|
|
#376 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: یزد
ارسالها: 3,657
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,154
از ایشان 1,157 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام به همه دوستان
![]() همه حرف ها درست ولی تا کی میخوایم حرف بزنیم و کاری نکنیم مسئولیت خودمون چی مبشه؟ همه تصمیم بچه ها از زدن این انجمن این بودش که مثل بقیه آدما نشینیم یه گوشه و حرف های بزرگ بزرگ بزنیم و هیچ کاری نکنیم.تنها کارمون بد گویی و ایراد گرفتن باشه ما این انجمن رو تاسیس کردیم برای این که چند نفر بجای این همه حرف که هیچ سودی نداره بیان توی میدون عمل یه خورده از حرف زدن و کاری نکردن فاصله بگیریم و مسئولیتی که نسبت به دیگران داریم رو انجام بدیم دیگران رو نبینید و ایراد بگیرین که فلانی چه کرد فلانی چه نکرد و ما بد بختیم به دلیل فلان چیز خودتون اگه مرد عملین بسم الله تاریخ کمک های آبان ماه 88/8/20 هست یا حق یا علی
__________________
السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين *انا مجنون حسین* اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم چه خوش است آن دم كه به عالم برسد از كعبه صدايش . . . مرگ بر اسرائیل
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي mohsen-joon به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#377 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
هراس من
باری همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد احمد شاملو - 1341
__________________
حرفهایی خواهم زد که مرا بر سر یک دار بلندخواهد اویخت ... کارهایی خواهم کرد که بگویم ازادم... ولی اما جشن ازادی را پشت دیوار قفس ها خواهم گرفت اخرین شمع تولد اخرین قطره ی باران اخرین بوسه ی اصرار من که ازادم اخرین حرف من این است من ازادم حرفهایی که مرا خواهد کشت... ![]() امد شبی برهنه ام از در چو روح اب در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم من بانگ بر کشیدم از استان یاس اه ای یقین یافته بازت نمی نهم... |
|
|
|
|
|
#378 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
اگر روزي دلت از قلمرو مدنيت گرفت، لباسهاي روحت را درآور، برو تا كشف حقيقت در گودالهاي پرپسماند شهر كه در آنها عدهاي در جستوجوي سهم خويش از عدالتند؛ آن جا حتما پسر 7 سالهاي را ميبيني كه 7 جدش به فقر و بدبختي ميرسد؛ پدر مفلوج، مادر مريض و خواهر كر و لال همه تاريخ 7 سال زندگي اوست. اگر خواستي فاصله خود را با حقيقت مسلماني بسنجي، بايد تمام دركههاي شهر را بگردي تا ببيني كه چه بسيارند كساني كه با درك زندگي فاصله ناچيزي دارند. حتما مييابي پيرزن خميدهاي را كه ميگفت شوهر پيرش ضعف شديد بينايي دارد، از بلندي سقوط كرده و قادر به كار كردن نيست. آنها آن قدر فقيرند كه گاهي شبها براي تنها پسرشان كه كمتوان ذهني است، نان هم ندارند. من پشت آن دودكشهاي سياه پالايشگاه شهر كه نفس انسان از هواي گندآلودش بند ميآيد، دختركي را ديدم كه قسم ميخورد با درخشان ترين نمرهها، به خاطر آن كه جيب مادر بيوهاش براي رسيدن او به مدرسهاي در چند خيابان پايين تر، خالي بوده، ترك تحصيل كرده است. مادرش ميگفت آن قدر بيمارم كه اگر بخواهم فقط يكي از دردهايم را درمان كنم بايد زندگيام را بفروشم، تحصيل دخترم، پيشكش؛ فقط ميخواهم سفره شبم خالي از غذا نباشد. |
|
|
|
|
|
#379 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
به نظرت چی می شه منظورم اینه که آخر و عاقبت ما چی می شه؟ آخر عاقبت خودت چی میشه ؟ تا حالا فکرش را کردی؟ بذار از یک جای خاص شروع کنم ...از یک زندگی واقعی.......واقعی واقعی زندگی چند تا آدم . فقط یک خواهشی ازت دارم.کمی به صدای من گوش بده...یک کم به حرفهای من دقت کن. تو همین کشوری که من و تو داریم زندگی می کنیم ، حالا شهرش فرقی نداره ....همشون مثل هم هستن. از این قصه ها تو هر جای این کشور یا بعضی از نقاط این دنیا را متونی خیلی راحت پیدا کنی بدون کوچکترین مشکلی. با یک کم بالا و پایین بودن . بگذریم داشتم می گفتم ، می خواهم قشنگ مجسم کنی تا با حال و هوای آن به طور کامل اشنا بشی..یک بار هم شده خودتو جای یک آدم که دائم می خواهد خودی نشان بدهد و کسی را از خودش بالاتر نمی بینه یا فقط در فکر پول و همسر خوب و درس هست، قرار نده.... بیا بیرون . خودتو جای آدمهای زیر قرار بده. فقط برای چند لحظه و بدان که این دساتان از خودم نیست. واقعیه .داستانیه که از نزدیک شاهدش بودم پس خوب گوش کن: دختری 18 ساله هستی که در حال گذراندن پیش دانشگاهی هستی. سخت درس می خونی چون می خوای یا این کار حداقل کمی شاد بشی و برای مدتی کوتاه از حال و هوایی خفقان آور بیای بیرون. یک خواهر از خودت کوچکتر داری . 9 سالشه . نمی دانی دوستش داری یا نه آخه یک مشکلی داره ......فلج مغزیه .نه خوب می بینه نه خوب حرف می زنه . راه هم نمی تواند برود. در واقع مثل یک تیکه گوشته .اما نه تو از اون بدت نمی آد . درسته که خیلی برات دردسر درست می کنه ...درسته که نمی تونه باهات حرف بزنه ، اما خواهرته. مادرت یک فرهنگیه ؛ معاون یک مدرسه دولتی. حقوق درست و حسابی نمی گیره. خودت که وضع فرهنگی ها را می دانی...... باید از هفت خان رستم رد بشوند تا یک چند امتیازی بگیرند و حقوقشون چندرغازی بره بالا . به هر حال مادرت حقوق درست و حسابی نمی گیره. پدرت... پدرت..ازش متنفری ؛ شاید هم اینجوری به خودت می گی که او را گناهکار بدانی .مقصر اصلی همه این بدبختی ها . چند سالیه از مادرت طلاق گرفته ، معتاد بود و شاید هیچ وقت برات پدری نکرد. این چند سال هم هنوز که هنوزه مهریه مادرت را نداده و هر چند که دیگر از شما ها جدا شده اما هنوز داره شما ها را اذیت می کنه .یک ذره هم ایمان و اعتقاد نداره ....... وگرنه اگر به خدا و انسانیت یک ذره حتی یک ذره اعتقاد داشت این بلا ها را سر شما نمی آورد. وضع زندگیتون.......چی بگم.....یک خانه اجاره کردین. یک خانه 50 یا 60 متری. گاهی اوقات مادرت شام نمی خوره و بدون غذا می ره بخوابه..البته او دوست نداره که تو بفهمی که هیچی غذا نخورده ..اما تو که می فهمی و شب ها موقع خوابیدن بغضت می ترکه و............ گاهی هم دیگر نمی تونی تحمل کنی و پیش خدا شکایت می کنی که چرا من انقدر بدبختم......خدایا مگه بنده هات را دوست نداری........ چرا خدا همه را دوست داره. یک کم دیگر صبر کن. کسی که آن بالا نشسته همه کارها را درست می کنه. خب حالا اگر خواستی از این داستان بیا بیرون. دیدی وضع زندگی چه جوری بود. تازه شاید این زندگی در مقایسه با خیلی زا زندگی های دیگر نسبتا ( گفتم نسبتا) بهتر باشد. چه زندگی های دیگری که آدم حتی نمی تواند فکرش را بکند. و این را به خاطر داشته باش توی این مملکت و جاهای دیگری از این دنیا در خارج از این مملکت هم ، اینجور زندگی ها پیدا می شود و من و تو خیلی راحت از کنار آنها می گذریم . گاهی اوقات برای مدت کوتاهی دلمان برایشان می سوزد ولی خیلی سریع تر از آنچه که فکر کنی همه این چیز ها را فراموش می کنیم ؛ انگار که اصلا وجود نداشتند. شاید اگر روزی دوباره گذرمون به این خانواده ها بیفته دوباره دلسوزی و.......اما خیلی زود خودشان را از تو دور می کنند یا شاید تو خیلی زود خودت را از آنها دور می کنی. |
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي پرنده مهاجر به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#381 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: یزد
ارسالها: 3,657
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,154
از ایشان 1,157 بار سپاسگزاري شده است
|
بازم با خوندن داستان این زندگی ها آه میکشیم و بازم بعد از نیم ساعت یادمون میره
نمیدونم چی بگم چشم منم از این زندگی ها زیاد دیده کاش خدا بهم کمک کنه تا منم بیشتر کمک کنم آمین |
|
|
|
|
|
#382 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستي. پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند، من کار مي کنم و درس نمي خوانم. پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛ من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است: سود آن براي تو ، دود آن براي من. من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني. من بار مي کنم ،تو انبار مي کني. من رنج مي برم،تو گنج ميبري. من در کارخانه ي تو کار ميکنم. و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست: وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي، وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي، وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي. من در کارخانه ي تو کار مي کنم. و در اينجا همه کارها به نوبت است: يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني، روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم. من در کارخانه ي تو کار مي کنم کارخانه ي تو بزرگ است. قیصر امین پور تقسيم عادلانه |
|
|
|
|
|
#385 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: شهر مکافات انسوی ابرها حوالی محله صبح...
ارسالها: 1,554
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 727
از ایشان 776 بار سپاسگزاري شده است
|
دیشب واقعا دلم گرفت،خیلی زیاد شاید خدا میخواست امتحانم کنه...شب دیر آمدم خانه مادرم گفت برو غذا بگیر بیار مهمان هم داشتیم رفتم یک کبابی وقتی وارد شدم وسفارش دادم،بعد از من یک مرد آمد چهار تا سیخ کباب سفارش داد اول گفتم وای خدا این آدم چهار تا سیخ رو میخوات چجور بخوره،بعد که سره صحبت باهاش بازکردم گفت 3تا بچه داره دوتا دخترش مریضی اعصاب دارن و یک پسرش 28 سالشه وفلجه وخودش تنها با یک موتور خرجه اونها رو میده،عکسش رو هم به من نشون داد،اشک تو چشمهاش جمع شد وقتی حرف میزد برا من ،آذری بود قیافش ودستاش از زحمت زیاد وکار زیاد خبر میداد،میگفت پسرم امشب دلش کباب کشیده بود گفت بابا برام بگیر گفت روم نشد بگم بابا پول ندارم گفتم اگر بخوام برا اون تنها بخرم برا بقیه چیکار کنم کله پولی که امروز یرم آمده بودم رو آمدم کباب بخرم را بچه هام خودم هم همون بوش برام کافیه، یک لحظه انقدر بغض گلوش رو گرفت که دیگه چیزی نگفت، از اون بر یک آقا با ماشین آخرین مدل آمد شکمش اندازه یک بشکه،آمد بنچنتا مخصوص سفارش داد اندازه یک چمدان هم تراول از تو جیبش درآورد وقتی میخواست حساب کنه،
؟ یک علامت سوال بزرگ وکلی سوال و بایدها ونباید ها توی ذهنم آمد که چراخدا چرا! شب نتونستم غذا بخورم ...وهمیشه قیافه این آقا توی ذهنم تداعی میشه... |
|
|
|
|
|
#386 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: یزد
ارسالها: 3,657
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,154
از ایشان 1,157 بار سپاسگزاري شده است
|
دل منم زمانی که به خونه هایی میریم که بهشون سبد ماهیانه رو بدیم خون میشه
نمیتونم توی چشماشون نگاه کنم |
|
|
|
|
|
#387 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Jan 2010
محل سكونت: فعلا ایران - به زودی نروژ
ارسالها: 3
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 3 بار سپاسگزاري شده است
|
متاستفم برای خودم که اینقدر انسان ناشکری هستم.
خدایا 99999999999999999999999999999999999999999999999999 999999 دفعه شکرت که محتاج نیستم...
__________________
اگر کسی از اعضای این فروم در قطر زندگی میکنه، محبت کنه به من یه ایمیل ارسال کنه... ممنون میشم. sepehr.aghahoseini@yahoo.com |
|
|
|
|
|
#388 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
ارسالها: 90
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 45
از ایشان 48 بار سپاسگزاري شده است
|
نميدونم چي بگم
كاش روزي برسه كه آدما ديگه حسرت چيزي رو نداشته باشن كاش عدالت گستر .........
__________________
شاد بودن هنر است،شاد کردن هنری والاتر،لیک هرگز نپسندیدم به خویش،که چون یکی شکلکبی جان،شب و روز،بی خبر از همه،خندان باشم،بی غمی عیب بزرگیست که دور از ماباد. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي setareh69 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#389 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Feb 2010
ارسالها: 115
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4
از ایشان 39 بار سپاسگزاري شده است
|
حدیثی بدین مضمون از علی علیه السلام هیچ کاخی پدید نمی آید جز اینکه از حق کوخ نشینها گرفته میشود... ![]() |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي huseintbar به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |