تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum              

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > دانشگاه ، فناوری و علوم پزشکی > روانشناسی و مشاوره > تاريخچه و مكاتب روانشناسی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن بازی آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 10-31-2005   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Naashenaas's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض مكاتب روانشناسي

مكاتب روانشناسي
بحث پیرامون روانشناسی بسیار پیچیده است و دراينجا به بررسی کلی تعاريف ؛ مكاتب و معرفي دانشمندان تاثير گذار در اين رشته مي پردازيم مكاتب روانشناسي



۱) تعاریف روانشناسی


۲) تحول روانشناسي نوين


۳) تأسيس رسمي روانشناسي


۴) مفاهيم شخصيت‌گرايانه و طبيعت‌گرايانه


۵) مكتب‌هاي فكري در تكامل روانشناسي نوين


۶) آغاز علم نوين


۷) فرضيه تغييرپذيري و افسانه برتري مردانه


۸) خدمت‌هاي تجربه‌گرايي به روانشناسي


۹) آغاز روانشناسي آزمايشي


۱۰) كاركردگرايي




۱۱) روانشناسي باليني


۱۲)رشد روانشناسي در ايالات متحده


۱۳) روانشناسان


تعريف كلي علم روانشناسي


روانشناسی یعنی : " مطالعه رفتار" یا " مطالعه علمی رفتار موجود زنده" ،" مطالعه علمی رفتار و فرایند های روانی " ، علمی که رفتار و زیرساختهای آن، یعنی فرایندهای فیزیولوژیکی و شناختی را مطالعه می کند و در عین حال حرفه ای است که در آن از دانش حاصل برای حل عملی مسائل انسانی ، استفاده میشود" .

هر چند سابقه علمی روانشناسی بسیار کوتاه است ، اما در همین دوران کوتاه نیز رویدادهای بسیار و در عین حال مهم باعث گردیده است روانشناسی تا بدین حد در ابعاد مختلف حیات آدمی ، بکار گرفته شود.

در سال 1875 ویلیام جیمز ( بطور مستقل و تقریبأ همزمان با وونت) اولین آزمایشگاه را برای مطالعه در زمینه درون نگری یا مشاهده دقیق و نظام دار تجربه آگاه آزمودنیها به وسیله خویشتن در آمریکا تاسیس کرد.

در سال 1879 وونت اولین آزمایشگاه را برای انجام گرفتن تحقیقات روانشناسی در لایپزیک (آلمان) تاسیس کرد.

در سال 1881 وونت اولین مجله را برای معرفی نتیجه تحقیقات روانشناسی ، منتشر ساخت.

در سال 1890 ویلیام جیمز کتاب اصول روانشناسی را به چاپ رسانید.

در سال 1892 استانلی هال ، انجمن روانشناسی آمریکا را تاسیس کرد.

در سال 1904 ایوان پاولف نشان داد که چگونه می توان پاسخهای شرطی شده را ایجاد کرد و بدین وسیله مسیر یا راه را برای پیدایش روانشناسی محرک- پاسخ ، هموار ساخت.

در سال 1905 آلفرد بینه اولین آزمون هوش را با موفقیت در فرانسه تهیه کرد .

در سال 1909 استانلی هال از فروید جهت سخنرانی در دانشگاه کلارک در امریکا دعوت به عمل آورد و در نتیجه باعث گردید شهرت رو به گسترش فروید به طور رسمی و خاصه در امریکا نیز پذیرفته شود.

در سال1913 جان بی . واتسون بیانیه رفتارگرایی کلاسیک را نوشت و طی آن اعلام کرد که روانشناسی تنها باید به مطالعه" رفتار قابل مشاهده موجود زنده " بپردازد.

در بین سالهای 1914 و 1918 و در طی سالهای جنگ جهانی اول ، به کارگیری آزمون هوش به طور گسترده آغاز گردید.

در دهه 1920 روانشناسی گشتالت به حداکثر نفوذ خود در بین روانشناسان و نیز در علم روانشناسی نزدیک شد ، در سال 1933 نفوذ نظریه های فروید نا انتشار " سخنرانیهای مقدماتی ولی جدید در زمینه روانکاوی " ، بیشتر تحکیم پیدا کرد.

در طی سالهای 1941 تا 1945 رشد سریع روانشناسی بالینی در پاسخ به تقاضای بسیار زیاد و فزاینده برای دریافت خدمات بالینی ( ناشی از صدمات حاصل از جنگ جهانی دوم ) ، آغاز شد.

در سال 1943 کلارک هال از رفتارگرایی اصلاح شده که طی آن استنباط های دقیق درباره حالتهای غیر قابل مشاهده درونی مجاز شمرده می شد ، دفاع کرد.

در سال 1951 کارل راجرز با انتشار کتاب خود تحت عنوان " درمان متمرکز بر مددجو" باعث شد" نهضت بشر دوستانه " در روانشناسی آغاز گردد.

در سال 1953 بی. اف. اسکینر کتاب معروف خود به نام " علم و رفتار آدمی" را منتشر ساخت و از نهضت رفتارگرایی همانند واتسون پشتیبانی کرد.

در سال 1954 آبراهام مزلو کتاب انگیزش و شخصیت را منتشر ساخت و باعث گردید " نهضت بشر دوستانه " بیشتر تقویت شود.

در طی دو ده 1950 و1960 ، جرقه های تحقیقات جدید باعث گردید علاقه نسبت به شناخت اساس فیزیولوژیکی رفتار و فرایندهای شناختی مجددأ ایجاد گردد.

در سال 1971 اسکینر با انتشار کتاب مجادله انگیز خود تحت عنوان "فراسوی آزاذی و حرمت" ، خشممردم را نسبت به " رفتارگرایی بنیادگرا" برانگیخت.

در سال 1978 هربرت سیمون به خاطر تحقیقات با ارزشی که در زمینه " شناخت" انجام داده بود ، برنده جایزه نوبل گردید.

در دهه 1980 نیاز به استقلال جمعی و از طرف دیگر تنوع و گوناگونی فرهنگی در جوامع غربی باعث گردید علاقه برای پاسخ دادن به این سوال که " چگونه عوامل فرهنگی رفتار آدمی را شکل میدهند " بطور فزاینده افزایش یابد.

در سال 1981 راجر اسپری به خاطر تحقیقات خود در زمینه دو پاره مخ برنده جایزه نوبل ( در فیزیو لوژی و پزشکی) گردید و ...



***

به هر حال ، مروری بر تاریخچه روانشناسی – پس از پذیرش آن به عنوان یک علم – نشان میدهد که در طی 119سال، به پیشرفتهای زیادی نائل آمده است و در دهه اخیر ، روانشناسان( خاصه در کشورهای پیشرفته صنعتی) در ابعاد گوناگون حیات آ دمی به انجام دادن فعالیتهای پژوهشی، آموزشی و مشاوره ای اتغال دارند. بر اساس گزارش انجمن روانشناسی آمریکا که در سال 1993 انتشار یافته است، رشته های اصلی مورد علاقه " محققان" روانشناسی و درصد روانشناسانی که در هر یک از این رشته ها به فعالیت اشتغال دارند ، عبارتند از : روانشناسی رشد (1/25 درصد)، روانشناسی اجتماعی (6/21 درصد) ، روانشناسی آزمایشی( 18/15 درصد)، روانشناسی فیزیولوژیکی ( 4/8 درصد) ، روانشناسی شناختی ( 4/5درصد ) ، شخصیت (3/5 درصد ) ، و روانسنجی (8/4 درصد). از طرف دیگر ، بیشتر روانشناسانی که خدمات حرفه ای خود را در اختیار جامعه قرار داده اند، در یکی از چهار زمینه : روانشناسی بالینی (6/67 درصد) ، روانشناسی مشاوره ( 1/15 درصد) ، روانشناسی تربیت و مدرسه( 8/9 درصد) ، روانشناسی صنعتی – سازمانی (9/5 درصد) ، و سایر زمینه ها ( 6/1 درصد ) ، بکار اشتغال داشته اند. بر اساس همین گزارش ،" 33" درصد از روانشناسان در بخش خصوصی، "22" درصد در بیمارستانها و کلینیک ها ،"27" درصد در کحالج ها و دانشگاه ها ، "4" درصد در مدارس ابتدایی و دبیرستان ها ، "6" درصد در امور تجاری و دستگاههای دولتی و بالاخره "8" درصد نیز در سایر محل ها به فعالیت و کار اشتغال داشته اند.


تحول روانشناسي نوين


با گفتن اينكه روانشناسي هم يكي از قديمي‌ترين نظام‌هاي علمي و هم يكي از جديدترين آنهاست، ما با يك تناقض، يك تضاد آشكار شروع مي‌كنيم. ما همواره از رفتار خودمان در شگفت بوده‌ايم و انديشه‌هاي مربوط به ماهيت انسان بسياري از كتاب‌هاي مذهبي و فلسفي ما را پر كرده است. حتي در قرن‌هاي چهارم و پنجم پيش از ميلاد مسيح، افلاطون، ارسطو و ديگر دانشمندان يونان باستان با بسياري از مسائلي كه روانشناسان امروزي با آنها سروكار دارند دست و پنجه نرم مي‌كردند، مسائلي مانند حافظه، يادگيري، انگيزش، ادراك، خواب ديدن و رفتار نابهنجار. بنابراين، در موضوع روانشناسي بين گذشته و حال يك استمرار بنيادي وجود داشته است.

اگرچه پيشينه مناديان انديشه‌ورز روانشناسي به قدمت هر نظام علمي ديگري است، گفته شده كه رويكرد نوين به روانشناسي از سال 1879، يعني اندكي بيش از صد سال پيش، شروع شده است.

تا ربع آخر قرن نوزدهم فيلسوفان ماهيت انسان را از راه گمانه‌زني، كشف و شهود و تعميم مبتني بر تجارب محدود خود مطالعه مي‌كردند. دگرگوني زماني رخ داد كه فيلسوفان كاربرد ابزارها و روش‌هايي را كه موفقيت آنها قبلاً در علوم طبيعي و زيست‌شناسي ثابت شده بود براي يافتن پاسخگويي به پرسش‌هاي طرح شده در مورد ماهيت انسان آغاز كردند.

تنها زماني كه پژوهشگران براي مطالعه ذهن به مشاهدات دقيقاً كنترل شده و آزمايشگري روي آوردند روانشناسي هويتي مستقل از ريشه‌هاي فلسفي‌اش كسب كرد.

علم جديد روانشناسي براي مطالعه موضوع خود به ايجاد روش‌هاي دقيق‌تر و عيني‌تري نيازمند بود. پس از جدا شدن از فلسفه، بخش مهم تاريخ روانشناسي، داستان پالايش مداوم ابزارها، فنون و روش‌هاي مطالعه بوده است تا در پرسش‌هايي كه روانشناسان مي‌پرسند و پاسخ‌هايي كه به دست مي‌آورند به دقت و عينيت بيشتري دست يابند. اگر بخواهيم مسائل پيچيده‌اي را كه امروز روانشناسي را تعريف و تقسيم مي‌كنند درك كنيم، نقطه مناسب براي شروع مطالعه تاريخ اين رشته قرن نوزدهم است، يعني زماني كه روانشناسي به يك نظام مستقل با روش‌هاي پژوهش و استدلال‌هاي نظري خاص خود تبديل شد.

فيلسوفان قديم، نظير افلاطون و ارسطو، به مسائلي علاقه‌مند بودند كه هنوز هم از توجه عام برخوردارند، اما رويكرد آنان به اين مسائل با روش روانشناسان امروزي كاملاً متفاوت بود. آن دانشمندان، به معني امروزي كلمه، روانشناس بودند. بنابراين، ما انديشه‌هاي آنان را فقط تا حدي كه به‌طور مستقيم به بنيانگذاري روانشناسي نوين مربوط شود بررسي خواهيم كرد.

پس از آنكه نظام علمي جديد آغاز به كار كرد، به بالندگي رسيد؛ و اين توفيق مخصوصاً در ايالات متحده حاصل شد كه در جهان روانشناسي موقعيت برتري را احراز كرده بود و تا به امروز نيز آن منزلت را حفظ كرده است. متجاوز از نيمي از روانشناسان جهان در ايالات متحده كار مي‌كنند و بسياري از روانشناسان ساير كشورها نيز دست‌كم بخشي از آموزش‌هاي خود را در ايالات متحده دريافت كرده‌اند. همچنين سهم مهمي از ادبيات روانشناسي جهان در ايالات متحده انتشار مي‌يابد.

انجمن روانشناسي آمريكا (اي،پي،اي) كه با 26 عضو مؤسس پا گرفت در 1930 حدود 1100 نفر عضو داشت و تا سال 1995 تعداد اعضاي آن به بيش از 100000 نفر رسيد.

انفجار جمعيت روانشناسان با انفجار اطلاعات مربوط به گزارش‌هاي تحقيقي، مقاله‌هاي نظري و بررسي آثار و آراء، بانك‌هاي اطلاعاتي كامپيوتري، كتاب‌ها، فيلم‌ها، نوارهاي ويدئو و ساير منابع انتشاراتي همراه بوده است. براي روانشناسان همگام شدن با رشد اطلاعات خارج از زمينه تخصصي‌شان روزبه‌روز مشكل‌تر مي‌شود.

روانشناسي نه تنها از نظر كارورزان، پژوهشگران، دانشمندان و ادبيات منتشر شده، بلكه از لحاظ تأثير آن بر زندگي روزمره ما نيز رشد كرده است. صرفنظر از سن، شغل، يا علايق، زندگي شما به گونه‌اي از كار روانشناسان تأثير مي‌پذيرد.

علاقه روانشناسان به تاريخ رشته خود سبب شده است كه تاريخ روانشناسي به عنوان يك زمينه تحصيلي درآيد. همانگونه كه روانشناساني هستند كه در مسائل اجتماعي، داروشناسي رواني، يا تحول نوجواني داراي تخصص‌اند، روانشناساني نيز وجود دارند كه در زمينه تاريخ روانشناسي متخصص هستند.

بعضي از روانشناسان بر كاركردهاي شناختي تأكيد مي‌كنند، بعضي به نيروهاي ناهشيار علاقه‌مندند و ديگران فقط با رفتار آشكار يا با فرآيندهاي فيزيولوژي و زيستي شيميايي سروكار دارند. زمينه‌هاي علمي فراواني در روانشناسي نوين وجود دارند كه به نظر مي‌رسد با هم وجه اشتراك زيادي نداشته باشند به جز اينكه همه آنها علاقه‌مندند به ماهيت يا كردار انسان هستند و هريك با رويكردي به كار مي‌پردازند كه مي‌كوشد به گونه‌اي علمي جلوه كند.

انواع گوناگون روانشناسان، با توافق بر تأثير گذشته در شكل دادن حال، روش مشابهي را به كار مي‌گيرند. براي مثال، روانشناسان باليني مي‌كوشند تا شرايط فعلي مراجعانشان را با بررسي دوران كودكي و تعيين نيروها و رويدادهايي كه ممكن است باعث نحوه خاص رفتار يا فكر كردن آنان شده باشد درك كنند. با جمع‌آوري شرح‌حال بيماران، اين روانشناسان تكامل زندگي مراجعانشان را بازسازي مي‌كنند و اغلب با طي اين فرآيند قادر مي‌شوند تا رفتارهاي فعلي مراجعان را تبيين كنند.

روانشناسان رفتاري نيز تأثير گذشته را در شكل دادن رفتار فعلي مي‌پذيرند. آنان معتقدند كه رفتار به وسيله تجربه‌هاي قبلي مربوط به شرطي شدن و تقويت تعيين مي‌شود؛ به سخن ديگر، وضع فعلي شخص مي‌تواند به وسيله تاريخچه زندگي او تبيين شود.

علمي مثل روانشناسي در خلاء تحول نمي‌يابد و فقط در معرض تأثيرات دروني قرار ندارد. روانشناسي بخشي از فرهنگ بزرگتر است و بنابراين در معرض تأثيرات بيروني كه ماهيت و جهت آن را شكل مي‌دهند قرار مي‌گيرد. درك تاريخ روانشناسي بايد بافتي را كه در آن، نظام روانشناسي از آن سر بر مي‌آورد و تكامل مي‌يابد در نظر بگيرد؛ يعني انديشه‌هاي غالب در علم زمان (روح زمان يا حال و هواي روشنفكري زمان‌ها) و نيروهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي موجود (آلتمن، 1987؛ فيورو موتو، 1989).


تأسيس رسمي روانشناسي

در نيمه قرن نوزدهم، روش‌هاي علوم طبيعي براي تحقيق درباره پديده‌هاي ذهني محض به‌طور معمول به كار مي‌رفتند. تا اين زمان فنون لازم تدوين، ابزارهايي طراحي، كتاب‌هاي مهمي نوشته و علايق گسترده‌اي برانگيخته شده بودند. فلسفه تجربه‌گرايي بريتانيايي و فعاليت‌هاي ستاره‌شناسي اهميت حواس را مورد تأكيد قرار مي‌دادند و دانشمندان آلماني چگونگي كاركرد حواس را توصيف مي‌كردند. روح اثبات‌گرايي زمان، هماهنگي بين اين دو خط فكري را تشويق مي‌كرد. اما چيزي كه هنوز كم بود وجود كسي بود كه آنها را به هم نزديك سازد و در يك كلمه، علم نوين را بنيانگذاري كند. اين گام نهايي توسط ويلهلم وونت برداشته شد.

وونت بنيانگذار روانشناسي به عنوان يك نظام علمي رسمي است. وي اولين آزمايشگاه را تأسيس كرد، سردبير نخستين مجله روانشناسي بود و روانشناسي آزمايشي را به عنوان يك علم آغاز كرد. زمينه‌هايي را كه مورد پژوهش قرار داد ـ ازجمله احساس و ادراك، توجه، احساس دروني، واكنش و تداعي ـ فصل‌هاي اساسي كتاب‌هاي درسي شدند كه مي‌بايست نوشته شوند. اينكه تاريخ روانشناسي پس از وونت شاهد مخالفت‌هاي زيادي درباره ديدگاه روانشناسي او بوده است از موفقيت‌‌ها و خدمت‌هاي وي به عنوان بنيانگذار روانشناسي چيزي نمي‌كاهد.

در هرحال وونت از روي عمد به پايه‌گذاري يك علم نوين اقدام كرد. او در پيشگفتار جلد اول اصول روانشناسي فيزيولوژيكي خود (1874ـ1873) چنين نوشت: «كاري كه در اينجا به همگان ارائه مي‌دهم كوششي براي به وجود آوردن قلمرو نويني از علم است». هدف وونت اين بود كه روانشناسي را به عنوان يك علم مستقل رواج دهد. با وجود اين، لازم به تكرار است كه هرچند وونت را پايه‌گذار روانشناسي مي‌دانند، او آن را ابداع نكرد. روانشناسي، چنانكه ديديم، از يك مسير طولاني كوشش‌هاي خلاق به ظهور پيوست.

ويلهلم وونت، به عنوان بنيانگذار علم جديد روانشناسي، يكي از مهمترين چهره‌هاي اين رشته است. نسل‌هايي از دانشمندان و دانشجويان براي اينكه تاريخ روانشناسي را بفهمند تحصيل خود را با پرداختن به برخي از ويژگي‌هاي كلي وونت شروع كردند. با وجود اين، پس از گذشت بيش از يك قرن از زماني كه وونت روانشناسي را بنيانگذاري كرد، روانشناسان براساس داده‌هاي جديد و پالايش داده‌هاي مشهور، به اين نتيجه رسيدند كه ديدگاه پذيرفته شده درباره نظام وونت اشتباه بوده است. وونت كه هميشه از «بد فهميده شدن و بد معرفي شدن» مي‌ترسيد، درست به همين سرنوشت دچار شد (بالدوين، 1980، ص. 301).

مفاهيم شخصيت‌گرايانه و طبيعت‌گرايانه تاريخ علمي

براي تبيين اينكه چگونه علم روانشناسي تحول يافت دو رويكرد مي‌توان برگزيد: نظريه شخصيت‌گرايانه و نظريه طبيعت‌گرايانه.



***

نظريه شخصيت‌گرايانه تاريخ علمي



نظريه شخصيت‌گرايانه تاريخ علمي بر انبوه پيشرفت‌ها و خدمات افراد خاص تأكيد مي‌ورزد. طبق اين نظر، پيشرفت‌ها و تغييرات مستقيماً به اراده و نيروي اشخاص منحصر به فردي كه به تنهايي تاريخ را رقم زده و تغيير داده‌اند نسبت داده مي‌شود. بنابراين، طبق اين نظريه، ناپلئون‌ها، هيتلرها، يا داروين‌ها محركان و شكل‌دهندگان رويدادهاي تاريخي عظيم بوده‌اند.

طبق مفهوم شخصيت‌‌گرايانه بدون ظهور اين شخصيت‌ها وقايع تاريخي به وقوع نمي‌پيوستند. اين نظريه چنين نتيجه مي‌گيرد كه درواقع اشخاص زمان‌ها را مي‌سازند.

در اولين نگاه به نظر مي‌رسد كه علم درواقع كار مردان و زنان خلاق و باهوشي است كه جهت آن را تعيين كرده‌اند. ما غالباً هر دوره را با نام فردي كه اكتشاف‌ها، نظريه‌ها، يا ساير خدماتش معرف آن دوره است تعريف مي‌كنيم. ما از فيزيك «انیشتینی»، يا مجسمه‌سازي «ميكل آنژي» صحبت مي‌كنيم. واضح است كه افراد هم در علم و هم در فرهنگ عمومي تغييرات مهم (گاه دردناك) به وجود آورده‌اند كه جريان تاريخ را تغيير داده است.

بنابراين، نظريه شخصيت‌گرايانه داراي امتيازهايي است، اما آيا براي تبيين تحول يك علم يا يك جامعه كافي است؟ نه. بيشتر اوقات كار دانشمندان و فلاسفه در طول زندگي آنها مورد غفلت قرار گرفته يا سركوب شده و بعدها مورد پذيرش واقع شده است.

اين رويدادها نشان مي‌دهند كه جو فرهنگي يا رواني دوران‌ها مي‌تواند تعيين كند كه يك انديشه مورد پذيرش واقع شود يا طرد گردد مورد ستايش واقع شود يا مورد اهانت قرار گيرد. تاريخ علوم مملو از موارد زيادي از طرد اكتشاف‌ها و بينش‌هاي نو است. حتي بزرگترين متفكران و مخترعان به وسيله نيروي زمينه‌اي كه روح زمان خوانده شده، يعني جو يا روح روشنفكري، با محدوديت روبه ‌رو شده است.

پذيرش و كاربرد يك اكتشاف ممكن است به وسيله الگوي فكري غالب محدود شود، اما انديشه‌اي كه براي يك زمان يا در يك مكان زيادتر از اندازه عجيب يا نامتعارف است مي‌تواند در يك قرن بعد يا در نسل بعد به آساني مورد پذيرش قرار گيرد. اغلب تغيير آهسته قاعده پيشرفت علمي است.



***

نظريه طبيعت‌گرايانه تاريخ علمي



بنابراين اين تصور كه شخصيت‌ها سازنده زمان هستند كاملاً درست نيست. شايد همانگونه كه نظريه طبيعت‌گرايانه تاريخ مي‌گويد زمان شخصيت‌ها را مي‌سازد، يا حداقل زمينه را براي پذيرش آنچه شخص بيان مي ‌دارد ممكن مي‌كند. مادام كه روح زمان و ساير نيروهاي اجتماعي كه توصيف كرديم براي انديشه تازه يا رويكرد جديد آماده نباشد، كسي به حرف مدافع يا به وجود آورنده آن انديشه توجه نخواهد كرد، آن را نخواهد شنيد، يا به او خواهند خنديد يا حتي به مرگ محكومش خواهند كرد؛ اين نيز به روح زمان وابسته است.

براي مثال، نظريه طبيعت‌گرايانه چنين پيشنهاد مي‌كند كه اگر چارلز داروين در جواني مرده بود، باز هم در اواسط قرن نوزدهم كس ديگري يك نظريه تكامل ارائه مي‌داد. دانشمند ديگري يك نظريه تكامل را مطرح مي‌كرد (اگرچه الزاماً عين نظريه داروين نبود)، زيرا جو روشنفكري آن زمان راه تازه‌اي را براي توجيه تبار نوع انسان مي‌طلبيد.

اثر بازداري يا به تأخيراندازي روح زمان نه تنها در سطح فرهنگي بلكه در درون خود علم، جايي كه آثارش مي‌تواند حتي قطعي‌تر باشد، نيز عمل مي‌كند. همانگونه كه گفتيم، موارد زيادي از اكتشاف‌هاي علمي وجود دارند كه براي مدت مديدي مسكوت مانده و آنگاه دوباره كشف و مورد تمجيد قرار گرفته‌اند. براي نمونه، مفهوم پاسخ شرطي ابتدا در سال 1763، به وسيله يك دانشمند اسكاتلندي به نام رابرت ويت پيشنهاد شد، اما در آن زمان هيچكس به آن علاقه‌مند نبود. بيشتر از صد سال بعد، زماني كه پژوهشگران روش‌هاي عيني ‌تري را به كار بستند، فيزيولوژيست روسي، ايوان پاولف براساس گسترش مشاهدات ويت نظام جديدي از روانشناسي را پايه‌گذاري كرد.

پس هر اكتشافي بايد منتظر زمان خودش بماند. بنا به گفته يكي از روانشناسان «در اين جهان چيزهاي خيلي تازه‌اي وجود ندارند، آنچه امروز به عنوان اكتشاف مطرح مي‌شود، اكتشاف دوباره يك نفر دانشمند از پديده‌اي شناخته شده است» (گازانيگا، 1988، ص. 231).

موارد كشف‌هاي همزمان نيز نظريه طبيعت‌گرايانه را تأييد مي‌كنند. اكتشاف‌هاي مشابه به وسيله افرادي كه از نظر جغرافيايي دور از هم كار مي‌كرده و اغلب از كار يكديگر بي‌اطلاع بوده‌اند صورت گرفته است. در سال 1900، سه پژوهشگر كه يكديگر را نمي‌شناختند به‌طور همزمان، كار گياه ‌شناس اطريشي، گريگور مندل را كه نوشته‌هايش در مورد ژنتيك براي مدت 35 سال مورد غفلت قرار گرفته بود دوباره كشف كردند.

مواضع نظري غالب در يك زمينه علمي مي‌تواند توجه به ديدگاه‌هاي جديد را مانع گردد. يك نظريه يا ديدگاه ممكن است قدرت‌مندانه مورد تأييد اكثريت دانشمندان باشد كه براي هرگونه پژوهش يا مسأله جديد اشكال ايجاد كند. يك نظريه تثبيت يافته همچنين مي‌تواند راه‌هاي سازمان دادن يا تحليل داده‌ها را تعيين كند و حتي نوع نتايج پژوهشي كه اجازه انتشار در نشريات علمي را مي‌يابند مشخص سازد.

يافته‌هايي كه با ديدگاه‌هاي موجود متناقض يا مخالف‌اند ممكن است توسط هيأت تحريريه نشريات كه نقش سانسورگر را ايفا مي‌كنند رد شوند تا به وسيله طرد كردن يا ناچيز شمردن يك انديشه انقلابي يا يك تفسير غيرمعمول، دنباله ‌روي از تفكر موجود را تحميل نمايند.

در سال‌هاي دهه 1970 وقتي كه جان گارسياي روانشناس، سعي كرد تا نتايج پژوهشي را كه نظريه يادگيري S-R (محرك ـ پاسخ) غالب را به چالش مي‌طلبيد منتشر كند چنين موردي به وقوع پيوست. نشريات مدافع خط فكري آن زمان از پذيرفتن مقاله گارسيا سر باز زدند، اگرچه به نظر مي‌رسيد كار خوبي انجام شده و شناخت حرفه‌اي و جوايز معتبر را نيز كسب كرده بود.

گارسيا به ناچار يافته‌هاي خود را در مجلات ناشناخته‌تري كه داراي تيراژ كمتري بودند منتشر ساخت و درنتيجه انتشار انديشه‌هايش به تأخير افتاد (لوبك و آپفلبام، 1987).

روح زمان درون يك علم مي‌تواند بر روش‌هاي پژوهش، نظريه‌پردازي و تعريف موضوع علم موردنظر اثر بازدارنده داشته باشد. ما در بخش های بعد تمايل اوليه در روانشناسي علمي را به تأكيد بر آگاهي و جنبه‌هاي ذهني ماهيت انسان توصيف خواهيم كرد.

تا سال‌هاي دهه 1920 نمي‌شد گفت كه روانشناسي نهايتاً «ذهنش را از دست داده»، آنگاه هشياري‌اش را به‌طور كامل از دست داد! اما نيم قرن بعد، تحت تأثير روح زمان ديگري، روانشناسي شروع به كسب مجدد هشياري به عنوان يك مسأله قابل ‌قبول براي پژوهش نمود و اين امر در راستاي جو درحال تغيير روشنفكري دوران‌ها صورت گرفت.

شايد بتوانيم اين موقعيت را با مقايسه آن با تكامل نوعي موجود زنده آسان‌تر درك كنيم. هم علم و هم يك نوع موجود زنده در پاسخ به شرايط و تقاضاهاي محيط تغيير يا تكامل مي‌‌يابند. در طول زمان چه بر سر يك نوع مي‌آيد؟ مادام كه محيط آن عمدتاً ثابت باقي بماند تغييرات اندكي رخ خواهد داد. اما اگر محيط تغيير كند نوع بايد با شرايط جديد سازگار شود يا منقرض گردد.

به همين قياس، يك علم نيز در زمينه محيطي كه بايد به آن پاسخگو باشد وجود دارد. محيط آن علم، روح زمان آن، آنقدر كه روشنفكري است جنبه فيزيكي ندارد. اما مثل محيط فيزيكي، روح زمان نيز در معرض تغيير قرار دارد.

اين فرآيند تكاملي در طول تاريخ روانشناسي قابل مشاهده است. وقتي كه روح زمان از گمانه‌زني، مراقبه و شهود به عنوان راه‌هاي حقيقت‌يابي طرفداري مي‌كرد، روانشناسي نيز همين روش‌ها را ترجيح مي‌داد. وقتي كه روح زمان رويكرد مشاهده‌اي و آزمايشي را برگزيد، روش‌هاي روانشناسي نيز همين مسير را دنبال كردند. هنگامي كه در شروع قرن بيستم يك شكل از روانشناسي در دو خاك مختلف روشنفكري كاشته شد، به دو نوع روانشناسي تبديل گشت. اين اتفاق وقتي كه شكل اصلي آلماني روانشناسي به ايالات متحد مهاجرت كرد به وقوع پيوست و به شكلي كاملاً آمريكايي تغيير يافت، در صورتي كه آن روانشناسي كه در آلمان باقي ماند به نحوي متفاوت رشد كرد.

تأكيد ما بر روح زمان اهميت مفهوم شخصيت‌گرايانه در تاريخ علم، يعني مساعدت‌هاي زنان و مردان بزرگ را انكار نمي‌كند، بلكه از ما مي‌خواهد تا آنان را از چشم‌اندازهاي ديگري مورد ملاحظه قرار دهيم. امثال چارلز داروين يا ماري كوري به تنهايي از طريق نيروي خلاق خود دوره تاريخ را تغيير نمي‌دهند. آنان صرفاً به اين دليل كه قبلاً راه به طريقي هموار شده است قادر به انجام اين كار هستند؛ اين موضوع درباره هر شخصيت مهم تاريخ روانشناسي صادق بوده است.

بنابراين، ما معتقديم كه تحول تاريخي روانشناسي را بايد برحسب دو رويكرد تاريخي شخصيت‌گرايانه و طبيعت‌گرايانه مورد ملاحظه قرار داد، هرچند كه به نظر مي‌رسد روح زمان نقش مهمتري را ايفا مي‌كند.

وقتي كه عالمان و دانشمندان انديشه‌هايي بسيار فراتر از جو زمان خود ابراز مي‌داشتند، احتمالاً بينش‌هاي آنها در گمنامي از بين مي ‌رفت. كار انفرادي خلاق بيشتر مثل يك منشور است تا يك چراغ راهنما يعني روح هوشمندانه زمان را منتشر، كامل و بزرگ مي‌كنند، گرچه هر دو پيش‌رو را روشن مي‌سازند.


مكتب‌هاي فكري در تكامل روانشناسي نوين


در خلال سال‌هاي اوليه تكامل روانشناسي به عنوان يك نظام علمي مستقل، يعني در ربع آخر قرن نوزدهم، جهت روانشناسي جديد به مقدار جديدي به وسيله ويلهلم وونت، يك روانشناس آلماني، كه انديشه‌هاي مشخصي درباره چگونگي شكل اين علم جديد ـ علم جديد او ـ داشت تحت تأثير قرار گرفت . او هدف‌ها و موضوع، روش پژوهش و عناويني كه بايد مورد پژوهش قرار مي‌گرفتند را تعيين كرد. البته او تحت تأثير روح زمان خود و جريان‌هاي فكري موجود در فلسفه و روانشناسي قرار داشت. با وجود اين، وونت در نقش خود به عنوان عامل روح زمان خطوط فكري گوناگون فلسفي و علمي را درهم ادغام كرد. به اين دليل كه او هدايت‌كننده امري اجتناب‌ناپذير بود? روانشناسي براي مدتي در تصور او شكل گرفت.

مدتي نگذشته بود كه اوضاع تغيير كرد. در بين روانشناسان كه تعدادشان رو به افزايش بود اختلاف نظر بروز كرد. انديشه‌هاي تازه در ساير علوم و در فرهنگ عموم رو به پيشرفت بود. با انعكاس يافتن اين جريان‌هاي جديد فكري، بعضي از روانشناسان با طرز فكر وونت در مورد روانشناسي مخالفت كردند و نظرهاي خود را ابراز داشتند. با شروع قرن بيستم، چندين نظام و مكتب فكري به سختي با يكديگر همزيستي داشتند. در اساس مي‌توانيم آنها را تعاريف مختلف ماهيت روانشناسي بدانيم.

اصطلاح مكتب فكري در روانشناسي به گروهي از روانشناسان اطلاق مي‌شود كه از نظر مسلكي يا ايدئولوژيكي و گاه جغرافيايي، به رهبر يك نهضت ملحق مي‌شوند. اعضاي يك مكتب فكري نوعاً رويكرد نظري يا عملي مشتركي دارند و بر روي مسائل مشابهي كار مي‌كنند. ظهور مكتب‌هاي فكري مختلف و از بين رفتن و جانشين شدن آنها به وسيله مكتب‌هاي ديگر يكي از ويژگي‌هاي چشمگير تاريخ روانشناسي است.

اين مرحله از تحول يك علم، وقتي كه هنوز به مكاتب فكري مختلف تقسيم شده است، مرحله پيش پارادايمي خوانده مي‌شود (كوهن، 1970). (پارادايم، كه يك الگو يا سرمشق است يك راه پذيرفته شده براي تفكر است كه براي يك دوره معين سؤال‌هاي اساسي و پاسخ‌هاي آنها را براي پژوهشگران آن رشته فراهم مي‌آورد). زماني به مرحله بالغ‌تر يا پيشرفته‌تر يك علم مي‌رسيم كه ديگر آن علم به وسيله مكاتب فكري مشخص نمي‌شود؛ يعني اكثريت اعضاي آن رشته بر مباحث نظري و روش‌شناسي توافق دارند. در آن مرحله، يك پارادايم يا يك الگوي مشترك تمام رشته را تعريف مي‌كند و ديگر واقعيت‌هاي رقيب وجود نخواهند داشت.

ما در تاريخ فيزيك شاهد كاربرد پارادايم‌هايي بوده‌ايم. مفهوم مكانيسم گاليله ـ نيوتوني حدود 300 سال مورد پذيرش فيزيكدانان بود و در خلال اين مدت تمام پژوهش‌هاي فيزيك در آن چارچوب انجام مي‌گرفت. اما وقتي كه اكثريت دانشمندان و كساني كه در يك رشته علمي كار مي‌كنند راه جديدي براي نگاه كردن به موضوع آن علم يا كار كردن در آن رشته پيدا كردند پارادايم موجود مي‌تواند تغيير كند. در فيزيك وقتي كه پارادايم اينشتني جانشين پارادايم گاليله ـ نيوتوني شد اين امر به وقوع پيوست. اين جانشيني يك پارادايم با پارادايم ديگر را مي‌توان به عنوان يك «انقلاب علمي» تصور كرد (كوهن، 1970).

روانشناسي هنوز به مرحله پارادايمي نرسيده است. در تمام طول تاريخ روانشناسي، روانشناسان در جست‌وجوي تعاريف مختلف و قبول و رد آنها بوده‌اند. اما هيچ نظام يا ديدگاهي در به وحدت رساندن مواضع مختلف موفق نبوده است. جورج ميلر يكي از پيشروان شناختي گفته است «هيچ روش يا فن معياري رشته روانشناسي را وحدت نبخشيده و هيچ اصل علمي بنيادي قابل مقايسه با قوانين حركت نيوتن با نظريه تكامل داروين متصور نبوده است. (ميلر، 1985، ص 42).

تنها چيزي كه روانشناسان ممكن است در مورد آن توافق نظر داشته باشند اين است كه «روانشناسي امروز از هر وقت ديگري در طول قرون گذشته نامتجانس‌تر و توافق نظر درباره ماهيت آن بيشتر از هميشه نامتصور است» (ايوانز، سكستون و كاد والادر، 1992).

ساير روانشناسان هم نظري مشابه اين ديدگاه مي‌دهند. «با نزديك شدن به پايان قرن (بيستم)، هيچ چارچوب يكپارچه يا مجموعه اصولي كه رشته روانشناسي را تعريف و پژوهش را هدايت كند باقي نمانده است» (چي‌يسا، 1992، ص 308).

«روانشناسي... يك نظام منفرد نيست بلكه مجموعه‌اي از مطالعات با ساخت‌هاي گوناگون است» (كاچ، 1993، ص 902). «روانشناسي آمريكا خود را پاره‌پاره شده در بين جناح‌هاي متنازع مي‌بيند» (ليهي 1992، ص 308). رشته تكه پاره باقي مي‌ماند به صورتي كه هر گروه به جهت‌گيري نظري و روش‌شناسي خود چسبيده است و با فنون مختلف به مطالعه ماهيت انسان روي مي‌كند و خود را با اصطلاحات، نشريات و دام‌هاي مكتب فكر خود ارتقاء مي‌بخشد.

هركدام از مكاتب فكري اوليه روانشناسي نهضتي اعتراض‌آميز و انقلابي عليه موضوع سازمان يافته غالب زمان بود. هر مكتب كمبودهاي نظام قبلي را بزرگ جلوه مي‌داد و تعاريف، مفاهيم و راهبردهاي پژوهشي تازه‌اي را براي اصلاح ضعف‌هاي موردنظر پيشنهاد مي‌داد. هنگامي كه مكتب فكري جديدي توجه جامعه علمي را جلب مي‌نمود ديدگاه قبلي طرد مي‌شد. اين تناقض‌هاي فكري بين موضع‌هاي قديم و جديد با سرسختي زياد از هر دو طرف به منازعه كشيده مي‌شد.

اغلب، رهبران مكتب قديمي‌تر هرگز به ارزش نظام جديد اعتقاد پيدا نمي‌كردند. اين رهبران، كه معمولاً مسن‌تر بودند، از نظر عاطفي و ذهني، بيش از آن به موضوع خود وابسته بودند كه تغيير كنند. پيروان جوان‌تر و كمتر وابسته به مكتب قديمي به انديشه‌هاي مكتب جديد جذب مي‌شدند و از آن حمايت مي‌كردند و به ديگران اجازه مي‌دادند تا به رسوم خود پايبند بمانند و در انزواي رو به افزايش خود كار كنند.

ماكس پلانك فيزيكدان آلماني نوشت «يك حقيقت علمي تازه با متقاعد كردن مخالفان و وادار ساختن آنان به ديدن نور حقيقت پيروز نمي‌شود، بلكه پيروزي آن به اين دليل است كه مخالفانش سرانجام مي‌ميرند و نسل جديدي رشد مي‌كند كه با آن آشناست» (پلانك، 1949، ص. 33).

چارلز داروين به يكي از دوستانش نوشت «چقدر خوب مي‌شد كه همه دانشمندان در شصت سالگي مي‌مردند، زيرا بعد از اين سن مطمئناً با تمام مكاتب نو مخالفت مي‌كنند» (به نقل بورستين، 1983، ص 468).

تسلط حداقل بعضي از مكاتب فكري موقتي بوده، اما هركدام از آنها در تحول روانشناسي نقشي حياتي ايفا كرده است. اگرچه تقسيم‌بندي در روانشناسي امروز شباهت كمي به نظام‌هاي قبلي دارد، هنوز نفوذ مكاتب مختلف را مي‌توان در روانشناسي معاصر ديد، زيرا باز هم آئين‌هاي تازه جانشين آئين‌هاي قديمي مي‌شوند.

نقش مكاتب فكري در روانشناسي با داربست‌هايي كه به بالا رفتن ساختمان‌هاي بلند كمك مي‌كنند مقايسه شده است (هايدبردر،1 1993). بدون داربستي كه بتوان بر روي آن كاركرد ساختمان نمي‌تواند ساخته شود، اما خود داربست باقي نمي‌ماند؛ زماني كه ديگر نيازي نيست داربست‌ها جمع مي‌شوند. به همين قياس، ساختار روانشناسي امروز، در چارچوب و خطوط راهنمايي (داربست‌هايي) كه به وسيله مكاتب فكري پايه‌گذاري شده‌اند ساخته شده است.

برحسب تحول تاريخي مكاتب فكري است كه پيشرفت موجود در روانشناسي را به بهترين وجه مي‌توان درك كرد. مردان و زنان بزرگ كمك‌هاي الهام‌بخشي نموده‌اند، اما اهميت كار آنان هنگامي آشكار مي‌شود كه در زمينه انديشه‌هايي كه قبل از انديشه‌هاي آنان بيان شده ـ انديشه‌هايي كه براساس آن انديشه خود را ساخته‌اند ـ و كارهايي كه بعد از كارهاي آنان صورت گرفته است مورد بررسي قرار گيرند.


آغاز علم نوين


اشاره كرديم كه قرن هفدهم شايد پيشرفت گسترده‌اي در علوم بود. تا آن زمان فلاسفه براي يافتن پاسخ پرسش‌هاي خود به گذشته نگاه مي‌كردند، يعني به آثار ارسطو و ساير انديشمندان قديمي و به انجيل. جزم‌انديشي، يا اظهارات كليساي قانوني و مشروع و مراجع، نيروهاي حاكم بر مطالعه و تحقيق بودند.

در قرن هفدهم نيروي جديدي حاكم شد: تجربه‌گرايي، يعني جست ‌وجوي دانش از راه مشاهده و آزمايش. دانشي كه از گذشتگان به آيندگان رسيده بود مورد ترديد قرار گرفت. به جاي آن، عصر طلايي قرن هفدهم بر اثر اكتشاف‌ها و بينش‌هايي كه ماهيت دگرگون يافته بررسي‌هاي علمي را منعكس مي‌كرد درخشش يافت.

در ميان متفكران بسياري كه خلاقيت آنان مشخصه آن دوره بود، دكارت به‌طور مستقيم به تاريخ روانشناسي جديد خدمت كرد. او با آثار خود پژوهش علمي را از اعتقادهاي خشك و سنتي الهيات كه قرن‌ها آن را مهار كرده بود آزاد كرد.

دكارت نماد انتقال به عصر نوين علم به شمار مي‌رود و او فكر ماشين‌گرايي ساعت‌گونه را درباره بدن انسان به كار بست. بدينسان، مي‌توان گفت كه او عصر روانشناسي نوين را پايه‌گذاري كرد.

فرضيه تغييرپذيري و افسانه برتري مردانه مكاتب روانشناسي مكاتب روانشناسي


در بسياري از رشته‌هاي علمي دانشگاهي در اروپا و ايالات متحد به‌طور سنتي زنان از كالج‌ها و دانشگاه‌ها كنار گذاشته مي‌شدند. براي مثال، وقتي كه دانشگاه هاروارد در 1636 تأسيس شد، زنان را نمي‌پذيرفت. تا سال‌‌هاي دهه 1930 طول كشيد كه بعضي كالج‌هاي آمريكا ممنوعيت‌هايشان را كاهش دادند و زنان را در دوره‌هاي كارشناسي پذيرفتند.

دليل عمده اين محدوديت اين باور بود كه به اصطلاح مردان از لحاظ ذهني بر زنان برتري دارند. چنين فرض مي‌شد كه حتي اگر فرصت‌هاي تحصيلي مشابه با مردان به زنان نيز اعطا مي‌شد كمبودهاي ذاتي ذهني، زنان را از دستيابي به اين موهبت‌ها باز مي‌داشت. دانشمندان برجسته قرن نوزدهم مثل چارلز داروين، همينطور بيشتر روانشناسان آن روز (ازجمله هال، ثرندايك، كتل و فرويد) اين ديدگاه را پذيرفته بودند.

مقدار بيشتري از افسانه برتري مردانه از نظريه‌هاي داروين مربوط به تغييرپذيري مردان مشتق مي‌شود. داروين يافت كه در بسياري از گونه‌ها نرها دامنه گسترده‌تري از رشد خصوصيات جسماني و توانايي‌ها را در مقايسه با ماده‌ها نشان مي‌دهند. همچنين معلوم شد كه خصوصيات و توانايي‌هاي ماده‌ها بيشتر در حول متوسط دور مي‌زند. تصور بر اين شد كه اين گرايش به مركز در نزد ماده‌ها موجب مي‌شود زنان از احتمال كمتري در بهره‌گيري از آموزش و پرورش و پيشرفت در كار ذهني يا علمي برخوردار باشند. از آن بيان تا اين انديشه كه مغز زنان كمتر از مردان تحول يافته است يك گام كوچك بود. از آنجا كه فرض مي‌شد مردان تغييرپذيرتر هستند، لذا مي‌توانستند با محيط‌هاي متنوع‌تر و برانگيزنده‌تر انطباق داشته باشند و از آن بهره‌مند گردند (روسايتر، 1982، شيلدز، 1982).

يك نظريه معروف مربوط به اين انديشه چنين مي‌گفت، زناني كه در معرض تحصيلات عالي‌تر قرار گرفته‌اند از آسيب جسماني و عاطفي رنج مي‌برند. در بين سايرين، هال استدلال مي‌كرد كه آموزش دادن به زنان چرخه قاعدگي آنان را مختل مي‌سازد و نيازهاي مادري را تضعيف مي‌كند و لذا ضرورت‌هاي زيستي براي مادري را به خطر مي‌اندازد. هال مي‌نويسد، اگر هم قرار باشد زنان در كل آموزش ببينند، «بايد آموزش‌هاي مربوط به مادري به آنها داده شود» (نقل شده در ديهل، 1986، ص. 872).

در 1873، ادوارد كلارك، استاد پيشين دانشكده پزشكي هاروارد، تأثير تحصيلات عالي بر زنان را اينگونه توصيف كرد: «مغزهاي غول‌پيكر و اندام‌هاي كوچك؛ اعمال مغزي نابهنجار فعال و گوارش نابهنجار ضعيف؛ انديشه جاري و اندرون (روده و شكم) يبس» (نقل شده در اسكاربورو و فيورو موتو، 1987، ص. 4). او همچنين هشدار داد كه، «آموزش يكسان براي هر دو جنس در برابر خالق و بشريت يك جنايت است» (كلارك، 1873، ص. 127). كتاب كلارك آنچنان محبوب بود كه در طي 13 سال 17 ويرايش از آن منتشر شد.

امروز بيش از نيمي از فارغ‌التحصيلان كه در روانشناسي PhD دريافت مي‌كنند زنان هستند. دوسوم دانشجويان تحصيلات تكميلي روانشناسي و همينطور سه‌چهارم دانشجويان كارشناسي روانشناسي را زنان تشكيل مي‌دهند (مارتين، 1995) اما، همانطور كه ديديم، مردان بر تاريخ روانشناسي تسلط داشته‌اند. اين امر تا حدي به اين خاطر است كه عليه زنان حتي پس از پذيرش در برنامه تحصيلات تكميلي براي تعقيب زندگي حرفه‌اي در روانشناسي تبعيض قائل مي‌شدند. در دانشكده‌هاي تحصيلات تكميلي و فرصت‌هاي شغلي با محدوديت‌ها روبه‌رو بودند. به ياد بياوريد به مارگارت واشبورن به خاطر اينكه زن بود اجازه داده نشد در دانشگاه كلمبيا ثبت‌نام كند. پيش از سال 1892 دانشگاه‌هاي ييل و شيكاگو و چند مؤسسه ديگر با پذيرش دانشجويان تحصيلات تكميلي زن موافقت نمي‌كردند. براي حدود 20 سال پس از بنيانگذاري روانشناسي به عنوان يك نظام علمي براي زنان حتي روانشناس شدن مشكل بود، تا چه رسد به اينكه بتوانند به رشد اين رشته خدمات مهمي نيز عرضه كنند.

براي زنان كسب موقعيت در هيأت علمي به جز در كالج‌هاي سنتي زنان نيز دشوار بود. حتي اگر در دانشگاه‌ها استخدام مي‌شدند از لحاظ ترفيع و يا تصدي سمت‌ها با محدوديت‌هايي روبه‌رو مي‌شدند. تمايل به اين بود كه زنان را در مرتبه‌هاي هيأت علمي پائين‌تر نگه دارند و در مشاغل مشابه مردان مزد كمتري به آنان پرداخت كنند.

برخلاف اين كارها، سابقه روانشناسي در مقايسه با ساير نظام‌ها و حرفه‌هاي علمي سابقه روشن‌تري است با شروع قرن بيستم، حدود 20 زن در روانشناسي درجه دكتري كسب كرده بودند. در ويرايش 1906 نشريه مردان علم آمريكا 12 درصد روانشناسان فهرست شده زنان هستند، كه با توجه به موانع موجود در تحصيلات تكميلي آنان، رقم بالايي است. اين اولين روانشناسان زن به‌طور فعال تشويق شدند به انجمن روانشناسي آمريكا بپيوندند.

در اصرار به پذيرش زنان در روانشناسي كتل پيشتاز بود، به همكاران مرد متذكر مي‌شد كه نبايد «خط جنسي ترسيم كنند» (نامه منتشر نشده، نقل شده در كتاب سوكال، 1992، ص. 115). در دومين جلسه ساليانه انجمن روانشناسي آمريكا، در 1893، كتل دو زن را براي عضويت نامزد كرد. به خاطر تلاش‌هاي او و كسان ديگري مانند او، APA توانست ادعا كند كه «هيچ مجمع ديگري در اوايل رشد خود اعضاي زن نداشته است» (سوكال، 1992، ص. 115). بين 1893 و 1921، APA براي عضويت 97 زن را انتخاب كرد و اين حدود پانزده درصد از كل اعضاي جديد در آن دوره بود (اسكار بورو، 1992). در 1905 ماري وايتون كالكينز اولين رئيس زن APA شد و در 1994، دوروتي كانتور هشتمين زن روانشناس بود كه به عنوان رياست APA انتخاب شد.

ساير مجامع حرفه‌اي براي چندين سال مشاركت كامل زنان را ناديده گرفتند. تا سال 1915 به دكترهاي زن اجازه داده نمي‌شد به انجمن پزشكي آمريكا ملحق شوند و تا سال 1918 زنان وكيل از انجمن وكلاي آمريكا حذف بودند (فيورو موتو، 1987).


خدمت‌هاي تجربه‌گرايي به روانشناسي

با توسعه تجربه‌گرايي، فلاسفه رويكردهاي گذشته نسبت به دانش را كنار گذاشتند. هرچند آنان هنوز هم با بسياري از همان مسائل سر و كار داشتند، اما رويكرد آنان به اين مسائل جزءنگري، ماشين‌گرايي و اثبات‌گرايي بود.

تأكيدهاي تجربه‌گرايي را مجدداً مورد توجه قرار دهيد: نقش اوليه فرآيندهاي احساسي، تجزيه تجربه‌هاي هشيار به عناصر، تركيب عناصر براي تشكيل تجارب پيچيده از راه مكانيسم تداعي و عطف توجه به فرآيندهاي هشيار. نقش عمده‌اي كه تجربه‌گرايي در شكل دادن به علم نوين روانشناسي بازي كرد به زودي روشن خواهد شد. خواهيم ديد كه مسائل مورد علاقه تجربه‌گرايان موضوع اصلي روانشناسي را تشكيل داد.

تا نيمه قرن نوزدهم، فلسفه آنچه را در توان داشت انجام داده بود. توجيه نظريه‌اي براي يك علم طبيعي ماهيت انسان استقرار يافته بود. آنچه لازم بود تا اين نظريه را به واقعيت تبديل كند يك برخورد آزمايشي با موضوع بود و اين كار مي‌رفت تا تحت نفوذ فيزيولوژي آزمايشي با فراهم كردن انواع آزمايش‌هايي كه مبناي روانشناسي نوين را پي‌ريزي كرد ايجاد شود.


پيشرفت‌هايي در فيزيولوژي اوليه


پژوهش‌هاي فيزيولوژيكي كه روانشناسي نوين را تحرك بخشيد و به آن جهت داد دستاورد اواخر قرن نوزدهم است. كوشش در اين زمينه نيز مانند همه زمينه‌هاي ديگر پيشينه خود را داشت، يعني كارهاي اوليه‌اي كه زيربناي فيزيولوژي قرار گرفتند. فيزيولوژي درخلال سال‌هاي دهه 1830 به صورت يك رشته علمي مبتني بر آزمايش درآمد و اين كار در وهله نخست تحت نفوذ يوهانس مولر فيزيولوژيست آلماني (1858ـ1801)، كه از به كار بستن روش‌هاي آزمايشي در فيزيولوژي جانبداري مي‌كرد، صورت پذيرفت.


پژوهش درباره كاركردهاي مغز


چندين نفر از فيزيولوژيست‌هاي اوليه خدمت‌هاي قابل توجهي به مطالعه درباره كاركردهاي مغز كرده بودند. كار آنان به سبب كشف مناطق خاص مغز و توسعه روش‌هاي تحقيق كه بعدها به‌طور گسترده‌اي در روانشناسي فيزيولوژيكي به كار بسته شد براي روانشناسي اهميت دارد. يكي از پيشروان پژوهش درباره رفتار بازتابي يك پزشك اسكاتلندي به نام مارشال هال (1857ـ1790) بود كه در لندن كار مي‌كرد. هال مشاهده كرد چنانچه پايانه‌هاي عصبي حيواناتي كه سرشان از تن جدا شده است در معرض تحريك قرار گيرند تا مدتي به حركت خود ادامه مي‌دهند او چنين نتيجه گرفت كه سطوح مختلف رفتار به قسمت‌هاي مختلف مغز و نظام عصبي وابسته است. او به ويژه چنين فرض كرد كه حركت ارادي به مخ، حركت بازتابي به نخاع، حركت غيرارادي به تحريك مستقيم ساختمان عضلاني و حركت تنفسي به مغز تيره مربوط است.

تجربه‌گرايان بريتانيايي استدلال كرده بودند كه احساس تنها منبع دانش ماست. بسل ستاره‌شناس اهميت احساس و ادارك را در خود علم نشان داده بود. فيزيولوژيست‌‌ها ساخت و كاركرد حواس را تعريف مي‌كردند. اكنون وقت آن رسيده بود كه اين راه ورود به ذهن، يعني تجربه ذهني و ذهن‌گرايانه احساس، مورد آزمايش قرار گيرد و به كميت درآيد. براي پژوهش درباره جسم فنون لازم فراهم شده بود، اكنون براي پژوهش درباره ذهن اينگونه فنون توسعه مي‌يافتند. روانشناسي آزمايشي آماده شروع شدن بود.


آغاز روانشناسي آزمايشي

چهار دانشمند به‌طور مستقيم مسؤول كاربردهاي اوليه روش آزمايشي درباره ذهن، يعني موضوع روانشناسي، بودند: هرمان فون هلمهولتز، ارنست وبر، گستاو تئودور فخنر و ويلهلم وونت همه اين چهار نفر آلماني بودند، در فيزيولوژي آموزش ديده بودند و از پيشرفت‌هاي قابل توجه علوم آگاهي داشتند.


چرا آلمان؟ در قرن نوزدهم، تفكر علمي در بيشتر كشورهاي اروپاي غربي به ويژه انگلستان، فرانسه و آلمان رو به توسعه بود. هيچيك از اين كشورها نسبت به ابزارهاي علمي موردنظر كه به كار گرفته مي‌شدند، جاه‌طلبي، حساسيت، يا خوشبيني انحصارطلبانه نداشتند. پس چرا روانشناسي آزمايشي از آلمان شروع شد، نه در انگلستان يا فرانسه؟ به نظر مي‌رسد پاسخ سؤال اين باشد كه ويژگي‌هاي يگانه‌اي وجود داشت كه علم آلماني را به صورت زمين حاصلخيزتري براي روانشناسي نوين درآورده بود.

تاريخ فكري آلمان در طول يك قرن، راه را براي علم روانشناسي آزمايشي هموار كرده بود. فيزيولوژي آزمايشي به گونه‌اي استوار استقرار يافته و تا درجه‌اي شناخته شده بود كه در انگلستان و فرانسه تا بدين‌ حد پيشرفت نكرده بود. آنچه كه خلق و خوي آلماني ناميده مي‌شود با نوع توصيف‌‌ها و رده‌ بندي‌هاي موردنياز علوم زيست‌شناسي، جانورشناسي و فيزيولوژي تناسب داشت. در فرانسه و انگلستان رويكرد قياسي و رياضي به علم اولويت داشت، درحالي كه در آلمان، با تأكيد بر گردآوري هشيارانه، كامل و دقيق واقعيت‌هاي قابل مشاهده، رويكرد استقرائي پذيرفته شده بود.

كاركردگرايي

كاركردگرايي، همانطور كه از نامش پيداست، با كاركرد ذهن يا استفاده از آن توسط موجود زنده در سازگاري با محيط خود سروكار دارد. جنبش روانشناسي كاركردي بر يك پرسش عملي تأكيد داشت: فرايندهاي ذهني چه كاري انجام مي‌دهند؟ كاركردگرايان ذهن را نه از زاويه تركيب آن (ساختار يا عناصر رواني‌اش) بلكه به صورت آميخته‌اي يا انباشته‌اي از كاركردها و فرآيندهايي كه در جهان واقعي به پيامدهاي عملي منجر مي‌شوند، مطالعه مي‌كردند.

در اين بخش به ريشه‌هاي جنبش روانشناسي كاركردي، ازجمله كارهاي چارلز داروين، فرانسيس گالتون و دانشجويان اوليه رفتار حيواني، مي‌پردازيم. مهم است به زماني هم كه اين پيش‌كسوتان كاركردگرايي انديشه‌هاي خود را تدوين مي‌كردند ـ دوره قبل و همين سال‌هايي كه روانشناسي جديد براي اولين بار تدوين مي‌شد ـ توجه داشته باشيم.

كتاب پيشاهنگ داروين درباره تكامل يا تطور، درباره منشاء انواع (1859) يكسال پيش از كتاب عناصر پسيكوفيزيك فخنر (1860) و 20 سال پيش از آنكه وونت آزمايشگاه خود را در دانشگاه لايپزيك تأسيس كند، منتشر شد. گالتون كار درباره تفاوت‌هاي فردي را در 1869، پيش از آنكه وونت كتاب اصول روانشناسي فيزيولوژيكي (1874ـ1873) خود را بنويسد، شروع كرد. آزمايش‌هاي روانشناسي حيواني در سال‌هاي 1880، پيش از آنكه تيچنر به آلمان سفر كند و زير نفوذ وونت قرار گيرد، اجرا مي‌شدند.

بدين‌ترتيب، در همان زمان كه وونت و تيچنر به عمد اين زمينه‌‌ها را از تعاريف روانشناسي خود كنار مي‌گذاشتند، كار عمده‌اي در مورد كاركردهاي هشياري، تفاوت‌هاي فردي و رفتار حيواني انجام مي‌شد. به عهده روانشناسان جديد آمريكايي بود كه به كاركردهاي ذهني، تفاوت‌هاي فردي و موش سفيد آزمايشگاهي جايگاه برجسته‌اي در روانشناسي بدهند.


مكتب شيكاگو


البته همه اعتبار مربوط به بنيانگذاري كاركردگرايي را نمي‌توان به تيچنر داد، بلكه كساني را كه تاريخ به عنوان بنيانگذاران روانشناسي كاركردي نام برده است درنهايت بنيانگذاران ناخواسته آن بودند.

دو روانشناسي كه به‌طور مستقيم به بنيانگذاري كاركردگرايي خدمت كردند جان ديويي و جيمز رولند آنجل بودند. در 1894 به دانشگاه تازه تأسيس شيكاگو وارد شدند و چندي بعد عكس هريك از آنان روي جلد مجله تايم چاپ شد.

روانشناسي باليني


علاوه بر تلاش‌هاي ويتمر در دانشگاه پنسيلوانيا براي به كار بستن روانشناسي در سنجش و درمان رفتار نابهنجار، دو كتاب عزم اوليه در اين رشته را فراهم ساختند. ذهني كه خود را يافت (1908) نوشته كليفورد بيرز كه قبلاً بيمار رواني بوده، محبوبيت زياد پيدا كرده و توجه همگان را به نياز به برخورد انساني با افراد بيمار رواني برانگيخت.

روان‌درماني هوگو مونستر برگر (1909) نيز كه افراد زيادي آن را مي‌خواندند، فنون درمان براي انواع اختلالات رواني را توصيف مي‌كرد. اين كتاب با نشان دادن راه‌هاي خاصي كه بدان طريق مي‌توان به افراد پريشان حال كمك كرد، روانشناسي باليني را ترويج مي‌كرد.

ويليام هيلي، روانپزشك شيكاگو، اولين درمانگاه راهنمايي كودك را در 1909 تأسيس كرد. ديري نگذشت كه تعداد زيادي از اين درمانگاه‌‌ها داير شدند. هدف آنها اين بود كه اختلالات كودكي را زودتر درمان كنند تا اينكه اين مشكلات به صورت آشفتگي‌هاي جدي‌تر در بزرگسالي تبديل نشوند. اين درمانگاه‌‌ها از رويكرد تيمي كه ويتمر معرفي كرده بود استفاده مي‌كردند. در اين شيوه، روانشناسان، روانپزشكان و مددكاران اجتماعي تمام جنبه‌هاي مشكل بيمار را ارزيابي و درمان مي‌كنند.

انديشه‌هاي زيگموند فرويد در رشد روانشناسي باليني مهم بودند و اين رشته را به فراتر از اساس آنكه در درمانگاه ويتمر بود پيش برد. كار فرويد در مورد تحليل رواني بخش‌هايي از نظام روانشناسي و عامه آمريكا را مجذوب ـ و بعضاً خشمگين ـ ساخت. انديشه‌هاي او روانشناسان باليني را با اولين فنون روانشناختي درماني خاص خود مجهز ساخت.

برخلاف اين رويدادها، روانشناسي باليني آهسته پيش مي‌رفت و تا سال 1940 هنوز يك بخش فرعي از روانشناسي بود. براي بزرگسالان پريشان حال، تسهيلات درماني معدودي وجود داشت و درنتيجه، فرصت‌هاي شغلي براي روانشناسان باليني اندك بود. هيچ برنامه آموزشي براي تربيت روانشناسان باليني وجود نداشت و وظايف آنان به‌طوركلي به اجراي آزمون‌‌ها محدود مي‌شد.

در 1941 كه ايالات متحد در جنگ جهاني دوم وارد شد، وضعيت تغيير كرد. بيش از هر چيز ديگر اين رويداد بود كه روانشناسي باليني را زمينه تخصصي عمده و پويا ساخت كه تاكنون چنين بوده است. ارتش براي چند درصد روانشناس باليني كه براي درمان آشفتگي‌هاي هيجاني در بين كاركنان نظامي نياز بود، برنامه‌هاي آموزشي ايجاد كرد.

پس از جنگ نياز به روانشناسان باليني حتي بيشتر بود. مديريت سربازان از جنگ برگشته خود را مسؤول بيش از 40000 كهنه سرباز با مسائل روانپزشكي يافت. بيش از 3 ميليون نفر ديگر به مشاوره حرفه‌اي و شخصي نياز داشتند تا به آنان كمك شود به راحتي به زندگي شخصي (غيرنظامي) برگردند. حدود 315000 كهنه سرباز به مشاوره نياز داشتند تا به آنان كمك كنند با ناتوانايي‌هاي حاصل از زخم‌هاي جنگ سازگاري پيدا كنند. نياز به افراد متخصص بهداشت رواني حيرت‌آور و خيلي بيش از امكانات موجود بود.

مديريت سربازان از جنگ برگشته (VA) براي كمك به تأمين اين نياز بودجه‌اي را به برنامه‌هاي تحصيلات تكميلي در دانشگاه‌‌ها اختصاص داد و به دانشجويان تحصيلات تكميلي كه حاضر بودند پس از اتمام تحصيلات خود در بيمارستان‌‌ها و درمانگاه‌هاي VA كار كنند كمك هزينه تحصيلي پرداخت كرد. اين برنامه‌‌ها نوع بيماراني را كه معمولاً روانشناسان باليني درمان مي‌كردند تغيير داد. پيش از جنگ، بيشتر كار آنان با كودكان بزهكار و مسائل سازگاري بود، اما نيازهاي پس از جنگ كهنه سربازان به اين معني بود كه بيشتر كساني كه درمان مي‌شدند بزرگسالاني با مسائل هيجاني شديدتر بودند. VA (اينك بخش امور كهنه سربازان) هنوز هم تنها نهادي است كه بيشترين روانشناسان را در ايالات متحد استخدام مي‌كند و تأثير آن بر رشته روانشناسي باليني زياد بوده است (مور، 1992؛ وندن باس، كامينگز، ديلئون، 1992).

روانشناسان باليني در مراكز بهداشت رواني، مدارس، تجارت و فعاليت‌هاي خصوصي، نيز اشتغال دارند. امروز روانشناسي باليني بزرگترين رشته از زمينه‌هاي كاربردي است و بيش از يك سوم دانشجويان تحصيلات تكميلي در برنامه‌هاي باليني ثبت‌نام مي‌كنند. هفت بخش از بزرگترين هشت بخش در (انجمن روانشناسي آمريكا) به مسائل بهداشت رواني هم در زمينه دانشگاهي و هم در زمينه كاربردي اختصاص دارند. نزديك به 70 درصد اعضاي انجمن روانشناسي آمريكا در زمينه‌هايي كار مي‌كنند كه جهت‌گيري خدمات بهداشتي دارند (شاپيرو و ويگينز، 1994). در 1993، مجله پول روانشناسي را در بين 50 حرفه بالا رديف چهارم و پر بركت‌ترين اشتغال در قرن بيست‌ويكم، فهرست كرد (ويگينز، 1994).

رشد روانشناسي در ايالات متحده


نظريه تكامل و روانشناسي كاركردگرايي كه از آن مشتق شد در اواخر قرن نوزدهم به سرعت در ايالات متحد آمريكا مورد بررسي قرار گرفت و روانشناسي آمريكا را انديشه‌هاي داروين و گالتون بيشتر از كار وونت هدايت مي‌كرد.

اين يك پديده تاريخي عجيب و حتي متناقض بود. بسياري از افراد اولين نسل روانشناسان آمريكا را وونت با شكل روانشناسي خود پرورش داد. با وجود اين، آنان اندكي از انديشه‌هاي او را به وطن خود بردند. وقتي كه اين دانشجويان وونت، اين روانشناسان جديد، به ايالات متحده برگشتند، بر آن شدند تا نوعي از روانشناسي را ايجاد كنند كه به آنچه كه وونت به آنان آموخته بود شباهت اندكي داشت. بدين‌ترتيب، اين علم جديد، همانند يك نوع جانور زنده، تغيير مي‌يافت تا با محيط جديد خود انطباق يابد.

روانشناسي وونت و ساختارگرايي تيچنر نمي‌توانستند در شكل اصلي خود در جو روشنفكرانه و روح زمان آمريكا، مدت زيادي ادامه حيات بدهند، بنابراين به كاركردگرايي تغيير شكل دادند. آنها نوع عملي روانشناسي نبودند؛ آنها با ذهن در عمل سر و كار نداشتند و نمي‌توانستند به ضرورت‌ها و مسائل زندگي روزمره اعمال شوند. فرهنگ آمريكا به سوي عملي جهت‌گيري داشت؛ مردم به آنچه كه در عمل سودمند بود بها مي‌دادند.

جي. استانلي هال، روانشناس كاربردي پيشگام آمريكا نوشت «به روانشناسي‌اي نياز داريم كه قابل استفاده باشد. به افكار وونت در اينجا هرگز نمي‌توان خو گرفت، زيرا با روحيه و خلق آمريكايي ناسازگارند» (هال، 1912، ص. 414).

روانشناسان آمريكايي تازه تربيت شده و برگشته از آلمان برخوردار از شيوه نوعاً مستقيم و پرخاشگرانه آمريكايي، گونه روانشناسي آلماني را تغيير شكل دادند. آنان شروع كردند به مطالعه اينكه ذهن چه مي‌كند، نه اينكه چه هست.

در مدتي كه برخي از روانشناسان آمريكا، به ويژه جيمز، آنجل و كار، رويكرد كاركردگرايي را در آزمايشگاه‌هاي دانشگاهي تدوين مي‌كردند، عده‌اي ديگر آن را در موقعيت‌هاي خارج از دانشگاه‌ها به كار مي‌بستند. در همان زمان كه كاركردگرايي به عنوان يك مكتب فكري مجزا بنيان گذاشته مي‌شد حركت به سوي يك روانشناسي عملي نيز رخ مي‌داد.

روانشناسان كاربردي روانشناسي‌شان را به دنياي واقعي، مدارس، كارخانه‌ها، نهادهاي تبليغاتي، دادگاه‌ها، كلينيك‌ها (درمانگاه‌هاي) راهنمايي كودكان و مراكز بهداشت رواني بردند و از آن، هم از لحاظ موضوع و هم از لحاظ استفاده، چيزي كاركردي ساختند. با اين كار، آنان ماهيت روانشناسي آمريكا را به همان شدتي تغيير دادند كه بنيانگذاران كاركردگرايي كردند. ادبيات حرفه‌اي آن روز تأثير آنان را منعكس مي‌سازد. تا حدود سال 1900، 25 درصد مقاله‌هاي پژوهشي منتشر شده در مجله‌هاي روانشناسي آمريكا به روانشناسي كاربردي مربوط مي‌شدند و كمتر از 3 درصد به درون‌نگري مي‌پرداختند (ادانل، 1985). روانشناسي جديدتر به سرعت از رويكردهاي وونت و تيچنر، با وجود اينكه خود آنها روانشناسي جديد بودند، پيشي مي‌گرفتند.

حتي تيچنر، روانشناس بزرگ ساختارگرا، اين تغيير سريع در روانشناسي آمريكا را متوجه شد او در 1910 نوشت: «بدين‌ترتيب، اگر از شخصي خواسته شود روند روانشناسي را در ده سال گذشته در يك جمله خلاصه كند، پاسخ او به احتمال چنين خواهد بود: روانشناسي به نحو بسيار مشخص به سوي كاربردي متمايل شده است» (نقل شده در كتاب ايوانز، 1992، ص 74).

روانشناسي در ايالات متحده به سرعت رشد كرد و بارور شد. رشد پويا و پر طراوت روانشناسي آمريكا در سال‌هاي 1880 تا 1900 يك رويداد تكان‌دهنده در تاريخ علم بود. در 1880 هيچ آزمايشگاهي در ايالات متحد وجود نداشت؛ با فرا رسيدن 1900 چهل و دو آزمايشگاه وجود داشتند كه مجهزتر از آزمايشگاه‌هاي آلمان بودند. در 1880 هيچ مجله روانشناسي آمريكايي وجود نداشت؛ در 1895 سه مجله موجود بود. در 1880 آمريكاييان براي تحصيل روانشناسي مجبور بودند به آلمان بروند؛ در 1900 مي‌توانستند در وطن خود در برنامه‌هاي تحصيلات تكميلي وارد شوند. به سال 1903 دانشگاه‌هاي آمريكا بيش از ساير علوم، به جز شيمي، جانورشناسي و فيزيك، در روانشناسي درجه PhD اعطاء كرده بودند.

در 1910 بيش از 50 درصد تمام مقاله‌هاي منتشر شده در زمينه روانشناسي به زبان آلماني نوشته مي‌شدند؛ فقط 3 درصد به زبان انگليسي بود. در 1933، 52 درصد مقاله‌هاي منتشر شده به انگليسي بودند و فقط 14 درصد آنها به زبان آلماني بود (ورتايمر و كينگ، 1994). نشريه بريتانيايي 1913 چهره‌هاي سرشناس علمي چه كساني هستند، اعلام داشت كه ايالات متحده با داشتن تعداد بيشتر روانشناسان سرآمد جهاني ـ تعداد 84 نفر ـ از مجموع آلمان، انگلستان و فرانسه، شاخص است (جانچيك،5 1968).

اندكي بيش از 20 سال پس از آنكه روانشناسي در اروپا شروع شد، روانشناسان آمريكا رهبري بدون چون و چرا را در اين رشته ربودند. جيمز مك كين كتل در خطابه مربوط به رياست انجمن روانشناسي آمريكا به سال 1895 گزارش داد كه «رشد دانشگاهي روانشناسي در آمريكا طي پنج سال گذشته تقريباً بي‌سابقه است... روانشناسي در برنامه دوره كارشناسي يك درس ضروري (اجباري) است... و در بين درس‌هاي دانشگاهي روانشناسي اكنون با ساير علوم پايه از لحاظ تعداد دانشجوياني كه جلب كرده و از جهت كار اصيلي كه انجام شده است رقابت دارد» (كتل، 1896، ص. 134).

در 1898 يك استاد روانشناسي هاروارد فرياد برآورده بود كه «درس روانشناسي مقدماتي من... 360 دانشجو دارد ـ اين كشور با اين همه روانشناس چه كار خواهد كرد؟» (براون، 1992، ص. 65).

در نمايشگاه جهاني 1893 كه در ايلينويز شيكاگو برگزار شد روانشناسي در مقابل عامه مشتاق آمريكا آغاز به كار كرد. در برنامه‌اي شبيه به آزمايشگاه مردم‌سنجي فرانسيس گالتون در انگلستان، روانشناسان نمايشگاه‌هايي از دستگاه‌هاي پژوهشي و آزمايشگاه سنجش ترتيب دادند كه در آنها ظرفيت‌هاي حسي بازديدكنندگان با مبلغ ناچيزي، اندازه‌گيري مي‌شد. در 1904 در لوئيزيانا، سنت لوئيز، ميسوري يك نمايشگاه وسيع‌تر برپا شد.

اين رويداد درخشان با سخنراني‌هاي روانشناسان سرآمد روز ـ اي.بي.تيچنر، سي.للويد مورگان، پير ژانه،2 جي. استانلي هال و جان بي. واتسون، همراه گشت. چنين نمايش تبليغي براي روانشناسي به مذاق وونت خوش نمي‌آمد و هرگز چيزي شبيه به آن در آلمان رخ نداد. تبليغ كردن براي روانشناسي خلق و خوي آمريكايي را منعكس مي‌ساخت كه اين چنين شكل روانشناسي وونت را به‌طور اساسي به روانشناسي كاركردي تبديل ساخت و آن را به فراسوي آزمايشگاه گسترش داد.

بدين‌ترتيب، آمريكا روانشناسي را با اشتياق استقبال كرد و اين رشته به سرعت در كلاس‌هاي درس دانشگاه و در زندگي روزمره مردم جا باز كرد. دامنه آن امروزه بسيار وسيع‌تر از آن است كه براي بنيانگذارانش امكان‌پذير و يا حتي مطلوب مي‌نمود.

فقط در آمريكا تا حدود 1900، روانشناسي در ايالات متحده آمريكا ويژگي خاص خود را يافته بود، متمايز از روانشناسي وونت و ساخت‌گرايي تيچنر، كه هيچيك از آنها با هدف يا سودمندي كاركرد هشياري كاري نداشت.

جنبش ساختارگرايي كه از كارهاي داروين و گالتون تكامل يافته بود به جاي ساختار يا محتواي فرآيندهاي هشيار، بر چگونگي عمل اين فرآيندها تأكيد داشت. براي پيگيري تدوين رسمي روانشناسي كاركردي به عنوان يك مكتب فكري، در پايان قرن نوزدهم و از قرن بيستم از انگلستان به ايالات متحد آمريكا حركت مي‌كنيم.

چرا روانشناسي كاركردي در ايالات متحد رونق يافت و نه در انگلستان كه روح كاركردي از آنجا نشأت گرفت. پاسخ در خلق‌وخوي آمريكايي يعني خصوصيات منحصر به فرد اجتماعي، اقتصادي و سياسي آن نهفته است. روح زمان آمريكايي براي قبول تكامل و نگرش كاركردگرايانه ناشي از آن آمادگي داشت.

رنه د كارت
(1650ـ1596)



دكارت در 31 مارس 1596 در فرانسه به دنيا آمد. او از پدرش پول كافي به ارث برده بود و لذا مي‌توانست هزينه‌هاي زندگي تحصيلي و مسافرت‌هايش را تأمين كند. او از 1604 تا 1612 در يك مدرسه يسوعي1 در رشته علوم انساني و رياضيات تحصيل كرد و در فلسفه، فيزيك و فيزيولوژي استعداد چشمگيري از خود نشان داد. چون دكارت از نظر سلامت بدني آسيب‌پذير بود، مدير مدرسه او را از شركت در مراسم مذهبي صبحگاهي معاف كرد و به وي اجازه داد تا هنگام ظهر در رختخواب بماند، عادتي كه در سرتاسر زندگي خود آن را حفظ كرد. در اين صبح‌هاي آرام بود كه او به خلاق‌ترين تفكرات خود مي‌پرداخت.

دكارت پس از اتمام تحصيل رسمي خود، نمونه‌هايي از خوشگذراني‌هاي پاريس را تجربه كرد و چون اين زندگي را ملال‌انگيز يافت، براي مطالعه رياضيات گوشه‌نشيني را انتخاب كرد. در 21 سالگي در ارتش‌هاي هلند، باواريا و مجارستان به عنوان يك داوطلب نجيب‌زاده وارد خدمت شد، درحالي كه شمشيربازي ماهر و شخصي ماجراجو بود. او همچنين آشكارا به همه نوع فسق و فجور و لذت‌هاي غيرمعمول زندگي دست مي‌زد، هرچند تنها پيوند عاشقانه پايدار او يك رابطه عشقي سه ساله با يك زن هلندي بود كه در سال 1935 از او صاحب فرزندي شد. دكارت به اين كودك خردسالش عشق مي‌ورزيد و با مرگ او در سن پنج سالگي قلبش شكسته شد. او فقدان اين فرزند را به عنوان عميق‌‌ترين غم زندگي توصيف كرده است.

دكارت مشتاقانه علاقه‌مند بود كه دانش علمي را در امور عملي به كار بندد. او به بررسي و مطالعه فنوني پرداخت تا بتواند از خاكستري شدن موهايش جلوگيري كند و در مورد استفاده از صندلي‌هاي چرخدار نيز به آزمايش‌هايي دست زد.

دكارت هنگامي كه در ارتش خدمت مي‌كرد خوابي ديد كه زندگيش را دگرگون كرد. چنانكه خود وي گفته است، روز دهم نوامبر را در يك اتاق گرم در كنار بخاري گذرانيده و درباره عقايد علمي و رياضي انديشيده است. او در آنجا به خواب مي‌رود و در رؤياي خود ـ آنگونه كه بعدها آن را تعبير كرد ـ به خاطر تنبلي مورد سرزنش قرار مي‌گيرد و «روح حقيقت» ذهنش را تسخير مي‌كند. اين تجربه او را بر آن مي‌دارد تا زندگي خود را در راه اين هدف وقف كند كه رياضيات را مي‌توان درباره همه علوم به كار بست و درنتيجه يقين بودن دانش دست يافت.

دكارت درباره رياضيات و فلسفه كتاب‌هاي مفصلي نوشت و شهرت فزاينده او در اين نوشته‌ها توجه ملكه كريستينا،1 ملكه سوئد را به خود جلب كرد و از وي دعوت به عمل آورد تا به او فلسفه بياموزد. هرچند دكارت مايل نبود آزادي و تنهايي را از دست بدهد، به خاطر احترام زيادي كه براي خواسته‌هاي خاندان سلطنتي قائل بود، در پاييز سال 1649 با يك كشتي جنگي كه ملكه براي بردن او به سوئد فرستاده بود به آنجا رفت. ملكه كريستينا كه دانشجوي زياد مستعدي نبود، اصرار داشت كه در سرماي سخت يك زمستان غيرعادي همه روزه از ساعت 5 صبح، در كتابخانه‌اي كه به اندازه كافي گرم نمي‌شد، درس خود را آغاز كند. دكارت با بنيه ضعيف خود بيدار شدن در صبح‌هاي زود و سرماي شديد را به مدت 4 ماه تحمل كرد، پيش از آنكه در 11 فوريه 1650 بر اثر ذات‌الريه از پاي درآيد.

پيش از دكارت اين نظريه پذيرفته شده بود كه به‌طور اساسي بين بدن و ذهن تعامل يك‌طرفه وجود دارد. ذهن مي‌تواند تأثير عظيمي بر بدن اعمال كند، اما اثر بدن بر ذهن اندك است. يك مورخ معاصر در اين زمينه قياس زير را مطرح مي‌كند: چنين انديشيده مي‌شد كه رابطه ذهن و بدن مانند پيوند بازيگر و عروسك خيمه‌شب‌بازي است. بر اين اساس ذهن مانند بازيگري است كه نخ‌هاي بدن را مي‌كشد (لوري، 1982).

دكارت موضع دوگانه ‌نگر را انتخاب كرد. وي معتقد بود ذهن و بدن درحقيقت دو عنصر متفاوت‌اند، اما او با تعريف مجدد رابطه بين اين دو از ديدگاه سنتي انحراف پيدا كرد. دكارت در نظريه خود درباره تعامل ذهن ـ بدن مي‌گفت درست است كه ذهن بر بدن تأثير مي‌گذارد، اما تأثير بدن بر ذهن بسيار عظيم‌تر از آن است كه در گذشته تصور مي‌شد. اين رابطه فقط يك طرفه نيست بلكه يك تعامل دوسويه است. اين انديشه كه در قرن هفدهم افراطي محسوب مي‌شد مفهوم‌هاي ضمني مهمي را در بر دارد.

پس از آنكه دكارت آيين خود را منتشر كرد، بسياري از معاصران وي پذيرفتند كه از آن پس ديگر از اين فكر كه ذهن صاحب اختيار اين دو ذات ]ذهن و بدن[ است، يعني اينكه بازيگر با كشيدن نخ‌هاي عروسك خيمه‌شب‌بازي، كاركردي تقريباً مستقل از بدن دارد، جانبداري نكنند. بدن كه داراي ويژگي‌ها و ماهيت فيزيكي و مادي است مهم‌تر تلقي شد. كاركردهايي كه پيش از آن به ذهن نسبت داده مي‌شدند اكنون به عنوان كاركردهاي بدن مورد توجه قرار گرفتند.

به عقيده دكارت، ذهن غيرمادي است (از ماده فيزيكي تشكيل نشده است). ذهن همچنين قادر به تفكر و هشياري است و درنتيجه دانش مربوط به جهان بيروني را براي ما فراهم مي‌كند. ذهن هيچيك از خصايص ماده را ندارد. مهمترين ويژگي ذهن استعداد تفكر آن است و اين ويژگي آن را از جهان مادي جدا مي‌كند.

از آنجا كه ذهن داراي تفكر، درك و اراده است بايد به گونه‌اي در بدن اثر بگذارد و از آن اثر بپذيرد. براي مثال، هنگامي كه ذهن تصميم مي‌گيرد از جايي به جاي ديگر حركت كند، اين تصميم به وسيله ماهيچه‌ها و عصب‌هاي بدن به مرحله اجرا در مي‌آيد. به همين ترتيب، هنگامي كه بدن مثلاً بر اثر نور يا گرما تحريك مي‌شود، ذهن اين داده‌هاي حسي را شناسايي و تفسير كرده و پاسخ مناسب را تعيين مي‌كند.

جان لاك
(1704ـ1632)



جان لاك كه فرزند يك وكيل دعاوي بود در دانشگاه‌هاي لندن و آكسفورد انگلستان تحصيل كرد و در سال 1656 درجه ليسانس (كارشناسي) و در كوتاه‌مدتي پس از آن درجه فوق ليسانس (كارشناسي ارشد) خود را دريافت كرد. او چند سالي در آكسفورد باقي مانده و به تدريس زبان يوناني، نويسندگي و فلسفه پرداخت و سپس كار طبابت را پيشه خود ساخت. او همچنين به سياست نيز علاقه‌مند شده بود و در 1667 به لندن رفت و منشي كنت شافتزبري شد كه در آن هنگام دوست محرم اسرار اين سياستمدار بحث‌انگيز به شمار مي‌رفت.

قدرت و نفوذ شافتزبري در حكومت كاهش يافت و او در سال 1689، پس از مشاركت در توطئه‌اي عليه چارلز دوم پادشاه انگليس،‌ به هلند گريخت. هرچند لاك در اين توطئه دست نداشت، روابطش با شافتزبري او را در مظان اتهام قرار داد و لذا او نيز به هلند فرار كرد. چند سال بعد لاك توانست به انگلستان بازگردد كه در آنجا به عضويت هيأت استيناف درآمد و به نوشتن كتاب‌هايي درباره آموزش و پرورش، دين و اقتصاد پرداخت.

او به آزادي مذهب و حق حاكميت مردم بر سرنوشت خود علاقه‌مند بود. نوشته‌هايش شهرت و نفوذ فراواني برايش كسب كرد و در سرتاسر اروپا به عنوان قهرمان و منادي آزادي در حكومت مشهور شد. بعضي از آثارش بر نويسندگان اعلاميه استقلال آمريكا تأثير گذاشت.

كار اصلي لاك كه از نظر روانشناسي اهميت دارد، اثري است به نام مقاله‌اي درباره فهم انسان (1690) كه حاصل 20 سال مطالعه و تفكر او بود. اين كتاب كه تا سال 1700 چهار بار انتشار يافت و به زبان‌هاي فرانسه و لاتين ترجمه شد، سرآغاز تجربه‌گرايي بريتانيايي به شمار مي‌رود.

به نظر لاك پاسخ اين پرسش آن است كه دانش از راه تجربه كسب مي‌شود. همه دانش‌ها به شيوه تجربي حاصل مي‌شوند. او در اينباره نوشت:

پس بياييد ذهن را به يك كاغذ سفيد تشبيه كنيم كه از هر اثري عاري و هرگونه انديشه‌اي را فاقد است... پس اين اندوخته گسترده كه خيال فعال و بي‌حد و مرز انسان با تنوعي تقريباً بي‌پايان بر آن نقش زده است از كجا مي‌آيد؟ ذهن همه مواد عقل و دانش را از كجا كسب كرده است؟ من به اين سؤال با يك كلمه پاسخ مي‌دهم، از تجربه. مبناي همه دانش ما از آن است و سرانجام از همان است كه خود از آن نتيجه مي‌شود. (لاك، 1959/1690)

ارسطو نيز قرن‌ها پيش از آن تصوري مشابه داشت، بدين‌معنا كه ذهن در هنگام تولد مانند لوح سفيدي است كه تجربه بر آن مي‌انگارد.

لاك انديشه‌هاي ساده و پيچيده را از هم متمايز كرد. انديشه‌هاي ساده مي‌توانند از احساس و تفكر هر دو ناشي شوند، آنها به‌طور انفعالي به وسيله ذهن دريافت مي‌شوند. انديشه‌هاي ساده عنصري هستند و آنها را نمي‌توان تجزيه كرد يا به انديشه‌هاي ساده‌تر كاهش داد. در هر حال ذهن مي‌تواند از طريق فرآيند تفكر با تركيب انديشه‌هاي ساده، فعالانه انديشه‌هاي جديدي را بيافريند. اين انديشه‌هاي جديد، يا مشتق شده چيزي است كه لاك آنها را انديشه‌هاي پيچيده ناميد. آنها از تركيب انديشه‌هاي ساده حاصل مي‌شوند و بنابراين تجزيه‌پذيرند يا مي‌توان آنها را به انديشه‌هاي ساده تجزيه كرد.

فرانسيس گالتون

(1911ـ1822)



گالتون با كارهاي خود درباره مسائل مربوط به وراثت ذهني و تفاوت‌هاي فردي در ظرفيت يا توان انساني، روح تكامل را به نحو مؤثر در روانشناسي دميد. پيش از تلاش‌هاي گالتون، پديده تفاوت‌هاي فردي به عنوان موضوعي مناسب براي مطالعه در روانشناسي مورد توجه قرار نگرفته بود. در اين زمينه تنها تلاش‌هاي پراكنده‌اي، به ويژه توسط وبر، فخنر و هلمهولتز صورت گرفته بود. اين افراد در نتايج آزمايشي خود تفاوت‌هاي فردي را گزارش كرده بودند ولي به نحو نظام‌يافته به بررسي آن نپرداخته بودند. وونت و تيچنر تفاوت‌هاي فردي را بخشي از روانشناسي به حساب نمي‌آوردند.

زندگي گالتون

گالتون از هوشي فوق‌العاده (هوش بهرش 200 تخمين زده شده است) و اندوخته‌اي از انديشه‌هاي بديع برخوردار بود. معدودي از زمينه‌هايي كه او مورد بررسي قرار داد عبارت‌اند از: اثر انگشت (كه نيروي پليس از آن براي مقاصد شناسايي استفاده كرد)، مد، توزيع جغرافيايي زيبايي، وزنه‌برداري و كارآيي عبادت. او همچنين صورت اوليه‌اي از چاپگر دور تايپ،1 وسيله‌اي براي باز كردن قفل‌‌ها و پيرامون بين را كه به او امكان مي‌داد به هنگام تماشاي رژه از بالاي سر جمعيت اوضاع را ببيند، ابداع كرد.

گالتون در سال 1822 نزديك بيرمنگام3 انگليس متولد شد و كوچكترين فرزند از نه فرزند خانواده بود. پدرش بانكدار موفقي بود كه خانواده ثروتمند و داراي مقام برجسته اجتماعي او اشخاص مهم در همه زمينه‌‌ها عمده نفوذ ـ دولت، كليسا و ارتش ـ را شامل مي‌شد. گالتون در 16 سالگي، با اصرار پدرش، تحصيل پزشكي را در بيمارستان عمومي بيرمنگام شروع كرد. او به عنوان كارآموز براي پزشكان كار مي‌كرد؛ قرص‌‌ها را توزيع مي‌كرد، كتاب‌هاي پزشكي را مطالعه مي‌كرد، شكسته‌بندي مي‌كرد، انگشتان را قطع مي‌كرد، دندان مي‌كشيد، به كودكان واكسن مي‌زد، با خواندن آثار كلاسيك خود را سرگرم مي‌ساخت. اما، روي هم رفته تجربه خوشايندي نبود و تنها فشار مداوم پدرش او را در آنجا نگه مي‌داشت.

يك حادثه در اثناي اين كارآموزي پزشكي كنجكاوي ذهني گالتون را نشان مي‌دهد. گالتون مي‌خواست تأثير داروهاي گوناگون در داروخانه را ياد بگيرد، لذا شروع كرد به خوردن دوز اندكي از هر دارو و يادداشت كردن واكنش خود، اين كار را به شيوه‌اي نظام يافته با داروهايي شروع كرد كه زير حرف «A» قرار داشتند. اين ماجراجويي علمي به حرف «C» يعني خوردن روغن كرچك هندي، اسهال آور قوي، پايان يافت.

گالتون پس از يكسال خدمت در بيمارستان، تحصيلات پزشكي خود را در كينگز كالج2 لندن ادامه داد. يكسال بعد نقشه‌اش عوض شد و در ترينيتي كالج دانشگاه كمبريج ثبت‌نام كرد و در آنجا با مجسمه نيم‌تنه‌اي از اسحاق نيوتن در مقابل بخاري ديواريش علاقه خود را به رياضيات دنبال كرد. اگرچه آشفتگي‌هاي ذهني شديد در كار او وقفه ايجاد كردند، سرانجام توانست درجه دكتراي خود را بگيرد. دوباره به تحصيل پزشكي، كه حالا به نحو شديد از آن متنفر بود، برگشت، تا اينكه مرگ پدر او را از اين حرفه خلاص كرد.

مسافرت و كاوشگري توجه گالتون را به خود معطوف داشت. در سرتاسر آفريقا سفر كرد و گزارش سفرهاي خود را منتشر ساخت، از انجمن سلطنتي جغرافيا مدال گرفت. در سال‌هاي 1850 بنا به گفته خود، به خاطر ازدواج و ضعف سلامتي، مسافرت را متوقف ساخت، اما علاقه‌مندي به كاوش را حفظ كرد و يك كتاب راهنما با نام هنر مسافرت نوشت. هيأت‌هاي اعزامي براي ساير كاوشگران سازمان مي‌داد و درباره زندگي در اردو براي سربازاني كه به منظور وظايف در آن سوي درياها آموزش مي‌ديدند سخنراني مي‌كرد.

بيقراري، اين بار گالتون را به سوي هواشناسي و طراحي ابزارهايي براي ثبت اطلاعات مربوط به هوا هدايت كرد. او يافته‌هاي خود را در كتابي خلاصه كرد كه اولين تلاش براي جدول‌بندي الگوهاي آب و هوايي در مقياس بزرگ محسوب مي‌شود.

وقتي كه عموزاده‌اش چارلز داروين كتاب درباره منشاء انواع را منتشر ساخت، گالتون بلافاصله توجه خود را به اين نظريه جديد معطوف ساخت. در ابتدا جنبه زيست‌شناختي تكامل او را به خود جذب كرد و او تأثيرات انتقال خون بين خرگوش‌‌ها را مورد پژوهش قرار داد تا مشخص سازد كه آيا خصوصيات اكتسابي مي‌توانند به ارث برسند يا نه. اگرچه جنبه ژنتيكي نظريه تكامل مدت زيادي او را به خود علاقه‌مند نساخت، كاربردهاي اجتماعي آن كار بعدي گالتون را هدايت كرد و نفوذ او را بر روانشناسي جديد رقم زد.


وراثت ذهني (رواني)


اولين كتاب مهم گالتون در روانشناسي نبوغ ارثي بود كه در 1869 منتشر شد. (وقتي كه داروين اين كتاب را خواند به گالتون نوشت كه هرگز در تمام عمرش چيزي جالب‌تر يا اصيل‌تر از آن را نخوانده بود). گالتون در اين كتاب سعي داشت نشان دهد كه عظمت يا نبوغ فردي در خانواده‌‌ها به حدي رخ مي‌دهد كه نمي‌توان آن را صرفاً با تأثيرهاي محيطي تبيين كرد. تز (انديشه) او به اختصار اين بود كه مردان شايسته پسران شايسته دارند. (در آن زمان دختران، براي كسب شايستگي شانس اندكي داشتند مگر از طريق ازدواج با فردي مهم).

بيشتر مطالعات شرح‌حالي كه گالتون در اين كتاب گزارش كرده پژوهش‌هايي درباره اسلاف دانشمندان و فيزيكدانان با نفوذ بوده‌اند. داده‌هاي او نشان مي‌دادند كه هر فرد مشهوري نه فقط نبوغ كلي بلكه شكل خاصي از نبوغ را به ارث مي‌برد. براي مثال، يك دانشمند بزرگ در خانواده‌اي متولد شده بود كه از نظر علمي مقام والايي داشت.

هدف نهايي گالتون اين بود كه تولد افراد شايسته‌تر يا مناسب‌تر را تشويق و تولد افراد نامناسب را منع كند. براي كمك به رسيدن به اين هدف، علم به نژادي را بنيان گذاشت اين علم با عواملي سر و كار دارد كه ممكن است ويژگي‌هاي ارثي نژاد انسان را بهبود بخشند. استدلال او اين بود كه همانند حيوان‌هاي اهلي انسان‌‌ها را نيز مي‌توان با انتخاب مصنوعي اصلاح كرد. اگر افراد با استعداد قابل ملاحظه انتخاب شوند و نسل بعد از نسل به جفت‌گيري بپردازند نژاد بسيار سرآمدي عايد خواهد شد. او پيشنهاد كرد كه براي انتخاب زنان و مردان استثنايي جهت توليد مثل انتخابي آزمون‌هاي هوش تهيه و تدوين شود و توصيه كرد به كساني كه نمره بالا مي‌آورند براي ازدواج و بچه‌دار شدن مشوق‌هاي مالي داده شود. (خود گالتون فرزندي نداشت؛ برادرانش هم نداشتند. به ظاهر مشكل ژنتيكي بود).

گالتون در تلاش براي تأييد نظريه بهنژادي خود مسائل مربوط به اندازه‌گيري آمار را دنبال كرد. در كتاب نبوغ ارثي، با دسته‌بندي مردان شايسته در نمونه خود به طبقاتي بر طبق فراواني سطح توانايي آنان در جامعه آماري، مفاهيم آماري را در مسائل وراثتي به كار بست. داده‌هاي او نشان دادند كه مردان شايسته در مقايسه با مردان متوسط از احتمال بيشتري براي داشتن پسران شايسته برخوردارند. نمونه او 977 مرد مشهور را شامل مي‌شد كه نسبت شايستگي آنان يك بر 4000 بود. براساس تصادف، انتظار مي‌رفت كه اين گروه فقط يك خويشاوند برجسته داشته باشد؛ درعوض 332 مورد از آن وجود داشت.

احتمال شايستگي در بعضي خانواده‌‌ها به اندازه كافي بالا نبود كه گالتون بتواند تأثير محيط برتر، فرصت‌هاي آموزشي بهتر، يا مزاياي اجتماعي تأمين شده براي فرزندان خانواده‌هاي شايسته‌اي را كه او مطالعه كرد جدي تلقي كند. او استدلال مي‌كرد كه شايستگي ـ يا فقدان آن ـ تابعي از وراثت است نه فرصت.

گالتون كتاب‌هاي مردان انگليسي اهل علم (1874)، وراثت طبيعي (1889) و بيش از 30 مقاله درباره مسائل وراثت نوشت. در سال 1901 مجله بايومتريكا3 را شروع كرد، در سال 1904 آزمايشگاه بهنژادي را در يونيورسيتي كالج4 لندن تأسيس كرد و سازماني را براي ترغيب انديشه اصلاح‌نژادي بنيان گذاشت.


تصويرسازي ذهني


پژوهش گالتون درباره تصويرسازي ذهني اولين كاربرد وسيع پرسشنامه روانشناختي را مشخص مي‌سازد. از آزمودني‌ها خواسته مي‌شد صحنه‌اي را، مانند ميز صبحانه‌شان در همان روز، به خاطر بياورند و سعي كنند تصويرهايي از آن را فرا بخوانند. به آنان گفته مي‌شد مشخص سازند كه آيا اين تصويرها محو هستند يا واضح، روشن هستند يا تيره، رنگي هستند يا بدون رنگ و الي آخر. گالتون از اينكه اولين گروه آزمودني او، كه علم آشنا بودند اصلاً تصاوير واضحي را گزارش نكردند، شگفت‌زده شد! حتي بعضي از آنان مطمئن نبودند كه گالتون درباره چه چيزي صحبت مي‌كرد.

گالتون با استفاده از نمونه بزرگتري از جمعيت، گزارش‌هايي از تصاوير واضح و متمايزتري كه مملو از رنگ و جزئيات بودند، به دست آورد. او يافت كه تصاوير ذهني زنان و كودكان عيني‌تر و با جزئيات بيشتري بودند. او مشخص كرد كه تصويرسازي ذهني، همانند بسياري خصوصيات ديگر، به صورت بهنجار در جمعيت پراكنده است.

كار گالتون در مورد تصويرسازي ذهني، مانند بسياري از پژوهش‌هاي او، ريشه در تلاش او براي نشان دادن شباهت‌هاي ارثي داشت. او يافت كه احتمال وجود تصاوير ذهني مشابه بين خواهر و برادر بيشتر از افرادي است كه با هم خويشاوند نيستند.
تا بعد...
__________________
خانه بی تو مشکلی دارد
صاحب خانه همچون همیشه هست
اما از غم تو خونین دلی دارد
Naashenaas آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

برچسب ها
مكاتب, روانشناسي

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 12:53 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.