نشریه هم میهن منتشر شد - کتاب و رمان کاربران - هم میهن
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            
آخرین موضوعات فعال جواد خیابانی برای باران کوثری نامه نوشت    گریم متفاوت جانی دپ در فیلم هیولاهای شگفت انگیز    مانتویی با قیمت ۲۰ میلیون تومان!(عکس)    یه عکس به نفرِ قبلیت هدیه کن    ادعای جدید آمریکا: ایران، "ریال یمن" جعل می‌کند    چراکارمندان دولتی این همه امتیاز ورفاه دارند؟    غذای مجانی 17 کشته و 38 زخمی بر جای گذاشت!    خیانت زنان به یکدیگر!    پدر یا خودپرداز خانگی ؟!    چهره هم میهنی ها در شب    همگی نیروها در برابر فتنه شیطانی ری استارت اتش به اختیار هستید    ماندلای مرده اما زنده . موگابه ی زنده اما مرده    حیدری مدیر سایت دولت بهار به علت عدم توانایی در پرداخت وثیقه بازداشت شد.    مُختَصــر ...    نان گران شد!!!    حمله شدیدالحن سعد حریری به روحانی    ادعای پزشک ایرانی: زنده کردن آدم‌ها بعد از مرگ/می شود بعد از مرگ آدمها را زنده کرد!    زیاد خوشحال نباشیم./داعش شکست خورد یا پوست انداخت؟    سلفی ملکه زیبایی عراق و اسرائیل خبرساز شد    انتقاد سردار باقرزاده از نحوه پوشش اخبار زلزله از صداوسیما    از زندگی مدرن خود راضی هستید؟    بزی با ۱.۷ میلیون طرفدار!    نوارعصب عضله سریعترین روش تشخیص ms واختلال دراعصاب محیطی    سندروم عوارض پس از مصرف فیناستراید و انتی اندرژونها    تحصن مهندس بقایی در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی/دادگاه تشکیل شد   

نشریه هم میهن منتشر شد
قديمي 02-28-2014   #188 (لینک نوشته)
dilak
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت سی و پنجم »


يازهرا با نگاههاي بهت زده مستر پرزيدنت را از پشت سر بدرقه كرد و مسیر نگاهش به همان صورت پشت سر او خیره ماند ..نفري كه در انتها ايستاده بودخطاب به بقیه گفت : برادر جان انگار از آمدن ما چندان خوشحال نشديد!يازهرا در حاليكه كاملامشخص بود افكارش درگير مسائلی است ، که او را از محیط اطراف غافل کرده گفت : نه بفرماييد داخل اتفاقا همه اينجا جمع هستند.

در اين حين هدي به خاطر اینکه باعث به هم زدن تمرکز نفرات تازه وارد نسبت به اتفاقات داخل نشریه شود به طرف دو نفر خانوم تازه وارد رفت و در حاليكه به گرمي با آنها سلام و احوالپرسي مي كرد آنها را به سمتی که خودشان جمع شده بودند هدایت كرد .
ولي محمدرضا و خورشيدها همچنان بدون اينكه تكليفشان مشخص باشد داشتند در آستانه در همديگر را تماشا مي كردند . حاج مهدي وقتي ديد يازهرا از حركت مستر پرزيدنت حسابي شوكه شده به سمت محمدرضا و خورشيدها رفت و در حاليكه با آنها دست ميداد آن دو را به سمت چند نفري كه مقابل ميزبيتا نشسته بودند راهنمایی كرد . محمدرضا و خورشيدها علیرغم تمام تلاش اعضای نشریه در راستای سرپوش گذاشتن به اتفاقات و کشمکش های داخلی خودشان ، ولی بازهم از نوع نگاهها و حرکاتشان مشخص بود که متوجه وضعیت ناموزون نشریه و حسنه نبودن روابط فی مابین اعضا با هم شده اند آن دو بي سرو صدا در جایی که به آنها تعارف شده بود نشستندخورشيدها در گوش محمدرضا پچ پچي كرد و محمد رضا لبهایش را به هم فشرد و سری تکان داد و چیزی نگفت.

تكتم و هدي با دو خانم تازه وارد گرم مشغول گفتگو بودند تكتم خطاب به دونفر تازه وارد گفت : شما قراره توي كدوم قسمتها مشغول باشيد ؟ نفر اول كه خودش را روژان معرفي كرده بود گفت : والا براي من كه فعلا مشخص نشده ولي خودم مايل هستم كه توی بخش روانشناسي باشم اينو به خودشون هم گفتم ديگه نمي دونم موافقت بشه يا نشه.

هدي خطاب به نفر دوم گفت : ببخشيد اسم شما فراموشم شد شما اسمتون چي بود؟ خانومي كه نزديك روژان ايستاده بود با تبسم ملايمي گفت من زارع هستم . هدي گفت: خيلي خيلي خوش آمدید شما قراره توي كدوم بخش فعاليت بكنيد؟ خانوم تازه وارد در حاليكه گره روسري اش را محكم مي كرد گفت : من به احتمال قوي در بخش مربوط به موسيقي فعاليت خواهم کرد . اوپال با شنيدن اين حرف گل از گلش شكفت و گفت : به به چه شود ...بسيار خوش آمديد بانو چقدر خوشحالم كه يك بانوي هنرمند موسیقی وارد نشریه ما شدند.استالين كه دورا دور در جريان صحبتهاي آنها بود گرهي به پیشانی انداخت و گفت : بيخود خوشحال نشيد اين آقاي يامحسن اگر متوجه اين موضوع بشند فوري هم حال ایشون و هم حال ما را میگیرند! در اين حين زارع با قيافه حق به جانبي خطاب به استالين گفت : چرا؟ يا محسن كيه؟ چرا اينكار را بكنند؟

استالين گفت : ايشون عادت دارند كلا با هر چيزي كه به مذاق ما خوش مياد مخالفت كنند و كلا توي هر كاري كه دست بگذاريم قويا توي ذوقمون بزنند تازه شانس بياريم كه دنبالمون نكنند! هدي به حالت انتقاد آميزي خطاب به استالين گفت : ولي استالين يا محسن هم مجري قانون هست اين قوانين رو كه خودش ننوشته!قوانين رو بهش دادند و ايشون هم داره اجرا مي كنه. استالين گفت : بله درسته قبول دارم ولي ايشون از اون دست كساني هستند كه وقتي بهش مي گن برو كلاه بيار ميره سر طرف رو مياره!
پسرباروني ريز ريز شروع به خنديدن كرد . حاج مهدي چشم غره اي به استالين رفت و در حاليكه به عمد از كنارش رد ميشد يواشكي در گوشش گفت : حالا يا محسن اينجا نيست اينقدر دور برندار...
استالين هم به همان صورتي كه حاج مهدي يواشكي حرفش را تحويلش داد به آرامي و زيرلب خطاب به حاج مهدي گفت : برو بابا ....مي خواد چيكار كنه فوقش بازم دنبالم مي كنه ...خوب بکنه. حاج مهدي مجددا زير لب گفت : اقلا جلو اين تازه واردها آبروداري كن !

زارع كه مات و مبهوت به طعنه كنايه هاي استالين و حاج مهدي نگاه مي كرد به سمت تكتم برگشت و گفت : ايشون چي مي گند؟تكتم تبسمي بر لب نشاند و گفت : هيچي بابا ايشون قويا شوخ طبع هستند بخاطر همين بعضا از اين شوخي ها مي كنند . زارع در حاليكه زير چشمي به استالين نگاه مي كرد به آرامي و زير لب گفت : ولي بهشون نمياد شوخي بكنند!

استالین خواست چیزی بگه که یازهرا او را صدا زد در نتیجه مجبور شد به سمت اتاقی که یازهرا در آن قرار داشت راهی بشه. یازهرا به محض اینکه استالین وارد اتاق شد گفت : برادر من جان هر کسی که دوست دارید آبرو داری کنید.استالین اخمی کرد و با بی میلی گفت : باشه بابا ...اصلا نمیرم توی سالن همینجا میشینم بیرون رو تماشا می کنم.یازهرا شانه استالین را فشرد و در حالیکه به علامت تشکر سری تکان می داد از اتاق خارج شد.

روزنسبتا سنگيني براي تمامی اهالي نشريه رقم خورده بود ولي با هر زحمتي بود بالاخره اولين روز هفته به انتها رسيد و به اين شكل چند نفري به جمع اهالي نشريه اضافه شدند در پايان روز و قبل از خروج اعضا رايان به كل اهالي نشريه اطلاع داد كه در روز یکشنبه اطلاعيه مهمي به بولتن نصب خواهد شد كه لازم هست همگي اعضا اون اطلاعيه رامطالعه بكنند و بدین شکل با اطلاع رسانی این خبر تمام اعضا نشریه به غير از چند نفری که آقای قاسمی مستقیما ازشون خواسته بود که در نشریه باقی بمونند در حاليكه سراسر غرق در كنجكاوي فعل و انفعالات اخیر طبقه سوم نشریه بودند به سمت خانه هايشان راهي شدند .

بعداز اينكه نشریه خلوت شد آقاي قاسمي در اتاق شاهانه خودش وارد شد و بر روي يكي ازمبلهاي راحتي وسط اتاقش نشست و نفسی چاق کرد. یک آن لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست و بادی در غبغب انداخت و به دور و اطراف خیره شد سپس سری به علامت تایید تکان داد و از اینکه بالاخره موفق شده بود به آمال و آرزوهایش جامه عمل بپوشاند به شدت احساس غرور کرد . بالاخره بعد از مدتها احساس رضایت بر روح و روانش حاکم شده بود و این برایش به حکم یک برد حساب شده تلقی میشد . علیرغم اینکه از تمام فعل و انفعالات موجود در نشریه انرژی های مضاعفی دریافت می کرد ولی همچنان خستگي يك روز پر مشغله کاری بر تمام جسمش مشهود بود و احساس می کرد که نياز به يك خواب حسابی و استراحت کامل دارد ولی در این برهه زمانی این مهم شدنی نبود و بایستی برنامه روز بعد را با رایان تنظیم می کرد . از اين رو بلافاصله رايان را صدا زد و به محض اينكه رايان وارداتاقش شد به او تعارف کرد تا بنشیند رایان هم که دست کمی از آقای قاسمی نداشت به محض اینکه آقای قاسمی مجوز برای نشستن را صادر کرد گو اینکه بر روی مبل سقوط بکند خودش را بر روی مبل رها کرد . آقای قاسمی لبخندی زد و گفت : همه خسته اید خبر دارم ولی کم کم داریم به وضعیت عادی نشریه نزدیک میشیم .

رایان گفت : والا الان نزدیک به سه چهار ماه هست که داریم به روال عادی نشریه نزدیک میشیم ولی همچنان خبری نیست! آقای قاسمی نگاهی موشکافانه به رایان انداخت و کمی به فکر فرو رفت : این اولین باری بود که رایان به این شکل معترض گونه صحبت می کرد. آقای قاسمی که همواره خودش را مدیری خستگی ناپذیر نشان داده بود و علیرغم اینکه دو شبانه روز بود که کلهم خواب به چشمانش مهمان نشده بود ، بازهم خودش را پر انرژی نشان داد و سعی کرد احساس خستگی بر ظاهرش مستولی نشود بنابراین از جایش بلند شد و پشت سر رایان ایستاد و در حالیکه دست راستش را بر روی شانه رایان می گذاشت گفت: بهتون قول میدم که نتیجه این وعده به همین زودیها ثمر خواهد داد .

رایان بازهم سکوت کرد و چیزی نگفت . آقای قاسمی گفت : به نظر میاد باید یک مقدار از حجم مسئولیتهایی که بهتون دادم کم کنم تا اینقدر دچار سر درگمی و خستگی نباشید من فکر می کردم چون شما از باقی اعضا مسئولیت پذیر تر هستید در نتیجه بهتر می تونید بر مسائل حاکم بر نشریه اشراف داشته باشید ولی به نظر میاد با بزرگتر شدن فضای نشریه مسئولیتها هم سنگین شدند و لازم هست که کمی از فشار کارها کم کنم و تقسیم کار صورت بدم.
آقای قاسمی مجددا بر روی یکی از مبل های مقابل رایان نشست و گفت : من به یکی از دوستان نزدیکم سپردم که فردا بیاد و در مورد نحوه فعالیتش گفتگو کنیم. فکر می کنم حضورش باعث میشه که هم اعضا با احتیاط فعالیت بکنند و هم اینکه مسئولیتهای شما کمتر بشه.
رایان گفت : کارشون چی هست؟آقای قاسمی گفت : کارشون نظارت بر نحوه فعالیت اعضا هست . یعنی این شخص اختیار این رو خواهد داشت که در نبود من نسبت به هر اختلافی رسیدگی و حتی توبیخ بکنه!
رایان با بهت به آقای قاسمی نگاهی کرد و گفت : نوبیخ!آقای قاسمی گفت : بله توبیخ.می دونید که سر و سامان دادن این مجموعه بدون اقدامات انظباطی اصلا شدنی نیست . از اعضای ثابت نشریه هم نمیشه برای این کار استفاده کرد چون در طی مباحث بدون شک روابط در نوع عملکرد اعضا تاثیر خواهد گذاشت ولی یک شخص تازه وارد که صرفا برای این امر به کار گمارده شده خیلی راحت می تونه بدون غرض ورزی با مطالب و همینطور اشخاص برخورد بکنه. رایان گفت :پس برای نشریه پلیس استخدام کردید !آقای قاسمی لبخند ملایمی بر لب نشاند و گفت : ما که نمی تونیم پلیس خوبی باشیم ، می تونیم؟

رایان کمی به فکر فرو رفت و گفت : والا پلیس بودن به کنار امروز از یازهرا شنیدم که این اعضای جدید و قدیم کم مونده با همدیگه گلاویز بشند می گفت هر نفری که ما به سمت طبقه پایین راهنمایی می کردیم به سان یک هیزمی بود که داشته آتش را شعله ور می کرده!حاج مهدی هم می گفت: به زور اوضاع را کنترل کردیم اگر نه هیچ کس به هیچ صراطی مستقیم نبود. با این اوضاع من میترسم تا بیاییم نشریه را راه بندازیم از داخل خود نشریه روابط رفته رفته تیره و تار بشه و تمام اینها در نحوه فعالیت نشریه هم تاثیر گذار باشه.

آقای قاسمی گفت : درسته که این رفتارها خوشایند نیست ولی باید بپذیریم که طبیعی هست چون ما یکسری تفکرات ضد و نقیض رو کنار هم چیدیم و انتظار داریم که با هم تعامل کنند خوب این نمیشه اینو باید قبول کنیم ولی خوب میشه که مهارشون کرد. علاوه بر اینها به نظر میاد اعضا قدیم هم تصور می کنند اینجا حق آب و گل دارند ونباید به جدیدی ها میدون بدن در حالیکه جدیدی ها هم دنبال یک جایگاه حساب شده برای خودشون هستند مدیریت اینها واقعا کار سختی هست اینکه من تمام مسئولیت این کارهای سنگین رو صرفا خواستم که یک نفر به دوش بکشه رو خطا کردم چون حجم کار خیلی خیلی سنگینه و من قبول دارم که توی این مدت خیلی خسته شدید. در این حین صدای زنگ تلفن همراه آقای قاسمی بلند شد : آقای قاسمی گوشی را برداشت و بعد از یک سلام و احوالپرسی صمیمانه ای به سمت پنجره اتاق رفت و به آرامی مشغول گفتگو شد.

رایان که همچنان نشسته بود به سمت زانوانش خم شد و دست راستش را زیر چانه اش قرار داد و با خود به فکر فرو رفت! هر چه فکر می کرد دقیقا درک نمی کرد توی مغز آقای قاسمی چه می گذرد و هدفش از این پلیس بازیها چیه و می خواد چه کاری انجام بده! ولی با خودش گفت : نکنه این آقای قاسمی برای خودش معاون بیاره ؟ رایان چشمهایش حول اتاق چرخی زد و سپس نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. آقای قاسمی همچنان مقابل پنجره مشغول گفتگو بود ....مجددا رایان با خودش گفت : نباید خودم را تا این اندازه خسته و کوفته نشون بدم این آقای قاسمی سیاس چه بسا دنبال یک بهانه برای جایگزین کردن پست ها باشه!سه چهار ما ه بیخودی با وعده سر خرمن بیگاری بکشم بعدش هم بیام دو دستی همه چیز رو تحویل تازه واردها بدم! عمرا چنین نمی کنم مگه جونمو از سر راه آوردم که صلواتی کار کنم .

در این حین آقای قاسمی تلفنش تمام شد و به سمت رایان آمد و در حالیکه گل از گلش شکفته بود گفت : خوشبختانه همین نفری که الان صحبتش رو می کردیم تماس گرفته بود صبح خیلی اصرار کردم که هر طوری شده امروز یک سر به اینجا بزنه ولی کاری داشت که نشد حالا زنگ زد و گفت که الان فرصت داره و می تونه بیاد خوب شد که شما هم اینجا هستید و می تونید مراسم معارفه رو اینجا انجام بدید . رایان به علامت تایید سری تکان داد و منتظر شد.

بیرون اتاق آقای قاسمی لایف تایم و بزرگمهر مقابل هم نشسته بودند و داشتند همدیگر را تماشا می کردند. حاج مهدی مشغول هم زدن یک لیوان کافی میت بود و یازهرا و یا محسن و بالیوود در پاگرد پله ها ایستاده بودند و آرام آرام گفتگو می کردند . بزرگمهر خطاب به لایف تایم گفت :این آقای قاسمی هم معلوم نیست از این دونه دونه دعوتنامه هاش چه هدفی داره اگر حرفی داره چرا همه رو یکجا دعوت نمی کنه اگر هم کاری باهامون نداره برای چی همه رو نگه داشته. لایف تایم گفت : قرار نبود دونه دونه دعوت بشیم به ما گفتند باشید تا برنامه ریزی کنیم ولی دیگه از اینجاش خبر نداشتم بزرگمهر گفت : اگر صحبتهای خصوصی شون با عوامل سکرت نشریه تموم بشه ما هم تکلیفمون رو مشخص می کنیم و میریم دنبال کار و زندگیمون.

یا محسن از پاگرد پله ها وارد سالن شد و گفت :لابد بازم قراره بریم اون تو و از اون نطق های همیشگی حواله مون کنند. بالیوود گفت : بچه ها حواستون باشه این دفعه هر کسی هر موقعیتی دستش اومد حتما در مورد حقوقها هم یک اشاره ای بکنه .

حاج مهدی گفت : ای آقا آقای قاسمی اگر پول داشت که کولرها را راه اندازی می کرد من امروز کلهم داخل نشریه تبخیر شدم ولی به کی میگی؟...بالیوود با تبسمی گفت : برادر من خوب توی این گرما این کافی میت داغ را می خوری گرمت میشه . حاج مهدی گفت : والا من امروز کار بانکی داشتم زود اومدم بیرون و اصلا صبحونه نخوردم الحمدالله ناهار هم که نخوردیم الان فقط پناه آوردم به این کافی میت که شما بهش تیکه حواله می کنید...
در این حین مردی با ته ریش جو گندمی و با قیافه ای نسبتا عبوس با قدمهایی آرام و با طمانینه خاص ، وارد نشریه شد. بالیوود که تقریبا نزدیکش بود از او پرسید با کی کار دارید ؟ شخص تازه وارد گفت : من با آقای قاسمی کار دارم.بالیوود مجددا تکرار کرد: شما ؟شخص تازه وارد مجددا گفت : من با آقای قاسمی کار دارم. بالیوود که متوجه تحکم مرد تازه وارد شده بود بی محابا در حالیکه با دستش به اتاق آقای قاسمی اشاره می کرد گفت : بفرمایید اتاقشون اونجاست. مرد تازه وارد به سمت اتاقی که بالیوود نشان داده بود راه افتاد یامحسن زیر لب خطاب به بالیوود گفت : چه همینطوری فرستادیش اتاق آقای قاسمی می پرسیدی کیه آخه! بالیوود گفت : خوب دیدی پرسیدم ولی پیچوند جواب نداد.
مرد تازه وارد چند ضربه ای به در اتاق آقای قاسمی زد و سپس وارد اتاق شد .



ادامه دارد...
__________________
دو چیز نهایت ندارد :وقاحت و جهالت

****
نشریه هم میهن منتشر شد
قسمت چهلم

ويرايش توسط dilak : 02-28-2014 در ساعت 04:10 PM
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول