|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#31 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
اولین بار
که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است تب می کنم عرق می کنم میلرزم جان می دهم هزار بار می میرم وزنده می شم پیش چشمهای تو تا بگویم دوستت دارم اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم و بعد راهم را بگیرم و بروم چون تازه فهمیدم تو هرگز دوستم نداشتی |
|
|
|
|
|
#32 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
بیا عزیزم بیا یک تکه دیگر هیزم در آتش بیانداز
برایم کمی گوشت و لوبیا بار کن بعد سراغ ماشینمان برو ولاستیک آن را عوض کن حالاجورابهایم را بشوی و لباسهایم را رفو کن بعد بیاعزیزم بیا کنارم بشین و پیپم را پر از توتون کن راستی اول پیژامه ام را بیار و یک قوری چای دیگر دم کن و بعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟ چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی ؟ مگر اجازه ندادم روزهای تعطیل ماشینم را بشوئی؟ و مگر به تو اخطار ندادم که داری چاق می شوی؟ دیگر بیشتر از این چه می خواهی؟ چرا نمی فهمی که برای یک مرد این همه یعنی .....عشق؟ حالا بیا کنارم بنشین البته پیش از آن لباسهایم را رفو کن پیژامه ام را بیار غذایم را بپز و یک قوری دیگر چای دم کن وبعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟ معنی این عصیان زنانه چیست؟ لعنت بر هر چه فمنیست. |
|
|
|
|
|
#33 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
من خوشحالم که خودم هستم
زیرا شبیه تو نیستم تو هم خوشحال باش که خودت هستی چون اصلا شبیه من نیستی برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم و چه خوب دوستی دوتا آدم مثل ما که اصلا شبیه هم نیستند اما همدیگر رو دوست دارند........... |
|
|
|
|
|
#34 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
اين پلنگ چه مغرور به نظر مي رسد
چه كلاهي سرش گذاشته! با آن خالهاي تنش ، فكر مي كند خيلي قشنگ است، حتماً از زندگي اش كاملاً راضي است! بيچاره پلنگ! نمي داند كه من او را با مدادم روي كاغذ كشيده ام و هر وقت بخواهم مي توانم او را پاك كنم ... اما واي ... قبل از اين كه پاكنم را پيدا كنم، حس مي كنم حالم دارد به هم مي خورد ... نكند يك نفر هم دارد مرا پاك مي كند! |
|
|
|
|
|
#35 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
باید می دانستم
که مادرم کلید یخچال را کجا می گذارد اما نمی دانستم باید می دانستم که پدرم قرصهایش را کجا می گذارد اما نمی دانستم باید می دانستم که وقتی خواهرم گم شد او را کجا پیدا کنم اما نمی دانستم باید می دانستم که قلبم را کجا به چه کسی ببخشم؟ اما نمی دانستم... برای همین در یخچال خانه ما همیشه بسته ماند من بزرگ شدم پدرم قرصهایش را پیدا نکرد ومرد... خواهرم دیگر پیدا نشد ومن هرگز هرگز عاشق نشدم. |
|
|
|
|
|
#36 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
در كره مريخ لباسها مثل لباس ما هستند كفش ها همان بندها همان قيافه ها همان، هيكل ها همان سرها همان، صورتها همان ... اما جايشان كمي فرق مي كند. |
|
|
|
|
|
#37 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
شما تا حالا رفتید به سرزمین شاد ،
همون جایی که همه کس هر روز شادن و آزاد همه لطیفه می گن و آواز می خونن آواز های شاد می خونن و همه چیز سر زنده س و پر نشاط ؟ توی سرزمین شاد هیچ کس ناشاد نیست صدای خنده و شادی فراوون از همه جا میاد من قبلا رفتم به سرزمین شاد وای چه کسل کننده بود ! __________________ |
|
|
|
|
|
#38 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
ضیافت ِ شکر گزاری غمگین و ناشُکر می شه ،
شام شب کرسیمس ، سیاه و دلگیر می شه اگه آدم یه امتحانی بکنه و از دید ِ بوقلمون ببینه . غذای روز تعطیل ، اونقدرها هم شاد نیست جشن روز عید پاک ، خوش یُمن و دلشاد نیست اگه ادم بخواد که ، از چشم مرغ و اردک این چیزا رو ببینه . آخ که من یه زمانی ، خیلی ماهی دوست داشتم برای میگو و گوشت بره می مُردم ؛ تا اینکه یه بار از خوردن دست کشیدم ، به شام نگاه کردم از دید ِ خود شام البته . |
|
|
|
|
|
#39 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
عموم گفت : « چطوری می ری مدرسه ؟ »
گفتم : « با اتوبوس » عموم لبخند زد و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، ده کیلومتر رو با پای پیاده می رفتم » عموم گفت : « چقدر بار می تونی بلند کنی ؟ » گفتم : « قد ِ گونی گندم » عموم خندید و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، می تونستم یه گاری رو به حرکت درآرم - یه گوساله رو هم بلند کنم . » عموم گفت : « تا حالا چند بار دعوا کردی ؟ » گفتم : « دو بار - هر دو بار هم کتک خورده م » عموم خندید و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ، هر روز دعوا می کردم - هیچ وقت هم نمی خوردم .» عموم گفت : « چند سالته ؟ » گفتم : « نه سال و نیم » عموم بادی به غبغب انداخت زود و گفت : « هه ، وقتی من به سن تو بودم ... ده سالم بود .» |
|
|
|
|
|
#40 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
همه مي گويند من بدبينم
همه فكر مي كنند من ديوانه ام ظاهراً به من لبخند مي زنند اما از ته دل مي خواهند كه سر به تنم نباشد . آنها در قهوه ام سم مي ريزند . و در سوپ جو من خرده شيشه . در كفش هاي تنيسم عنكبوت مي اندازند و توي شيريني گردويي ا م كثافت كاري مي كنند . سر درآوردن از همه اينها كار مشكلي است . ببين ، پدرم يك دختر كوچولو مي خواست و مادرم دو قلو . و پدربزرگم از هيتلر خوشش مي آمد ، پس هر كاري كه من كرده ام اشتباه بوده . اما حالا ديگر مي خواهم كار را تمام كنم ، با اينكه لبخند مي زني ، اما مي دانم از اين شعر بدت مي آيد . آره ... مي دانم كه فقط گوش مي دهي چون نمي خواهي احساساتم را جريحه دار كني اما به محض اينكه رفتم به زيپ شلوارم كه باز است ، مي خندي . تو در قهوه ام سم مي ريزي. و در سوپ جو من خرده شيشه . تو در كفش هاي تنيسم عنكبوت مي اندازي ، و توي شيريني گردويي ا م كثافت كاري مي كني مي دانم ! خودت را به آن راه نزن . مي دانم ... مي دانم ! مي دانم . |
|
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
آه ، پاهاي كثيفي دارم نمي توانمتميزشان كنم. پاهاي كثيفي دارم براي اينكه مدت زيادي در خيابان هاي كثيف« با اين و آن » دست به يقه مي شدم من با پاهايكثيف از آنجا مي آيم . پاهايكثيفي دارم كه به آنها افتخارنمي كنم . پاهايم كثيف اند ولي نمي توانم از آنها جدا شوم . شايد كثيف كنم ملافه هاي تميز و قشنگت را،عزيزكم با پاهاي كثيفم . در زنگيم ، در اين دنيا تنها پاهاي كثيفي دارم . از ميان تمامي آنچه مي توانستمبه دست آورم تنها پاهاي كثيفيدارم . شما افكار لطيف و مطبوعداريد پاهاي كثيفي دارم ، كه ديگر خيلي دير شده است آنهارا تميز كنم . پاهاي كثيف كثيف ، به نحوي كه نمي توان آنهارا سوهان كرد . اما عزيزم ، ميداني چيزي كم خواهي داشت بدونپاهاي كثيف من . پاهاي كثيفيدارم كه نمي توان آنها را به شكلاول در آورد . پاهاي كثيفي دارم كه از خود رد كثيفش به جا ميگذارند ، به همين دليل ، در پيجايي هستم كه برافروخته نشوم بخاطر پاهاي كثيفم . پاهاي بزرگ كثيفي دارم كه همچنان بزرگ مي شوند پاهاي كثيفي دارم آنها هستند كه مرا راه مي برند اكر زمين قلبي داشت ، مي توانستماحساس كنم ضربانش را با كف پاهايكثيفم. |
|
|
|
|
|
#42 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
يكشنبه بانك رو زدم ،
بايد پول هايي كه نصيبم شده ببينين . تا دوشنبه نتونستم اونا رو به خونه بيارم ، خب ، معلومه ، براي اينكه وزنشون خيلي زياد بود . بالاخره نشستم تا اونا رو بشمرم ، برام خيلي عجيب بود ، اون همه سكه كرد كوچولوي قهوه اي ، جلو چشمام قل مي خوردن . صد هزار دلار پول خرد دارم دريغ از يك اسكناس يا پول درشت ، فكر نمي كنم هيچ آدم پول داري ، مشكل منو داشته باشه . فكر نمي كنم كه اين پايان خوبي براي دزدي باشه . صد هزار دلار پول خرد دارم ، و هر بار بايد يكي از اين پول خرد ها را خرج كنم ! استيك بايد خيلي خوشمزه باشه ، طعم آبجو يادم رفته ، چه كنم ، شايد به من شك كنن ، وقتي كه هشتصد تا سكه براي غذا بپردازم . انگار بايد دوباره اين پا و اون پا كنم ، و يك بسته آدامس ديگه برا خودم بخرم ، خدايا! صد هزار دلار پول خرد دارم ، اما مثل بي پول هاي ولگرد زندگي مي كنم ! صد هزار دلار پول خرد دارم ، دريغ از يك اسكناس يا پول درشت ، فكر نمي كنم هيچ آدم پول داري ، مشكل منو داشته باشه |
|
|
|
|
|
#43 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام. دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم. انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي. براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم. نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم. نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم. براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد. مي گويي آغوشت باز است ، اما خدا مي داند براي چه كسي. نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم. نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم. دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد. كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند انديشه هايت را كه همواره در تغير است ، به سمتي هدايت كند و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد. اما من نمي توانم ... نمي توانم. نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا بگذاري. نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم. نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ، حرف بزنم. نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت. نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم. پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ، هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم. افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند. اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود. اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد. نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم. |
|
|
|
|
|
#44 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
بيرون پناهگاهت مي مانم و درون را نگاه مي كنم ،
در حالي كه در اطرافم ، از ، هر سو ، بمب مي ريزند ، تو در داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر مي آيي ، آيا گفته بودم كه من به ين چيزها توجه مي كنم؟ آيا گفته بودم كه چه شگفت آور هستي؟ و چقدر ناراحتم كه از هم جدا شده ايم. عزيزم ، من بيرون پناهگاه تو ايساده ام ، |
|
|
|
|
|
#45 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
حلقه هاي سبز و تاج هاي گل ،
از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . خزه هاي بافته شده در ساعت هاي نجوا ، از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . او به جايي رفته كه حلقه هاي واقعي وجود دارند. و خزه ها آن گونه گرما بخش اند كه زن نمي تواند آن را حس كند . مي چرخند و مي چرخند. چرخ ها مي چرخند. و او رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته . حلقه هاي سبز و تاج هاي گل از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . او به جايي رفته كه رويا ها كوچك اند ، ولي قلعه ها سنگي اند و هيچ وقت فرو نمي ريزند. او مرا تنها گذاشت تا ميان چيزهايي زندگي كنم كه از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . آه حلقه هاي سبز چرا پژمرده مي شوند ؟ از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . آه ساعت هاي نجوا به كجا پرواز مي كنند ؟ از دست رفته اند ، رفته اند ، رفته اند ، رفته اند . و كجاست عقلي كه سر درآورد سال هاي از دست رفته ، قلعه هاي شني را نابود مي كند و گل ها و سبزه ها را در دستان ما مي خشكاند ، وقتي كه همه چيز از دست رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته ، رفته . |
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|