|
|
|
|||||||
عضویت در هم میهن
|
شبکه اجتماعی
|
پخش زنده |
میکروبلاگ |
کاربران آنلاین |
گروه ها |
| آقايان اقایان گرامی نیز میتوانند در این تالار به بحث و گفتگو بپردازند. |
|
|
| نمايش نتيجه هاي نظرسنجي ها: حاضرید با دختری ازدواج کنید که قبلا" دوست پسری" دا | |||
| بله و هیچ اشکالی ندارد. |
|
133 | 37.36% |
| نه هرگز! |
|
103 | 28.93% |
| نمی دانم. شاید! |
|
120 | 33.71% |
| رای دهنده: 356. شما نمي توانيد در اين نظرسنجي راي دهيد | |||
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1036 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
![]() ببین ازدواج یه پیراهنی نیست که بخوای بپوشی بعد بندازیش دور. احساسی برخوردکردن هم تصمیم درستی نیست برای ازدواج . به عقلت رجوع کن وبا واقعیات تطبیق کن وخوب تحقیق کن وتامل بعد تصمیم بگیر ومشورت باچند بزرگتر فراموش نشه . من نمیتونم درموردکسی قضاوت کنم ویا نظر بدم پس بهتر ازکسی نظر نخواهی بهترین نظر را خودت باتوجه به واقعیت میتونی بدی. موفق باشی
__________________
هرازگاهی توقف درایستگاه بین راه فرصت خوبی است برای دیدن مسیرطی شده ونگریستن به راه درپیش رو... گاهی برای رسیدن بایدنرفت... |
|||
|
|
|
|
|
#1037 (لینک نوشته) |
|
شناسه تکراری |
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#1038 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
خوب این بنده خدا هم همینو گفت دیگه! میگه شما کسیو پیدا کنید که نداشته باشه
__________________
فرقی نمی کند زن باشی یا مرد همین که تن دادیو دل ندادی ......فاحشه ای! |
|
|
|
|
|
#1039 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
سلام:می خوام این قضیه رو با یه داستان واقعی براتون باز کنم. داستان مربوط می شه به زندگی یه دختر 24 ساله که الان رن منه.از اونجایی که اسمشو نمی خوام بگم با اسم مستعار گل معرفیش میکم 24 ساله پیش روز 22 آبان زنی توی یکی از ناطق شمال کشورمون (زاغ مرز) درد زایمانش می گیره شوهرش تو اون شب بارونی میره و با اسب واسه زنش زاهو می یاره (مثل تو فیلما) خلاصه همه فکر می کردن که بچه که دختر قصه ما باشه می میره ولی به لطف خدا زنده موند. مادر پدرش آدم خوبی نبوده و باباشم چون آدم خیلی شکاکی بوده زندگی سختیو واسه زنش ترتیب داده بوده. دختر قصه ما بزرگ می شه و تو سن 7 سالگی برادر دار هم می شه. گل از سن 9 سالگی برادرشو خودش بزرگ می کنه یعنی مامانش و باباش که می رفتن شهر واسه کار حتی بعضی شباهم خونه نمی یومدن( تصور کنید یه خونه دراندش اونم تو شمال اونم گل 10 ساله و بچه 3 ساله) گل از اون زمان هر شب آرزوی مرگو می کرد وقتی برادرش گریه زیاد می کرد می رفته تو حیاط و خودشم شروع به گریه می کرده صبحا دست برادررو می گرفته و مینی بوس سوار می شده و می رفته شهر تا نون بگیره. خلاصه یه بچه ده ساله که کارش بازی کردن باید باشه اصلا بازی براش مفهوم نداشت. تو سن 12 سالگی که زلزله می یاد فرار می کنن تو کوچه وقتی پدرش می یادو می بینه دخترش روسری سر نکرده می زنه زیر گوشش ( بدون اینکه بپرسه خوبی آخه زلزله اومده بود ) خلاصه گل شده بود مثل یه پسر شیر و مستقل چون مجبور بوده که روی پای خودش بایسته. تا وقت کنکور دادنش می شه. تا اون زمان اصلا با جنس پسر آشنا نبوده . خلاصه کنکورو می ده و رتبه خوبی هم می یاره ولی نقشه ای تو سر داشت که می خواست مامانشو و خودشو از این وضع و مادربزرگ بدش نجات بده چون تران قبول نمی شده گفت رتبم خوب نشده و باید برم دانشگاه آزاد . دانشگاه آزاد تهران قبول می شه و مجبور می کنه خونوادشو که بی یان تهران. می یان تهران ولی بعد یکی دو ماه متوجه می شه باباش معتاده اونم به کراک . خلاصه ظرف دو ماه پولشون ته می کشه مامانش مجبور می شه بره تو یه بیمارستان کار کنه . باباه هم که داغون و فقط مصرف می کرده . گل کلا نابود می شه زندگی سختش تو شمال با اعتیادو بی پولی تکمیل می شه. گل یه دختر 20 ساله بود احتیاج به آغوش مادری داشت که هیچ وقت خونه نبود و محبت پدری که از چشمو گوشش خون می زد بیرون . گل خیلی احتیاج به محبت داشت . یه روز یه پسرس یر راهش قرار می گیره و پسره خوبی بوده بهش محبت می کنه و ازش می خواد واسه اینکه دستمون به هم بخوره گناه نباشه بیا محرم شیم خلاصه می شن ولی اصلا رابطه فیزیکی آنچنانی نبوده چون هم پسره خوبی بوده هم گل به دلیل شرایط زندگی اصلا حسی به پسر نداشته و فقط اونو کسی می دیده که دوسش داشته آخه پسزه اولین کسی تو زندگیش بوده که دوسش داشته اینم بگم پسره اصلا از زندگی سخت گل خبر نداشته خلاصه پسره بعد یه مدت داغ می کنه و می گه تو اصلا به من حسی نداری و فکر می کنم تو با اکراه پیشمی و قضیه تموم می شه بدون اینکه گل واسه نگه داشتنش اصراری کنه. شرایط زندگیشون خیلی سخت شده بود حتی گاهی غذا واسه خوردنم نداشتنن. گل دوست داشت که یه نفرو پیدا کنه که عاشقانه هم این اونو دوست داشته باشه و هم اون اینو. کسایی تو زندگیش اومدنو گل هم چون بهشون اعتمادی نداشت ظرف یه مدت تموم می کرد . تا اینکه یه شب شماره منو پشت کتابی که فروخته بودم پیدا کردو بهم زنگ زد گفت یه می خوام صحبت کنم همینطوری زنگ زدم خیلی مردونه مثل دو تا انسان صحبت کردیم خیلی ازش خوشم اومد صداقت داشت.دیگه براش سنگ تموم گذاشتم صبحا 5 صبح بیدارش می کردم می رفت دانشگاه خلاصه قول های بزرگی بهش دادمو اونم بهم اعتماد کردو همه گذشتشو برام تعریف کرد . دلم واسش نسوخت چون دوسش داشتم . بهش قول دادم همه چیرو درست میکنم برات. دیونم شده بود داغونم شده بود تا اینکه بعد 3 هفته ازم تقاضای سکس کرد منم گفتم محرمیت می خونیم بعد باشه. خلاصه دیوانه وار عاشقم بود . گفته بود که چند نفری ازم سکس خواسته بودن ولی من چون عاشقشون نبودم نمی تونستم حسی بهشون داشته باتشم قبول نکردم در ضمن باید کسی می بود که حتما شوهرم می شد و عشمون دو طرفه می شد. خلاصه بعضی وقتا وقتی باهام حرف می زد گریه می کرد می گفتم چرا می گفت قبل تو هر شب آرزوی مرگ می کردم ولی الان می خوام زنده باشم و باهات زندگی کنم بهم می گفت تو پیامبری ...... خلاصه ما با هیچ چیز و از صفر زندگیمونو آغاز کردیم. ازم مهریه نخواست پول نخواست خیلی باشعور و با فهمه....... ولی الن بعد سه سال به جایی رسیدیم که خونه و ماشین داریم و مطمعنا تو چند سال دیگه یه زندگی کاملا مرفع خواهمیم داشت . همسرم مدرس انگلیسی و اسپانیایی است و هوش سرشاری که داشت باعث شده یه ربات نویس حرفه ای شه ( آخه منم مهندس نرم افزارم) و الانم کتاب می نو یسه واسه چاپ.( آخه رشتش ادبیاته) و شعرهای نوی فوقالعاده ای می گه که چند بار تقدیر نامه گرفته و همشم اسم من توشه یعنی حامد.هر روز دست منو می بوسه و می گه تو ناجی من بودی و منم دست اونو می بوسم که باعث افتخار من شده. حالا بییاید بررسی کنیم: من پسری بودم که اصلا دوست دختر نداشتم و اصلا تصورشو هم نمی تونستم کنم که زنم قبلا دوست پسر داشته باشه ولی با خودم کنار اومدم گل من چه شرلیطی دلشت اگه من جای اون بودم با این که پسرم به کجاها کشیده می شدم بن بست های شدید اقتصادی – پدری معتاد که دو ماه قبل من ترک کرده بود خونرو و النم طلاق- نبود حتی یه ذره محبت واسه یه دختر – شرایط سخت زندگی گذشته و....... ولی با این حال درس خونو مساط به دو زبان خارجه و هوش سرشارو عشق پاکو دیوانه وار و اینکه دختری که اصلا از من تقاضای زندگی مادی نکرد و خودسو من با هم این زندگییوساختیم . بییاید به شرایط دخترمرد نظرتون فکر کنید ببینید اگه شما جای اون بودید و شرایط اونو داشتید چی کار می کردید واقعا صادقانه جواب بدبد اینم بگم باید خودتونو یه دختر فرض کنید دنیای اونا با ما خیلی فرق داره در ضمن من پیش خدای خودم سرمو همیشه بالا می گیرم که تونستم دختریو از چنگال دیوهای پست جامعه نجات بدم تا اسیر اونا نشه .و اینکه الان به جایی رسیده که افتخارش نسیب منو خودشو همه ست. عادلانه قضاوت کنید تا شرمنده خدا نشید چند سالی بیشتر زنده نیستیم با تشکر از همسر بسیار مهربانم گل همیشه بهار شقایق(اسمشو گفتم که. عیبی نداره) Shaqayeq_hamed@yahoo.com سلام:می خوام این قضیه رو با یه داستان واقعی براتون باز کنم. داستان مربوط می شه به زندگی یه دختر 24 ساله که الان رن منه.از اونجایی که اسمشو نمی خوام بگم با اسم مستعار گل معرفیش میکم 24 ساله پیش روز 22 آبان زنی توی یکی از ناطق شمال کشورمون (زاغ مرز) درد زایمانش می گیره شوهرش تو اون شب بارونی میره و با اسب واسه زنش زاهو می یاره (مثل تو فیلما) خلاصه همه فکر می کردن که بچه که دختر قصه ما باشه می میره ولی به لطف خدا زنده موند. مادر پدرش آدم خوبی نبوده و باباشم چون آدم خیلی شکاکی بوده زندگی سختیو واسه زنش ترتیب داده بوده. دختر قصه ما بزرگ می شه و تو سن 7 سالگی برادر دار هم می شه. گل از سن 9 سالگی برادرشو خودش بزرگ می کنه یعنی مامانش و باباش که می رفتن شهر واسه کار حتی بعضی شباهم خونه نمی یومدن( تصور کنید یه خونه دراندش اونم تو شمال اونم گل 10 ساله و بچه 3 ساله) گل از اون زمان هر شب آرزوی مرگو می کرد وقتی برادرش گریه زیاد می کرد می رفته تو حیاط و خودشم شروع به گریه می کرده صبحا دست برادررو می گرفته و مینی بوس سوار می شده و می رفته شهر تا نون بگیره. خلاصه یه بچه ده ساله که کارش بازی کردن باید باشه اصلا بازی براش مفهوم نداشت. تو سن 12 سالگی که زلزله می یاد فرار می کنن تو کوچه وقتی پدرش می یادو می بینه دخترش روسری سر نکرده می زنه زیر گوشش ( بدون اینکه بپرسه خوبی آخه زلزله اومده بود ) خلاصه گل شده بود مثل یه پسر شیر و مستقل چون مجبور بوده که روی پای خودش بایسته. تا وقت کنکور دادنش می شه. تا اون زمان اصلا با جنس پسر آشنا نبوده . خلاصه کنکورو می ده و رتبه خوبی هم می یاره ولی نقشه ای تو سر داشت که می خواست مامانشو و خودشو از این وضع و مادربزرگ بدش نجات بده چون تران قبول نمی شده گفت رتبم خوب نشده و باید برم دانشگاه آزاد . دانشگاه آزاد تهران قبول می شه و مجبور می کنه خونوادشو که بی یان تهران. می یان تهران ولی بعد یکی دو ماه متوجه می شه باباش معتاده اونم به کراک . خلاصه ظرف دو ماه پولشون ته می کشه مامانش مجبور می شه بره تو یه بیمارستان کار کنه . باباه هم که داغون و فقط مصرف می کرده . گل کلا نابود می شه زندگی سختش تو شمال با اعتیادو بی پولی تکمیل می شه. گل یه دختر 20 ساله بود احتیاج به آغوش مادری داشت که هیچ وقت خونه نبود و محبت پدری که از چشمو گوشش خون می زد بیرون . گل خیلی احتیاج به محبت داشت . یه روز یه پسرس یر راهش قرار می گیره و پسره خوبی بوده بهش محبت می کنه و ازش می خواد واسه اینکه دستمون به هم بخوره گناه نباشه بیا محرم شیم خلاصه می شن ولی اصلا رابطه فیزیکی آنچنانی نبوده چون هم پسره خوبی بوده هم گل به دلیل شرایط زندگی اصلا حسی به پسر نداشته و فقط اونو کسی می دیده که دوسش داشته آخه پسزه اولین کسی تو زندگیش بوده که دوسش داشته اینم بگم پسره اصلا از زندگی سخت گل خبر نداشته خلاصه پسره بعد یه مدت داغ می کنه و می گه تو اصلا به من حسی نداری و فکر می کنم تو با اکراه پیشمی و قضیه تموم می شه بدون اینکه گل واسه نگه داشتنش اصراری کنه. شرایط زندگیشون خیلی سخت شده بود حتی گاهی غذا واسه خوردنم نداشتنن. گل دوست داشت که یه نفرو پیدا کنه که عاشقانه هم این اونو دوست داشته باشه و هم اون اینو. کسایی تو زندگیش اومدنو گل هم چون بهشون اعتمادی نداشت ظرف یه مدت تموم می کرد . تا اینکه یه شب شماره منو پشت کتابی که فروخته بودم پیدا کردو بهم زنگ زد گفت یه می خوام صحبت کنم همینطوری زنگ زدم خیلی مردونه مثل دو تا انسان صحبت کردیم خیلی ازش خوشم اومد صداقت داشت.دیگه براش سنگ تموم گذاشتم صبحا 5 صبح بیدارش می کردم می رفت دانشگاه خلاصه قول های بزرگی بهش دادمو اونم بهم اعتماد کردو همه گذشتشو برام تعریف کرد . دلم واسش نسوخت چون دوسش داشتم . بهش قول دادم همه چیرو درست میکنم برات. دیونم شده بود داغونم شده بود تا اینکه بعد 3 هفته ازم تقاضای سکس کرد منم گفتم محرمیت می خونیم بعد باشه. خلاصه دیوانه وار عاشقم بود . گفته بود که چند نفری ازم سکس خواسته بودن ولی من چون عاشقشون نبودم نمی تونستم حسی بهشون داشته باتشم قبول نکردم در ضمن باید کسی می بود که حتما شوهرم می شد و عشمون دو طرفه می شد. خلاصه بعضی وقتا وقتی باهام حرف می زد گریه می کرد می گفتم چرا می گفت قبل تو هر شب آرزوی مرگ می کردم ولی الان می خوام زنده باشم و باهات زندگی کنم بهم می گفت تو پیامبری ...... خلاصه ما با هیچ چیز و از صفر زندگیمونو آغاز کردیم. ازم مهریه نخواست پول نخواست خیلی باشعور و با فهمه....... ولی الن بعد سه سال به جایی رسیدیم که خونه و ماشین داریم و مطمعنا تو چند سال دیگه یه زندگی کاملا مرفع خواهمیم داشت . همسرم مدرس انگلیسی و اسپانیایی است و هوش سرشاری که داشت باعث شده یه ربات نویس حرفه ای شه ( آخه منم مهندس نرم افزارم) و الانم کتاب می نو یسه واسه چاپ.( آخه رشتش ادبیاته) و شعرهای نوی فوقالعاده ای می گه که چند بار تقدیر نامه گرفته و همشم اسم من توشه یعنی حامد.هر روز دست منو می بوسه و می گه تو ناجی من بودی و منم دست اونو می بوسم که باعث افتخار من شده. حالا بییاید بررسی کنیم: من پسری بودم که اصلا دوست دختر نداشتم و اصلا تصورشو هم نمی تونستم کنم که زنم قبلا دوست پسر داشته باشه ولی با خودم کنار اومدم گل من چه شرلیطی دلشت اگه من جای اون بودم با این که پسرم به کجاها کشیده می شدم بن بست های شدید اقتصادی – پدری معتاد که دو ماه قبل من ترک کرده بود خونرو و النم طلاق- نبود حتی یه ذره محبت واسه یه دختر – شرایط سخت زندگی گذشته و....... ولی با این حال درس خونو مساط به دو زبان خارجه و هوش سرشارو عشق پاکو دیوانه وار و اینکه دختری که اصلا از من تقاضای زندگی مادی نکرد و خودسو من با هم این زندگییوساختیم . بییاید به شرایط دخترمرد نظرتون فکر کنید ببینید اگه شما جای اون بودید و شرایط اونو داشتید چی کار می کردید واقعا صادقانه جواب بدبد اینم بگم باید خودتونو یه دختر فرض کنید دنیای اونا با ما خیلی فرق داره در ضمن من پیش خدای خودم سرمو همیشه بالا می گیرم که تونستم دختریو از چنگال دیوهای پست جامعه نجات بدم تا اسیر اونا نشه .و اینکه الان به جایی رسیده که افتخارش نسیب منو خودشو همه ست. عادلانه قضاوت کنید تا شرمنده خدا نشید چند سالی بیشتر زنده نیستیم با تشکر از همسر بسیار مهربانم گل همیشه بهار شقایق(اسمشو گفتم که. عیبی نداره) Shaqayeq_hamed@yahoo.com |
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#1040 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
ببینید هیچ چیز توی دنیا جامعیت و کلیت نداره نمیشه یه راه حل و برای تمام مشکلات از یک نوع استفاده کرد اما اینم یه راهه اگه شما بخواین با دختری ازدواج کنید که بهتون بگه دوست پسر نداشته یا لااقل رابطه ای خاص با اون نداشته و شما تحقیقم کنید و چیزی از اون نفهمید با این راه خیلی راحت میشه فهمید به نظر من اگه یه دختر قبل از شما با یه پسر حرف نزده باشه و دستشو نگرفته باشه وقتی شما دستشو بگیری از خجالت اب میشه و نمیتونه توی چشم شما نگاه کنه اما اگه نه اگه سابقه دار باشه اونم راحت دست شما ور میگیره و ... البته این قانون در مورد خانم ها صدق میکنه من خودم یه دخترم می دونم این جواب میده آقایون چون یه کم پر رو تر هستند و... ممکنه همون دفعه اولم خیلی عادی باشه براشون اما یه دختر برا بار اول نمی تونه راحت باشه اینو خوب میشه فهمید خیلی خوب ![]() یه کمم باید اعتماد کرد و به خدا سپرد
__________________
گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم فضای اتاق برای پرواز کافی نبود... ويرايش توسط moha : 10-27-2009 در ساعت 11:11 AM |
|||
|
|
|
|
|
#1041 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
|
|||
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#1042 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
يه انتقاد دارم از جنس خودمون
خيلي باحاليم با هزار نفر دوستيم ولي برا خاستگاري دنبال يه دختر چشو گوش بسته ميگرديم هه هه من ميگم اشگالي نداره بي اف داشته بوده باشه مهم الانه كه با من هست يا نه
__________________
به خاطر تاپيكاي بي محتوا و چرت كه پره تو اين فروم (نفر قبليتو ...) و اينكه تاپيكاي تخصصي 0ره خوشم نيومد از فروم باباي ID:anathemagh |
|
|
|
|
|
#1043 (لینک نوشته) | |||
|
شهروند هم میهن ![]() |
|
|||
|
|
|
|
|
#1044 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#1045 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
man k fek nemikonam hich pesari hazer beshe ba hamchin 2khmali ezdevaj kone akhe pesara he3 malekiateshun kheili az dokhtara bishtare.
__________________
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است www.homauntamaddon.blogfa.com |
|
|
|
|
|
#1046 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
البته اگر دوست پسر داشته وهیچ رابطه جنسی بر قرار نکرده و بعد این دوستی به هم خورده ازدواج با او مشکلی نداره
__________________
سعی کردم گلچینی از شعر های زیبا و پر معنی و نیز جملات کوتاه و زیبا و آموزنده را جمع آوری کنم و در وبلاگم قرار دهم http://ashare-ziba.blogfa.com/ البته اینها گلچینی از شعر های شما دوستان است که برام تو این تاپیک فرستادین |
|
|
|
|
|
#1047 (لینک نوشته) |
|
شمع جمع ![]() |
نمیشود قطعی جواب داد اگه طرفت کسی باشه که عاشقش باشی و دلت براش بلرزه ، اونوقت برات فرقی نداره حتی اگه قبلا" شوهر هم کرده باشه باز هم باهاش ازدواج میکنی ولی اگر کسی باشه که بهت پیشنهاد دادن (پدر یا مادر) و وتو دنبال بهونه هستی اونوقت نجیب و غیر نجیب بودنش مهم نیست و ردش میکنی خلاصه باید تو اون وضعیت باشی و نظر بدی
__________________
سلام اي سرزمين آريايي |
|
|
|
|
|
#1048 (لینک نوشته) |
|
شمع جمع ![]() |
از نظر منطق حساب کنی قبل از تو مهم نیست چیکار کرده چون با تو عهد و پیمانی نداشته که خیانت کرده باشه ولی بیشتر مواقع انسان تحت تاثیر دیگران و محیط تصمیم میگیرد تا عقل و منطق
ويرايش توسط mehmarian : 11-27-2009 در ساعت 12:15 AM |
|
|
|
|
|
#1049 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
|
|
|
|
|
|
#1050 (لینک نوشته) | |||
|
رهگذر ![]() |
سلام دوست من من قصد خالی کردن تو دلت رو ندارم ولی به تمام حرفام توجه کن چون می تونی ازشون استفاده کنی. ![]() من کاری به تصمیم تو ندارم ولی خودمم یه زمانی تو این موقعیت بودم. با یک دختر 5 سال دوست بودم، عشقش کورم کرده بود، باعث می شد رو که به اتفاقاتی که می افته اهمیت ندم، ولی یک روز سرم به سنگ خورد، 1 ماه قبل از خاستگاری به اتفاقاتی که تو این چند سال افتاده بود خوب فکر کردم، حرفهایی که در بارش شنیده بودم، رفتارش، رفتار خانوادش، چیزایی که دیده بودم و خیلی چیزای دیگه... به این نتیجه رسیدم که باید از همه چیز سر در بیارم، طی تحقیقاتم متوجه شدم از کتابخانه بدون اطلاع من خارج مشه و وقتی بهش زنگ می زنم جواب نمیده، رفتم دمبالش، دیدم سوار تاکسی شد و رفت، من پشت سرش رفتم، چیزی که نمی خواست ببینم رو دیدم، رفت تو یک خونه، خیلی مشکوک رفت، زنگ زدم خونشون از خواهرش پرسیدم، گفت کتابخانست منم چیزی بهش نگفتم، زنگ زدم به خودش و جواب نداد، داشتم دیوونه میشدم، رفتم دم در خونه و در زدم کسی در رو باز نکرد، چند بار در زدم، خیلی در زدم ![]() شکم به یقین تبدیل شد، زنگ زدم دوستم و سریع خودش رو رسوند، از رو دیوار رفتم تو خونه و ... ![]() پسره رو زدم و صورتش رو پر خون کردم ![]() اون کثافت برگشت به من گفت به تو ربطی نداره ![]() ============================================== اونم دختر خوبی بود، پاک بود، دوستم داشت، نماز میخوند ![]() ولی آخرش این شد... ((تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها)) ![]() یک زمانی به این حرف می خندیدم ولی آغبت به سر خودم اومد. دوست عزیز اشتباهی نکن که غیر قابل جبران باشه و یک عمر حسرت بخوری. من از این جور چیزها خیلی دیدم... فرق بین خوب و بد رو راحت که نه ولی می تونم تشخیص بدم. ممکن اون دختر بد باشه یا فرشته باشه ولی با شک پیش نرو، ببین چه خبره، این خیلی مهمه که او دختر بهت راست بگه یا دروغ، مال من هم میگفت نه چیزی نیست ولی موقعی که میفهمیدم میگفت نمیگفتم(آخه نمی خواستم ناراحت شی عزیزم)!!! درت تصمیم بگیر، تو تجربه نداری!!!!!!!!!!!!!
|
|||
|
|
|