گنجینه ادبیات پهلوی - تاریخ ایران - هم میهن
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            
آخرین موضوعات فعال بهترین تجربه در درمان ریزش مو    افسانه هایی در مورد تنها سفر کردن زنان (آقایان بخوانند)    مگر در آمریکا همه چشم و دل سیر نیستند ؟! + فیلم    صادق زیبا کلام درخت دوستی ایران و آمریکا کاشت    آیا برنج واقعا شکمتان را چاق می کند    (✿◕ ‿ ◕)مشاعره با حروف انتخابی(◕ ‿ ◕✿)    10 مکان ناشناخته و شگفت‌انگیزی که هرگز نمی‌دانستید وجود دارند    چله    تمدن اسلامی و تأثیر آن بر اروپای عهد رنسانس و قرون وسطی    فتاوی عجیب عامه    ادای احترام مردم نیوزلند به مسلمانان حادثه کرایست چرچ + تصاویر    پروژه فمینیستی امام جماعت زن برای مسجد    لباس هایی که هرگز نباید بخرید    حضور احمدی نژاد در مناظق زلزله زده کرمانشاه/زیارت راهیان نور و دیدار با سردار قاسمی    علی دایی    بد بویی دهان‌تان شاید تقصیر بینی‌تان باشد!    بوی بد یخچال را با این شیوه برطرف کنید    معاویه که بود ؟    دختر خواننده معروف خودکشی کرد    این عکس رو تقدیم میکنم به...    عاقبت مردم اگر این نظام به وسیله بی دینها سقوط کنه    (✿◕ ‿ ◕)مشاعره سنتی(✿◕ ‿ ◕)    پرسش ها، پیشنهادها و انتقادها    گوشی همراه با ارز 4200 را از کجا بخریم!!!    با سفر کردن چه تاثیری بر بدن می گذارید؟   

گنجینه ادبیات پهلوی
قديمي 03-04-2014   #36 (لینک نوشته)
mori_hema30
محروم از فعالیت
 
mori_hema30's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : گنجینه ادبیات پهلوی

بخش ادبیات مزدیسنی :

« اورمزد و گرشاسپ »

پیشگفتار :


متن پیش رو از روایات پهلوی یا داتستان دینیک گرفته شده است و درباره ی مباحثه ی اورمزد و گرشاسپ است . در این متن اورمزد با حضور زرتشت به گرشاسپ پرخاش می کند و از آنکه آتش را کشته سرزنش می نماید . گرشاسپ هم کارهای سودمندی که در این جهان کرده را برای اورمزد بیان میدارد و از او درخواست می نماید که بهشت برین را به او ارزانی دارد . اردیبهشت , فرشته ی نگهبان آتش به سبب لغزشی که گرشاسپ نسبت به آتش روا داشته از ورود او به بهشت جلوگیری می کند و گوشورون فرشته ی نگهبان چارپایان در ازاء نیکی هایی که از گرشاسپ دیده , از ورود او به دوزخ مانع می شود .
سرانجام با پایمردی و شفاعت زرتشت , توبه ی گرشاسپ مورد قبول واقع می شود .
این متن توسط دکتر رحیم عفیفی از پهلوی به پارسی برگردان شده است .
................


متن کتاب اورمزد و گرشاسپ :


1 – و پیداست که آتش چنان ارجمند است که اورمزد به به زرتشت گفت که کنش روان جائی بند فروهر است و از آنِ که خوب به نظر می رسد در میان موجودات .
2 – زرتشت گفت که آنِ گرشاسپ .
3 – اورمزد روان گرشاسپ خواست و روان گرشاسپ دید رنجی که در دوزخ دیده است , به زرتشت گفت که به کابل هیربدی توانا بودمی و به یاری و پناه آن زندگی خواستم , به جهان همی آمدم و جهان مرا زشت به چشم بودی , جهانی که از بزرگی من ترسیدی .
4 – و اورمزد گفت که به ایست , روان گرشاسپ چه مرا بچشم زشتی چه تو آتش پسر من کُشتی و پرهیز نکردی .
5 – و روان گرشاسپ گفت که مرا بیامرز اورمزد , و مرا آن بهترین جهان و گروتمان ( = بهشت ) ده ( چه من ) اژدهای شاخدار بکشتم که اسب اوبارید ( = بلعید ) مرد اوبارید ( که ) او را دندان به اندازه ی چند بازوی من بود و گوش او به اندازه ی چهارده بود چشم او به اندازه ی گردونه ای بود شاخ او به اندازه ی بالای دهاک بود .
6 – و من چند نیم روز به پشت همی رفتم تا آنکه سر او بدست کردم گرزی به گردنش زدم و بکشتم .
7 – و اگر من آن اژدها را نکشتمی او همه آفریده تو نابود کردی و تو هرگز چاره اهرمن ندانستی .
8 – اورمزد گفت که به ایست چه تو آتش پسر من کشتی .
9 – گرشاسپ گفت که اورمزد مرا بهترین جهان گروتمان ده چه من گندرب ( = نام یک دیو ) بکشتم که یکباره دوازده ده بجوید .
10 – چون من اندر دندان گندرب بنگریدم مردم مرده اندر دندانش آویخته بود . ریش او بگرفتم به دریا کشیدم نه روز شبان در دریا کارزار داشتیم و پس من از گندرب تواناتر بودم .
11 – و من یک پای گندرب گرفتم و تا سر چرم بکشیدم و دست و پای گندرب ببستم و از دریا به کنار کشیدم به اخرورَگ سپردم و 15 اسپ مرا کشت و خورد .
12 – و به جایگاه ستور خفتم و گندرب اخرورگ دوست کشت و او این خویش مرا کشت و پدر و دایه مرا کشت .
13 – و همه مردم , خرم به پناه من آمدند و از من خواستند , هر گام یک هزار به دستم و آن از پای به دستم هر چه او شکافت آتش اندر آن افتاد به دریا شدم و مرا ایشان باز فرستادند و گندرب کشتم .
14 – و اگر من نکشتمی اهرمن بر دام تو پادشاه بودی .
15 – اورمزد گفت که به ایست چه مرا زشت به چشم ( هستی ) چه تو آتش پسر من کشتی .
16 – گرشاسپ گفت که اورمزد مرا بهشت گروتمان ده چه من راهدار ( هائی را ) کشتم که به تن چنان بزرگ بودند که چون همی آمدند مردمان پنداشتند که ایشان زیر ستاره و ماه و خورشید روند و ایشان را آب دریا تا زانو بود .
17 – ایشان تا من به زنگ بودمی به کشتی و ایشان افتادند و از ایشان کوهی به زمین شکست .
18 – و اگر من این افتادگان راهدار نکشتمی اهرمن بر دام تو پادشاه بودی .
19 – اورمزد گفت که به ایست چه مرا زشت به چشم هستی چه تو آتش پسر من کشتی .
20 – گرشاسپ گفت که اورمزد مرا بهشت و گروتمان ده چه من بادراد ( = دیو واتی ) را گیج و مات کردم , دیوان باد بفریفتند و ایشان به باد گفتند که از هر آفریده تو تواناتری و او چنان اندیشید که کس از من تواناتر نیست گرشاسپ به این زمین آید و دیوان مردمان پست انگارد و تو را نیز که باد هستی کوچک شمارد .
21 – و باد چون آن سخن شنید چنان سخت بیامد که همه دار و درخت که بر راه بود کَند و همه زمین که بر سر راه بود ویران کرد و تاریکی به ایستاد .
22 – و چون به من که گرشاسپ هستم رسید برای برداشتن پای من از زمین ناتوان بود و من خاستم به زمین بدادم و به هر دو پای با قدرت ایستادم تا آنکه پیمان کرد که باز به زیر زمین شوم برای آنکه اورمزد فرمود زمین و آسمان دار گیرم مرا نهشتند .
23 – و اگر من آن چیزنکردی اهرمن بر دام تو پادشاه بودی .
24 - که به ایست چه مرا زشت به چشم ( هستی ) چه تو آتش پسر من کشتی .
25 – گرشاسپ گفت که اورمزد مرا بهشت گروتمان بده چه از دین چنان پیداست که دهاک از بند رَهَد چاره او جز من کس نتواند به این سبب مرا بهشت و گروتمان ده .
26 – و اگر مرا بهشت گروتمان نشاید داد مرا زورمندی و پیروزگری آنچنانکه در زندگی بودی باز دِه چه چون مرا آن زورمندی و پیروزگری که در زندگی بود باز دهی اهرمن با دیوان بکشم , تاریکی از از دوزخ بر کنم , نیکی روشن بگریم و تنها در آن نشینم و اندر آن روم .
27 – اورمزد گفت که این ترا ندهم روان گرشاسپ چه مردمان گناه کنند و تا مردمان ؛ دیگر گناه نکنند ترا زنده نشاید کردن و دیگر نیز مردم باز زنده نشاید کردن چه رستاخیز چنان کنند که همه مردم بی گناه بوند .
28 – مردم چون بمیرند روان بد کارشان را همه به آسانی هلند ایشان همه رنج و دشواری کرده بوند .
29 – چون گرشاسپ کردار های خویش به اینگونه گفت یزدان مینوان و یزدان گیتیان بگریستند و زرتشت سپیتمان بگریست گفت که چگونه تو فریفتار نیستی و به چشم اورمزد فریفتار آمدی چه همچون گرشاسپ به تنومندی و جانداری نبودی .
30 – چون زرتشت خاموش ببود , ایستاد آتش بپای ایستاد و گناهکاری گرشاسپ نسبت به خود بگفت و گفت من او را به بهشت نه هلم .
31 – و آتش این اندازه گفت , بایستاد و گوشورون ایزد به پای ایستاد و گفت که من به دوزخ نه هلم چه او به من نیکی بسیار کرد .
32 – گوشورون این اندازه سخن گفت بایستاد زرتشت به پای ایستاد و به آتش نماز برد و گفت که پرهیز تا تو گیرم و کردار های تو اندر جهان بگویم و به گشتاسپ و جاماسپ بگویم که بنگرد که آتش چگونه کرد چون گرشاسپ توبه کرد او را بیامرزید .
33 – زرتشت پرسید از اورمزد که نخست مرده که برازیدی ( = زیبا نمودی ) .
34 – اورمزد گفت که آن گرشاسپ .
35 – و زرتشت را گران به نظر آمد و به اورمزد گفت که گرشاسپ کار مردم کشته بود چرا نخست مرده آن گیری .
36 – اورمزد گفت که ترا گران نیاید زرتشت , چه چون گرشاسپ نبودی این اندازه کار نکردی و گفته است نه تو , نه آب , و نه ( دیگر ) آفریده هایی که من بوجود آوردم نبودی .
پایان
mori_hema30 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند