------------------------------------------------------- هر بار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند ، در حقیقت چهار اوا هستند که سخن می گویند. دو تا از انها که مرئی هستند ، رابطه ای متفاوت از دو اوایی دارند که نامرئی هستند. شاید دو اوای مرئی، مشغول بحثی خشونت بار در مورد مسایل مادی باشند، اما ارواح انها در صلح هستند و ارزو دارند به یکدیگر نزدیک تر شوند. ----------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی،عشق و زیبایی یک روح اند در سه بدن که هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند. برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام می ماند ، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست . آری حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند. -------------------------------------------------------------------------------------------------- دل خود را به یکدیگر بدهید ولی نه برای نگهداری |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rainy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#8 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: زیر گنبد کبود
ارسالها: 85
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 42
از ایشان 70 بار سپاسگزاري شده است
|
عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاید مگر از خودش.عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی اید:چرا که عشق را عشق کافیست. <خلیل جبران>
![]()
__________________
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ي عشق ,تر است...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي sevdaa به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#9 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: تهران - تهران پارس
ارسالها: 70
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 7
از ایشان 43 بار سپاسگزاري شده است
|
چه نگون بخت است زنی که ازبیخودی نوباوگی به خود می آید و خود را در خانه مردی میابد که تمام ثروت و احساسش را به پای او میریزد ولی..........
داستان ورده هانی از جبران خلیل جبران محشره!!!!!!!!!!
__________________
عشق من عاشقم باش......
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي sama* به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#10 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستمو در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی ! مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بودفریاد بر آورد : ای مردم ! این مرد دیوانه است ! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسهزد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم درمحبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی درحالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم : مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم : آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات ودرون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیارمفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !
__________________
حرفهایی خواهم زد که مرا بر سر یک دار بلندخواهد اویخت ... کارهایی خواهم کرد که بگویم ازادم... ولی اما جشن ازادی را پشت دیوار قفس ها خواهم گرفت اخرین شمع تولد اخرین قطره ی باران اخرین بوسه ی اصرار من که ازادم اخرین حرف من این است من ازادم حرفهایی که مرا خواهد کشت... ![]() امد شبی برهنه ام از در چو روح اب در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم من بانگ بر کشیدم از استان یاس اه ای یقین یافته بازت نمی نهم... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي پرنده مهاجر به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#11 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 529
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 158
از ایشان 165 بار سپاسگزاري شده است
|
وقت بخیر.با وجود اینکه تمام این جملات را از بر بودم اما این بهانه خوبی نبود برای اینکه باز هم از خواندنشان لذت نبرم.پس بی بروبرگرد باید از شما تشکر کنم بابت...راستی اگر خواستید به عمق جملات جبران پی ببرید حتما به ترجمه الهی قمشه ای نظر کنید.بالاخص کتاب پیامبر جبران که اکثر جملات شما هم ازین کتاب بود.با تشکر. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي pamela به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#12 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,823
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,461
از ایشان 3,001 بار سپاسگزاري شده است
|
زيباترين جملش از نظر من اينه:
پروردگارا به من ارامش ده تا بپذيرم انچه را كه نميتوانم تغيير دهم دليري ده تا تغيير دهم انچه را كه ميتوانم تغيير دهم بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
__________________
![]() گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#13 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,823
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,461
از ایشان 3,001 بار سپاسگزاري شده است
|
نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:
اولین بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعیفان خودم را بالا ببرم دومین بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم سومین بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان و راحت را بر گزیدم چهارمین بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم پنجمین بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسیار صبور و بردبارم ششمین بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختیها و ناملایمات زندگی تماس پیدا نکنم هفتمین بار:هنگامی که در مقابل خدا به نیایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضیلت دانستم (جبران خلیل جبران) |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#15 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: هنوز این دنیا
ارسالها: 1,180
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 229
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید، بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روحهای شما
__________________
آب زنیدراه را، هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را ، بوی بهار میرسد ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي minu به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |