نشریه هم میهن منتشر شد - کتاب و رمان کاربران - هم میهن
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            
آخرین موضوعات فعال تمدن اسلامی و تأثیر آن بر اروپای عهد رنسانس و قرون وسطی    ۷ تکنیک موثر سئو در سال ۲۰۱۹    بهترین متخصص ارتودونسی وتخصصي ترين درمان فک ودندان +تبادل نظر    بهترین تجربه در درمان ریزش مو    افسانه هایی در مورد تنها سفر کردن زنان (آقایان بخوانند)    مگر در آمریکا همه چشم و دل سیر نیستند ؟! + فیلم    صادق زیبا کلام درخت دوستی ایران و آمریکا کاشت    آیا برنج واقعا شکمتان را چاق می کند    (✿◕ ‿ ◕)مشاعره با حروف انتخابی(◕ ‿ ◕✿)    10 مکان ناشناخته و شگفت‌انگیزی که هرگز نمی‌دانستید وجود دارند    چله    فتاوی عجیب عامه    ادای احترام مردم نیوزلند به مسلمانان حادثه کرایست چرچ + تصاویر    پروژه فمینیستی امام جماعت زن برای مسجد    لباس هایی که هرگز نباید بخرید    حضور احمدی نژاد در مناظق زلزله زده کرمانشاه/زیارت راهیان نور و دیدار با سردار قاسمی    علی دایی    بد بویی دهان‌تان شاید تقصیر بینی‌تان باشد!    بوی بد یخچال را با این شیوه برطرف کنید    معاویه که بود ؟    دختر خواننده معروف خودکشی کرد    این عکس رو تقدیم میکنم به...    عاقبت مردم اگر این نظام به وسیله بی دینها سقوط کنه    (✿◕ ‿ ◕)مشاعره سنتی(✿◕ ‿ ◕)    پرسش ها، پیشنهادها و انتقادها   

نشریه هم میهن منتشر شد
قديمي 12-24-2014   #199 (لینک نوشته)
dilak
فــــــــــانی
 
dilak's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نشریه هم میهن منتشر شد

«قسمت چهلم»

فصل تابستان آخرین روزهای خودش را سپری می کرد و کم کم هوا داشت از آن حالت جهنمی روزهای وسط تابستان خارج میشد ولی همچنان گرما در برخی از ساعات روز همه را کلافه می کرد .آقای قاسمی هم از این قاعده مستثنی نبود و خودش هم خوب میدانست که گرما در برخی از ساعات روزهمچنان برای اهالی نشریه طاقت فرساست ولی بخاطر مشکلات مالی مجبور بود که نیازمندیهای شرکت را به شکل اولویت بندی شده در دستور کار قرار بدهد از این رو تصورش بر این بود که علیرغم قولی که به اهالی نشریه داده نتواند کولرها را به موقع توی نشریه نصب کند و طبیعتا این موضوع منجر به دلخوری اهالش نشریه هم میشد از طرفی هنوز آسانسور نشریه هم نصب نشده بود و این مسئله اقلا برای خود آقای قاسمی و همچنین مدیران تراز اولش که اغلب در طبقه سوم حضور داشتند و مجبور بودند دم به ساعت پله ها را بالا و پایین بروند بسیار سخت و نفس گیر بود.



تمام این تفکرات مسائلی بودند که فکر آقای قاسمی را به خود مشغول کرده بودند و او قدم زنان مسیر بین میز کار تا پنجره اتاقش را با تمرکز بر روی تمام این مسائل با قدمهای کوتاه طی می کرد و از مخیله اش می گذراند . نهایتا بعد از کلی کلنجار رفتن با خود خسته شد و بر روی یکی از مبلهای وسط اتاقش نشست . نفس عمیقی کشید و سپس پای چپش را بر روی پای راستش انداخت و دستانش را هم پشت مبل رها کرد و باز در افکار پریشانش فرو رفت.
هیچ راه دیگری به ذهنش خطور نمی کرد خواست اهالی طبقه سوم نصب آسانسور بود و خواست اهالی طبقه دوم نصب کولرها و خواست خودش نصب هر دو ولی توان مالی موجود هم محدود بود و نمی توانست آنن هر دو را انجام بدهد !


بعد از چند دقیقه سبک سنگین کردن به این نتیجه رسید که نصب آسانسور در اولویت قرار بگیرد چرا که فصل گرما رو به اتمام بود ولی آسانسور وسیله ای بود که در تمام طول سال به آن نیاز داشتند و می توانست در حال حاضر بیشتر به دردشان بخورد. ولی با تمام این تفاسیر آقای قاسمی خود خوب می دانست که این کار خود زمینه ساز بروز اختلافاتی بین اعضای نشریه خواهد شد مخصوصا هم اینکه برخی از کارمندان جنجالی در طبقه دوم حضور داشتند و می توانستند از این موضوع به عنوان بهانه ای برای درگیر شدن با مدیران و اعضا طبقه سوم استفاده کنند .



آقای قاسمی هنوز در افکارش غوطه ور بود که صدایی از بیرون تمرکزش را به هم ریخت.گوشهایش را تیز کرد تا بتواند صدا را تشخیص بدهد ولی چیزی دستش نیامد . بخاطر همین بلند شد و به سمت در اتاقش رفت و گوشش را به سمت در گرفت و متوجه شد که مستر پرزیدنت و حاج مهدی و تنی چند از اعضا طبق معمول در حال بحث هستند .آقای قاسمی لبی به دندان گزید و زیر لب غرلندی خواند و بعد دوباره گوشهایش را تیز کرد و شنید که مستر پرزیدنت می گوید:چند ماهه ما را الاف خودتون کردید تهش هم آوردید توی یک ساختمون ناقص که هر چی میگیم این گرما کلافه مون کرد به فکر باشید عین خیالتون نیست.الان هم آوردید یک دستور کار چسبوندید به بولتن که از هفته آینده نشریه منتشر خواهد شد . آخه یکی نیست یه سر پاشه بیاد تو اتاقهای ما ببینه اونجا چه جهنمیه ؟ مگه میشه اونجا کار کرد ؟
در ادامه صدای رایان را شنید که می گفت :شما فکر کردید ما اینجا مقابل کولر گازی نشستیم داریم خودمون رو باد می زنیم؟می بینید که اینجا هم مثل طبقه دوم گرمه چکار کنیم؟مستر پرزیدنت گفت :اولا اتاقهای شما آفتاب گیر نیست ثانیا خوب شماها حقتونه تو گرما باشید وقتی هنوز نمی دونید قبل از پرده های حریر هوار تومانی اول باید به فکر سیستم سرمایش و گرمایش نشریه باشید باید هم تو گرما باشید.یعنی نمی تونستید اولویت بندی کنید؟


بالیوود گفت : شلوغش نکن پرزیدنت خودت هم خوب می دونی که این کارها حساب دو دو تا نیست که به شکل دقیق بشه برآوردش کرد این ساختمونم یک چیزی حول و حوش دو برابر آن چیزی شد که آقای قاسمی برآورد کرده بود.مستر پرزیدنت گفت : برید بابا...بلد نیستید محاسبه کنید بیخودی بهانه تراشی نکنید به وقتش به آقای قاسمی گفتم که این کار شما نیست بدید به من خودم نشریه را سرو سامون بدم ولی ...




آقای قاسمی دیگر حوصله اش سر رفت و با قدمهایی محکم از پشت در اتاق به سمت میز کارش رفت و روی صندلی اش جای گرفت و بعد از چند ثانیه مکث لیوان آب نصفه ای را که بر روی میزش قرار داشت را تا ته سر کشید و سپس آن را محکم روی میز کوبید و به نقطه ای خیره شد . به نظر می آمد در آن لحظه خیلی از خودش خویشتن داری نشان داده که بلافاصله در اتاق را باز نکرده و وارد بحث نشده است چرا که هیچ وقت تمایل نداشت بااعضای نشریه به شکل مستقیم وارد گفتمان شود چه رسد به اینکه بخواهد با آنها مشاجره ای هم داشته باشد بنابراین تصمیم گرفت بازهم چون همیشه غیر مستقیم عمل نماید و صحبتهایش را به واسطه مدیران تراز اولش به سمع دیگر اعضا برساند. از این رو شماره داخلی ندا نفسی را گرفت و از او خواست که رایان را به اتاقش بفرستد .


هنوز چند ثانیه طول نکشیده بود که رایان بعد از چند ضربه کوتاه به در وارد اتاق شد آقای قاسمی با اشاره دست از او خواست که بنشیند . رایان نشست و با نگاه پرسشگرانه به آقای قاسمی خیره شد .آقای قاسمی خودکارش را روی میز انداخت و از صندلی اش بلند شد و کنار میزش ایستاد و به فکر فرو رفت . طبق عادت هیچ تمایلی نداشت که عصبانیتش را بروز بدهد بنابراین مجددا نفسی چاق کرد و بعد از کمی تامل گفت:بیرون خبری بود؟ رایان گفت : شکایت گرماست! آقای قاسمی کمی به سمت رایان متمایل شد و گفت : چرا اجازه میدید دم به ساعت از شما طلبکار بشند ؟ رایان گفت : متاسفانه کسی گوشش بدهکار نیست از وقتی هم که اعضا زیاد شده کنترل اعضا هم کمی سخت تر شده . آقای قاسمی گفت : ولی این سروصداها برای اعضای جدید نبود ...بود!؟ رایان سری به علامت تاسف تکان داد و چیزی نگفت .آقای قاسمی ادامه داد :ما اینهمه هزینه کردیم و اینهمه ریاضت کشیدیم که هر کسی اتاق مختص به خودش را داشته باشه نه اینکه مثل قبل برای هر حرف ربط و بی ربطی اعضای نشریه دوره بی افتند و هی توی سالنها جلسه تشکلیل بدهند.مگه قبلا صحبت نکردیم که هر قسمتی مدیر مربوط به خودش رو داشته باشه و هر کسی هر حرفی داشت به مدیر قسمت خودش گزارش بده و از همونجا هم جواب بگیره ؟
رایان سری تکان داد و گفت :بله همینطوره
آقای قاسمی گفت :اگر رعایت نمی کنند شما قاطع تر باشید مجبورشون کنید که رعایت کنند چرا اینقدر با طمانینه برخورد می کنید؟
رایان همچنان سکوت کرد و چیزی نگفت .

آقای قاسمی ادامه داد :ببینید آقای رایان از حالا دارم بهتون میگم اگه بخواهید با مدارا کردن پیش برید در ادامه با مشکلات عدیده ای روبرو خواهید شد. می بینید که تعداد اعضا هم رفته رفته بیشتر شده و نمیشه برای مطالبات هر شخصی این همه زمان صرف کنیم. شما طوری عمل کنید که نهایتا مشکلات هر شخصی بر دوش خودش سنگینی بکنه نه دوش من و شما!هوشیار باشید چون فقط کافیه اعضا دستتون را بخونند و بدونند که با اعمال فشار بر روی شما میشه کاری را پیش برد دیگه بعد از اون به هیچ عنوان قابل کنترل نخواهند بود.


آقای قاسمی این را گفت و سپس مجدد به سر جایش برگشت و به صندلی تکیه داد . رایان به گوشه ای خیره شد و با خود به فکر فرو رفت: با خودش گفت :حق با آقای قاسمی هست من اگر بنا باشه دم به ساعت با این جماعت سرو کله بزنم هیچ اعصابی برای خودم نخواهد ماند چرا باید با این اعضا درگیر بشم هی اینو آروم کن ، اونو آروم کن یه قانون سفت و سختی وضع می کنم خودم رو هم خلاص میکنم هی هم مجبور نیستم دم به ساعت باهاشون در بی افتم دست آخر هم اینطوری بازخواست بشم!


در بیرون از اتاق آقای قاسمی ، وقتی انتظار حاضرین برای بازگشت رایان به درازا کشید مستر پرزیدنت نگاه معناداری به بقیه کرد و سپس در حالیکه چشم به در بسته اتاق آقای قاسمی دوخته بود به آرامی خطاب به همه گفت : «تو روح همه تون که نگفتید آقای قاسمی توی اتاقش هست »این را گفت و سپس به سمت طبقه دوم راهی شد.

ندا نفسی خطاب به بالیوود گفت :می بینید یه چیزی هم بدهکار شدیم .بالیوود گفت :تا راه افتادن خود نشریه و گرم شدن سر اعضا همچنان این حواشی کار دستمان خواهد داد.حاج مهدی نجوا کنان خطاب به بالیوود گفت : ای آقا ....یه چیزی می گیدا....مگه تو دفتر قبلی ، نشریه راه نیفتاده بود؟مگه نمی دیدید روزی نبود که آسایش داشته باشیم؟مطمئن باشید اینجا همه مثل خروس جنگی به جان هم خواهند افتاد باز الان خوبه که سر کولرو آسانسور جنگ می کنند و سر مغول و چنگیز و افلاطون و داریوش و یونان و ایران و تایی مقالاتشون و توهین و فحاشی و ....تو سر و کله هم نمی زنند مگه یادتون رفته این بزرگمهر و آنارشی یک پا برای خودشان چنگیز و مغولی می شدند مگه یادتون رفته مهرداد آریا چه شد مگه یادتون رفته گل سرخ چطوری از نشریه خداحافظی کرد و رفت؟ اونجا که دیگه حاشیه نبود و....


در این حین رایان از اتاق آقای قاسمی خارج شد و بدون اینکه چیزی بگوید صاف به سمت اتاق خودش رفت و وارد اتاق شد و در را هم طبق عادت پشت سر خود بست . پسر بارونی ابرویی بالا انداخت و گفت این یعنی که آقای قاسمی اعلان جنگ فرمودند!
ندا نفسی با بهت گفت :راست می گید؟ بالیوود تبسمی بر لب نشاند و گفت :مزاح می کنند .پسر بارونی با لبخند خطاب به بالیوود گفت : خودت هم خوب می دونی که من اهل مزاح نیستم!
بالیوود هم تبسمی بر لب نشاند و جواب داد : بی خیال ....سچس خطاب به حاج مهدی گفت : حاجی جان شما هم حالا اینجا نبش قبر نکن ایشالله تو این ساختمون جدید از این اتفاقات نمی افته.
حاج مهدی گفت:آره جون خودتون . من این موها را تو آسیاب که سفید نکردم به همین خیال باشید....در این حین بزرگمهر از در وارد شد و بی معطلی خطاب به حاج مهدی گفت : آخه تو موت کجا بود حاجی که بخواد سفید هم بشه؟


حاج مهدی غرلند کنان گفت :همین چهار تا دونه شوید موی من به کل گیس های جنابعالی می ارزه.
پسر بارونی در حالیکه ضربه کوتاهی به کتف حاج مهدی می زد گفت : حاجی تو سرت هم کم مو باشه ولی به جاش دلت دریائیه و ریشت پورفسوری.
حاج مهدی در حالیکه نیشش تا بناگوشش باز شده بود گفت : حالا هی تیکه بندازید...من گرفتارم طبیعیه که موهام بریزه. بالیوود گفت: حاجی لطفا واژه ها را دست کاری نفرمایید !بفرمایید دارید عیالوار می شوید گرفتار چیه!
بزرگمهر گفت : پس بگو چرا ملت را چنگیز و مغول می بینند . حاج مهدی با غضب به سمت بزرگمهر برگشت و گفت : تو باز فال گوش وایستادی نامرد؟
بزرگمهر لبخند موزیانه ای به لب نشاند و گفت : خیر ...من کجا فال گوش وایستادم .یک تاکتیک استراتژیکی توی مبارزه میگه همیشه باید آماده دفاع بود!
سپس بزرگمهر نگاهش را بر روی ندانفسی زووم کرد و خطابش را هم حاج مهدی قرار داد و گفت: ولی حواستون باشه عیالواری در خفا نمیشه.





ادامه دارد...
__________________
دو چیز نهایت ندارد :وقاحت و جهالت

****
نشریه هم میهن منتشر شد
قسمت چهلم
dilak آفلاين است   پاسخ با نقل قول
16 نفر نوشته را پسندیده اند