|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#106 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Feb 2006
محل سكونت: ایران
ارسالها: 2,964
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,829
از ایشان 2,123 بار سپاسگزاري شده است
|
هزاران سایه جنبد باغ را چون باد بر خبزد گهی چونان گهی چونین که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟ دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست ولی من نیک می دانم چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک
__________________
در تنهایی فرهیخته ترین مردم دنیا و در کنار هم و در جمع وحشی ترین!! |
|
|
|
|
|
#107 (permalink) |
|
نجیب زاده
![]()
تاريخ عضويت: May 2006
محل سكونت: تو فکر یک سقفم
ارسالها: 7,414
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 5,367 بار سپاسگزاري شده است
|
در اين قسمت سايت مي توانيد كتاب هاي صداق هدايت را دانلود كنيد
http://forum.hammihan.com/thread9116.html
__________________
عمریه غـم تو دلم زندونیه دل من زنـــدون داره تـو می دونی هر چی بهش میگم تـو آزادی دیگه میگه من دوســـت دارم تو می دونی
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي smsk به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#108 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 10
از ایشان 45 بار سپاسگزاري شده است
|
آتش نهفته
ساغر به کف گرفته و خندانی این خون توست! وای... چه می نوشی؟ رگ را گسسته ای که «شراب است این» بهر فنای خویش چه می کوشی تا لحظه یی کشیده کنی قامت، بر قلب خود گذاشته ای پا را با این دل شکسته نمی ارزد دیدن جمال و جلوه ی دنیا را. آخر بگو که عطر جوانی را از غنچه ی خیال که می بویی. آخر بگو که گرمی و شادی را در شعله ی نگاه که می جویی. ای آشنا! به خلوت شبهایت مهتاب دیدگان که می خندد؟ وان بوسه های خامش پنهانت راه سخن به لعل که می بندد؟ ای اخگر نهفته به خکستر! فریاد! از برای که می سوزی؟ افسرده می شوی ّ و نمی دانم پنهان ز ماجرای که می سوزی. ای باز ِ تیزپر که گرفتاری! بر پای خویش، بند که را داری؟ ای شیر پر غرور که در دامی! بر سرـ بگو!ـ کمندِ که را داری؟ دردا که راز داری ی ِ چشمانت جان مرا ز سینه به لب آورد. کاوش درین غروب پر از ابهام از بهر من سیاهی شب آورد! ای رمز ناگشوده! کلیدت را در دست ِعاج فامْْ، که پنهان کرد؟ ای موج ناغنوده! کدامین عشق سرگشته ات ز گردش توفان کرد؟ ای غنچه ی جوانی و سر مستی! نشکفته، از چه سوخته گلبرگت؟ گر اشک دیده می کندت شاداب، بگذار ره ببندم بر مرگت! ای چهره ی نهفته به تاریکی! بگذار آشنای تو باشم من. بگذار تا نهان تو را بینم، بر درد تو دوای تو باشم من...
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي sootedel به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |