|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#16 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2006
محل سكونت: ardebill
ارسالها: 2,120
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,060
از ایشان 961 بار سپاسگزاري شده است
|
شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان مرا با رنج بودن تنها گذار مگذار خواب وجودم را پر پر كنم مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بر دارم و به دامن بي تار و پود رويا ها بياويزم سپيدي هاي فريب روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند طلسم شكسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته او را بگو تپش جهنمي مست او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم جهنم سرگردان مرا تنها گذار
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي max_crazy_max به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#20 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
دره خاموش
سکوت ‚ بند گسسته است کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی در آسمان شفق رنگ عبور ابرسپیدی نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر ز خوف دره خاموش نهفته جنبش پیکر به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ ‚ غمین چو ماری روی تن کوه می خزد راهی به راه رهگذری خیال دره و تنهایی دوانده در رگ او ترس کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم ز هر شکاف تن کوه خزیده بیرون ماری به خشم از پس هر سنگ کشیده خنجر خاری غروب پر زده از کوه به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر غمی بزرگ پر از وهم به صخره سار نشسته است درون دره تاریک سکوت ‚ بند گسسته است
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
|
|
#24 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: جنازه ي ايران
ارسالها: 1,412
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 402
از ایشان 991 بار سپاسگزاري شده است
|
پیام خانواده سپهری - سال 1367
[ مهدی قراچه داغی، خواهرزاده سهراب ] برای من جای کمال خوشوقتی است که از سوی خانواده نقاش و شاعر معاصر سهراب سپهری از تشریف فرمایی همه سرورانی که راه بلند سفر را بر خود هموار کردند تا در یادواره او شرکت کنند تشکر و سپاسگزاری نمایم . با توجه به وظیفه ای که به این جانب محول شده و با رعایت حوصله برنامه ، اگر اجازه بفرمائید شمه ای از زندگی و روحیات هنرمندی را به عرض برسانم که به قولی شاعر رنگ ها بود و نقاش کلام . اهل کاشان بود . در خانواده ای ادیب و دانش دوست دیده به جهان گشود . مادربزرگش حمیده سپهری شاعره ای بنام و پدربزرگش مورخ شهر ملک المورخین ، نگارنده ناسخ التواریخ بود ؛ از هشت سالگی شعر می گفت و نقاشی می کرد . با اتمام تحصیلات مقدماتی و متوسطه در کاشان ، دانشکده هنرهای زیبای تهران فرصتی بود تا ذوق و استعداد هنرمند جوان را شکوفا کند . سهراب با احراز رتبه نخست و دریافت نشان درجه اول علمی ، دنشکده را پشت سر گذاشت . انتشار مجموعه اشعار "مرگ رنگ" و کمی دیرتر ، "زندگی خوابها" ، شرکت در نمایشگاههای انفرادی و گروهی و دریافت جایزه اول هنرهای زیبا در بینال دوم تهران و کمی دیرتر ، انتشار دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق اندوه" فرصتی فراهم کرد تا دوستداران شعر و نقاشی با ذوق هنری سهراب آشنا شوند . سپهری در سال 1336 به عزم ادامه تحصیل راهی پاریس شد . سفر به ایتالیا و شرکت در بینال ونیز و آنگاه آموختن فنون حکاکی در ژاپن و سیاحت در هند و پاکستان و افغانستان ، او را از نزدیک با فرهنگ شرق و غرب آشنا کرد . در بازگشت از سفر شرق بود که پس از شرکت در چند نمایشگاه نقاشی دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" را به شیفتگان ادب تقدیم کرد . سپهری در پی انتشار کتاب حجم سبز در سل 1349 به نیویورک رفت و پس از شرکت در دو نمایشگاه نقاشی به تهران بازگشت . برپایی نمایشگاههای متعدد ، سفر به پاریس و اقامت در کوی بین المللی هنر ، و آنگاه مسافرت به یونان و مصر و شرکت در نمایشگاه هنرهای معاصر در بال سویس و سرانجام انتشار "هشت کتاب" که می توان آنرا در حکم مجموعه آثار ذیلا" به چاپ رسیده اش دانست ، فعالیتهای سالهای آخر عمر هنرمندی است که امروز در یادواره اش شرکت کرده ایم . احتمالا" ، گویاترین تصاویر ذهنی و بارزترین کیفیات روحی سهراب سپهری با رجوع به آثار ادبی و هنری او مشخص می شود . "صدای پای آب" به مفهومی سالشمار بی تاریخ زندگی او و گویای خصوصیات روحی و عشق بی حدش به طبیعت و بیزاری او از پیرایه ها و بی صداقتی ماست . هر آنکه صدای پای آب را شنیده باشد ، سهراب سپهری را از پژواک صمیمانه عاشق آن باز می شناسد . بدون شک ، بارزترین صفت سهراب عشق بیریای او به طبیعت بود . سفرهای متعدد به دیار فرنگ و شرق دور و اقامت در شهرهای شلوغ و زندگی در آسمان خراشها و میان مردم و مظاهر تمدن شرق و غرب ، لحظه ای او را از اندیشه مناظر طبیعی و تک درختها و تکه سنگها و رودهای خشک کویر و جوی های آب روان دشتها و درختان پرسار باز نداشت . به همین دليل سفرهايش اغلب كوتاه بود . در ميان همهمه و هياهوي غرب دلش هواي كوير مي كرد و از احساس تنهايي و غربت و دوري از طبيعت مانوس وطن بي قرار مي شد . قتل مهتاب را به فرمان نئون مي دانست و زخم حنجره جوي آب را به گذر قوطي كنسرو خالي نسبت مي داد . از اعماق وجود خروش بر مي كشيد شهر من گم شده است ، اين جا چشمي عاشقانه به زمين خيره نيست ، اين جا زاغچه اي سر مزرعه را جدي نمي گيرند . سهراب شيفته كاشان بود ، شيفته دياري كه سالهاي نوجواني خود را در آن سپري كرده بود . عاشق قريه چنار و گلستانه و مجذوب باغها و دشتهاي باصفا و مردم بي رياي روستاها بود . سهراب بيزار از "رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ" و "سقف بي كفتر صدها اتوبوس" ، بوي علف را در گلستانه جستجو مي كرد . روح كم سالي داشت كه به آغاز زمين نزديك بود . تنهايي را لمس مي كرد و با سرنوشت تر آب و عادت سبز درخت آشنا بود ؛ از مصاحبت آفتاب مي آمد و مخاطب تنهاي بادهاي جهان بود . او در حافظه چوب باغي مي ديد و با مرغان هوا دوستي مي كرد . سهراب از تنهايي بيزار و با اين حال هميشه تنها بود . از غربت گريزان و هميشه غريب بود . سهراب پر از نور روشن و دار و درخت و پر از راه ، از پل ، از رود ، از موج ، درون تنهايي داشت . مي گفت كه در تنهايي بزرگش سايه ناروني تا ابديت جاري است . "به سراغ من اگر مي آئيد نرم و آهسته بيائيد ؛ مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من" . او كه در لخت ترين موسم بي چهچهه سال تشنه زمزمه بود بر مي خواست ، رنگ بر مي داشت تا بر تنهايي خود نقشه مرغي بكشد . سهراب ، شاعر رنگ ها و نقاش كلام ، كسي كه ، يكي از معتبرترين جرايد غرب ، او را عنوان بازيگر رنگهاي شرق داده بود انساني افتاده و فروتن بود و عليرغم هوش و استعداد سرشار ، در نهايت در وصف حال و روز خويش به اين بسنده مي كرد كه "خورده هوشي دارم ، سر سوزن ذوقي" . سهراب دل بزرگي براي دوست داشتن ؛ ديدن روستايي پسري كه به شرم نان خشك سفره اش را پيشك كش او مي كرد ، نبض شعري است كه همگان مي دانند : "آب را گل نكنيم ، دوست درويشي شايد ، نان خشكيده و فرو برده در آب" سهراب از آب روان ساده تر ، و از سايه افتاده تر بود كه وزن زمان را بر ستون فقرات گل ياس مي فهميد . غربت سنجاقك را درك مي كرد و صداي چك چك چلچله را از سقف بهار مي شنيد . تا بخواهيد مهربان و دلسوز بود . "پيامي در راه" سهراب كه "خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد ، هر چه دشنام از لبها خواهم برچيد ، هر چه ديوار از جا خواهم بركند" ، وعده اي است كه مكنون وجود اوست . سهراب براي مادر بهتر از برگ درختش پسري بود بهتر از برگ گل ، او كه سطح خود را به سرطان شريف عزلت ايثار كرده بود ، وجود نازنين خويش را با خوشه هاي سرطان از ما گرفت . خواب او آرام ترين خواب جهان خواهد بود . يادش عزيز و پيامش پايدار .
__________________
كوروش پدرم ، افتخار وطنم بغض خاموش من امروز تو را مي خواند در دياري كه منم وارث آن ، ايرانم هست خصمي كه مرا ، خون تو را خس و خاشاك زمان مي نامد
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي cast away به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#26 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2006
محل سكونت: ardebill
ارسالها: 2,120
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,060
از ایشان 961 بار سپاسگزاري شده است
|
روشني است آتش درون شب و ز پس دودش طرحي از ويرانه هاي دور. گر به گوش آيد صدايي خشك: استخوان مرده مي لغزد درون گور. *** دير گاهي ماند اجاقم سرد و چراغم بي نصيب از نور. *** خواب دربان را به راهي برد. بي صدا آمد كسي از در، در سياهي آتشي افروخت. بي خبر اما كه نگاهي در تماشا سوخت. *** گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب، ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش: آتشي روشن درون شب. ***** |
|
|
|
|
|
#27 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2006
محل سكونت: ardebill
ارسالها: 2,120
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,060
از ایشان 961 بار سپاسگزاري شده است
|
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي . مادري دارم ، بهتر از برگ درخت . دوستاني ، بهتر از آب روان . ***** و خدايي كه در اين نزديكي است : لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب ، روي قانون گياه . ***** من مسلمانم . قبله ام يك گل سرخ . جانمازم چشمه ، مهرم نور . دشت سجاده من . من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف . سنگ از پشت نمازم پيداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است . من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم پي (( قد قامت )) موج . ***** كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست . كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر (( حجر الاسود )) من روشني باغچه است . ***** اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود . چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم پرده ام بي جان است . خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است . ***** اهل كاشانم . نسبم شايد برسد . به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )). نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد . ***** پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ، پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ، پدرم پشت زمان ها مرده است . پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ، مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد . پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند . مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟ من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟ ***** پدرم نقاشي مي كرد . تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد . خط خوبي هم داشت . ***** باغ ما در طرف سايه دانايي بود . باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ، باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود . باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود . ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب . آب بي فلسفه مي خوردم . توت بي دانش مي چيدم . تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد . تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت . گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد . ***** شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت . فكر ، بازي مي كرد زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار . زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود . يك بغل آزادي بود . زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود . ***** طفل پاورچين پاورچين ، دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر ***** من به مهماني دنيا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ايوان چراغاني دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا . تا ته كوچه شك ، تا هواي خنك استغنا ، تا شب خيس محبت رفتم . من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق . رفتم . رفتم تا زن ، تا چراغ لذت ، تا سكوت خواهش ، تا صداي پر تنهايي . ***** چيزها ديدم در روي زمين : كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد . قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد . نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت . من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد . ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ، كاسه داغ محبت بود . من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز ***** بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما )) ***** من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور كاغذي ديدم ، از جنس بهار . موزه اي ديدم ، دور از سبزه مسجدي دور از آب سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال ***** قاطري ديدم بارش (( انشاء )) اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) . عارفي ديدم بارش (( تنناها ياهو )) ***** من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد . من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت . من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . ) من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد . و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه آن پيدا بود : كاكل پوپك ، خالهاي پر پروانه ، عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه تنهايي . خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به زمين مي آيد . و بلوغ خورشيد . و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح . ***** پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت . پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت . پله هايي كه به بام اشراق پله هايي به سكوي تجلي مي رفت ***** مادرم آن پائين استكانها را در خاطره شط مي شست ***** شهر پيدا بود رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ سقف بي كفتر صدها اتوبوس گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد ***** بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابيدن گاريچي مرد گاريچي در حسرت مرگ ***** جشن پيدا بود ، موج پيدا بود برف پيدا بود دوستي پيدابود كلمه پيدا بود آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون سمت مرطوب حياط شرق اندوه نهاد بشري فصل ول گردي در كوچه زن بوي تنهايي در كوچه فصل . دست تابستان يك بادبزن پيدا بود . ***** سفر دانه به گل . سفر پيچك اين خانه به آن خانه . سفر ماه به حوض . فوران گل حسرت از خاك . ريزش تاك جوان از ديوار . بارش شبنم روي پل خواب . پرش شادي از خندق مرگ . گذر حادثــه از پشت كلام . ***** جنگ يك روزنه با خواهش نور . جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد . جنگ تنهايي با يك آواز . جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل . جنگ خونين انار و دندان . جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز . جنگ طوطي و فصاحت با هم . جنگ پيشاني با سردي مهر . ***** حمله كاشي مسجد به سجود . حمله باد به معراج حباب صابون . حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) . حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) . حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي . حمله واژه به فك شاعر . ***** فتح يك قرن به دست يك شعر . فتح يك باغ به دست يك سار . فتح يك كوچه به دست دو سلام . فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي . فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ ***** قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر قتل يك قصه سر كوچه خواب قتل يك غصه به دستور سرود قتل مهتاب به فرمان نئون قتل يك بيد به دست (( دولت )) قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ همه روي زمين پيدا بود نظم در كوچه يونان مي رفت جغد در (( باغ معلق )) مي خواند باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود ***** مردمان را ديدم شهرها را ديدم دشت ها را ، كوهها را ديدم آب را ديدم ، خاك را ديدم نورو ظلمت را ديدم و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم ***** اهل كاشانم اما شهر من كاشان نيست . شهر من گم شده است . من با تاب ، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام . ***** من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم . من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد . و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي . و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح . من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ . ضربان سحر چاه كبوترها ، تپش قلب شب آدينه ، جريان گل ميخك در فكر شيهه پاك حقيقت از دور . من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق و صداي باران را ، روي پلك تر عشق روي موسيقي غمناك بلوغ روي آواز انار ستان ها و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب پاره پاره شدن كاغذ زيبايي پرو خالي شدن كاسه غربت از باد ***** من به آغاز زمين نزديكم نبض گل ها را مي گيرم آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت ***** روح من در جهت تازه اشياء جاري است . روح من كم سال است . روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد . روح من بيكار است : قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد . روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد ***** من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن . من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين . رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ . هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد . بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن . ***** مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم . مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن . مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم . مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم . مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير ***** من به سيبي خشنودم و به بوئيدن يك بوته بابونه . من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم . من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد . و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند . من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ، رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را . خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد . سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد . ماه در خواب بيابان چيست ، مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي. ***** زندگي رسم خوشايندي است . زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه عشق . زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه دستي است كه مي چيند . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است . زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگي تجربه شب پره در تاريكي است . زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي (( ماه )) ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر . ***** زندگي شستن يك بشقاب است . زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است . زندگي (( مجذور )) آينه است . زندگي گل به (( توان )) ابديت ، زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها، زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست . ***** هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است . چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ ***** من نمي دانم كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست . و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد. چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد واژه را بايد شست . واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد چتر را بايد بست ، زير باران بايد رفت . فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد . با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت . دوست را ، زير باران بايد جست . زير باران بايد با زن خوابيد . زير باران بايد بازي كرد . زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي، زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است . ***** رخت ها را بكنيم : آب در يك قدمي است روشني را بچشيم . شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را . گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم . روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم . و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد . و نگوئيم كه شب چيز بدي است . و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ . و بيارايم سبد ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز . ***** صبح ها نان و پنيرك بخوريم و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام . و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت . و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند . و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد . و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون . و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت . و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت . و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت . و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد . و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها و نپرسيم كجاييم ، بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را . و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست . و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند . پشت سرنيست فضايي زنده . پشت سر مرغ نمي خواند . پشت سر باد نمي آيد . پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است . پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است . پشت سرخستگي تاريخ است . پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد . ***** لب دريا برويم ، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت از آب . ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم ***** بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم ( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ، مي رسد دست به سقف ملكوت . ديده ام ، سهره بهتر مي خواند . گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است . گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است . و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس . ) و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست . مرگ وارونه يك زنجره نيست . مرگ در ذهن اقاقي جاري است . مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد . مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد . مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان . مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند . مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است . مرگ گاهي ريحان مي چيند . مرگ گاهي ودكا مي نوشد . گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد . و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . ) در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم . ***** پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد . بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند . بگذاريم غريزه پي بازي برود . كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد . بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند . چيز بنويسد و به خيابان برود . ساده باشيم . ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت . ***** كار ما نيست شناسايي (( راز )) گل سرخ . كار ما شايد اين است كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم . پشت دانايي اردو بزنيم . دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم . صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم . هيجان را پرواز دهيم . روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم . آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) . ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم . بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم . نام را باز ستانيم از ابر ، ازچنار ، از پشه ، از تابستان . روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم . در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم . ***** كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم |
|
|
|
|
|
#28 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 3,039
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,014
از ایشان 3,184 بار سپاسگزاري شده است
|
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد نزدیک پای او دریا همه صدا شب ‚ گیج درتلاطم امواج باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و درچشم های مرد نقش خطر را پر رنگ میکند انگار هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟ و مرد می رود به ره خویش و باد سرگردان هی می زند دوباره : کجا می روی؟ و مرد می رود و باد همچنان امواج ‚ بی امان از راه می رسند لبریز از غرور تهاجم موجی پر از نهیب ره می کشد به ساحل و می بلعد یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب دریا همه صدا شب گیج در تلاطم امواج باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و .....
__________________
|
|
|
|
|
|
#29 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: جنازه ي ايران
ارسالها: 1,412
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 402
از ایشان 991 بار سپاسگزاري شده است
|
همه تلاش می کنند که بشوند و او ...
[ جواد حمیدی ] همه تلاش می کنند که بشوند و او میخواست که باشد. اول آریم نام یزدان را / زیرا او جمله را پدید آرد / که او تعلیم داده انسان را / تا خواهد آنچه را پدید آرد وقتی سهراب در دانشکده هنرهای زیبای تهران برای تحصیل در رشته نقاشی وارد شد از همان روزهای اول بمناسبت سادگی و تازگی در کارش نظر مرا بخود جلب کرد و مخصوصا" برای طرح ریزی از روی مدل زنده جاها و زوایائی را که انتخاب میکرد جالب بود خودش شخصی سربزیر در عین حال موشکاف و دقیق بنظر می آمد حرف را زود می گرفت ولی در مغزش آن را احساس و بررسی میکرد از نظر فیزیکی و صورت ظاهر لاغر و از جهت سیرت باطن حساس و متکی بنفس بود و اگر چیزی بنظرش میرسید با جملاتی کوتاه پاسخ میداد شعر و نقاشی را از خیلی پیش شروع کرده بود اوائل اشعاری معمولی میگفت با اوزانی متداول گاهی از اوقات شعری که ساخته بود برای من میخواند البته با درخواستی که من از او میکردم یکروز باو گفتم سعی کن چیزی را که هزار بار گفته اند و شنیده ایم و یا دیده ایم دوباره برخ نکشی و سعی کن قبل از هر چیز خودت باشی . بیخودی وقتت را از تکرار مکررات ضایع مکن هنرمند کارش دوباره نشان دادن نیست از این گفته های من به فکری عمیق فرو رفت ..... یک صبح زود به پیش من آمد و گفت هیچ کاری مرا راضی نمی کند نمیدانم چکار کنم بسیار خوب ، همین عدم رضایت مقدمه پیشرفت است زود تمام کارهای نقاشیت را بیاور تا ببینم چکار باید کرد وقتی همه تابلوهایش را در کنار هم چید با دقت همه را تماشا و بررسی کردم بعد به او گفتم تنها راه تو این است که کمتر به جزئیات بپردازی ببین عکسی که تمام جزئیات را نشان می دهد جالب بنظر نمی آید سعی کن از کلیات به جزئیات برسی و هر چیزی را ساده ببینی حتی دو چیز اگر بودن و نبودنشان مساوی باشد اگر نباشد بهتر است سادگی ارزش و عمق بخصوصی دارد متأسفانه هیچکس متوجه آن نیست . بعد از فارغ التحصیل شدنش دیگر او را ندیدم پس از زمان درازی در نمایشگاه نقاشی و کتاب شعرش حس کردم سهراب خودش را پیدا کرده و شده آنچه که باید بشود . دیگر خودش بود و خودش و از کلیات به جزئیات رسیده بود وقتی درخت می کشید درخت گوجه و سیب نبود با نوع درخت سر و کار داشت نه به وضع قرار گرفتن نه بطور سایه و روشن و نه به رنگ متغیر آن موجودیت شکلی و رنگ مطلق برای او مطرح بود و دیدنیها را بصورت کلی وجودی به نمایش در می آورد و در عین حال به همه حسابهای هنری توجه داشت او چون مهندسی معمار که حساب همه زمینش را برای ساختمان دادن از جاسازی اطاق ها محل حیاط و فضای باغچه و سایر عناصر دیگر در نظر می گیرد سهراب هم چهار گوشه سطح بوم نقاشیش را کاملا" در تحت کنترل و اراده خود قرار میدهد فضای منفی و مثبت لکه ها تاریکیها و روشنائی ها را به حساب می آورد ... و نظم تشکیل دهنده را در اختیار دارد برای اتصال رنگی به رنگ دیگر و فرمی بفرم پهلوی خود از نوانس و حرکت رنگها و نور استفاده می کند تا چشم با لذت روح بخشی در صفحه تابلو بلغزد و گردش کند او احساس را به ساده ترین وجهی براستی یک بچه نابالغ بیان می نماید بدون اینکه عقل و منطق دخالت داشته باشد یا آن را مغشوش بسازد با تمام این نقیصه از نظم کلی فلسفیش صرف نظر نمی کند و تمام حسابهای تناسب و ریتم و وحدت را زیر نظر دارد او موضوعات اجتماعی هیاهوها و اضطرابات را به میان نمی آورد زیرا معتقد است که همه اینها از یک منبع صلاح و خیری که مردم نمی دانند صورت می گیرد و آرامش و آسایش را در عناصر تابلوهایش مراعات می کند سوژه های نقاشی و شعرش موضوعات پیش پا افتاده و معمولی است زیرا یقین دارد همین جریانات عادی از شدت نمایانی از نظرها مخفی است محتویات آثار او بدیهیات است بدیهیاتی که بسیار قابل تعمق و بحث است و همین ها هستند که تابناک ترین عقل و نظر و احساس را بخود می گیرد تفسیر مشکل با تقسیم آسان است ولی بیان آسان با هیچ وسیله ای آسان نیست چیزی که ما را در بر گرفته و عادی شده فهمش بسیار دشوار و پی بردن بدان تیزبینی و حساسیت کاشف می خواهد و نه چیزی که ما آنرا در بر گرفته ایم سهراب اصول اکادمیک را در دانشکده تعلیم گرفت و مطالعه نمود و سپس تجربیات خود را روی رنگهای بسیط و مسطح بکار برد کمپوزیسیون دلخواه خود را با حسابهای هنری تشکیل داد تکامل او بدون وقفه و نقطه اتکاء و برگشت به عقب پیش رفت با مسافرت های بسیار به همه نقاط عالم و در پشتکار خودش کمبودهای ذهنی و هنری خود را جبران نمود او می فهمید که چه می کند و چه می خواهد بکند آنقدر عاقل که بسر منزل صفا می رسید و آنقدر مصفا که از همه افکار عمق عرفانی را نشان می داد و برای این کار جریان جستجو را در رویایش آزاد می گذاشت آنچه را که او می خواست عبارت بود از نیل و دسترسی به مفهوم بوسیله رنگها و ترکیبات رنگهائی به کار نمی برد تا صرفا" نقاشیش خوش آیند برای چشم باشد بلکه با هر چه که امکان داشت خارج از کار تصویری باشد مخالفت و ممانعت می کرد طرفدار جدی عناصر رویائی بود تا اندازه و جائی که حس را شدت و تحریک بخشد و یا بعبارت دیگر تلاش می کرد رابطه کامل طرز احساسات حیات و آنچه توسط نقاشیش مفهوم می شد برقرار سازد در نظر او مفهوم هنری مشهود از این نبود که شهوتی که در یک چشم یا در یک تکان شدید جسمانی است عیان سازد مفهوم هنری او از نتایج تناسب و روابط بین عناصر نقاشی و خلأ به میان می آید نقش می گیرد هنر سهراب خلاصه می شود با هنر توازن سادگی آرامش بدون موضوعی که ایجاد اضطراب یا دغدغه نماید برای هر کس که با شعر سر و کار دارد مثل یک مسکن و آرام کننده محتویات نقاشی در نظر و اندیشه سهراب تعادل سادگی خلوص و آرامش است و این آهنگ شخصیت او و همین است که او را هنرمند می سازد در حدودی مشخص در عالم خود . و خلاصه آنکه همه تلاش می کنند که بشوند و او میخواست که باشد ، روحش شاد باد |
|
|
|
|
|
#30 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
ارسالها: 180
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 143
از ایشان 53 بار سپاسگزاري شده است
|
نامه اي به سهراب سپهري.
آره درست شنيدي نا مه اي به سهراب. با تو حرف ميزنم. هرروز هر شب. ثانيه به ثانيه لحظه به لحظه. وقتي ناراحت و عصبانيم، با تو حرف ميزنم. وقتي خوشحال و شادم، با تو حرف ميزنم. وقتي آسمون دلم، ابري و دلگيره با تو حرف مي زنم. وقتي ابرهاي چشمهام مي خواد بباره، با تو حرف مي زنم . وقتي مثل فصل بهار، زنده دل و تازه ام، باز هم : " با تو حرف مي زنم ." در همه حال با تو : " زندگي مي كنم ". تو خيال خودم ، خودم و خودت رو مي بينم ، كه نشستيم تو اطاق آبي .... همون اطاق آبي كه ، ازش نوشتي . داريم مي نويسيم هر دو قلمي تو دست ها و سوال و سوال كه چي بشنويم؟ چي بنويسيم ؟ و چي ننويسيم ؟ چه جور بگيم ؟ و چي بشنويم؟. به دست خطهاي چاپ شده ات ، تو همون" كتاب آبي " . بوسه مي زنم ، صدها بار . به دستهات تو همون عكس آخر، " كتاب آبي" . بوسه ميزنم ، هزاران بار . ميدوني چه عكسي رو مي گم؟ . اون عكسي كه زيرش نوشته : " دستهاي سپهري . اين عكس چند روز قبل از مرگ سپهري در بيمارستان گرفته شده است ". دستهايي كه از فرط بيماري ، ضعيف و چروكيده شده بود . دست هايي كه اين همه: نقاشي و شعر و نوشته ، " نوشت و كشيد " . حتي از همين راه دور به سنگ قبرت هم بوسه مي زنم و مي فرستم فاتحه اي كه : " دشت شد سجاده ات ، مهرت نور، جا نمازت چشمه، قبله ات، يك گل سرخ " . لابلاي " هشت كتاب " تو بليط سفر، مي گيرم و مسافرت ميكنم . حتي بهار كه مي شه ، گلهاي ياس كوچيك رو مي زارم ، لاي شعرات تا ، وقتي كه مي خونمت ، ببو يمت . عاشق: " اهل كاشانتم " اهل كاشانم روزگارم بد نيست . تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي . مادري دارم بهتر از برگ درخت " . من هم مادري داشتم ، بهتر از : " گلبرگ گلي ". خيلي سال پيش وقتي اومدم كاشون، حتي تو كوچه پس كوچه هاي كاشون، تو خيابون ها و دشت ها، تو رو مي جستم و مي بوييدم . حتي با نقا شي هات هم حرف مي زنم . نقاشي ها ت رو هم مي بوسم. " اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است : گاه گا هي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما، تا به آواز شقايش كه در آن زنداني است، دل تنها يي تان تازه شود ". حتي يه شب تو رو تو خواب ديدم . راست ميگم . ديدمت . تو خواب به تو گفتم كه : " با تو حرف مي زنم ". گفتي: " بگو . هر چي دوست داري بگو ". گفتم: " ميخوام از تو بگم " . گفتي: " از من گفتن. ولي تو هم بگو ". گفتم : " مي نويسم ". گفتي : " بنويس . بنويس . باز هم بنويس ". اونجايي كه نوشتي : " اي كاش اينمردم دانه هاي دلشان پيدا بود ". ولي تو سهراب : " دانه هاي دلت از همه پيداتر بود ". تو خلوت خودم به صورت تو : " بوسه مي زنم " صورتي كه شد از : " چهره هاي ماندگار ". وقتي كه نوشتي اين : " واحه اي در لحظه " رو، آخرش گفتي : " به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بيا ييد، مبادا كه ترك بر دارد ، چيني نازك : " تنهايي من ". آره سهراب " چيني تنهايي " همه ما نازكه كه: " اگرنيايند اين مردمان " آهسته آهسته " اين ترك چيني مي شكند و خرد مي شود " بيكباره". وقتي رو سنگ فرش هاي دانشگاه راه مي رفتم، پيش خودم مي گفتم : " فكرش رو بكن . روزي روزگاري سهراب هم، روي اين سنگ فرشها راه مي رفت، براي خودش . براي تو . براي تمام آدمها ". آره من زندگيم رو با تو " زندگي مي كنم ". " من عاشق سهرابم " . " عاشق ". 8/9/1385 بساعت 30/2 بعد از ظهر نوشته شد . گلي امير اصلاني . |
|
|
|