|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#16 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 156
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 6
از ایشان 24 بار سپاسگزاري شده است
|
گرفتاری ماری
بحث این نیست که من به مارها محل نذارم اما واقعا چه کاری می تونه بکنه آدم |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Catcher به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#17 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 156
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 6
از ایشان 24 بار سپاسگزاري شده است
|
پوست دزد
ديشب مثل هميشه زيب پوستم را باز كردم پيچ سرم را شل كردم و رفتم تو رختخواب شب كه خواب بودم يك احمقي آمد تو پوستم را تن اش كرد سرم را روي سرش پيچ كرد. حالا با پاهاي من تو خيابان ها مي دود . كارهائي مي كند كه من نمي كنم حرفهائي مي زند كه من نمي زنم. بچه ها را قلقلك مي دهد به مردها لگد مي زند دست خانم را مي كشد. حالا اگر اشك به چشمان خوشگل شما بياورد يا سرتان رادرد آورد بدانيد من نيستم همان ديوانه اي است كه پوست مرا تنش كرده. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Catcher به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#18 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
اگر مي خواهي با من ازدواج كني، اين چيزها را بايد انجام دهي:
بايد يادبگيري چطوري سوپ مرغ عالي درست كني بايد جورابهايم را وصله كني بايد نازم را بكشي بايد خوب ياد بگيري چطوري پشتم را بخاراني بايد كفشهايم را برق بياندازي وقتي من استراحت مي كنم حياط را جارو كني وقتي برف و تگرگ مي آيد جلو در را پارو كني وقتي حرف مي زنم ساكت باشي وقتي ... هي ... كجا داري مي ري؟ |
|
|
|
|
|
#19 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
قورباغه به كانگورو گفت:
من هم مي توانم بپرم تو هم. پس اگر با هم ازدواج كنيم بچه مان مي تواند از روي كوهها بپرد، يك فرسنگ بپرد، و ما مي توانيم اسمش را «قورگورو» بگذاريم. كانگورو گفت: «عزيزم» چه فكر جالبي اما درباره قورگورومن با خوشحالي با تو ازدواج مي كنم بهتره اسمش را بگذاريم «كانباغه» هر دو سر «قورگورو» و «كانباغه» بحث كردند و بحث كردند. آخرش قورباغه گفت: براي من نه «قورگورو» مهمه نه «كانباغه» اصلا من دلم نمي خواهد با تو ازدواج كنم. كانگورو گفت: «بهتر» قورباغه ديگر چيزي نگفت كانگورو جست زد و رفت. آنها هيچوقت ازدواج نكردند، بچه اي هم نداشتند كه بتواند از كوه ها بجهد يا يك فرسنگ بپرد. چه بد، چه حيف كه نتوانستند فقط سر يك اسم توافق كنند. |
|
|
|
|
|
#20 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
اندازه غول باشم اگر هم قد همديگه مي شيميا قد بادام كوچولو وقتي چراغ خاموش بشه پولدار بشيم مثل يه شاه فقير بشيم مثل گدا وقتي چراغ خاموش بشه ارزشمون يكي مي شه سياه و قرمز و بنفش نارنجي و زرد و سفيد وقتي چراغ خاموش بشه همه يه رنگ ديده مي شيم شايد بهتر باشه خدا براي درست كردن كارا چراغ ها رو خاموش كنه |
|
|
|
|
|
#21 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
می خواهم قصه ی کلونی دلقک را بگویم.
کلونی در سیرکی کار می کرد که شهر به شهر می گشت. کفشهایش خیلی بزرگ و کلاهش خیلی کوچک بود. اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود. او یک سگ سبز با هزار تا بادکنک داشت و سازی که آهنگ های مسخره می زد. او شل و وارفته و لاغر بود، اما او اصلاً و اصلاً خنده دار نبود. او هر بار روی صحنه می آمد، مردم به جای خنده اخم می کردند و هر بار که شوخی می کرد انگار قلب همه می شکست! و هر بار لنگه کفشش را گم می کرد، مردم از عصبانیت سیاه می شدند. و هر بار روی سرش می ایستاد، همه فریاد می زدند " بسه بابا برو پی کارت! " و وقتی در هوا چرخ می زد، همه خوابشان می برد. و هر بار کراواتش را قورت می داد، همه می زدند زیر گریه! و کسی به کلونی پولی نمی داد. " فقط برای اینکه او مسخره نبود! " روزی کلونی گفت : به مردم این شهر می گویم، که دلقک خنده دار نبودن چقدر دردناک است. و او به آنها گفت که چرا همیشه غمگین است و چرا اینقدر افسرده است! او گفت و گفت او از سرما و درد و باران گفت و از تاریکی روحش گفت. و وقتی قصه اش تمام شد، فکر می کنید کسی گریه کرد؟ نه ابداً! آنها آنقدر خندیدند که درختها به لرزه در آمدند. " ها ها ها - هی هی هی " آنها خندیدند و هو کشیدند! در طول روز و تمام هفته خندیدند! آنقدر خندیدند که روده بر شدند. آنقدر خندیدند که آسمان لرزید. خنده تا مسافتهای دور سرایت کرد ... به هر شهری، در هر دهی، خنده همه جا پخش شد. خنده در کوه ها و دریا طنین انداخت. خنده در جنگل و دشت طنین انداخت. بزودی همه ی دنیا از خنده پر شد و خنده از آنروز برای همیشه ادامه یافت. و کلونی با صورتی غمگین و اشک بر چشم، در چادر سیرک ایستاد و گفت : " منظورم خنداندن شما نبود، من اتفاقی خنده دار شدم. " و در حالیکه تمام دنیا می خندیدند، کلونی همانجا نشست و گریست. |
|
|
|
|
|
#22 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی من زبان گلها را میدانستم ،
روزی هر آنچه را که کرم ابریشم میگفت ، میفهمیدم. روزی من پنهانی به پرحرفی سارها میخندیدم ، و در بستر خود به گفت و گو با پروانه ها مینشستم. روزی من همه پرسش های زنجره ها را میشنیدم و پاسخ میگفتم. با هر دانه برفی که به زمین افتاد و هنگام مردن می گریست من هم می گریستم. روزی من زبان گلها را میدانستم .... چگونه بود آن زبان چگونه بود؟؟ |
|
|
|
|
|
#23 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
الیس
او بطري « مرا بنوش » راسر كشيد قدش يكدفعه بزرگ شد. از بشقاب « مرا بچش » خورد قدش يكدفعه كوچك شد. و به اين ترتيب او عوض شد اما ديگران اصلا هيچ چيزي را امتحان نكردند. |
|
|
|
|
|
#24 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام اقای زندگی:
سلام آقاي ذندگي عزيز، ميخوام برات نامه اي بنويسم، مي گن تو هر چي آدم مي خواد بهش مي دي، فقط كافيه كه صدات كنيم و برات نامه بنويسيم، خب اين نامه هزارم منه آقاي ذندگي، من كه اين همه نامه رو برات نوشتم، ممكنه پس بگي چرا جوابمو نميدي آقاي ذندگي؟ |
|
|
|
|
|
#25 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
اين آقاي دانشمند، خيلي خوشحال است.
چون همين حالا راديوم را كشف كرده است! حالا ديگر همه او را مي شناسند. اسمش را در روزنامه ها مي نويسند، با او مصاحبه مي كنند، و حتماً نوبل هم مي گيرد! چرا كه نه؟! كشف راديوم كه آسان نيست! سالهاست كه خودش را در اين اتاق زنداني كرده است، سالهاست كه حمام نرفته است، سالهاست كه بچه هايش را نديده است، سالهاست كه فقط با خواب راديوم زندگي كرده است، حالا بايد به او تبريك بگوييم... اما راستش يك چيز ديگر را هم بايد به او بگوييم. اين كه راديوم را سالها قبل ، "ماري كوري" كشف كرده است! |
|
|
|
|
|
#26 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
دختر عموی شیطان:
لباس هاشو گذاشت تو ماشين رختشويي فكر كرد خودش هم بره اون تو يه حموم مجاني بكنه. الان داره دور مي گرده، دور مي گرده شلپ شلوپ، شلپ شلوپ مثل اينكه تميز شده اما زياد سرحال نيست. |
|
|
|
|
|
#27 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
سگ کریسمس:
امروز اولين روز نگهباني ام است امشب شب كريسمس است بچه ها بالا گرم خوابند من درخت كاج و جورابها را نگهباني مي كنم. چي بود؟ صداي پا رو پشت بام؟ شايد سگه شايد گربه است. اين كيه از جا بخاري مي آيد تو يك دزد با ريش سفيد و يك كيسه پشتش برا دزدي؟ پارس مي كنم، خرخر مي كنم، دنبالش مي دوم، پاچه اش را مي گيرم، مي پرد هوا، بر مي گردد مي نشيند رو سورتمه اش اسبهاي نجيبِ سورتمه اش را مي ترسانم و آنها مثل باد مي دوند همه شان را حسابي ترسانده ام. حالا ديگر خانه ساكت و آرام جوراب ها همه سالم بچه ها چقدر خوشحال مي شوند فردا صبح وقتي از خواب بلند شوند و ببينند درخت و جوراب ها سالم هستند. |
|
|
|
|
|
#28 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم و این عالی است هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد تو این شانس رو به من بخشیدی متشکرم |
|
|
|
|
|
#29 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
من نبودم
کسی که در خانه ات را کوبید من نبودم کسی که به تو سلام داد من نبودم کسی که سالها عاشق تو بود و هر کجا که می رفتی دنبالت می کرد دروغ گفتم من بودم!. من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی. با این حال آری!من بودم که عاشق تو بودم هنوز هم عاشقت هستم حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم و تو گریه می کنی و می گویی "چرا این را زودتر نگفتی؟!" |
|
|
|
|
|
#30 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم
وفكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم گفته بودم كه مثل باد غربي مي وزم و مي روم و هيچ كس نمي تواند مسير زندگيم را تغيير دهد براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام هزار بار شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام و شايد عجيب به نظر مي رسد كه به سمت در نمي روم آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم براي اين كه هيچ وقت براي ماندن آوار نخوانده ام وقتي كه همه حرفهايم را بزنم مي روم اما با تو كه باشم حرفهايم تمامي ندارد وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راههاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم ميل رفتن ندارم شايد عجيب به نظر ميرسد كه به سمت در نمي روم آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام |
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|