|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#91 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
نقدی بر ((حاجی مراد))
در داستان حاجی مراد (دومین داستان از مجموعه داستان زنده به گور )رابطه ی بین فرد و جامعه از یک سو و رابطه ی بین او و خانه از دیگر سو مورد نظر است . حاجی مراد برنج فروشی است که در بازار دارای احترام خاصی است و از این بابت به خود می بالد اما رابطه ی او با زنش به گونه ای دیگر است. زنش بر خلاف جامعه برای شوهرش تره هم خرد نمی کند چه او خوب میداند که حاجی مراد " اصلا پایش به حج نرسیده و به عبارت دیگر مکه نرفته حاجی شده است و به خاطر همین گاه و بی گاه و به ویژه مواقعی که از دست حاجی مراد کتک می خورد این موضوع را به رخش می کشید . یک روز حاجی مراد در نزدیکی کوچه ای که به سمت خانه شان می رود زن مشهدی حسین صراف را اشتباها با زن خود عوضی می گیرد و پس از یک مشاجره ی لفظی کشیده ای به صورت او می زند و در نتیجه کارش به نظمیه کشیده می شود و درآنجا هم جریمه ی نقدی می پردازد و هم محکوم به پنجاه ضربه تازیانه می شود که در مقابل دیدگان مردم بر پشت او نواخته می شود. به این ترتیب حاجی مراد بی آنکه گناهکار باشد صرفا به خاطر چشیدن طعم تلخ تازیانه انگشت نما و رسوا می گردد اما او که نمی تواند فشاراین سرافکندگی را تحمل کند زنش را طلاق می دهد تا به این وسیله زن خود را به عنوان مسبب اصلی اشتباهی که مرتکب شده معرفی نماید و در انتظار می ماند که جامعه وی را تبرئه کند و بار دیگر اعتبار سابقش برگردد. در داستان حاجی مراد نویسنده می کوشد تا با تاکید بر حالت راه رفتن و غژغژکفش های حاجی مراد که نظر ها را به خود جلب می کند در انتها سر افکندگی او را شدت بخشد " هر قدمی که بر می داشت کفش های نو او غژغژ صدا می کرد " و اما در آخر داستان پس از آنکه پنجاه ضربه تازیانه جلوی مردم بر پشت او می زنند " سر به زیر روانه ی خانه شد و کوشش می کرد پایش را آهسته تر روی زمین بگذارد تا صدای غژغز کفش خودش را خفه بکند "
__________________
|
|
|
|
|
|
#93 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jan 1970
محل سكونت: www.2-t.ir
ارسالها: 405
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 81
از ایشان 84 بار سپاسگزاري شده است
|
با درود تشکر میکنم sootedel گرامی لطفا منبع را هم ذکر بفرمایید متشکرم این هم ایمیل من Omidbf@yahoo.com
__________________
![]() فروش کاسکو و انواع طوطیها و اطلاع کامل درباره طوطی سانان و سایرحیوانات در: Www.2x.blogfa.Com |
|
|
|
|
|
#94 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Sep 2006
محل سكونت: فرانسه
ارسالها: 1,871
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,079
از ایشان 1,488 بار سپاسگزاري شده است
|
درود بر سوته دل گرامی با ان اواتار زبا از دکتر مصدق و نوشته های مفید در مورد یار غار ما صادق خان هدایت یار کافه نادری ما که چه شبها با نوشته هایش صبح کردیم.یاد گروه رابعه به خیر.
شاید در بین عموم چند چیز از هدایت مشهور شده باشد که احتمالا خودکشی نمادش هست!اما کسانی که با او زندگی کردند می دانند که چه جریاناتی و سیر طولانی گذشت تا او بدان جا برسد.والبته او هیچ گاه نمی میرد چون او یک اندیشه است نه یک جسم تنها. هدایت جنبه های متفاوتی دارد که باید مورد توجه قرار گیرد.مثلا تلاش او برای اموختن زبان پهلوی باستان و دو سال اقمات در هند برای همین منظور و سپس ترجمه بسیاری از اثار پهلوی زبان به فارسی از جمله اقدامات بسیار مثبت او بوده است.همچنین نقد ادبی هدایت بسیار مورد توجه است.نقدی که گاهی با طنز نیز همرا می گردد! حال گروهی هدایت را استاد داستان کوتاه می خوانند و به حق نیز همین طور است.و در مورد حس ایران دوستی او نیز سخنها بسیار رفته است.بخصوص بعد از ترجمه اثار ساسانی او بیشتر معتقد به این شد که بسیاری از مشکلات ریشه در بعد از حمله اعراب دارد. اما چیزی که خود من شخصا بیشتر مورد توجه قرار دادم جهان بینی و نگاه فلسفی هدایت به جهان است.نگاهی که در ان بی رودر بایستی فلسفه هستی و نیستی را مورد پرسش قرار می دهد.بسیاری از داستانهای هدایت نهایت به مرگ منتهی می شود.و طنز تلخ اینکه اینها کنایه از مطلبی است که هنوز مهمترین سوال زندگی مرگ است!و بسیاری تلاش کردند برچسبهای روحی و روانی!بر نگرش هدایت بچسبانند اما حرف حق درخشانتر از این ابرهاست. به هر حال از انجا که بسیاری از نوشته های هدایت در داخل ایران با سانسور چاپ می شود در اینجا چند لینک از نوشته های سانسور نشده هدایت برای دانلود دوستان می گذارم= داستان حاجی آقا داستان کاروان اسلام یا البعثته الاسلامیه الی البلاد الفرنجیه داستان آخرین لبخند
__________________
جمهوری پارلمانی سکولار برای ایران http://www.a n d i s h e h a a .com http://www.bahrammoshiri.com/farsi http://rivasblog.com/uploads/k/ketab123/11771.pdf
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي irandoost20 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#95 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
* « بوف کور » شناسنامه ی هویت ایرانی است، نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای.
نوشته های هدایت، به مانند آینه ای در برابر ما، بازتاب همه ی زیبایی ها و زشتی ها، نیکی ها و پَلشتی های انسان ایرانی است. نوشته های او، ایرانیان را به خودشان شناساند، همان کاری که هزار سال پیش از او، فردوسی با شاهنامه اش در مورد داستان های ملی و زبان پارسی کرد. هدایت با دستی در تاریخ و فرهنگ ایران زمین و پایی در تمدن و اندیشه های دوران روشنگریِ باختر زمین، چنان کاخ باشکوهی پی ریخته که می توان با آن، تاریکی ها را شناخت و به دیو نادانی و خرافات یورش برد. اکنون با نگاهی به حال و روزِ امروز می بینیم که همه ی نگرانی های او، اکنون شکل واقعیت به خود گرفته اند. « کاروان اسلام » با « حاجی آقا » ها و رجاله های " خنزپنزری، که از دندان های کرم خورده شان آیات عربی بیرون می آید " کابوس وحشتناک خواب و بیداری ما گردیده اند و " مثل خوره روحمان را می خورند و می تراشند " و با « افسانه ی آفرینش » شان چنان « نیرنگستان » ی ساخته اند که آوایی جز « وغ وغ ساهاب » در آن نمی آید و ما « زنده بگور » انِ « شهرستان های ایرانشهر » با « ولنگاری »، حتا توان یافتن « آب حیات » را در خود نمی بینیم. آری! او بیم داد از آن چه بر سرمان آمد ... بوف کور سرگذشتِ شوم و شوربختی مردم ایران است. بوف کور، سرگذشت توده ای است که هزاران سال زیسته، هزاران سال اندیشیده و هزاران سال پیر گشته و نتیجه ی این اندیشه و کوشش او برای زیستن، در بوف کور " چکانده " شده است. ایرانی که به دختر اثیری ماننده و پیامش خردورزی و شادزیستنِ این جهانی بود، در گذرِ هزاران سال به علت یورش انیران، به لکاته ای پَلشت که پیام آورِ مرگ و نیستی است تبدیل شده است. چرا بوف کور شاهکار تواند بود؟ آشکار است، هنگامی که گذشته و آینده ی دور و نزدیک، با زندگی انسان والایی چون هدایت گره بخورد، " در این جور مواقع هر کس به یک عادت زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می شود؛ عرق خور می رود، مست می کند، نویسنده می نویسد، حجّار، سنگ تراشی می کند و هر کدام دق دل و عقده ی خود را به وسیله ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می کند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می تواند از خود شاهکار به وجود بیاورد. " هدایت فهمیده بود که " ورطه هولناکی " بین او و دیگران وجود دارد و هیچ گاه برای او مهم نبود، دیگران او را باور بکنند یا نکنند، جاودانه بشود یا نشود، برای این بود که برخی داستان های هرگز چاپ نشده اش را در پایان عمر، پاره کرد، اما در این بین از چیزی می ترسید و آن این که، بمیرد و هنوز خود را _ یا شاید ملت خویش را _ نشناخته باشد به همین علت بود که بَر آن شد، برای سایه ای که نوشته هایش را با اشتها هر چه تمامتر می بلعد، خودش را بشناساند. بوف کور داستان « سالکی » است در « سلوک » خودشناسی _ " فقط می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم " _ و با نگاه به این که آخرین گام از پایه های عرفان مزدیسنا، « اورمزد » گردیدن است می بینیم، سالک به این مرحله گام می نهد و " یک خدا می شود " نه " خداهایی که زاییده شهوت بشری هستند " بلکه « خداوند جان و خرد » یعنی انسان کامل می گردد. بخش های بوف کور دارای هم آهنگی بسیار شگفت انگیزی است که می توان به این نکته، پس از بارها خواندن پی برد و این می نمایاند که نویسنده در هنگام نگارش دارای ذهنی تیزبین بوده است و این چنین تراوش های ادبی هرگز از یک ذهن افیونی " صادر نمی شود ". هدایت برای بوف کورش زمان و مکان ویژه ای قرار نمی دهد، تا خواننده به فراخور موقعیت اش آن را در هر جا و هر مکان که خواهان است، بنگرد. بوف کور، رؤیا و واقعیت، خواب وبیداری، هویت و شخصیت همه و همه را در می نوردد و به خرافات و اجتماعِ پستی که در آن می زید، می تازد. بوف، سراپا موسیقی است. موضوع ها همانند نُت موسیقی اند، می دانیم که در موسیقی اگر نتی نادرست باشد، همه ی نغمه بهم می خورد، بوف کور هم دارای هم آهنگی شگفتی همانندِ نت های ردیف شده موسیقی اند. و به مانند موسیقی سنتی ما با پیش درآمدی آغاز ( " در زندگی زخم هایی است ..." ) سپس درآمدی در پی اش ( "من فقط برای سایه خود می نویسم..." )، اوج ( " دختر اثیری" ) و پایان ( " نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم..." ) می باشد، که بیانگر ذهن بیدار و خلاق نویسنده بهنگام نوشتن است. هدایت به رسایی در بوف، به مانند « اخوان ثالث » فریاد " این مباد آن باد " می کشد و از جهانی که آرزوی بودن در آن را می کند و چگونگی آن، سخن به میان می آورد. او از آنچه می باید بود و نیست، سخن می گوید: " قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. " هدایت به همه چیز به دیده ی شک و تردید می نگریست، تردیدی که باید باشد تا اگر حقیقتی وجود دارد با آن یافت. چرا که تنها در شک است که نمی توان شک کرد؛ " من از بس که چیزهای متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیای مختلف سابیده شده، این قشر نازک و سختی که روح، پشت آن پنهان شده، حالا هیچ چیز را باور نمی کنم، به ثقل و ثبوت اشیا، به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم، نمی دانم اگر انگشتم را به هاون سنگی گوشه حیاتمان بزنم و از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور کنم یا نه. " رمز زیبایی بوف کور، ایهام، ابهام و چند معنایی آن می باشد. راوی برای دیدن دنیای خود باید بوف شود تا با چشم های جغدوارش در تاریکی درونش سیر کند و نادیدنی هایی را که با چشم های انسانی نمی توان دید، ببیند. بوف در فرهنگ زرتشتی " بهمن مرغ " نامیده می شود و مرغی است اهورایی، شب بیدار، منزوی و منفرد. و اما چرا هدایت شهر ری را برمی گزیند؟ این شهر ساخته شده در هزاره چهارم پیش از میلاد توسط هوشنگ پادشاه ایرانی است. در اوستا، دو بار به هنگام یاد زرتشت، از ری نام برده می شود. دفترهای پهلوی نیز این شهر را زادگاه مادر زرتشت شمرده اند. پس ری شهری است کهن و دارای تمدنی باستانی که اکنون همانند روح ایرانی ویرانه ای بیش از آن نمانده است. در بوف کور می بینیم همه ی شخصیت ها به علت آموزه های مذهب حاکم، دست سنگین تقدیر را برتر از اراده خود می دانند و خوبی را نه برای خوبی بلکه برای پاداش می ورزند. راوی، " معجزات انبیا " را " فکر پست " می خواند و " کتاب دعا " را " افکار رجاله ها " می داند و " هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اَخ و تُف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق _ که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد _ " در او تأثیری نداشته است او " حس می کند مرگ، مذهب، ایمان و اعتقاد، چه قدر سُست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت است " و خدا را " مظهر فرمانروایان روی زمین " می داند " که برای استحکام مقام الوهیت و چاپییدن رعایای خود... تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند و " آن چه راجع به کیفر، پاداش، روح و روز رستاخیز" به راوی " تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود " به گونه ای که " صدای ناله ی سگی را از لابلای اذان " می شنید. ما ردپای عشق به حیوانات و تاثیرگذاری آن ها بر زندگی انسانی را در بوف کور نیز می بینیم؛ برای نمونه به این جمله ی بوف کور بنگرید: " هر روز صبح زود، دو یابو سیاه لاغر، یابوهای تب لازمی که سرفه های عمیق خشک می کنند و دست های خشکیده ی آن ها منتهی به سم شده، مثل این که مطابق یک قانون وحشی، دست های آن ها را بریده و در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آویزان شده، جلو دکان می آورند. " یا آن جا که " جسدهای خون آلود را با گردن های بریده، چشم های رک زده و پلک های خون آلود از میان کاسه سر کبودشان در آمده است. " آن چنان بیان می کند که نفرتش را از کشتار حیوانات آشکارا نشان می دهد. هدایت به ژرفا نفوذ می کند و درون شخصیت های داستانش را می شکافد و آن ها را رسوا می کند. هدایت این رجاله ها – کسانی را که تنها دنبال پول و شهوت اند – این گونه به وصف می کشد: " همه آن ها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته منتهی به آلت تناسلیشان می شد ". راوی داستان، خود را اسیر زندگی رجاله ها می داند و می گوید: " زندگی من مثل یک کُنده هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و با آتش هیزم های دگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده است. " البته همه ی شخصیت های بوف کور، نشان دهنده وجودی از وجود راوی داستان است و هنگامی که راوی اشاره می کند: «می ترسم بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم...» این موضوع آشکار می گردد که منظور از خودشناسی، همان همه شناسی است. ما در بوف کور به وحدت وجود می رسیم چرا که همه مردان، یک مرد و همه زنان، یک زن و این یک مرد و زن نهایی، یک انسان اند. راوی خود و دختر اثیری را به مهر و مهریانه ( آدم و حوای آریایی ) مانند می کند. و روان خود در زندگی پیشین را همجوار با روان دختر اثیری در " عالم مثال " می داند که در این جهان نتوانستند به هم برسند، بنابراین آغاز به گله و شکایت می کند. این نکته، ریشه در عرفان خسروانی و پسین تر در عرفان پس از اسلام به ویژه در اندیشه ی شاعر بزرگ پارسی زبان مولانای بلخی دارد، آن جا که مولانا نیز در آغاز دفترش این گونه می نالد: بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند... گلدان راغه دیدِ ما را به این " فلسفه ی خیامی " سوق می دهد که بدن نیاکان ما خاک کوزه گری شده و کوزه گر آن را به گلدانی بدل کرده است و در جایی که راوی پس از دیدن نگاره متوجه وجود " همدردی قدیمی" می گردد، راوی و همدرد کهن به گمان من کسانی نیستند جز خیام و هدایت (که هر دو درد میهن و اصالت های از دست رفته ی آن و مبارزه با تحمیق آدم ها را داشته اند). بوف کور به دیدِ من، شناسنامه ی هویت ایرانی است و نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای. بدین دلیل که؛ میهن پرستی ساده ای که ما در داستان های « مازیار » یا « پروین دختر ساسان » می بینیم در بوف کور شکل کامل شده و پیچیده اش را شاهدیم. در بخش نخست، ایران باستان را به تصویر می کشد و سپس خاکسپاری اصالت ها (دختر اثیری). بخش دوم بعد از تازش تازیان است که ارزش ها آنچنان دگردیسی می کنند که وی " نژاد ناشناس " با فرهنگ ناشناس در پیرامون خود می بیند، بدین گونه در میهن خود احساس بیگانگی و تنهایی می کند. در بخش یکم، نگرنده ی نگاره بالا هستیم. پیرمرد نماد انسان ایرانی است، که در زیر تُرکتازی فرهنگ های مهاجم خمیده شده اما درخت سرو که نماد فرهنگ ایرانی است هنوز سرسبزی خود را نگه داشته و پیرمرد در زیر سایه ی آن نشسته است و دختر اثیری نماد انسان اصیل ایرانی است که در سوگ اصالت از دست رفته رَخت سیه بر تن کرده و خرد و اصالت ایرانی را در گل نیلوفری ریخته و می خواهد آن را به انسان ایرانی ( جمود و خموده شده در زیر تازش مهاجمان ) دهد ولی جوی آب ( که بیانگر فاصله پیرمرد و اصالتش است ) مانعی است برای رسیدن او به اصالتش. دختر اثیری برای راوی نماد حقیقت نیز هست.حقیقتی که " همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند. به یک نگاه او رمز و اسراری، دگر وجود نداشت" و " در زندگی من آرامشی تولید می شد. " حقیقتی که با رسیدن به آن" به آسانی به رموز نقاشی های قدیمی به اسرار کتاب های مشکل فلسفه به حماقت ازلی اشکال و انواع پی ببرم. " پدر و عمو کسانی نیستند جز آریاییان هندی و ایرانی که در هزاره های پیشین، از هم جدا شده اند و هر یک به راه خود رفته اند ولی جوهره ی وجودی یکسان خود را نگه داشته اند. پیرمرد کالسکه چیِ بخش نخست؛ انسان ایرانی کنونی است که گورکن قهّار اصالت ها است (دختر اثیری)؛ که دفن اصالت ها برای او به یک حرفه و عادت روزمره بدل شده است. پیرمرد خنزرپنزریِ بخش دوم نیز، انسان ایرانی کنونی است که پس از هزاران سال زندگی در بساطش جز کوزه ای لعابی، دستغاله، مهره های رنگین، گزلیک و ... چیز دیگری یافت نمی شود. " زیر یک طاقی، پیرمرد عجیبی نشسته که جلویش بساطی پهن است. توی سفره او یک دستغاله .... فقط شب های جمعه با دندان های زرد افتاده اش قرآن می خواند... پُشتِ این کلّّه ی مازویی و تراشیده ی او که دورش عمامه ی شیر و شکری پیچیده، پشت پیشانی کوتاه او، چه افکار سمج و احمقانه ای مثل علف هرز روییده است؟ " در پایان باید گفت: هر کس از ظنِ خود، یار هدایت می شود، ولی هیچ گاه از درون او اسرار را نمی جوید. بوف کور کتابی نیست که تنها خواند و لذت برد، بوف کتابی است که بسیاری با آن زیسته اند. کاشان؛ فروردین 1385 برابر با پنجاه و پنجمین سال خودکشی صادق هدایت * نوشته هایی که میان این نشان ( " ) قرار گرفته اند، جمله های خود هدایت است. ** نقاشی نخستین از آنِ خود هدایت است و نقاشی پیرمرد نشسته زیر درخت سرو که روبروی او دختر اثیری ایستاده است، کار هنرمند معاصر، « جواد علیزاده » می باشد. وهومن در پهلوی _ بهمن در پارسی امروز _ به معنای اندیشه ی نیک است، بوف در فرهنگ مزدیسنا مرغی است نیک اندیش نه پیام آور شومی و تاریکی. به دید من همین دگردیسی معنایی در مورد بوف، که از یک مرغ نیک اندیش به مرغ شوم بدل می شود می تواند نماینده ی سایر فرگشت های فرهنگی ایرانیان پس از تازش تازیان باشد. جامه ی ابریشم چین خورده بلند که چسب تن بود، جامه ای بود که بانوان در ایران باستان می پوشیدند که این دختر نیز همین رَخت را بر تن دارد. گل نیلوفر همان لوتوسی است که دیواره های تخت جمشید را فرا گرفته است و در فرهنگ ایرانی نماد خرد و اصالت است. |
|
|
|
|
|
#96 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: دبــــــي . . .
ارسالها: 445
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 243
از ایشان 145 بار سپاسگزاري شده است
|
هدايتي كه تا كنون شناختهايم، هدايتِ نويسنده بوده است؛ پديدآورندهي متنهاي داستاني – كه از ديدهاي گوناگون نقد و بررسي شدهاند. اما ميبينيم كه هدايتِ پديدآورندهي شخصيتهاي داستاني، خود به شخصيتي داستاني تبديل شده است: آفريننده، موضوع آفرينش شده است. او در مقام نويسنده مرده است يا خود را كشته است تا در آثار نويسندگان ديگر، زندگي ديگري را از سر بگيرد – شخصيت زندگينامهاياش از ميان رفته اما شخصيت تخيلياش جان گرفته است. اين بار جوان نقاش توانسته است پيرمرد خنزر پنزري را از ميان بردارد. اين بار تخيل داستاني بر يكنواختي علاجناپذير واقعيت چيره شده است.
__________________
زندگی یک انتزاع نیست که بتوان با اتکاء به تصاویر ذهنی آن را پیش برد ... ₪₪₪₪₪₪₪ |
|
|
|
|
|
#97 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: دبــــــي . . .
ارسالها: 445
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 243
از ایشان 145 بار سپاسگزاري شده است
|
نويسنده كه ديگر نميتواند بنويسد، نيست كه بنويسد، اما به قول فرهادپور «شبحش در افق نمادين فرهنگي ما» حضوري جدي دارد، به دنياي متن فرستاده ميشود: نوعي بازي ظريف بين مفهوم پديدآورنده و پديدار. هدايتي شكلي ميگيرد كه هم هدايت تاريخي هست و هم نيست: راهي براي رسيدن به شناختي چند وجهي از شخصيتي متناقض و به سخره گيرندهي نظري كه تصوير و ماجراهاي هدايت در كتاب فرزانه را – به دليل پاشيده شدن گردِ فراموشيِ ساليان بر خاطر راوي – مستند نميداند. |
|
|
|
|
|
#98 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: دبــــــي . . .
ارسالها: 445
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 243
از ایشان 145 بار سپاسگزاري شده است
|
از ابتداي تاريخ داستاننويسي ايران، نويسندگان متعددي كوشيدهاند نوعي ارتباط بين فضاي اثر خود و هدايت پديد آورند و داستان را به نوشتهاي دربارهي داستاننويس تبديل كنند. هرچه گذشته، روند استحالهي هدايت از شخصيتي حقيقي به شخصيتي داستاني سرعت بيشتري يافته. يعني جلوههاي شناختهشدهي شخصيتياش فرو ريخته تا در كار نويسندگان مختلف فرايندي از تغييرات را از سر بگذراند. به گمانم نويسندگان ايراني دست به يكي كردهاند تا هدايت را از مرگ تحميلي تز "مرگ مؤلف" برهانند، يا شايد هم – كسي چه ميداند؟ - به نوعي "مرگ مؤلف" را تصديق كنند: از طريق تبديل كردن نويسندهي خالق به نويسندهاي مخلوق. قرار دادن هدايت در جايگاه شخصيت داستاني – تبديل كردن او به عنصري از عناصر متن – راهي براي رهايي متنهاي او از نويسندهشان هم هست. وقتي كه هنوز منتقدان ما راويِ بوف كور را با شخص هدايت يكي ميگيرند و حرفهاي او را حرفهاي هدايت ميپندارند، شايد اين نويسندگان با در آوردن او به هيأت شخصيت داستان، هم هدايت را از اين اتهامها ميرهانند و هم وظيفهي منتقدان را سبك ميكنند تا در متن و در پس چهرهي شخصيت، پي شخص نويسنده نگردند. |
|
|
|
|
|
#99 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: دبــــــي . . .
ارسالها: 445
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 243
از ایشان 145 بار سپاسگزاري شده است
|
شروع مطرح شدن هدايت – در سالهاي 1320 به بعد – همزمان است با حضور او در متنهاي داستاني؛ به تعبير رولان بارت «تقدسزدايي از تصوير نويسنده»، همزمان با شهرت يافتن او آغاز شده است. پس از اينكه بوف كور در تهران چاپ شد، جمالزاده يكي از رمانهاي موفق خود را با نام "دارالمجانين" (1321) نوشت. يكي از شخصيتهاي اين رمان، بوف كور (صادق هدايت) است. جمالزاده با دركي نو از رمان و حفظ موازنه بين دو جنبهي واقعي و خيالي اين شخصيت، دست به بازي قشنگي بين واقعيت و تخيل رماني ميزند و براي نخستين بار در ادبيات معاصر ايران، هدايت را به عنوان شخصيتي رماني (هدايتعلي خان) مطرح ميكند. بعدها نويسندگان ميانمايهتري در روايتهاي افسانهواري كه هدايت در آنها ايفاي نقش ميكرد، به هجو شيوهي زندگي و آراي او پرداختند؛ مثل ابوالقاسم پرتو اعظم در "ساده" يا شين. پرتو در "بيگانهاي در بهشت" (1352). هر چند در سالهاي دههي 1330، نوعي "ادبيات بوف كوري" رواج يافت، اما كمتر اثري منتشر شد كه هدايت – به عنوان شخصيتي داستاني – در آن حضور داشته باشد. |
|
|
|
|
|
#100 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: دبــــــي . . .
ارسالها: 445
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 243
از ایشان 145 بار سپاسگزاري شده است
|
اما در دهه ي1360، نويسندگان در پرتو امكانات تازهي صناعتي و انديشگي، ميكوشند نگاه تازهاي به هدايت و شاهكار او بيندازند. اينان با برقراري رابطهاي بينامتني با بوف كور، مكالمهاي را با هدايت پيش ميبرند؛ و در عين حال با توجه به مشابهتها و تفاوتهاي دو متن، معناي داستان خود را توسع ميبخشند. آنان از طريق ايجاد رابطهاي آشكار يا پنهان با بوف كور، اثر تازهاي پديد ميآورند كه تأثير متن مبدأ در آن حس ميشود. البته اين تأثير عمدتا" به شكل تفسير متن بوف كور و انديشههاي هدايت است و كمتر به شكل استحالهي آن در متن نويسندهي امروز نمود مييابد. مثلا" شهرنوش پارسيپور در رمان "طوبا و معناي شب" با بهرهگيري از شخصيتهاي زن اثيري و پيرمرد خنزر پنزري، به داستان خود در چشمانداز اثر هدايت، معنا ميبخشد. اما او در رمان "عقل آبي" پيشتر ميآيد و مكالمهاي را بين سخن امروز با سخن مطرح در بوف كور برقرار ميكند. گويي پارسيپور با استعانت به نگاه هدايت به زن، جستجويي مكاشفهآميز در بنمايههاي زنستيزانهي فرهنگ ايراني را آغاز ميكند. عباس معروفي رمان "پيكر فرهاد" را از ديد زن تصوير شده روي جلد قلمدان راوي بوف كور مينويسد و همراه او خواننده را به پاتوقهاي هدايت ميبرد. در رمان "سوء قصد به ذات همايوني" اثر رضا جولايي، هدايت در كنار شخصيتهاي داستاني حضور مييابد. او را در داستانهاي "هفت دهليز" از جمشيد ملكپور و داستانهايي از مديا كاشيگر، شهريار مندنيپور، شهلا پروين روح و ... ميبينيم. اما يكي از معدود رمانهايي كه به جاي تفسير بوف كور، جانمايهي آن را در خود مستحيل كرده، "جن نامه"ي هوشنگ گلشيري است. فكر ميكنم وقت آن رسيده است كه رسالهاي دربارهي داستانهايي كه در رابطهاي بينامتني با "بوف كور" نوشته شدهاند يا آثاري كه هدايت در آنها حضور دارد، نوشته شود |
|
|
|
|
|
#101 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Sep 2006
محل سكونت: فرانسه
ارسالها: 1,871
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,079
از ایشان 1,488 بار سپاسگزاري شده است
|
ضمن تشکر از اغاز کننده تاپیک.نظر شخصی خودم رو از هدایت با توجه به اینکه اکثر اثارش رو خوندم بیان می کنم.
هدایت را بعضی فقط با خودکشی می شناسند!و بعضی با بوف کور و غیره. اما انگونه که من هدایت را شناختم از جنبه های مختلف است= 1.جنبه ادبی =هدایت دوسال از عمر خود را در هند صرف اموختن زبان پهلوی باستانی نمود و بعد بعضی از اثار زبان پهلوی را به فارسی ترجمه نمود.همچنین نقدهای ادبی هدایت بسیار جالب است که گاهی هم با طنز همراه می شود! 2.جنبه سیاسی=هدایت از رابطه با گروه 53 نفر گرفته تا مقالات متعدد در زمینه استبداد و نوشتارهایی همچون حاجی اقا و توپ مرواری و غیره مسائل سیاسی زمان خود را مطرح می کند.ال احمد در یک نظر داستان سگ ولگرد هدایت رو یک داستان کاملا سیاسی بیان میکنه.و جالب اینه که هدایت در همان زمان خود به قدرت رسیدن قشریون مذهبی در ایران رو پیش بینی میکنه!البته بعدش اضافه میکنه که نسل بیداری در ایران به این قدرت پایان میدهد! 3.جنبه فلسفی=این جنبه هدایت بیشتر مورد نظر من هست که البته با کمال تعجب در نقدو بررسیهایی که بر هدایت میشه کمتر به اون پرداخته میشه.نگاه فلسفی هدایت به مسئله مهم مرگ که در اکثر داستانهای او نمود داره و بیان بعضی حقایقی که شاید تلخ هم باشه.هدایت در نگاه فلسفی خود مخاطب رو از معنویت نا امید نمی کنه اما نیش کنایه های او اثر خود را می گذارد! |
|
|
|
|
|
#102 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
صادق هدايت و فرهنگ عاميانه ايران بدون شك صادق هدايت ازنخستين نويسندگان و پژوهشگراني هست كه با فرهنگ عاميانه مردم ايران برخورد بسيار جدي و علمي داشته است . اصولاً صادق هدايت به آنچه مربوط به اصالت ايران و ايراني به هر نحوي ارتباط پيدا مي كرد و مخصوصاً با فرهنگ اصيل اين مرز و بوم ربط داشت به سختي عشق مي ورزيد و از هيچ كوششي براي دست يابي به اطلاعات علمي دقيق و حقايق نهفته در آن دريغ نمي كرد حال اين مي توانست ترانه هاي خيام باشد ، اصفهان نصف جهان باشد ، زبان پهلوي و زند و هومن يسن باشد ، نماش نامه مازيار باشد يا ترانه ساده و زيبائي از بچه ها كه مي گفت اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره . او به فرهنگ عاميانه ايران در سطح بسيار وسيع و نفوذ و عمق و سابقه آن با روشي كاملاً علمي مي پرداخت |
|
|
|
|
|
#103 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
(هدایت و تماشای قوها)
صادق هدايت بدون ترديد نخستين نويسنده معاصر ايراني است كه در ابعاد وسيعي به محيط زيست و محيط طبيعي خود توجه بسيار داشت . از جمله آثاري كه مبين علاقه وي به محيط زيست است عبارت است از : « فوائد گياهخواري » و « انسان و حيوان » ، سگ ولگرد ، سه قطره خون ، داش آكل و ترجمه هائي چون « كلاغ پير » اثر الكساندر لانژ كيلاند و« شغال و عرب» فرانتس كافكا . نكته جالب توجه اين است كه در سال 1306 توجهي كه صادق هدايت به محيط زيست و موقعيت ديگر موجود ات روي زمين و رابطه اي آن با انسان و نحوه تغذيه ي انسان داشته بسيار در خور دقت و توجه است . در آن زمان ( 72 سال پيش ) هنوز مسائل زيست محيطي چون امروز در دنيا مطرح نبود و كمتر نويسندگان و متفکراني به اين موضوع توجه داشته اند . كتاب انسان و حيوان صادق هدايت گونه اي اعلاميه حقوق ديگر موجودات روي كره زمين است كه گرفتار انسان شده اند در اين زمينه او از هيچ كوششي فرو گذار نكرده است صادق هدايت مي گويد : «پرنده براي قفس زائيده نشده و اسب و الاغ بازين و پالان متولد نمي شوند » وي از اوائل جواني به گياهخواري پرداخت و هرگز گوشت نخورد وي مي گفت : « من اين جسد هاي در حال فاسد شدن را نمي خورم » تحليل هاي وي از گياه خواري انسان و تشريح ساختار بدني انسان و اثبات عدم سازگاري شيوه هاي گوشت خواري با ساختار بدني ، و استناد به نظريه فيلسوفان و دانشمندان قديم و جديد جهاني اعتبار خاصي به اثر او بخشيده و مي توان آن را از جمله كتابهاي علمي وي به شمار آورد . رقت قلب و دلسوزي هدايت در باب حيوانات ، تاثيراتي خاص بر نوشته هاي ساير نويسندگان از جمله صادق چوبك گزارده كه مي توان سگ ولگرد هدايت را با داستان « انتري كه لوطيش مرده بود » مقايسه كرد كه شخصيت انتر درست مانند سگ پرداخته شده است يا داستان « عدل » كه با نحوه سلاخي كردن حيوانات در « فوائد گياهخواري » قابل مقايسه است . |
|
|
|
|
|
#104 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
شبی بارانی
و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم www.kooroshirany.blogfa.com |
|
|
|
|
|
#105 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
از یاد رفته
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟ آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟ چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟ چون می روم به بستر خود می کشد خروش هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟ آرید خنجری که مرا سینه خسته شد از بس که دل تپید که راه فرار کو؟ آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟ وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟ آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟ آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو، رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟ گفتی که اختیار کنم ترک یاد او خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي sootedel به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |