|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#31 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 3,039
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,014
از ایشان 3,184 بار سپاسگزاري شده است
|
صداي آب مي آيد، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است. ميان آفتاب هشتم دي ماه طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت. طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز. چه مي خواهيم؟ بخار فصل گرد واژه هاي ماست. دهان گلخانه فكر است. *** سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند. ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند. *** چرا مردم نمي دانند كه لادن اتفاقي نيست، نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟ چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
__________________
|
|
|
|
|
|
#32 (permalink) |
|
گل مرداب
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: زیر سایتون !
ارسالها: 29,289
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22,055
از ایشان 13,352 بار سپاسگزاري شده است
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است . صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید . در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم . بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگاست . و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد. و خاصیت عشق این است . کسی نیست ، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم . بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم . بیا زودتر چیزها را ببینیم . ببین ، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی مبدل می کنند . بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام . بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را . مرا گرم کن .... و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم، ترا در سر آغاز یک باغ خواهمنشانید. سهراب سپهری
__________________
من صبورم اما... به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما... چقدر با همه ی عاشقيم محزونم و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما...
|
|
|
|
|
|
#33 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Oct 2007
محل سكونت: مشهد
ارسالها: 14
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 14
از ایشان 3 بار سپاسگزاري شده است
|
عاشقشم
واقعا معرکه است به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش روحش شاد ![]()
__________________
وقتي كه درخت هست- پيداست كه بايد بود. ![]()
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي طاهری به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#35 (permalink) |
|
جنگجوی بی هیاهوی مغرور !
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 3,049
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 580
از ایشان 1,142 بار سپاسگزاري شده است
|
دنیا زیبا ...دریا زیبا... اگر مردم برایم گریه کنید.اشک بریزید و فغان کنید...به دنبال تابوتم بیایید ...و از ناکم.مردنم... برای مردم بگویید...تا بدانم حداقل موقع مرگ کسی با من مهربان است... اگر مردم آرزوهایم را بر درو دیواراین شهر سیاه که تمامی مردمانش از روی ریا با همدیگر معاشرت دارند بنویسید...تا بدانند چه بود آرمانهایم...و اینکه سرانجام به هیچ یک از آنها نرسیدم. دنیا زیبا ...دریا زیبا... نه!!!هرگز برایم گریه نکنید.فغان نکنید...نمیخواهم کسی به دنبال تابوتم بیاید... تا همه بدانند مرا هیچ یارو غم خواری وجود ندارد... خود شما بودید که تمام آرزو ها را بر دل من گذاشتید..و من با دلی سرشارازآرزوها و هزاران امید سر بر زمین سرد و خاموش گذاشتم
__________________
جنگجوی بی هیاهوی مغرور توهین های عظیمی را تحمل می کند ، وی نیروی مشت و بازوی خویش را میشناسد ، او نیروی عظیم اراده ی خویش را می شناسد اما ؛ هرگز با کسی که سزاوار نبرد نیست ، نمیجنگد ....
|
|
|
|
|
|
#36 (permalink) |
|
جنگجوی بی هیاهوی مغرور !
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 3,049
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 580
از ایشان 1,142 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....مثل تنها مردن |
|
|
|
|
|
#39 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,479 بار سپاسگزاري شده است
|
سهراب
تو آئینه ای بودی که در آن آب از پی گلبرگ گلی می شکست ... ساده و بی صدا ... .
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,479 بار سپاسگزاري شده است
|
ادم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است آنقدر مشغول زندگي باش كه زمان تنهايي ات را خودت انتخاب كني آنهم براي لذت و شادمانگي روحت..... و الا تنهايي تو را انتخاب مي كند و تو رت در خود محو مي كند.... البته نه اينقدر فجيع. |
|
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
Honey
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,224
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 399
از ایشان 491 بار سپاسگزاري شده است
|
شعر سهراب سپهری در سال 85
هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي عسل گیسو به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#42 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
از مجموعه حجم سبز پشت درياهاقايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. *** قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، همچنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان. *** همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: (( دور بايد شد، دور. مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود. هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست. *** همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است. بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرد. دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد. *** پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشني اند. *** پشت درياها شهري است! قايقي بايد ساخت.
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#43 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
از مجموعه ما هيچ، ما نگاه اينجا پرنده بوداي عبور ظريف! بال را معني كن تا پر هوش من از حسادت بسوزد. *** اي حياط شديد! ريشه هاي تو از مهلت نور آب مي نوشد. آدمي زاد - اين حجم غمناك - روي پاشويه وقت روز سرشاري حوض را خواب مي بيند. *** اي كمي رفته بالاتر از واقعيت! با تكان لطيف غريزه ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد. عصمت گيج پرواز مثل يك خط معلق در شيار فضا رمز مي پاشد. من وارث نقش فرش زمينم و همه انحناهاي اين حوضخانه. شكل آن كاسه مس هم سفر بوده با من از زمين هاي زبر غريزي تا تراشيدگي هاي وجدان امروز. *** اي نگاه تحرك! حجم انگشت تكرار روزن التهاب مرا بست: پيش از اين در لب سيب دست من شعله ور مي شد. پيش از اين يعني روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود. روزگاري كه در سايه برگ ادراك روي پلك درشت بشارت خواب شيريني از هوش مي رفت، از تماشاي سوي ستاره خون انسان پر از شمش اشراق مي شد. *** اي حضور پريروز بدوي! اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك حرمت زندگي را طرح مي ريزي! من پس از رفتن تو لب شط بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم. بال حاضر جواب تو از سؤال فضا پيش مي افتد. آدمي زاد طومار طولاني انتظار است، اي پرنده! ولي تو خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي. |
|
|
|
|
|
#44 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
از مجموعه شرق اندوه و چه تنهااي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز. غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست. من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي. سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست. خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من! تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد، كبوترها لب آب. هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي در پنجه باد. من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس! هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر خاموش پيام! |
|
|
|
|
|
#45 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
از مجموعه آوار آفتاب بي تار و پوددر بيداري لحظه ها پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد. مرغي روشن فرود آمد و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد. ابري پيدا شد و بخار سر شكم را در شتاب شفافش نوشيد. نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت. درختي تابان پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد. طوفاني سر رسيد و جا پايم را ربود. *** نگاهي به روي نهر خروشان خم شد: تصويري شكست. خيالي از هم گسيخت. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |