تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی > ادبیـات ایـران و جـهان
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

ادبیـات ایـران و جـهان نگاهـی بر ادبیـات ملل از دیرباز تا به اکنــون

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 05-05-2007  
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض زن و ادبیات ایران

ادب کهن فارسی، یکی از غنی‌ترین ادبیات جهان است، چه در گستره‌ی حماسه که شاهنامه‌ی فردوسی نمونه‌ی برجسته‌ی آن است، چه در عرصه‌ی قصه‌های عاشقانه و عامیانه که هزار ویک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونه‌ی بارزی از آن هستند و چه در گستره‌یمنظومه‌های عاشقانه که شاعران سخن‌پروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستان‌های کهن را به نظم درآورده‌اند. داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد
هنگامی‌که گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام می‌برد و هر هفت شاعر ایرانی‌اند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمی‌شناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداخته‌ایم، جای دریغی بیش نیست



ادامه داردنگاهی به چهره  زن در ادب
__________________
http://kolbehhamid.blogspot.com

مائیم و هوای یار مه رو شب روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند :
قديمي 08-26-2007   #46 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب



مولانا جلال الدين محمد بلخي

قسمت دوم

نويسنده: دكتر اكرم جودي نعمتي


مولانا بزرگترين سرايندة شعر عرفاني در ادبيات فارسي است كه بررسي آرا او در بارة زنان مي تواند به نوعي نمايندة تلقي عرفان اسلامي ـ ايراني از زنان باشد. در بخش نخست مقاله، ديدگاه‏ها‏ي منفي او كه ميراث مشترك جامعة گذشتة ايران بود، بررسي شد و در اين بخش، ديدگاه‏ها‏ي مثبت او را با ارائه نمونه‏ها‏ و شواهد لازم در سه محور بررسي مي كنيم:
الگوهاي ستوده از نظر مولانا؛
زن در مقام مادري و نمادپردازي‏ها‏ي مربوط به آن؛
3- زن در شبكه رفتارهاي زناشويي.
اين بررسي نشان مي دهد كه مولانا از سويي تئوري‏ها‏ي معرفتي خود را دربارة زن كه يكي از مسائل هستي است، بيان مي كند و از سوي ديگر روش‏ها‏ي عملي انطباق با آن تئوري‏ها‏ را نشان مي دهد. بدين گونه با حكايت‏ها‏ و تمثيل‏هاي خود پلي ميان زمين و آسمان مي سازد و مريدان خود را با گذراندن از آن به اعتلا مي برد.
اغلب تمثيل‏ها‏ي مولانا به نماد پردازي و سمبوليزم ختم مي شود كه سعي شده تا حد امكان بررسي و يادآوري گردد، اما بخش اصلي سمبوليزم زن، در قسمت بعدي مقاله خواهد آمد.
واژگان كليدي:

شعر فارسي، مولانا، زن، مادر، همسر، زناشويي، تعدد زوجات، غيرت.
الگوهايستودة زنان

الف) ـمشاهير

مولانا در معرفي زنان نمونه بيش از همه به زناني كه اديان توحيدي آنها را معرفي كرده اند، نظر دارد؛ در واقع زنان آرماني شعر او زنان ديني هستند كه آموزه‏ها‏ي آسماني را در خود تحقق بخشيده اند. افزون بر اين، امتيازات وجودي ايشان نيز قابل توجه است؛ به گونه‏‏اي‏ كه نه تنها برتر از زنان، بلكه بالاتر از بسياري مردان نيز قرار مي‏گيرند. زنان مشهوري كه مولانا در شعر خود به آنها پرداخته به قرار زير است:
مريم: درس آموز مردان و زنان

مولانا در ميان مشاهير زنان به حضرت مريم(س) ارادت خاصي دارد. در مثنوي و كليات شمس بيش از 100 بار به نام مبارك مريم اشاره شده و اوصاف حضرتش محور صور خيال و بيان معاني و معارف قرار گرفته است. از ديدگاه مولانا مريم در عالم وجود، رنگي ديگر داشت كه او را از سايران متمايز مي‏ساخت.
وي زني بود كه بر اثر زهد و عبادت و شايستگي‏ها‏ي روحي درجه‏‏اي‏ پيدا كرد كه فرشتة وحي بر او ظاهر شد و وجودش زمينة ظهور معجزة الهي و حاملة مسيح گشت؛ مسيحي كه خود برتر از عالم جسم و دنيا بود.
مريم در عفاف و پاكدامني سرمشق زنان عالم در همه تاريخ است. مولانا لحظه‏‏اي‏ را كه جبرئيل بر مريم ظاهر شد، به شيوة هنرمندانه تصوير مي‏كند تا پيام خـود را در خصـوص عفـاف مـريم هـر چـه مـؤثرتر به خواننده منتقل كند: روح القدس در پيكر مردي جوان در خلوت مريم ظاهر مي‏شود؛ با زيبايي زائدالوصف كه اگر يوسف او را مي‏ديد، از حيرت ديدارش مانند زنان مصر دست‏ها‏ مي‏بريد. او ناگهان در مقابل مريم ظاهر مي‏شود: همچون گلي كه از زمين مي‏رويد يا همچو خورشيد كه از مشرق سر بر مي‏آرد. مريم در آن لحظه عريان و سرگرم شستشو است؛ از ديدن او كه نمي‏داند كيست، لرزه بر اندامش مي‏افتد، چون ماهي كه از آب بر خشكي افتاده باشد از فساد مضطرب و هراسان مي‏گردد و در عين بي پناهي و استيصال به خدا پناه مي‏برد. از اين پس، مريم فقط زني سرمشق زنان نيست؛ بلكه انسان كامل و اسوه‏اي است كه بايد همة مردان و زنان به او تأسي جويند. لذا مولانا ضمن تكريم و تمجيد مريم، وجود او را واسطة بيان معارف قرار مي‏دهد و به اين مطلب مي‏پردازد كه پناه بردن به حق چه تأثيرها در زندگي دنيوي و اخروي و هنگام مرگ انسان دارد.
مريم حاملة نور خدايي بود؛ چون هنگام زادنش فرا رسيد، به اعجاز الهي آب در زير پايش روان گشت و خرماي تازه از درخت خشكيده براي او مهيا شد. مولانا تصريح مي‏كند كه آن آب و خرماها از ابواب و اسباب عادي و مادي نبود؛ بلكه اصل آن از باغ جان و آب لامكان بود؛ باغي كه در زمستان هم با معجزة خداوند، براي مريم، زني كه شايستة لطف الهي و عالم جان بود، ميوه‏هاي تازه مي‏آورد.
اعتماد و وثوق كامل به حق ـ و نه غير او ـ از بنيان‏ها‏ي عقيدتي عرفاست. مولانا به تبيين اين موضوع پرداخته، اعتماد مريم را به خداوند، نمونة بارز وثوق به حق مي‏داند. مائده‏ها‏ي آسماني نتيجة اين وثوق بود كه از جانب خداوند به او مي‏رسيد.
از ديگر تعاليم عرفا اظهار نياز و احتياج به درگاه خداوند و خواستني از روي اضطرار است. مولانا در بيان اينكه اگر بنده سراپا نياز باشد و از سر اضطرار خدا را بخواند، حتماً نيازش برآورده مي‏شود، ولو آنكه به ظاهر محال باشد، باز نمونة كاملي دارد: مريم كه سراپا درد و نياز و اضطرار بود و در برابر غوغاگراني كه او را به ناپاكي و بي حفاظي متهم مي‏كردند، دفاعي نداشت. پس لطف الهي به مصداق «أمن يجيب المضطر اذا دعاه» نياز و درد مريم را پاسخ گفت و طفل نوزاد در آغوش او لب به سخن گشود.
ملاحظه مي‏گردد كه نگاه مولانا به حضرت مريم، تنها نگاه به زني پارسا و ستايش پارسايي او نيست. او نمي‏خواهد مريم را فقط سرور زنان پارسا معرفي كند؛ بلكه در وجود وي انسان كاملي را نشان مي‏دهد كه تجسم فضائل و تبلور معنويت‏ها‏ي بسيار است و بايد سرمشق همة سالكان اعم از زن و مرد قرار گيرد. منزلت مريم حتي ناشي از آن نيست كه وي مادر پيامبري اولوالعزم است؛ بلكه برعكس، لااقل بخشي از منزلت عيسي بدان است كه مادري چون مريم دارد. مولانا در لابلاي ارشاد مريدان، به اين حقيقت و به نقش مريم در معنويت عيسي مسيح اشاره كرده است:
شير جان زين مريمان خور چونكه زادة ثانييتا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات
وجود و شخصيت حضرت مريم از آن درجه والايي برخوردار هست كه الهام بخش مولانا در سرودن اشعار باشد، اما توجه وافر مولانا به وي از ديدگاه ديگري هم محل تأمل مي‏باشد. مولانا در قونيه زندگي مي‏كرد؛ يعني در منتهي اليه غربي فرهنگ و تمدن اسلامي ‏و در همسايگي اروپاي مسيحي. طبعاً مخاطبان وي در آن محيط با حضرت مريم آشنايي بيشتري داشتند، برخي از مريدان مولانا قبلاً مسيحي بوده اند و مسيحيان آن ديار هم عاري از ارادت به وي نبودند. لذا وي در ارشاد مخاطبان خود از زمينة ذهني، ديني و عاطفي ايشان استفاده كرده و مناسب احوالشان سخن گفته است.
مادريحيي: صاحب كرامت

خاله مريم، مادر حضرت يحيي پيامبر (ع) نيز در زمرة زناني است كه وجودشان شايستگي ظهور معجزة الهي را پيدا كرده است. او همزمان با حاملگي مريم و در سنين پيري و يائسگي به تقدير الهي باردار شد و پيامبري عظيم الشأن به دنيا آورد. مولانا مي‏گويد مادر يحيي چون با مريم روبرو مي‏شد، جنين او در شكم، جنين مريم را در شكمش سجده مي‏برد. وي اين امر خارق العاده را به فراست دريافت و به مريم خبر داد كه در درون او پيامبر اولوالعزمي ‏هست. مريم گفت من نيز در درون خويش سجده‏‏اي‏ از طفل خود حس كرده‏ام. مولانا پس از طرح اين ماجرا، اشكال مقدري را مطرح مي‏كند كه اگر كسي بگويد مريم در دوران حملش بيرون از شهر بود و تا فارغ نشد، به شهر باز نگشت، پس چگونه با مادر يحيي چنين افتاد، پاسخ مي‏دهيم كه مريم دور از مادر يحيي بود، اما كسي كه اهل خاطر باشد هر چه در آفاق غايب است او را حاضر مي‏گردد و با چشم بسته هم مي‏تواند دوست را ببيند، چنانكه گويي پوست و جسم مادي اش مشبك شده و روزنه‏ها‏يي براي نفوذ نور حق و ديدار دوست پديد آمده است.
اين دو بانوي بزرگوار كه مقام مادري ـ آن هم مادري پيامبران ـ را با خود دارند، هر دو در نظر مولانا از كرامت و فراست برخوردار بوده اند و به نيروي الهي از حقايق بزرگي كه در درونشان تكوين يافته بود و جهان در انتظار تحولات اساسي آنان بود، آگاهي داشتند.
از ديدگاهي، اگر معجزات الهي را دربارة اين زنان و مردان برخوردار از معجزه مقايسه كنيم، نتيجة ظريف و جالبي به دست مي‏آيد؛ معجزات مربوط به مردان غالباً در خارج از وجود ايشان اتفاق مي‏افتد: طوفان نوح، ناقة صالح، باد و قوم ثمود، شكافته شدن دريا براي موسي، خون شدن نيل براي فرعونيان، تسخير باد و اجنه توسط سليمان، گلستان گشتن آتش بر ابراهيم، زنده شدن مردگان به دست عيسي، شكافته شدن ماه به اشاره حضرت رسول اكرم(ص) و به سخن آمـدن سنگريزه در دست حضرتش؛ اما در بارة زنان ـ گرچه تعداد قليل زنان بهره مند از معجره قابل مقايسه با عدة كثير مردان نيست ـ معجزات الهي در وجود خود اين زنان و نه در خارج از ايشان تحقق پيدا مي‏كند، چنانكه در بارة حضرت مريم و مادر يحيي پيش آمد.
مادرموسي: مهبط وحي

تصور عمومي‏ چنين است كه وحي الهي همواره بر پيامبران نازل شده و پيامبران نيز همگي مرد بوده‏اند؛ پس وحي هماره بر مردان نازل شده است. در حالي كه قرآن از نزول وحي الهي بر زن نيز خبر داده است: مادر موسيكه مولانا هم در خصوص او سخن گفته و داستان پردازي كرده است. وي مي‏گويد كه چون جاسوسان خبر تولد موسي را به فرعون رساندند و عوانان به خانة او ريختند تا طفل را پيدا كنند، از جانب خدا وحي آمد كه طفل را در تنور بينداز كه وي از اصل همان ابراهيم خليل است كه آتش بر او گلستان شد. مادر موسي چنين كرد و عوانان بازگشتند. چون خطر جدي شد، وحي آمد كه طفل را در آب انداز، اميدوار باش و شيون مكن كه او را به تو باز خواهيم رساند… الخ.
مولانا داستان به آب انداختن موسي را با توجه به مهر و عاطفة مادر و لرزيدن او بر جان فرزندش چنان زيبا و اثرگذار پرداخته است كه بيان او با همان داستان‏ها‏ي فرعي كه در كنارش آمده، الهام بخش شاعر بي نظير معاصر، پروين اعتصامي شده و او در منظومة زيباي «لطف حق» با لطافت و رأفت زنانه خويش عاطفة مادر موسي را با چيره دستي تمام تصوير كرده و به شعر درآورده است.
آسيه: مشتاقهدايت فرعون

زن اولين مربي انسان در زندگي و مظهر اسم ربوبي خداوند است. مادر از رهگذر تربيت فرزند، نقش ماندگاري در تربيت و تأمين صلاح و فلاح جامعه ايفا مي‏كند؛ اما نقش تربيتي زن در پرورش فرزندان خلاصه نمي‏شود، بلكه او در تعامل با همسر نيز از نيروي مربيگري خود بهره مي‏گيرد. آسيه همسر فرعون مصداق بارز اين امر است. او خود هدايت يافته بود و اشتياقي داشت كه فرعون را هم از گمراهي و هلاكت نجات دهد. چون موسي (ع) آيين حق را به فرعون عرضه كرده او را به دين الهي خويش دعوت نمود و فرعون در خلوت خويش با آسيه در بارة اين دعوت گفتگو و مشورت كرد، آسيه سر از پا نشناخت؛ اشك‏ها‏ ريخت، گرم شد، از جا برخاست و گفت: اگر اين دعوت به گوش خورشيد مي‏رسيد، در پي اجابت آن، سرنگون به زير مي‏آمد، تو چگونه آن را نپذيرفته و جان بر آن نيفشانده‏‏اي‏؟ هيچ مي داني چه وعده‏‏اي‏ به تو رسيده و خداوند چه تفقدي از ابليسي چون تو كرده است؟
مولانا سخنان شوق انگيز آسيه را به طور مفصل آورده است كه ذكر آن در اين مجال نمي‏گنجد.
مختصر آنكه مي‏گويد قطره در هراس از فنا شدن به دست باد و خاك و تف خورشيد است؛ اكنون اين سعادت را يافته كه دريا به تقاضاي وي آمده است. اگر قطرة خود را در كف دريا نهي، از تلف شدن ايمن مي‏گردي و دريايي پر گهر مي‏يابي. زنهار درنگ نكني و اين دعوت را كه از درياي لطف الهي آمده است، بپذيري.
البته تشويق‏ها‏ي آسيه - چنانكه پيشتر گفتيم ـ به بار ننشست و ايمان فرعون را در پي نياورد؛ زيرا وي بر خلاف سفارش آسيه با وزير **** خود ‏ها‏مان به شور نشست و هامان او را از آستانة سعادت باز گرداند.
اما به هر حال كوششي كه آسيه براي نجات فرعون به كار برد و شيوه ظريف تبليغي، تربيتي كه در قالب تمثيل‏ها‏ و حكايت‏ها‏ي مختلف در پيش گرفت، محل توجه و درنگ است.
بلقيس: صاحب عقل صد مرده

مولانا در ميان قصص قرآني كه در قالب حكايت‏ها‏ي مثنوي آورده و شرح كرده،‌ به ماجراي نامه نوشتن سليمان به بلقيس و فراخواندن او به حق و حقيقت نيز پرداخته است. وي در وصف بلقيس، از ميان تمام صفات او، عقل و بينش وي را با تأكيد خاصي مي‏ستايد كه سبب شده نكته‏ها‏ از نامة سليمان دريابد و به سوي حق رهنمون شود:
رحمـت صــد تــوبــر آن بلقيس بادكــهخــدايش عقـل صد مَرده بداد
در بيت فوق، «صد» نشانة كثرت است و معناي واقعي ندارد، لكن انتخاب مولانا كه از نظر وزن عروضي شعر مي‏توانست «ده» به جاي «صد» بياورد، معنا دار و قابل توجه است.
ستايش عقل بلقيس از آنجا ناشي مي‏شود كه در محدودة حواس، گرفتار نماند و در هدهد، حقيقت فراسوي ظاهر را دريافت:
چشمْ هدهد ديد و جان عنقاش ديدحسچو كفي ديد و دل درياش ديد
زنانمصر: نماد عاشقان حق

مولانا آن گاه كه از دل سپردن به عشق حق و عقل باختن در جلوة جمالش سخن مي‏گويد، نمونة جالبي دارد: زنان مصر كه چون زليخا يوسف را در مجلس آنان درآورد، محو جمالش گشتند و اين بي خودي و ترك عقل موجب رهنموني آنها به عشق يوسف شد:
چــون ببــازي عقــل در عشـق صمـدعشــر امثـــالـت دهــد يا هفتصـــــد
آن زنـــان چــون عقل‏هــا‏ درباختنـــدبررواق عشــــق يـــوسف تاختنـــــد
عقلشــان يك دم ستــــد ساقــي عمرسيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر
مولانا در ميانة اين تمثيل نمادين و تأويل جمال يوسف، عبارتي مي‏گويد كه بار معنايي متفاوتي دارد. وي مخاطب خام و بي ذوق خود را كه البته از ذوق عشق و جمال الهـي بـدور است، با خــطاب «اي كـم از زن» مــورد عتـاب قرار مي‏دهد كه:
اصــل صــد يـوسف جمـال ذوالجـلالاي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال
اين خطاب در ميانة شعر، ساختاري متفاوت با بقية شعر دارد و متأسفانه از لايه‏ها‏ي زيرين ساحت رئاليستي ذهن شاعر حكايت مي‏كند.
عايشه: شاهد باران غيب

مولانا در ميان زنان مشهور به قصه‏‏اي‏ در بارة عايشه همسر پيامبر پرداخته است كه صرفنظر از عدم صحت وقوع آن، امكان هويدا شدن حقايق غيبي را در چشم زن، از ديدگاه مولانا نشان مي‏دهد. او مي‏گويد روزي پيامبر(ص) براي تشييع يكي از اصحاب به گورستان رفت. هنگام بازگشت به خانه، عايشه از اينكه جامه‏ها‏ي حضرت به علت بارش باران تر نشده اظهار تعجب كرد. پيامبر (ص) پرسيد: امروز چه پوششي بر سر داشتي؟ عايشه جواب داد: رداي تو را خمار خود كرده بودم. پيامبر فرمود: به همين علت توانسته‏اي باران غيب را ببيني؛ زيرا آن باران از جنس باران مادي نبود كه جامة مادي را تر كند؛ از ابري ديگر و از آسماني ديگر بود كه خداوند به علت ردايي كه بر سر كرده بودي، آن را به چشم تو نماياند.
رابعه: باطلالسحر ثروت

رابعه از چهره‏ها‏ي مشهور عرفان اسلامي در دورة زهد به شمار مي‏رود. يكي از آموزه‏هاي عرفاني او ستيز با دنيا پرستي و مظاهر مادي زندگي است كه دستماية نويسندگان كتب عرفاني در پرداختن حكايات و ماجراهاي شورانگيز عارفانه شده است. مولانا هم به حكايات منقول دربارة رابعه توجه داشته و دربارة تلقي او از خطر جمع آوري درهم و دينار و انباشت ثروت، ماجراي نماديني را آورده است. وي مي‏نويسد: روزي خدمتكار رابعه دو درم آورد و به دستش داد. يك درم به دست راست گرفت و يك درم به دست چپ. وقت غذا خوردن گفتند بخور؛ گفت معاذالله! اين درم جادوست و آن درم جادوست. من دو جادو را به همديگر جمع نكنم كه ايشان هر دو همنشين شوند، فتنه بينديشند و تدبير فراق ما كنند و ميان روح و پيكر جدايي افكنند.
ملاحظه مي‏شود كه اين بانوي بزرگ چه اصل مهمي را با چه زبان ساده‏‏اي‏ براي تنبه انسان‏ها‏ بيان كرده است.
ب ـغيرمشاهير

مولانا علاوه بر اينكه مشاهير زنان را با ويژگي‏ها‏ي روحي و برتري‏ها‏ي شخصيتي آنها به اقتضاي سخن ذكر كرده و ستوده، حكايات و ماجراهايي را هم از زنان عادي و غير مشهور آورده كه متضمن ستايش ظرفيت‏ها‏ي وجودي زنان و خصائل روحي و اخلاقي ايشان است. از اين قبيل است ماجراي كنيزك رومي خواجه مجدالدين عراقي كه مولانا او را «صديقه» مي‏ناميد. آن كنيزك كرامات بسيار مي‏گفت و اظهار مي‏كرد كه مثلاً نور سبز و سرخ و سياه ديده يا فرشتگان را مشاهده كرده است. خواجه مجدالدين كه از ارادتمندان و مقربان مولانا بود، بد دل شد و غيرت ورزيد كه دريغا كنيزان خانه، صور غيبي مي‏بينند و خواجه نمي‏بيند. قصه نزد مولانا برد. مولانا نه تنها كنيزك را انكار نكرد، بلكه موانعي را كه موجب محروميت خواجه از كرامات غيبي شده بود، به بهترين بيان بازگفت.
مولانا همچنين خادمة انس بن مالك را نمونه‏‏اي‏ از صديقان و سرمشق مردان مي‏داند كه با اعتماد بر كريمان رازدان حاضر بود در تنور آتش سوزان برود.
وي همچنين از دختري خبر مي‏دهد كه پدر فرتوت و بيمار خود را همچون كودكي غذا مي‏داد، ‌مي‏پروراند و خدمت مي‏كرد. چون عمر خليفة دوم بر او گذشت، گفت: در اين زمانه فرزندي چون تو نيست كه بر گردن پدر حق داشته باشد. دختر پاسخ داد كه با اين همه فرق بسيار است ميان خدمت پدر كه مرا در كودكي مي‏پروراند و اين خدمت من؛ او مرا مي‏پروراند و خدمت مي‏كرد و مي‏لرزيد كه مبادا آفتي به من رسد و من پدر را خدمت مي‏كنم، اما در عين حال از مرگ او ناراضي نيستم تا زحمتش از من منقطع شود؛ «من اگر خدمت پدر مي‏كنم، آن لرزيدن او بر من، آن را از كجا آورم؟ » عمر در برابر اين استدلال اعتراف مي‏كند كه دختر مزبور فهميده‏تر از عمر است.
مولانا آنگاه كه مي‏خواهد وثوق به حق و پناه بردن بدو را به مريدان خود تعليم دهد، از زنان نمونه مي‏آورد و مي‏گويد: در حمله خوارزمشاه به سمرقند، دختري بس زيبا و بي مثال بود كه از ترس اسارت دائماً مي‏گفت: «خداوندا كي روا مي‏داري كه مرا به دست ظالمان دهي و مي‏دانم كه هرگز روا نداري و بر تو اعتماد دارم.» چون شهر را غارت كردند، همه را از جمله كنيزكان آن دختر را به اسيري بردند، اما او را المي نرسيد و با همة زيبايي،‌كسي در او نظر نكرد، زيرا خود را به خدا سپرده بود.
زنان در مواضع مختلفي از آثار مولانا ارشاد مردان را بر عهده گرفته اند. اين نقش گاه در حكايات بسيار كوتاه هشدار دهنده خود را نشان مي‏دهد و گاه در داستان‏ها‏ي طولاني كه متضمن ماجراهاي متعدد و آموزه‏ها‏ي فراوان است؛ مثل حكايت جوان عاشقي كه هفت سال در خيال وصل معشوق گداخته بود؛ معشوق بلند طبعي كه:
ســـايــة‌ او را نبـــود امــكان ديــد
همچـو عنقــا وصف او را مي‏شنيــد
تا آنكه روزي تصادفاً فرصتي دست داد و خلوتي حاصل شد. جوان خام طمع، ساده لوحانه تقاضاي ناموجه كرد و چون معشوق بانگ برآورد كه «مرو گستاخ، ادب را هوش دار»،
گــفت آخــر خلــوتست و خلــق ني
آب حاضــر، تشنـــة‌ همچــون منـي
كس نمي‏جنبد در اينجـا جــز كــه باد
كيست حاضر؟ كيست مانع زين گشاد
گفت اي شيـــدا تــو ابلـــه بـوده‏‏اي
ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــوده‏‏اي‏
سپس استدلال مي‏كند كه باد را مي‏بيني كه مي‏جنبد اما باد جنباني را كه در اينجا هست نمي‏بيني. باد جزوي كه با بادبزن ايجاد مي‏كنيم بدون جنباندن بادبزن به وجود نمي‏آيد، ‌چگونه است كه از آفرينندة‌ بادها غافلي؟
معشوق پس از اين هشدارها انواع بادها را با آثار مختلف شان مثال مي‏زند و يادآوري مي‏كند كه همة اين بادها از رب العباد و آكنده از امتحان‏ها‏ي الهي است. اگر جنباننده را نمي‏بيني، آثارش را فهم كن.

رد جوان ادعا مي‏كند كه اگر در رعايت ادب ابله است، در وفا و طلب زيرك است. اما معشوقه مي‏گويد ادبت اين بود كه ديدم، وفايت را كه نمي‏توان ديد خودت مي‏داني! سپس در تمثيل كار او ماجراي خلوت كردن زن صوفي با كفشدوز و خيانت و پستي آن زن را باز مي‏گويد كه هنگام مفتضح شدن، به دلايل دروغين و ساختگي روآورد و نتيجه مي‏گيرد كه تو نيز مانند زن صوفي خائن هستي و دام مكر گشوده‏اي چنانكه از هر ناشسته روي لاف زن شرم مي‏كني، اما از خداي خود شرم نمي‏كني.
عاشق در توجيه خواسته‏ها‏ي خود مي‏گويد من از باب امتحان چنين گفتم تا ببينم مستور هستي يا نه. گرچه بدون امتحان هم اين را مي‏دانستم، اما شنيدن كي بود مانند ديدن؟
معشوق پاسخ مي‏دهد كه اين حيله‏ها‏ي تاريك را نبايد پيش بينايان آورد. هر آنچه از مكر و رموز در دل داري، نزد من رسوا و همچو روز آشكار است. اگر پرده پوشي مي‏كنم نبايد پررويي كني؛ بهتر آن است كه از خطاي خود عذرخواهي كني، همچنان كه آدم در پيشگاه الهي كرد. مولانا به اينجا كه مي‏رسد، از قول معشوق پاكدامن به بيان زشتي و كراهت امتحان كردن بنده، خدا را و نيز امتحان كردن مريد، شيخ را مي‏پردازد و مسائل دقيقي را در آداب و سلوك عرفاني بيان مي‏كند.
پرداختن چنين داستان‏ها‏يي با شخصيت‏ها‏يي كه از ميان زنان عادي انتخاب شده‏اند نه از ميان مشاهير، به اين منظور بوده است كه عامه مردم نپندارند فضائل و برتري‏ها‏ي مورد بحث، به بزرگان اختصاص دارد و افراد معمولي از رسيدن به آن مقامات ناتوانند. اين روش با اهداف ارشادي و تربيتي مولانا كاملاً انطباق دارد.

مادر

نمادخداوند

در شعر مولانا «مادر» تمثيلي نمادين از خداوند است. اين نماد پردازي از جنبه‏ها‏ي مختلف صورت گرفته است:
الف ـ با توجه به اينكه مادر، پناهگاه و مظهر امنيت كودك است، طفل، پناهي جز مادر نمي‏شناسد و حتي اگر مادر سيلي به صورتش زند، نيز به آغوش وي پناه مي‏برد. تو هم در تمام حوادث خير و شر به جاي ديگري توجه نمي‏كني و در همه حال به خداوند خود روي مي‏آري. مولانا اين معني را در قالب سخن خداوند كه به وحي دل با موسي گفته است، چنين بيان مي‏دارد:
گفت چـــون طفلــي به پيش والـده
وقت قهرش دست هم در وي زده
خود نــدانـد كه جز او ديــار هست
هم از مخمــور هم از اوست مست
مـادرش گــر سيليـــي بر وي زنــد
هــم به مــادر آيــد و بـر وي تنـد
از كســي يــاري نخـــواهد غيـر او
اوست جملــه‏ي شـر او و خيــر او
خــاطر تــو هم زمــا در خير و شر
التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر
ب - در يك غزل زيباي عرفاني با مطلع «دوش چه خورده‏اي دلا راست بگو نهان مكن» تولد موسي و شيردادن مادر به او الهام بخش مولانا در نمادپردازي حب الهي شده است. در قرآن مجيد مي‏خوانيم كه چون موسي (ع) عليرغم ميل فرعون به دنيا آمد و مادرش بر جان او هراسان شد، خداوند به او وحي كرد كه طفل خود را شير بده و اگر بر او بيمناك شدي در آبش بينداز و اندوهگين مباش كه او را به تو باز مي‏گردانيم. از سوي ديگر خداوند پستان دايگان را بر موسي حرام ساخت؛ چنانكه او به شير هيچكدام ميل نكرد و سرانجام مادر موسي به عنوان داية شيرده انتخاب شد. مولانا اين ماجرا را به محبت ازلي خداوند پيوند مي‏دهد و يادآوري مي‏كند كه عشق بنده بايد «خالصاً لوجه الله» باشد و به ديگري توجه نكند؛ زيرا مقتضاي ديدار نخست چنين است: «كاي تو بديده روي من، روي به اين و آن مكن»
شير چشيد موسي از مادر خويش ناشتاگفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
اين مسأله در جاي ديگر هم زمينة نمادپردازي عشق الهي توسط مولانا شده است. چنانكه با اشاره به اين نكته كه عشق عرفاني ذوالنون و عشق انساني مجنون، همگي نشانه‏‏اي‏ از عشق كبريايي حضرت حق است، زمينه‏ها‏ي فطري حب الهي را كه موجب بصيرت انسان و رهايي او از فريب و نيرنگ شيطاني مي‏شود، باز مي‏گويد و خاطر نشان مي‏سازد كه محبت خداوند پيش از محبت‏ها‏ي ديگر به عرفا چشانده شده و لذا ايشان به غير خدا توجه ندارند، همان گونه كه موسي در آغاز تولد با شير مادر آشنا شده بود و پستان دايگان را هرگز به دهان نگرفت:
كجا عشق ذاالنون، كجا عشق مجنون
ولي اين نشــانست از آن كبريايي
چو مـوسي كه نگرفت پستان دايــه
كه با شيـــر مادر بدش آشنـــايي
چراغي است تمييز در سينه روشن
رهــاند تو را از فريب و دغــايي
ج ـ مهر و محبت مادر به فرزند، مظهر محبت خداوند به بندگان خويش است. مولانا با اين اعتقاد مي‏گويد وقتي كه بندگان خطاكار توبه كنند و از سر پشيماني ناله سردهند، عرش الهي چنان از نالة آنان مي‏لرزد كه مادر بر فرزند خويش مي‏لرزد؛ لذا خداوند دست اين بندگان را مي‏گيرد و آنها را از منجلاب گناه به عالم بالا مي‏كشد:
تــوبـه آرنــد و خـدا تــوبه پــــذيرامـــر او گيـــرنـد و او نعــم الاميــر
چــون بــر آرنـد از پشيمانــي حنيـنعـرش لــرزد از انيــــن المـذنبيـــن
آنچنــان لـــرزد كــه مـــادر بر ولـددستشــان گيــرد بـه بــالا مـي‏كشــد
د ـ نگرش مولانا به رابطه حبي عبد و رب، عميق و از دل برخاسته است. عرفا در بيان ادبي حب الهي معمولاً اين رابطه را در دلدادگي عاشق و معشوق متمثل و نمادين مي‏كنند. اما مولانا به تمثيل ديگري هم كه واقعي‏تر است، توجه دارد: رابطة مادر و فرزند؛ مادر عاشق فرزند خويش است و بر جان او مي‏لرزد و فرزند مشتاق آغوش مادر است و چيزي جز او نمي‏خواهد. به تعبير عاميانه كه مولانا هم به كار برده، بچه براي آغوش مادر مي‏ميرد و اينجاست كه شدت اشتياق بنده به رحمت الهي متمثل مي‏شود:
همچــو فرزنــد كه اندر بر مادر ميرددر بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم
با چنين نگرشي، مبدأ وجود انسان در صورت ذهني و تصوير خيالي «مادر عشق» نشان داده مي‏شود كه شاعر وجود خود را نشأت گرفته از او مي‏داند:
ـ زاده ست مرا مادر عشق از اول
صد رحمت و آفرين بر آن مادر باد
ـ عشق است طريق راه پيغمبر ما
ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما
امور مثبت ديگري هم كه با جانب وجودي انسان ارتباط دارد، با تصوير خيالي مادر ترسيم مي‏گردد و از اين طريق «مادر دولت»، «مادر روزه» و «مادر عشرت» در شعر مولانا ظهور مي‏يابد.
هـ ـ مولانا به طريق ديگري هم مادر را تمثيلي از خداوند مي‏داند. وي هنگامي كه از مقام اولياء الله سخن مي‏گويد و فرجام كساني را كه از آنها بدگويي مي‏كنند نشان مي‏دهد، تمثيلي از حس مادري در ميان حيوانات مي‏آورد: مادر پيل كه اگر بچه اش را شكار كنند و بخورند، از شكارچيان انتقام مي‏گيرد:
از پـــي فــرزنــد، صــد فرسنــگ راه
او بگــــــــردد در حنيــــــن و آه آه
آتــش و دود آيــــد از خـــرطــوم او
الحــــذر زان كــــودك مـــرحــوم او
هــر دهــــان را پيـــل بـويـي مي‏كنـد
گــرد معــده ي هـــر بشــر بـر مي‏تند
تـا كجـــا يــابــد كبــاب پور خـويش
تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش
مولانا در ادامة مطلب، حكايت كساني را مي‏گويد كه به سخن ناصحي كه ايشان را از شكار بچه فيل حذر مي‏داد، توجهي نكردند و به انتقام مادر فيل گرفتار آمدند. وي سپس حكايت مزبور را به اين موضوع ربط مي‏دهد كه «اوليا اطفال حقند اي پسر» و كساني اولياي خداوند را بيازارند و غيبت آنها را كنند، بوي دهانشان آنها را رسوا مي‏كند و خداوند كه همچون مادر آن پيل بچه در كمين ايشان است، انتقام آنها را مي‏گيرد:
گـــوشت‏هــا‏ي بنــدگان حــق خـوريغيبت ايشــان كنــي كيفــر بري
‏هــا‏ن كه بــويـايدهـانتـان خـالـقستكي برد جان غير آن كو صادقست؟
نقش تربيتي مادر

مربيگري از جمله نقش‏ها‏ي مهم مادر در زندگي انسان است كه عرصه‏‏اي‏ به وسعت هستي را دربرمي‏گيرد و شامل آموزش پيش‏پاافتاده‏ترين مسائل تا مهمترين موجبات سعادت و شقاوت اخروي مي‏گردد. مولانا با اشاره به اين مسأله تصريح مي‏كند كه چون كودك از مادر مي‏شنود،‌ سخن گفتن مي‏آموزد؛ اگر ناشنوا باشد سخن مادر را نمي‏شنود و در نتيجه گنگ مي‏ماند. آنكس كه بدون تعليم، ناطق است، خداوند است و نيز حضرت آدم كه خدا بدون مادر و دايه تعليمش داد و مسيح كه به اعجاز خداوندي سخن گفت تا پاكي مادر را ثابت كند. غير از اينها همه به تعليم مادر نياز دارند.
ملاحظه مي‏شود كه مولانا چنان محو نقش تعليمي‏ مادر شده است كه حتي توجه نمي‏كند طفل مي‏تواند از طريق كسان ديگري مثل پدر سخن گفتن را بياموزد. از همين ديدگاه است كه «نفس كلي» هم كه سبب گويا شدن انسان مي‏گردد، در تصوير مادر نمادينه مي‏شود:
چـــه‏هــا‏ مــي‏كنـد مــادر نفـس كلـيكــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني
مولانا نقش مربيگري مادر را حتي در آن دسته حكايت‏ها‏ي مثنوي كه از زبان حيوانات نقل مي‏شود(= Fable) نيز به خوانندگان شعر خود منتقل مي‏كند. او در حكايتي مي‏گويد كره اسبي با مادرش آب مي‏خورد؛ نگهبانان و تربيت كنندگان اسب‏ها‏ سروصدا مي‏كردند و كره اسب مي‏رميد و آب نمي‏خورد. مادر كه متوجه ترس كرة خود شده بود، با خونسردي تجارب زندگي خود را به او منتقل كرد كه تا بوده چنين بوده و مزاحماني وجود داشته اند؛ تو كار خود را بكن و بگذار اينها خودشان را زحمت بدهند. وقت تنگ است؛ پيش از آنكه از تشنگي آسيب ببيني، از آب فراواني كه در اينجا هست استفاده كن. مولانا اين آموزش اسب مادر را طبق معمول خود به آموزه‏ها‏ي عرفاني پيوند مي‏دهد كه:
شهـــره كـاريــزي است پر آب حياتآب كش تا بر دمد از تو نبات
آب خضــــر از جـــوي نطق اوليــامي‏خوريـم اي تشنـة غافل بيـا
مــا چو آن كره هم آب جو خــوريمسوي آن وسواس طاعن ننگريم
و در واقع مي‏گويد آموزش‏ها‏ي مادر به مسائل اولية زندگي محدود نمي‏گردد و شامل امور مهم معرفتي مثل بي اعتنايي به وسوسه‏ها‏ نيز مي‏شود.
كشش فطري و باطني موجود ميان مادر و فرزند، اهميت نقش تربيتي مادر را بيش از پيش نمايان مي‏سازد. اين نقش با توجه به تقدم زماني وجود مادر بر فرزند و رابطة نَسبي ايشان، به نوعي سرنوشت طفل را رقم مي‏زند و سعادت و شقاوت او را تعيين مي‏كند. چنانكه اگر مادر منشأ شر و گناه باشد، فرزند او نيز از جنس شر و پيوسته به شر خواهد بود و بالعكس. اين حقيقت در ذهن مولانا نمادي مي‏سازد از اصلي كه در جستجوي فروع خويش است و به آنها مي‏پيوندد. لذا صورت ذهني «مادر جهنم» ساخته مي‏شود كه به دنبال فرزندان خويش، يعني اهل گناه است و سرانجام آنها را در آغوش خود جاي مي‏دهد:
آنكـــه بــــوده ست امـــّه الهــاويــههــا‏ويـــه آمــــد مـــر او را زاويـــه
مــادر فــرزنــد جـويــــان وي استاصــل‏هــا‏ مـــرفـرع‏ها‏ را در پي است
مولانا در زمينة رابطة سرنوشت فرزند و مادر، گامي هم فراتر رفته و در شعر خود به حديث نبوي «السعيد من سعد في بطن امه و الشقي من شقي في بطن امه» (نيكبخت كسي است كه در شكم مادرش نيكبخت باشد و بدبخت كسي است كه در شكم مادرش بدبخت باشد) اشاره كرده استكه البته از ديدگاه‏ها‏ي مختلف، آن را مي‏توان تأويل كرد.
عواطفمادرانه

مولانا در عوالم مادران غور و تأملي موشكافانه دارد و در جاي جاي مثنوي و غزل‏ها‏ي خويش به گوشه‏ها‏يي از عواطف ايشان اشاره كرده است. از ديدگاه او همانطور كه پيشتر نيز ديديم، لرزيدن مادر بر بچه، مثل اعلاي نگراني است:
همچو مادر بر بچه لرزيم بر ايمان خويشاز چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده
حتي اگر لحظه‏ها‏يي پيش آيد كه مشكلات و فشارهاي زندگي از سويي و نشاط و شيطنت‏ها‏ي بي پايان طفل از سوي ديگر عرصه را بر مادر تنگ كند و او از سر عصبانيت مرگ بچه را بخواهد، مولانا مخاطب خود را توجه مي‏دهد كه در چنين مواقعي مقصود مادر از مرگ بچه، مرگ خوي بد او و فسادي است كه از آن به وجود مي‏آيد نه مرگ خود بچه:
مـــادر ار گـــويد تـــرا مــرگ تو باد
مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»
ميزان توجه و محبت مادر به فرزند چنان است كه مولانا در يكي از حكايت‏ها‏ي كوتاه خود مي‏گويد: از كسي پرسيدند در ازدواج چگونه زني بايد اختيار كرد؟ پاسخ داد: زنان در تزويج سه گونه اند؛ يكي به تمامي توراست(باكره)، ديگري نيمي توراست(بيوه)، سومي اصلاً تو را نيست(بيوه با بچه):
چــون زشــوي اولــش كــودك بــودمهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود
شدت دلبستگي و وابستگي مادر به فرزند، گاه محك آزمودن مادر در كفر و ايمان مي‏شود؛ چنانكه در ماجراي شكنجه شدن مسيحيان توسط وزير جهود مي‏خوانيم كه آتشي عظيم برپا كردند تا مسيحياني را كه در مقابل بت حاضر به سجده نبودند، در آتش افكنند. زني را آوردند و طفل از آغوش او برگرفته در آتش افكندند. ترسيد و دل از ايمان بركند و خواست به بت سجده كند. طفل به سخن در آمد كه مادر من اينجا در امان هستم و خوشم. در آتش درآ تا برهان حق را ببيني. بدين گونه مهر فرزند محك ايمان مادر و محل الهام و تفضل الهي واقع گشت. مولانا در حكايت ديگري هم به ايمان آوردن زن به يمن مادر بودن و به واسطة فرزند وي اشاره كرده است. او مي‏گويد زني از كافران به قصد امتحان پيامبر(ص) نزد حضرتش آمد. كودك دو ماهة او در آغوشش گويا گشت و بر پيامبري محمد(ص) شهادت داد. مادر در خشم شد. پيامبر با طفل سخن گفت و سرانجام از بهشت حنوط آمد ـ‌ كه نمادي از بوي عالم غيب است ـ و دماغ طفل و مادر آن بو را كشيده ايمان آوردند.
مقامقدسيمادر

در نظر مولانا كه البته الهام گرفته از تعاليم آسماني است، مادر بودن زن‌ـ صرف نظر از زحماتي كه براي بزرگ كردن طفل متحمل مي‏شود ـ نزد خدا مأجور و منظور است. وي از زني حكايت مي‏كند كه فرزندان بسياري به دنيا آورده بود، اما همة آنها پس از مدت كوتاهي مرده بودند. آن زن نزد خدا فراوان ناليد و شبي باغ بهشتي بي نظيري در خواب ديد كه بر سر در آن نام وي نوشته بود. ندا آمد كه اين در پاداش جانبازي صادقانه‏اي است كه وي از خود نشان داده است و مرگ فرزندان از آن جهت بوده كه وي بيش از پيش روي به خدا آرد. زن مزبور سپس فرزندان مردة خود را يك به يك در باغ يافته، به درگاه حق اعتراف كرد و
گفــت از من گــم شــد از تو گم نشدبي دو چشم غيب كس مردم نشـد
ملاحظه مي‏شود كه در اين حكايت، زحمات اولية مادر شدن و بخصوص دوران حمل و سپس تحمل اندوه مرگ فرزند ماية پاداش زن شده است. در قرآن كريم نيز وقتي از احترام به والدين و ارج نهادن به مادر سخن مي‏رود، از حق مادري و سختي حاملگي و شير دادن صحبت مي‏شود نه از زحمات ديگري كه مادر براي بزرگ كردن فرزند مي‏كشد؛ آن زحمات، خود حق بزرگ ديگري است كه مادر بر فرزند خود دارد؛ چنانكه گويند كسي نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: مادرم پير و خرفت شده است. به دست خويش طعامش مي‏دهم و براي قضاي حاجت بر دوشش مي‏گيرم و طهارتش مي‏كنم، آيا حق وي گزارده باشم؟ پيامبر فرمود: از صد يكي نگزارده باشي.
به دليل مقام والا و قدسي مادر، پيامبر فرموده است كه بهشت زير پاي مادران است: «الجنة تحت أقدام الأمهات».مولانا در شعر خود به اين حديث نبوي اشاره كرده است كه «زير پاي مادران باشد جنان».اما به معناي ايهام آلود آن هم نظر دارد. در عربي جمع جنة به معني بهشت، «جنان» (به كسر جيم) است، اما «جنان» (به فتح جيم) دل و قلب معني مي‏دهد. مولانا مصرع مذكور را در ميانة بحث دل و ارزش آن نزد خدا آورده از قول خداوند مي‏گويد: تو دل خود را به پيشگاه من هديه آور كه من به تو و شايستگي تو نگاه نمي‏كنم، بلكه به دل تو و ارزش آن نگاه مي‏كنم. در ارزش و مقام دل همين بس كه جايگاه او زير پاي مادران است.
ننگـــــرم در تـــو، در آن دل بنگــرمتحفـــه او را آر اي جــــان بــــردرم
با تـــو او چــون است هستم من چنانزيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــا
زنو زناشويي

غايتزحمات مرد

مثنوي عرصة تبيين غايات زندگي و ميدان تربيت مريدان مولوي است. به عبارت ديگر، مولانا از سويي واقعيت‏ها‏ و حقايق عالم را با جهان بيني عرفاني خويش تفسير مي‏كند و از سوي ديگر روش عملي زندگي در چنين عالمي را به مخاطبان خود مي‏آموزد و در واقع پيوندي ميان زمين و آسمان ايجاد مي‏كند. خانواده از مهمترين عرصه‏ها‏يي است كه اين معنا را مي‏توان در آن پي‏گرفت. از ديدگاه مولانا قداست پيوند زناشويي و پايبندي زن و شوهر به يكديگر نمادي از پايبندي انسان به عهد «الست» و عشق ازلي خداوند است و نقطة مقابل آن، روابط سست و متزلزل فحشا و هرزگي است كه پذيرفتني نيست:
اول و آخــر تو عشــق ازل خواهد بودچون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن
از همين ديدگاه، عشق و محبت زن، انگيزة زحمات طاقت فرساي مردان در فعاليت‏ها‏ي روزانه است: خاركش. حمال، آهنگر، دكاندار، تاجر، نجار و … همگي به خاطر دلبر خانه نشين خود زحمت مي‏كشند تا شبانگاه در كنار او از خستگي‏ها‏ي روز بيارامند:
اي بســــــا ازنـازنينــــان خاركــش
بر اميــــد گلعــــــــذار مـــــاه وش
اي بسا حمال گشته پشت ريش(=زخم)
از بـــراي دلبــــر مـــه روي خــويش
كــرده آهنگـــر جمــال خــود سيــاه
تــا كــه شب آيــد ببوســد روي مـــاه
خواجـــه تا شب بر دكــاني چــارميخ
زانكـــه ســروي در دلش كـرده ست بيخ
تــاجــري دريــا و خشكــي مــي‏رود
آن به مهر خانه شيني(=خانه نشيني) مي‏دود
هــر كــه را با مــرده ســودايـي بود
بر اميـــــــد زنـــــده سيمـــايي بـود
آن دروگر(=درودگر،نجار) روي آورده به چوب
بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب
اين دلبران زنده سيما انگيزة شيرين آن زحمات جانفرسا هستند و به زندگي مردان گرما و معنا مي‏بخشند. البته نبايد از اين نكته غافل بود كه نگرش عارفانه، غايت زندگي را بديشان محدود نمي‏كند. اينان زندگان اين جهاني اند و روزي به كاروان مردگان پيوسته، انس زندگاني را با خود خواهند برد. چاره چيست؟ بايد غايت‏ها‏ را تعالي بخشيد و به خاطر زنده‏‏اي‏ زندگي كرد كه مرگ نداشته باشد:
بـــر اميـــد زنـــده‏‏اي‏ كن اجتهـادكــو نگـــردد بعد روزي دو جماد
مولانا معتقد است كه هر آنچه انسان بدو عشق مي‏ورزد، عاريه‏‏اي‏ از اوصاف الهي دارد كه البته جاودانه نيست؛ همچون تابش خورشيد است كه اصل آن را بايد در خورشيد جست. لذا مهر دلبران را بايد به اصل آن يعني عشق الهي پيوند داد تا زندگي انسان گرماي حقيقي را بيابد.
اختلافاتزناشويي

ديگر مسائل زندگي زناشويي هم در ساية عرفان، معاني عميق تري پيدا مي‏كند. يكي از سوژه‏ها‏يي كه مولانا به كرات در آثار خود بدان پرداخته، فقر معيشتي است كه در واقع برگرفته از زندگي عامة مردم و مريدان و مخاطبان خود اوست. در يكي از حكايت‏ها‏ي مثنوي، زني از فقر و فاقة زندگي نزد شوهر درويش خود مي‏نالد و با او درشتي مي‏كند. مرد كه مي‏داند حق با زن است، اعتراف مي‏كند كه نفقه بر وي واجب است و قول مي‏دهد كه توان و كوشش خود را در اين زمينه به كار گيرد، اما با نرمش خاصي، زن را به انديشه و تدبر دعوت مي‏كند كه آيا تحمل اين زندگي سخت و جامة خشن و مندرس بدتر است يا طلاق؟
اين درشت و زشت تر يا خود طلاق؟اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟
مولانا حكايت مزبور را به نكات عرفاني پيوند داده از مخاطبان خود مي‏پرسد كه آيا سختي‏ها‏ي طاعات و عبادات و رنج و محنت زندگي دنيوي قابل تحمل تر است يا رنج دوري از حق تعالي؟ بدين گونه مريدان خود را به بردباري در برابر ناملايمات فرامي‏خواند.
اختلافات و كشمكش‏ها‏ي زناشويي از مضاميني است كه مولانا از جنبه‏ها‏ي مختلف تأويلي بدان نگريسته است. او به لحاظ مقام ارشادي خود و به تناسب مسائل و خواسته‏ها‏ي مريدان، اين كشمكش‏ها‏ را به گونه‏‏اي‏ مطرح مي‏كند كه گويي نبض جان همسران در كف اوست و وي همچون طبيبي معنوي در جستجوي نقطة درد و يافتن علل آن است.
مولانا بسيار واقع گرايانه و هنرمندانه در اين حكايت‏ها‏ صحنه پردازي مي‏كند و اعمال و گفتگوهاي شخصيت‏ها‏ را با روانشناسي دقيق بيان مي‏دارد. از لابلاي اين جنبه‏ها‏ي مختلف، خواننده مي‏تواند ابعاد شخصيتي زنان و شوهران آن روزگار، نهاد خانواده و نهايتاً سيماي جامعة آنان را به نظاره بنشيند و تفاوت روحيات زنان و جايگاه ايشان را در آن جامعه با زنان امروزي مقايسه كند و مشتركات آنها را مورد مطالعه و مداقه قرار دهد. براي نمونه دعواي زن اعرابي را با شوهرشبه اختصار مرور مي‏كنيم:
زن اعرابي با شوي خود بر سر فقر و فاقة زندگي مي‏ستيزد و او را سرزنش مي‏كند. مرد او را نصيحت كرده به صبرش فرامي‏خواند و فضيلت صبر را بازمي‏گويد: زن پاسخ مي‏دهد كه اين سخنان فراتر از حد توست و به مقام توكل تعلق دارد كه تو از آن بي بهره‏‏اي‏. مرد باز نصيحت مي‏كند كه در فقيران به خواري منگر و طعنه مزن؛ كار حق را بايد به ديدة كمال نگريست. اگر به ديدة حق بين بنگري، مي‏بيني كه غناي واقعي در فقر است. چون بگو مگوهاي زن و شوهر بالا مي‏گيرد و زن كوتاه نمي‏آيد، مرد كاسة صبرش لبريز شده، سرانجام تهديد مي‏كند كه يا خاموش باش و اين ستيزه جويي و گمراه كردن را تمام كن و يا ترك من بگو؛‌ وگرنه همين حالا «ترك خان و مان كنم.» خشم و تهديد مرد چنان جدي است كه جايي براي ادامة دعوا باقي نمي‏گذارد. زن بهانه جويي و كژخلقي را كنار مي‏گذارد و اسلحة زنان را به دست مي‏گيرد:
زن چو ديد او را كه تند و توسن استگشت گريان، گريه خود دام زن است
گفت از تو كـــي چنيـن پنداشتــــماز تو من اوميـــــد ديگـــــر داشتم
زن درآمـــد از طــــريق نيستــــيگفت من خاك شمايم ني ستي(بانوي بزرگ)
جسم و جان و هر چه هستم آن توستحكم و فرمان جملگـي فـرمان توست
سخنان زن در اين بخش نسبتاً طولاني است و كاملاً با روانشناسي زناشويي و روابط عاطفي زن و مرد در خانوادة شرقي همخواني دارد. زن با مكر و حيلة زنانه مي‏گويد: آري از من تبرا كن كه توان تبرا داري؛ اما جان من، عذر خواه تبراي توست. من اگر از فقر ناليدم، به خاطر خودم نناليدم، به خاطر تو ناليدم؛ تو دواي دردهاي مني و به همين دليل نمي‏خواهم فقير و بينوا ببينمت.
پس از آن، زن، مرد را به ياد روزگار دلدادگي گذشته مي‏اندازد كه عاشق زن بود و زن به ميل و مراد وي؛ و سپس اعتراف مي‏كند كه خوي شاهانة شوهر را نشناخته و پيش او گستاخي نموده است. حال توبه كرده شمشير و كفن در دست، گردن در پيش گرفته است كه:
از فــــراق تلــخ مــي‏گــويي سخنهـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن
زن با چنان شيوة جالبي عذرخواهي مي‏كند كه نتيجه‏‏اي‏ جز پذيرش عذر نداشته باشد، مي‏گويد: باطن تو شفاعتگر من نزد توست، چنانكه اگر من هم نباشم، او دائماً شفاعتگري مرا مي‏كند. مولانا با طرح اين گفتگو نشان مي‏دهد كه ميل باطني مرد به سوي بخشش و گذشت زن است. از اين رو ممكن است در ظاهر تندي و خشونت كند، اما در باطن و ضمير دل خود با او سر صلح دارد و چون ذاتاً عاشق و خواهان زن است، سرشتش گريزي از وي ندارد؛ ستيزه‏ها‏ عارضي و دور از اصالت است. لذا بايد به ميل باطني مرد مجال داد. از سخنان مولانا برمي‏آيد كه اين مجال بايد از طرف زن به مرد داده شود. پس مي‏بينيم كه زن مي‏گويد: دل من با اعتماد به خلق و خوي خوب تو مرتكب جرم شد؛ پس رحم كن… سر انجام گريه‏ها‏ي دلرباي او كار خود را مي‏كند:
زين نسق مي‏گفت با لطف و گشــاد
در ميانــه گريــــه‏‏اي‏ بر وي فتـــاد
گريه چون از حد گذشت و‏ ها‏ي هاي
زانكه بي گـــريه بُد او خود دلربــاي
شـــد از آن باران يكــي برقي پديـد
زد شـــراري در دل مــرد وحيــــد
آنكـــه بنـــدة روي خوبش بود مرد
چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد
مولانا چون به اينجا مي‏رسد، به اظهار نظريات خويش در روابط زناشويي مي‏پردازد و با اشاره به آية قرآن مجيد كه فرموده:«زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين» مي‏گويد: چون خدا چنين آفريده، سنت الهي را نمي‏توان تغيير داد. لذا آدم نمي‏تواند از حوا ببرد. به عبارت ديگر، علاقه و دلبستگي زن و شوهر به يكديگر امري فطري و اجتناب ناپذير است. اين دلبستگي به حدي است كه مرداني چون رستم زال و حمزه عموي پيامبر هم كه مثل اعلاي نيرومندي و جنگاوري هستند، در فرمانبرداري اسير زنان خويش بوده اند؛ حتي از اينها فراتر، خود پيامبر اكرم(ص) كه همة عالميان زير فرمان كلام او بودند، خطاب به عايشه مي‏گفت: «كلميني يا حميرا» (اي حميرا با من سخن بگو).
مولانا سپس خطاب به مردان مي‏گويد: تو ظاهراً بر زن غالب هستي، اما باطناً مغلوب زن و طالب اويي. اين خصيصه ناشي از مهر و محبت و مختص به آدمي است. حيوان كه از ارزش وجودي پايين تري برخوردار است، از مهر و محبت بهره‏اي ندارد و لذا چنين نيست.
با اين نگرش، مولانا حكايت را بدانجا ختم مي‏كند كه مرد در برابر زن اظهار پشيماني مي‏كند و خود را تسليم خواستة او كرده، اعتراض وي را به فقر، اشارت حق مي‏داند و سرانجام از زن پوزش مي‏خواهد:
مـــرد گفـت اي زن پشيمـــان مي‏شــومگـــر بـــدم كافــر مسلمــان مي‏شــوم
من گنهــــكار تــــوام رحمـي بكـــنبر مكـــــن يكبارگيــــم از بيـــخ و بن
كافـــــر پيـــــر ار پشيمــــان مي‏شودچونكـــه عــذر آرد مسلمـــان مي‏شـود
مـولانا از زنـاني هم خبر داده است كه ماية رنج و عذاب شوهـران خـود بوده اند؛ مانند آن زنِ «سخت طناز و **** و راهزن» كه هر چه را شوهرش با صد زحمت و كوشش مي‏آورد، تلف مي‏كرد و شوهر چاره‏‏اي‏ در تن زدن و سركشيدن نداشت؛ گوشتي را كه براي مهمان مي‏خريد، زن با كباب و شراب مي‏خورد و چون شوهرش مي‏آمد، مي‏گفت گوشت را گربه خورده است. يا زن ناهنجار شيخ حسن خرقاني، عارف مشهور، كه چون درويشي از راه دراز به زيارت شيخ آمد و در كوفت، بر ريش وي خنديد كه آيا
خـــود تــو را كــاري نبــود آن جايـگاهكه بـه بيهـــوده كنـــي ايــن عـــزم راه
اشتهــــاي گـــول گــــردي آمــدتيا ملــــولـــي وطـــن غــالــب شدت
يا مگـــر ديـــوت دو شــاخــه بر نهادبـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد
درويش بيچاره چون از محل شيخ پرسيد، زن گفت: صد هزاران ابله مانند تو توسط وي به گمراهي افتاده اند و اگر تو او را نبيني و سلامت برگردي به صلاح توست. او مانند گوسالة سامري است كه معلوم نيست مردم براي چه بر او دست مي‏مالند … درويش به انتظار نشست و با خود انديشيد:
كايــن چنيــن زن را چرا اين شيخ ديندارد انـــدر خــانه يــار و همنشين
در همين حال شيخ را ديد كه بر شيري هيزم نهاده است و خود بر روي هيزم‏ها‏ نشسته، ماري را به جاي تازيانه در دست گرفته است و شير را مي‏راند. شيخ چون نزديك شد، سؤال ذهن درويش را به فراست دريافت و گفت: تحمل آن زن از سر هواي نفس و شهوت نيست. اگر من بر آزار او صبر نمي‏كردم، شير نر رام من نمي‏شد و براي من بيگاري نمي‏كرد؛ انبياء نيز «از چنين ماران بسي پيچيده اند.»
مولانا درباره اينگونه زنان ناهنجار به مردان توصيه مي‏كند كه جور ايشان را بكشند و خود را به خواسته‏ها‏ي آنان- ولو ناصواب- تسليم كنند تا زمينه مجاهده و تهذيب خود را فراهم آورند. لذا مي‏گويد حتي اگر به او تمايل قلبي ندار، حداقل فرض كن كه معشوقه‏‏اي‏ است خراباتي كه هرگاه شهوت بر تو غالب مي‏شود، پيش او مي‏روي و صفات مذموم خود را چون حميت، حسد و غيرت تخليه مي‏كني.
شايد اين تلقي مولانا در وهله اول براي خوانندگان ناخوشايند باشد، اما با اندكي تأمل روشن مي‏شود كه وي نهايت مدارا را در حق زنان غير قابل تحمل توصيه مي‏كند؛ چه هر كيش و آييني در چنين وضعي، رهايي مرد را از يوغ ايشان مجاز مي‏داند، اما مولانا با توجه به تبعات رهاشدن زنان بي سرپرست در جامعه ترجيح مي‏دهد كه مرد با تغيير دادن انگيزه‏ها‏ي زندگي، وجود چنين زني را تحمل كند و او را وسيله‏‏اي‏ براي تكامل خويش بداند.
بسنده كردن به يك زن

مولانا معتقد است كه در زندگي بايد به يك زن اكتفا كرد. وي اين مسأله را از سه منظر مي‏نگرد:
1- از منظر نظام آفرينش و رابطه انسان و پروردگار كه زندگي زناشويي نمادي از آن است (رابطه نمادين، رابطة دلالي مبتني بر تشابه است.) خداوند مشتري جان بندگان است و دوست ندارد كه بنده به مشتريان متعدد ميل كند. از اين رو بندگان نبايد پذيراي ديگري باشند:
مشتــــري مـــاست الله اشتــــــري
از غــم هــر مشتــري هين بـرتـــرآ
مشتـــريي جــو كه جــويان تو است
عالــم آغــــاز و پــايــان تــو است
هين مكش هر مشتــري را تو به دست
عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است
عشاق واقعي در عالم انساني هم شاهد اين حقيقت اند كه رسم توحيد، پرداختن به معشوقي يگانه است:
چـــو وحـدت است عزبخــانة يكي گـويان (= موحدان)
تو روح را زجُــزِ‌حــق چـــرا عزب نكني
تو هيچ مجنون ديدي كه با دو ليلي ساخت؟
چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟
2- از منظر خود مردان كه معمولاً رفتن در پي زنان متعدد، ناشي از حرص و شهوت ايشان است كه صفتي مذموم و ناپسند است:
جاني است تو را ساده، نقش تـو از آن زاده
در ســادة آن بنگــر كان ساده چه تن دارد
آيينة جان را بين هم ســاده و هم نقشيــن
هر دم بت نو سازد گويي كه شمـــن دارد
گه جانب دل باشــد،‌گه در غم گِل باشـد
مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد
3- از منظر آزار روحي و رنجش زناني كه شوهرانشان به زنان ديگر ميل مي‏كنند؛ زيرا همچنانكه خداوند در قرآن مجيد ياد كرده است،مرد هرگز نمي‏تواند ميان زنان خود عدالت را برقرار سازد و طبعاً به يكي بيشتر تمايل خواهد داشت:
هر آنكو صبــر كرد اي دل ز شهـــوت‏ها‏ درين منزل
عوض ديدست او حاصل به جان زان سوي آب و گل
چو شخصــي كــو دو زن دارد يكي را دل شكن دارد
بدان ديگــر وطن دارد كه او خوشتــر بُـدش در دل
به خصوص اگر زني، مادر فرزندان مرد باشد، به لحاظ زحماتي كه در مقام مادري كشيده است، از ديدگاه مولانا سزاوار چنين آزاري نيست:
مــادر فــرزند را بس حقّ‏ها‏ستاو نه در خوردِ چنين جور و جفاست
غيرت

يكي از مسائل مهم كه در ارتباط با زن و در شبكه رفتارهاي خانوادگي مي‏توان مطرح كرد، مسأله غيرت ورزيدن مرد در حق همسر خويش است. اين مسأله در روزگار فعلي و در خانواده‏ها‏ي امروزي هم مورد توجه قرار مي‏گيرد و از ديدگاه‏ها‏ي مختلف، موضوع مباحث حقوقي و اجتماعي واقع مي‏شود.
«غيرت» عدم تحمل ديگران در حق خويش است. اين خصيصه به طور طبيعي و غريزي در سرشت مرد نهاده شده است و نمونه‏ها‏ي ابتدايي آن را در نظام زيستي حيوانات نيز مي‏توان مشاهده كرد. عرصة زندگي انسان‏ها‏ هماره شاهد ظهور و بروز غيرت بوده است. لكن گاهي مفهوم غيرت با مفهوم تعصب خشك و بدگماني در هم آميخته و مشكل ايجاد كرده است. در مثنوي نمونه جالبي از اين قضيه ديده مي‏شود؛ حكايت كودكان مكتب كه با شيطنت و تباني قبلي، بيماري را به استاد تلقين كرده او را وا مي‏دارند كه مكتب را تعطيل كرده به خانه برود و در بستر استراحت كند. استاد ساده لوح كه اثري از بيماري در وجودش نيست، فريب شاگردان خود را مي‏خورد و روانه خانه مي‏شود. توهم بيماري بر او غالب شده و توهمي مضاعف جان وي را مي‏خورد: توهم اينكه زنش به عمد او را در حال بيماري به مكتب فرستاده تا از شرش وارهد و با ديگري بسازد. لذا وقتي به خانه مي‏رسد، با او تندي و پرخاش مي‏كند كه من از شدت تب مي‏سوزم و تو مزورانه مرا از خانه بيرون مي‏كني. دعواي مفصلي به راه مي‏اندازد و زن بيچاره هرچه سعي مي‏كند به او بقبولاند كه بيمار نيست، موفق نمي‏شود. سرانجام جامة خواب مي‏گستراند و مرد در بستر بيماري مي‏خوابد. زن با خود مي‏گويد: درونم از اين كار مرد پر از آتش است، اما امكان سخن گفتن ندارم. اگر چيزي بگويم مرا متهم مي‏سازد كه خيالاتي دارد، اگر نگويم، ماجرا بيخ پيدا مي‏كند و جدي مي‏شود … . ادامه حكايت به موضوع بحث حاضر مربوط نمي‏شود و از آن صرف نظر مي‏كنيم. اما آنچه آمد، نشان مي‏دهد كه چگونه ممكن است غيرت به بيراهه برود و بلاي خانمان سوز انسان گردد.
صرف نظر از اينكه غيرت از مباحث نظري عرفان و تصوف است و از لوازم رابطه محب و محبوبي به شمار مي‏رود، بايد گفت صوفيه بنا به روش كلي رفتار و سلوك خود با خلق الله به تسامح و تساهل قائلند و با سختگيري موافق نيستند. زيرا كسي كه با سختگيري و تحميل امري مواجه شود، معمولاً در برابر آن مقاومت مي‏كند و نمي‏پذيرد. مولانا به پيروي از آموزه‏ها‏ي صوفيانه معتقد است كه «الإنسانُ حريصٌ علي ما مُنِع». زنان نيز بنا به طبع بشري بر آنچه كه از آن منع شوند، راغب تر مي‏گردند؛ لذا مي‏گويد: هرچند زن را امر كني كه پنهان شو، او را دغدغه خودنمايي بيشتر مي‏شود و خلق هم از نهان شدن او رغبت بيشتري به وي پيدا مي‏كنند. تو رغبت را از هر دو طرف زيادتر مي‏كني و نشسته‏‏اي‏ و مي‏پنداري كه اصلاح مي‏كني؛ درحالي كه اين عين فساد است. سپس مي‏گويد اگر زن ذاتاً‌ پاك باشد و نخواهد مرتكب كار زشت شود، چه منع بكني و چه نكني، او بر طبع نيك و سرشت پاك خود خواهد رفت، و اگر عكس اين باشد، باز هم منع تو اثري نخواهد داشت و او به راه خود ادامه خواهد داد.
بدين ترتيب مولانا در زندگي عملي، قائل بدان است كه زن را براي رفتار درست بايد آزاد گذاشت. البته اين نكته كه نه تنها براي زن، بلكه براي تمام انسان‏ها‏ زمينه‏ها‏ي تربيتي و ارشادي بايد مقدم بر اعطاي آزادي باشد، در مبحث غيرت و تعصب، مسكوت مي‏ماند؛ اما از آنجا كه مولانا همچون تمام عرفا هماره بر مجاهدت و تهذيب نفس تأكيد مي‏ورزد و معتقد است كه نفس اژدهايي است كه هرگز به خواب مرگ نمي‏رود، گرچه افسرده و بي حال باشد، به قرينه مي‏توان دريافت كه منظور وي از تعصب نشان ندادن به امور زن، اين نيست كه وي را در منجلاب گمراهي رها كنند و بي غيرتي پيشه سازند. چنانكه مولانا حتي در مقام ردّ‌ و انكار مردان بي غيرت كه بر انحرافات زنان چشم مي‏پوشند، مي‏گويد گاه بردباري مخنث وار مرد موجب روسپي شدن زن و كنيز او مي‏شود. اما با وجود اين معتقد است كه در تهذيب اخلاق زن، به زور جنگ و دعوا نبايد غيرت (در معناي تعصب) ورزيد: « … روز و شب جنگ مي‏كني و طالب تهذيب اخلاق زن مي‏باشي … غيرت را ترك كن كه گرچه وصف رجال است، وليكن بدين وصف نيكو، وصف‏ها‏ي بد در تو مي‏آيد.» وي حتي در تأييد اين مطلب، شاهدي از سنت پيامبر نقل مي‏كند كه البته نمي‏توان به راحتي آن را پذيرفت، زيرا با آموزه‏ها‏ي ديني منافات دارد.
از شيوه‏ها‏ي عملي صوفيه كه بگذريم، «غيرت» از موضوعات بسيار شيرين و دلنشين در عرفان و معرفت است. همچنانكه پيشتر اشاره كرديم، غيرت از لوازم محبت است و هيچ محب و دوستداري را نمي‏توان يافت كه در حق محبوب غيرت نورزد. محبوب نيز در حق محب غيرت مي‏ورزد. بررسي انواع غيرت در اين مقال نمي‏گنجد؛ تنها بدان بسنده مي‏شود كه عرفا به حديثي از پيامبر استناد مي‏كنند كه نشان مي‏دهد خداوند از همه موجودات، كه پيامبر سرآمد آنهاست، غيورتر است و نشانه غيرت وي آن است كه فواحش و زشتي‏ها‏ را اعم از ظاهر و باطن حرام گردانيده است. زيرا ميل به حرام يعني ميل به غير آنچه خدا خواسته است. مولانا در تفسير حديث مزبور مي‏گويد: خداوند در غيرت، بر همه عالم پيشي گرفته است و از غيرت اوست كه مردم غيور گشته اند؛ به عبارت ديگر اصل همه غيرت‏ها‏ي مردم، غيرت خداوند است:
جملــــه عالـــم ز آن غيـور آمـد كه حق
بــــرد در غيــرت بـريــن عــالم سبــق
غيــرت حـــق بر مَثــَــل گنــــدم بـود
كـاه خـــرمـن غيـــرت مــردم بـــــود
اصـــل غيــــرت‏ها‏ بــدانيـــــد از الــه
آنِ خلقـــان فـــرع حـــقبـــي اشتباه
مولانا در مواضع مختلف به غيرت اشاره كرده و في الجمله معتقد است كه هرچه غير حق است، استدراج بنده است؛ لذا توصيه مي‏كند كه «دور كن ادراك غير انديش را»؛ «پس هماره روي معشوقه نگر».
از سوي ديگر، عشق ايجاب مي‏كند كه عاشق معشوقه را در اختصاص خود داشته باشد و به ديگري ننمايدش. مولانا در اين زمينه مي‏گويد: «تو را اگر شاهدي يا معشوقه‏‏اي‏به دست آيد و در خانه تو پنهان شود كه مرا به كس منماي كه من از آنِ توام، هرگز روا باشد و سزد كه او را در بازارها گرداني و هر كس را گويي كه بيا اين خوب را ببين؛ آن معشوقه را هرگز اين خوش آيد؟ برِ‌ ايشان رود و از تو خشم گيرد.» او در جاي ديگري با نگرش تأويلي به غيرت در عوالم انساني مي‏گويد: هر چقدر انسان زيباتر باشد، غيرت برانگيزتر مي‏شود و لذا پيرزنان كه از زشتي و پيري خود آگاهند به شوهرانشان غيرت نمي‏ورزند و غيرت ايشان را هم برنمي‏انگيزانند. در همانجا نقل مي‏كند كه روزي سائلي نابينا از در خانه پيامبر وارد شد و عايشه چون او را ديد، با آنكه نابينا بود بشتاب از بهر پوشيدن حجاب بگريخت؛ زيرا از غيوري پيامبر خبر داشت و مي‏دانست بر زيبايي او غيرت مي‏ورزد.
در بررسي ديدگاه‏ها‏ي مولانا و جامعة او درباره غيرت، راه ديگري هم پيش روي ما گشاده است؛ يكي از مداخلي كه در شناخت فرهنگ هر شخص يا جامعه مي‏توان بدان تمسك جست، دشنام‏هايي است كه بر زبان آن شخص يا افراد جامعه جاري مي‏شود. دشنام‏ها‏ مانند لطيفه‏ها‏ و فكاهيات حاصل لحظه‏ها‏ي بيخودي و بي پردگي فرهنگي است كه چون نقاب آداب از چهره مردم كنار رود، لايه‏ها‏ي زيرين افكار آنها را نشان مي‏دهد. در چنين حالتي خوبي‏ها‏ و زشتي‏ها‏ روي مي‏نمايد و نقطه‏ها‏ي ضعف و قوت در انديشه‏ها‏ و پندارهاي اجتماعي بي پرده قابل رؤيت مي‏گردد. در آثار مولانا به دشنام‏ها‏يي برخورد مي‏كنيم كه نشان مي‏دهد عيب مردان و نقطه ضعف ايشان چه بوده است؛ دشنام‏ها‏يي مثل زن به مزد، مادر فروش، مادر غر و غر خواهر. با تأمل در اينگونه دشنام‏ها‏ پي‏مي‏بريم كه مردان مطرود و منفور در جامعة مولانا و در نظر خود وي چه كساني بوده اند: مردان پست و فرومايه‏‏اي‏كه فاقد غيرت بودند و در برابر زنان خاندان خود حساسيتي نداشتند. در واقع اين دشنام‏ها‏ نگاتيو نظام ارزشي مورد قبول مولانا و جامعة اوست كه با تحليل آنها مي‏توان به معيارهاي ارزشي ايشان كه همانا ستايش غيرت و حميت مرد است، پي برد.
__________________
رویاها تجدید نشدنی است ؛ مهم نیست سن و شرایط ما چیست ، مهم آنست که هنوز توانائی های دست نخورده ای در درون ما وجود دارند و زیبائی تازه ای در انتظار ظهور است!
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-26-2007   #47 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب



<H4 dir=rtl style="MARGIN: 12pt 0cm 3pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right">

مولانا جلال الدين محمد بلخي</H4>قسمت سوم



اكرم جودي نعمتي*


در دو بخش پيشين اين مقاله، نگرش منفي و مثبت مولانا به زن مورد بررسي قرار گرفت و در بخش حاضر نمادپردازي او دربارة زن تبيين مي‏شود. زن در اشعار مولانا از سويي نماد عشق الهي، روح، جان، زمين و رويش است و از سوي ديگر نماد جسم، نفس، دنيا و حرص است. البته اين نمادپردازي متخالف، ناشي از دوگانگي نگرش مولانا به زن است كه ريشه در فرهنگ تاريخي مسلمانان دارد.
بخش ديگر مقالة حاضر سيرة عملي مولانا در قبال زنان را در زندگي شخصي و اجتماعي، در دو بخش روابط خانوادگي و روابط اجتماعي تبيين مي‌كند. به عقيدة نگارنده، اين بخش، روشن‌ترين تلقي مولانا از زن است. تلقي مزبور در ميان عرفا و شعرايي كه اخبارشان به ما رسيده، نظير ندارد.
نمادها بازگوكنندة عقايد نمادپردازان است. از آنجا كه عقايد اجتماعي و نيز نگرش مولانا به زن، داراي دو جنبة منفي و مثبت است و از سوي ديگر زن نيز داراي ويژگي‌ها و ابعاد مختلف است، نماد وي در اشعار مولانا، مدلول‌هاي متعدد و گاه متخالف پيدا مي‏كند كه در ذيل به آنها اشاره مي‌گردد:
الف)- نماد عشق الهي

عشق و محبت، اكسير حيات است و بهانة بودن؛ و اگر عشق نبود، هيچ نبود. حتـي كسـاني كه از عشـق بي بهره اند، ادراكي از تهي بودن سـينة خود دارنـد و مي‌فهمند كه چيزي از حيات كم دارند. اين معنا در جهان بيني عرفاني كه آثار مولانا نمونه‌هاي درخشان آن است، ژرف تر و لطيف تر بيان مي‏شود. عرفا معتقدند كه اصل همة محبت‌ها حضرت حق است و از اوست كه محبت در همة هستي جاري و ساري مي‏شود. بنابر اين ديدگاه، مهر و محبت ميان زن و مرد هم قطره‌اي از درياي بيكران محبت الهي است؛ چنانكه مولانا مي‌گويد:
اي تـو پنـاه همـه روز مِحـَن[1]
باز سپردم به تو من خويشتن
قلزم[2] مهري كه كناريش نيستقطرة آن، الفت مردست و زن[3]
در نگرش عرفاني، خداوند خود با خويشتن، نرد عشق باخته و چون خواسته اين حقيقت را آشكار سازد، مخلوقات جهان را آفريده تا آينه‌اي براي محبت او باشند. بنابراين، عشق مجازي مرد و زن به يكديگر جلوه اي از همان عشق مطلق الهي است كه به مثابة «المجازُ قنطرة الحقيقة»[4] انسان را از محبت اين جهاني به اطلاق حب الهي عبور مي‏دهد. رسيدن به آن اطلاق، البته مستلزم اين است كه عاشقان اصالتي براي خود قائل نباشند؛ خود را از دوگانگي و تقابل «من» و «تو» رها سازند و چون با يكديگر يگانه گشتند و جان يگانه يافتند، در جانان مستغرق شوند و در او فاني گردند. مولانا در بيان اين مطلب، با رعايت جانب تشبيه و تنزيه توأمان – كه سنت عرفاست- خطاب به حضرت حق مي‏گويد:
اي رهيـده جـان تـو از مـا و مـناي لطيـفه‏ي روح اندر مـرد و زن
مرد و زن چون يك شود آن يك توييچون كه يكها محو شد آنك تويي
ايـن مـن و مـا بهر آن بـرسـاختيتـا تـو بـا خود نرد خدمت باختي
تا من و توها همه يك جان شوندعاقبت مسـتغرق جـانـان شــونـد
اينهمه هسـت و بيـا اي امرِ «كُن»[5]
اي منــزه از بيــا و از ســخـن [6]
با اين نگرش، عشاق ساية خداوند بر روي زمين هستند كه با تنوع و تعددشان جهان را رونق بخشيده اند:
ز ساية تو جهان پر ز ليلي و مجنونهزار ويسه بسازد، هزارگون رامين[7]
زيبايي عشاق هم بهره اي است كه از جمال مطلق الهي برده اند؛ زيرا «انّ الله جميلٌ و يحبُّ الجمال».[8] لذا ديدن ايشان، زيبايي حضرت حق را به خاطر مي‌آورد و اگر اين رشتة ارتباط نبود، مولانا انگيزه اي براي ديدن روي زيبا نداشت:
چيزي به تو مي‌ماند هر صورت خوب، ارنياز ديدن مرد و زن خالي كنمي پهلو[9]
دقيقاً به همين دليل است كه حسن و زيبايي زن را دريك تلقي معنوي به شراب تشبيه كرده و صورت زيبا را به جام. در اين تلقي، خداوند ساقي شراب مزبور است كه بندگان را سيراب مي‌سازد. شيفتة جام گشتن و در صورت زيبا متوقف ماندن كار غافلان است. بهترين كسي كه مي‌تواند نماد عشق و جمال الهي باشد، از ديدگاه مولانا «ليلي» است؛ او در «فيه ما فيه» و هم در «مثنوي» حكايت عيب‌جويان ليلي را نقل مي‏كند كه به مجنون گفتند زيباتر از ليلي در اين شهر بسيار است، و مجنون پاسخ داد: ليلي صورت نيست و من ليلي را به صورت دوست نمي‌دارم؛ او براي من همچون جامي است كه از آن جام، شراب مي‌نوشم. من عاشق شرابم و شما را نظر بر قدح است؛ از شراب آگاه نيستيد: [10]
ابلهان گفتنـد مجنـون را زجهلحسن ليلي نيست چندان، هست سهل
بهتـر از وي صـد هزاران دلربـاهسـت همچـون مـاه انـدر شــهر مـا
گفت صورت كوزه است و حسن ميمي خـدايــم مي‌دهـد از نقــش وي
كوزه مي‌بيني وليكن آن شـرابروي ننمايـد بــه چشــم نـاصـواب[11]
اين تلقي عرفاني و معنوي از ليلي كه سرآمد نوع زن در مقام معشوقه است، فارغ از تمايلات جسماني و صرفنظر از جنسيت اوست؛ او با ويژگي‌هاي ديگري، مظهر و نماد حق شده است. داستان ليلي و مجنون عاشقانه و از نوع حب عذري است. در حب عذري، عشق مهمتر از عاشق و معشوق است، عشاق به وصال نمي‌انديشند و پاك و عفيف و خاكسارانه مهر مي‌ورزند. با اين ويژگي‌ها مولانا ليلي را از ميان همة عرايس شعري برمي‌گزيند و او را مظهر عشق پاك الهي قرار مي‏دهد. اصولاً در ادبيات فارسي تفاوت عمده‌اي ميان نگرش شاعران عرفاني و غير عرفاني به زن وجود دارد و نگرش مولانا از اين نظر محل درنگ است. ليلي به طور تصادفي سرآمد عرايس شعري مولانا نشده است. پاك تر از او در ميان شخصيت‌هاي شعر عاشقانه وجود ندارد و جالبتر آن است كه چنانكه پيشتر گفتيم از زيبايي وافر هم برخوردار نيست،[12] در حالي كه زيبايي معشوق در اشعار عاشقانه نقش بسزايي ايفا مي‏كند.
ليلي نماد و تجليگاه خداوند است؛ اما مولانا به مخاطبان خود توجه مي‏دهد كه اين نمادپردازي نبايد موجب دور شدن آنها از توحيد گردد؛ زيرا نماد، اصالت و استقلالي از خود ندارد و مقصود اصلي در بكار بردن نماد، مدلول نماد است. به عبارت ديگر، معشوقان و از جمله ليلي پرده اي براي نمايش حق هستند و نبايد فراموش كرد كه بنابر اصل وحدت عشق و عاشق و معشوق، هر چه هست، خداوند است و جز او در عالم وجود نيست:
خمش كن! عشق، خود مجنون خويش استنــه ليـلي گنجـد و نـي فاطمسـتي[13]
افسانة عشق ليلي و مجنون، مولانا را قادر مي‌سازد كه رابطة حبّي عبد و رب را بسيار شورانگيز و زيبا بيان كند. آيا آية شريفة «يحبّهم و يحبّونه»[14] و التفات حق به بنده را شاعرانه تر از اين مي‌توان تبيين كرد:
اين كيست اين؟ اين كيست اين؟ در حلقه ناگاه آمدهايـن نـور اللهيسـت ايـن، از پيـش الله آمده
ليـلي زيبـا را نـگر، خوش طالب مجنــون شــدهوان كهرباي روح بين در جذب هر كاه آمده[15]
غيرت حق، توجه نكردن بنده به معبودي غير از خداوند، روي به توحيد آوردن و استغراق در حق نيز بدين گونه بيان مي‏شود كه پادشاهي به مجنون گفت تو را چه افتاده كه خود را به عشق ليلي رسوا و بي‌خانمان كرده‌اي؟ بيا تا خوبان به تو نمايم و بخشم. چون خوبان را جلوه آوردند، مجنون سر فرو افكنده بود و به زير مي‌نگريست. پادشـاه فرمود آخر سر را برگير و نظر كن. گفت: عشـق ليلي شمشير كشيده است؛ اگر سر بردارم، مي‌ترسم سرم را بيندازد. [16]
راز وحدت ميان عاشق و معشوق، و حق و عبد، و تداعي «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»[17] در ماجراهاي ليلي و مجنون چنين رخ مي‌نمايد كه چون مجنون بيمار شد و خواستند فصدش كنند، نگذاشت و گفت: من از نيش فصد نمي‌هراسم، زيرا عاشق در جستجوي زخم و مشتاق آن است،
ليـك از ليـلي وجـود مـن پُرسـتاين صدف پر از صفات آن دُرست
ترسـم اي فصّـاد اگـر فصـدم كنـينيـش را نـاگـاه بــر ليــلي زنــي
داند آن عقلي كه او دل روشني استدر ميان ليـلي و مـن فرق نيسـت[18]
عالم برين و عرش الهي در تمثيل ديگري بدين گونه در ليلي نمادينه مي‏شود كه روزي مجنون سوار بر ناقه (شتر) آهنگ كوي ليلي كرد، اما چون از خود بي‌خود و مستغرق در ليلي بود، مهار ناقه از دست داد؛ ناقه فرصت را غنيمت شمرد و به سوي كرة خويش بازگشت. اين ماجرا چندين بار تكرار شد، سرانجام مجنون گفت: من و تو نمي‌توانيم با هم به مقصد برسيم، چون ما دو تن عاشق دو ضديم؛ تو خواهان كرّه هستي و من مشتاق ليلي؛ پس همراهان خوبي نيستيم. مولانا خود در تأويل اين تمثيل نمادين، ليلي را نماد عالم بالا و عرش مي‌داند و مجنون را نماد جان، و ناقه را جسم و تن شهوت خواه:
ايـن دو همره همدگر را راه زنگمره آن جان كو فرو نايد ز تن
جان ز هجر عرش اندر ناقه ايتن ز عشق خاربن چون ناقه اي
جان گشـايد سـوي بـالا بـالهادر زده تـن در زميـن چنـگالـها
تا تو با من باشي اي مردة وطنپـس ز ليلي دور ماند جـان من[19]
حتي مرگ ليلي در ذهن مولانا مضمون آفرين عشق الهي است. او در يكي از غزلهايش كه البته بيشتر شبيه مثنوي است تا غزل،[20] پايان كار ليلي و مجنون را چنين باز مي‌گويد كه مجنون پس از آوارگي بسيار به محل سكونت ليلي بازگشت و از او نشان جست. به او گفتند كه ليلي در غياب وي قالب تهي كرده است، اما گور او را به وي نشان ندادند.
مجنون گفت بوي ليلي راهنماي من در رسيدن به اوست، همچنانكه بوي پيراهن يوسف راهنماي يعقوب بود. خاك گورستان را مشت مشت بو كرد و سرانجام گور وي را يافت؛ نعره‌اي زد و جان به جانان تسليم كرد:
همان بـو شـكفتش، همان بو بكشتـشبه يك نفخه حشري، به يك نفخه لايي[21]
مولانا اينگونه رسيدن مجنون را به ليلي، تمثيلي براي جستجوي بوي حق از دهان اولياء مي‌داند كه سرانجام جان سالك را به حضرت حق رهنمون مي‌سازد؛ پس مي‌گويد:
به ليلي رسيد او، به مولي رسد جانزمين شد زميني، سما شد سمايي[22]
تمام ماجراهاي ليلي و مجنون در آثار مولانا با مفاهيم عرفاني و عشق الهي پيوند مي‌خورد و با شور و اشتياق خاصي تأويل مي‏شود و از اين طريق، معنوي ترين حضور زن در آثار وي ظهور مي‏يابد.
ب)- نماد روح و جان

مولانا روح و جان آدمي را از اين نظر كه لطيف ترين جانب وجود و پرده‌نشين كالبد انسان است، مؤنث و از جنس زن مي‌شمارد:
سـيمرغ كـوه قاف رسيدن گرفت بازمـرغ دلم ز سـينه پـريدن گـرفت باز
خاتون روح خانه نشين از سراي تنچادركشان ز عشق دويدن گرفت باز[23]
با چنين نگرشي، وقتي در تأثير جادوي ثروت بر انسان سخن مي‌گويد و به آية «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنهُمَا مَا يُفَرّقُونَ بِهِ بَينَ المَرءِ و زَوجِهِ»[24] اشاره مي‌كند كه در وصف جادوگراني است كه بين همسران جدايي مي‌افكنند، آيه را از منظر عرفاني تأويل مي‏كند و مي‌گويد: اهل ظاهر، «المرء و زوجه» را به زن و شوهر تفسير مي‌كنند، اما اين معني نزد اهل تحقيق و معرفت، «روح و پيكر» است؛ يعني ثروت بين روح و جسم انسان جدايي مي‌افكند.[25]
جان را در قالب زن ديدن، در رباعيات مولانا نيز به صورت اضافة نمادين «كدبانوي جان» نمايان است:
جـان را كه در آن خـانه وثاقش دادمدل پيـش تـو بـود من نفاقش دادم
چون چندگهي نشست كدبانوي جانعشق تو رسيد و سه طلاقش دادم[26]
ج)- نماد زمين

در نگرش نمادپرداز مسلمانان، آسمان و زمين در نظام جهان، نظيري از زن و مرد هستند. تعبير آباء علوي و امهات سفلي برخاسته از همين نگرش است. قدما معتقد بودند كه هفت سياره در هفت فلك آسمان، آباء علوي يا پدران آسماني هستند و چهار عنصر آب و باد و خاك و آتش، امهات سفلي يا مادران زميني كه از ازدواج آنها و تأثير و تأثرشان، مواليد ثلاثه يعني جماد و نبات و حيوان متولد مي‏شوند. مولانا در اشعار خود به كرات اين تفكر را منعكس كرده است:
هست هر جزوي ز عالم جفت خواه
راسـت همچون كهربا و برگ كاه
آسـمان مـرد و زميـن زن در خـرد
هـرچه آن انداخت اين مي‌پرورد
هسـت سـرگردان فلك انـدر زمين
همچو مردان گرد مَكسَب[27]بهر زن
ويـن زميــن كدبـانـويها مي‏كنــد
بـر ولادات و رضـاعـش مي‌تنـد[28]
پس زمين و چرخ را دان هوشـمند
چون كه كـار هوشـمندان مي‏كنند[29]
پديده هاي طبيعي عالم را چنين زنده و جاندار و در تعامل با يكديگر ديدن، از انديشه اي پويا، ژرف، اسطوره ساز و نمادپرداز برمي‌آيد كه مولانا بي ترديد نمونة اعلاي آن را داشته است. او در غزلها نيز بارها به مادر بودن زمين اشاره كرده است از جمله:
- از چار مادر برترم و ز هفت آبا نيز هم
من گوهر كاني بدم كاينجا به ديدار آمدم[30]
- به مثل خلقت مردم نزاد از خاك و از انجم
وگرچه زاد بس نادر ازين دامـاد و كـدبانو[31]
- زمين چون زن، فلك چون شو، خورد فرزند چون گربه
من اين زن را و اين شو را نمي‌دانم، نمي‌دانم[32]
- اي جانها ماكوي[33] او، وي قبلة ما كوي او
فراش ايـن كو آسمان، وين خاك كدبانوي او[34]
اين نمادپردازي با توجه به خاصيت باروري، رويش و پرورش زمين صورت گرفته است.
د)- نماد نفس

ويژگي‌هاي منفي يـا آنچه كه قدما در وجـود زن منفي مي‌انگاشتند، سـبب نمادپردازي هاي منفي نيز دربارة زن شده است. يكي از بارزترين اين موارد، زن را نماد نفس قرار دادن است كه در اشعار مولانا نمونه هاي فراوان دارد.
البته بايد توجه داشت كه نفس به معني «روح و جان»‌ هم هست و در اين معني، نماد منفي نيست. علاوه بر اين در زبان عربي به لحاظ قائل بودن جنسيت براي اشياء و اسامي، واژة نفس، مؤنث تلقي مي‏شود.
اين تلقي در نمادپردازي مسلمانان بي تأثير نبوده است. مولانا در توجيه مؤنث شمردن نفس به اعتبار لفظي در زبان عربي مي‌گويد:
... اين حميرا لفظ تأنيث است، و جاننـام تـأنيـثـش نهنــد ايــن تــازيــان
ليك از تأنيث جان را بـاك نيسـتروح را بـا مـرد و زن اشـراك نيســت
از مـؤنـث و ز مذكـر بـرتـرسـتاين نه آن جانست كز خشك و ترست[35]
با اينهمه خود مولانا چنانكه پيشتر گفتيم، جان را مؤنث مي‌دانست. او نفس كلي را هم كه سبب آموختن علوم و به منصة ظهور رساندن معارف مي‏شود، در وجود زني كه مادر و معلم است، نمادينه كرده است:
چه ها مي‏كنـد مادر نفس كليكه تا بي لسـاني بيابد لسـاني[36]
اما از اين نمادهاي مثبت كه بگذريم، زن از ديدگاه مولانا نماد نفس در معناي منفي هم هست. مولانا نفس انسان را زن و عقل او را مرد مي‌داند و مخالفت زن و شوهر را در نزاع و مشاجرة خانوادگي به مخالفت نفس با عقل تأويل مي‏كند؛ زيرا زن مايحتاج زندگي را مي‏خواهد و شوهر او را به صبر و توكل فرا مي‌خواند:
... مـاجـراي مـرد و زن افتــاد نقـل
آن مثـال نفس خود مي‌دان و عقـل
اين زن و مردي كه نفس است و خرد
نيك بايسته سـت بهر نيـك و بـد
زيـن دو بـايسـته دريـن خـاكي سـرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همي خـواهـد حـويـج خـانقـاه[37]
يعني آب رو و نان و خـوان و جاه
نفـس همچـون زن پي چـاره گـري
گـاه خـاكـي گـاه جويـد سـروري
عقـل خود زين فـكرها آگـاه نيسـت
در دمـاغـش جـز غـم الله نيســت[38]
در مهرباني هاي ناموجه مادر به طفل نيز كه مثلاً به پدر اعتراض مي‏كند كه بچه از رفتن به مكتب، لاغر و نزار شده، مولانا مي‌گويد: از اين مادر و مهرباني هاي بي‌موردش فرار كن، زيرا «سيلي بابا به از حلواي اوست»:
هسـت مادر نفس و بـابـا عقل راداولش تنـگي و آخر صـد گشـاد[39]
مولانا از اينكه نفس را زن، و عقل را مرد تلقي مي‌كنند، اظهار خرسندي كرده تلويحاً مي‌گويد خوب است كه نفس زن است و ضعيف، و عقل مرد است و قوي؛ اگر نفسِ زشت نهاد، زن نبود و مرد بود، آنوقت چه مي‌كرديم؟!
واي آنــكه عقــل او مــاده بـودنـفس زشـتش نـرّ و آمـاده بود
لاجـرم مغلـوب بـاشــد عقـل اوجز سوي خسران نباشد نقل او
اي خنك آنكس كه عقلش نر بودنفس زشتش ماده و مضطر بود[40]
نمادپردازي همواره بر مبناي تشابه ميان نماد و مدلول نماد صورت مي‏گيرد. تشابه ميان نفس و زن از ديدگاه مولانا، چنانكه در موارد پيشين ملاحظه شد، دنياخواهي و راحت طلبي است؛ تشابه ديگر رياكاري و مكاري، و راهزني دل و دين است:
هلا اي نفس كدبانو، بنه سر بر سر زانوز سالوس و ز طراري نگردد جلوه اين معني[41]
توجه به جلوه هاي كاذب ظاهري و تعلقات دنيوي هم شباهت ديگر آن دو است:
زن آن باشد كه رنگ و بو بود او را ره و قبلهحقيقت نفس اماره ست زن در بينت انسان[42]
يكي از مصاديق زنان كه با همين ويژگي، نماد نفس اماره واقع شده، بلقيس است. در قسمت دوم مقاله اشاره كرديم كه او به لحاظ گردن نهادن به حقيقت و ايمان آوردن به سليمان، مورد ستايش مولانا واقع شده است، اما بايد توجه داشت كه مولانا از ديدگاهي ديگر، او را پيش از پذيرفتن دعوت سليمان، نماد نفس اماره دانسته كه هدهد عقل در گوشة سرايش نشسته، هر لحظه منقار انديشه بر سـينة وي مي‌كوبيد تا از خواب غفلت بيدارش كرده، نامه به او عرضـه دارد.[43] دلبستگي بلقيس به تخت پادشاهي خود كه قرآن هم بدان اشاره كرده، نمونه‌اي از تعلقات مادي و دنيوي بلقيس است[44] كه زمينة نمادپردازي مزبور را بيشتر فراهم كرده است.
در آثار مولانا چند نمادپردازي فرعي هم دربارة زن وجود دارد كه در واقع مكمل نماد نفس و زير مجموعة آن است. نمادهاي مزبور عبارتند از:
- جسم

طبق اين نمادپردازي، در كانون وجود انسان، پدر همچنان نماد عقل است و نشانگر امتياز انساني و مادر نماد جسم است و مشخصة جانب حيواني؛ و ناگفته پيداست كه شرف اصلي از آن پدر است:
تو را چو عقل پدر بوده است و تن مادرجمال روي پدر درنگر اگر پسري[45]
- حرص و طمع

در خانواده، زن به علت طرح و درخواست مايحتاج مادي و ترغيب شوهر به عملي ساختن آرمانهاي دنيوي، نماد حرص و طمع و جانب تاريك زندگي محسوب مي‏شود و مرد به دليل عدم توجه به دنيا و كوشش در مسائل معرفتي باز هم نماد عقل و ماية روشنايي است:
عقل را شودان و زن را حرص و طمعاين دو ظلماني و منكر، عقل شمع[46]
- دنيا

دنيـا با جاذبه‌هاي نفسـاني كه دارد، به منزلة زني اسـت كه بايـد از آن حذر كرد وگرنه «مرگ پيش از مرگ» كه آرمان عارفان است، حاصل نخواهد شد:
جهدي بكن ار پند پذيري دو سه روزتا پيشتر از مرگ بميري دو سه روز
دنيـا زن پيـرست چـه باشـد گـر تـوبـا پيرزني انس نگيري دو سه روز[47]
شايد تنها موردي كه دنيايي بودن زن در مباحث جدي مردان تقبيح نشده، شأن صدور حديث «كلميني يا حميرا» باشد كه صوفيه به پيامبر نسبت مي‏دهند. اين جمله در كتب معتبر حديث، حتي احاديث اهل سنت، سند ندارد و برخي آن را جعلي دانسته‌اند؛[48] اما صوفيه بسيـار بدان استنـاد مي‏كنند و مي‌گويند چون وحي الهي بر پيامبر (ص) نازل مي‌شد و وجود مباركش تحت تأثير تجليات حق قرار مي‌گرفت، سنگيني وحي چنان بود كه وجود حضرت تحمل تداوم آن را نداشت؛ لذا به عايشه مي‌فرمود «با من سخن بگو!» تا بدين وسيله از سيطرة تجليات حق بيرون آيد، به عالم خاكيان باز گردد و نيرويي دوباره گيرد براي دريافت وحيي ديگر. آنگاه كه حالت مزبور تمام مي‌شد و تشنگي ديدار تجلي بر او غالب مي‌گشت، مي‌فرمود «أرحنا يا بلال» تا به نماز روي آرد.[49] بدين گونه «كَلِّميني يا حميرا» در ميان عرفا نماد توجه به عالم حس و لوازم حيات جسماني شناخته شده و «ارحنا يا بلال»‌ نماد اشتياق به جذبات حق و عالم غيب.
در اين مورد خاص كه البته مفهوم نمادينش دربارة اولياء هم عموميت پيدا كرده، حضور دنيايي زن نه تنها مردود تلقي نشده، بلكه لازم و ضروري هم دانسته شده است و گفته اند اگر اين حضور وي نبود، وجود مبارك از غايت هيبت تجليات و انوار حق گداخته مي‌شد.
در پايان بررسي نمادپردازي زن در آثار مولانا ذكر اين نكته ضروري به نظرمي‌رسد كه نمادپردازي هاي منفي در اين زمينه بسيار قاطع و بي‌رحمانه است، اما در برابر نمادپردازي هاي مثبت از گسترة وسيعي برخوردار نيست؛ همچنانكه نگرش منفي او به زن در برابر نگرش مثبتش رنگ مي‌بازد.
سيرة عملي مولانا با زنان

در بررسي زندگي شاعران معمولاً راه بردن به سيرة عملي ايشان امكان پذير نيست؛ به خصوص در زمينه روابط خانوادگي و تعامل با زنان، راه تحقيق در جزئيات بسته است. اما محمد افلاكي دربارة مولانا اطلاعاتي به دست مي‏دهد كه از نوعي ديگر و بسيار مغتنم و همه جانبه است.
اطلاعات مزبور را در دو محور مي‏توان دسته‏بندي كرد: تعامل مولانا با زنان خاندان خود، و روابط اجتماعي مولانا با ديگر زنان. ذيلاً به بررسي اين دو محور مي‌پردازيم:
روابط خانوادگي با زنان

زن در حريم خانواده، از ديدگاه مولانا ارزش خاصي دارد. پيشتر گفتيم[50] كه در شعر وي همسر مهمترين انگيزة مرد در فعاليت‌هاي روزانه و تحمل بار گران زندگي است. بسياري از حكايت‌ها و تمثيل‌هاي مولانا در زمينة خانواده و با بازيگري همسران ساخته شده است و اين نشان مي‏دهد كه او در بيان معارف و حقايق، از زندگي عادي و روزمرة مريدان خويش در خانواده الهام مي‏گرفته است. حتي عشقبازي زن و مرد در حريم خانواده و رابطة زناشويي در ذهن مولانا و تخيل او، بر خلاف سنت شاعران، شعرآفرين شده و چنان مقبول افتاده كه آن را تكرار هم كرده است:
جبرئيل است مگر باد و درختان مريمدست بازي نگر آن سان كه كند شوهر و زن[51]
بـاد روح قدس افتـاد و درختان مريمدست بازي نگر آن سان كه كند شوهر و زن[52]
در جاي ديگر با الهام از اين قضيه مي‌گويد عشقبازي فقط به زن و شوهر اختصاص ندارد؛ تمام اجزاي عالم مثل حادث و قديم و عين و عرض در حال عشقبازي با يكديگر هستند، منتهي هر يك به نوعي مخصوص خود. سپس در مقـام مصـلح اجتماعي و بـا نـگرش كاملاً دينـي مخاطب خـود را به رعايت خوش‌رفتاري و عدالت با همسر فرا مي‌خواند و او را هشدار مي‏دهد كه آيا در آن شب عروسي، همراه عروس، او را به عنوان امانتي خوش به تو نسپرد؟ پس توجه داشته باش كه هر رفتاري را تو با او داشته باشي، خدا هم با تو خواهد داشت:
آنچه بـا او تـو كنـي اي معتمـداز بـد و نيـكي، خـدا با تـو كند[53]
رفتار او با زنان خاندان خود نيز توأم با تكريم و مهرباني بوده است. افلاكي از همسر اول مولانا يعني گوهر خاتون سمرقندي مطلبي نقل نكرده، اما از همسر دوم او يعني كراخاتون قونوي مطالب بسياري آورده است كه همگي محل تأمل و تأني است. كراخاتون به شهادت افلاكي در پاكدامني و عفاف مريم ثاني بود[54] و كرامتها از او سر مي‌زد.[55] او به لحاظ تعالي روح و پاكي ضمير، محرم اسرار معرفت و نماز و نياز مولانا و تهجدهاي طولاني او بود.[56] بين آن دو مباحث ديني و عرفاني مطرح مي‌شد[57] و كرامات مولانا از چشم او دور نگاه داشته نمي‌شد. مولانا بارها راز طي الارض خويش را به مكه با او در ميان گذاشته بود و او از ريگ كفش مولانا توتياي چشم ساخته بود.[58]
روزي در قلب زمستان از عالم غيب دسته گلي به خلوت شمس و مولانا آوردند. مولانا آن دسته گل را به كراخاتون دارد و گفت: مستوران حرم كرم آن را جهت تو ارمغان آورده اند تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را شفا بخشد. آن دسته گل تا آخر عمر كراخاتون تازه و سبز بود و برگي از آن درد چشم را شفا مي‌داد.[59]
رابطه زناشويي مولانا با كراخاتون بسيار خوب و ستودني بود؛ با اينهمه روزي كه وي به اصرار زنان ديگر به ديدن معركة شعبده بازان رفته بود، شب هنگام چون مولانا از ماجرا آگاه شد، چنان نگاه تندي از سر غيرت به او كرد و گفت «زهي سرد!» كه لرزه بر اندام كراخاتون افتاد و بيهوش شد.[60]
چنانكه از سخنان افلاكي برمي‌آيد، مادرزن مولانا، يعني مادر همين كراخاتون هم صـاحب ولايـت و كرامت بـود و همدل و همراز مولانا درخصوص مسـائل معرفتي بود.[61]
رابطة مولانا با عروس خود فاطمه خاتون (همسر بهاء الدين سلطان ولد) نيز خواندني و شنيدني است. فاطمه خاتون دختر شيخ صلاح الدين زركوب بود. رابطة ارادت و محبت ميان مولانا و صلاح الدين سبب شده بود كه مولانا به دختر وي نيز ارادت خاصي داشته باشد و جالب آن است كه سلسلة جانشينان عرفاني مولانا در خاندانش از طريق همين دختر تا عصر حاضر ادامه پيدا كرد.[62]
مولانا از شدت علاقه اي كه به فاطمه خاتون داشت، تعليم و تحصيل او را از همان زمان كه نوعروس بود، خود بر عهده گرفت و درسش داد.[63] اين امر علاوه بر توجه، علاقه و احترام مولانا به عروس خويش، نمايانگر اهتمام وي به تحصيل زنان در آن روزگار نيز هست. گويا وقتي فاطمه خاتون از همسر خود، سلطان ولد رنجشي پيدا كرد و در عالم زناشويي ميان آن دو اختلافي پيش آمد. مولانا در جهت رفع اختلاف و دلجويي از عروس، يك نامه به وي و ديگري براي پسر خود نوشت. اين نامه ها سند جالبي براي دفاع از مقام زن در خانواده قرن هفتمي عالم اسلام هستند؛ به خصوص كه نويسندة آنها شخص بزرگي همچون مولانا بود و عروسان آن روزگار از سن و سال بسيار كمي برخوردار بودند. براي آنكه شائبة برداشت و استنباط شخصي در كار نباشد، بخش‌هايي از نامه مولانا به عروس خود را عيناً مي‌آوريم و قضاوت را به خوانندگان وامي‌گذاريم:
«... خداي را جل جلاله به گواهي مي‌آورم و سوگند مي‌خورم به ذات قديم حق تعالي كه هر چه خاطر آن فرزند مخلص از آن خسته شود، ده چندان غم شما غم ماست، و انديشة شما انديشة ماست... توقع من از آن فرزند، آن است كه از اين پدر هيچ پوشيده ندارد از هر كه رنجد، تا منّت دارم و به قدر امكان بكوشم؛ ان شاء الله هيچ تقصير نكنم.
اگر فرزند عزيز بهاء الدين در آزار شما كوشد، حقّاً و ثمّ حقّاً كه دل از او بركنم و سلام او را جواب نگويم؛ و به جنازة من نيايد، نخواهم؛ و همچنين غير او هر كه باشد. اما خواهم كه هيچ غم نخوري و غمگين نباشي كه حق تعالي جل جلاله در ياري شماست و بندگان خدا در ياري شمايند.
... اگر صد هزار سوگند خورند كه ما مظلوميم، من ايشان را ظالم دانم كه در حق شما محب و دعاگوي نباشند. ايشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نكنم. و الله بالله و تالله مظلوم شماييد، يا آنكه شما را حرمت دارند، خداوند و خداوند زاده خوانند پيش رو و سپس پشت، عيب بر خود نهند كه مجرم مائيم...
... الله الله از اين پدر هيچ پنهان مداريد و احوال را يك به يك به من بگوييد تا به قدر امكان به ياري خدا معاونت كنم... هرگز عالم از آثار شما خالي مباد و نسل شما منقطع مباد تا روز قيامت؛ و غمگين مباد دل شما و فرزندان شما. آمين يا رب العالمين.»[64]
نامه‌اي هم كه مولانا در همين زمينه به پسر خود نوشته، محل تأمل است. در آن نامه خطاب به پسر مي‌گويد اين عروس كه روشنايي چشم و دل ماست، از باب امتحان به دست ما سپرده شده است. توقع دارم آتش در بنيان عذرها زني و يك لحظه هم به عمد يا سهو كاري نكني كه در خاطر عروس، تشويش بيوفايي و ملالت گذرد. او به خاطر گوهر پاك خود شكايت نمي‌كند اما تو بايد به خاطر سپيدرويي من و خودت، او و همة قبيله اش را عزيز داري و هر روز و هر شب را روز و شب اول عروسي داني و در صيد دل او بكوشي. نبايد بپنداري كه او صيد تو شده است و محتاج صيد نيست. اين تفكر، مذهب ظاهربينان است. «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا».[65]
چنانكه ملاحظه مي‏شود، در اين نامه ها اصولي چون عزت و حرمت زن در خانواده، رعايت اصول روانشناسي در روابط زناشويي، اجتناب از ظاهربيني و عقايد ظاهربينان جامعه، حق را به جانب زن دادن و كوشش در جلب رضايت او مورد توجه قرار گرفته است كه از روشن‏بيني و ژرف‏انديشي مولانا حكايت مي‏كند.
مولانا به زنان خانوادة خود نهايت توجه و احترام را قائل بود؛ اما اين امر موجب غفلت او از حقوق زنان خدمتكار خانواده نمي‌شد. وي معتقد بود كنيز و خدمتكار از نظر حقوق انساني با خاتون و كارفرما برابر است، زيرا خداوند همة انسان‌ها را از نفس واحد آفريده و تفاوتي ميان سرشت آزاد و برده يا خاتون و كنيزك قائل نشده است؛ از اين رو به تأكيد قرآن و سفارش اسلام، همة مسلمانها را با يكديگر خواهر و برادر مي‌دانست و فرقي ميان آنها قائل نبود. به همين دليل روزي كه دختر وي، ملكه خاتون، كنيزك خود را رنجاند، چون مولانا مطلع شد، بانگ بر دختر زد كه چرا مي‌رنجاني‌اش؟ اگر او خاتون بود و تو كنيزك بودي، چه مي‌كردي؟ آنها در حقيقت، خواهران و برادران مايند؛ «ما خَلقُكم و لا بعثُكم الاّ كنفسٍ واحدة».
اين عكس العمل مولانا سبب شد كه ملكه خاتون توبه كند و هر چه خود پوشيده بود، بر كنيزك نيز بپوشاند. او را آزاد كرد و تا زنده بود، بر غلامان و كنيزان تعرض نكرد.[66]
رابطه اجتماعي با زنان

چنانكه از مناقب مولانا به دست مي‌آيد، وي به لحاظ مقام ارشادي كه داشت، علاوه بر جامعة مردان، در ميان زنان نيز داراي شهرت و محبوبيت خاص بود و به مسائل اين طبقة اجتماعي التفات ويژه داشت. افلاكي در موارد متعدد، زنان اعيان و اشراف را نام مي‏برد كه مريد مولانا بوده اند؛ از جملة مشاهير ايشان ملكه سعيد گوماج خاتون همسر سلطان ركن الدين،[67] گرجي خاتون همسر معين‌الدين پروانه،[68] و همسر امين الدين ميكائيل نايب خاص سلطان[69] است. فخر النساء هم زني عارف و ولي كامل بود كه بزرگان عرفا به او ارادت مي‏ورزيدند و او خود ارادتمند مولانا بود، مولانا نيز گاه به ديدار او مي‌رفت و ميان آن دو كرامتي هم اتفاق افتاده بود.[70]
مولانا به لحاظ اهميتي كه به جامعه زنان قائل بود، مجالس ويژة ايشان نيز ترتيب مي‌داد. اينگونه مجالس به عقيدة افلاكي تنها در زمان حضرت رسول (ص) وجود داشت كه زنان عرب مي‏آمدند و مسائل شرعي را به طور حضوري از حضرت مي‌پرسيدند و بعد از ايشان مرسوم نبوده است. ترتيب اين مجالس با توجه به بافت سنتي جامعة آن روزگار گويا هنجارشكني محسوب مي‌شد و ممكن بود مورد اعتراض ظاهربينان و سطحي نگران جامعه قرار گيرد؛ از اين رو همسران زنان شركت كننده در مجالس مولوي از غوغاي عوام مي‏هراسيدند. افلاكي مي‌گويد زنان اكابر قونيه شبهاي جمعه پيش همسر امين الدين ميكائيل كه مولانا او را «شيخ خواتين» مي‌خواند، مي‌رفتند و اصرار مي‌كردند كه مولانا را براي مجلس گفتن دعوت كند. چون با حضور تمام منتظر مي‌شدند، مولانا مي‌آمد و تا نيمه شب به بيان معاني و اسرار و نصايح مشغول مي‌شد و با ايشان نماز خوانده بازمي‌گشت. اين در حالي بود كه همسران آن زنان در بيرون سرا جمع آمده صحبت مي‌كردند و محافظت مي‌نمودند تا مردم اغيار بر اين اسرار مطلع نگردند.[71]
از ديگر مسائلي كه افلاكي دربارة سلوك مولانا با زنان ذكر كرده است، مي‏توان به اصلاح وي ميان زنان و همسرانشان در مشاجرات خانوادگي اشاره كرد.[72] او در آشتي دادن همسران، همچون طبيب روحي، نبض جان آنها را در دسـت مي‌گرفـت و بـه خصوص در مقابـل رفتـارهاي تنـد و طغياني زنـان، عكس‌العمل‌هاي آرام كننده و تسكين بخش را تجويز مي‌كرد. اين امر از تعاليم آرماني و متعالي اسلام دربارة زنان نشأت مي‌گرفت كه مولانا پروردة شايستة آن مكتب بود. افلاكي مي‌نويسد روزي گرجي خاتون، همسر معين الدين پروانه از او رنجيده بود؛ شفاعت تمام اكابر و نواب ديوان اثر نكرد. سرانجام گفت به شرطي صلح مي‌كنم كه پروانه به سه طلاق سوگند بخورد كه هرچه از او بخواهم بدهد. پروانه راضي شد و التزام نمود. گرجي خاتون گفت: مي‌خواهم مرا طلاق دهد! پروانه در اين مشكل درماند و از مولانا چاره جست؛ مولانا فرمود كه آن خواهش را معلق نگه دارد و دم به دم جواب گويد كه طلاق مي‌دهم ... الي بي‌نهايت![73]
در قضية اخير، چاره سازي ظريف مولانا در برابر همسر عصبي و سرسخت پروانه بسيار جالب توجه است؛ گرچه پافشاري گرجي خاتون و لجاجت مقتدرانة او در برابر همسرش خود حديث جالب ديگري است كه توهّم اطاعت و انقياد محض زن در برابر همسر و اسارت او در نظام سنتي و اسلامي خانواده را كاملاً برهم مي‌زند.
در بررسي سيرة مولانا تنها زنان مشهور، محترم و اعيان و اشراف جاي ندارند؛ بلكه تمام زنان از تمام طبقات اجتماعي، حتي زنان گمراه و خلافكاري كه در غفلت و گناه به سر مي‌بردند، در نظام ارشادي مولانا ديده مي‌شوند؛ چنانكه گويند در قونيه زني چنگ نواز به نام طاووس بود؛ روزي مولانا به خانة او رفت و از اول روز تا نماز شام در آنجا به نماز و نياز پرداخت. سپس تكه‌اي از دستار خود بريده به او بخشيد كه وي آن را به سربند خود بست. از اثر آن سربند كه در واقع نشانة عنايت معنوي و دعاي مولانا در حق وي بود، چنان حالتي به او دست داد كه توبه كرد و سرانجام كنيزان خود را آزاد نمود و خانة خويش را حمام مسلمانان ساخته صاحب كرامت گشت.[74]
زن ديگري از فواحش قونيه با كنيزاني در كار بود. روزي هنگام عبور مولانا از مقابـل خانـه‌اش دچـار انقـلاب روحي گشـت و پيـش دويـده سرنهاد و تضـرع و شكستگي نمود. مولانا گفت: رابعه، رابعه، رابعه. كنيزان او نيز آمدند و يكي يكي سرنهادند. يكي از بزرگان همراه مولانا به عنايت وي بديشان خرده گرفت؛ ولي مولانا آنها را ستـود و گفت اينها خود را چنانكه هستند مي‌نمايند، تو نيز اگر مردي چنان شو و از دورنگي بيرون آي.
اين توجه كه البته انگشت نهادن بر يك صفت خوب در ميان انبوهي از صفات زشت و نكوهيده است، موجب بيداري آن زن گشت و سبب شد كه وي و كنيزانش به ارزش وجودي خود و هدف خداوند از آفرينش ايشان پي ببرند و توبه كنند. آن زن كنيزان خود را آزاد كرد، خانة خود را بخشيد و از ارادتمندان مولانا گشت.[75]
وجود چنين مواردي خواننده را به شگفتي وا مي‌دارد كه چگونه ممكن است در نظام فكري و عملي كسي، زناني از مريم تا مطرب، و از رابعه تا فاحشه جاي داشته باشد و او به تمامي آنها به ديدة تكريم شخصيت انساني بنگرد.
اين همه سبب مي‌شود كه مولانا در تاريخ ادبيات فارسي نه تنها بزرگترين شاعر عارف محسوب شود، بلكه به معناي واقعي كلمه مصلح اجتماعي نيز شناخته گردد.
او بـه طبقة زنـان در جامعه انسـاني تـوجه ويژه‌اي داشـت و نظام ارشـادي و عرفاني خود را بدون توجه به حضور و وجود زنان ناقص مي‌ديد. لذا در جاي جاي زندگي و آثار خود هم زنان را مخاطب خويش قرار مي‌داد و هم مردان را به تأمل و انديشه و احساس مسئوليت در قبال زنان فرامي‌خواند تا از اين ره گذر به اصلاح جامعه انساني در طول تاريخ دست يازد.
فهرست منابع:

قرآن مجيد
افلاكي، شمس الدين احمد: «مناقب العارفين»، تصحيح تحسين يازيجي، تهران، دنياي كتاب، 1362، چاپ دوم.
زرين كوب، دكتر عبدالحسين: «بحر در كوزه»، تهران، انتشارات علمي، 1368، چاپ سوم.
همو: «سرّ ني»، تهران، انتشارات علمي، 1364، چاپ اول، دوره 2 جلدي.
فروزانفر، بديع الزمان: «احاديث معنوي»، تهران، اميركبير، 1361، چاپ سوم.
همو: «زندگاني مولانا جلال الدين محمد مولوي»، تهران، زوار، 1361، چاپ چهارم.
مولوي، جلال الدين محمد: «فيه مافيه»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، اميركبير، 1362، چاپ پنجم
همو: «كليات شمس يا ديوان كبير»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، اميركبير، 1362، چاپ سوم، دوره 10 جلدي.
همو: «مثنوي معنوي»، تصحيح رينولد الين نيكلسون، تهران، انتشارات مولي، 1362، چاپ دوم، دوره سه جلدي.
همو: «مجالس سبعه»، تصحيح دكتر فريدون نافذ، تهران، نشر جامي، 1363، چاپ اول.
________________________

پی نوشت ها
* - عضو هيأت علمي دانشگاه امام صادق (ع)، دكتراي ادبيات فارسي.
[1]- مِحَن جمع محنت به معني رنج است.
[2]- قُلزُم نام دريايي و اينجا به معني مطلق درياست.
[3]- كليات شمس، ج4، ص 293-294.
[4]- از اقوال مشهور صوفيه است به معني «مجاز پلي است به سوي حقيقت»
[5]- اشاره است به آيه 82 سوره يس: «إنّما أَمرُهُ إذا أرادَ شيئاً أن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون»، «كار خدا غير از اين نيست كه هرگاه چيزي بخواهد، به آن مي‌گويد باش، پس مي‌شود.»
[6]- مثنوي، دفتر اول، بيت 1785 به بعد
[7]- كليات شمس، ج 4، ص 277.
[8]- «خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد.»
[9]- كليات شمس، ج 5، ص 93.
[10]- فيه ما فيه، ص 72.
[11]- مثنوي، د5، ب 3286 به بعد؛ نيز بنگريد به: د 1، ب 407-408.
[12]- همچنين د 1، ب 407-408:
... گفت ليلي را خليفه كان تويي كز تـو مجنون شـد پريشان و غوي
از دگر خوبان تو افزون نيستي گفت خامش چون تو مجنون نيستي
[13]- كليات شمس، ج 6، ص 39.
[14]- بخشي از آية 54 سورة مائده است.
[15]- كليات شمس، ج 5، ص 102-103.
[16]- فيه ما فيه، ص 51.
[17]- آيه 16 سوره ق.
[18]- مثنوي، د 5، ب 2015 به بعد.
[19]- همان منبع، د 4، ب 1544 به بعد؛ نيز بنگريد به: فيه مافيه، ص 16.
[20]- اين غزل با مطلعِ
اگر چه لطيفي و زيبا لقايي به جان بقا رو، ز جان هوايي
هم تعداد ابياتش بسيار بيش از حد متعارف غزل است (به جاي 7-8 بيت 42 بيت دارد)، هم در بحر متقارب سروده شده كه از اوزان رايج در مثنوي است، هم از نظر محتوا تعليمي- عرفاني است و هم شكل روايي و نقل ماجرا دارد كه اينها همگي از ويژگي‌هاي مثنوي است.
[21]- «حشر» زنده شدن و رستاخيز است و «لا» نشانة فناست.
[22]- كليات شمس، ج 7، ص 12.
[23]- همان منبع، ج3، ص72-73؛ طبع شاعر نيز كه اشعار ناب مي‌سرايد، خاتوني است كه از نور جلال الهي آبستن مي‌شود:
خاتون خاطرم كه بزايد به هر دمي آبستن است ليك ز نور جلال تو (همان منبع، ج 5، ص73).
[24]- آيه 102، سوره بقره.
[25]- مجالس سبعه، ص 23.
[26]- كليات شمس، ج 8، ص 192.
[27]- مَكسَب به معني محل كسب و كار و اشتغال است.
[28]- يعني زمين براي فرزندان آسمان نقش مادري ايفا مي‌كند و آنها را شير مي‌دهد.
[29]- مثنوي، د 3، ب 4402 به بعد.
[30]- كليات شمس، ج 3، ص 179.
[31]- همان منبع، ج 5، ص 29.
[32]- همان منبع، ج 3، ص 207.
[33]- «ماكو» ابزار بافندگي است. مقصود از مصرع اين است كه جان آدميان در اختيار خداوند و ابزار مشيت اوست و هرگونه كه بخواهد، آن را بكار مي‌اندازد.
[34]- كليات شمس، ج 5، ص 10.
[35]- مثنوي، د 1، ب 1974 به بعد. مقصود از بيت آخر اين است كه جان و روح مجرد و قدسي مانند جان حيواني محكوم احوال مزاج يعني يبوست، رطوبت، حرارت و برودت نيست.
[36]- كليات شمس، ج 7، ص 10.
[37]- حويج خانقاه يعني مايحتاج خانه
[38]- مثنوي، د 1، ب 2616 به بعد.
[39]- همان منبع، د 6، ب 1437.
[40]- مثنوي، د 5، ب 2461 به بعد.
[41]- كليات شمس، ج 7، ص 121.
[42]- همان منبع، ج 4، ص 135؛ مصرع دوم يعني نفس اماره در وجود انسـان حقيقتـاً به منزلة زن است. دربارة دلبستگي‌هاي مادي زنان كه موجب اين نماد پردازي شده، در قسمت اول مقاله بيشتر بحث كرده‌ايم.
[43]- مجالس سبعه، ص 62.
[44]- بنگريد به: سوره نمل، آيه 38 به بعد. مولانا هم دربارة بلقيس مي‌گويد:
هيـچ مال و هيچ مخزن هيچ رخـت مي دريغش نـامد الاّ جز كه تخـت
... پس سليمان گفـت گر چه في الأخير سرد خواهد شد بر او تاج و سـرير
چون ز وحدت جان برون آرد سري جســم را بــا فـرّ او نبــود فـري
ليـك خـود بـا اينهمه بـر نقـد حال جُسـت بـايـد تخـت او را انتقـال
تــا نـگردد خسـتــه هنــگام لقــا كـودكـانـه حـاجتـش گــردد روا
... پس نظركرد آن سليمان سوي تخت گفت آري گول‌گيري اي درخت
(يعني اي چوب براي ابلهان جاذبه داري. مثنوي، د4، ب869 به بعد)
[45]- كليات شمس، ج 6، ص 277.
[46]- مثنوي، د 1، ب 2903؛ نيز بنگريد به ابيات 2616 به بعد.
[47]- كليات شمس (رباعيات)، ج 8 ، ص162.
[48]- بنگريد به: فروزانفر، احاديث مثنوي، ص 20-21.
[49]- بنگريد به: زرين كوب، بحر در كوزه، ص 101؛ سرّ ني، ج 1، ص 392.
[50]- بنگريد به قسمت دوم اين مقاله، ص 223-224.
[51]- كليات شمس، ج 4، ص 223.
[52]- همان منبع، ص 231.
[53]- مثنوي، د 6، ب 3956.
[54]- افلاكي، مناقب العارفين، ج 1، ص 91.
[55]- همان منبع، ج 2، ص 718.
[56]- همان منبع، ج 1، ص 201، 263، 336 و ....
[57]- همان منبع، ص 396.
[58]- همان منبع، ج 1، ص 263، 336؛ ج 2، ص 597، 609.
[59]- همان منبع، ج 1، ص 91-92
[60]- همان منبع، ج2، ص 716-718.
[61]- همان منبع، ج 1، ص 420.
[62]- فروزانفر، زندگاني مولانا، ص 178.
[63]- افلاكي، ج 1، ص 405؛ ج 2، ص 719.
[64]- فروزانفر، زندگاني مولانا، ص 168-169.
[65]- همان جا
[66]- افلاكي، ج 1، ص 406.
[67]- همان، ج 1، ص 335.
[68]- همان، ج 1، ص 426، 432-433.
[69]- همان، ج 1، ص 490-491.
[70]- همان، ج 1، ص 287-288.
[71]- همان، ج 1، ص 490-491.
[72]- افلاكي، ج 1، ص 432-433.
[73] - همان.
[74] - همان، ج 1، ص 275-276 .
[75] - افلاكي، ج1، ص 555 .
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-26-2007   #48 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب







ـ ابومعين حميد الدين ناصر خسرو



اكرم جودي نعمتي
حكيم ناصرخسرو قبادياني، بي‌اعتناترين شاعر ادبيات فارسي به زن شمرده مي‌شود كهديوان او در نگاه اول، خالي از حضور زن تلقي مي‌گردد؛ لكن در لايه‌هاي ذهن او و درميان اشعارش مي‌توان به طور غيرمستقيم ساية نامرئي زن را پيدا كرد. مقاله حاضر در جستجوي اين ساية نامرئي است. نگارنده علاوه بر ديوان ناصرخسرو و مثنوي‌هاي او، همة آثار منثور وي را كه از پرمايه‌ترين آثار ادب فارسي است، مورد بررسي قرار داده است تا از اين راه، زواياي فكر شاعر را در روشنايي بكاود و نهفته‌هاي آن را آشكار سازد.
نقش عقايد شيعي شاعر در سرنوشت اجتماعي او و نيز تأثير آن بر نگاه وي به زن، جامعه‌شناسي زنان روزگار از لابلاي اشعار وي، حضور زن در نمادپردازي حكما و انعكاس آن بر ذهن و انديشة شاعر از محورهاي اصلي اين مقاله است.
ناصرخسرو (394-481 ه‍) قصيده‌پرداز بزرگ ادبيات فارسي است كه از نظر تحولات فكري و وقايع زندگي، موقعيت ويژه و منحصر به فردي در ميان شعرا پيدا كرده است؛ به‌گونه‌اي كه تحليل شعر او بدون توجه به بازتاب اين تحولات تعيين‌كننده، نتيجه مطلوبي به دست نمي‌دهد.
او در آغاز جواني به دربار سلطان محمود غزنوي راه يافت و پس از وي در دربار پسرش مسعود به شغل دبيري پرداخت. سپس ملازم دربار سلجوقيان شد و همچنان به كارهاي ديواني ادامه داد.
حاصل اين مشاغل، طبعاً نام و كام اين جهاني بود و غفلت از پيامدهاي آن جهاني. ناصرخسرو در ديوان اشعارش به شغل ديواني خود و دوراني كه به غفلت و معصيت در دربار شاهان سپري كرده بود، اشاره مي‌كند.[1] اين دوران البته در كنار مسائل فوق، امكان برخورد و آشنايي ناصرخسرو را با جريان‌هاي سياسي و عقايد و افكار مختلف موجود در جامعة آن روزگار كه اتفاقاً بسيار هم متنوع و متعدد بود، فراهم مي‌كرد و ذهن خردگرا و حقيقت‌جوي او را با سؤالات فراوان روبرو مي‌ساخت.
چنانكه خود ناصرخسرو در مقدمة سفرنامه‌اش اشاره مي‌كند، به دنبال خوابي كه در حدود چهل سالگي ديد، انقلابي دروني سراسر وجودش را فراگرفت؛ از خواب چهل ساله بيدار شد، دست از مشاغل ديواني شست و در پي حقيقت، عزم سفر قبله كرد. در اين سفر هفت ساله، چهار بار حج به جاي آورد، بسياري از كشورهاي اسلامي را ديد و با خردمندان و صاحبنظران فرقه‌هاي مختلف فكري، گفتگوها كرد. سه سال در مصر ماند و سرانجام مقصود خود را در مذهب اسماعيلي و كيش باطنيان يافت. مدارج مبلغان اسماعيلي را طي كرد، از سوي خليفه فاطمي مصر «حجت» خراسان شد و براي تبليغ آيين جديد خود به وطن بازگشت.
ميزان حضور زن در شعر ناصرخسرو

عوالم، عواطف و گرايش‌هاي دورة اول زندگي ناصرخسرو، يعني قبل از چهل سالگي او، در آثار منظوم و منثور وي ديده نمي‌شود. بعيد به نظر مي‌رسد كه شاعر بزرگي چون او تا چهل سالگي شعر نسروده باشد؛ از اين رو مي‌توان نتيجه گرفت كه او لااقل بخشي از اشعار آن دوره را كه با اعتقادات جديد وي مطابقت نداشت، از بين برده است. يكي از تبعات اين امر، حضوركم‌رنگ زن در اشعار ناصرخسرو است؛ زيرا زنان غالباً در ادبيات داستاني و اشعار بزمي ديده مي‌شوند. از آنجا كه اشعار موجود ناصرخسرو نه بزمي و عاشقانه است و نه داستاني، زن در اشعار او موضوعيت چندان مستقلي ندارد.
عدم حضور بارز زن در اشعار ناصرخسرو علت ديگري هم دارد. زندگي او پس از بازگشت از سفر 7 ساله، چهرة جدي و مبارزاتي پيدا كرد. پذيرفتن مذهب شيعه اسماعيلي و رسالت تبليغي «حجت» زندگي او را دگرگون ساخت. او مصمم شده بود كه نيرو، قلم و شعر خود را در راه تبليغ اين آيين و تبيين حكمت اهل باطن براي مردمي كه به سطحي‌نگري عادت كرده بودند، صرف كند؛ اما نه جّو عمومي حاكم بر اعتقادات مردم اين اجازه را مي‌داد، نه علماي سنت و جماعت، و نه حكومتي كه مبتني بر ظاهربيني آنان بود. بنابراين وقتي به زادگاه خود بلخ بازگشت، استقبالي نديد. او كه هفت سال قبل دبير ديوان و جزو اعيان شهر بود، حالا به دشنام، شيعي، باطني، غالي و قرمطي خوانده مي‌شد و همين‌ها براي تهمت بي‌ديني و بدديني كافي بود. لذا گروهي متعصب درصدد كشتن او به خانه‌اش ريختند و غارت كردند. از ترس جان به نيشابور روي آورد كه برخي از باطنيان در آنجا پنهان مي‌زيستند؛ اما در آنجا هم عوام‌الناس به خون وي تشنه بودند. به مازندران رفت و پيرواني اندك پيدا كرد كه بعدها به نام ناصريه مشهور شدند. تحريك مردم متعصب و پيشي گرفتن بر يكديگر جهت كسب ثواب كشتن او همچنان ادامه داشت و آرامشي براي او باقي نمي‌گذاشت. سرانجام به ولايت بدخشان (در افغانستان امروزي) پناه برد و در دل كوههاي يمگان مأوا يافت.
زندگي انزوايي ناصرخسرو در يمگان با دشواري‌هاي فراواني همراه بود: دور از خانه و خانواده، بدون هيچ ثروت و زمين و دارايي و با دشمناني كه در كمينش بودند و او را بدون هيچ گناهي بدمذهب مي‌دانستند، در حالي‌كه خود جز ظاهري از دين و مذهب نداشتند:
بـگذر اي بـاد دل افـروز خـراسانـيبـر يكي مانده به يمگان دره زنداني
انـدر ايـن تنـگي بي‌راحت بنشستـه خالي از نعمت وز ضيعت[2] ودهقاني
روي بـرتافته زو خويش چو بيگانـهدستگيريش نـه جـز رحمت يـزداني
بي‌گناهي شده همواره بـر او دشمـنتـرك و تـازيّ و عراقيّ و خراسانـي
بهنه جويان[3] و جز اين هيچ بهانه نـهكه تـو بـد مذهبـي ودشمن يـاراني
آن همي گويـد امـروز مرا بـد دين كـه بـجز نـام نــدانـد زمسلمـاني[4]
ملاحظه مي‌شود كه اين زندگي سرد و خشن مجالي براي حضور گرم و لطيف زن باقي نمي‌گذاشت. دلخوشي ناصرخسرو در اين زندگي بدان بود كه به جاي زن با حكمت، جفت گشته و با خليفة فاطمي مصر پيوسته است:
اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشته ستم بـا حكمت لقماني
داغ مستنصـر بـالله نـهاده ستـمبـر بـر و سينه و بـر پهنةپيشانـي[5]
محروميت ناصرخسرو از امكانات عادي زندگي از يكسو، مصمم بودن او بر مصروف ساختن عمر در راه حكمت باطنيان و عقايد اسماعيليان از سوي ديگر، مهمترين عواملي بودند كه مانع از حضور مستقيم زن ـ جز در موارد خاص ـ در ذهن و ضمير شاعر مي‌شدند. اما آيا مي‌توان اين نيمة هستي را به كلي از خويش دور كرد؟ قطعاً نه. لذا حضور زن و نگرش ناصرخسرو به وي را بايد به طور غيرمستقيم در آثارش جستجو كرد؛ يعني در مواردي كه موضوع سخن «زن» نيست، ولي در تبيين و تحليل آن پاي زن به ميان مي‌آيد. ذيلاً به بررسي ردّ پاي زن در آثار ناصرخسرو مي‌پردازيم:
حضرت فاطمه (س) و خلفاي فاطمي

ادبيات فارسي تا قرن دهم عمدتاً تحت تأثير مذهب حاكم بر روزگاران گذشته، يعني تسنّن شكل گرفته است؛ از اين‌رو عقايد شيعي را بندرت مي‌توان در آثار شعرا ديد؛ ناصرخسرو از اين ديدگاه، شاعر ممتازي است كه اعتقادات شيعي در آثار او به وضوح مشاهده مي‌شود. به عبارت بهتر، او سخني نگفته و شعري نسروده است، مگر آنكه در خدمت عقايدش بوده باشد كه البته اين عقايد، تشيع خردگرايانه و بينش باطني اسماعيلي است.
اگر بخواهيم تأثير عقايد ناصرخسرو را بر نگرش او به زن بررسي كنيم، نخستين و بارزترين اين تأثيرات را در ارادت او به حضرت زهرا (س) خواهيم ديد. يكي از القاب حضرت زهرا «سيدة نساء العالمين» است؛ ناصرخسرو با توجه به اين لقب، مانند هر شيعي ديگر معتقد است كه آن حضرت سرور زنان عالم و برگزيده‌ترين آنهاست:
گزين و بهين زنان جهان كجا بود جز در كنار علي؟[6]
و كفويت و همسري او با حضرت علي (ع) خاندان پيامبر را نتيجه داده است:
جز كه زهرا و علي و اولادشانمر رسول مصطفي را كيستآل؟[7]
وي همچنين از حضرت فاطمه با لقب «حورعين» كه وصف زنان بهشتي در قرآن است،[8] ياد مي‌كند و باز به هم‌شأني وي با حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) و ثمرة خانوادگي آنها اشاره كرده مي‌گويد:
قـرين محمد كه بود؟ آنكه جفتش نبـودي مـگر حـور عيـن محمد
از اين حورعين و قرين‌گشت پيداحسين‌و حسن‌سين‌وشينمحمد[9]
حضرت علي (ع) خود شأن والايي دارد كه ناصرخسرو اذعان مي‌كند «قرين پيامبر» است و درجاي ديگر هم تصريح مي‌كند كه پيامبر(ص) و علي(ع) شريف‌ترين انسان‌ها هستند؛[10] با اين‌همه وقتي به زناشويي زهراي اطهر و حضرت اميرالمؤمنين اشاره مي‌كند، در واقع لحني دارد كه گويي همسر زهرا بودن را از امتيازات و فضايل علي (ع) مي‌داند:
...ذوالفقار ايزد سوي كه فرستاد به بدر؟ زن و فرزند كه را بود چو زهرا و شبير؟[11]
«سلام و درود بر پدر آل و عترت رسول، و كفو دخترش فاطمة الزهراء البتول، خداوند ذوالفقار مشهور، ابن عم و داماد رسول مصطفي، الوصي المرتضي.»[12]
ناصرخسرو شاعر جسوري است كه وقتي تمام حاكمان روزگارش سني مذهب بودند، او يك تنه در مقابلشان ايستاد و بنحو ستايش‌‌آميزي از حريم عقيدتي خود دفاع كرد و البته تاوان اين ايستادگي را هم تا پايان عمر در تنگناي غربت و تنهايي پرداخت. او در قصيده‌اي غرّا خردگرايانه به نقد عوام مسلمانان مي‌پردازد كه چگونه بت‌پرستان را لعن و نفرين مي‌كنند و از بت‌پرستي ايشان در رنج هستند؛ در حالي‌كه بت‌هاي تراشيده از سنگ به كسي ضرر و آسيب نمي‌رساند؛ اما بت‌هايي كه مسلمانان تراشيدند، حقايق را ريشه‌كن كردند و فرزندان پيامبر را كشتند. وي در اين قصيده به «بت نخستين» كه جاهلان امت او را برگزيدند، لعنت مي‌فرستد كه فدك را از فاطمه گرفت و موجب رنجش و ناراحتي او شد. چنانكه قصيده نشان مي‌دهد، وي را از اين لعن برحذر مي‌داشتند و او در پاسخ، با پافشاري بر مواضع عقيدتي خود، لعنت را مكرر كرده، به شهادت امام حسين به دست پيروان بت مزبور اشاره مي‌كند:
لعنت كنم بـر آن بـت‌ كز امـت محمـداو بـود جـاهلان رازاوّل‌ بـت نـخسـتـيـن
لعنت كنم بر آن بت كز فاطمه فـدك رابستد به قهر تا شد رنجور و خوار وغمگين
لعنت كنم بر آن بت كو كرد و شيعت او حلق‌حسين تشنه در خون خضاب و رنگين[13]
ماجراي فدك در شعر ناصرخسرو ازموضع كاملاً شيعي به عنوان سمبل غصب حقوق خاندان پيامبر (ص) مطرح مي‌گردد و فاطمه و فدك مي‌شود شاخص حق و ناحق. اين مسأله در شعر فارسي سابقه نداشت و ناصرخسرو آن را به منزلة يكي از مطالبات تاريخ تشيع مطرح مي‌كند كه خود به تنهايي مي‌تواند مرز ميان شيعه و غيرشيعه باشد. از اين‌رو در علت همراهي نكردن با مخالفان خود مي‌گويد: من شرم دارم با كساني باشم كه پيرو كسي هستند كه او چنين فعلي را در حق فاطمه و فرزندانش مرتكب شده است:
آنك او بـه مراد عام نـادانبــر رفـت بــهمنبـــر پيـمبــر
گفتا كه منم امام و، ميـراث بستــد ز نبيـــرگـانو دختـــر
روي وي اگـر سپيد بـاشد روي كـه بـود سيـه بـه محشــر؟
ور مي بـروي تو بـا امـاميكايـن فعل شده است ازو مشهّر،
من بـا تو نيم كه شرم دارم از فـاطمــه و شـبيــرو شبّــر[14]
اصولاً حضرت فاطمه زهرا(س) در شعر ناصرخسرو بيش از شعر تمام شاعران كهن مطرح مي‌شود. اين مسأله علاوه بر ارادت شاعر به خاندان عصمت و طهارت، از وابستگي او به خلفاي فاطمي مصر هم ناشي مي‌شود. خلافت فاطميان موفق‌ترين پيروزي سياسي نهضت شيعيان اسماعيلي بود كه از سال 297 تا 567 هجري در مناطقي از افريقا، شام و فلسطين حاكم بود.[15] داعيان اسماعيلي، مبلغان فاطميان بودند كه در مناطق وسيعي از ايران، هند، يمن، حجاز، سوريه و شام فعاليت مي‌كردند. اوج خلافت فاطميان در عصر مستنصر، هشتمين خليفة فاطمي بود كه ناصرخسرو از طرف وي لقب «حجت خراسان» گرفت و براي تبليغ آيين اسماعيلي روانة وطن خود شد.
فاطميان خود را فرزندان فاطمه و از نسل اسماعيل فرزند امام جعفرصادق (ع) مي‌دانستند، اما مخالفان ايشان اين انتساب را قبول نداشتند و آنها را «عبيدي» و از نسل عبيدالله مهدي بنيان‌گذار سلسلة فاطميان مي‌شمردند.[16] برخي هم ايشان را به عبدالله بن ميمون قداح منتسب مي‌كردند كه از نخستين داعيان و حاميان بزرگ اسماعيلي بود.[17]
ناصرخسرو در اشعار خود به كرّات به نسبت مادر و فرزندي ميان حضرت فاطمه زهرا (س) و فاطميان مصر اشاره كرده است:
من همي نازش به آل حيدر و زهرا كنم تو همي نازش به سند و هندبدگوهر كني
گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر آفـرين از جانْت بـر فرزندو برمادر كني[18]
چنانكه در آموختن اسرار باطني اسماعيليان از خليفه فاطمي ـ كه وي فرزند زهرا مي‌داندش ـ نيز به همين مسأله اشاره مي‌كند:
شنــودم ز ميـراث دار محمـد سـخن‌هاي چـون انگبينمحمد
دلم ديد سرّي كه بنمود از اول بـه حيـدر دل پيش‌بينمحمـد
ز فرزند زهرا و حيـدر گرفتـم من ايـن سيـرتراستين محمد[19]
او حتي در توصيف طبيعت بهاري هم از صور خيالي استفاده مي‌كند كه ضمن اشاره به عظمت و اقتدار فاطميان آن روزگار، آنها را نبيرگان زهرا معرفي مي‌نمايد:
معزول گشـت زاغ چنين زيرا چـون دشمن نبيـرة زهـراشـد
خورشيدْ فاطمي شد و با قوّت برگشت و از نشيب به بالاشد[20]
بنابراين دور از انتظار نيست كه به ارج و قربي كه نزد آنان داشت، مباهات ورزد و در مقابل مخالفان، چنين به ستايش خود پردازد:
شاخ پربارم زي چشم بني‌زهرا پيش چشم تو همي بيد و چنارآيد[21]
چنانكه ملاحظه مي‌شود، منظور از بني‌زهرا و فرزندان فاطمه(س) يا پيامبر(ص) در شعر ناصرخسرو، خلفاي فاطمي مصر است كه خود را از نسل اسماعيل فرزند امام جعفرصادق(ع) و نهايتاً فرزند فاطمه زهرا (س) مي‌دانستند. اين نسبت مفروض با عواطف شيعيان به اهل بيت كه تبلور آن، در وجود مبارك حضرت زهراست، پيوند مي‌خورد و نه تنها به مبارزات سياسي آنها در اين دنيا صبغة كاملاً ديني مي‌داد، بلكه سبب مي‌شد مرارت‌هاي ناشي از مبارزات مزبور را تحمل كنند به اميد آنكه شكايت بيداد مخالفان را در روز قيامت به پيشگاه حضرت زهرا(س) ببرند و حضرتش شفيع دادخواهي آنها نزد خداوند باشد:
...آن روز بيايند همه خلـــق مكـافــات هم ظالم و هم عادل بي‌هيچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پيش شهدا دست من و دامن زهرا
تــا داد مـــن از دشـمـــــــن اولاد پيمبر بدهد بتمام ايزددادار تعالي[22]
اين عقيده كه فاطميان فرزندان فاطمه زهرا (س) هستند، تقدسي را براي آنها به ارمغان مي‌آورد كه موجب مي‌شد پيروانشان، مثل ناصرخسرو، دوستداري آنها را داراي پاداش اخروي و مجوز ورود به بهشت بدانند:
چون به حبّ آل زهرا روي شستي، روز حشر نشنود گوشت ز رضوان جز سلام ومرحبا[23]
و با خلوص نيت به آنان و مرام آنان پايبند باشند و تصور كنند كه چاره تمام مشكلات آنها در دربار فاطميان است:
داند به عقل، مردم دانا كه بـر زمين دست خداي هردو جهان است فاطمي
اي دردمند دور مشو خيره از طبيب زيـرا نشستــهبـر در عيســي مريـمي[24]
اين خوش بيني مفرط و دل‌بستن به دربار فاطمي، البته تبعاتي داشت كه فعلاً مجال پرداختن به آنها نيست.[25]
ديگر زنان مشهور

چنانكه پيشتر گفتيم، زنان در شعر ناصرخسرو حضور بارز و فعالي ندارند؛ با اينهمه به برخي زنان مشهور ـ اعم از منفي و مثبت‌ـ در شعر او اشاره‌هايي شده است كه ذيلاً به آنها مي‌پردازيم:
الف)ـ عايشه

همان‌گونه كه حضرت فاطمه (س) در شعر ناصرخسرو، مظهر حق و معيار حقانيت است، عايشه نيز محور فتنه و باطل است. ناصرخسرو اين دو زن را رهبر و پيشواي جناح‌هاي متخاصم روزگار خود مي‌داند. به اين معني كه فاطميان و باطنيان را شيعة فاطمه زهرا (س) برمي‌شمارد و سنّيان و ظاهريان را شيعه و پيرو عايشه:
فاطمـي‌ام فـاطمي‌ام فـاطمي تا تـو بـِدرِّي زغـم ايظاهـري
فاطمه را عايشه مارَندر[26]ست پس تـو مـرا شيـعتمـارندري
شيعت مارندري اي بد نشان شايـد اگـر دشمـندختنـدري[27]
من نبرم نـام تـو، نـامم مبـر من بري‌ام از تو، تواز من بري[28]
وي همچنين دوران جاهليت و پرستش لات و هبل را كه از بت‌هاي مشهور آن دوران بود، فرا ياد خواننده مي‌آورد و مي‌گويد نزد دانايان، شگفت‌انگيزتر از جنگ جمل نبود كه عايشه و پيروانش بر ضد علي(ع) به راه انداختند. وي كار عايشه را نظير حمله بردن ماده گوسفند بر شير مي‌داند و خطاب به پيروان وي كه دشمنان خود شاعر نيز بودند، مي‌گويد اگر تو بي‌خرد و ديوانه نيستي، چگونه برة آن ماده گوسفند شده‌اي:
حديـث هبل سوي دانـا نبـود شـگفتي‌تـر از كـار حـرب جمـل
چگونه بَرد حمله بر شير ميش كسي ايـن نـديده‌ست از اهل ملل
تو اي بي‌خـرد گرنه ديوانـه‌اي مرآن ميش را چون شدستي حمل؟[29]
با وجود سفارشي كه قرآن به زنان پيامبر كرده بود، عايشه به جنگ علي(ع) آمد. ناصرخسرو معتقد است كه او سوار بر ابليس به جنگ علي(ع) آمده بود و علي(ع) البته ابليس را پي كرد:
بيـامد بـه حـرب جمـل عايشه بـرابـليس زي كـارزار علــي
بريده شد ابليس را دست و پاي چو بانگ آمد از گيرودار علي[30]
ب)ـ زن ابولهب

ناصرخسرو در جدال با مخالفان خود اشاره‌هايي كنايه آلود به زن ابولهب نيز دارد، بي‌آنكه منظورش زن مشخصي باشد:
بولهب با زن به پيشت مي‌روند اي ناصبي[31] بنگر آنكه زنْش را در گردنافكنده كَنَب[32]
گرنمي‌بيني تو ايشان را ز بس مستي همي نيست‌ رويي ‌مرمرا از تووزايشان ‌جزهَرَب[33]
به نظر مي‌رسد منظور شاعر از اين كنايه، بدترين دشمنان عقيدتي او باشد نه زني خاص در روزگار وي؛ زيرا اولاً در شعر ناصرخسرو قرينة ديگري دال براينكه زني معيّن با او دشمني داشته باشد، وجود ندارد؛ ثانياً ابولهب و زنش بدترين و سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر بودند كه در آن ميان زن بولهب، يعني ام‌جميل خواهر ابوسفيان، نقش بيشتري در تحريك شوهرش و دشمني با پيامبر داشت، تا جايي كه آيه در شأن آنها نازل شد: تبت يد أبي لهب و تب... و امرأته حمالة الحطب. في جيدها حبل من مسد؛ «بريده باد دست‌هاي ابولهب و بريده باد ... زن او بردارندة هيزم است و برگردنش بندي از ليف خرماست».[34]
ناصرخسرو در جاي ديگر نيز به زن بولهب اشاره كرده است. او خطاب به مخالفان خود و در تعريض به پيشوايان و رهبران آنها مي‌گويد: خداوند درخت شريفي (كنايه از خاندان حضرت رسول) در بين اعراب پديد آورد تا به خلق خدا خير برساند و شما در آن درخت آتش زديد و آن را سوزانديد. سپس مي‌گويد:
تبـّت يـَدا اِمامِكَ روزي هزار بار كايـن فـعل كزويآمـد نـامـد زبـولهـب
عهد غديرخم زن بولهب نداشتدر گردن شماست شده سخت چون كَنَب
وامروز نيستيد پشيمان زفعل بد فعل بد از پدر به تومانده‌ست منتسب[35]
اين ابيات بهتر نشان مي‌دهد كه منظور شاعر اصلاً جنس زن نيست؛ بلكه «مكنيّ‌عنه» هستند. اما چه لزومي داشت كه زن را «مَكنيّ به» براي مردان قرار دهد؟ براي روشن شدن مطلب، از تأويل‌هاي باطني ناصرخسرو در آثار منثورش كمك مي‌گيريم.
ناصرخسرو در آثار خود به كرّات پيامبر را شوي روحاني و معنوي امت دانسته و خلق را به منزلة زن او برشمرده است. منطق اين تأويل مبتني بر چند چيز است:
1ـ پيامبر فاضل‌تر از تمامي امت است؛ چنانكه مرد بر زن فاضل‌تر است. پيامبر به علت اين فضيلت، قوّام بر امور امت است (همانطور كه مرد بر زن قوّام است)؛ قرآن نيز مي‌فرمايد: يا أيها المدّثر، قم فأنذر.[36]
2ـ پيامبر فايده دهنده است و امت فايده پذيرنده؛ همان‌گونه كه مرد فايده دهنده است و زن فايده پذيرنده، و همان‌گونه كه افلاك و انجم، پدران آسماني و فايده دهنده هستند و طبايع، مادران زميني و فايده پذيرنده.[37]
3ـ اطاعت پيامبر بر خلق واجب است؛ همان‌گونه كه اطاعت مرد بر زن واجب است.[38]
ناصرخسرو اين نسبت زن و شوهري معنوي را منحصر به رابطة پيامبر و امت نمي‌داند؛ چنانكه در ماجراي غديرخم مي‌گويد: در آن روز، پيامبر به منزله ولي امت بود كه در يك نكاح نفساني، همة امت را كه به منزلة زن بودند، به عقد وصي خود كه به منزلة شوي آنها بود، درآورد.[39]
او همچنين رابطة زناشويي معنوي را به‌مراتب مبلّغان اسماعيلي تعميم داده، مي‌گويد پايين‌تر از حضرت رسول (ص) هر استاد، مرد معنوي شاگرد خويش است و هر شاگردي، زن معنوي استاد خويش است؛ زيرا از او فايده گيرنده است. چنانكه «ناطق» مرد است براي «اساس» و اساس زن است براي ناطق، اساس مرد است براي «امام»، امام شوي است براي «حجت» و حجت شوي است براي «داعي» و داعي شوي است براي «مأذون»، و مأذون شوي است براي «مستجيب».[40]
چنانكه ملاحظه مي‌شود، رابطة زناشويي در آثار ناصرخسرو نماد رابطة رهبري و پيروي، و مريدي و مرادي است. با اين تأويل، زن بولهب كه درشعر ناصرخسرو آمده است، نماد پيروان لجوج و سرسخت كساني مي‌شود كه رهبر و علمدار دشمني با خاندان رسول بودند. با مرور شعر ناصرخسرو اين نتيجة تأويلي تأييد مي‌شود؛ ناصرخسرو مي‌گويد «تبّت يدا امامك»؛ بريده باد دست‌هاي «امام تو». پس «امام تو» را به جاي بولهب مي‌گذارد و «تو» را به جاي زن بولهب كه البته بدتر از زن بولهب است؛ زيرا زن بولهب از نظر وقوع زماني، پيمان غديرخم و ولايت علي را بر گردن نداشت، اما «تو» (=دشمنان ناصرخسرو) آن پيمان را دريافت كرده‌اي و با وجود آن به دشمني با خاندان رسول و اسماعيليان مي‌پردازي. بدين ترتيب رابطة زناشويي، نماد رابطة رهبري و پيروي در جناح باطل نيز واقع مي‌شود.
ج)ـ مريم

بعد از حضرت فاطمه زهرا (س) بيشترين اشاره به زنان در شعر ناصرخسرو در خصوص حضرت مريم ديده مي‌شود. البته اين اشاره‌ها بيش از 5 مورد نيست. يك مورد اشاره به پرهيزكاري مريم است كه موجب شده او در قرآن جزو قانتان محسوب شود:
مريم عمران نشد از قانتين جز كه به پرهيز برو بر زني[41]
اين بيت برگرفته از قرآن است: و مريم ابنت عمران التّي أحصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدّقت بكلمات ربّها و كتبه و كانت من القانتين: «]و خداوند مثال مي‌زند[ مريم دختر عمران را كه فرج خويش را حفظ كرد تا از روح خويش در آن دميديم، و نيز سخنان و كتاب‌هاي پروردگارش را تصديق كرد و او جزو فروتنان بود.»[42]
در بيت ديگر نيز كه متأثر از آيه اخيرالذكر است و به پرهيزگاري مريم و به نحوة باردار شدن او توسط نفخه الهي اشاره كرده است، خطاب به باد مي‌گويد: مريم با بصيرت خود دريافت كه پدر فرزندش يعني آن كه وي را باردار كرده، تو هستي:
آيـا هميشـه بـه نـوروز سوي هر شجـريتوناپديد و پديد از تو بر شجر اثري
تويي كه جز تو نپنداشت با بصارت خويش عفيفه مريم مرپور خويش راپدري[43]
مورد ديگر مربوط به صور خيال و تشبيه آسمان و ستاره‌هايش به كنيسه مريم[44] و مورد ديگر فقط اشاره به اضافه بنوت ميان عيسي و مريم است.[45]
د)ـ زليخا

ماجراي يوسف و زليخا در قرآن «أحسن القصص» خوانده شده است.[46] يكي از زيبايي‌ها و عبرت‌هاي اين داستان، فرجام نيك زليخا از پس عصيان و گمراهي است. او بعد از فراق يوسف و از دست دادن جاه و مال و شوكت خاندان، به خداي يوسف ايمان آورد. سال‌هاي جواني را پشت سر نهاد و به عجز و ناتواني و نابينايي گرفتار شد، اما مهر يوسف همچنان در دلش بود.
روزي بر سرراهي كه يوسف از آنجا مي‌گذشت، به انتظار نشست. يوسف چون او را درنهايت فقر و بيچارگي ديد، تفقدي كرد و پرسيد چه حاجتي دارد تا برآورده سازد. زليخا پاسخ داد: يك نگاه بر روي تو مرا از همة جهان خوشتر است. يوسف گفت: شگفتا كه جواني و جمال تو رفت، اما عشقت همچنان باقي است. زليخا گفت: سرتازيانه بر سينة من بنه تا شگفتي‌ها ببيني. چون يوسف سر تازيانه بر سينة زليخا نهاد، تپش قلب او از تازيانه بر دست يوسف رسيد. يوسف به دعا و معجزة الهي، عزّ و توانايي و بينايي و جواني زليخا را به او بازگرداند و او را به زني گرفت و سه فرزند از او يافت.[47]
جوان شدن زليخا از پس پيري، مضموني است كه طبع ناصرخسرو را خوش آمده و او به كرّات در شعر خود، آن را مبناي صورخيال قرار داده است:
گــر نيســت ابــر معجـــزة يـوســفصحـرا چــرا چــو رويزليخا شد؟[48]
بــه مــن تــازه شــد پـژمريـده سخـن[49] چـو ز افسـون يوسـفزليخــاي زال[50]
گرنه چو يوسف شده‌ست گل، چو زليخا بـاغ چـرا بــاز شـد دوازدهســالـه[51]
همچنين دربارة عشق زليخا به يوسف كه زردرويي عاشقانه ملازم آن است، مي‌گويد:
چودرتاريك‌چَه‌يوسف،منوّر مشتري‌درشبدرو زهره‌بمانده‍‌زردوحيران‌چون‌زليخايي[52]
هـ)ـ ليلي

شعر ناصرخسرو ماهيتاً اجازة ظهور و بروز به عرايس شعري نمي‌دهد؛ اما وقتي در سفر 7 سالة خود، خرابه‌هاي خانة ليلي را در نزديكي طائف مي‌بيند، زبان به تحسين برمي‌گشايد كه «قصة ليلي و مجنون عجيب است».[53] لذا در صور خيال او شعاع كمرنگي از حضور ليلي ديده مي‌شود:
چون روي ليلي است گل و پيشش سرونوان چو قامت مجنونست[54]
با اينهمه در جاي ديگر، بنا به خط مشي كلي خويش، مخاطب را از اين كه مانند مجنون، خود را زبون زن سازد و تمام فكر و ذكرش ليلي باشد، بر حذر مي‌دارد:
دريغ دار زنادان سخن كه نيست صواببـه پيش خوك نهادن نه منّ و نهسلوي
سخن ز دانـا بشنو زبـون خويش مبـاش مگير خيره چون مجنون سخنت راليلي[55]
و)ـ منيژه

مي‌توان گفت ناصرخسرو به هيچ زني، غير از زنان ستودة ديني، كاملاً خوشبين نيست و اگر در جايي به دليل خاصي زني را بستايد، در جاي ديگر همو را نكوهش مي‌كند. نه تنها ليلي بلكه منيژه هم گرفتار كم‌لطفي وي شده است. ناصر خسرو در جايي كه گل‌هاي باران خوردة بهاري را توصيف مي‌كند، چهرة منيژه «مشبه به» مناسبي براي توصيف اوست:
چون روي منيژه شد گل سوري سوسن به مَثل چو خنجربيژن[56]
اما وقتي با مخاطبانش جدي سخن مي‌گويد و از روزگار غدّار و دنياي دني ياد مي‌كند، جهان را زن جادوگر مي‌داند و مردان را از فريب ايشان بر حذر مي‌دارد. داوري وي را دربارة منيژه و آنچه سر بيژن آورده، ببينيد:
زن جادوست جهان، من نخرم زَرقش زن بـود آنـكه مـر او رابفريبـد زن
زَرق آن زن[57] را بــا بيــژن نـشنـودي كـه چـه آورد بـه آخربـه سر بيژن؟
همچـو بيژن به سـيه‌چاه درون مانـي اي پسر، گر تـو بـه دنيـابنهي گردن
چون همي بـرره بيژن رَوي اي نـادان پس چه‌گويي‌كـه نبايست‌چنان‌كردن؟
صحبـت اين زن بـدگوهر بـدخوراگر بـورزي تـو نيرزي بـه يكي ارزن
صحبـت او مخر و عمر مـده زيـراجز كه نادان نخرد كس به تبر سوزن
طمع جانْت كند،گرچه بـدو كابيـنگنـج قـارون بـدهي يـا سپـهقـاون[58]
اين درحالي است كه گناه منيژه در داستان، عاشقي است؛ ناموجه اما وفادار. منيژه به روايت فردوسي در ماجراي عشق پيشقدم مي‌شود و بيژن را كه ميل عاشقي دارد، اما جسارت عاشقي نه، به قصر خود مي‌برد. او پس از برملا شدن ماجرا و اسير گشتن بيژن در چاه افراسياب، تمام زندگي و آسايش خود را رها مي‌كند و شاهدختي مي‌شود در لباس گدايان، تا نان خشكي فراهم آورد و مانع از مرگ بيژن در چاه گردد. سرانجام نيز سبب نجات وي از چاه، خود منيژه است و از اين نظر سمبل فداكاري محسوب مي‌شود؛[59] اما ناصرخسرو فقط به آغاز ماجرا كه منيژه پاي بيژن را به ماجرا باز كرده است، توجه دارد.
زن در صور خيال شعري

شعر ناصرخسرو در اثر چالش‌هاي فكري و عقيدتي شاعر و واكنش‌هاي اجتماعي كه در برابر اين چالش‌ها مي‌ديد، وضعيت خاصي پيدا كرده است؛ چنان‌كه هم از نظر محتوا و پيام‌هاي شعري، هم از نظر عواطف و احساسات و هم از نظر انتخاب واژگان و موسيقي شعر، از نرمي و لطافت دور شده و پرخاش و مقاومت و تسيلم ناپذيري در برابر مخالفان را به خود گرفته است. در چنين وضعي، صور خيال شعر او به كمترين حد استفاده از عناصر زنانه اعتنا كرده است. در همين حد اندك هم آنچه جالب توجه است، استفاده از زنان بهشتي (حور و حورا) در اين تصاوير است كه نشان مي‌دهد وي واقعاً از حضور مادي و جسماني زن اجتناب مي‌كرده است. او در توصيف بهار مي‌گويد:
بستان بهشت وار شد و لاله رخشان به سان عارض حوراشد[60]
و ستارگان آسمان را نيز زنان بهشتي در ميان سبزه‌ها مي‌بيند:
نديدم تا نديدم دوش چرخ پر كواكب را به‌چشم‌سردراينعالم‌يكي‌پرحورخضرايي[61]
و گل‌ها و سبزه‌هاي باغ كه تن به باران ابر سياه مي‌شويند، بدين‌گونه در ذهن او زنان سبزپوش بهشتي را تداعي مي‌كند كه پيراهن به آب چشم اهريمن شسته‌اند:
چون باد سحر تو[62] را برانگيزد ديوي سيهي به لؤلؤآبستن
امروز به آب چشم تـو حـورادر باغ بشست سبزهپيراهن
حورا كه شنود اي مسلمانـان پرورده به آب‌چشمآهرمن؟[63]
باقيمانده تصاوير شعر او كه نشانه‌اي از زن دارند، بسيار اندك و ساده و بيرنگ است مانند اين نمونه در توصيف شب و ستارگان:
شاه رومي چون هزيمت شد زما شاه زنگي كينه خواهد آختن
زيـن قِبـل مي‌كـرد بـايد هرشبي دختـران ‌آسـمان ‌راانـجمن[64]
جامعه‌شناسي زنان

نگاه جامعه شناسانة ناصرخسرو به زن، تفاوت زيادي با آنچه در جوامع آن روزگار رخ مي‌داد، ندارد. با اين نگاه، جوانب منفي ومثبت زير را مي‌توان ديد:
الف)ـ حجاب و عفاف

حجاب يكي از احكام الهي مربوط به زنان در اسلام است و ناصرخسرو به دليل پايبندي و تعهد خويش به اسلام، طبعاً به اين مسأله توجه مثبت نشان داده است. اين توجه در صور خيال شعر او خود را نمايانده است. براي مفاهيم پوشيدة قرآن كه نياز به تفسير و تأويل دارد و تأويل آن هم در اختيار امام معصوم است، چه تصوير شعري مؤثرتر از اين است كه بگويد مفاهيم مزبور همچون دختران مستوري هستند كه تأويل علي (ع) زيور و زينت آنهاست:
هر نهفته دختر تنزيل را معني و تأويل حيدر زيور است[65]
يا در معرفي «عقل» بگويد سخن به منزلة چادر براي عروس عقل است و كسي كه سخن‌دان و شعر‌شناس است، مي‌تواند به خوبي چادر از روي اين عروس بگشايد:
زير سخن است عقل پنهان عقـل است عروس و قول چادر
داناي سـخن نكو كنـد بـاز از روي عـروس عقــلمعجـر[66]
تعبير «گشودن نقاب از چهرة دختران درخت» هم از اين قبيل تصاوير است كه درباره قدرت خداوند در شكوفاندن جوانه‌ها و شكوفه‌ها به كار رفته است:
به نوبهار ز رخسار دختران درخت نقاب سبز توداني گشاد هر سحري[67]
پوشيده بودن و عفاف زنان و دختران هماره در جامعه اسلامي مورد توجه و تأكيد بود، اما گاه با سختگيري‌هايي هم همراه مي‌شد. ناصرخسرو كه در سفر هفت سالة خود سرزمين‌هاي بسياري از ممالك اسلامي را ديده و توصيف آنها را در سفرنامه‌اش آورده است، مي‌نويسد عدل و امنيت را در عرب و عجم در چهار جا ديده است؛ يكي از آنها شهر طبس است كه مردم در ساية عدل و داد امير آنجا يعني امير‌ابوالحسن گيلكي عظيم آسوده بودند و هيچ دزد و خوني نبود؛ شهر ديواري نداشت و شب هنگام در خانه‌ها را نمي‌بستند و ستور در كوي‌ها رها بود. وي در تمجيد از نهايت امنيت آنجا مي‌گويد: «هيچ زن را زهره نباشد كه با مرد بيگانه سخن گويد و اگر گفتي، هر دو را بكشتندي.»[68] صرف‌نظر از نقد اين سخن كه آيا كشتن زن و مردي كه با هم سخن مي‌گويند، توجيه شرعي دارد و عادلانه است يا نه، چنين نتيجه مي‌شود كه حتي سخن گفتن زن و مرد بيگانه هم در آن روزگار جايز نبود. در چنان جامعه‌اي، دختران را طبعاً به گونه‌اي تربيت مي‌كردند كه در آينده زنان عفيفي باشند، همان‌گونه كه جوّ عمومي مي‌خواهد.
يكي از جلوه‌هاي اين تربيت، پوشيده روي بودن آنها بود كه در همه حال حجاب خود را حفظ مي‌كردند و مادر، مأمور و مسؤول اجراي اين تربيت بود. لذا مي‌بينيم اين امر در شعر ناصرخسرو مبناي آفرينش صور خيال مي‌شود؛ او در توصيف دميدن صبح، ستارگاني را كه از آسمان محو مي‌شوند و مي‌گريزند، به دختران پوشيده‌رويي تشبيه مي‌كند كه مادرشان آنها را ناگهان روي‌گشاده ببيند و آنها خجالت كشيده پاي به فرار بگذارند:
گريزان شد شب تيره زخيل صبح رخشنده چنان چون باطل از حقّي و ناپيدا زپيدايي
خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده روياني كه مادرشان ببيند روي‌بگشادهمفاجايي[69]
البته اين تصوير به گونه‌اي ديگر هم ذهن ناصرخسرو را به خود مشغول كرده است. اين بار شب، زنگي پير و زشتي است كه ستارگان، دختران جوان و زيباي اويند و در غياب مادر، پوشيده روي مي‌مانند و آنگاه كه مادر بيايد، احساس امنيت كرده، حجاب از چهره برمي‌گيرند:
تو[70] چو يكي زنگي ناخوب و پير دختركان تو همه خوب وشاب
زادن ايشان ز تـو اي گنـده پيـرهست شگفتي چوثواب از عقاب
تـا تــو نيــايي ننماينــد هيـچدختـركان رويَك‌هااز حجـاب[71]
ملاحظه مي‌شود كه اين تصاويرمختلف، به طور غيرمستقيم تحت تأثير نگرش شاعر به مسأله حجاب به وجود آمده است و تلقي‌هاي عمومي جامعه را از اين حقيقت نشان مي‌دهد. اين امر، خود مي‌تواند مدخلي بر تحقيقات و مطالعات جامعه‌شناسي ادبيات باشد.
ب)ـ مقام مادر

تمام جوامع و همه افراد در ارج نهادن به مقام مادر متفق‌القول هستند؛ گرچه معيارهاي ارزش‌گذاري به لحاظ تفاوت مباني فكري و عقيدتي شايد اندكي متفاوت باشد. از اين‌رو اگر كسي يافت شود كه منكر ارزش اين مقام باشد، بايد علت خاص آن را جستجو كرد. ناصرخسرو نيز از اين قاعده مستثني نيست، لكن نظر او را دربارة مادر بايد به طور غيرمستقيم و از لابلاي صور خيال و زبان شعري‌اش بيرون كشيد. مثلاً بايد ديد «مادر»، استعاره يا مشبه‌به براي چه مفاهيمي قرار گرفته است. اگر آن مفاهيم مثبت باشند، نشان دهندة نگاه مثبت شاعر است و بالعكس. هنگامي كه وي «دين» را به مادر تشبيه مي‌كند و «قرآن» را به شير وي، مي‌گويد هركس شير مادر دين را رد كند، شير مادر دنيا يعني نعمت‌هاي اين جهاني از او گرفته مي‌شود،[72]اين سخن متضمن ارزشمندي شير مادر و لزوم قدرداني و حق‌شناسي در برابر آن است و تناسب ميان مادر و آنچه به فرزند مي‌بخشد و نيز آثار آن را يادآوري مي‌كند. يا وقتي كه مي‌گويد جان، مادر تن است و علم، مادر جان، تلويحاً به برتر بودن ارزش مادر از فرزندي كه مي‌زايد و نيز وابستگي فرزند به همان ارزش‌هاي مادر، اشاره مي‌كند:
تن به جان زنده‌ست و جان زنده به علم دانش انـدر كانجانت گوهرست
ســوي دانـــا اي بـــرادر همچنــانـك جان‌تنت را، علم‌‌جانرا مادرست[73]
در بررسي نمونه‌هاي كاربرد واژة مادر در شعر ناصرخسرو نكته جالب توجه آن است كه وي با مادر نيز همچون ديگر مسائل عالم وجود، برخورد استدلالي و منطقي دارد و كمتر به جانب عاطفي و احساسي وي مي‌پردازد. او وقتي مي‌خواهد پليدي و زشتي جهل و ناداني را بيان كند، با در نظر گرفتن قانون وراثت استدلال مي‌كند كه جهل و بي‌خردي (مستي) فرزند شراب است و از آنجا كه مادر آن يعني شراب، **** است (الخمرأم الخبائث، به فرمودة پيامبر)، پس فرزند هم **** خواهد بود:
از نبيد آمد پليدي‌يْ جهل پيدا بر خردچون بود مادر پليد، نايدپسر زو جز ****[74]
باز در تأييد استثناناپذيري قانون وراثت مي‌گويد: وقتي كه مادر هم مانند پدر نيكخو باشد، فرزند حتماً خوي كريم خواهد داشت:
فرزند جز كريم نباشد به خوي چون همچو مرد بود نكوخو زنش[75]
در جاي ديگر با تداعي حديث «السّعيد من سعد في بطن أمّه و الشّقيّ من شقي في بطن أمّه» كه اتفاقاً اكتسابي بودن سعادت و نيكبختي را هم تأييد نمي‌كند، از موضع كاملاً خردگرايانه مي‌گويد: جان تو كه به منزلة فرزندي در شكم مادر جسم است، بايد سعي كند نيكبختي را در همان شكم مادر با اعمال نيك كسب كند؛ زيرا اگر كسي در اين مرحله به غنا و بي‌نيازي برسد، هرگز پس از تولد به حرص و آز تمايل پيدا نمي‌كند، چون اين نيكبختي مادرزادي است:
مادر تن را پسـر، اين جـان تـوسـت مـادر بـاقيّ و پسـر رفتنـي اسـت
در شـكم مــادر خــود بـخت نيـكچون كه نكوشي كه بحاصل كني؟
طاعت و نيكـيّ و صلاح است‌بـختخـوردنيـي نيـست نـه پـوشيدني
آز نـــگـردد ابــداً گـــرد آنــــكدر شــكم مــادر گــرددغنـــي
چون تو كه باشد چو تو را بخت نيكمــادرزادي بـــودو معـدنــي؟[76]
چنانكه ملاحظه مي‌شود، ابيات مذكور صرفنظر از چون و چراي كلامي و استدلالي نشانگر نقش تعيين كنندة مادر در شخصيت و سرنوشت فرزند خويش است.
يكي از مفاهيمي كه ناصرخسرو آن را به مادر تشبيه مي‌كند، جهان، روزگار و فلك يا آسمان است كه البته همه به يك معنا و مترادف هستند. مثلاً در مورد جهان مي‌گويد:
مادرتوست‌اين‌جهان‌بنگرك ين‌مادرهمي نيكبخت‌وجَلدزادي‌يابنفري ن‌ و خزي[77]
و دربارة گنبد گردون يا آسمان مي‌گويد:
اي گــرد گَــرد گنبــد طارونـييكبارگي بديـن عجبـي چوني؟
فرزند توست خلق و مر ايشان را تــو مــادر مبـارك وميموني[78]
آنچه در اين‌گونه كاربردها محل توجه و شگفتي است، نسبت دادن صفات منفي به مادر است؛ صفاتي مثل جادوگري، بدمهري، بدخويي، غداري، ستمكاري، فرزندخواري و غيره كه ناصرخسرو در مقياس بالايي آنها را به كاربرده است:
- فـرزند توايم اي فلك اي مادر بــدمهراي مادر ما چون‌كه همي‌كينكشي‌ازما؟[79]
- چنــد گَردي گردم اي خيمه‌يْ بلنـد؟ چنــد تازي روز و شب همچون نـونـد؟
مـــــادر بسيــــار فـرزنـدي وليــكخــوار داريشـان هميشــهكنــدمنــد
جـز تو كه شنيده‌ست هرگز مادريكـه بـه فـرزنـدان نـخواهد جـزگزند[80]
- گرگ آدم خوار گشته‌ست اين جهان بنگـــــر اينـك گر نـداري بـاورم
اي خـردمندان كـه باشـد در جهـانبـا چنينبـدمهـــــر مـادر داورم؟[81]
يكي از صفات عجيبي كه ناصرخسرو به مادر روزگار و فلك و... نسبت مي‌دهد، فرزندخوار بودن آن است كه آن را هم از فرزندخوار بودن گربه الهام گرفته است. او در جايي مي‌گويد گربه بچة خود را به دليل دوست داشتن مي‌خورد، نه از سردشمني؛ همچنانكه گرسنه طعام را مي‌خورد و تشنه آب را؛[82] اما آنچه در شعرش ديده مي‌شود، مخالف اين معناست:
كـار و كـردار تـو اي گنبـد زنـگاري نـه همي بينـم جـز مكـر وسـتمگاري
بچة توست همه خلق و توچون گربه روز و شـب بـا بچة‌خويش بهپيـكاري
مادري هرگز من چـون تـو نـديدستم نيست مان با تو و نه بي‌تومگر خواري[83]
چنين مادر بي‌رحمي طبعاً شايستة آن است كه از او بگريزند و اجتناب كنند؛ لذا توصيه مي‌كند:
يكي فرزند خواره پيسه گربه است اي پسر، گيتي سزد گر با چنين مادر ز بار وبن نپيوندي[84]
تعبيرات منفي ناصرخسرو دربارة مادر روزگار و.. از آنجا ناشي مي‌شود كه وي در زندگي خود سختي و مرارت بسياري از ابناي روزگار ديده بود. اين سختي‌ها كام او را كه با شيريني آسايش زندگي فردي و اجتماعي آشنا بود، تلخ مي‌كرد و افق پروازش را تنگ مي‌ساخت. او مانند هر متفكر فرزانه‌اي در خلوتخانة ضمير خود، با حقيقت، خاطري خوش داشت؛ اما به هرحال نمي‌توانست بر آنچه در جامعه مي‌گذشت، چشم ببندد و دگرگوني‌هاي زمانه و عسرت‌هايي را كه از اين رهگذر بر زندگي وي تحميل مي‌شد، حس نكند. در چنين مواقعي، عكس‌العمل او و شِكوه و شكايتش مانند هر شخص ديگري متوجه زمانه، روزگار، فلك، گيتي و جهان بود و آنچه را كه مردم روزگار بر وي تحميل مي‌كردند، به اينها نسبت مي‌داد. اما آن‌گاه كه هشياري و آرامش مي‌يافت، اعتراف مي‌كرد كه جهان با همة ناگواري‌ها، در پرورش ما حق مادري بر گردنمان دارد و لذا نبايد از سر ناداني او را نكوهش كنيم؛ بلكه بايد به فكر بقاي پايداري باشيم كه در وراي كون و فساد اين جهان است:
طلب كـن بقا را كه كون و فساد همه زيـر ايـن گنبـدچنبري است
جهان را چو نادان نكوهش مكن كه بر تو مر او را حقمادري‌است[85]
اين ابيات، البته متضمن پاسداشت حق مادري و تأكيد بر حرمت مادر نيز هست.
او همچنين در لحظه‌هاي آرام تأمل در كار جهان مي‌گفت كه نبايد از دنيا گله و شكايت كرد؛ گرچه نيكي‌هاي او پاينده نيست؛ اما همين مقدار بهرة حيات كه از مادر جهان يافته‌ايم، شايستة ستايش است و پسنديده نيست كه انسان به مادر خود دشنام دهد:
از گردش گيتي گله روا نيستهـرچنـد كـه نـيكيش رابقـا نيست
چـون[86]تو ز جهان يافتي بـقا را چون[87]كز تو جهاندرخور ثنا نيست؟
گيتـي به مَثَل مادرست، مـادر از مــرد سـزاوارنـاســزا نيســت[88]
خوانندة نكته‌بين البته اين‌گونه ابيات را كه تعدادشان بسيار اندك و محدود به همين موارد ذكر شده است، نبايد در تضاد با ابيات گذشته ببيند كه از روحية پرخاشگر و رنج كشيدة شاعر نشأت مي‌گرفت. زيرا حالات روحي شاعر در لحظه‌هاي سرودن هر كدام از اشعار در نوع تلقي و تحليل او از مسائل اثر مي‌گذارد و از آنجا كه اكثر اوقات زندگي ناصرخسرو آلوده به نيش زهرآگين ستم بود، نبايد انتظار داشت كه از كلام او شهد و شكر ببارد.
ج)ـ زن و تعلقات خانوادگي مرد

ناصرخسرو در بيان روابط خانوادگي و معاشرت با زن و همسر سكوت اختيار كرده است. اما در ديوان او قصيده‌اي هست كه در آن، خروس شب‌زنده‌دار از علت بي‌خوابي‌هاي شبانة شاعر مي‌پرسد و گفتگويي ميان آن دو دربارة كار جهان و جهانيان در مي‌گيرد. در آغاز قصيده، توصيف زيبايي از خروس و خصوصيات ظاهري و غريزي او صورت مي‌گيرد كه ناصرخسرو طي آن، خروس را از اين جهت كه بدون زن (مرغ) هرگز دانه نمي‌خورد، مي‌ستايد:
آن جنـگي مـرد شـايـگانـي معــروفشـده بـه پـاسبــاني
در گـردنش از عقيـق تـعويذ بـــرســرش كـلاه ارغــوانـي
بر روي نكوش چشم رنگيـن چون بر گل زرد خونچكاني...
بـي‌زن نـخورد طعـام هـرگز ازبــسلَطَـف ‌و ز مهربــانـي[89]
اين ستايش بيانگر تأييد قلبي شاعر و همدلي او با اين خصيصه است؛ گرچه بر ما پيدا نيست كه در زندگي پرتلاطم او و در سفر هفت ساله و آوارگي پس از آن، زن و فرزند وي چه سرنوشتي پيدا كردند. آيا از بيتي كه در اوايل مقاله به آن اشاره كرديم،[90] مي‌توان دريافت كه او مجبور شده است خانوادة خود را رها كند و رخت خويش را تنها به ديار غربت كشد؟
د)ـ نظام ارث و ديه زنان

در اسلام به دلايل خاص فقهي و اصولي، ارث و دية مرد دو برابر ارث و دية زن مقرر شده است. اين مسأله از جمله اشتغالات ذهني ناصرخسرو در آغاز راه جستجوي حقيقت بود. او در قصيدة بلندي با مطلع «اي خوانده بسي علم و جهان گشته سراسر....»[91] اشاره مي‌كند كه در 42 سادگي سفري را در جستجوي حقيقت آغاز كرده و سرانجام به شهري رسيده كه گويي آرمانشهر اوست:
شهري كه من آنجا برسيدم خردم گفت اينجا بطلب حاجت و زين منزلمگذر[92]
اين شهر همان قاهره مركز خلافت فاطميان بود. ناصرخسرو مي‌گويد از كسي كه خود را طبيب آنجا معرفي كرده و گويي رضوان بهشت بوده، سؤالات و ابهامات عقيدتي خود را پرسيده و همه را پاسخ گرفته است. از جمله سؤالاتي كه وي پرسيده، علت دو برابر بودن ارث برادر در مقابل خواهر بوده است:
... آنـگاه بپـرسيـدم از اركـان شـريـعت كاين پنجنماز از چه سبب گشت مقرر؟
وز علت ميراث و تفاوت كه در او هست چون برد برادر يـكي و نيميخـواهر؟[93]
البته جواب اين سؤالات در قصيده نيامده است. ناصرخسرو در قصيدة ديگري هم از مخاطب خود راجع به تفاوت قصاص و دية زن و مرد مي‌پرسد كه اگر كشتن يك زن روانيست، كشتن دو زن چگونه در جزا روا شده است:
بـر قيـاس خويش دانـي هيچ كايـزد در كتـاب
از چه معني چون دوزن كرده‌ست مردي را بها؟
ور زني كردن چون كشتن نيست از روي قياس
هر دو را كشتن چـويـكديـگر چـرا آمـد جـزا؟[94]
در اين قصيده هم پاسخ ذكر نشده است و نمونه‌ها فقط نشان مي‌دهند كه ناصرخسرو به طور جدي به اين مسائل مي‌انديشيده است. او در جامع‌الحكمتين هم ضمن طرح مسأله، آن را به تأويل اين قضيه ربط داده است كه ظاهريان چون فقط ظاهري از شريعت دريافته‌اند، مانند زن يك بهره از دين دارند، اما باطنيان يا اهل تأويل كه هم ظاهر و هم باطن شريعت را يافته‌اند، مانند مرد دو بهره دارند.[95] دراين تأويل هم‌چنانكه ملاحظه مي‌شود ناصرخسرو كفة ترازو را به نفع مردان سنگين‌تر مي‌كند.
ه‍ )ـ حقارت زن بودن

از ديدگاه ناصرخسرو، همچون ديدگاه بسياري از ديگران، زن موجود ضعيفي است؛ زيرا خلقت او ضعيف است.[96] وي براي اين نظر خويش دليل علمي هم مي‌آورد (البته مطابق با علم آن روزگار)؛[97] شريعت نيز زنان را زيردست مردان قرارداده است و اين نظام بايد برقرار باشد و زنان اطاعت مردان را بر خود واجب دانند تا بر سنت رسول (ص) و فرمان خداوند رفته باشند؛[98] به هر حال مرد برتر از زن و بر او پادشاه است.[99]
با اين برداشت‌ها و تلقي‌ها دور از انتظار نيست كه ناصرخسرو در توصيف دگرگوني‌هاي روزگار در خراسان و قدرت يافتن تركان و غلبة ايشان بر ايرانيان، بگويد كه در گذشته تركان مانند زنان خانه‌نشين در مقابل مردان ايراني خوار و عاجز بودند و اكنون قضيه برعكس شده است:
تركان به پيش مردان زين پيش در خراسانبودند خوار و عاجز همچونزنان سرايي
امــروز شـــرم نــايـد آزاده زادگــان راكردن به پيشتركان پشتاز طمع دوتايي[100]
وي همچنين معتقد است كه مرد مانند عقل از عالم برين و ماوراء است و زن همچون نفس از عالم فرودين؛[101] مرد بنا به خصوصيات سرشتي‌اش مي‌تواند با تكيه بر بصيرت، حدود روحاني را بشناسد، اما زن فقط حدود جسماني را مي‌شناسد و توانايي شناخت حدود روحاني را ندارد.[102]
وقتي با اين مباني اعتقادي كه البته برجامعه آن روزگار هم حاكم بود، به نقد خصلت‌هاي زنان و تقابل آن با خصلت‌هاي مردان بروند، قطعاً نتايج تحقيرآميزتري به دست خواهد آمد، همچون نتايجي كه ناصرخسرو به دست آورده است: تن زنان زير زيور و زينت، اما جانشان بي‌جلوه و جمال است:
تن زير زيب و زينت، جان بي‌جمال و رونق
بـا صـورترجـالي، بـر سيـرت نسـايـي[103]
زيور زنان حرير و زر و سيم است، زيور مردان علم و خرد:
زيور و زيب زنان است حرير و زر و سيم
مرد را نيست جزازعلم‌وخرد زيور و زيب[104]
زنان در زينت دنيامي‌كوشند و مردان در كار دين:
چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چَخي؟
گرْت چون مردان همي دركاردين بايد چخيد[105]
فخر مردان به علم و راي و وقار است، فخر زنان به زيبايي و زر و سيم:
فخر بـه خوبي و زر و سـيم زنـان راسـت
فخر من و تـو بـه علمو راي و وقـار اسـت[106]
ارزش مردان به حكمت و دين است، ارزش زنان به لباس و حرير:
مرد به حكمت بها و قيمت گيردزيب زنان استششتري و بهايي[107]
يا بايد زن بود و يا نويسنده و جنگجو؛ گويي اين مفاهيم قابل جمع نيستند:
چهره و جامه‌ي نكو زيب و جمال مرد نيست
ننگ آيـد مرد را ننگ ازجمال و زيـب زن
عيب تو جامه‌ت نپـوشد، تيغ پـوشد يـا قـلم
گرنه‌اي زن، يا قلم زنباش يـا شمشير زن[108]
در طـول تـاريخ ادبيـات فـارسي كسـي از نـاصرخسرو و ديـگر شاعراني كه با وي هم عقيده‌اند، نپرسيده است كه اگر زن و زيور و زينت اينهمه مذموم و ناپسند است، چـرا خـودشان در لحظه‌هاي خـوشِ ‌تـولد اشعارشان، مانـع از به دنيـا آمدن دخترانه‌ها نمي‌شوند؟ راستي ناصرخسرو با آن روحية مردانه و زر و زن گريزش چگونه اين شعر را سروده است؟
صبا آيد اكنون به عذر شـمالسـحرگـاه تـازان سـوي لاله‌زار
بيـارد سـوي بـوستان خلعتي كه لولوش پودست و پيروزهتار
سوي مـادر سـوسن تازه تاج سـوي دختـر نستـرنگوشـوار[109]
يكي ديگر از خصلت‌هايي كه طعنه و كناية تحقيرآميز مردان را متوجه زنان مي‌كند، رازدار نبودن آنهاست؛ اين خصلت متوجه همه زنان نيست، اما طعنه آن، گريبان همة ايشان را مي‌گيرد، ناصرخسرو در اين زمينه با بي‌اعتمادي تمام مي‌گويد (البته فقط در همين يك مورد):
مـگو اســرار حــال خــويـش بــا زن كه يـابيراز فاش از كوي و برزن
زنان را لطف و خوش‌خوي است در كار چـو طفلان را بود شفقتسزاوار[110]
چنانكه ملاحظه مي‌شود، او تأكيد مي‌كند كه در معاشرت با زنان، ملاطفت و خوشخويي كارگر مي‌افتد (نه عقل و خرد و منطق)همان‌گونه كه با اطفال بايد به شفقت و مهرباني رفتار كرد.
يكي از مدخل‌هاي تحقيق در چگونگي نگاه ناصرخسرو به زن، صفاتي است كه او به دنيا، جهان، فلك و روزگار نسبت مي‌دهد. پيشتر وقتي كه مقام مادر را در شعر ناصرخسرو بررسي مي‌كرديم، به گوشه‌اي از اين مسأله پرداختيم؛ لكن دامنة كار بسي وسيع‌تر از آن است كه گفته شد. قدما به دنيا و روزگار هويت زنانه و مؤنث مي‌دادند و هر نارضايتي كه از اوضاع فردي و اجتماعي داشتند، از او مي‌دانستند. اين عقيده بر شعر تمام شعرا سايه افكنده است؛ اما ميزان آن بستگي به نحوه زندگي ايشان و نارضايتي آنها از اوضاع دارد.
ناصرخسرو به لحاظ زندگي پرمشقت خويش نمي‌توانسته نظر خوشي به دنيا و روزگار داشته باشد، اما وقتي در مقايسه با شاعران ديگر، بسامد بالاي صفات منفي دنيا را به منزلة يكي از عوامل سبكي شعر او مي‌بينيم، اين سؤال به ذهن مي‌آيد كه آيا در زندگي ناصرخسرو زني وجـود نداشته كه در آفرينش اينهمه صفات منفي دشنام‌گونه كه وي نثار دنيا مي‌كند، نـقشي داشته باشد؟ آثار او پاسخي به اين سؤال نمي‌دهد؛ زيرا در فرض جواب مثبت، غيرت مردانة شاعران قديم مانع از آن مي‌شد كه اين‌گونه مسائل به طور مستقيم در شعر ايشان منعكس شود.
به هرحال، در شعر ناصرخسرو، گيتي زني زيبا، بد انديش و شوي جوي است كه گفتاري سحرآميز دارد و غدار و فتنه‌گر نيز هست. اگر مفتون او شوي، از تو مي‌گريزد و بايد از اين جادوگر پرهيز كرد.[111] زمانه زن شوهركشي است كه خود را مي‌آرايد و با مكر و فريب، زهر در جام شراب شوهر مي‌ريزد و البته كسي كه فريب چنين زني را بخورد، در نگاه عقل و خرد، مرد شمرده نمي‌شود.[112] روزگار، جادوگري است كه تو سبكسرانه به گرد او مي‌گردي. چرا كاري مردانه نمي‌كني و اين زن رعنا را طلاق نمي‌دهي؟[113] او پيرزني هركاره است كه روي خود را مانند تازه ‌دختركان مي‌آرايد.[114] تو از اين ديو چگونه طمع وفا داري؟ آيا كسي از دشمن خود دارو مي‌طلبد؟[115]جهان پيرزني سخت فريبنده است كه مرد خردمند خريدارش نمي‌شود؛ پيش از آنكه او از تو ببرد، تو طلاقش بده تا گردنت از ننگ وي آزاد گردد.[116] دنيا هرگز شوهر حلال دوست ندارد؛ لذا هركس دنيا را طلاق دهد، او به دنبالش مي‌افتد و مي‌جويدش.[117] اين پيرزن شوهركش مانند تو بسيار ديده است، دست از زناشويي او بردار.[118]
صفات منفي و تحقيرآميز روزگار و جهان در شعر ناصرخسرو به آنچه گفته شد، ختم نمي‌شود؛ لكن براي جلوگيري از اطالة كلام از ذكر همه آنها خودداري مي‌شود.[119] بررسي همه نمونه‌ها نشان مي‌دهد كه در مجموع، دنياي فريبنده، زن است و انسان فريب خورده، مرد؛ اما صرفنظر از اين هويت زنانه و مردانة فاعل و مفعول و خارج از خيال شاعرانه، دنيا و ماديات هم زن را فريب مي‌دهد و هم مرد را؛ هم زن بايد از فريب شيطان كه ابزارش ماديات دنيا است، اجتناب كند و هم مرد. از اين‌رو، ناصرخسرو هم در لحظات جدي‌تر خويش مي‌گويد:
ز بـهر ايــن زن بـدخـوي بـي‌مهـر چه بايد بود با يارانبه كينه؟
كه از دستش نخواهد رست يك تن اگـر مـردينـه باشديا زنينه[120]
با بررسي همة اشعار ناصرخسرو در ارزيابي زن به اين نتيجه مي‌رسيم كه او نيز مانند بسياري از افراد جامعه، نگاه چندان مثبتي به زن نداشت و در يك داوري نهايي مرد را شهروند درجه اول جامعه مي‌دانست. به همين دليل زن بودن را عدول از آن موقعيت برتر و دشنامي براي مردان مي‌شمرد. لذا در قصيده‌اي بلند كه به معرفي خود و افكارش مي‌پردازد، سرانجام خطاب به خصم مي‌گويد:
مرد تويي گرنه چنين يابي‌امورنه چنينم كه بگفتم،زنم[121]
زن در نگاه اساطيري حكمت

حكمت اسلامي كه عقلانيت و تعقل مسلمين در آموزه‌هاي ديني است، در برخي موارد با نگرش اساطيري در هم آميخته و نتايجي داده است كه در گذر زمان و در بوتة نقد، تحولاتي پيدا كرده و امروزه با چهره‌اي متفاوت رخ نموده است. اكنون آنچه را كه در اين گستره به موضوع مقاله حاضر مربوط مي‌شود، بررسي مي‌كنيم:
آفريده شدن زن از مرد و گناه نخستين

يكي از مسائل مورد بحث در ميان متفكران اسلامي، چگونگي آفريده شدن نخستين زن در عالم است. در آغاز سورة نساء از اين آفرينش سخن رفته است: «يا أيّها النّاس اتّقوا ربّكم الّذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بَثَّ مِنهما رجالاً كثيراً و نساءً»، «اي مردم از پروردگار خويش پروا كنيد كه شما را از يك نفس آفريد و از او زوجش را آفريد و از آن دو مردان و زنان بسياري را پراكند.»
مفسران قديمي قرآن، «نفس واحدة» را «يك تن» معني كرده‌اند؛ آنچه كه امروز به آن «يك نفر» مي‌گوييم؛ و گفته‌اند منظور از «نفس واحده»، آدم(ع) است و «زُوجُها» همسر آن يك نفر است؛ يعني حوّا. آفرينش هم به اين‌گونه بوده كه خداوند خوابي بر آدم افكند واز دندة چپ وي حوّا را آفريد.[122]
اين نظر تا همين اواخر در ميان مسلمين رايج و پذيرفته بود و به نظر نگارنده بسياري از ديدگاههاي نامقبول از همين نظر ناشي مي‌شد كه زن را موجودي تبعي و نامستقل مي‌پنداشت. اما ناصرخسرو نظر ديگري دارد كه با آراء امروزي موافق است. او در كتاب جامع‌الحكمتين به شرح قصيدة معروف ابوالهيثم احمدبن حسن جرجاني كه در مسائل حكمي و فلسفي است، مي‌پردازد. ابوالهيثم در آفرينش زن با استناد به سورة نساء همان نظر عمومي حاكم بر جامعه آن روزگار را در قالب سؤال بيان مي‌دارد:
روا بـود كه يـكي مـرد آفـريـد ايـزد و هم ز تَنْش يكي جفت كرد اندُهخوار؟
پس از ميان‌شان نسل آفريد و فرزندان نبيــرگان فــراوان وبــي‌شـمار تبــار؟
اگر تو منكرشي سورة النساست دليـل كــه آفـريـديـكيّ و ازاوهــزارهــزار[123]
ناصرخسرو در شرح اين ابيات مي‌گويد اين كه جفت آدم هم از او بود، يعني مانند او انسان بود؛ همچنان كه حضرت رسول (ص) فرمود «عليّ منّي و أنامنه»؛ يعني علي از من است و من از وي‌ام. همه مي‌دانند كه علي(ع) و پيامبر(ص) دو شخص بودند و از يكديگر هم آفريده نشده بودند؛ اما چون هر دو اهل تأييد بودند، از يكديگر بودند.[124]
ناصرخسرو در جاي ديگر هم از آفرينش ابداعي و بدون زايش زوج‌ها ـ اعم از انسان و غيرانسان ـ سخن گفته است كه از آن زوج‌ها به واسطة زايش، فرزندان به وجود آمده‌اند؛[125] وي همچنين تأكيد كرده است كه زوج ابداعي نوع انسان همان آدم و حواست.[126] چنانكه ملاحظه مي‌شود در اينجا هم سخن از آفرينش موازي زن و مرد است نه صحبت از آفرينش امتدادي آن دو. اين نظر ناصرخسرو ناشي از خردمداري و عقل‌گرايي تفكر او بود كه با نظر فلاسفه نزديكي داشت.
نكتة مكمل اين بحث، مسأله گناه نخستين است. در قصص قرآن و برخي تفاسير آمده است كه ابليس در گمراه ساختن آدم در بهشت از حوّا كمك گرفت. بدين‌گونه كه چون آدم از خوردن ميوة شجرة ممنوعه خودداري كرد، ابليس حوا را فريفت تا از آن بخورد. آنگاه حوّا به آدم گفت من خوردم و هيچ زيان نكرد و همچنان در بهشت ماندم. آدم به اغواي حوا از آن ميوه خورد و آمد بر سر آن دو آنچه آمد.[127]
البته در خود قرآن چنين مباحثي طرح نشده و خداوند مي‌فرمايد: «فأزلهَّما الشّيطان عنها فأخرجهما ممّا كانا فيه»، «شيطان آن دو را به لغزش كشانيد و از آنچه كه در آن بودند (از بهشت) بيرونشان راند».[128] چنانكه ملاحظه مي‌شود «لغزش» و «اخراج» به صيغة مثنّي است و تقدم و تأخري را نشان نمي‌دهد. ناصرخسرو هم بدون اشاره به تقدم و تأخر آدم و حوا در ارتكاب گناه مي‌گويد:
اول خــطا ز آدم و حــوّا بــد تو هم ز نسل آدمو حوّايي
بشتاب سوي طاعت وزي‌دانش غرّه مشو بـه مهلت دنيايي[129]
زناشويي در مراتب وجود

يكي ديگر از جنبه‌هاي اساطيري حكمت مسلمين، هويت مؤنث و مذكر دادن به مراتب وجود و نمادينه كردن آن در قالب زناشويي و زايش است. فلاسفه مشائي معتقد بودند كه واجب الوجود در رأس كائنات است و به ذات خود علم دارد و در آن تعقل مي‌كند. از اين تعقل، اولين موجود صادر مي‌شود كه «عقل اول» يا «عقل كل» نام دارد. عقل اول نيز سه نوع تعقل دارد كه از آن، عقل دوم، نفس اول(نفس كل) و فلك اول صادر مي‌شود. ادامة اين تعقل‌ها به عقل دهم، نفس نهم و فلك نهم منتهي مي‌شود و پس از آن، از عقل دهم، نفس ناطقه (عقول انساني)، نفس انساني، و عناصر اربعه (آب و خاك و آتش و باد) به وجود مي‌آيند. از تأثير افلاك بر عناصر اربعه كه بسيط هستند، مركبات عالم يعني جمادات، نباتات و حيوانات موجود مي‌گردند.
عناصر اربعه در حكمت اسلامي و ادبيات حكمي، تحت عنوان امهات سفلي يا مادران زميني نمادينه شده‌اند و افلاك نه‌گانه (كه به تعبيري هفت‌گانه هم محاسبه مي‌شوند) تحت عنوان آباء علوي يا پدران آسماني. در اين نمادپردازي، از ازدواج مادران زميني با پدران آسماني، مواليد ثلاثه يا فرزندان سه‌گانه متولد مي‌شوند كه همان جمادات، نباتات و حيوانات هستند. ناصرخسرو در توضيح اين نمادپردازي مي‌گويد: «آسمان فايده دهنده است و زمين فايده پذيرنده. آسمان به مَثل مردي است و زمين به مَثل زني است و مواليد از نبات و حيوان، فرزندان اين مرد و زن‌اند.»[130] او در جاي ديگر نيز به عناصر اربعه هويت زنانه داده و آنها را خواهران يكديگر خوانده است.[131] نكته جالب توجه در اين است كه وي مي‌گويد اين چهار زن (عناصر اربعه) از شوهران خود (هفت فلك) زاده‌شده‌اند و سپس توجيه مي‌كند كه از زائيده بودن افلاك با وجود مذكر بودن نبايد تعجب كرد؛ زيرا هر كسي جز خدا مي‌تواند زن باشد:
ننگري كاين چهار زن هموار همي از هفت شوي چونزايد؟
هركسي جز خـداي در عالم گـر به ‌جـاي ‌زنان ‌بـودشايـد[132]
ناصرخسرو نظام زايشي عالم وجود را در همان مراتب نخستين هم اين‌گونه تشريح مي‌كند كه عقل اول يا عقل كل كه برخي (فلاسفه) به آن علت اولي مي‌گويند و در زبان برخي ديگر (متشرعان) عرش الهي يا آدم معني است، حواي معني (نفس كل) را زاده است و از ازدواج آن دو افلاك و اجرام متولد مي‌شوند والي آخر:
ز اوّل، عقــل كــل را كــرد پيـــدا كجــا عـرش الهـشگفـت دانـا
گــروهي عـلــت اوليــش گفتنــد گــروهـي آدم مـعنيـشگفتنــد
هـرآنـچ از آفــرينـش روي بـنمـود مـر آن را واسطه درعالم او بـود
ز اول عقـل كـل چـون شـد مشهّـر زيـكديـگر بـزادنـد آن دوديـگر
ز عقـل كــل وجـود نـفس كـل زاد همي‌حواي معني خواندشاستـاد
چـو پيـوستنـد عقـل و نـفس بـاهم ازيشــان زاداجــرام مـجـسّــم
يـكي گــردون اعظـم آن‌كـه يكسـر بـدو گردنـد هشـت افلاكديـگر
از ايشـان گشـت ظاهر چـار عنصـر زمن بشنـو تـواين معني چون دُر
اثير و پس هوا پس آب و پس خاك كه زادستند ايـن هر چـارافـلاك
از ايـن چـار و از آن نـه اي بــرادر بشـد مـوجـود سـهفـرزنـد ديگر
معـادن پــس نبــات آنـگاه حيـوان به هم بستند يكسر راخوشي‌ جان[133]
وجود انسان هم كه به منزلة ثمرة عالم وجود و لطيف‌ترين و كامل‌ترين موجودات اين جهان است، حاصل زناشويي مورد بحث در نظام آفرينش است. ناصرخسرو دو نوع زناشويي در وجود انسان سراغ مي‌دهد: زناشويي مادي ميان فلك و زمين كه فرزندش «جسم و بدن» انسان است؛ و زناشويي معنوي ميان عقل و نفس كه حاصلش «جان» انسان است. او سپس توصيه مي‌كند كه فرزند مادي، به پدر و مادر مادي رسيد؛ فرزند معنوي را هم به پدر و مادر معنوي برسان:
اين جهان كثيف چون تن‌توستجان اين تن از آن لطيف جهان
تنْـت را مادر ايـن زمين و، فلك پــدر او و هــر دوانحيــران
جـانْـت را مـادر و پـدر گشتنـد نفس و عقل شـريفجاويـدان
ايـن فـرودين بدين دو باز رسيد آن ‌برين ‌را بدان‌ دوبـاز رسان[134]
در جهان‌‌بيني وي جان و تن انسان نيز كه خود فرزندان آن پدران و مادران هستند، با يكديگر ازدواج مي‌كنند. حاصل ازدواج آنها چيست؟ «دين»:
اين پسر! جان و تنت هر دو زناشويند شوي جان است و زنش تَنْت وخرد كابين
زين زن و شوي بـدين كابين، فرزندي چـه همـي بايــد، دانـي كهبـزايد؟ ديــن[135]
البته دين هم در ضمير ناخودآگاه ناصرخسرو محملي زيباتر از وجود زن نمي‌يابد كه در او نمادينه شود:
گـر همي آرزو آيـدْت عروسي نـودين عروست بس و دل خانه و علمآيين[136]
بدين‌گونه ملاحظه مي‌شود كه نظام فكري و انديشه‌اي ناصرخسرو بي‌آنكه او خود تصميم بگيرد، در نهايت به زن ختم مي‌شود، ولو در تلقي اساطيري و بيان نمادين؛ و در رواق تفكر او، با همة سرسختي و تسليم ناپذيري‌اش، اين طنين ناخودآگاه به گوش مي‌رسد كه زن در نظام هستي اين است: بودن يا نبودن!
فهرست منابع:

قرآن مجيد.
ابن سينا، شيخ الرئيس ابوعلي حسين: «الاشارات و التنبيهات، مع الشرح نصيرالدين الطوسي»، قم، نشر البلاغة، 1375ش، الطبعة الاولي، 3 جزء.
باسورث، كليفورد. ادموند: «سلسله‌هاي اسلامي»، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1371، چاپ اول.
زرين‌كوب، عبدالحسين: «با كاروان حله»، تهران، انتشارات علمي، 1370، چاپ ششم.
سورآبادي (عتيق نيشابوري)، ابوبكر: «قصص قرآن مجيد»، به اهتمام يحيي مهدوي، تهران، انتشارات خوارزمي، 1365، چاپ دوم.
الطبرسي، الشيخ ابوعلي‌الفضل: «مجمع‌البيان في تفسيرالقرآن»، تصحيح السيدهاشم الرسولي المحلاتي و السيد فضل‌الله اليزدي الطباطبائي، بيروت، دارالمعرفة، 1406هـ/ 1986م، الطبعة الاولي.
فردوسي، حكيم‌ابوالقاسم: ‌«شاهنامه»، زيرنظر ي.برتلس، مسكو، آكادمي علوم اتحاد شوروي، ج1.
لوئيس، برنارد و ديگران: «اسماعيليان در تاريخ»، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات مولي، 1363، چاپ اول.
الميبدي، ابوالفضل رشيدالدين: «كشف‌الأسرار و عدة الأبرار»، به سعي و اهتمام علي‌اصغر حكمت، تهران، اميركبير، 1361، چاپ چهارم.
ناصرخسرو قبادياني، ابومعين حميدالدين: «جامع‌الحكمتين»، تصريح هنري كربين و دكترمحمد معين، تهران، طهوري، 1363، چاپ دوم.
همو: «ديوان»، تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1365، چاپ دوم.
همو: «روشنايي نامه»، (ضميمه سفرنامه)، تصحيح م.غني‌زاده، برلين، چاپخانه شركت كاوياني، 1341، چاپ اول.
همو: «زادالمسافرين»، تصحيح محمدبذل‌الرحمن، برلين، كاوياني (افست كتابفروشي محمودي).
همو: «سفرنامه»، (به انضمام روشنايي نامه و سعادت‌نامه)، تصحيح م.غني‌زاده، برلين، شركت كاوياني، 1341، چاپ اول.
همو: «گشايش و رهايش»، تصحيح سعيد نفيسي، تهران، نشر جامي، 1363، چاپ اول.
همو: «وجه‌دين»، تصحيح م.غني‌زاده و ميرزا محمدخان قزويني، برلين، شركت كاوياني، 1303، چاپ دوم، (افست طهوري).
پي نوشتها:

[1] - ديوان ناصرخسرو،صص7-6.
[2] - زمين و ملك كشاورزي.
[3] - بهانه‌جويان.
[4] - ديوان، صص436-435.
[5] - همان، ص437.
[6] - ديوان، ص186.
[7] - همان،74.
[8] - دخان، 54؛ طور، 20؛ واقعه، 22.
[9] - ديوان،ص129.
[10] - جامع‌الحكمتين، ص181.
[11] - ديوان،ص219.
[12] - جامع‌الحكمتين، ص6.
[13] - ديوان، ص236.
[14] - همان، ص94.
[15] - بنگريد به: باسورث، سلسله‌هاي اسلامي، صص 84-81.
[16] - همان.
[17] - لوئيس و ديگران، اسماعيليان در تاريخ، ص164.
[18] - ديوان، ص454.
[19] - ديوان، ص 130.
[20] - ديوان، ص339.
[21] - همان، ص162.
[22] - ديوان، ص6.
[23] - همان، ص497.
[24] - همان، ص459.
[25] - بنگريد به: زرين‌كوب، با كاروان حله، ص91.
[26] - مارندر: نامادري، عايشه نامادري حضرت فاطمه بود.
[27] - دختندر: نادختري، دختري كه از همسر ديگر شوهر باشد. حضرت فاطمه دختر حضرت خديجه بود و نادختري عايشه.
[28] - ديوان، ص 55.
[29] - همان، ص462.
[30] - ديوان، ص 186.
[31] - ناصبي: منسوب به ناصبه، طايفه‌اي از خوارج كه علي را دشمن مي‌داشتند. دشنام گونه‌اي است كه ناصرخسرو به دشمنانش مي‌گويد..
[32] - كنب: كنف كه ريسماني است از كتان. معادل «مسد» گرفته شده است كه به تعبير قرآن برگردن زن بولهب است.
[33] - ديوان، ص 98، هرب:فرار.
[34] - مسد، 1-5.
[35] - ديوان، ص 208.
[36] - (مدثر، 1و2). بنگريد به: زادالمسافرين، صص478-477؛ وجه دين، ص 257.
[37] - بنگريد به: گشايش و رهايش، صص60-59.
[38] - بنگريد به: جامع‌الحكمتين، ص 297.
[39] - وجه‌دين، صص285-284.
[40] - وجه‌دين، ص257؛ ناطق، اساس، امام، حجت، داعي، مأذون و مستجيب مراتب و مدارج اسماعيليان است.
[41] - ديوان، ص498.
[42] - تحريم، 12.
[43] - ديوان، ص221.
[44] - همان، ص476.
[45] - همان، صص 550 و 514.
[46] - يوسف، 3.
[47] - سورآبادي، قصص قرآن، صص 170-168؛ ميبدي، كشف‌الأسرار، ج5، صص 90-87.
[48] - ديوان، ص 339.
[49] - منظور از «سخن» شعر است.
[50] - ديوان، ص251.
[51] - همان، ص 416. بيت در توصيف بهار آمده است و منظور از «دوازده ساله» نوجوان است.
[52] - همان، ص 476.
[53] - سفرنامه، ص 117.
[54] - ديوان، ص256.
[55] - همان، ص 469.
[56] - ديوان، ص327.
[57] - منظور منيژه است.
[58] - ديوان، ص 35.
[59] - بنگريد به: فردوسي، شاهنامه، ج1، ص155به بعد.
[60] - ديوان، ص339.
[61] - همان، ص 476.
[62] - منظور ابر سياه است.
[63] - ديوان، ص327.
[64] - همان، ص159؛ نيز بنگريد به: ص 250، 342، 501، 526.
[65] - ديوان، ص35.
[66] - همان، ص 93.
[67] - ديوان، ص222.
[68] - سفرنامه، ص140.
[69] - ديوان، ص477.
[70] - منظور شب است.
[71] - ديوان، ص140.
[72] - زادالمسافرين، ص 399.
[73] - ديوان، ص33.
[74] - همان، ص53.
[75] - همان، ص441.
[76] - همان، ص498.
[77] - ديوان، ص 420.
[78] - همان، ص381.
[79] - همان، ص4.
[80] - همان، ص434.
[81] - همان، صص470-469؛ نيز بنگريد به ص 16، 344، 432 و ...
[82] - جامع‌الحكمتين، ص 172.
[83] - ديوان، ص74؛ نيز بنگريد به: ص 238 و 548.
[84] - همان، ص333.
[85] - ديوان، ص110.
[86] - زيرا.
[87] - چگونه.
[88] - ديوان، صص115-114.
[89] - ديوان، ص342.
[90] - همان، ص437.
[91] - همان، ص508.
[92] - همان، ص511.
[93] - ديوان، 512.
[94] - همان، ص496.
[95] - جامع‌الحكمتين، صص 299-298.
[96] - همان، ص296.
[97] - مي‌گويد نوزاد دختر هنگام تولد، رويش به طرف زير است؛ اما پسر رويش به طرف بالاست. علت طبيعي آن هم اين است كه دختر مزاجش سرد و تر است و در نتيجه گران و سنگين است و لذا به طرف زير مي‌چرخد؛ اما پسر مزاجش گرم و خشك و سبك است و لذا رويش به طرف بالا برمي‌گردد. (جامع‌الحكمتين، ص295).
[98] - وجه دين، صص266-265، 282؛ جامع‌الحكمتين، ص297.
[99] - زادالمسافرين، ص477.
[100] - ديوان، ص332.
[101] - گشايش و رهايش، صص60-59.
[102] - وجه‌دين، ص 171.
[103] - ديوان، ص331.
[104] - همان، ص521.
[105] - همان، ص52؛ «چون» اول به معني چگونه و «چون» دوم به معني مانند است. چخيدن يعني كوشيدن.
[106] - همان، ص48.
[107] - همان، ص92.
[108] - همان، ص263.
[109] - ديوان، ص 354.
[110] - روشنايي نامه، ص10.
[111] - ديوان، ص269.
[112] - همان، ص253.
[113] - همان، ص75.
[114] - همان، ص298.
[115] - همان، ص 163.
[116] - همان، ص122.
[117] - همان، ص416.
[118] - همان، ص319.
[119] - بقيه نمونه‌ها در ص35، 74، 95، 160، 180، 298 (دومورد)، 335، 336، 439، 500 .
[120] - ديوان، ص353.
[121] - همان، ص304.
[122] - بنگريد به: ميبدي، كشف‌الأسرار، ج1، ص 147، ج2، ص 405؛ طبرسي، مجمع‌البيان، ج3، ص5.
[123] - جامع‌الحكمتين، ص 25؛ ابوالهيثم سؤال‌ها را طرح كرده و قصد داشته آنها را جواب گويد؛ اما فرصت نيافته و درگذشته است(بنگريد به همان منبع، ص 13، مقدمه.)
[124] - همان، صص 237-236.
[125] - جامع‌الحكمتين، ص 82.
[126] - همان، ص83.
[127] - بنگريد به: قصص قرآن مجيد، ص 8؛ كشف‌الأسرار، ج1، ص 149.
[128] - بقره، 36.
[129] - ديوان، ص7.
[130] - جامع‌الحكمتين، ص 261.
[131] - زادالمسافرين، ص 379.
[132] - ديوان، ص 224؛ نيز بنگريد به: روشنايي نامه، ص15. البته بايد توجه داشت كه در حكمت اسلامي، عناصر اربعه از افلاك به وجود نمي‌آيند؛ زيرا هيولاي اين عناصر از عقل دهم صادر مي‌شود نه از فلك نهم؛ و اصولاً در فلسفه موجود جسماني نمي‌تواند وجود خود را از موجود آسماني ديگر بگيرد، بلكه بايد از علت عقلاني، ماورائي و غيرمادي بگيرد. لكن ابن سينا در اواخر نمط ششم اشاره‌اي دارد كه اين نظر ناصرخسرو را تاحدودي توجيه مي‌كند. او ضمن بيان اين موضوع كه هيولاي عالم عنصري از عقل دهم يا عقل فعال صادر مي‌شود، مي‌گويد منعي ندارد كه اجرام آسماني هم در اين امر، نوعي همكاري با عقل فعال داشته باشند و در توضيح اين عبارت اضافه مي‌كند كه منظور از اين همكاري، وجود بخشي به هيولاي عالم عنصري نيست؛ زيرا وجود بخشي به عقل فعال مربوط است؛ بلكه منظور، دخالت در تعيين اختلاف قابليت‌هاي عناصر است. به عبارت ديگر، صورت هيولي از طرف عقل فعال افاضه مي‌شود؛ اما اختلاف در هيولاي عناصر به علت اختلاف در استحقاق آنهاست كه خود به اختلاف در استعداد آنها برمي‌گردد و مبدأ اختلاف استعدادها نيز چيزي نيست مگر اجرام آسماني. بدين ترتيب اجرام آسماني يا افلاك، منشأ فرق و اختلاف ميان عناصر اربعه و موجب تمايز آنها از يكديگر مي‌شوند كه مثلاً يكي از عناصر آب مي‌شود، ديگري خاك و آن يكي آتش (ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج3، صص257-255). با اين تعبير مي‌توان نظر ناصرخسرو را تأييد كرد كه افلاك يا پدران آسماني نيز در وجود يافتن عناصر اربعه يا مادران زميني مؤثرند.
[133] - روشنايي‌نامه، صص 15-13.
[134] - ديوان، ص 240.
[135] - همان، ص 283.
[136] - همان، ص283.
فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-26-2007   #49 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
فروغ's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Thumbs down پاسخ : نگاهی به چهره زن در ادب



عطار نيشابوري



نويسنده: دكتر مريم حسيني
اين قديس، اين پير افسانه‏اي عطار نيشابوري، روشنفكري متجدد و مقدس است كه با در هم پيچيدن تفكر اسطوره‏اي و آرزوهاي نوين نمونه والاي انديشمندي است كه پا در سنتها و اعماق و سر به سوي جهان هاي تازه كشيده است. عطار عارفي پزشك است. تجربه هاي عارفانه را چشيده و آن را به نوعي با علم طب و دانش مدرن آميخته است. از عرفان، شيفتگي و شيدايي، زهد و تقوا، عشق و محبت و علم دين را آموخته و از طبابت، تفكر و استدلال، عقل و خردگرايي و علم زمين را فراگرفته است. عطار عارفي است كه در زمين مي‏زيد و عاشقي است كه با تجربه‏هاي ملموس دنياي مادي و چشيدن عشق زميني قصد پل زدن و رسيدن به عالم بالا را دارد. چهره اش در اعماق تاريخ گم شده است. آن ناپيداي پيدايي است كه ذكرش همه جا هست و خود در ميان نيست.
فريد الدين محمد عطار متولد كدكن نيشابور است و مدفون در همانجا. تاريخ تولد و وفاتش در هاله مبهمي از قصه ها و افسانه ها پيچيده شده است. زندگي او را در طول قرن ششم رقم زده‏اند و تاريخ وفاتش را با حمله مغولان به نيشابور يكي دانسته‏اند؛ و وفات نه، كه شهادتش را، كه به روايت تذكره‏ها به دست مغولان كشته شده است. او وارث گنجينه هاي شعر سنايي و مولاناست. قلمش را در هر دو عرصه نظم و نثر دوانده است و شيفتگي اش را به زندگي زهاد و عباد با آثار عرفانيش نمايانده است. در عرصه نثر تذsكرة‏الاولياء را نوشت و دفتر زندگي صد عارف را با قلم شيرينش نگاشت. وي مجموعه منظومه‏هايش را در دو مثلث شمرده است: مثلث اول، الهي نامه و اسرار نامه و مقامات طيور (منطق الطير) و مثلث دوم، مصيبت نامه، مختارنامه و ديوان. ديوان عطار شامل مجموعه غزليات، قصايد و ترجيعات اوست و مختارنامه حاوي رباعيات وي مي‏باشد. بجز اسرارنامه سه مثنوي الهي نامه، مصيبت نامه و منطق الطير داراي روايت داستاني واحدي است كه با مجموعه حكايات و تمثيل هاي فراوان آراسته شده است.
طرح كلي الهي نامه يا خسرونامه عبارتست از مناظره خليفه‏اي با شش پسر خود كه هر يك آرزو و خواهشي در دل دارد. پسر نخست طالب رسيدن به دختر شاه پريان است، دومي مي‏خواهد جادوگري بياموزد، سومين در جستجوي جام جم است. چهارمين آرزو دارد چشمه آب حيات را بيابد. پنجمين انگشتر حضرت سليمان را مي‏جويد و ششمين در انديشه دست يافتن به علم كيمياست.
مشهورترين و عميق ترين مثنوي عطار منطق الطير اوست كه در آن ضمن ذكر اجتماع مرغان و سؤال و جوابي كه بين آنها و هدهد پيش مي‏آيد، عطار از مقامات تَبَتُّلتا فنا و از سلوك و سير الي الله و از هفت وادي و به تعبير مولوي هفت شهر عشق سخن گفته است.
منطق الطير عطار يكي از برجسته ترين آثار عرفاني در ادبيات جهان است و شايد بعد از مثنوي شريف جلال الدين مولوي هيچ اثري در ادبيات منظوم عرفاني در جهان اسلامي به پاي اين منظومه نرسد و آن توصيفي است از سفر مرغان به سوي سيمرغ و ماجراهايي كه در اين راه بر ايشان گذشته و دشواري هاي راه ايشان و انصراف بعضي از ايشان و هلاك شدن گروهي و سرانجام، رسيدن «سي مرغ» از آن جمع انبوه به زيارت «سيمرغ». در اين منظومه لطيف ترين بيان ممكن از رابطه حق و خلق و دشواري هاي راه سلوك عرضه شده است.
مصيبت نامه هم از برجسته ترين آثار عطار است. شايد پس از منطق الطير مهم ترين منظومه او باشد و به لحاظ پختگي فكر و تنوع انديشه‏ها در كمال اهميت است و ظاهراً به لحاظ تاريخي آخرين منظومه عطار بشمار مي‏آيد. اين منظومه مفصل ترين منظومه عطار نيز هست. مصيبت نامه داستان سيري است روحاني كه در آن از روح به سالك فكرت تعبير شده است. اين سالك به راهنمايي پير به سير آفاق و انفس مي‏پردازد و سلوك خود را از عالم غيب آغاز مي‏كند. نخست نزد جبرئيل مي‏رود. سپس نزد ملائكه مقرب و حَمَله عرش و آسمانها و عناصر اربعه و كوه و جماد و نبات و وحوش و طيور و جن و انس مي‏رود و ماجراي خود را بيان مي‏كند، اما هر بار نوميد به نزد پير باز مي‏گردد. پس از آن سالك فكرت سلوك خود را در مرتبه انبياء ادامه مي‏دهد و مشكل خويش را نزد حضرت آدم، نوح، ابراهيم، موسي، داود، عيسي و حضرت محمد(ص) مي‏برد. حضرت محمد(ص) اسرار فقر را به او مي‏آموزد و او را به طي مراحل سير انفس يعني پنج وادي حس، خيال، عقل، دل و جان دلالت مي‏كند. بدين ترتيب طي مراحل آفاقي و انفسي سالك فكرت به پايان مي‏رسد.
اسرارنامه كوتاهترين منظومه عطار است. مشتمل بر 98 حكايت كه در 22 مقاله بيان شده است. در اين منظومه عطار بر خلاف ساير مثنوي هايش حكايت هاي كوتاه فرعي را در ضمن يك حكايت جامع نياورده بلكه آنها را به صورت مقاله ها و خطابه هاي جداگانه تنظيم كرده است كه هر يك شامل حكايتها و تمثيل‏هايي است و از اين نظر بي شباهت به حديقه الحقيقه سنايي و مخزن الاسرار نظامي نيست.
در اينجا مجالي فراهم آمده است تا به زن و جايگاه او در زمانه عطار بپردازيم و ببينيم ديدگاه اين شيخ روشنفكر قرن ششم در مورد زنان چه بوده است و در مجموعه آثارش به كدام دسته از زنان توجه بيشتري داشته و تعبير او از زن و هويت انساني و نقش او در جامعه چگونه بوده است.
«عطار به احتمال قوي همسر و فرزنداني داشته، اما اسناد مستقيم زندگي او در اين باره اطلاع روشني به دست نمي‏دهد.» بديهي است كه عطار با التفاتي كه به چهره هاي برتر زنان تاريخ ايران و اسلام و عرفان نشان مي‏دهد هويت انساني ـ اجتماعي زن را كاملاً پذيرفته است.
زنان آثار عطار، رسالت هاي چندگانه‏اي را ايفا مي‏كنند. زن در نقش همسر، زن در نقش مادر، زن مظهر عشق و دلدادگي، زن مظهر پارسايي و توكل، زن مظهر زهد و پرهيزكاري و زن مظهر خردمندي.
در زير نام چهره هاي شاخص زنان و شماره تعداد حكاياتي را كه نام آنها در آن ذكر شده نشان مي‏دهد.

حكايات مربوط به ليلي 27 مورد، رابعه عدويه 9 مورد،زليخا 6 مورد، فاطمه(س) 5 مورد، مريم و زبيده و حوا و ام هاني و زين‏العرب (رابعهقزداري) هم هر يك، يك يا دو حكايت را به خود اختصاص داده‏اند.
از تكرار فراوان نام ليلي و رابعه و زليخا معلوم مي شود كه دو دسته زنان عارف وعاشق مهم‏ترين گروههاي زنان مورد نظر عطار هستند. ليلي و زليخا دو سمبل اسطوره‏ايعشق و رابعه چهره زاهدانه تقوي و پرهيزكاري.
عشق و زن در آثار عطار

بيا اي مرد اگر با ما رفيقيبياموز از زني عشقي حقيقي
غير از داستانهاي ليلي و مجنون و يوسف و زليخا كه از داستانهاي مشهور ادب فارسي است، داستان زين‏العرب و بكتاش كه در الهي نامه آمده است از جمله داستانهاي خواندني و جالب عطار است. اين داستان كه نمونه عشق عذري و پاك عشاق است، مظهر و مثال عشق آرماني، الهي و پاك است. عشق، بي شائبه شهوت و آلودگي جسماني و نفساني. داستان زين‏العرب كه در الهي نامه آمده است همان داستان رابعه بنت كعب قزداري است كه از شاعران مشهور قرن چهارم هجري است. عوفي گفته است كه او بر نظم تازي و فارسي هر دو دست داشته است.جامي هم در نفحات الانس از قول ابوسعيد ابي الخير گفته است كه: «دختر كعب عاشق بود بر آن غلام. اما پيران همه اتفاق كردند كه اين سخن كه او مي‏گويد نه آن سخن باشد كه بر مخلوق توان گفت. او را جاي ديگر كار افتاده بود.»
زين‏العرب (رابعه) دختر كعب از پادشاهان بلخ است. كعب هنگام مرگ دختر را به برادر وي حارث مي‏سپارد و به او سفارش مي‏كند كه همسري شايسته براي وي برگزيند. زين‏العرب در زيبايي چهره تمام بود و اين خوبرويي او با لطافت روح و طبع آميزگاري داشت. او شعر مي‏سرود و قوت تمام در شاعري داشت:
چنان در شعر گفتن خوش زبان بودكه گويي از لبش طعمي در آن بود
در يكي از جشن هايي كه حارث برادرش در باغ زيباي قصر بر پا كرده است، چشم زين‏العرب به طور اتفاقي به بكتاش غلام حارث مي افتد و شيفته زيبايي وي مي شود. بكتاش در زيبايي و نكويي چون يوسف بود و همين زيبايي وي موجب شيدايي دختر مي شود تا به حدي كه بيمار مي شود و سرانجام دايه كه از راز زين‏العرب خبردار مي شود بكتاش را از اين عشق آگاه مي كند و بكتاش نيز شيفته روي نديده يار مي شود. نامه هاي شاعرانه دختر به بكتاش بر شدت عشق وي مي افزايد:
نمي دانست كاري آن دل افروز
بجز بيت و غزل گفتن شب و روز
روان مي گفت شعرو مي فرستاد
بخوانده بود آن گفتي بر استاد
غلام آنگه به هر شعري كه خواندي
شدي عاشق تر و حيران بماندي
«روزي آن غلام آن دختر را ناگاه دريافت. سر آستين وي گرفت. دختر بانگ بر غلام زد و گفت: ترا اين بس نيست كه من با خداوندم و آنجا مبتلايم و بر تو بيرون دادم كه طمع مي‏كني؟
دختر در فراق معشوق اشعار غرّا مي سرود و مي فرستاد و اتفاقاً حارث از طريق رودكي شاعر از ماجرا خبردار شد. پس بكتاش را به چاهي انداخت و دستور داد تا زين‏العرب را در حمامي كرده و شاهرگهاي دست وي را بزنند و به اين ترتيب اين قصه عاشقي پايان مي يابد. پس از مدتي بكتاش فرصت فرار مي يابد، حارث برادر زين‏العرب را مي كشد و بر سر گور معشوقه حاضر مي شود و با فرو بردن شمشير در شكم به زندگي خود پايان مي دهد.
جذابيت روايت زين‏العرب و بكتاش در الهي نامه و همچنين علت نقل اين ماجراي عاشقانه و شرح آن از طرف صوفيه از آنجاست كه هنگاميكه بكتاش دختر را درمي‏يابد و اظهار عشق مي‏كند، دختر او را از خود دور مي‏كند و بكتاش را تنها بهانه عشق و عاشقي خود مي‏داند:
بديدش ناگهي بكتاش و بشناخت
كه عمري عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن و دختر برآشفت
برافشاند آستين آنگه بدو گفت
كه هان اي بي ادب اين چه دليري ست
تو روباهي تو را چه جاي شيري ست
كه باشــي تو كــه گيــري دامــن من
كه ترســـد ســايه از پيــــرامن من
مــــرا در سينه كاري اوفتــــــادست
وليكن بر تو آن كارم گشادست
چنين كاري چه جاي صـد غلام است
به تو دادم برون اينت تمام است
تو را آن بس نباشد در زمـانه
كه تو اين كار را باشي بهانه
در اينجا عطار بقيه نقل داستان را به ابوسعيد ابي الخير وامي‏گذارد كه گفت: دختر، عارفي تمام بود و اين عشق عشقي حقيقي بود كه از طريق عشق مجازي هويدا شده بود:
ز لفظ بوسعيد مهنه ديـــدم
كه او گفتست من آنجـــا رسيـــدم
بپرسيـدم زحــال دختر كعـب
كه عارف گشته بود او عارفي صعب
چنين گفت او كه معلومم چنان شد
كه آن شعري كه بر لفظش روان شـد
ز سـوز عشق معشوق مجـازي
نبگشايد چنين شعري به بازي
نداشت آن شعر با مخلـوق كاري
كه او را بود بـا حق روزگاري
كمالي بود در معني تمامش
بهانه بود در راه آن غــلامش
اين داستان نمونه عشق خاكساري و حبّ عذري در ادب فارسي است. داستانهاي ليلي و مجنون و رابعه و بكتاش در آثار عطار در پي بيان نوعي عشق ديگرند. عشقي فراتر از عشق مادي و مجازي، عشق حقيقي. عشقي كه فراتر از معشوق، خود عشق هدف عاشق باشد. عشق انساني، منهاج عشق رباني است و داستان تحقق حديث نبوي است: «من عشق وعفّ ثمّ كتم فمات مات شهيداً»در اين داستان زين‏العرب يا همان رابعه دختر كعب بكتاش را وسيله عشق ورزيدن مي‏داند. او عشق را مي‏يابد و جز عشق، چيزي ديگر طلب نمي‏كند. چنانكه بوسعيد گفت سخني كه او گفته است نه چنان است كه كسي را در مخلوق افتاده باشد و عطار با آوردن اين داستان و تكرار پياپي داستان ليلي و مجنون بر ارزش اينگونه عشق و اينگونه زنان پاكدامن تأكيد مي‏ورزد. در الهي نامه عطار بيش از ده بار و در طي چند حكايت نام ليلي و مجنون تكرار مي‏شود و بر روحاني و الهي بودن عشق ايشان تأكيد مي‏شود. طي حكايتي در پايان الهي نامه مجنون در پاسخ سائلي كه از عشق ليلي پرسش مي‏كند، مي‏گويد:
جوابش داد كان بگـذشت اكنون
كه مجنون ليلي و ليلي ست مجنون
دويي برخاست اكنـــون از ميــــانه
همه ليلــي ست مجنون بر كــرانه
چو شير و مي به هم پيوسته گردنــد
زنقصان دو بودن رسته گردند
اگر هستـي به جان او را خريدار
چو تو گم گشتـي او آمد پديدار
چنان گم شو كه ديگر تا تواني
نيابي خويش را در زندگاني
در مصيبت نامه عطار هم حكايتي مندرج است كه طي آن سائل از مجنون مي‏خواهد كه ليلي را طلب كند و او در پاسخ مي‏گويد كه من ديگر به ياد ليلي خوشم و هر چه فراتر از اين بي ارزش است، چرا كه من عاشق شهوت پرستي نيستم كه از ياد دوست دست بردارم:
آن يكي در خواند مجنـــون را ز راه
گفت اگر خواهي تو ليلي را بخواه
گفت هــــرگز مي‏نبايد زن مــــرا
بس بود اين زاري و شيـــون مرا
گفت او را چــون نمي‏خواهي برت
اين همه سودا برون كــن از سرت
يــاد خوشتــــر گفت از ليلــي مرا
ســـركشـــي او را و وا ويلــي مـرا
مغــز عشـــق عاشقـــان يادي بـود
هر چه بگذشتي از اين يادي بــود
من نيم زان عاشقـي شهــوت پرست
تا كنـــم خالـي ز ياد دوست دست
در منطق الطير هم داستان ليلي و مجنون براي عطار مثالي از عشق حقيقي است كه در آن خودي عاشق برمي‏خيزد و همه عشق و معشوق جايگزين آن:
عشـــق بايد كــز خرد بستــاندت
پس صفــات تو بــدل گرداندت
كمترين چيزي ست در محو صفات
بخشش جان است و ترك ترهات
حكايت عطار در الهي نامه كه از اتحاد ليلي و مجنون خبر مي‏دهد از جمله تمثيلاتي است كه سابقه پيشين دارد. در اين حكايت عطار مي‏نويسد كه مجنون در رباطي نشسته بود و از خيال با ليلي بودن و ديدن تصوير خود و او سرخوش بود و مي‏گفت اگر عمري عشق ورزيدم، در نهايت هر دو را با هم ديدم.
عين القضه مي‏گويد: مگر نشنيده‏اي كه مجنون را گفتند كه ليلي آمد. گفت: من خود ليلي ام و سر به گريبان فرو برد يعني ليلي با من است و من با ليلي.
در اينگونه داستانها عشق ورزي براي رسيدن به كمال است و عشق مجازي پل و نردبان عشق الهي است.
داستان قرآني يوسف و زليخا نيز حكايت از داستاني عاشقانه دارد و زليخا در اينجا عاشق است و خواستار يوسف كه مظهر كمال و خوبي است. زليخا شيفته يوسف است و جان در سركار عشق وي مي‏كند. حكايت چوب خوردن يوسف به دستور زليخاو ساختن خانه‏اي كه همه آن نقش روي زليخا بوداز ترفندهايي است كه وي براي جلب نظر يوسف بكار مي‏برد. او در عشق تمام است و عطار وي را مظهر عشق راستين مي‏داند. در مصيبت نامه از روزگار درماندگي زليخا ياد مي‏كند آنگاه كه از دو چشم نابيناست. زليخا درخواست مي‏كند كه او را بر سر راهگذر يوسف ببرند. جملاتي كه زليخا در خطاب به يوسف مي‏گويد يوسف را شگفت زده مي‏كند. اي زليخا! اي زليخا! اي عجبا هنوز محبت من در دل تو بدينجاست كه بدين صفت گشته‏اي و هنوز مرا مي‏خواهي؟ زليخا گفت: اگر خواهي كه از آتش دل من بداني تازيانه به من ده. زليخا تازيانه يوسف بگرفت و برابر دهن بداشت و آهي بكرد. در ساعت از اين سر تازيانه تا آن سر همه آتش گرفت. تمام بودن زليخا در كار عاشقي سبب بخشودن گناهش و جلب محبت يوسف مي شود. در حكايتي ديگر در الهي نامه باز زليخا را در هنگام بيماري و درويشي وي مي‏يابيم كه برسر راه يوسف قرار مي‏گيرد و يوسف از خداوند مي‏پرسد كه از اين فرتوت نابينا چه مي‏خواهد و چرا او را از سر راه وي بر نمي‏گيرد. جبرئيل پاسخ مي‏دهد كه او را برنمي‏گيريم چرا كه او آن را كه ما دوست مي‏داريم دوست مي‏دارد و همه وجودش از دوستي تو پر است:
در آمــد جبرئيــل و گفت آنگاه
كه او را بر نمي‏گيــريـم از راه
كه او آن را كه ما را دوست دارد
جهاني دوستي در پوست دارد
چو او را دوستـي تست پيـوست
مرا بهـر تو با او دوستي هست
چـو او جان عزيز خود تو را داد
ذليلش چون كنم؟ بايد ترا داد
غير از داستانهاي عاشقانه ليلي و زليخا و زين‏العرب بوي عشق از سراسر حكايتهاي مثنوي‏هاي عطار مي‏تراود و ما داستان عشاقي را مي‏خوانيم كه عشقشان نمونه و الگو است و عطار ايشان را نمونه تمام و كمال عشق مي‏داند. در الهي نامه داستان زني را مي‏شنويم كه عاشق شهزاده‏اي است. عشق زن را بيچاره و بيمار كرده و آتش در جان وي افكنده است. به ناچار در پي شهزاده است و هر جا كه مي‏رود زن در تعقيب اوست. شهزاده شكايت پيش پدر مي‏برد و از او مي‏خواهد كه زن را از سر راه او بردارد. پـادشـاه دستور مي‏دهد كه موي زن را به كُرّه‏اي بندند و كره را آنقدر بدوانند تا جسم زن پاره پاره شود. هنگام اجراي فرمان زن از پادشاه مي‏خواهد كه آخرين حاجت وي را برآورد. پادشاه از خواسته وي مي‏پرسد، زن مي‏گويد:
زنش گفتا اگر امـــروز ناچـار
به زير پاي اسبـم مي‏كشي زار
مر آن است حاجت اي خداوند
كه موي من به پاي اسب او بند
كه تا چون اسب تازد بهر آن كار
به زير پاي اسبــم او كشـد زار
كه چـون من كشتـه آن ماه گردم
هميشــه زنــده ايـن راه گردم
دل پادشاه بر زن نرم مي شود و او را رها مي‏كند و عطار در پايان داستان نتيجه مي‏گيرد كه:
بيــا اي مــرد اگر با ما رفيقـي
در آمــوز از زني عشـق حقيقي
داستان زبيده (همسر هارون الرشيد) و مرد صوفي كه شيفته وي شده بود شباهت بسياري به داستاني در حديقه سنايي دارد كه در آن داستان مردي كه شيفته زني شده است به دنبالش مي‏افتد و زن از زيبايي هاي خواهر خود به او خبر مي‏دهد و مرد خواستار ديدن خواهر زن مي شود و زن سيلي بر صورت مرد مي‏زند و او را منافق در عشق مي‏نامد كه در عشق راستين نيست.در حكايت عطار مردي صوفي به زبيده اظهار عشق مي‏كند. زبيده دستور مي‏دهد تا همياني زر به مرد صوفي دهند تا از عشق بپرهيزد و سر خويش گيرد. مرد كيسه را گرفته و برمي‏گردد. زبيده نيز دستور مي‏دهد تا سيلي فراوان بر او زنند و هميان زر را از او بازگيرند كه چرا ادعاي عاشقي كرده است و معني عشق نداند. زبيده در اين داستان مظهر زني خردمند است كه تفاوت عشق حقيقي و دروغين را مي‏داند. آنكه مي‏داند عشق چيست و عاشق كيست.
در مصيبت نامه نيز چندين حكايت آمده است كه در آنها احوال عشاق به مطالعه گذاشته شده است از جمله آن داستانها: حكايت صفيه خاتون (خواهر سنجر) و جوان عاشقي كه از عشق او جان مي‏سپارد.داستان مزدوري كه عاشق دختر پادشاه مي شود و در عشق او جان مي‏دهد.و داستان عشق زني به اياز كه سرانجام آن مرگ زن از عشق است. طرح همه اين داستانها يكي است. مردي يا زني عاشق مي‏شود، شدت عشق او را بي قرار مي‏كند و سرانجام در راه عشق جان مي‏سپارد. نكته جالب توجه آن كه زن در اين حكايت ها گاه عاشق است و گاه معشوق و از اين جهت تفاوتي بين زن و مرد نيست. داستان مرداني كه عاشق زنان مي‏شوند در ادب فارسي فراوان است، اما در ميان حكايت هاي عطار داستان زنان عاشق را هم مي‏خوانيم. داستان زين‏العرب و داستان زن عاشق اياز از اين نمونه هاست.
و اما محوري ترين داستان عاشقانه عطار و معروف و مشهورترين آنها داستان شيخ صنعان و دختر ترسا در منطق الطير است. شيخ صنعان يا سمعان پنجاه سال پير حرم بود و چهارصد مريد صاحب كمال داشت. پيرمرد پنجاه حج كرده بود و در رياضت و عبادت مقتدا و رهبر بود. از قضا چند شب پياپي شيخ خوابي را مي‏بيند كه طي آن از حرم و طواف خانه خدا به روم افتاده و بتي را ستايش مي‏كند. شيخ پس از تكرار خواب متوجه مي شود كه عقبه‏اي سخت در راه است و او مي‏بايد آن را طي كند. پس شيخ به سوي روم مي‏رود و چهارصد مرد مريد به دنبال وي مي‏افتند. در سر راه بر سر منظري شيخ دختري ترسا و روحاني صفت را مي‏بيند كه از زيبايي رشك سپهر و آفتاب بود. آتش عشق به جان شيخ مي‏افتد و شيخ يكباره از دست مي‏رود. پند مريدان سودمند نبود و پير حيران و آشفته، سر به سر محو تماشاي دخترك در منظرگاه مي شود و پس از آن نزديك يك ماه در نزديكي كوي دلبر مقيم مي‏كند و از آنجا هيچ بركنار نمي‏شود، تا اينكه دختر از سرّ عشق او آگاه شده و به او هشدار مي‏دهد كه اين زمان هنگام كفن دوختن توست نه عاشقي.
پير عاشق در ابراز عشق به دختر حاضر به انجام هر كاري در راه وي است و دختر چهار كار پيشنهاد مي‏كند كه شيخ بايد انجام دهد تا وي به همسري او درآيد:
گفت دختر گر تو هستـي مرد كار
چـار كارت كـرد بايـد اختيار
سجده كن پيش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و ديده را ايمان بدوز
پير شراب خوردن را اختيار مي‏كند و مي‏گويد كه من با آن سه ديگر كاري ندارم.
گفت دختر گر درين كاري توچست
دست بـايد پاكت از اســلام شست
هر كه او همـرنگ يار خويش نيست
عشق او جز رنگ و بويي بيش نيست
شيخ باده از دست دختر مي‏ستاند و با خوردن آن، همه آنچه از قرآن و حديث و علم دين در خاطر داشت فراموش مي‏كند. زنار مي‏بندد و ترسايي پيشه مي‏گيرد. شيخ در انتظار وصال دختر است و دختر كابين خود را يكسال خوك چراني قرار مي‏دهد.
ياران شيخ به حرم باز مي‏گردند و شيخ را در روم تنها مي‏گذارند. يكي از مريدان راستين شيخ كه هنگام رفتن به روم غايب بود ماوقع را از ديگر ياران مي‏شنود و آنان را سرزنش مي‏كند كه چرا شيخ را تنها رها كرده‏اند و طريق او را پيش نگرفته‏اند. سرانجام ياران و مريدان شيخ چله‏نشيني گزيدند و رهايي شيخ را از اين بلا طلب كردند، تا سرانجام حضرت محمد مصطفي(ص) به خواب آن مريد پاكباز مي آيد و مريد طلب رهايي شيخ را از وي مي‏كند و پيامبر بشارت رهايي شيخ را به او مي‏دهد:
مصطفي گفت اي به همت بس بلند
رو كه شيخت را برون كردم ز بند
ياران به سوي شيخ مي‏روند و او را مطهر و پاك و عاري از همه زنارها و آلودگي ها مي‏يابند.
اين همه داستان شيخ صنعان است. اما داستان دختر ترسا تازه شروع شده است. دختر در خواب مي‏بيند كه خورشيدي در كنار دارد و آن آفتاب با وي سخن مي‏گويد كه از پي شيخ روانه شو،‌ دين او را بپذير و به دست او پاك شو و ايمان بياور. دختر از خواب برمي‏خيزد در حالي كه آتشي جانش را بي قرار كرده است. به عالمي‏ پا مي‏گذارد كه ديگر در آن ناز و طرب وي خريداري ندارد. نعره زنان از پي شيخ و مريدان روانه مي‏شود تا آنان را بيابد. از طرف ديگر نداي دروني، شيخ را آگاه كرد كه دختر ترسا از پي تو آمده است حال او را درياب. شيخ و اصحاب به سوي دختر رفتند. او را برهنه پاي و پيرهن چاك بر مثال مرده‏اي بر خاك يافتند. نگار زيبا از شيخ مي‏خواهد كه اسلام را بر وي عرضه كند. دختر از ذوق ايمان بي قرار مي شود و غمي عميق سراسر وجودش را پر مي‏كند كه طاقت نمي‏آورد و سرانجام جان شيرين به جان آفرين تسليم مي‏كند:
قطره‏اي بود او درين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز
روايت عطار و داستان دختر ترسا را مي‏توان از زواياي مختلف مورد بررسي قرار داد. آيا عطار در اين داستان زن را مايه گمراهي مرد دانسته و به سنت تفكر مردسالار عصر خويش به تحقير مقام زن پرداخته است؟ آيا دختر ترسا در پايان داستان بايد بميرد تا مايه آلودگي شيخ همگي پاك شود؟
يا شايد اگر كمي عادلانه تر بنگريم دختر ترسا و زيبايي هاي او راه عاشقي را براي شيخ زاهد باز مي‏كند تا پس از اين حق را عاشقانه پرستش كند و زن، اين قنطرهعشق حقيقي، مايه رستگاري ابدي است و «دختر ترسا بت شكني بود كه سترگ ترين و سهمگين ترين بت را در پير پارسا كه «من» است خرد و درهم شكست. اين بت را با تيشه انديشه و پتك خرد نمي‏توان شكست و در هم كوفت، تنها تبر تيز عشق است كه بر آن كارگر مي‏تواند افتاد».
بابك احمدي كه چهار گزارش هوشمندانه و خواندني از تذكرة‏الاولياء عطار فراهم آورده است مي‏گويد: عطار همچنان دربند نگرش مردسالار دوران خود باقي است و كتابش از اشارات تحقيرآميز نسبت به زنان نيز خالي نيست. به عنوان مثال عطار از قول سفيان ثوري مي‏آورد كه گفت: با هر زني يك ديو است و با هر مردي هژده(هجده) ديو است كه او را مي‏آرايند در چشم هاي مردان.
عطار در تذكرة‏الاولياء، نقل سخنان مشايخ صوفيه را مي‏كند و سعي دارد تا جامعي از گفته‏هاي هر يك از ايشان را در ذيل شرح احوال وي فراهم آورد. نقل سخنان مشايخ به معني پذيرفتن و تأييد آن كلمات نيست. منظور نظر عطار را بايد در گفته ها و تفسيرها و شرح‏هاي وي جستجو كرد. ساختن مقدســـه‏اي پاك و عاشق از دختر ترسا در پايان داستان كار عطار است. «شاهدخت درام مظهر عشق و محبت انساني است كه ممكن است گمراه كننده و فريبنده باشد ولي در عين حال بخت شناخت ذات مطلق نيز مي‏توان بود. بنابراين وجود شاهدخت در اين درام براي سرزنش كساني است كه بر سرّ و راز عشق ناآشنايند.
آنگاه كه رسول الله(ص) به ديدار مريد راستين شيخ مي‏آيد مي‏گويد كه شيخ را با خدا سال ها كدورتي و فاصله‏اي بود و اينك همه آن تيرگي ها پاك شسته شده است:
در ميان شيخ و حق از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
آن غبـــار از راه او برداشتيم
در ميـان ظلمتش نگذاشتيــم
كردم از بهــر شفاعت شبنمي
منتشـــر بر روزگار او همي
آن غبار اكنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست
آن غبار با آمدن عشق نشست. عشق دختر كار خود بكرد. آخرين منيّت شيخ را به پاي عشق قرباني كرد. عشق دختر شيخ را در عشق به حق تمام كرد و دختر مظهر عشق به كمال شد. «اين دختر پاكدل ترساست كه به راستي حجاب چهره جان مي‏شويد از غبار تنش و از اين لحاظ بر پير بسيار دان بسي فضيلت دارد.»«مرگ دختر ترسا فوت نيست.» دختر زنده خود را بازيافته است و پيش از آن كه بميرد، راز را شناخته است و برتر از اين شوق‏مند است كه با بال و پر عشق به معبود خويش بپيوندد چون باور دارد كه اگر از هستي خويش بي خويش شود زودتر به مقصود مي‏رسد.«در واقع جان دختر محو عشق جانان شده است و اين بذل روح و فنا گشتن از خود و گم گشتگي و كم بودگي و به قعر جان فرو شدن براي او در حكم مرگ نيست و در حقيقت اين دختر بود كه من فرديش در من كلي يا كيهاني گداخت كه:
ذره‏اي دوستي آن دمساز
بهتر از صدهزار ساله نماز
و به راستي همه سخن هاي شيواي عطار درباره جانبازي عاشق گويي تنها در حق دختر مصداق مي‏يابد. و در اين داستان دختر ترسا ابتدا معشوق است و سپس عشق مي شود و در پايان خود عاشقي جان سوخته است كه طاقت دوري معشوق حقيقي را ندارد.
گفت شيخا طاقت من گشت طاقمن ندارم هيچ طاقت در فراق
مــي‏روم زين خاندان پر صــداعالــوداع اي شيخ عالم الـوداع
زنان پارسا و پارسايي زنان

آنكه او را اينچنين دردي بودكه طلبكار زن و مردي بود
‏تذكرة‏الاولياء‏ كتابي است در شرح احوال عرفا و پارسايان و زاهدان كه در ميان رجالزهد و پرهيز، نام رابعه عدويه زن زاهد بصري به چشم مي‏خورد. عطار بيش از ساير تذكره نويسان و عرفا به احوال رابعه و زندگي او توجه كرده است. عبدالرحمن بدوي مؤلف كتاب «رابعه شهيد عشق الهي» مي‏نويسد كه روايت عطار در تذكرة‏الاولياء در باره رابعه قديمي ترين و مهم ترين منبع موجود درباره زندگي وي است. «روايت عطار پيرامون كودكي، بلوغ و دوران قبل از توبه رابعه به گونه‏اي است كه جدا از مطالب خارق العاده و كرامت هايي كه به او نسبت داده است مي‏تواند از نظر مورخ مورد قبول واقع شود.»عطار در تذكرة‏الاولياء به ستايش رابعه مي‏پردازد و در منطق الطير، الهي نامه و مصيبت نامه حكاياتي از او نقل مي‏كند و او را بر مردان ترجيح مي‏دهد. عطار در پاسخ پرسندگان احتمالي خود در باره تركيب تذكرة‏الاولياء مي‏نويسد: «اگر كسي گويد كه ذكر او در صف رجال چرا كردي؟ گوييم خواجه انبياء عليه الصلوه والسلام مي‏فرمايد كه: «ان الله لاينظر الي صوركم» كار به صورت نيست به نيت نيكوست.» در همين صفحه از كتاب تذكرة‏الاولياء ديدگاه روشنفكرانه و آزادمنشانه عطار در باب مقام زن هويداست. عطار مي‏نويسد: چون زن در راه خداي تعالي مرد باشد، او را زن نتوان گفت. چنانكه عباسه طوسي گفت: چون فردا در عرصات آواز دهند كه يا رجال! اول كسي كه پاي در صف رجال نهد، مريم بود.»اين عباسه طوسي از عرفاي مورد احترام عطار به شمار مي‏آمده است و عطار بارها از وي در آثارش تمجيد كرده است. او مريم را اولين چهره برجسته عالم مي‏داند و معتقد است كه تقوي و پرهيزكاري جنسيت نمي‏شناسد. عطار در اين باب مي‏نويسد: «از روي حقيقت آنجا كه اين قومند همه نيست توحيدند. در توحيد وجود من و تو كي ماند؟ تا به مرد و زن چه رسد!»
عطار در ستايش رابعه مي‏گويد كه او كسي بود كه اگر در مجلس حسن بصري حاضر نبودي مجلس نگفتي، لاجرم ذكر او در صف رجال توان كرد. عطار در همين كتاب در بيان برتري زنان سخني از رابعه را نقل مي‏كند: «جمعي به امتحان پيش او رفتند و گفتند: همه فضايل بر سر مردان نثار كرده‏اند و تاج مروت بر سر مردان نهاده‏اند و كمر كرامت بر ميان مردان بسته‏اند. هرگز نبوت بر هيچ زني فرونيامده است، تو اين لاف از كجا مي‏زني؟ رابعه گفت: اين همه كه گفتي راست است اما مني و خود دوستي و خودپرستي و انا ربكم الاعلي از گريبان هيچ زن برنيامده است و هيچ زن هرگز مخنّث نبوده است.»
جز در تذكرة‏الاولياء كه فصل نهم آن درباره رابعه است، عطار در منطق الطير پنج بار، در الهي نامه دوبار و در مصيبت نامه نيز دوبار ذكر رابعه كرده و داستانهايي از زندگي و كرامات وي نقل مي‏كند كه مأخذ بعضي از آنها در همان تذكرة‏الاولياء است. براي نمونه داستاني درباره رابعه و حسن بصري كه در تذكرة‏الاولياء آمده است و در الهي نامه نيز نقل مي‏شود: در الهي نامه مي‏خوانيم كه حسن بصري روزي به قصد ديدن رابعه از بصره بيرون آمد. او رابعه را در حالي ديد كه انواع نخجير و آهو و بزكوهي گرد او صف زده بودند، اما به محض ديدن حسن فرار كردند. رابعه از حسن مي‏پرسد كه چه خورده‏اي و حسن پاسخ مي‏دهد كه پي پيازي خورده ام. رابعه هم در پاسخ جملاتي در نهي از خوردن و پرخوري مي‏گويد و به حسن هشدار مي‏دهد تو كه پيه اين حيوانات را خورده‏اي چگونه انتظار داري كه از تو نگريزند.
عطار در رابطه رابعه و حسن بصري ‏گويي به عمد قصد اين را دارد كه مقام رابعه را از مقام حسن بصري بالاتر برد. در حكايتي از منطق الطير مي‏بينيم كه حسن نزد رابعه مي‏رود و از او طلب درس مي‏كند:
رفــت شيـــخ بصــره پيش رابعـه
گفـت اي در عشق صاحب واقعه
نكته‏اي كــز هيچكس نشنيـــده‏اي
بركسـي نه خوانده‏اي نه ديـده‏اي
آن تو را از خويشتن روشن شدست
آن بگو كز شوق جان من شدست
در جاي ديگر عطار در منطق الطير پس از مذمت تعصب ديني در ستايش رابعه و عدم تفاوت بين زن و مرد سخن سر مي‏دهد:
تو رها كن سر به مهر اين واقعه
مرد حق شو روز وشب چون رابعه
او نه يك زن بود او صد مرد بود
از قـــدم تا فــرق عيــن درد بود
بــود دايــم غـرق نور حق شده
از فضـــولي رستــه مستغرق شده
و سپس طي حكايتي باز عطار از زبان رابعه نقل مي‏كند: «او همان كسي است كه در سجده گاه خار به چشم او رفت و خون از چشمان وي جاري شد بي آنكه خود را از آن خبري باشد و بس.
آنكه او را اينچنين دردي بودكي طلبــكار زن و مــردي بود
و از همين بيت بر مي‏آيد كه عطار در طريق الي الله بين زنان و مردان تفاوتي قائل نبوده است.
عطار به داستان زندگي حضرت فاطمه زهرا(س) و تقوي و پرهيزكاري ايشان نيز توجه دارد. در الهي نامه و مصيبت نامه نام مبارك حضرت زهرا(س) چند بار به مناسبت نقل حكاياتي آمده است.
در الهي نامه، عطار از جهاز ناچيز حضرت فاطمه(س) سخن مي‏گويد و اينكه اسامه كه جهاز حضرت را به خانه علي(ع) مي‏برده در راه مي گريسته است. پيامبر سبب را مي‏پرسد اسامه مي‏گويد:
بــــدو گفتــم ز درويشــي زهرا
مرا جان و جگر شد خون و خارا
كسي كو خواجه هر دو جهان است
جهــاز دخترش اينك عيان است
ببيــن تا قيصر و كسـري چه دارد
ولــي پيغمبــر از ديني چه دارد
و پاسخ پيامبر به اسامه نيز شنيدني است:
مرا گفت‏اي اسامه اين قدر نيز
چو بايد مرد هست اين هم بسي چيز
لقب فاطمه زهرا(س) در آثار عطار خاتون جنت است. در الهي نامه در ذكر ماجراي مسلمان شدن يهودي و تغيير احوال او كه پس از وفات پيامبر(ص) روي داده بود، عطار لقب خاتون جنت را براي حضرت زهرا بكار مي‏برد:
همه ياران در آن اندوه و محنتشدند آخر بر خاتون جنت
و در مصيبت نامه نيز آنجا كه حضرت زهرا(س) از پيامبر طلب كنيز براي كمك در امر خانه داري مي‏كند، باز لقب ايشان خاتون جنت است:
فاطمه خاتون جنت ناگهيپيش سيد رفت در خلوتگهي
و پيامبر در آن داستان، به حضرت زهرا(س) كه دست هايشان از دستاس آبله شده بود، دعايي مي‏آموزد تا آن را بكار برد و بداند كه از پيامبران هيچ ارثي باقي نمي‏ماند.
غير از زندگي حضرت زهرا(س) كه نمونه پارسايي و تقواي بانوان است، عطار حكايت زن زيبا صالح و پارسايي را در الهي نامه نقل مي‏كند كه شوهرش براي گزاردن حج راهي سفر مي‏شود و زن عليرغم همه مخاطراتي كه در مدت تنهايي براي او پيش مي‏آيد، پاكدامن و عفيف انتظار همسر را مي‏كشد. داستان زن پارسانخستين داستان الهي نامه است كه در مقايسه با ديگر قصه هاي عطار تفصيل بيشتري دارد. داستان حدود سيصد بيت است. قصه طولاني زندگي و دربدري زني تنها و زيبارو را در نبود همسر بيان مي‏كند. زني كه هر كه زيبايي وي را مي‏بيند عاشق و شيفته وي مي شود و زن با چاره انديشي هاي فراوان موفق مي شود سرانجام خود را به همسر برساند. زنان پارساي منظومه هاي عطار فراوانند.
اين شاعر عارف با نگاه مثبت و روشن بينانه‏اي كه به زنان داشته است، نمونه روشنفكر پيشرو قرن ششم است كه به دفاع و حمايت از گروه زنان برخاسته است.
در مجموعه آثار عطار تنها داستان دو سه زن را مي‏خوانيم كه عطار آنان را مفسد مي‏نامد ولي همه آنها توبه كرده و مورد عفو پروردگار قرار مي‏گيرند. در الهي نامه داستان زن مفسدي را مي‏خوانيم كه به سبب آب دادن به سگي به بهشت رفت:
كشيد آبي به سگ داد و خدايش
گرامي ‏كـرد در هر دو سرايش
شب معراج ديدم همچــو ماهش
بهشت عـدن گشته جايگاهش
زنـــي مفســـد سگي را داد آبي
چرا بودش ز حق چندين ثوابي
و در مصيبت نامه داستان زن زناكاري را مي‏خوانيم كه توبه مي‏كند و از پشيماني به سوي پيامبر اكرم(ص) مي‏آيد و از او مي‏خواهد كه وي را سنگسار كند. پيامبر ابا مي‏كند و به او مي‏گويد كه ازدواج كن و فرزندي بياور. زن پس از به دنيا آوردن فرزند طفل خويش را به نزد پيامبر مي‏برد و از او مي‏خواهد تا او را مجازات كند. پيامبر مي‏فرمايند كه فرزندت را شير ده كه هيچكس جز مادر سزاوار شيردادن فرزندش نيست. زن دوباره مي‏رود و پس از سپري شدن مدت رضاع بازمي‏گردد. پس از اين پيامبر به زن مي‏فرمايند كه اگر تو را سنگسار كنيم كسي از فرزند تو نگاهداري نخواهد كرد پس برو و آنگاه كه او هفت ساله شد برگرد كه در اين ميان شخصي تعهد مي‏كند كه از كودك نگهداري كند و پيامبر كه سخت از اين موضوع رنجيده خاطر مي‏شوند ناچار فرمان سنگسار را مطابق شرع اجرا مي‏كنند. پيامبر اكرم(ص) توبه زن را توبه واقعي مي‏داند و درباره وي مي‏فرمايد:
كس نكرد اين توبه اندر روزگاربود آن زن در حقيقت مرد كار
زن و نقش مادري

شير ده ما را از پستان كرمبرمگير از پيش ما خوان كرم
منظومه هاي عطار لبريز از عشق است. عشق محور كليه آثار اوست. در آثار عطار همه رقم عشق را مي‏يابيم، من جمله عشق مادري كه در چهره زنان داستانهاي عطار از حوا تا مريم و زبيده هويداست. عطار بارها در داستانهايش از زناني نام برده است كه عشق فرزند را در جان و دل خود پرورانده‏اند. در آغاز منطق الطير عطار داستان مادري را مي‏خوانيم كه كودكش در آب مي‏افتد و مادر در تكاپوي نجات فرزند خود را به آب مي‏زند و فرزند خود را در آغوش گرفته و شير مي‏دهد. عطار هم از پروردگار مي‏خواهد كه چون مادري مهربان، مردمان را در آغوش خود گيرد و ايشان را از پستان كرم سير شير كند.
شير ده ما را از پستان كرمبرمگير از پيش ما خوان كرم
در همين كتاب عطار داستان مادر ديگري را نقل مي‏كند كه بر خاك دختر خويش نشسته و مي‏گريد. راه بينيبه سوي آن زن مي‏نگرد و مي‏گويد كه اين زن از مردان بسي جلوتر است چرا كه مي‏داند چه كسي را گم كرده و از كه اينگونه ناصبور افتاده است:
مادري بر خاك دختر مي‏گريست
راه بيني سوي آن زن بنگريست
گفت اين زن بــرد از مردان سبق
زانكه چون ما نيست و مي‏داند به حق
كز كدامين گمشده مانده ست دور
وز كه افتادست زين سان ناصبور
در مصيبت نامه عطار هم داستان مادراني را مي‏بينيم كه فرزند از دست داده‏اند و بر از دست دادن ايشان مي‏گريند.در داستان ديگر در همين كتاب هم داستان خاركني را مي‏شنويم كه خدا مي‏خواهد تا دو آرزوي او را برآورده كند و از قضا پادشاه آن سرزمين در همان روز همسر وي را مي‏بيند و به اسارت به شهر مي‏برد و مرد خاركن با استفاده از دو فرصت آرزوخواهي خويش، خود را دوباره در خانه خود مي‏بيند و قدر و ارزش وي را درمي‏يابد كه در غيبت او طفلان گريه و زاري بسيار مي‏كردند:
ديد طفلان را جگر بريان شدهدر غم مادر همه گريان شده
داستان زبيده همسر هارون الرشيد و فرزند پسرشان كه دربار را رها كرده است و در سختي و محنت روزگار مي‏گذراند تا مي‏ميرد نيز از داستانهاي خواندني الهي نامه است كه در اين داستان نيز نقش مادري زبيده و دلسوزي وي بر فرزند قابل اشاره است.
حكايت طفلي كه در بازار گم شده و در طلب مادر است، در الهي نامه شنيدني است. طفل در پاسخ هر كه از او نشاني و نام خانه و محله و نام پدر و مادر را مي‏پرسد مي‏گويد كه من از اينها هيچ نمي‏دانم تنها مي‏دانم كه اينك درمانده و بي كسم و تنها مادرم را مي‏خواهم:
من اين دانم چنين درمانده بي كسكه اينجا مادرم مي‏بايد و بس
من اين دانم كه پر خون است جانمكه مــادر بايـدم ديگر نـدانم
و اما يكي از جالب ترين داستانهاي الهي نامه در حكايت مادري و عشق مادران به كودكان، داستان حوا و فرزند شيطان، خنّاس است كه عطار آن را از قول حكيم ترمذي نقل مي‏كند و در تذكرة‏الاولياء عطار نيز آمده است. اين داستان برائت ساحت زن از اتهام فريبكاري و حيله‏گري است. در تصوف، مرد سمبل خرد و زن مظهر نفس است و موجبات گمراهي مرد خرد را فراهم مي‏آورد. اما در اين داستان مي‏بينيم كه اگر حـوا دعـوت ابليس را مي‏پـذيـرد، به سبب حيله گري وي نيست، بلكه از عشق او به كودكان و اطفال است حتي اگر ابليس باشد:
روزي ابليس بچه خود، خناس را پيش حوا آورد و گفت كه مرا مهمي پيش آمده است، بچه را نگهدار تا باز پس آيم. حوا قبول مي‏كند و چون ابليس مي‏رود، آدم مي‏آيد و از حوا درباره كودك مي‏پرسد. حوا مي‏گويد كه ابليس فرزندش را به من سپرده است. آدم، حوا را ملامت مي‏كند كه چرا قبول كردي و خشمگين مي شود و بچه را مي‏كشد و پاره پاره مي كند و هر پاره را به شاخي مي‏آويزد، ابليس مي‏آيد و فرزند را از حوا طلب مي‏كند. حوا ماجرا بازمي‏گويد و ابليس فرزند را آواز مي‏دهد و هر پاره خناس از شاخ درختي به پاره‏اي ديگر مي‏رسد و او زنده مي شود. روز ديگر ابليس دوباره نزد حوا مي‏آيد و از او درخواست مي‏كند تا فرزند وي را نگه دارد. حوا قبول نمي‏كند ولي با اصرار شيطان، خناس را مي‏پذيرد. آدم دوباره مي‏آيد و از ماجرا با خبر مي‏شود، پس طفل را مي‏سوزاند تا شيطان نتواند خاكستر وي را جمع كند، اما اين بار نيز شيطان با آواز دادن كودك را زنده مي‏كند و با خود مي‏برد. اين ماجرا چند نوبت تكرار مي‏شود تا اينكه بار آخر، آدم، خناس را مي‏كشد و مي‏پزد و بخشي را خود مي‏خورد و بخشي را به حوا مي‏دهد، تا بدين ترتيب زنده شدن دوباره وي براي شيطان ميسر نشود. شيطان كه باز مي‏آيد، با خبر مي‏شود آنچه كه در پي آن بود انجام شده است چرا كه: «خناس الذي يوسوس في صدور الناس» و حال خناس جزئي از وجود آدم و حوا بود.درست است كه حيله شيطان و فريب حوا موجب گمراهي آدم هم مي‏شود، اما وقتي از سوي ديگر به قضيه بنگريم درمي‏يابيم كه حوا به عنوان يك زن و مادر كه وجودي سراپا عطوفت است دربرابر آدم كه مظهر خشم و قهر است، قرار مي‏گيرد و همين استعداد و قابليت مادري وي موجب مي شود كه فرزند ابليس را هم بپذيرد و ابليس از همين عشق و محبت سوء استفاده مي‏كند.
پير زنان خردمند

دسته‏اي از داستان هاي ادب فارسي، خاصه حكايت هاي عطار در اسرارنامه، الهي نامه، مصيبت نامه و منطق الطير داستان پيرزنان خردمند است. در الهي نامه دو داستان درباره دو پيرزن و سلطان محمود غزنوي مي‏خوانيم كه در هر دو مورد، محمود از پيرزنان درس زندگي مي‏آموزد. در منطق الطير پيرزني به شيخ بوعلي درس مي‏آموزدو در مصيبت نامه داستان پيرزن و ملكشاه را مي‏خوانيم كه سربازان شاه، گاو پيرزن را كشته و خورده بودند و پيرزن به دادخواهي نزد ملكشاه مي‏رود و ملكشاه ضمن مجازات خاطيان هفتاد گاو به زن مي‏بخشد.
داستان پيرزني كه هر روز اسپند دود مي‏كرد در مصيبت نامه خواندني است. پادشاه علت آن را از پيرزن مي‏پرسد و پيرزن در پاسخ به پادشاه درسي حكيمانه به وي مي‏دهد.شايد اين حكايتها به نوعي تعبيري از حديث نبوي «عليكم بدين العجائز» باشد كه حضرت پيامبر اكرم(ص) به ياران خود فرمودند كه: بر شماست كه دين را از پيرزنان بياموزيد.
فهرست منابع:

عطار، فريدالدين، اسرارنامه، تصحيح دكتر سيد صادق گوهرين، كتابفروشي زوار، چاپ دوم، 1361.
عطار، فريدالدين، الهي نامه، تصحيح هلموت ريتر، انتشارات توس، چاپ دوم، 1368.
ستاري، جلال، پژوهشي در قصه شيخ صنعان و دختر ترسا، نشر مركز، چاپ اول، 1378.
ستاري، جلال، پيوند عشق ميان شرق و غرب، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، چاپ اول، 1354.
صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات ايران، 5ج، انتشارات فردوسي، چاپ ششم، 1363.
عطار، فريدالدين، تذكرة‏الاولياء، تصحيح محمد استعلامي، انتشارات زوار، چاپ چهارم،1363.
زرين كوب، عبدالحسين، جستجو در تصوف ايران، انتشارات اميركبير، چاپ دوم، 1363.
احمدي، بابك، چهارگزارش از تذكرة‏الاولياءعطار، نشر مركز، چاپ اول، 1376.
سنايي، مجدو ابن آدم، حديقه الحقيقه، تصحيح مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران، 1368.
دكتر شفيعي كدكني، زبور پارسي، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1378.
بدوي، عبدالرحمن،‌ شهيد عشق الهي، ترجمه محمد تحريرچي، انتشارات مولي، چاپ اول، 1367.
زرين كوب، عبدالحسين، صداي بال سيمرغ، انتشارات سخن، چاپ اول، 1378.
صنعتي نيا، فاطمه، مأخذ قصص و تمثيلات مثنوي هاي عطار، انتشارات زوار، چاپ اول، 1369.
عطار، فريدالدين، مختارنامه، تصحيح شفيعي كدكني، انتشارات سخن، چاپ دوم، 1375.
عطار، فريدالدين، مصيبت نامه، تصحيح نوراني وصال، انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1373.
عطار، فريدالدين، منطق الطير، تصحيح سيد صادق گوهرين، شركت انتشارات علمي‏و فرهنگي، چاپ چهارم، 1365.
جامي، عبدالرحمن، نفحات الانس، تصحيح محمود عابدي، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1370.



فروغ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-25-2008   #50 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض زن و ادبيات

زن در ادبيات

مباحث:

ديدگاهها...

گفت و گو...


زنان و داستان...

برگزیده اشعار زنان جهان...
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-25-2008   #51 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

چهره زن در شعر شاملو



براي بررسي چهره زن در شعر احمد شاملو لازم است ابتدا نظري به پيشينيان او بيندازيم. در ادبيات كهن ما، زن حضوري غايب دارد و شايد بهترين راه براي ديدن چهره او پرده برداشتن از مفهوم صوفيانه عشق باشد.مولوي عشق را به دو پاره مانعه الجمع روحاني و جسماني تقسيم مي‌كند. مرد صوفي بايد از لذتهاي جسماني دست شسته، تحت ولايت مرد مرشد خانه دل را از عشق به خدا آكنده سازد. زن در آثار او همه جا مترادف با عشق جسماني و نفس حيواني شمرده شده و مرد عاشق بايد وسوسه عشق او را در خود بكشد: عشق آن زنده گزين كو باقي است. بر عكس در غزليات حافظ عشق به معشوقه‌اي زميني تبليغ مي‌شود و عشق صوفيانه فقط چون فلفل و نمكي به كار مي‌رود. با اين وجود عشق زميني حافظ نيز جنبه غير جسماني دارد.
مرد عاشق فقط نظر باز است و به جز از غبغب به بالاي معشوق به چيزي نظر ندارد. و زن معشوق نه فقط از جسم بلكه از هر گونه هويت فردي نيز محروم است. تازه اين زن خيالي چهره‌اي ستمگر و دستي خونريز دارد و افراسياب وار كمر به قتل عاشق سياوش خويش مي‌بندد:

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود شرمي از مظلمه خون سياوشش باد

در واقعيت مرد ستمگر است و زن ستم كش ولي در خيال نقش‌ها عوض مي‌شوند تا اين گفته روانشناسان ثابت شود كه ديگر آزاري آن روي سكه خودآزاري است. با ظهور ادبيات نو زن رخي مي‌نمايد و پرده تا حدي از عشق روحاني مولوي و معشوقه خياليحافظ برداشته مي‌شود. نيما در منظومه �افسانه� به تصوير پردازي عشقي واقعي و زميني مي‌نشيند: عشقي كه هويتي مشخص دارد و متعلق به فرد و محيط طبيعي و اجتماعي معيني است.
چوپان زاده‌اي در عشق شكست خورده در دره‌هاي ديلمان نشسته و همچنان كه از درخت امرود و مرغ كاكلي و گرگي كه دزديده از پس سنگي نظر مي‌كند ياد مي‌نمايد، با دل عاشق پيشه خود يعني افسانه در گفت و گوست.
نيما از زبان او مي گويد:

حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست


كز زبان مي و جام و ساقي‌ست


نالي ار تا ابد باورم نيست


كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست


من بر آن عاشقم كه رونده است

برگسترده همين مفهوم نوين از عشق است كه به شعرهاي عاشقانه احمد شاملو مي‌رسيم. من با الهام از يادداشتي كه شاعر خود بر چاپ پنجم هواي تازه در سال 1355 نوشته، شعرهاي عاشقانه او را به دو دوره ركسانا و آيدا تقسيم مي‌كنم.
ركسانا يا روشنك نام دختر نجيب زاده‌اي سغدي است كه اسكندر مقدوني او را به زني خود در آورد. شاملو علاوه بر اينكه در سال 1329 شعر بلندي به همين نام سروده، در برخي از شعرهاي تازه نيز ركسانا به نام يا بي نام ياد مي‌كند. او خود مي‌نويسد: ركسانا، با مفهوم روشن و روشنايي كه در پس آن نهان بود، نام زني فرضي شد كه عشقش نور و رهايي و اميد است. زني كه مي‌بايست دوازده سالي بگذرد تا در آن آيدا در آينه شكل بگيرد و واقعيت پيدا كند. چهره‌اي كه در آن هنگام هدفي مه آلود است، گريزان و دير به دست و يا يكسره سيمرغ و كيميا. و همين تصور مايوس و سرخورده است كه شعري به همين نام را مي‌سازد، ياس از دست يافتن به اين چنين هم نفسي .
در شعر ركسانا، صحبت از مردي است كه در كنار دريا در كلبه‌اي چوبين زندگي مي‌كند و مردم او را ديوانه مي‌خوانند. مرد خواستار پيوستن به ركسانا روح درياست، ولي ركسانا عشق او را پس مي‌زند: بگذار هيج كس نداند، هيچ كس نداند تا روزي كه سرانجام، آفتابي .
كه بايد به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد ، آب اين درياي مانع را
بخشكاند و مرا چون قايقي فرسوده به شن بنشاند و بدين گونه،
روح مرا به ركسانا روح دريا و عشق و زندگي باز رساند.
عاشق شكست خورده كه در ابتداي شعر چنين به تلخي از گذشته ياد كرده :
بگذار كسي نداند كه چگونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،
گزيده شده ام !
اكنون در اواخر شعر از زبان اين زن مه آلوده چنين به جمع بندي از عشق شكست خورده خود مي‌نشيند:
و هر كس آنچه را كه دوست مي‌دارد در بند مي‌گذارد
و هر زن مرواريد غلطان را
به زندان صندوق محبوس مي‌دارد
در شعر "غزل آخرين انزوا" (1331) بار ديگر به نوميدي فوق بر مي‌خوريم:
عشقي به روشني انجاميده را بر سر بازاري فرياد نكرده،
منادي نام انسان
و تمامي دنيا چگونه بوده ام ؟
در شعر "غزل بزرگ" (1330) ركسانا به "زن مهتابي" تبديل مي شود و شاعر پس از اينكه او را پاره دوم روح خود مي خواند، نوميدانه مي‌گويد:
و آن طرف
در افق مهتابي ستاره رو در رو
زن مهتابي من ...
و شب پر آفتاب چشمش در شعله‌هاي بنفش درد طلوع مي‌كند:
مرا به پيش خودت ببر!
سردار بزرگ روياهاي سپيد من!
مرا به پيش خودت ببر!
در شعر "غزل آخرين انزوا" رابطه شاعر با معشوقه خياليش به رابطه كودكي نيازمند محبت مادري ستمگر مانده مي‌شود:
چيزي عظيم‌تر از تمام ستاره‌ها، تمام خدايان: قلب زني كه مرا كودك دست نواز دامن خود كند! چرا كه من ديرگاهيست جز اين هيبت تنهايي كه به دندان سرد بيگانگي جويده شده است نبوده‌ام
جز مني كه از وحشت تنهايي خود فرياده كشيده است، نبوده‌ام ....
نام ديگر ركسانا زن فرضي "گل كو" است كه در برخي از شعرهاي تازه به او اشاره شده. شاعر خود در توضيح كلمه گل‌كو مي‌نويسد: "گل كو" نامي است براي دختران كه تنها يك بار در يكي از روستاهاي گرگان (حدود علي آباد) شنيده‌ام .
مي‌توان پذيرفت كه گل كو باشد... همچون دختركو كه شيرازيان مي‌گويند، تحت تلفظي كه براي من جالب بود و در يكي دو شعر از آن بهره جسته‌ام گل كوست. و از آن نام زني در نظر است كه مي‌تواند معشوقي ياه همسر دلخواهي باشد. در آن اوان فكر مي‌كردم كه شايد جز "كو" در آخر اسم بدون اينكه الزاماً معنوي لغوي معمولي خود را بدهد، مي‌تواند به طور ذهني حضور نداشتن، در دسترس نبودن صاحب نام را القا كند.
ركسانا و گل گوهر دو زني فرضي هستند با اين تفاوت كه اولي در محيط ماليخوليايي ترسيم مي‌شود، حال آنكه دومي در صحنه مبارزه اجتماعي عرض اندام كرده، به صورت "حامي" مرد انقلاب در مي‌آيد.
در شعر "مه" (1332) مي‌خوانيم:
در شولاي مه پنهان، به خانه مي‌رسم. گل كو نمي‌داند.
مرا ناگاه
در درگاه مي‌بيند.
به چشمش قطره اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است ... با خود فكر مي‌كردم
كه مه
گر همچنان تا صبح مي‌پاييد
مردان جسور از خفيه‌گاه خود
به ديدار عزيزان باز مي‌گشتند.
مردان جسور به مبارزه انقلاب روي مي‌آوردند و چون آبايي معلم تركمن صحرا شهيد مي‌شوند و وظيفه دختراني چون گل كو به انتظار نشستن و صيقل دادن سلاح انتقام آبايي‌ها شمرده مي‌شود.
در شعر ديگري به نام "براي شما كه عشقتان زندگي ست" (ص133) ما با مبارزه اي آشنا مي‌شويم كه بين مردان و دشمنان آنها وجود دارد و شاعر از زنان مي‌خواهد كه پشت جبهه مردان باشند و به آوردن و پروردن شيران نر قناعت كنند:

شما كه به وجود آورده‌ايد ساليان را


قرون را


و مرداني زده‌ايد كه نوشته‌اند بر چوبه دار


يادگارها


و تاريخ بزرگ آينده را با اميد


در بطن كوچك خود پروريده‌ايد


و به ما آموخته‌ايد تحمل و قدرت را در شكنجه‌ها


و در تعصب‌ها


چنين زناني حتي زيبايي خود را وامدار مردان هستند:


شما كه زيباييد تا مردان


زيبايي را بستايند


و هر مرد كه به راهي مي‌شتابد


جادويي نوشخندي از شماست


و هر مرد در آزادگي خويش


به زنجير زرين عشقي‌ست پاي بست

اگرچه زنان روح زندگي خوانده مي‌شوند، ولي نقش آفرينان واقعي مردان هستند:

شما كه روح زندگي هستيد


و زندگي بي شما اجاقي‌ست خاموش:


شما كه نغمه آغوش روحتان


در گوش جان مرد فرحزاست


شما كه در سفر پرهراس زندگي، مردان را در آغوش خويش آرامش بخشيده‌ايد


و شما را پرستيده است هر مرد خودپرست،


عشقتان را به ما دهيد.


شما كه عشقتان زندگي‌ست!


و خشمتان را به دشمنان ما


شما كه خشمتان مرگ است!

در شعر معروف "پريا" (1332) نيز زنان قصه يعني پريان را مي‌بينم كه در جنگ ميان مردان اسير با ديوان جادوگر جز خيال پردازي و ناپايداري و بالاخره گريه و زاري كاري ندارد.
در مجموعه شعر "باغ آينه" كه پس از �هواي تازه� و قبل از �آيدا در آينه� چاپ شده، شاعر را مي‌بينم كه كماكان در جستجوي پاره دوم روح و زن همزاد خود مي‌گردد:
من اما در زنان چيزي نمي‌يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش (كيفر 1334)
اين جست و جو عاقبت در "آيدا در آينه" به نتيجه مي‌رسد:
من و تو دو پاره يك واقعيتيم (سرود پنجم،)
"آيدا در آينه" را بايد نقطه اوج شعر شاملو به حساب آورد . ديگر در آن از مشق‌هاي نيمايي و نثرهاي رمانتيك، اثري نيست و شاعري سبك و زبان خاص خود را به وجود آورده است. نحوه بيان اين شعرها ساده است و از زبان فاخري كه به سياق متون قديمي در آثار بعدي شاملو غلبه دارد چندان اثري نيست. شاعر شور عشق تازه را سرچشمه جديد آفرينش هنري خود مي‌بيند:
نه در خيال كه روياروي مي‌بينم
سالياني بارور را كه آغاز خواهم كرد
خاطره‌ام كه آبستن عشقي سرشار است
كيف مادر شدن را در خميازه‌هاي انتظار طولاني
مكرر مي‌كند.
...
تو و اشتياق پر صداقت تو
من و خانه مان
ميزي و چراغي. آري
در مرگ آورترين لحظه انتظار
زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛
در روياها
و در اميدهايم !
(و همچنين نگاه كنيد به شعر "سرود آن كس كه از كوچه به خانه باز مي گرد"،" و حسرتي") از كتاب مرثيه‌هاي خاك كه در آن عشق آيدا را به مثابه زايشي در چهل سالگي براي خود مي‌داند.) عشق به آيدا در شرايطي رخ مي‌دهد كه شاعر از آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان خسته شده و طالب پناهگاهي در عزلت است :
مرا ديگر انگيزه سفر نيست
مرا ديگر هواي سفري به سر نيست
قطاري كه نيمه شبان نعره كشان از ده ما مي‌گذرد
آسمان مرا كوچك نمي‌كند
و جاده‌اي كه از گرده پل مي‌گذرد
آرزوي مرا با خود به افق‌هاي ديگر نمي‌برد
آدم‌ها و بويناكي دنياهاشان يكسر
دوزخي ست در كتابي كه من آن را
لغت به لغت از بر كرده‌ام
تا راز بلند انزوا را دريابم (جاده اي آن سوي پل)
اين عشق براي او به مثابه بازگشت از شهر به ده و از اجتماع به طبيعت است.
و آغوشت
اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن
و گريز از شهر كه با هزار انگشت، به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي‌كند (آيدا در آينه)
و همچنين :
عشق ما دهكده‌اي است كه هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز .
و جنبش و شور و حيات
يك دم در آن فرو نمي‌نشيند (سرود پنجم)
ركسانا زن مه آلود اكنون در آيدا بدن مي‌يابد و چهره‌اي واقعي به خود مي‌گيرد :
بوسه‌هاي تو
گنجشكان پرگوي باغند
و پستانهايت كندوي كوهستان هاست (سرود براي سپاس و پرستش )
كيستي كه من اين گونه به اعتماد
نام خود را
با تو مي‌گويم
كليد خانه‌ام را
در دستت مي‌گذارم
نان شادي‌هايم را
با تو قسمت مي‌كنم
به كنارت مي‌نشينم و بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي‌روم (سرود آشنايي )
حتي شب كه در شعرهاي گذشته (و همچنين آينده) مفهومي كنايي داشت و نشانه اختناق بود اكنون واقعيت طبيعي خود را باز مي‌يابد:
تو بزرگي مثه شب.
اگر مهتاب باشه يا نه .
تو بزرگي
مثه شب
خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو
تازه وقتي بره مهتاب و
هنوز
شب تنها، بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازه روز
مثه شب گود و بزرگي، مثه شب، (من و تو، درخت و بارون ...)
شيدايي به آيدا در كتاب بعدي شاملو "آيدا درخت و خنجر و خاطره" چنين نقطه‌اي كمال خود مي‌رسد:
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من
همه چيزي
با هيات او در آمده بود.
آن گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست (شبانه)
ولي سرانجام با بازگشت اجباري شاعر از ده به شهر به مرحله آرامش خود باز مي‌گردد:
و دريغا بامداد
كه چنين به حسرت
دره سبز را وانهاد و
به شهر باز آمد؛
چرا كه به عصري چنين بزرگ
سفر را
در سفره نان نيز ، هم بدان دشواري به پيش مي‌بايد برد.
كه در قلمرو نام .(شبانه)
شاملو از آن پس از انزوا بيرون مي‌آيد و دفترهاي جديد شعر او چون "دشنه در ديس"، "ابراهيم در آتش"، "كاشفان فروتن شوكران" و "ترانه‌هاي كوچك غربت" توجه او را به مسايل اجتماعي و به خصوص مبارزه مسلحانه چريكي شهري در سالهاي پنجاه نشان مي‌دهد. با وجود اينكه در اين سالها بر خلاف سالهاي بيست و سي كه شعر به شما كه عشقتان زندگي‌ست در آن سروده شده بود، زنان روشنفكر نقش مستقلي در مبارزه اجتماعي بازي مي‌كنند، ولي در شعرهاي شاملو از جاپاي مرضيه احمدي اسكويي در كنار احمد زيبرم اثري نيست.
چهره زن در شعر شاملو به تدريج از ركسانا تا آيدا بازتر مي‌شود، ولي هنوز نقطه‌هاي حجاب وجود دارند. در ركسانا زن چهره‌اي اثيري و فرضي دارد و از يك هويت واقعي فردي خالي است. به عبارت ديگر شاملو هنوز در ركسانا خود را از عشق خيالي مولوي و حافظ رها نكرده و به جاي اينكه در زن انساني با گوشت و پوست و احساس و انديشه و حقوق اجتماعي برابر مردان ببيند، او را چون نمادي به حساب مي‌آورد كه نشانه مفاهيم كلي چون عشق و اميد و آزادي است.
در آيدا چهره زن بازتر مي‌شود و خواننده در پس هيات آيدا، انساني با جسم و روح و هويت فردي مي‌بيند.
در اينجا عشق يك تجربه مشخص است و نه يك خيال پردازي صوفيانه يا ماليخوليايي رمانتيك. و اين درست همان مشخصه‌اي است كه ادبيات مدرن را از كلاسيك جدا مي‌كند. توجه به "مشخص" و "فرد" و "نوع" و پرورش شخصيت به جاي تيپ سازي.
با اين همه در "آيدا در آينه" نيز ما قادر نيستم كه به عشقي برابر و آزاد بين دو دلداده دست يابيم.
شاملو در اي عشق به دنبال پناهگاهي مي‌گردد، يا آنطور كه خود مي‌گويد معبدي (جاده آن سوي پل) يا معبدي(ققنوس در باران) و آيدا فقط براي آن هويت مي‌يابد كه آفريننده اين آرامش است.
شايد رابطه فوق را بتوان متاثر از بينشي نسبت به پيوند عاشقانه زن و مرد داشته و هنوز هم دارد. بنابراين نظر، دو دلداده چون دو پاره ناقص انگاشته مي‌شوند كه تنها در صورت وصل مي‌توانند به يك جز كامل و واحد تبديل شوند (تعابيري چون دو نيمه يك روح، زن همزاد و دو پاره يك واقعيت كه سابقاً ذكر شد از همين بينش آب مي‌خورند) به اعتقاد من عشق (مكمل‌ها) در واقع صورت خيالي نهاد خانواده و تقسيم كار اجتماعي بين زنان خانه دار و مرد شاغل است و بردگي روحي ناشي از آن جز مكمل بردگي اقتصادي زن مي‌باشد و عشق آزاد و برابر، اما پيوندي است كه دو فرد با هويت مجزا و مستقل وارد آن مي‌شوند و استقلال فردي و وابستگي عاطفي و جنسي فداي يكديگر نمي‌شوند.
باري از ياد نبايد برد كه در ميان شعراي معروف معاصر به استثناي فروغ فرخزاد، احمد شاملو تنها شاعري باشد كه زني با گوشت و پوست و هويت فردي به نام آيدا در شعرهاي او شخصيت هنري مي‌يابد و داستان عشق شاملو و او الهام بخش يكي از بهترين مجموعه‌هاي شعر معاصر ايران مي‌شود.
در شعر ديگران غالباً فقط مي‌توان از عشق‌هاي خيالي وزن‌هاي اثيري يا لكاته سراغ گرفت. در روزگاري كه به قول شاملو لبخند را بر لب جراحي مي‌كنند و عشق را به قناره مي‌كشند (ترانه‌هاي كوچك غربت) چهره نمايي عشق به يك زن واقعي در شعر او غنيمتي است.





Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-25-2008   #52 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

چرا شاعران زن کم شمارند؟!



طبق آماری که برخی طرفداران حقوق زن منتشر کرده اند ، در سراسر ادبیات فارسی ، از رودکی تا امروز ، در برابر ۸۰۰۰ شاعر شناخته شده مرد ، تنها ۴۰۰ شاعر زن وجود داشته اند! این رقم در فرهنگنامه زنان پارسیگو که شاعران سراسر قلمرو زبان فارسی را در بر می گیرد - یعنی ایران و افغانستان و تاجیکستان و پاکستان و...- به ۱۰۰۰ نام افزایش می یابد. در دنیای عرب نیز طبق گزارش معجم الشاعرات فی الجاهلیة و الاسلام از دوره جاهلیت تا دوره اسلامی - به استثنای روزگار معاصر- می توان به نام و زندگی نامه بیش از ۵۰۰ شاعر زن اشاره کرد.راستی چرا این چنین است و چرا شاعران زن ، نسبت به مردان ، کم شمار به نظر می رسند؟

اگر پاسخ این سوال را از مردگرایان روزگار طلب کنیم، پوزخندی می زنند و می گویند: پر واضح است که زن جماعت استعداد شاعری ندارند و نمی توانند با مردان در این عرصه رقابت کنند! و اگر همین پرسش را با یکی از جماعت فمنیست - کثرالله امثالهم ! - مطرح کنیم ، چینی به ابروان می افکنند و تقصیر را یکسره به گردن "پیشینه تاریخی مرد سالار " و " زیربنای فرهنگی جامعه" می افکنند که در طی قرون متمادی با ظلم و ستم و تبعیض هر گونه امکان رشد و شکوفایی و خلاقیت را از زن ایرانی و شرقی سلب کرده است!
واقعیت آن است که این هردو نگاه به شدت بسته و اسیر نگرش جنسیتی هستند و هیچ به این نکته توجه ندارند که شاعری از سرچشمه شعور انسانی می جوشد و زنانگی و مردانگی و پیری و جوانی و عوارضی از این دست نمی تواند فی نفسه آن را محدود کند. هر شاعری پیش از آنکه زن یا مرد باشد ، انسانی است با شعوری خلاق و احساس و عاطفه ای معمولا سرشارتر و نیرومند تر از انسانهای معمولی!
اگر سنتی که در گذشته در زمینه نگارش تذکره (زندگی نامه ) شاعران زن وجود داشت و آثاری چون اشعار النساء (تالیف ابوعبدالله مرزبانی خراسانی ، متوفی ۳۸۴ ه ق ) و اشعار الجواری (تالیف مفجع بصری، متوفی ۳۲۷ ه ق) و الاماء الشواعر (تالیف ابوالفرج اصفهانی ، متوفی ۳۵۶ ه ق ) و النساء الشواعر ( تالیف ابن الطراح ، متوفی ۷۲۰ ه ق) و کتاب بلاغات النساء از ابن طیفور (متوفی ۲۸۰ ه ق) را در تاریخ ادبیات این سوی جهان پدید آورده است ، تداوم می یافت ، ما امروز بهتر و علمی تر از این می توانستیم در مورد صحت و سقم این آمارها و دیدگاهها سخن بگوییم.
بی آنکه بخواهیم تاثیر شرایط اجتماعی گذشته را - با وجود سیاه نمایی ها و مبالغه هایی که در مورد آن صورت می گیرد - یکسره نادیده بگیریم ، می توانیم به عامل واقعی تری اشاره کنیم که باعث می شده زنان ، در گذشته کمتر به شعر و شاعری رسمی و حرفه ای روی بیاورند. این عامل به ماهیت "ادبیات رسمی" ما در گذشته بازمی گردد.
شاعری در گذشته سرزمین ما- جدا از ادبیات خانقاهی و عرفانی که آن هم از ادبیات مردانه دیگری حمایت می کرد - عمدتا در دو وادی "قصیده گویی" و مدیحه گستری و "غزل" و سخن عاشقانه منحصر و محصور بوده است. شاعران قدیم یا باید "مدح ممدوح" می گفتند و از طریق گرفتن صله از پادشاهان و دیگر اصحاب قدرت و ثروت ، چیزی به جیب می زدند ، یا باید زبان به "تغزل" می گشودند و می کوشیدند با شعری دلاویز در دل معشوق رخنه کنند و دامن وصالی به کف بیاورند!
ورود به این دو عرصه در گذشته به مقتضای طبع و سرشت مردان ، برای آنان امری طبیعی و دست کم متداول بود ، اما برای زنان ، به واسطه سرشت و خوی زن شرقی ، امری مطلوب و خواستنی شمرده نمی شد. زنان فرهیخته روزگارقدیم که اندک هم نبودند ، ترجیح می دادند به جای چاپلوسی برای اصحاب قدرت و جاه و یا فرود آمدن از اریکه معشوقی و ناز و روی آوردن به عجز و لابه و نیاز عاشقانه بر درگاه جنس مرد - به شیوه برخی از زنان شاعر این زمانه! - عطای شاعری رسمی را به لقای آن ببخشند و راه دیگری برای بیان احساسات و عواطف خودشان انتخاب کنند.

این راه ، همانا ادبیات غیر رسمی و به اصطلاح "عامیانه" بود. اگر به لالایی های مادرانه و بسیاری از تصنیفها و ترانه های محلی و اغلب متلها و قصه های روستایی و ...گوش بسپاریم ، صدای زنی را می شنویم که احساسات و رنجهای فروخورده خود را نجیبانه نغمه سرکرده است! اگر نام و نشان شاعران و آفرینندگان ادبیات عامیانه که اغلب یا بسیاری از آنها زن بوده اند ، بخلاف نوع شاعران رسمی ، برجای نمانده ، به این علت است که هیچ دربار و نهاد رسمی از آنها حمایت نکرده است و این سروده ها که از قضا صمیمانه ترین بخش از ادبیات ما را تشکیل می دهد ، سینه به سینه به ما رسیده و بخش عمده ای از آنها نیز در غوغای زمان - مثل نام آفرینندگانشان - از یادها رفته است!
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-25-2008   #53 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

چهره های آشنای بعد از فروغ


گراناز موسوی
متولد سال 1352 تهران . تاکنون مجموعه های ارزشمند زیر از وی به چاپ رسیده است.اشعاری از دفتر های مختلف شعر او را در این مجال مرور میکنیم


نگاهی به چهره  زن در ادب
نگاهی به چهره  زن در ادب
نگاهی به چهره  زن در ادب

شعر هایی از گراناز موسوی

حرف هاي روپوش سرمه ای
حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
نمي داند
هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم. ارديبهشت 1376


نامه به مردي كه نمي شناسم
2
ظهر كه از ديوار بالا رفت
ساعت كه پا روي پا انداخت
با خودم گفتم
مرگ مي تواند منتظر باشد
تا حرف هاي ناگفته تمام شود
ما اين همه منتظر فردا شديم
تا شب از موهاي مان پريد
حالا برف مي بارد
و مرگ بايد منتظر شود
1

صبح
صورتم را از آينه كندم
رد سرمه
و آتشي بر لبان عاشق آينه جا ماند
در راه
كنار كوچه هاي معطل
ازبچه هاي بي توپ پرسيدم
چند شهريور ميان ماست
مي دانم
روزي دستان حاصلخيز تو مي آيد
و مثل گل كاري همين ميدان مي شوم
و ديگر هيچ
جز حرف هاي نيمه كاره ي باد
تا به اداره برسم
به مدرسه
به مغازه
به جايي كه هيچ كجا نيست
به خانه اي بي پلاك
هزار بار گم شدن را جيغ مي كشم
تو اين جا را نمي شناسي
كوچه سهم پسرهاست
سهم ما در ادامه ي صف هاي خستگي
كوچه را به انتها مي رساند
به جايي كه كلاغ هاي حاشيه ي عصر
با ترديد به شباهت دخترهاي مدرسه
نگاه مي كنند

خبر شدي ؟
ماهيان بي گذرنامه هم رفتند و دريايي شور به جا ماند
وآسمان كفاف اين همه تنهايي را نمي دهد

4
شب كه بيايد
اين نامه هم تمام مي شود
و من به عكس كودكي ام كه روي تاقچه پيرتر شده
نگاه خواهم كرد
و به ياد خواهم آورد
كه هيچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پاي رهگذران را از ياد مي برد
وآسمان كفاف اين همه تنهايي رانمي دهد
كاش به ما كسي گفته بود كه ماه
پشت درهاي بسته مي ميرد
مرگ مي آيد
و فردا دنباله ي خواب ديشب است

3
حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه مي آيم
و بودنت بوته اي است
كه به زندگي سنجاقك اضافه مي شود
تا مرگ روي زندگي ناچيز شب پره نيفتاده
بيا
تا كنار اين همه گياه وزمين و آدم
تنها نمانم
اين جا
اگرچه انتظار را با آهي كه پشت پنجره هاست
مي كشيم و تمام مي شويم
بيا
مثل آسماني كه يك عمر روي بام ايستاده
آخرين حرفم
نشستن كنار توست. تير 76
فرودگاه

كيفم را بگرديد چه فايده ؟
ته جيبم آهي پنهان است كه مدام شنيده : ايست !

ولم كنيد !
اصلاً با بوته ي تمشك مي خوابم و از رو نمي روم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد
كه دل از ديوار مي كند
قلبي به پيراهنش سنجاق مي كند؟
در چمدانم چيزي نيست
جز گيسواني كه گناهي نكرده اند
ولم كنيد!
خواب ديده ام اين دل را از خدا بلندكرده ام كه به فردا نمي رسم
خواب ديده ام آن جا كه مي روم
كفش هايم به جمعه مي چسبد
نكند تمام زمين خدا سرطان خون دارد ؟
قاصدكي را فال مي گيرم و رها مي كنم به ماه :
برگرد جمعه ي روزهاي بچگي
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روييده بود از دستش
و من با تمام ده انگشتي كه بلد بودم
عاشقش بودم
چرا هميشه زني را نشانه مي گيريد
كه قلبي به پيراهنش سنجاق كرده است ؟

اين جا هميشه پرواز معطل است
در تير و كمان كوچه هاي جنگ
يا دامن گلدار تناب رخت
به هر حال شب پره ها پير مي شوند
دست كم عكس كودكي ام را پس بدهيد !
غريب تر از بادبادكي كه در گنجه ماند
مهر مي خورم و دلم براي خانه تنگ مي شود
آنتن آسمان را نشانه مي رود اما
بربند رخت پيراهنم خدا را بغل گرفته است

آن كه گفت آري
آن كه گفت


�آري � پنجره اي را كه تو آوردي بست
دستي كه امضا كرد
پاي تمام درها را بريد
از ما چه مانده است
جز سايه هايي كه گل هاي ملافه را آب مي دهد؟

ديشب نيمي از صورتم خدا را صدا كرد و عينكم
آسمان را اشتباهي رفت
ديشب انگشتانت نيمي از آينه را كبود كرد و پنجره رابست
بي سؤال
بي تعجب
فقط نقطه
هميشه نقطه سرخط اما
كارمند ته خط مسافر مي كشد
دربست
همه تجديد شده ايم
در بن بست كدام كهكشان مردي است
كه دست روي ماه بلند نمي كند؟
ديشب تمام كوچه هاي بي گنجشك مي گفتند :
در را ببند و بيا
كليد در جيب هر رهگذري راه مي رود
وعسل به ياد سيزدهمين ماه مي ماند
عينكم اما شكسته بود و نيمي از آينه گريه مي كرد

�آري � پاي فردا را در جكمه ي زمستان گذاشت و رفت
دريا به نوبت شد
ماه سربرهنه را بردند
و عكس پلاك كوچه روي تاقچه ماند
يادم بماند از گور گمشده ام نام كوچه اش را سؤال كنم

�آري � انگشت هيس روي آسمان گذاشت و رفت
گاهي آن قدر دير مي شود
كه باد بادك از تو مي گريزد و مرد مي شوي
پوست كنده بگويم :
عروسكي روي زندگي ام بگذار
كاش در آينه عكس قديمي مان بود
من آري نمي گفتم
تو امضا نمي كردي
از پنجره ي چارتاق
با هم به دريا مي زديم. دي 1374
آوازهاي زن بي اجازه
قهر
پوست مي اندازم
در فصل اتصالي سيم هاي رابطه
برق از چشمانم مي پرد
و شميران تنت ديگر
شمشادم نمي كند
در خطوط ناشناس كفت
بيدبيد مي لرزم و
دلم گم گم
گم تر از حشره اي بي ربط
از حاشيه مي رود .


Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-25-2008   #54 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

فروغ فرخزاد و برگزیده زیباترین اشعار او
بخش اول:



اشعاری منتخب از مجموعه شعر تولدی دیگر

تولدي ديگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد

اي مرز پر گهر

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامي در يك شناسنامه مزين كردم
و هستيم به يك شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
ديگر خيالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانك سوابق پر افتخار تاريخي
لالايي تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
ديگر خيالم از همه سو راحتست
از فرط شادماني
رفتم كنار پنجره با اشتياق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را كه از اغبار پهن
و بوي خاكروبه و ادرار � منقبض شده بود
درون سينه فرو دادم
و زير ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهكاري
و روي ششصد و هفتاد و هشت تقاضاي كار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمين شعر و گل و بلبل
موهبتيست زيستن � آن هم
وقتي كه واقعيت موجود بودن تو پس از سالهاي سال پذيرفته ميشود
جايي كه من با اولين نگاه رسميم از لاي پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را مي بينم
كه حقه باز ها همه در هيات غريب گداياين
در لاي خاكروبه به دنبال وزن و قافيه مي گردند
و از صداي اولين قدم رسميم
يكباره از ميان لجنزارهاي تيره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
كه از سر تفنن خود را به شكل ششصد و هفتاد و هشت كلاغ سياه پير در آورده اند
با تنبلي به سوي حاشيه روز مي پرند
و اولين نفس زدن رسميم
آغشته مي شود به بوي ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول كارخانجات عظيم پلاسكو
موهبتيست زيستن آري
در زادگاه شيخ ابودلقك كمانچه كش فوري
و شيخ � اي دل � اي دل تنبك تبار تنبوري
شهر ستارگان گران � وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ي اي بابا به من چه ولش كن
مهد مسابقات المپيك هوش - واي
جايي كه دست به هر دستگاه نقلي تصوير و صوت ميزني از آن
بوق نبوغ نابغه اي تازه سال مي آيد
و برگزيدگان فكري ملت
وقتي كه در كلاس اكابر حضور مي يابند
هر يك به روي سينه ششصد و هفتاد و هشت كباب پز برقي و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر رديف كرده و ميدانند
كه ناتواني از خواص تهي كيسه بودنست نه ناداني
فاتح شدم بله فاتح شدم
اكنون به شادماني اين فتح
در پاي آينه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسيه مي افروزم
و مي پرم به روي طاقچه تا با اجازه چند كلامي
در باره فوائد قانوني حيات به عرض حضورتان برسانم
و اولين كلنگ ساختمان رفيع زندگيم را
همراه با طنين كف زدني پر شور
بر فرق فرق خويش بكوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود كه يكروز زنده بود
و از تمام آن چه كه در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من مي توانم از فردا
در كوچه هاي شهر كه سرشار از مواهب مليست
و در ميان سايه هاي سبكبار تيرهاي تلگراف
گردش كنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به ديوار مستراح هاي عمومي بنويسم
�خط نوشتم كه خر كند خنده�
من مي توانم از فردا
همچون وطن پرست غيوري
سهمي از ايده آل عظيمي كه اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر � آن را
با اشتياق و دلهره دنبال ميكند
در قلب و مغز خويش داشته باشم
سهمي از آن هزار هوس پرور هزار ريالي
كه مي توان به مصرف يخچال و مبل و پرده رساندش
يا آنكه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت راي طبيعي
آن را شبي به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشيد
من مي توانم از فردا
در پستوي مغازه خاچيك
بعد از فرو كشيدن چندين نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند باديه پپسي كولاي ناخالص
و پخش چند يا حقو يا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلاي فكور و فضله هاي فاضل روشنفكر
و پيران مكتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپيوندم
و طرح اولين رمان بزرگم را
كه در حوالي سنه يكهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسي تبريزي
رسما به زير دستگاه تهيدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاكت
اشنوي اصل ويژه بريزم
من مي توانم از فردا
با اعتماد كامل
خود رابراي ششصد و هفتاد و هشت دوره به يك دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامين آتيه
يا مجلس سپاس و ثنا ميهمان كنم
زيرا كه من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و كرنش را مي خوانم
و شيوه درست نوشتن را مي دانم
من در ميان توده سازنده اي قدم به عرصه هستي نهاده ام
كه گرچه نان ندارد اما به جاي آن ميدان ديد و باز و وسيعي دارد
كه مرزهاي فعلي جغرافياييش
از جانب شمال به ميدان پر طراوت و سبز تير
و از جنوب به ميدان باستاني اعدام
و در مناطق پر ازدحام به ميدان توپخانه رسيده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنيتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوي قوي هيكل گچي
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خاك وگل سرشته
به تبليغ طرح هاي سكون و سكوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران
كه در پناه پشتكار و اراده
به آن چنان مقام رفيعي رسيده است كه در چارچوب پنجره اي در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متري سطح زمين قرار گرفته ست
و افتخار اين را دارد كه مي تواند از همين دريچه نه از راه پلكان خود را
ديوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون كند
و آخرين وصيتش اينست
كه در ازاي ششصد و هفتاد و هشت سكه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثيه اي به قافيه كشك
در رثاي حياتش رقم زند

به علي گفت مادرش روزي ...

علي كوچيكه
علي بونه گير
نصف شب از خواب پريد
چشماشو هي ماليد با دس
سه چار تا خميازه كشيد
پا شد نشس
چي ديده بود ؟
چي ديده بود ؟
خواب يه ماهي ديده بود
يه ماهي انگار كه يه كپه دو زاري
انگار كه يه طاقه حرير
با حاشيه منجوق كاري
انگار كه رو برگ گل لال عباسي
خامه دوزيش كرده بودن
قايم موشك بازي مي كردن تو چشاش
دو تا نگين گرد صاف الماسي
همچي يواش
همچي يواش
خودشو رو آب دراز مي كرد
كه بادبزن فرنگياش
صورت آبو ناز مي كرد
بوي تنش بوي كتابچه هاي نو
بوي يه صفر گنده و پهلوش يه دو
بوي شباي عيد و آشپزخونه و نذري پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ريختن بارون رو آجر فرش حياط
بوي لواشك بوي شوكولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ مي رفت
انگار كه دختر كوچيكه شاپريون
تو يه كجاوه بلور
به سير باغ و راغ مي رفت
دور و ورش گل ريزون
بالاي سرش نور بارون
شايد كه از طايفه جن و پري بود ماهيه
شايد كه از اون ماهياي ددري بود ماهيه
شايد كه يه خيال تند سرسري بود ماهيه
هر چي كه بود
هر كي كه بود
علي كوچيكه
محو تماشاش شده بود
واله و شيداش شده بود
همچي كه دس برد كه به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سيا شد
شيكم زمين زير تن ماهي وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشاي نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علي كوچيكه
دسمال آسمون پر از گلابي
نه چشمه اي نه ماهيي نه خوابي
با د توي بادگيرا نفس نفس مي زد
زلفاي بيد و ميكشيد
از روي لنگاي دراز گل آغا
چادر نماز كودريشو پس مي زد
رو بندرخت
پيرهن زيرا و عرق گيرا
ميكشيدن به تن همديگهو حالي بحالي ميشدن
انگار كه از فكراي بد
هي پر و خالي ميشدن
سيرسيركا
سازار و كوك كرده بودن و ساز مي زدن
همچي كه باد آروم مي شد
قورباغه ها ز ته باغچه زير آواز مي زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پيش و شبهاي ديگه
آمو علي
تو نخ يه دنياي ديگه
علي كوچيكه
سحر شده بود
نقره نابش رو ميخواس
ماهي خواابش رو مي خواس
راه آب بود و قر قر آب
علي كوچيكه و حوض پر آب
علي كوچيكه
علي كوچيكه
نكنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
تو خواب اگه ماهي ديدي خير باشه
خواب كجا حوض پر از آب كجا
كاري نكني كه اسمتو
توي كتابا بنويسن
سيا كنن طلسمتو
آب مث خواب نيس كه آدم
از اين سرش فرو بره
از اون سرش بيرون بياد
تو چار راهاش وقت خطر
صداي سوت سوتك پاسبون بياد
شكر خدا پات رو زمين محكمه
كور و كچل نيسي علي سلامتي چي چيت كمه؟
مي توني بري شابدوالعظيم
ماشين دودي سوار بشي
قد بكشي خال بكوبي
جاهل پامنار بشي
حيفه آدم اين همه چيزاي قشنگو نبينه
الا كلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبينه
فصل حالا فصل گوجه و سيب و خيار بستنيس
چن روز ديگه تو تكيه سينه زنيس
اي علي اي علي ديوونه
تخت فنري بهتره يا تخته مرده شور خونه ؟
گيرم تو هم خود تو به آب شور زدي
رفتي و اون كولي خانومو به تور زدي
ماهي چيه ؟ ماهي كه ايمون نميشه نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه
دس كه به ماهي بزني از سرتا پات بو ميگريه
بوت تو دماغا مي پيچه
دنيا ازت رو ميگيره
بگير بخواب بگير بخواب
كه كار باطل نكني
با فكراي صد تا يه غاز
حل مسائل نكني
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بياد چشت
قاچ زين و محكم چنگ بزن كه اسب سواري پيشكشت
حوصله آب ديگه داشت سر ميرفت
خودشو مي ريخت تو پاشوره در مي رفت
انگار مي خواس تو تاريكي
داد بكشه آهاي زكي !
اين حرفا حرف اون كسونيس كه اگه
يه بار تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
خواب پياز و ترشي و دوغ و چلوكباب ديدن
ماهي چيكار به كار يه خيك شيكم تغار داره
ماهي كه سهله سگشم
از اين تغارا عار داره
ماهي تو آب مي چرخه و ستاره دست چين ميكنه
اونوخ به خواب هر كي رفت
خوابشو از ستاره سنگين ميكنه
مي برتش مي برتش
از توي اين دنياي دلمرده ي چارديواريا
نق نق نحس ساعتا خستگيا بيكاريا
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگي
دنياي بشكن زدن و لوس بازي
عروس دوماد بازي و ناموس بازي
دنياي هي خيابونا رو الكي گز كردن
از عربي خوندن يه لچك بسر حظ كردن
دنياي صبح سحرا
تو توپخونه
تماشاي دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنيايي كه هر وخت خداش
تو كوچه هاش پا ميذاره
يه دسه خاله خانباجي از عقب سرش
يه دسه قداره كش از جلوش مياد
دنيايي كه هر جا ميري
صداي راديوش مياد
ميبرتش ميبرتش از توي اين همبونه كرم و كثافت و مرض
به آبياي پاك و صاف آسمون ميبرتش
به سادگي كهكشوي مي برتش
آب از سر يه شاپرك گذشته بود و داشت حالا فروش ميداد
علي كوچيكه
نشسته بود كنار حوض
حرفاي آبو گوش ميداد
انگار كه از اون ته ته ها
از پشت گلكاري نورا يه كسي صداش مي زد
آه ميكشيد
دس عرق كرده و سردش رو يواش به پاش مي زد
انگار ميگفت يك دو سه
نپريدي ؟ هه هه هه
من توي اون تاريكياي ته آبم بخدا
حرفمو باور كن علي
ماهي خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بكنن
پرده هاي مرواري رو
اين رو و آن رو بكنن
به نوكران با وفام سپردم
كجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل كه از اينجا دور بشيم
به سبزه زاراي هميشه سبز دريا مي رسيم
به گله هاي كف كه چوپون ندارن
به دالوناي نور كه پايون ندارن
به قصراي صدف كه پايون ندارن
يادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواري
جمع كني كه بعد باهاشون تو بيكاري
يه قل دو قل بازي كنيم
اي علي من بچه دريام نفسم پاكه علي
دريا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علي
هر كي كه دريا رو به عمرش نديده
اززندگيش چي فهميده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از اين بوي لجن
انقده پا به پا نكن كه دو تايي
تا خرخره فرو بريم توي لجن
بپر بيا وگرنه اي علي كوچيكه
مجبور ميشم بهت بگم نه تو نه من
آب يهو بالا اومد و هلفي كرد و تو كشيد
انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشيد
دايره هاي نقره اي
توي خودشون
چرخيدن و چرخيدن و خسته شدن
موجا كشاله كردن و از سر نو
به زنجيراي ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ مي زدن رو سطح آب
تو تاريكي چن تا حباب
علي كجاس ؟
تو باغچه
چي ميچينه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داري ؟ بسم الله

آيه هاي زميني

آنگاه
خورشيد سرد شد
و بركت از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشكيدند
و ماهيان به دريا ها خشكيدند
و خاك مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ
مانند يك تصور مشكوك
پيوسته در تراكم و طغيان بود
و راهها ادامه خود را
در تيرگي رها كردند
ديگر كسي به عشق نينديشد
ديگر كسي به فتح نينديشيد
و هيچ كس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
در غارهاي تنهايي
بيهودگي به دنيا آمد
خون بوي بنگ و افيون مي داد
زنهاي باردار
نوزادهاي بي سر زاييدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سياهي
نان نيروي شگفت رسالت را
مغلوب كرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوك
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
در ديدگان آينه ها گويي
حركات و رنگها و تصاوير
وارونه منعكس مي گشت
و بر فراز سر دلقكان پست
و چهره وقيح فواحش
يك هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشتعلي مي سوخت
مرداب هاي الكل
با آن بخار هاي گس مسموم
انبوه بي تحرك روشن فكران را
به ژرفناي خويش كشيدند
و موشهاي موذي
اوراق زرنگار كتب را
در گنجه هاي كهنه جويدند
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنگ گمشده اي داشت
آنها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشق هاي خود
با لكه درشت سياهي
تصوير مي نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسد هاشان
از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
و ميل دردناك جنايت
در دستهايشان متورم ميشد
گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي
اين اجتماع ساكت بي جان را
يكباره از درون متلاشي مي كرد
آنها به هم هجوم مي آوردند
مردان گلوي يكديگر را
با كارد ميدريدند
و در ميان بستري از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه ميشدند
آنها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناك گنهكاري
ارواح كور و كودنشان را
مفلوج كرده بود
پيوسته در مراسم اعدام
وقتي طناب دار
چشمان پر تشنج محكومي را
از كاسه با فشار به بيرون مي ريخت
آنها به خود فرو مي رفتند
و از تصور شهوتناكي
اعصاب پير و خسته شان تير ميكشيد
اما هميشه در حواشي ميدانها
اين جانيان كوچك را مي ديدي
كه ايستاده اند
و خيره گشته اند
به ريزش مداوم فواره هاي آب
شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده مغشوش
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز آبها
شايد ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود
و هيچ كس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته ايمانست
آه اي صداي زنداني
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟
آه اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صدا ها ...

آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود

عروسك كوكي

بيش از اينها آه آري
بيش از اينها مي توان خامش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده � اما كور � اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه
دوست مي دارم
مي توان در بازوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان دربستر يك مست � يك ديوانه � يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم ترا در پيله قهرش
دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم

جمعه

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه � غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده � كتاب � گنجه � تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

ديوارهاي مرز

اكنون دوباره در شب خاموش
قد مي كشند همچو گياهان
ديوارهاي حايل ديوارهاي مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه هاي پليد شهر
چون گله مشوش ماهي ها
از ظلمت كرانه من كوچ مي كنند
اكنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهاي پراكنده باز مي يابند
اكنون درخت ها همه در باغ خفته پوست مي اندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گيج ماه را به درون مي كشد
اكنون نزديكتر بيا
و گوش كن
به ضربه هاي مضطرب عشق
كه پخش مي شود
چون تام تام طبل سياهان
در هوهوي قبيله اندامهاي من
من حس ميكنم
من ميدانم
كه لحظه ي نماز كدامين لحظه ست
اكنون ستاره ها همه با هم
همخوابه مي شوند
من در پناه شب
از انتهاي هر چه نسيمست مي وزم
من در پناه شب
ديوانه وار فرو مي ريزم
با گيسوان سنگينم در دستهاي تو
و هديه مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را
بامن بيا
با من به آن ستاره بيا
نه آن ستاره اي كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دورست
و هيچ كس در آنجا از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي كشم
من
در جستجوي قطعه اي از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتداي جسم
به مركز معطر يك نطفه
به لحظه اي كه از تو آفريده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله هاي پستانهايم
پرواز ميكنند
اكنون ميان پيله لبهايم
پروانه هاي بوسه در انديشه گريز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زيرا كه دوستت ميدارم
زيرا كه دوستت ميدارم حرفيست
كه از جهان بيهودگي ها
و كهنه ها و مكرر ها ميآيد
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره هاي كوچك باران
از قلبهاي رشد نكرده
از حجم كودكان به دنيا نيامده
بگذار پر شوم
شايد كه عشق من
گهواره تولد عيسي ديگري باشد

آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي كشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو ميدمي و آفتاب مي شود

عروسك كوكي

بيش از اينها آه آري
بيش از اينها مي توان خامش ماند
مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
مي توان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده � اما كور � اما كر
مي توان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه
دوست مي دارم
مي توان در بازوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان دربستر يك مست � يك ديوانه � يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود
مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف
مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم ترا در پيله قهرش
دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم

جمعه

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه � غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده � كتاب � گنجه � تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

ديوارهاي مرز

اكنون دوباره در شب خاموش
قد مي كشند همچو گياهان
ديوارهاي حايل ديوارهاي مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه هاي پليد شهر
چون گله مشوش ماهي ها
از ظلمت كرانه من كوچ مي كنند
اكنون دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهاي پراكنده باز مي يابند
اكنون درخت ها همه در باغ خفته پوست مي اندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گيج ماه را به درون مي كشد
اكنون نزديكتر بيا
و گوش كن
به ضربه هاي مضطرب عشق
كه پخش مي شود
چون تام تام طبل سياهان
در هوهوي قبيله اندامهاي من
من حس ميكنم
من ميدانم
كه لحظه ي نماز كدامين لحظه ست
اكنون ستاره ها همه با هم
همخوابه مي شوند
من در پناه شب
از انتهاي هر چه نسيمست مي وزم
من در پناه شب
ديوانه وار فرو مي ريزم
با گيسوان سنگينم در دستهاي تو
و هديه مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را
بامن بيا
با من به آن ستاره بيا
نه آن ستاره اي كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دورست
و هيچ كس در آنجا از روشني نمي ترسد
من در جزيره هاي شناور به روي آب نفس مي كشم
من
در جستجوي قطعه اي از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتداي جسم
به مركز معطر يك نطفه
به لحظه اي كه از تو آفريده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله هاي پستانهايم
پرواز ميكنند
اكنون ميان پيله لبهايم
پروانه هاي بوسه در انديشه گريز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زيرا كه دوستت ميدارم
زيرا كه دوستت ميدارم حرفيست
كه از جهان بيهودگي ها
و كهنه ها و مكرر ها ميآيد
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره هاي كوچك باران
از قلبهاي رشد نكرده
از حجم كودكان به دنيا نيامده
بگذار پر شوم
شايد كه عشق من
گهواره تولد عيسي ديگري باشد
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-25-2008   #55 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

فروغ فرخزاد و برگزیده زیباترین اشعار او

بخش دوم:

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك � خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پير كسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
و آن كسي كه نيمه ي من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآينه مي ديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر كشيد
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
كه دست هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهايش مي رفت
گويي بكارت روياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود ميخواند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از كنار درختان خيس ميگذرد
صبور
سنگين
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه اي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را تكرار ميكنند
ــ سلام
ــ سلام
آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميكشيد
من از كجا مي آيم ؟
من از كجا مي آيم ؟
كه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ...
چه مهربان بودي اي يار اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساقه هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند ؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آن كسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آرميد
به تيره هاي توهم
مصلوب گشته است
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟
سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته
من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست
زبان گنجشكان يعني : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه ميميرد
اين كيست اين كسي كه روي جاده ي ابديت
به سوي لحظه ي توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها كوك ميكند
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي ميداند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست
پس آفتاب سر انجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند ...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوتهاي توقف
در لحظه اي كه بايد بايد بايد
مردي به زير چرخهاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس ميگذرد
من از كجا مي آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خواب ميداند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داسهاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد ...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
سال ديگر وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...


بعد از تو

اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شكست
شكست
شكست
بعد از تو آن عروسك خاكي
كه هيچ چيز نميگفت هيچ چيز به جز آب آب آب
در آب غرق شد
بعد از تو ما صداي زنجره ها را كشتيم
و به صداي زنگ كه از روي حرف هاي الفبا بر ميخاست
و به صداي سوت كارخانه هاي اسلحه سازي دل بستيم
بعد از تو كه جاي بازيمان ميز بود
از زير ميزها به پشت ميزها
و از پشت ميزها
به روي ميزها رسيديم
و روي ميزها بازي كرديم
و باختيم رنگ ترا باختيم اي هفت سالگي
بعد از تو ما به هم خيانت كرديم
بعد از تو تمام يادگاري ها را
با تكه هاي سرب و با قطره هاي منفجر شده ي خون
از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم
بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم
و داد كشيديم
زنده باد
مرده باد
و در هياهوي ميدان براي سكه هاي كوچك آوازه خوان
كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند دست زديم
بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم
براي عشق قضاوت كرديم
و همچنان كه قلبهامان
در جيب هايمان نگران بودند
براي سهم عشق قضاوت كرديم
بعد از تو ما به قبرستانها رو آورديم
و مرگ زير چادر مادربزرگ نفس مي كشيد
و مرگ آن درخت تناور بود
كه زنده هاي اين سوي آغاز
به شاخه هاي ملولش دخيل مي بستند
و مرده هاي آن سوي پايان
به ريشه هاي فسفريش چنگ ميزدند
و مرگ روي آن ضريح مقدس نشسته بود
كه در چهار زاويه اش ناگهان چهار لاله ي آبي روشن شدند
صداي باد مي آيد
صداي باد مي آيد اي هفت سالگي
بر خاستم و آب نوشيدم
و ناگهان به خاطر آوردم
كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت
چه قدر بايد
براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟
ما هر چه را كه بايد
از دست داده باشيم از دست داده ايم
مابي چراغ به راه افتاديم
و ماه ماه ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود
در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي
و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
چه قدر بايد پرداخت ؟ ...


پنجره

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار ميكند
و ميشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست
من از ديار عروسكها مي آيم
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميز هاي مدرسه مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف سنگ را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند
من از ميان
ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي است كه او را
دردفتري به سنجاقي
مصلوب كرده بودند
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم بايد بايد بايد
ديوانه وار دوست بدارم
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آن قدر قد كشيده كه ديوار رابراي برگهاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنها تر از تو نيست ؟
پيغمبران رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند ؟
اين انفجار هاي پياپي
و ابرهاي مسموم
آيا طنين آينه هاي مقدس هستند ؟
اي دوست اي برادر اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس
هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت ميشوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود ؟
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟
حس ميكنم كه وقت گذشته ست
حس ميكنم كه لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است
حس ميكنم كه ميز فاصله ي كاذبي است در ميان گيسوان من و دستهاي اين غريبه ي غمگين
حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟
حرفي بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

دلم براي باغچه مي سوزد

كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باوركند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتد
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
پدر ميگويد
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و كار خود را كردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
يا شاهنامه ميخواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر ميگويد
لعنت به هر چي ماهي و هر چه مرغ
وقتي كه من بميرم ديگر
چه فرق ميكند كه باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد كافي ست
مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهكار طبيعي ست
و فوت ميكند به تمام گلها
و فوت ميكند به تمام ماهي ها
و فوت ميكند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي كه نازل خواهد شد
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه ي ماهي ها
كه زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل ميشوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند
او مست ميكند
و مشت ميزند به در و ديوار
و سعي ميكند كه بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش
همراه خود به كوچه و بازار مي برد
و نا اميديش
آن قدر كوچك است كه هر شب
در ازدحام ميكده گم ميشود
و خواهرم كه دوست گلها بود
و حرفهاي ساده ي قلبش را
وقتي كه مادر او را ميزد
به جمع مهربان و ساكت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان ميكرد ...
او خانه اش در آن سوي شهر است
او در ميان خانه مصنوعيش
با ماهيان قرمز مصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي ميخواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادكلن مي گيرد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
آبستن است
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان به جاي گل
خمپاره و مسلسل مي كارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان
سر پوش مي گذارند
و حوضهاي كاشي
بي آنكه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را
از بمبهاي كوچك
پر كرده اند
حياط خانه ما گيج است
من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم
و فكر ميكنم كه باغچه را ميشود به بيمارستان برد
من فكر ميكنم ...
من فكر ميكنم ...
من فكر ميكنم ...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود


كسي كه مثل هيچ كس نيست

من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شون
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچ كس نيست مثل پدرنيست
مثل انسي نيست
مثل يحيي نيست
مثل مادر نيست
و مثل آن كسي ست كه بايد باشد
و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد
و اسمش آن چنانكه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را
با چشمهاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
ومي تواند از مغازه ي سيد جواد هر چه قدر جنس كه لازم دارد نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
كه سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشني خوبست
چه قدر روشني خوبست
و من چه قدر دلم مي خواهد
كه يحيي
يك چارچرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چه قدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چه قدر باغ ملي رفتن خوبست
چه قدر مزه ي پپسي خوبست
چه قدر سينماي فردين خوبست
و من چه قدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چه قدر دلم ميخواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم
چرا من اين همه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اين همه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نمي شود
كاري نمي كند كه آن كسي كه بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله كشتارگاه كه خاك باغچه هاشان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت كفش هاشان هم خونيست
چرا كاري نمي كنند
چرا كاري نمي كنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست
كسي كه آمدنش را نمي شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير درختهاي كهنه ي يحيي بچه كرده است
و روز به روز بزرگ ميشود
كسي از باران از صداي شر شر باران
از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند
و نمره مريضخانه را قسمت ميكند
و چكمه هاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت ميكند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام...

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست


پایان

Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 05-25-2008   #56 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Hamid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات




تحليلي ونگاهي به شعر
تولدی ديگر فروغ فرخزاد
فروغ در تولدي ديگر يک تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار است که با شجاعتي دوست داشتني ساز برون رفت از ميخ و ديوار را ساز مي کند. تولدي ديگر پاسخي است به واقعيت چارچوب و تلاشي است از سوي محدود براي پا گذاشتن به خارج از محدوده.

مقدمه
بدون شک ما در تولدي ديگر، با تولد سر و کار داريم. اما تولد چيست؟ آيا تولد چارچوب است، وهم است، اميد است و يا تولد نظم و يک پرانتز در بي نظمي است. چشم ما جهان است و جهان وهمي است که اسارت چشم ما آن را به عنوان يک جهان غير قابل ترديد و ملموس به ما تحميل مي کند. شايد جهان وهمي است که تنها در اسارت چشم ما مي تواند پائيز باشد يا بهار، استکان چاي روي ميز باشد با گربه اي که در کنار گرماي شوفاژ پناه گرفته است. بدون در نظر گرفتن تعريف ما از تولد و بدون در نظر گرفتن چارچوب شايد بتوان ادعا کرد که تولد تنها در درون چهارچوب يا اسارت است که مي تواند اتفاق بيفتد.
اگر ما تولد را وهم بودني که چارچوب به ما تحميل مي کند بدانيم در قدم بعدي و شايد همزمان با وهم ديگري به نام رهايي روبرو خواهيم بود. اسارت مي تواند تنها با تکيه به رهايي به تعريف و درک اسارت نزديک شود. رهايي در بهترين حالتها تعريف اسارت است. رهايي چارچوب است که در دهان چارچوب نفس مي کشد با اين وجود ادعا مي کند که اسارت نيست. اسارت تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار، اسارت ميخ شده به مکان و زمان است و رهايي، ميل يا آرزوي تابلو براي کنده شدن از ديوار. من فکر مي کنم رهايي بيش از هر چيزي به اسارت نزديکتر است، رهايي به جز اسارت نمي تواند. رهايي وهمي است که در چارچوب اسارت نفس مي کشد، تغذيه مي کند، به پياده روي مي رود، زاد و ولد مي کند و درنهايت در زير بار اسارت به خاک سپرده مي شود با اين وجود ادعا مي کند که اسارت نيست.
واژه ي تولد چه درآستانه ي سرک کشيدن از دهانه ي بام رسيده ي يک رحم و چه در حوزه ي زبان و هنر آلوده به وهمي تب دار است. تولد، وهمي است که نوستالژي وهمي ديگر، رهايي را با دو پاي درشت و چهارزانو مي نشاند جلو روي اسير. حس قفس، لمس واقعيتي زيبا در درون وهمي خانمانسوز است. قفس يک ضرورت است و حس قفس بدون قفس نمي تواند اتفاق بيفتد.
فروغ در تولدي ديگر، فروغ است و همزمان فروغ نيست. فروغ در تولدي ديگر دست به گريبان پارادوکس فروغ است. فروغ، آيه ي تاريکيست و همزمان فروغي است که رو به سوي درخت آب آينه چشم دارد. فروغ در تولدي ديگر چارچوبي است که به درک اسارت نزديک مي شود. فروغ در تولدي ديگر يک تابلو نقاشي ميخ شده به ديوار است که با شجاعتي دوست داشتني ساز برون رفت از ميخ و ديوار را ساز مي کند. تولدي ديگر پاسخي است به واقعيت چارچوب و تلاشي است از سوي محدود براي پا گذاشتن به خارج از محدوده .
تولد، در تولدي ديگر، وهمي است که وهم فروغ را بردوش گرفته به سوي وهمي ديگر کوچ مي کند. تولدي ديگر، لب گرفتن از خود است براي درک بهتر و به زير زبان آوردن خود. " من " در درون اين وهم به دنبال تعريفي ديگر از قفس، چارچوب ، و بوم ميخ شده اي به نام "من"است. فروغ در مقطع رودررويي با تولدي ديگر به بلوغ فکري لازم رسيده است که در قدم اول از خود "من" لب بگيرد و در قدم دوم و براي رسيدن تعريفي متفاوت از فروغ با فروغ همخوابه شود. بدون شک فروغ در تولدي ديگر حوصله و توان کافي براي باردار شدن را داراست . او در تولدي ديگر يک فروغ آبستن است. فروغ در تولدي ديگر فروغ را بو مي کند، لمس مي کند ،فروغ را روي زانو مي نشاند و موهاش فروغ را با دقت و وسواس تمام و تا سر حد وسواس شانه مي زند، در مقابل آينه چشم ها را تا آستانه ي درشت سرمه مي کشد. فروغ در تولدي ديگر بام رسيده ي يک رحم با ظرفيت هاي بالاي زايش است. فروغ تولدي ديگر، بازيگوش، مغرور، و به شدت دوست داشتني است. در تولدي ديگر فروغ شاهد حضور پررنگ و پهلوانانه تفکر است. تفکر در تولدي ديگر تلاشي است براي تعريف دوباره اي از "من "، براي تعريف دوباره اي از " آيه تاريک". اين تلاش براي بالا رفتن از ديوار طلسم غليظ خارج از اسارت، مثل تب صميمي و به شدت دوست داشتني است.
به نظر من تم اصلي تولدي ديگر ، تولد است. نطفه ي تولدي ديگر، در درون يک دايره بسته مي شود، تولد ي ديگر در درون همان دايره و در هفت بخش به ظاهر متفاوت و با تکيه به انسجام ذهني قابل توجهي، به جز بخش پاياني، شکل مي گيرد، رشد مي کند و در نهايت در نقطه اي ديگر از همان دايره و رو به خودي که خود نيست ، چشم باز مي کند. تولدي ديگر، نگاه فروغ است به خود در فاصله ي يک چشم برهم زدن. فروغ در فاصله اين چشم بهم زدن با دو فروغ متفاوت دست به گريبان است، او با فروغي روبروست که فروغ نيست.
شايد تولدي ديگر فضاي بيشتر، يا شکل و شمايل ديگري را براي نگاه به خود طلب کند. اما نگاه من به تولدي ديگر نگاهي است گذرا و شايد از روي تفنن و صرفا براي ايجاد فضايي است براي کنجکاوي هاي ذهن خودم. مانع اصلي در اين پياده روي، خود فروغ است که با حضور پررنگ خود ، رسيدن به نزديکيهاي يک نگاه بي طرفانه و چند بعدي به تولدي ديگر را شايد براي من به يک غير ممکن تبديل کرده باشد.

بخش اول
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

در اين بخش "من" سه بار و " ترا " سه بار تکرار مي شود. "من اول" همه هستي من آيه تاريکيست که" تراي اول" را به بردن به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي، نويد مي دهد. روي صحبت همه ي هستي" من"، رو به" ترا" دارد. اين" من" مي گويد که همه هستي او آيه تاريکيست. با اين وجود به"ترا" نويد مي دهد که " ترا" در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد"
در اين بخش" من" رو به " تو" اعلام ميکند؛ " من در اين آيه ترا آه :کشيدم آه و من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم." شناسايي "من" شايد کار آساني باشد. شايد شکي نباشد که " من " ، شاعر و فروغ است. در مورد" ترا" کار به اين آساني نيست. واژه ي تو مي تواند حامل يک صميميت و نزديکي بين دو نفر باشد. شايد شکي نباشد که" من" تولدي ديگر به " تو " احساس نزديکي مي کند، من با تو غريبه نيست و به او علاقه دارد و او را مي شناسد. براي شناسايي " ترا" شايد طرح اين سوال ضروري به نظر برسد که آيا" توي" تولدي ديگر يک مرد است يا زن؟ در ادامه به اين پرسش خواهم رسيد، ولي آنچه که مسلم است اين است که " تو" در تولدي ديگر هم نسل فروغ است. و شايد سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي يک بار اروتيک هم داشته باشد. به عبارتي ديگر" تو" در تولدي ديگر نمي تواند مثلا پدر يا مادر، عمه يا عموي فروغ باشد. و اما در مورد جنسيت اين" تو".
تصوير ما از فروغ اتوماتيک وار به ما تحميل مي کند که بايد منطقا " توي" تولدي ديگر يک مرد باشد. مثلا يک معشوق. من و تو بسيار به هم نزديک و دست در دست هم حرکت مي کنند و ايندو " تو" و "من" در تولدي ديگر نه تنها سه بار تکرار مي شوند که ايندو در ظرف زماني واحدي هم نفس مي کشند. با اين وجود من فکر مي کنم "تو " در تولدي ديگر يک معشوق يا مرد نيست چرا که تم شعر تولد ي ديگر عاشقانه نيست. يک فرق اساسي ديگر که بين "من" و" تو" جلب توجه مي کند اين است که اين "من" است که اکتيو يا فعال است و "تو" در طول تولدي ديگر پاسيو و خاموش مي ماند. اين اکتيو بودن يک بعدي نيست. در تولدي ديگر نه تنها "من" سخن مي گويد بلکه او مفعول هم هست. يک تفاوت ديگر اينکه ظاهرا وجود "تو" به" من" وابسته است."تو" توسط "من" و در يک آيه آه کشيده مي شود . منظور از آيه همان "من" است که سعي در دميدن " آه " به "تو" را دارد. منظور از آه ، دم، نفس يا زندگي است که "من"، در يک آيه، که تاريک است او را آه مي کشد. بنابر آنچه گفته شد تو و من در تولدي ديگر يک فرد و در عين حال يک فرد نيستند. "من" در تولدي ديگر، فروع تعريف شده در چارچوب زمان و مکان، "من"، و" تو" در تولدي ديگر تصويري است سورئاليستي و کوششي است عقلاني براي رسيدن به تعريفي متفاوت از و دوباره اي از "من" که با اصرار تمام سعي در دميدن" آه "( نفس، زندگي) به "تو "را دارد.
به عبارت ديگر"من" در تولدي ديگر اسير و "تو" انتظار تولد خارج از اسارت است. تولدي که مجبور است در داخل و چارچوب اسارت نفس بکشد. تولدي ديگر تصويري روشن از "من" دارد. او را يک آيه تاريک تعريف مي کند. اين" من" از يک طرف آيه است، معجزه است با بار مثبت و از طرف ديگر تاريکست( آيه تاريک، مفهوم طلسم را در ذهن تداعي مي کند)." من" اسير در درون اين معحزه و براي فرار از آيه تاريک، رو به سوي "تو " مي کند.
تولدي ديگر، هيچ شکي در مورد هويت" من" ندارد، " همه هستي من آيه تاريکيست". تولدي ديگر "من" را در عين حال که يک معجزه مي داند ، اعلام مي کند که " من" آيه تاريکي است. "من" در تولدي ديگر ، براي فرار از" من" تکرار کنان به خود وعده مي دهد که چشم اندازهاي تازه اي را پيش روي آيه تاريک "من" باز خواهد کرد. در واقع ادامه حيات "من"، وابسته به وجود اين چشم انداز است و در اين معني "من" هم به نوعي وابسته به" تو" است." من" بدون " تو"نمي تواند فضاي لازم را براي نفس کشيدن پيدا کند.
بخش اول تولدي دگير موتور حرکت است. در اين بخش" من" رو به سوي خود وعده شکفتن و رستن هاي ابدي مي دهد،" من" وعده مي دهد که " تو " را به درخت و آب و آتش پيوند زدم.
تلاش براي کشيدن" آه" ، تلاش براي پيدا کردن درخت و آب و آتش، در بخش دوم تولد ي ديگر اتفاق مي افتد. بخش دوم آماده کردن بستر و رحمي مناسب براي رشد و به واقعيت رسيدن " تو" است. تلاشي است براي دميدن آه به تويي که مي تواند در چارچوب" من" نفس بکشد، تويي که" من" نيست.

بخش دوم
زندگي شايد
زندگي يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند


در اين بخش" من"، يک من کنجکاو، يک من اميدوار است.( شايد فضاي ذهني " من " در اين بخش شباهت زيادي داشته باشد به آدمي که در رودخانه اي و با چشماني باز و براق و با صبر و حوصله غربال به دست گرفته و مشغول غربال کردن شنها است بااين اميد که بالخره دير يا زود چشمش به برق طلا آشنا خواهد شد.) تولدي ديگر، بدون داشتن انتظارات از پيش تعيين شده و در جاهاي غير منتظره سعي مي کند چشم باز کند. چشمان اين بخش از تولدي ديگر چشماني کودکي است که به دنبال شکلات خوشمزه کاسه شکلات را زير رو مي کند، يک شکلات در دهان مي گيرد به اميد آنکه خوشمزه بتواند در دهان او جان بگيرد تا در لحظه ي ديگر شکلات را نيمخور از دهان گرفته و به دنبال مزه برتر به شکلاتي ديگر پناه ببرد. در اين بخش تلاش براي تولدي ديگر، به پنج "شايد" پناه مي برد.
با "شايد" اول به خيابان مي رود و براي دست يابي به درخت آّب و آتش، به زنبيل زني آويزان مي شود که هر روز از يک خيابان دراز مي گذرد. با تکيه به شايددوم ريسمان مردي مي شود که مردي خود را از از شاخه مي آوزيد و در شايد سوم طفلي مي شود که از مدرسه برمي گردد. سوار بر" شايد" چهارم سيگار افروخته اي مي شود در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي و عبور گيج يک رهگذر و در" شايد" آخر نگاهش يک لحظه ي مسدود مي شود که در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد. در اينجا جستجو به پايان مي رسد و تولدي ديگر "در اتاقي که به اندازه يک تنهائيست" به زوال گل ها در گلدان مي رسد. در اينجا گل همان "تو" تصويري از آنچه بايد باشد يا مي تواند، يا مي توانسته باشد، و گلدان ظرف است، "من" است، چارچوب است، که تو را در خود دفن دارد. زوال زيباي گلها در گلدان، حضور پر رنگ مرگ را در ذهن تداعي مي کند.
"شايدها" نه تنها "من" را به "تو" ، نه تنها" من" را به درخت و آب و آتش پيوند نمي زند که محصول اين همخوابگي و تلاش تولد در درون اسارت حضور پررنگتر از هميشه ي قفس و مطرح شدن مرگ به عنوان تنها راه نجات است. اين اتفاق در بخش سوم اتفاق مي افتد

بخش سوم
در اين بخش، تولدي ديگر کفش ها را از پا در آورده ، چشم ها را بسته و از خيابان برگشته و با چشماني خسته "تو " را به خاک سپرده و حالا تنها جنازه" من" را بر دوش کشيده و براي درک اين ترادژي به مفهوم "سهم" پناه مي برد. واژه ي سهم در اين فضا نزديک به مفهوم تقدير يا سرنوشت است. واژه ي سهم يک اجبار را در توي پرانتز و با خود يدک مي کشد. بنابراين به نظر مي رسد که" من" در اين بخش پرچم سفيد را در مقابل تقدير، چارچوب، آيه تاريک، طلسم؟ بالا برده و تنها براي درک اين تراژدي و با تکيه به شجاعت و غروري با شکوه به پيشواز واقعيت مي رود.
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم


در اين بخش پنج بار کلمه "سهم" آورده مي شود. يک بار کافي نيست براي درک بار اين سهم. تنها با تکرارو نگاه پنج باره به سهم است که صدا مي تواند آنرا تا حدودي درک کند. براي درک درد واگويه کردن درد يک ضرورت است. اين تعريف با بند اول" همه هستي من" هماهنگي دارد. شايد اين بخش به نحوي ترجمه يا باز کردن مفهوم" آيه تاريک" بخش اول تولدي ديگر هم باشد. آيه تاريک بخش اول در اين بخش آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد.

بخش چهارم

دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

در اين بخش" مي دانم" سه بار تکرار مي شود. دستهايم را در باغچه مي کارم سبز خواهم شد. دستها در اينجا به عنوان نماد يا ابزاري کارآ که مي توانددر مقابل سرنوشت، سرنوشت خودش را رقم بزنند تصويري نمادين از "تو " است که حالا بايد به خاک سپرده شوند. اين خاک سپاري، خاک سپاري اميد به بيرون رفتن از" من" و پا گذاشتن به" تو" هم هست. دستها به عنوان نماد " تو "در باغجه دفن مي شوند ولي "من" براي نباختن روحيه مجبور است بعد از دفن کردن دستها " تو" در باغچه سه بار رو به خود بگويد سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم. ولي در فضايي که اين مي دانم ها تکرار شده ، تاکيدي است بر روي سبز نشدن. در اين لحظه تولدي ديگر در استانه سقوط قرار گرفته و در حالي که در پرتگاهي ايستاده و زمين زير پا را مي بيند رو به خود تکرار کنان مي گويد؛ بپر، جايي براي نگراني نيست. تکرار "مي دانم" بعد از سبز خواهم شد مشخصا اين معني را مي رساند که سبز نخواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم.
در بخش پنجم تولدي ديگر، " آيه تاريک" با تکيه به يک غرور دوست داشتني، گوشواري به دو گشش مي آويزد ،مثل يک محکوم به اعدام که در شب اعدام حمام مي گيرد با دقت تمام مسواک مي زند و موها را شانه مي زند و بعد به پاي چوبه دار مي رود، فروغ در اين بخش خود را براي خداخافظي گفتن با "تو" آماده مي کند.

بخش پنجم
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست

اين بخش با گوشواري به دو گوشم مي آوزيم شروع مي شود. گشواري به دو گوشم مي آويزم، نشان مهماني رفتن است. تولدي ديگر در اين مقطع مثل يک سرباز اسير در سنگر خط مقدم است. در آستانه ي تسليمي سيگاري را دود مي کند و بعد عکسي را از جيب در مي آورد و به ياد مي آورد زمين را و کوچه اي را که؛ پسراني که به من عاشق بودند هنوز، با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر، به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد.
بر باد رفتن اين تصوير در ذهن فروغ است که اتفاق مي افتد. دخترک معصوم براي هميشه از ذهن فروغ پاک شده است تصوير تبسم هاي دخترک معصوم، تصوير فروغ از خودي است اميدوار به تولدي ديگر، که ديگر وجود خارجي ندارد. اين تصوير حالا مثل يک عکس قديمي مي تواند در اين لحظه تسليم دوست داشتني و مايه دلگرمي فروغ باشد.

بخش ششم
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند

گره گشايي در تولد ي ديگر در اين بخش صورت مي گيرد. از بند اول همه هستي من آيه تاريکسيت تا به اينجاي شعر يک سفر اتفاق افتاده است و محصول آن يک حجمي است از تصوير آگاه که ز مهماني يک آينه بر مي گردد. سفر در تولدي ديگر در اين آينه اتفاق مي افتد. و بعد از آن يک نفر مي ميرد که به نظر من "تو" چيزي که اسير نيست، در ذهن" من" است. و کسي مي ماند که به جز" من" اسير در وهم، چارچوب و آيه تاريک نيست که بعد از گذر از يک خيابان دراز و ريسماني آويزان از شاخ درخت و يک سيگار افروخته در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي و عبور از يک رهگذر گيج ، در نهايت به آيه تاريک مي رسد. تولدي ديگر مثل يک هوا خوري است براي آيه تاريک، يک هواخوري که منجر و شناخت ودرک واقعيت سلول و وهم زود گذر هواخوري است.
و در نهايب بخش پاياني تولدي ديگر

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد


اين بخش با هيج صيادي در حوض حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد، شروع مي شود. ديگر صحبت از وعده و وعيد، ديگر خبري از شايدها نيست. جايي براي دلداري و اميد باقي نيست. "من" تولدي ديگر با صيادي روبرو است که در حوض حقير "من" مرواديدي "تو" صيد نکرده است.
تولدي ديگر ما را به مهماني خود سقوط دعوت نمي کند و تنها رو به خود مي گويد که او پري کوچک و غمگيني را مي شناسد که در اقيانوسي مسکن دارد. من فکر مي کنم منظور فروع از اقيانوس، زبان و يا شعر است که دلش را در يک ني لبک چوبين شعر؟ مي نوازد
ما در اين بخش شاهد گسست ذهنيت فروغ در تولدي ديگر هستيم . به نظر من تولدي ديگر با، هيج صيادي در جوي حقير که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد به پايان مي رسد. و بخش پاياني شعر اضافي به نظر مي رسد.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند :
قديمي 05-25-2008   #57 (لینک نوشته)
همکار قدیمی
 
Sarvenaz's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبيات

ممنونم موضوع جالبیه...سعی میکنم منم یک چند تا مطلب جمع کنم بیارم.
__________________
زندگی:
تجربه از ديروز،
استفاده از امروز،
اميد به فردا
فقط همین!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 06-14-2008   #58 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
sarina1's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زن و ادبیات ایران

خانوم ها خیلی در این زمینه می درخشند اما کسی تحویلشون نمی گیره
sarina1 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
چهره, نگاهی, ادب, زن

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:39 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.