|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#76 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 256
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 89
از ایشان 138 بار سپاسگزاري شده است
|
تاپیک بسیار عالی است. درود به سوته دل گرامی.
نقد و بررسی داستان زنده به گور را آغاز کنیم یا داستان آبجی خانم را؟
__________________
بـا ایــن دو سـه نـادان کـه چــنــیــن می دانــنــد از جــهـــل کـــه دانـــای جـــهــان ایـــشـــانـــنـــد خـر بــاش کــه ایـن جــمــاعــت از فــــــرط خــری هــر کــو نــه خـر اسـت کـافـــرش می خـوانــنــد خـیـام |
|
|
|
|
|
#77 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: پایتخت
ارسالها: 122
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 21
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
فرقی نمی کنه
__________________
دوستم داري را ازمن بسيار بپرس دوستت دارم را با من بسيار بگو GODISNOWHERE ... this can be read as "GOD IS NO WHERE" or as "GOD IS NOW HERE". everything in life depends on how U look at them .... ALWAYS THINK POSITIVE...
|
|
|
|
|
|
#78 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
نقدی بر بوف کور
کتاب بوف کور قبل از سال 1316 نوشته شده؛ یعنی صادق هدایت این كتاب را تقریباً در سال 1315 نوشته و در سفر یکساله ای که به اتفاق کارمند سفارت رایزنی ایران در هند به هندوستان میرود، در آنجا خودش به صورت پلی کپی آن را تکثیر می کند و به دوستان و آشنایان می دهد. او حتی جرأت نمی کند آن را با خود به ایران بیاورد؛ چون فکر می کرده که اگر این کتاب را با خود به ایران بیاورد، ممکن است برایش دردسر و مشكل ایجاد شود که در واقع آنطور که او تصور می کرد نبود. بعدها در دهه 20 که حكومت رضاخان سقوط می کند، یک آزادی نسبی بر جامعه حاکم می شود. در زمان اشغال کشور توسط قوای متفقین، این کتاب به عنوان پاورقی در روزنامه ایران که روزنامه ای دولتی بود چاپ می شود و بعدها به صورت کتاب منتشر می شود. بوف كور در زمان حیات صادق هدایت، کتاب کم فروشی بوده است و زمانی هم که چاپ می شود، چندان مورد استقبال قرار نمی گیرد. بعدها يك سري عوامل و نيز نوع مرگ صادق هدايت باعث می شود که آثار او سر زبان ها بيافتد و مورد استقبال قرار گيرد. از آن پس كتابهاي او به چاپ های مکرر می رسد و مورد نقد های مختلف در داخل و خارج قرار می گیرد؛ تا امروز که صحبت این کتاب او همچنان در محافل عربی هم مطرح است. برای ورود به این بحث مقدمه دیگری هم لازم است؛ اول اینکه وقتی یک کتاب در طول مدت انتشار خود (تاكنون بيش از 70 سال از انتشار اين كتاب گذشته) به زبان های مختلف خارجی ترجمه می شود و نویسنده او در این کشور جزء مشهورترین نویسندگان قرار می گیرد، نقدهای مکرری هم در مورد این کتاب چه توسط خوانندگان خارج از كشور و چه توسط خوانندگان داخل كشور نوشته ميشود، این نقدها یا تفسیر ها خودبهخود تصویری از آن اثر در ذهن خواننده به وجود ميآورد؛ به خصوص اگر بدانیم که تعدادي از این منتقدین تصمیم گرفته بودند که این اثر را به عنوان یک شاهکار به رسمیت بشناسند و كتاب و نويسندهي آن را تا عرش بالا ببرند. اما اگر منتقدی مثل بنده پیدا شود و حرف هایی متفاوت با حرفهاي بقيه بزند، در اينجا بايد دو کار باید انجام دهد؛ اول باید ذهن ها را از آن تصورات مبالغه آمیز و احیانا غلط پاک کند و بعد شروع کند متن و عقيدهي خود را در ذهن ها بنویسد و بيان كند. بنابراين در اینجا منتقد یک وظیفه مضاعف پیدا می کند. این اولین مشکل است. دومین مشکل این است که بنده یک کتاب آمادهي انتشار دارم به نام راز شهرت صادق هدایت. در آن كتاب بیشتر به نقل از دوستداران و دوستان صادق هدایت، سعی کردهام علل و عواملی را که باعث شهرت این نویسنده شده، دسته بندی و بعد تجزیه و تحلیل کنم. در اينجا به يك مورد آن اشاره ميكنم. خود صادق هدایت، به نقل از دوستدارانش، از اینگونه شهرت پيدا كردن بیزار بود و آن را به تمسخر می گرفت. بعضی از دوستانش مثل خانلری که از مشاهیر ادبیات ایران بود و مدتی هم وزیر آموزش و پرورش در دوره محمد رضا پهلوی در دهه 40 بود يا شخصی مثل الف. فرزانه که از طرفداران صادق هدایت بود و کاملترین کتاب را در مورد هدایت نوشته که در فرانسه چاپ شد و در ایران هم ترجمه و چاپ شد، اینها خودشان هم گفته اند که این شهرت، شهرت مشکوکی بود که خود صادق هدایت از این شهرت به عنوان شهرت مشکوک یاد می کرد و اینکه مشخص بود كه عواملی دست به دست هم داده اند و خواسته اند این شهرت را به وجود بیاورند. نکته بعد اینکه حجم نوشته هایی که تابه امروز راجع به صادق هدایت چاپ شده، شاید دهها برابر حجم آثار خود او است. ما تا به امروز در ایران نویسنده ای نداريم که اینقدر راجع به او در داخل و خارج از کشور مطلب یا کتاب نوشته شده باشد كه در اين ميان یکی دو مورد، نظرات مخالف بوده و بقیه نظرات موافق بوده و نظرات مخالف هم، نظرات مخالف مستند و محکم نبوده است و بیشتر جنبه های شعاری و احساسی داشته است. بوف کور اثری است چند لایه و نسبتاً داراي جنبه های پیچیده و تاثیر پذیر و در طول سالیان متمادی نيز نقدهای متعددی روی آن شده و هرکس كه بخواهد نقد جدیدی روی آن کند، حتما باید نقدهای قبلی را جواب دهد و اگر چیز جدیدی هست، بگوید. به قول جلال آل احمد اگر کسی بخواهد آن را نقد کند، نقد آن باید به اندازه خود کتاب باشد. کتابی است حدوداً در 128 صفحه و نقدی که من روی آن نوشتم، تقریبا 250 صفحه می شود. بوف کور به قول غربی ها يك رمان کوتاه است. مکان وقوع داستان، شهر ری است که البته اشاره ای به زمان وقوع داستان نمی شود. مفسرین می گویند زمان رضاخان است. شخصیت مهم داستان، مرد جوانی است که راوی داستان است و تا آخر داستان، نه سن و سالش معلوم می شود و نه شخصیتش؛ چون خودش صحبت می کند و شغلش هم نقاشی روی قلمدان است. این نقاش روی قلمدان ها به یک صورت نقاشی می کشد؛ یک جوی آب هست که یک طرف آن پیرمردی نشسته و شالی بسته و ریشی داردو طرف دیگر جوی آب دختر جوانی است با چشمان سیاه که خم شده و شاخه گلی به این پیرمرد می دهد. او اين نقاشی را در همه قلمدان ها می کشید. این مرد به علت تعارضی که با محیط اجتماعی اطراف خودش دارد، منزوی شده و در خانه ای در بیرون از شهر زندگی می کند. خصوصیت عمده این مرد که باید در بحث شخصیت پردازی به آن اشاره کرد، تعارض بین دو دنیا است. یک دنیای درونی که در اين دنيا این مرد عاشق یک زن اثیری (غیرخاکی) است و در عالم خودش یک زن اثیری دارد و به شدت عاشق او است و همان زنی است که روی قلمدان ها می کشد؛ ولی در عالم بیرون دچار خشونت است. آن گلی هم که در نقاشي، دختر به پیرمرد می دهد، گل نیلوفر است. پستوی اتاق او یک روزنه دارد که روزی از آن روزنه چشمش به صحرای بیرون خانه اش می افتد که در آنجا مردم براي تفريح به سیزده بدر آمده بودند و در آنجا همان چیزی را که در روی قلمدان ها می کشید می بیند و مجذوب زیبایی آن زن می شود. بعد از آن روز، هرچه آن دختر را جست جو می کند نمی یابد. بعد از دو ماه و چهار روز جستوجو که از گشتن به دنبال آن دختر خسته می شود، ناگهان همان زن را روی سکوی خانه اش می بیند. زن با او وارد خانه می شود وروی تخت او دراز می کشد و به خواب می رود. آن مرد شراب زهرآلودی را که از مادرش که زنی رقاصه بود به او به ارث رسیده، در حلق زن می ریزد. پدرش يك تاجر بود که در سفري كه به هند می رود، با این زن رقاصه ازدواج می کند و حاصل اين ازدواج هم این پسر می شود. این پسر نزد عمه اش بزرگ می شود که دختر عمه ای هم دارد. در داستان، راوی از زن خودش متنفر است؛ چون این زن با همه هست، ولی با شوهر خودش نیست. به هرحال او زهر را به آن زن می دهد و می بیند که پس از مدتي، از بدن آن زن كرم بيرون ميآيد؛ البته با جسد زن هم معاشقه می کند. بعد آن جسد را قطعه قطعه می کند و در چمدان می گذارد و می خواهد اورا در بیرون دفن کند. ناگهان پیرمردی را می بیند که سوار گاری است و شبیه همان پیرمردی است که در نقاشی هایش می کشد و انگار پيرمرد می داند که او ميخواهد چه کار بكند. پیرمرد او را با خود به یک جای دور ميبرد و برای او يك گور می کند؛ یک گلدان هم پیدا می کند که اثری باستانی است و آن را به راوی هدیه می کند و خودش می رود؛ آن مرد، جسد زن را دفن می کند و از آنجا به سوي خانهي خود به راه می افتد. اما در بین راه، مسیرش را گم می کند و آن پیرمرد به کمک او می آید و او را به خانه اش می رساند. آن پیرمرد خنده های وحشتناک و قیافه ای ترسناك داشت. وقتی به خانه اش می آید، احساس وحشت می کند؛ در فاصله ای که منتظر است گزمه ها بیایند و او را دستگیر کنند، تصمیم می گیرد خاطراتش را بنویسد. داستان دو قسمت است؛ در حین اینکه او می خواهد داستان خود را بنویسد، به گذشته های دور سفر می کند و تبدیل می شود به مردی که در قرن ها پیش، مثلا در زمان عباسیان در ري زندگي ميكرده. این خلاصهای از داستان بود. حال باید اثر را نقد تطبیقی کنیم. در نقد تطبیقی که شاخه ای از نقد است، اثر با آثار همزمان یا پیش از خودش مقایسه می شود؛ تا سنجیده شود که میزان تاثیر پذیری این اثر از ديگر آثار چقدر بوده و يا چقدر برروی آنها تاثیر گذاشته است. این گونه سنجش ها ميتواند با دقت میزان خلاقیت و نوآوری نویسنده را در اثر مشخص کند. بوف کور به نظر اکثر نقدکننده های آثار هدايت، از آثار دیگری متاثر بود. هم از آثار قبلی خود هدایت که گفته می شود آنها مقدمه این اثر بودند، هم از بعضی آثار و هم از برخی مکاتب ادبی غربی. من این نقل قول ها را براساس روایاتی که خود آنها بيان کردهاند ميگويم. البته باید توجه داشت که اگر میزان تاثیر پذیری یک اثر از آثار ماقبل خودش بیشتر باشد، آن اثر را اقتباسی می گویند و در نهايت اگر نویسنده مآخذ خودش را ذکر نکرده باشد آن را سرقت ادبي ميگويند. امروزه در محاکم قضایی، سرقت ادبی محاکمه دارد. مجموعه آثاری که بوف کور از آنها اقتباس کرده، کتابهای خود صادق هدایت مثل داستان های کوتاه سه قطره خون، زنده به گور و... است. گفته می شود بوف كور از داستان هوسباز که نوشته خود هدایت است متاثر است. انورخامه ای، از دوستان گذشته صادق هدایت می گوید، هیچ شباهتی بین بوف کور و داستان های دیگر صادق هدايت نیست؛ مگر سه قطره خون و زنده به گور که خود این داستان ها هم با دیگر کتابهای او شباهتی ندارند و هر سه کتاب از زبان اول شخص مطرح می شود. خانم سیمین کریمی، از کسانی که راجع به صادق هدایت مقالاتي نوشته می گوید، استفاده از عناصر شعری و پرداخت داستانی دارای لایه های متعدد با ساختار ویژه، با كتاب سه قطره خون در کارهای هدایت شروع می شود و بقیه داستان هایش، واقعیتگرایي معمولی است كه در بوف کور به اوج زیبایی خود می رسد. آذر نفیسی که از دیگر منتقدان خاص آثار موج نو می گوید، سه قطره خون یا بوف کور، با دریافت حس و جوهر یک تجربه ذهنی توانسته است این تجربه را به صورت عینی ارائه دهد که بیشتر منظورش تجارب درونی است. راویان هر دو داستانش (بوف كور و سه قطره خون) مریض احوال هستند، ولی می خواهند بنویسند. در هر دو كتاب، راوی داستان می خواهد با دیگران تماس برقرار کند و ریشه بیماریش نيز تنهایی است. دیگران هم به این نكته اشاره کردهاند. داستان هوسباز داستانی است که هدایت در فرانسه می نویسد و همانجا هم به چاپ می رسد. داستان از اين قرار است که یک زن به نام فیلیسیا که اروپایی است، در یک پانسیون اقامت می کند؛ روبه روی این پانسیون، یک پیرمرد - مثل همان داستان بوف کور – زندگي ميكند که راوی عاشق این زن می شود؛ ولی این زن به او اعتنا نميكند؛ اما به آن پیرمرد جواب می دهد. نهایتاً پیرمرد می میرد و راوی به سراغ فیلیسیا می رود و با او به معاشقه می پردازد؛ به محض اینکه فیلیسیا را در آغوش می گیرد، ناگهان روح پیرمرد در قالب یک خفاش وارد می شود و بین این دو فاصله می اندازد.
__________________
ويرايش توسط sootedel : 06-23-2007 در ساعت 03:48 PM. |
|
|
|
|
|
#79 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
نقش زن قلمدان یا پیکر فرهاد
هر چند قصد من این بود که فقط کتاب ها ی هدایت رو نقد کنم اما اخیرا کتابی از طریق یکی از دوستان به دستم رسید با خودم گفتم که بد نیست در موردش چیزی بنویسم اما دائما پشت گوش می نداختم تا اینکه همون دوست که این کتاب رو به من امانت داد باعث شد تا امشب یه چیزایی بنویسم. مطمئنم از عهده اش به خوبی بر نمی یام اما تمام تلاشم رو می کنم. عباس معروفی داستان نویس معاصر که البته آشنایی زیادی با او و آثارش ندارم و پیکر فرهاد اولین اثری است که از او خوندم. داستانی که با عث شد یک بار دیگه بوف کور رو با اشتیاق بخونم و... پیکر فرهاد داستانی سیال از زبان زن قلمدان بوف کور فرشته اثیری یا لکاته . زن بوف کور به حرف آمده و از نظر دویچه سایتونگ این متن یک تک گویی بلند از زن تابلو ( قلمدان) است و چه تعبیر زیبایی که آنرا یک نامه ی عاشقانه می داند. نویسنده همان گونه که خود در این کتاب می گوید تحت تاثیر کتاب "آشنایی با صادق هدایت "از میم فرزانه این رمان را در حالت خلسه همانند یک خوابگرد که که افکاری به وی تلقین یا بهتر است بگوییم الهام شده نوشته است. و در جای جای کتاب از اصطلاحات وتکیه کلام های صادق هدایت استفاده کرده مثلا "حتی دلم می خواست با اخم بگوید:برای چی راه می افتی تو این کافه ها .بتمرگ گوشه ی خانه ات.شاید سری زدم " و یا " آرزو داشتم یک بار فقط یک بارچشم هایش بدرخشد لبخند روی صورتش نقش ببندد وبه من بگوید : یا هو دیدار به قیامت " و " کی کار شیطان است " نکته ی دیگری که قابل تو جه هست یکی تصور کردن شخصیت اصلی داستان بوف کور یا همون راوی و هدایت هست که البته من با این نظر کاملا مخالفم و این نکته در جای جای این رمان خودش رو نشون می ده خصوصا در دیالوگ هایی که بین دختر اثیری و یا لکاته و هدایت ردو بدل می شه! من معتقدم که فرشته اثیری و لکاته یک نفرند اما از سبک وسیاق این نویسنده بر میاد که دو شخصیت جدا برای این دو شخصیت متصوره و دختر اثیری یا شخصیت اول کتاب پاک و آسمانی و لکاته فاسد و هرزه معرفی شده! اوج داستان از نظر من در صفحه ی هشتاد و هشتاد ویک در دیالوگ بین شخصیت مرد وزن داستان یعنی این قدر شخصیت مرد داستان ضعیف و شخصیت زن داستان مبتذل هست؟( صفحه ۱۳۰ و ۱۳۱) جمله بندی ها و ترکیب کلمات خیلی گیرا و دلنشین هستند و از توانایی نویسنده در بیان احساسات یک زن حکایت می کنند. نکته ای دیگه ای که به ذهنم می رسه در مورد اعتیاد هست اعتیاد به تریاک اعتیا د به مشروب و سرنگ! چه ضرورتی برای این همه صحنه سازی برای استفاده از سرنگه! زن داستان شخصیت اثیری داستان شخصیت پاک و آسمانی با دو قتل با دو مرگ مرگ مرد محبوبش و مرگ مردی که با سرنگ آلوده به مرض کزاز جان داد روبروست مطلب دیگه ای که به ذهنم می رسه و آخرین بحثه در مورد پیکر فرهاد هستش . من اصلا اطلاعی ذر این مورد ندارم که احیانا هدایت یه نقاشی یا پرتره از فرهاد داشته باشه تا بخوام به این کتاب ربطش بدم اما اگه دوستان احیاتنا چیزی دز این مورد می دونن خوشحال می شم که به منم بگن و من مطلبشون رو با اسم خودشون تو وب می ذارم. و در پایان قسمت کوتاهی از متن که خیلی زیباست "می شنیدم که مردی شصت سال بعد در نیمه شب ها ی تاریک در تنهایی گریه می کرد و هیچ پناهی نداشت . آن مرد شما بودید . اما من کجا بودم ؟ به تصویر من چشم می دوختید که شاید برخیزم ودرکنارتان آرام بگیرم یا آرام بگیرید . سر بر شانه ی همدیگر بگذاریم و اشک بریزیم . با دست ها ی فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به همدیگر پناه بیاوریم ... نمی دانم آیا می توانستم ؟ نه. دیگر نمی خواستم " معروفی عباس/ پیکر فرهاد/انتشارات ققنوس/ چاپ پنجم... برنده ی جایزه ی سال ۲۰۰۲ بنیاد ادبی آرنولد تسو ایگ |
|
|
|
|
|
#80 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
سروده ای از مهدی اخوان ثالث درباره هدایت
روی جاده نمناک عنوان نوشته ای از هدایت می باشد در سالهای ۱۳۱۰-۱۳۰۵ که مفقود گردیده است . روی جاده نمناک - سروده زیبایی از مهدی اخوان ثالث در رثای هدایت (از این اوستا- ۱۳۴۰) اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی ازین دشت غبارآلود کوچیده ست وطرف دامن از این خاک دامنگیر بر چیده ست هنوز از خویش پرسم گاه: آه چه می دیده ست آن غمناک روی جاده ی نمناک ؟ زنی گم کرده بوئی آشنا وآزار دلخواهی سگی نا گاه دیگر بار وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او چنان چون پار یا پیرار؟ سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟ اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر به تلخی باخته دارو ندار زندگی را در قماری سرخ ؟ وشاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش هزاران قطره خون بر خاک روی جاده ی نمناک؟ چه نجوا داشته با خویش؟ پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سودا زده کافکا؟ -(درفش قهر نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر لجن در لج لج اندر خون و خون در زهر. ) – همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام؟ درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار ابر رند همه آفاق مست راستین خیام؟ چه نقشی می زده ست آن خوب به مهر و مردمی یا خشم و نفرت ؟ به شوق و شور یا حسرت ؟ دگر بر خاک یا افلاک روی جاده ی نمناک ؟ دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟ شکایت می کند ز آن عشق نا فرجام دیرینه وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی؟ کدامین شهسوارباستان می تاخته چالاک فکنده صید بر فتراک روی جاده ی نمناک؟ * * * هزاران سایه جنبد باغ را چون باد بر خبزد گهی چونان گهی چونین که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟ دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست ولی من نیک می دانم چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک |
|
|
|
|
|
#81 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
نقدی بر ((زنی که مردش را گم کرد))
[در داستان زني كه مردش را گم كرد ، زرين كلاه نمونة روشني از زندگي زنان روستائي ما به دست مي دهد . زن در اين داستان موجودي تو سري خور است كه در چنبرة قوانين غير انساني حاكم بر جامعه كه تساوي حقوق زن و مرد را هيچ انگاشته است ، له مي شود . زرين كلاه ، داستان زندگي تمامي زنهاي روستائي كشور ما در زمان هدايت را به نمايش مي گذارد . زناني كه تا چشم به زندگ مي گشايند در سنين كودكي بايد دوشادوش مردان در كشتزارها و مزارع كار كنند و نان خود را با عرق جبين خود به دست آورند ،و پس از آنكه به خانه بر مي گردند ، به جاي دمي استراحت ، تازه بايد به كار خانه بپردازند . اما زندگي زرين كلاه از اين هم بدتر است .او علاوه بر اينكه بايد پا به پاي مردان كار كند و به امور جاري خانه بپردازد ، به خاطر اعتقادات خرافي مادر مورد نفرت خواهر ها و مادرش نيز هست و ناگزير مدام بايد طعنه ها و بد و بيراه هاي آنان را نيز تحمل كند . غم انگيز ترين تصويري كه هدايت از رفتار مارد زرين كلاه مي دهد ، شب عروسي زرين كلاه با گل ببو است كه او كاري مي كند كه مراسم جشن عروسي بهم مي خورد و همه به جاي شادي گريه مي كنند . حتي وقتي زرين كلاه براي رفتن به خانه شوهر از همه خدا حافظي مي كند ، نفرين و ناله مادر بدرقه راهش مي شود : فردا صبح زرين كلاه از خواهر ها و مادرش خدا نگهداري كرد ، ولي مادرش در عوض اينكه با روي خوش از او پذيرائي بكند ، تا دم در خانه مثل خوك تير خورده با صورت ابله رو كه شبيه پوست هندوانه اي بود كه مرغ تك زده باشد دنبال او آمد و او را نفرين كرد كينه و انزجار هدايت از رفتار مادر نسبت به زرين كلاه در توصيفي كه از چهره و حالات او مي دهد ، آشكار است اما دريغ كه تنها پشت و پناه زرين كلاه ، گل ببو ] مرد او نيز رفتاري بهتر از اين ندارد و با او همان معامله اي را كه در پيش مي گيرد كه با الاغش مي كند . بدين معني كه با همان شلاقي كه الاغش را مي زند ، به بازوها و كمر زرين كلاه مي كوبد و او چاره اي جز ناله و گريه ندارد و سر انجام به ناچار مي پذيرد كه شلاق خوردن حق طبيعي او و شلاق زدن حق قانوني شوهر است . از اين رو نه تنها اعتراضي به اين عمل گل ببو نمي كند ، بلكه سعي مي كند كه از كتك خوردن به دست مردش لذت نيز ببرد و بدين گونه در برابر اين واقعيت ظالمانه زانوي تسليم بزند ناگفته نماند كه برخي از منتقدين محترم لذت بردن زرين كلاه را از شلاقي كه بدست شوهر مي خورد ، بيماري رواني خود آزاري ( مازوخيسم ) قلم داد كرده اند و چنين پنداشته اند كه هدايت بر اين امر صحه گذارده است كه بسياري از زنان از كتك خوردن به دست شوهرانان لذت جنسي مي برند . در واقع هدايت تصوير تيره و تاري از زندگي زنان ما بدست مي دهد كه كتك خوردن حق طبيعي به حساب مي آيد و آنان ناگزيرند كه با كتك و شلاق خو بگيرند و حتي لذت ببرند تا زندگي بر آنها آسانتر بگذرد . زن بي پناه روستائي داستان زني كه مردش را گم كرد كه ياوري جز گل ببو ندارد ، طعم شيرين شلاقهاي او را به درد تلخ تنهائي و بيگانگي و طرد شدن از سوي شوهرش ترجيح مي دهد . از طرفي ، لذتي كه زرين كلاه از شلاق خوردن مي برد مي توان به خاطر احساسي باشد كه او را نسبت به زورمندي شوهرش مطمئن مي سازد . به عبارت ديگر او ازد اشتن پشتوانه اي محكم در زندگي است كه احساس لذت مي كند : گرچه زرين كلاه زير شلاق پيچ و تاب مي خورد و آه و ناله مي كرد ولي در حقيقت كيف مي برد . خودش را كوچك و ناتوان در برابر گل ببو حس مي كرد ، و هر چه بيشتر شلاق مي خورد علاقه اش به گل ببو بيشتر مي شد . مي خواست دستهاي محكم و ورزيده او را ببوسد . عدم امنيت اجتماعي زن كه در داستان طلب آمرزش از او موجودر جنايت كار مي آفريند ، در داستان زني كه مردش را گم كرد بر عجز و درماندگي زرين كلاه مي افزايد : چون زرين كلاه گمان مي كرد هر زني كه گل ببو را ببيندطاقت نمي آورد ، خودش را مي بازد و ممكن است خيلي زود شوهرش را رندان از دستش بيرون بياورند از اين رو به جستجوي شوهرش گل ببو كه نامردانه او را در شهري غريب رها كرده و رفته مي پردازد . احساس نياز زرين كلاه به گل ببو ، در اين قسمت از داستان بيان گر اوج در ماندگي زن جامعه ماست كه وقتي شوهرش را از دست مي دهد هيچ قانوني نيست كه از او حمايت كند و بنا بر اين زياد هم دور از منطق نيست كه زرين كلاه ارزوي پيدا شدن گل ببو را در سر داشته باشد كه دوباره بيايد با همان شلاقي كه الاغش را مي زد او را شلاق كند ، زيرا كه او چوب و زنجير خانه شوهر را به نان و انجير خانه پدر ترجيح مي دهد و حاضر است گوشه كوچه گدائي بكند و هرگز نزد مادرش باز نگردد : يادش افتاد كه روز عروسيش كشور سلطان داريه مي زد و مي خواند : خونه بابا نون و انجيل خونه شوور چوغ و زنجيل ايشالا مبارك بادا بنا براين چوب و زنجير در خانه شوهر نه نتها براي زن روستائي ما چيز عجيبي نيست بلكه امري است عادي ، به گونه اي كه در فرهنگ مردم ريشه دوانده است و شعر فلكوريك زيبائي آنكه هدايت در داستان ؟اورده بيانگر همين موضوع است . و زرين كلاه طعم گزنده شلاغ را با جان مي خرد ، نه از آن جهت كه دچار بيماري خود آزاري است و از اين امر لذت جنسي مي برد بلكه به اين خاطر كه طعم شلاغ او را بر اين باور مي سازد كه زن گل ببو است و گول ببو از اوست . و از اين روست كه به هر قيمتي كه شده مي خواهد گل ببو را داشته باشد حتي به قيمت زندگ در كنار زن دوم گل ببو هنوز نفرينهاي مادرش ، روز عروسيش كه دستور داد روضه عروسي قاسم را بخوانند و هق هق گريه كرد و فراموش نكرده بود . آن دستهاي استخواني خال كوبيده كه به اجاق خانه اش مي زد ، مثل اينكه با قواي مجهولي حرف مي زد و كمك مي خواست . به او نفرين مي کرد و مي گفت : همين اجاق گرم بگيردت . الهی جز جگر بزني . عروسيت عزا بشود ... بعد هم آنجا امر و نهي بشود ، چپ بجنبد هزار جور فحش ،راست بجنبد هزار جور تهمت . آن وقت به او سركوفت بزند و بگويد : مگر من نگفتم كه اين تيكه از دهن تو زياد است ؟ تو لايق نيستي ، گل ببو براي تو شوهر نمي شود . و هي از آن فحش هاي آب دار به او بدهد ! زرين كلاه از اين فكر چندشش شد . نه ، او هر لذتي را ترجيح مي داد بر اينكه به خانه مادرش بر گردد از اين رو زرين كلاه نمي خواست اين فكر را به خودش راه بدهد كه ديگر گل ببو را نخواهد ديد ، تنها گل ببو بود كه مي توانست نگاه بي نورش را روشن بكند ، و جان تازه اي در كالبد او بدمد به هر قيمتي كه بود می خواست او را پيدا بكند بر فرض هم كه زن ديگر گرفته باشد كه او را نخواهد ، ولي همين قدر كه در نزديكي او بود برايش كافي بود . و اگر سر راه گل ببو گدائي هم مي كرد اقلاً روزي يكبار او را مي ديد . اگر او را مي زد ، از خودش مي راند ، تحقير مي كرد باز بهتر از آن بود كه به خانه اش برگردد و بالا خره وقتي كه گل ببو را پيدا مي كند در مي يابد كه زندگي و سرنوشت او به عنوان يك زن و صرفاً به خاطر زن بودنش بسيار تيره تر از چيزي است كه تصور مي كرده است . زرين كلاه به سختي از طرف گل ببو انكار مي شود و گل ببو با او همچون پيراهن كهنه شده اي كه از تن مي كنند به دور مي اندازند رفتار مي كند . هدايت ، زرين كلاه را در شرايطي با گل ببو روبرو مي سازد كه خواننده به خوبي بتواند زندگي زن روستائي ايران را دنبال كند و دردها و رنج ها و بدبختيهاي آنان را با تمامي ذرات وجود احساس كند و نيز اين را دريابد كه نه تنها زرين كلاه بلكه سرنوشت همه زنان روستايی ما كم و بيش به هم نزديك است ، چرا كه داغ شلاق بر بازو و پيشاني زن دوم گل ببو نيز ديده مي شود ، نه بخاطر آنكه او ازدرد شلاق لذت جنسي مي برد بلكه به اين خاطر كه زن دوم گل ببو نيز همان سرنوشتي را به دوش مي كشد كه زرين كلاه و همة زنهاي روستائي ما در چنگال آن اسيرند : هيكل نتراشيده گل ببو با پيراهن يخه باز ، پشت چشم باد كرده و خواب آلود دم در پيدا شد كه يك مشت پشم از توي گلويش بيرون زده بود ، و زن زرد لاغري با چشمهاي درشت كنار او آمد و خودش را به گل ببو چسبانيد داغ شلاق به بازو و پيشاني او ديده مي شد ، مي لرزيد ، بازوي گل ببو را گرفته بودمثل اينكه مي ترسيد شوهرش را از دست او بگيرند ويرايش توسط sootedel : 06-23-2007 در ساعت 04:08 PM. |
|
|
|
|
|
#82 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
شاید تابه حال کسی از شما توپ مروارید را نخوانده باشد،من در زیر نقدی بر آن همراه قسمتی از اصل کتاب را آوردم،به امید آنکه بپسندید. کوروش ایرانی هدايت در اين كتاب فضا و زمان را در مي نوردد وقايع دوره هاي مختلف تاريخ را هم زمان مي كند به تمامي ديكتاتورهاي تاريخمي تازد خرافات و آخونديسم را به باد مسخره مي گيرد. عشق او به ايران و ايراني و نفرت او از وضعيت دردآلود ايران هم چون تمامي آثارش در توپ مرواري نيز هويداست. موضوع توپ مرواري ميان آثار ديگر هدايت تنها مانندي كه دارد "البعثه الاسلاميه الي البلاد الافرنجيه" است كه داستان كوتاهي است در سه بخش, حكايتِ سفر گروهي به افرنج براي تبليغ اسلام كه كارشان به كجاها كه نمي كشد. اما از ديد ارزشي توپ مرواري بي همتا است چرا كه قلم هدايت در اوج است ( توپ مرواري از آخرين آثار اوست ) و خود او در نهايت آگاهي. توپ مرواري داستان سفر توپي است از كاستاريكا تا تهران ميدان ارگ. فسادِ صاحبان قدرت و مذهب برجسته گي اين سفر است و ناداني مردمي كه باعث مي شوند حماقت هاي تاريخ همواره تكرار شوند. نثر هدايت در توپ مرواري به شدت گزنده است. گردبادِ خشم اوست از هر چه خرافات و عقايد بي بنياد غير علمي كه هر انسان ناآگاهي را مي آزارد. اما "پوشيده مي خندند با هم پير فرزينان" و بر اين روشن بيني اش درود مي فرستند. هدايت از هيچ دستگيره اي نمي گذرد: شعر مي گويد مثل مي سازد گاه قصه هاي تاريخ را به هم پيوند مي دهد و از خود چيزي تازه مي آفريند تركي و رشتي مي نويسد و جا به جا احاديث و آيه ها را به محك گرفته بطلان آن ها را ثابت مي كند و گاه تنها به طنز از آن ها مي گذرد. قصه در تهران آغاز مي شود, توپ مرواري بهانه ايست براي گذاري در تاريخ. از قول رضا شاه مي گويد: "من ديكتاتور مستفرنگ و ميهن پرست و مصلح اجتماعي و يگانه منجي غمخوارِ ماقبلِ تاريخي هم ميهنان عزيز هستم, هر كس هم كه شك بياورد پدرش را مي سوزانم"رضا شاه دستور مي دهد توپ مرواري را از ميدان ارك به اصطبل سوار ببرند. خاله شلخته ها: "زن هاي يائسه ورچروكيده بيوه هاي بي زال و زاتول و دختر هاي تازه شاش كف كرده دم بخت با او مثل كارد و پنير شدند و چون هنوز يك مفتش ترياكي شهرباني شب و روز پاي صندوق هاي پست كشيك مي داد, عقل شان را سر هم كردند و يك نامه بلند بالاي بي امضا به خاك پاي همايوني نوشتند كه: "مرد حسابي مگر عقلت پاره سنگ مي برد و يا خداي ناكرده آن قدر بي سوادي كه نمي داني اينجا تهران است و گرز رستم گرو نان? رستم به آنچناني براي يك چارك نان سنگك گرزش را توي چارسو بزرگ گرو گذاشت. آيا هيچ مي داني چرا به تهرون قجرافشار ها تهران مي گويند؟ در احاديث آمده كه چون شراب اين ناحيه به دهن "ابن سعد گوربه گوري" خيلي مزه كرد اينجا را تهوران ناميد كه از "شرابا طهورا" مي آيد و در اثر كثرت استعمال تهران شد. به روايتي حضرت صديقه طاهره به علت افراط در طهارت از اين شهر بوده است. يكي از نوابغ اخير كه جنون "پيغمبري چي گري" به سرش زده بود و پيوسته مردم را پيام پيچ مي نمود و به ترك بدآموزي ها دلالت مي كرد تا به اين وسيله همه با او هم پيمان بشوند و به زير پرچم آيينش گرد آيند, معتقد بود كه معني تهران گرمستان است. فرنگي مآب ها معتقدند كه "ته" است: زيرا جهان گردان اروپايي اين شهر را انتهاي مشرق زمين و يا "ته ايران" پنداشته اند به علت اين كه اران و ايران از لغت ائير Eire مجوسي مي آيدو بعد به شكل يعني ايرلند كنوني ضبط شده است.زيرا ايرلندي ها از ايران به سرزمين خودشان مهاجرت كرده اند و خواسته اند اين اسم بي مسما رويشان بماند هم چنان كه ژرمن هاي كرماني الاصل از كرمان به بلاد جرمانيه سفر كرده اند. و ليكن علماي پيشين در اين روايت اختلاف كرده اند و در حديث معتبر از "كعب الاحبار" آمده است كه تهران در اصل "ته عوران" يعني شهر كون لختان بوده است, زيرا مردمان آن دائم الطهاره بوده اند و از استعمال تنبان سخت پرهيز داشتند. به روايت ديگر در اص "ته ران" بوده است. مشتق از ته به معني زير و ران به معني راننده يعني به تحقيق كساني كه به ته مي رانند, يعني كون خيزه ميكنند.و بعد هم اين اسم كه ابتدا بر اهالي اطلاق مي شده است روي اين ناحيه ماند.توضيح آن كه در موقع هجوم اعراب اهالي شهر ري از ترسشان البته به عنوان اعتراض, كون خيزه كنان به دامنه كوه البرز كه محل تهران كنوني باشد پناهنده شدند و ديگر به شهر ري برنگشتند. مغول ها كه تشريف فرما شدند از اين ماجرا سخت دلچركين گرديدند و هر چه با دستمال ابريشمي خايه اهالي را دستمالي كردند كه به شهرشان برگردند سودي نبخشيد آن ها هم فرمان كن فيكون شهر را صادر كردند...? قسمتی از توپ مروارید ("حالا بياييم سر تاريخچه توپ مرواري: در اين باب روايات گوناگون وجود دارد. مرحوم حكيم "ابولهيولاي از خود راضي" در "كنز المتحيرين" و علامه دهر "ابوالقولنج جاموس بن سالوس"در "مهمل التواريخ" آورده اند كه توپ مرواري را شاه عباس كبير از پرتقالي ها گرفته. صاحبِ "اجعل التواريخ" معتقد است كه نادر شاه آن را از هندوستان قاچاق كرده و "ميرزا يقنعلي چلنگر نژاد" ادعا مي كند كه اين توپ را پدر بزرگش زمان خاقان مغفور ريخته است.اما از شما چه پنهان كه به هيچ كدام از اين روايات نمي توان اعتماد كرد. ما پس از نوش جان كردن مقدار هنگفتي دود چراغ, اكنون چكيده محفوظات و عصاره معلومات و خلاصه مجهولات خود را روي دايره مي ريزيم تا موجب عبرت خاص و عام شود و هم خواننده گان عزيز آويزه گوشِ هوش سازند. اين كه برخي علما از جمله استاد بزرگوار "مگرويج بواسيريان آندلسي" ترديد كرده و فرموده است كه توپ مرواري مال پرتقالي ها بود, چندان راه دوري نرفته. اما به اين ساده گي هم كه شما گمان مي كنيد نيست.") هدايت به همراه توپ مرواري , كريستف كلمب و واسكودوگاما و پرتقالي ها به دور دنيا مي گردد تا باز به ايران برسد. خرافات را عريان مي كند و در برابر خواننده قرار مي دهد. او بار ها از "كعب الاحبار" بزرگترين راوي و جاعل حديث نام مي برد كه يك يهودي بوده حجم بسيار زيادي از احاديث نقل شده به وي باز مي گردد (ناگفته نماند, "آلبوقرق دخت" كه ضعيفه سرتق سمجي بود بالاخره تصميم به تسخير ممالك محروسه گرفت. اما چون خرافاتي بود و ايمان پا بر جايي نداشت اين شد كه قبل از اقدام به حمله از جوكي مجربي كه سال ها دود چراغ خورده و ذوات لحم نيازرده و با چشم هاي كوچكش چيز هاي بزرگ ديده بود مشورت كرد و گفت: " ما را پندي ده و سخني گوي تا آن را بشنويم و به كار بنديم". جوكي عوضِ رمل, اصطرلاب انداخت و عرض كرد: " اصطرلاب همان نمايد كه جد مطهرم "كريشنا پاتاپام"در كتاب " شق اليقين" آورده است. "البوقرق دخت" دستپاچه پرسيد: "چگونه بود آنك؟" جوكي فرمود:"آورده اند جد بزرگوارم در كتاب خود از قول "جابر بن هردمبيل" روايت نمود كه پدر جدش "ابوالفرج بن خوش احليل" در كتاب "حشفه المومنين" از حديث معتبر نقل مي كند كه در مجلس انسي از حضرت علي پرسيدم يا سيدي سرنوشت ممالك محروسه چيست و به كجا مي انجامد؟حضرت علي فرمود به درستي كه من الان خبرمي دهم به شما از چيز هايي كه بعد از آن شدني است. پس برسانيد اين ها را كساني كه از شما در اين جا حاضرند به كساني كه از اين جا غايبند. بعد آن حضرت دستار خود را باز كرد و هاي هاي گريستن آغاز نهاد, به طوري كه به سبب گريه او همه حضار به گريه درآمدند. وقتي كه از گريستن فارغ گرديد فرمود:" به تحقيق چنين است و جز اين نيست كه امروز سرآغاز و سرانجام ممالك محروسه را به دو كلمه اختصار كنم. بدانيد و آگاه باشيد كه تاريخ ممالك محروسه از پيشداديان شروع مي شود و به پس داديان خاتمه مي پذيرد" جايي ديگر: ويرايش توسط sootedel : 06-23-2007 در ساعت 04:21 PM. |
|
|
|
|
|
#83 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
نقدی بر آبجی خانم
آبجی خانم دختری است که به سبب زشت بودنش هرگز موفق نمی شود که خواستگار پیدا کند همین موضوع باعث می شود که از طرف مادر مورد سرزنش قرار گیرد . بر عکس خواهر کوچک او ماهرخ به خاطر آنکه دختری است زیبا و در عین حال با نشاط به زودی خواستگار پیدا می کند و مراسم جشن عروسی به راه می افتد اما در شب عروسی ماهرخ آبجی خانم خود کشی میکند . در این داستان زن قربانی قراردادها و معیار های جامعه ی خویش می باشد بر اساس این معیار ها بزرگترین افتخار پدر و مادر آن است که دخترشان را در اسرع وقت به خانه ی شو هر بفرستند بنا براین هیچ رنجی برای پدر و مادربد تر از ن نیست که دخترشان بنا به دلایلی در خانه بماند و در اصطلاح ترشیده شود. آبجی خانم در حسرت یافتن شوهر می سوزد ولی هرگز در خیال هم نمی تواند تصور کند که مردی روزی روزگاری برای خواستگاری از او در خانه را به صدا در بیاورد. در جامعه ای که اساسی ترین معیار مرد برای ازدواج زیبایی همسر است پیدا شدن خواستگار برای آبجی خانم به معجزه شباهت دارد.از این روست که آبجی خانم مایوس و نا امید گوشه ی انزوا بر می گزیند و بالاخره برای رهایی از زخم زبانهای مادر تنها راهی که به ذهنش می رس انتحار است و سر انجام با انداختن خود در اب انبار خودکشی میکند. در واقع هدایت با این داستان به زیبایی دنیای بسته ی زنان را به تصویر می کشد که تنها تنها به یک چهار دیواری محدود است .در این دنیای بسته تنها انگیزه دختران برای ادامه ی حیات یافتن شوهر و پس از آن خدمت کردن به اوست / انها به دنیا می ایند که بزرگ شوند رشد کنند و بالاخره شوهر کند . در چنین دنیای بسته ای اگر دختری به نا به دلایلی نتواند شوهر کند نمی تواند انگیزه ی دیگری برای حیات بیابد و نا گزیر تلاش می کند خود را از دنیای بسته ای که در آن زندانی است نجات بخشد |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي sootedel به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#85 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Apr 2007
محل سكونت: Where at Night the Wood Grouse Plays
ارسالها: 1,092
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,815
از ایشان 1,324 بار سپاسگزاري شده است
|
آخر و عاقبتش چه شد ؟
![]() برای داوری در مورد افراد نباید فقط به نحوه ی مرگ آنها نگریست ! هدایت در نویسندگی مرد چیره دستی بوده و از همین رو به او لقب پدرداستان نویسی نوین داده شده است . در آثارش میهن پرستی و مبارزه با استعمار و استحمار به وضوح به چشم میخورد ! زندگی هدایت ، سراسر مبارزه و روشنگری برای این مردم کتاب نخوان بوده حالا شما از راه رسیده اید باقی را رها کرده اید و فقط گیر داده اید به آخر زندگیش ؟ کم لطفی نیست ؟ گرگ
__________________
چندیست که دوران شکوه فارومهای فارسی به سر آمده است ! |
|
|
|
|
|
#86 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Apr 2007
محل سكونت: Where at Night the Wood Grouse Plays
ارسالها: 1,092
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,815
از ایشان 1,324 بار سپاسگزاري شده است
|
سوته دل گرامی با سلام
تاپیک بسیار ارزند ه ای را بازگشایی کرده اید اما چرا در تالار تاریخ و فرهنگ ؟ به نظرم اگر در تالار ادبیات باشد بهتر است . راستی " نقدی بر آبجی خانم " را خودتان نوشتید ؟ اگر من خواستم " نقدی بر آبجی خانم " را در وبلاگم بگذارم با چه اسم و منبعی بگذارم ؟! با تشکر |
|
|
|
|
|
#87 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 256
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 89
از ایشان 138 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
آبجی خانم به دلیل زشترو بودن مورد توجه افراد و به ویژه مرد ها قرار نمی گیرد. در نتیجه خود را غرق در مذهب و انجام فرایض دینی و مذهبی می کند. تا عقده ها و کمبود های درونی خویش را آرامش بخشد. هدایت این مسئله را طوری توصیف می کند، که نشان می دهد بسیاری از افراد مذهبی، به این دلیل غرق در دنیای دین می شوند که از لحاظ اجتماعی جایگاه خوبی ندارند. اگر به جامعه ی امروز ایران هم نظری بیافکنیم متوجه این پیام هدایت خواهیم شد. |
|
|
|
|
|
|
#88 (permalink) |
|
نجیب زاده
![]()
تاريخ عضويت: May 2006
محل سكونت: تو فکر یک سقفم
ارسالها: 7,414
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 5,367 بار سپاسگزاري شده است
|
من با اینکه کلی درس داشتم ولی از اول تا آخر مطالب جالب این تاپیک رو خواندم! چون خیلی جالب بود
متشکر ![]()
__________________
عمریه غـم تو دلم زندونیه دل من زنـــدون داره تـو می دونی هر چی بهش میگم تـو آزادی دیگه میگه من دوســـت دارم تو می دونی
|
|
|
|
|
|
#89 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: پایتخت
ارسالها: 122
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 21
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
از نقدی که جناب sootedel در باره ابجی خانم عرضه داشت متشکرم
اما من به نگاه دیگری هم به این موضوع نگاه میکنم: وقتی آبجی خانم مطمعا می شود که شوهر برای اوپیدا نمی شود و در واقع نا امید میشود و دچار مشکل انگاه به امور دینی مب پردازد آن هم از نوع شدید . به عبارت دیگر دین و عبادت را از آن به بعد نه تنها به عنوان یک وظیفه بلکه به عنوان یگ وسیله با یکراه حل برای بر طرف شدن مشکلش و یا می توان گفت که او با این کارها و عبادات منتظر یک کمک الاهی و معجزه برای پیدا کردن شوهر می شود که شاید این گونه شود. اما زمانی که او می بیند که خواهر کوچکش در سن کم شوهر پیدا می کند به یک باره درون خود را بیرون می ریزد و نشان می هد که این عبادات در باطن او اثر نکرده و تنها هدف حل مشکل داشته و این موضوع زمانی حادث می شود که از روی حسادت به خواهر خود تهمت می زند. خود کشی آبجی خانم از ناامیدی او در قبول نشدن دعاهای او است. اما به نظر من صادق هدات می خواست نشان دهد که انسان ها تنها برای حل مشکلات خود به سوی دین میروند و اگر مثلا آبجی خانم قصه شوهری پیدا می کرد این گونه به سوی دین و عبادات نمی رفت. |
|
|
|
|
|
#90 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 256
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 89
از ایشان 138 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
بخشی از داستان: چون از 5 سالگی شنیده بود که زشت است و کسی او را نمی گیرد، از آنجایی که از خوشی های این دنیا خودش را بی بهره می دانست می خواست به زور نماز و طاعت اقلاً مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشی های آن برخوردار نشود؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود همه ی مردمان خوشگل همچنین خواهرش آرزوی او را خواهند کرد. این سطور نشان می دهد از دید نویسنده، روی آوردن شخصیت آبجی خانم به "نماز و طاعت" برای تخلیه ی عقده های روانی اوست. کمبودی که او در مقابل "خواهرش" و "همه ی مردمان خوشگل" احساس می کند او را به دنبال مذهب می کشاند. |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي ضد خرافات به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |