|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() شل سیلوراستاین در 25 سپتامبر 1932 در شیکاگو متولد شد. نام کامل او «شلدن آلن سیلوراستاین» (Sheldon Allan Silverstein) بود. او در سال 1950 در ارتش آمریکا به خدمت فراخوانده شده و از همان زمان، کار نقاشی کارتونی را برای برخی مجلات آغاز کرد. سیلوراستاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می نویسد که این دو کار- نقاشی و نوشتن- تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود: "وقتی بچه بودم، حدود 12 الی 14 سالگی، بیشتر ترجیح دادم که یک بازیکن بیس بال باشم و یا با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بیس بال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمی آمد. در این مورد، کاری از دست من بر نمی آمد. بنابراین شروع به نوشتن و نقاشی کردم و خوشبختانه در این دو زمینه، کسی را نداشتم که از او تقلید کنم، و یا تحت تأثیرش قرار بگیرم. بنابراین کم کم به سبک خودم دست پیدا کردم و قبل از این که با آثار نویسندگان و هنرمندان دیگر آشنا شوم، مشغول کارهای خلاقانه شدم. در واقع حدود سی سالگی بود که به طور جدی با آثار نویسندگان دیگر آشنا شدم. در آن زمان با وجود این که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما باز هم، کار را به هر چیز دیگر ترجیح می دادم، چون دیگر کار کردن برایم به شکل عادت درآمده بود." معروف ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد و به نظر می رسد که همه آدمها در هر سنی می توانند مخاطب او قرار بگیرند. آثاری از او که در کتابفروشی های کودک به فروش می رسند هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می گیرند و این از ویژگیهای خاص اشعار اوست که همه گروههای سنی می توانند با آن هم ذات پنداری کنند. ![]() اشعار او، در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان دهنده هستند و هر یک، جنبه ای از زندگی را از بعدی جدید، به نمایش می گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روان شناختی و جامعه شناسی کاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جدیدی را به زندگی مطرح می کند. فلسفه ای که در طی آن، انسان با ابزار طنز و سادگی، به درک صادقانه ای از خود و جهان پیرامونش نائل می شود سبک نگارش سیلوراستاین، سرشار از شور و انرژی و احساسی است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بندی است که احساس و ادراک انسان را دچار قالبها و کلیشه های از پیش تعریف شده می کند. خود او در مقدمه کتاب «چراغی زیر شیروانی» می گوید: "من آزادم، هر کجا که دلم می خواهد می روم و هر کاری که دلم می خواهد انجام می دهم و معتقدم هر کسی باید چنین زندگی کند. نباید به هیچ کس وابسته بود". بسیاری از کسانی که فکر می کنند سیلوراستاین تنها نویسنده ای برای کودکان است، وقتی می فهمند که بزرگسالان بیشتر از کودکان، از آثار او استقبال می کنند، بسیار متعجب می شوند. اما بزرگ ترها سیلوراستاین را بخشی از وجود خود می دانند. چرا که حرفهای ناگفته آنها را با زبان طنز بیان می کند. یکی از لقب هایی که در مورد سیلوراستاین داده شده این است: "مردی که کودکی اش را در چمدانی با خود می برد". وقتی که سیلوراستاین در سال 1960، نخستین کتاب کودکش را به نام «درخت بخشند» به چاپ رساند، خیلی زود به عنوان نویسنده موفق کودکان به شهرت رسید. هجو، نوعی سادگی و نادانی ماهرانه و بازی استادانه با لغات، از ویژگی های کار اوست. گویی که او با طبیعت انسان های هر سنی آشناست. برخلاف آنچه به نظر می رسد سیلوراستاین از ابتدا تصمیم نداشت نویسنده یا تصویر گر کتابهای کودکان شود. اولین بار یکی از دوستانش سیلوراستاین را قانع کرد که برای کودکان بنویسد و اولین کتاب او "درخت بخشنده" که بعدها با موفقیت زیادی روبرو شد. ابتدا توسط یک ویراستار مردود شناخته شد. چرا که به نظر می رسد کتاب میان ادبیات کودک و بزرگسال دست و پا می زند و چون مخاطب مشخصی ندارد، فروش خوبی نخواهد داشت. البته بعدها هر دو گروه کودک و بزرگسال از این کتاب استقبال کردند و کتاب "رقصهای مختلف" که حاوی مجموعه شعرها و قصه هایی برای کودکان است نیز مورد توجه بزرگسالان قرار گرفت. نویسنده در این کتاب از ورای طنز، نگاهی به پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان دارد و همین موضوع جاذبه اصلی کتاب از دید بزرگترها است. سیلوراستاین، با نگاه دو گانه و طنزآمیز خود، نویسنده ای است که تحت هیچ قالب معین و بر چسب خاصی نمی گنجد. روح جسور و آزاد او هیچ گونه محدودیتی را بر نمی تابد و این سرزندگی مورد توجه هر انسانی با هر سن و موقعیتی قرار می گیرد. سبک او، نو و منحصر به فرد است، چرا که به قول خودش: "خوشبختانه کسی در اطرافم نبود که از او تقلید کنم، پس راه خودم را دنبال کردم...." سرانجام ،شل سیلوراستاین که علاوه بر ادبیات کودک در کاریکاتور ، نمایشنامه ، شعر و حتی آهنگسازی و خوانندگی دست داشت ، در سال 1999 در خانه شخصی خودش در کالیفرنیا ، بر اثر سکته قلبی در گذشت . ![]() |
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی یک پری که در درخت انجیری خانه داشت
به لٍستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا هر چه می خواهد آرزو کند لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته باشد و با زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد بعد با هر یک از این سه سه آرزوی دیگر در خواست کرد! و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه آرزوی دیگر هم شد! آنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد که می شود چهل و شش تا ... یا پنجاه و دو تا ؟ خلاصه با هر آرزوی تازه آرزوهای بیشتری کرد تا سر انجام مالک پنج میلیارد و هفت میلیون و هجده هزار و سی و چهار آرزو شد ! آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبید و بعد نشست و باز آرزو کرد ! بیشتر و بیشتر وبیشتر ... و آرزوها روی هم تلنبار شد در حالی که مردم لبخند می زدند ، می گریستند عشق می ورزیدند و حرکت می کردند لستر میان ثروت هایش - که چون کوه از دور و برش بالا رفته بود - نشسته بود و می شمرد و می شمرد و هی پیر تر و پیر تر می شد تا سر انجام یک شب وقتی به سراغش رفتند او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است آرزوهایش را که شمردند معلوم شد حتی یک آرزو کم و کسر ندارد همگی تر و تازه ! بیایید ، بیایید ، از این آرزو ها چند تایی بر دارید و به لستر بیاندیشید که در دنیای سیب و دوستی و زندگی تمام آرزو هایش را به خاطر آرزوی بیشتر تباه کرد |
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
رنگ ها پوست من گندمگون است سفید و زرد و صورتی است چشم هایم سبز و آبی و خاکستری است شب ها نارنجی هم می شود موهایم بور و بلوطی و خرمایی است وقتی خیس است به نقره ای هم می زند اما در قلبم رنگ هایی است که هیچ کس تا کنون نساخته است . |
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی بچه ی تنبل ِ تنبل ِ تنبل ِ تنبل ِ تنبل آب می خواهد آن قدر منتظر می ماند و می ماند و می ماند و می ماند و می ماند تا از آسمان باران ببارد ! ![]() |
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
چیزهایی که نگفتم تا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن . نگفتم : برگرد و يك بار ديگر به من فرصت بده . وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم. نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقّصر بودم. نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ، چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است. گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ، من آن را سد نخواهم كرد. حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم نگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود. فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد. اما حالا ، تنها كاري كه مي كنم گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم. نگفتم :باراني ات را درآر... قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم. نگفتم :جاده بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست. گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت . او رفت و مرا تنها گذاشت |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
پيشنهاد صلح نه اثري از فرمانده كلي باقي مانده و نه از فرمانده گور .فرمانده كلي به فرمانده گور گفت : آيا بايد اين جنگ احمقانه رو ادامه بدهيم ؟ آخه ، كشتن و مردن حال و روزي براي آدم باقي نمي ذاره . فرمانده گور گفت : حق با شماست . فرمانده گور به فرمانده كلي گفت : امروز مي توانيم به كنار دريا بريم و تو راه چند تا بستني هم بخوريم . فرمانده كلي گفت : فكر خوبيه . فرمانده كلي به فرمانده گور گفت : تو ساحل يه قلعه شني مي سازيم . فرمانده گور گفت : آب بازي هم مي كنيم . فرمانده كلي گفت : پس آماده شو بريم . فرمانده گور به فرمانده كلي گفت : اگه دريا طوفاني باشه چي ؟ اگه باد شنها رو به هر طرف ببره ؟ فرمانده كلي گفت : چقدر وحشتناكه ! فرمانده گور به فرمانده كلي گفت : من هميشه از درياي طوفاني مي ترسيدم . ممكنه غرق بشيم . فرمانده كلي گفت : آره شايد غرق بشيم . حتي فكرش هم ناراحتم مي كنه . فرمانده كلي به فرمانده گور گفت : مايوي من پاره است . بهتره بريم سر جنگ و جدال خودمون . فرمانده گور گفت :موافقم . بعد فرمانده كلي به فرمانده گور حمله كرد ، گلوله ها به پرواز در آمد ، توپخانه ها به غرش . و حالا متاسفانه ، |
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
چراغ راهنما
چراغ سبز يعني حق عبور باماست. اگر چراغ آبي باشد با دانه هاي خردلي چكار كنيم؟اما چراغ قرمز يعني اينكه بايد صبر كنيم. اينها رو خوب بلدم، ولي يك سوال دارم، |
|
|
|
|
|
#9 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
يك آدم خرافاتي، اما بزنم به تخته من اصلا خرافاتي نيستم.وقتي يه نردبون مي بينه، به هيچ وجه از زيرش رد نمي شه. وقتي اتفاقا كمي نمك روي زمين مي ريزه براي رفع بلا، قدري هم پشت سرش مي ريزه. و هميشه كمي غذاي خرگوش همراهش داره. چرا؟ براي اينكه ممكنه لازم بشه. هر سوزني كه روي زمين ببينه بر مي داره. و هيچوقت كلاهشو روي تخت نمي ذاره. توي خونه چترشو باز نمي كنه و هر وقت چيزي مي گه كه نبايد مي گفت، زبونش رو گاز مي گيره. وقتي از گورستان رد مي شه، نفسشو حبس مي كنه. و به نظرش عدد 13 نحسه. خلاصه آدم خرافاتي كارهاي بيخود زياد مي كنه. |
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
روي كوه هاي شايلو روي كوه هاي شايلو اتفاق افتاده .آماندا بلين را ديده اي ... كه روي كوه هاي شايلو زير باران صبحگاهي سرگردان است؟ هرگز او را در آستانه در خانه اش در انتظار شنيدن غرّش توپ يا پرس و جو از حال مردي كه از راه كوه هاي شايلو به جنگ رفته ، ديده اي؟ صداي گريه او را روي كوه هاي شايلو شنيده اي؟ چشم هاي نگرانش را روي كوه هاي شايلو ديده اي؟ او را روي كوه هاي شايلو دوان دوان با لباس كهنه عروسي اش به جستجوي چيزي در شهر مردگان ديده اي؟ او را ديده اي كه روي كوه هاي شايلو ايستاده است ؟ باد موهايش را پريشان مي كند روي كوه هاي شايلو ، گوش به زنگ صداي تفنگ هاست ... گوش به زنگ صداي طبل هاست ... و منتظر مردي كه هيچ وقت به كوه هاي شايلو بر نمي گردد. صداي آواز آماندا را روي كوه هاي شايلو شنيده اي؟ كه با حلقه عروسي اش روي كوه هاي شايلو ، نجوا مي كند؟ به زمزمه آرام او گوش كن ... چون آماندا نمي داند ... كه حادثه ، چهار سال پيش ، |
|
|
|
|
|
#11 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
توصیف
جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه. نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه. لن گفت:یه ریش سفید بلند داره. جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س. ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته. رونداروز گفت:دختره. من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود، به هیچ کدومشون نشون ندادم. |
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 437
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 38
از ایشان 110 بار سپاسگزاري شده است
|
بابام یه پونصد تومنی بهم داد؛
لابد چون خیلی باهوشم اونو بهم داد. من هم اون رو با دو تا دویست تومنی عوض کردم،بی خیال، چون دو تا بیشتر از یه دونه س به هر حال! دو تا دویست تومنی رو برداشتم و بردم، دادم به "لو" و باهاش تاخت زدم به جاش سه تا صد تومنی گرفتم.به گمونم نمی دونست سه تا بیشتر از دو تاس،ولی من می دونم! یک کم بعد "بیتس" پیر که چشماش نمی بینه، اومد و چون اصولآ نمی تونه ببینه، بهم چهار تا پنجاهی داده،سه تا صدی رو گرفته. چهار تا بیشتر از سه تاس؛چقدر یارو خرفته! من هم چهار تا پنجاهی رو بردم پیش "هایرم کومز"،دوستم -البته بعد اینکه مغازه ی دونه فروشی اش رو جستم- اون خنگ خدا هم پنج تا بیست تومنی داد به جاشون. پنج تا بیشتر از چهار تاس دیگه.جونمی جون! بعد رفتم و نشونشون دادم به بابام ولی یکهو صورتش سرخ شد بابام، چشماش رو بست و سرش رو تکون داد هر طرفی از من بهش اینقدر غرور دست داد که نزد حرفی! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي nahayat به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#13 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 156
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 6
از ایشان 24 بار سپاسگزاري شده است
|
خورشيد را ميدزدم
خورشيد را مي دزدم فقط براي تو! ميگذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم! فردا تو مي فهمي فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم! آخ ... فردا! راستي چرا فردا نمي شود؟ اين شب چقدر طول كشيده... چرا آفتاب نمي شود؟ يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته؟ |
|
|
|
|
|
#14 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 156
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 6
از ایشان 24 بار سپاسگزاري شده است
|
لباس
پريروز، كلاه مزرعه دارها را به سر گذاشتم، ولي اندازه نبود. يه كم بزرگ بود، فقط كمي و خيلي شل مي افتاد. نتونستم بهش عادت كنم و از سر برش داشتم. ديروز كفشهاي عمه ام را به پا كردم. يه كم بزرگ بود و براي راه رفتن خوب نبود در آن راحت نبودم و درشان آوردم. امروز آفتاب تابستان را تنم كردم. خيلي خوب بود. قشنگ و گرم و علفهاي سبز را به پا كردم واقعاُ لذتبخش بود. بالاخره احساس كردم لباسهاي خوبي به تن دارم. در لباس طبيعي از هر لباسي راحت ترم. |
|
|
|
|
|
#15 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 156
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 6
از ایشان 24 بار سپاسگزاري شده است
|
عکس توی آب
هر وقت توی آب یه آدمی رو می بینم که سر و ته ایستاده نگاهش می کنم و هر هر می خندم البته نباید این کارو بکنم چون شاید تو یه دنیای دیگه ای در زمان دیگه ای در جای دیگه ای چه بسا همون آدم درست ایستاده |
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|