دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی) - صفحه 3
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > شعر و شاعران > دیوان اشعار
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 10-12-2005  
شهروند هم میهن
 
Sadegh2x's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Lightbulb دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)

جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.

وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به آن شهر آمده بود شاگردي کرد. سپس تا سال 645 هجري که شمس الدين تبريزي رحلت کرد جزو مريدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت که پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالک شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود ميزيست تا اينکه در پنجم جمادي الاخر سال 672 هجري رحلت کرد. وي يکي از بزرگترين شاعران ايران و يکي از مردان عالي مقام جهان است. در ميان شاعران ايران شهرتش بپاي شهرت فردوسي، سعدي، عمر خيام و حافظ ميرسد و از اقران ايشان بشمار ميرود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خضال انساني يکي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار ميرود. يکي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اوليا دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يک نوع لفافه اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين کار را وسيله تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترين کتابهاي زبان فارسي است و آنرا "مثنوي معنوي" نام نهاده است. اين کتاب که صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل الارواح نيز ناميده اند. دفاتر شش گانه آن همه بيک سياق و مجموعه اي از افکار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوک است که در ضمن، آيات و احکام و امثال و حکايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را بخواهش يکي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترک معروف به حسام الدين چلبي که در سال 683 هجري رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدين مولوي هنگامي که شوري و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان اشعاري با کمال زبردستي بديهه ميسروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديک صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس الدين تبريزي را برده و بهمين جهت به کليات شمس تبريزي و يا کليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص کرده است و در ميان آن همه اشعار که با کمال سهولت ميسروده است، غزليات بسيار رقيق و شيوا هست که از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.

جلال الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد که جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار ميرود و مطالبي را که در مشافهات از پدر خود شنيده است در کتابي گرد آورده و "فيه مافيه" نام نهاده است. نيز منظومه اي بهمان وزن و سياق مثنوي بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت ميدهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه مکاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.

هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:

«به سال ششصد و نه هجري بود که فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده خود که ميرفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را که آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت کرد. گذشته از اينکه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يک روح نبوت عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي کرد.

جلال الدين محمد بلخي که بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البکري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا کرده بود. ولي به حکم معروفين و جلب توجه عامه که وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري کسب نمود. محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد بهمراهي پسرش که از کودکي استعداد و هوش و ذکاوت نشان ميداد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور که در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي که از طرف سلطان علاءالدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه که مقر حکومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت.

جلال الدين از علوم ظاهري که تحصيل کرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يکي از شاگردان پدرش يعني برهان الدين ترمذي که 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجره آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين اجرا کرد که وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بکار برد. هم چنين غيبت ناگهاني شمس، در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي که در کوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت. مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود که آن طريقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن مي کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع که بر پا ميدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزيست از حرکات دوري افلاک و از رواني که مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حرکات موزون اين رقص جمعي مشتعل ميشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي گشت؛ آن شکوفه هاي بي شمار غزليات مفيد عرفاني را ميساخت که به انظمام تعدادي ترجيع بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشکيل ميدهد. بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب ميشود.
__________________
.
Sadegh2x آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 11-09-2012   #31 (لینک نوشته)
فعال تالارهای موضوعی
 
Zemestani's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مولانا


وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم //کی ببینی مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور //کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن //این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش //بوالعجب بحر بی‌کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب //کاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم //طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت //عین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت‌های خموش //در زبان نامده‌ست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامد//اینت گویای بی‌زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی‌پا //اینت بی‌پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر //در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من //نادره بحر و گنج و کان که منم
__________________
.

.
Zemestani آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 11-09-2012   #32 (لینک نوشته)
قلبی برای همه
 
GALAXY's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مولانا

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
__________________
.
GALAXY آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 11-09-2012   #33 (لینک نوشته)
فعال تالارهای موضوعی
 
Zemestani's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مولانا



من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو //پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو //ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت //آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم //گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت //سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد //در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد //که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است //گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال //خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست //گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
Zemestani آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-05-2013   #34 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
yesterday's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض مولانا

آنچه گفتند وسرودند تو آنی
خودتوجان جهانی
گر نهانی وعیانی

تو همانی که همه عمر بد نبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خودآن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخودآمده از فلسفه چون وچرائی
به تو سوگند
که این راز شنیدی ونترسیدی وبیدارشدی در همه افلاک بزرگی
نه تو سوگند
که این راز شنیدی ونترسیدیو بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جزئی
نه که چون آب در اندام سبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکه هر کس ننشینی وبجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
وگل وصل بچینی
yesterday آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-30-2013   #35 (لینک نوشته)
فعال تالارهای موضوعی
 
Zemestani's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : روز بزرگداشت مولوی

امروز 8 مهرماه روز بزرگداشت شاعر بلندآوازه ایرانی جلالدین محمد بلخی است.

امسال روز مولوی را کسی به یاد نداشت، نه مراسمی بود نه خبری منتشر شد. کشورهای بیگانه تلاش های زیادی در این زمینه داشته اند. این روز را هم ترکها در سال 2007 به ثبت رساندند تا در غفلت ایرانیها حداقل از قبل آن جاذبه توریستی ایجاد کنند.

به امید روزی که عظمت چنین شاعر بزرگی در میان مردم ایران شناسانده شود.
این روز را بر همه دوستداران مولانا تبریک میگویم .

Zemestani آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-30-2013   #36 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Night's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : روز بزرگداشت مولوی

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...
مولوی

"روز بزرگداشت مولوي گرامي باد"

دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
Night آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-18-2016   #37 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
s-saeed's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)

آن یــکــی الــلــه مــی‌گــفــتــی شــبـی
تـا کـه شـیـریـن مـی‌شـد از ذکرش لبی

گــفــت شــیــطـان آخـر ای بـسـیـارگـو
ایـــن هـــمـــه الــلــه را لــبــیــک کــو

مـی‌نـیـایـد یـک جـواب از پـیـش تـخت
چــنــد الــلـه مـی‌زنـی بـا روی سـخـت

او شــکــســتــه‌دل شـد و بـنـهـاد سـر
دیـد در خـواب او خـضـر را در خـضـر

گـفـت هـیـن از ذکـر چـون وا مـانده‌ای
چـون پـشـیـمـانی از آن کش خوانده‌ای

گــفــت لــبــیــکــم نــمــی‌آیــد جـواب
زان هــمــی‌تـرسـم کـه بـاشـم رد بـاب

گــفــت آن الــلــه تــو لــبـیـک مـاسـت
و آن نـیـاز و درد و سوزت پیک ماست

حــیــلــه‌هــا و چــاره‌جــویــیــهـای تـو
جــذب مــا بـود و گـشـاد ایـن پـای تـو

تـرس و عـشـق تـو کـمـنـد لطف ماست
زیــر هــر یــا رب تــو لــبــیــکـهـاسـت
s-saeed آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-18-2016   #38 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
s-saeed's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)

جـان جـاهـل زیـن دعا جز دور نیست
زانـک یـا رب گـفـتـنـش دسـتور نیست

بـر دهـان و بـر دلـش قـفـلـسـت و بـنـد
تـــا نـــنــالــد بــا خــدا وقــت گــزنــد

داد مــر فـرعـون را صـد مـلـک و مـال
تــا بــکــرد او دعــوی عــز و جــلـال

در هــمــه عــمـرش نـدیـد او درد سـر
تــا نــنــالــد ســوی حــق آن بــدگــهـر

داد او را جــمــلــه مــلـک ایـن جـهـان
حــق نــدادش درد و رنــج و انــدهـان

درد آمــد بــهــتــر از مــلــک جــهــان
تــا بــخــوانــی مــر خــدا را در نــهــان

خــوانـدن بـی درد از افـسـردگـیـسـت
خــوانــدن بــا درد از دل‌بـردگـیـسـت

آن کــــشــــیــــدن زیـــر لـــب آواز را
یــــاد کــــردن مــــبــــدا و آغــــاز را

آن شــــده آواز صــــافـــی و حـــزیـــن
ای خــدا وی مـسـتـغـاث و ای مـعـیـن
s-saeed آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-18-2018   #39 (لینک نوشته)
آغازگر برتر گفتگو
 
nasr12's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض عاشقی و بی‌وفایی کار ماست

عاشقی و بی‌وفایی کار ماست

کار کار ماست چون او یار ماست


قصد جان جمله خویشان کنیم

هر چه خویش ما کنون اغیار ماست


عقل اگر سلطان این اقلیم شد

همچو دزد آویخته بر دار ماست


خویش و بی‌خویشی به یک جا کی بود

هر گلی کز ما بروید خار ماست


خودپرستی نامبارک حالتیست

کاندر او ایمان ما انکار ماست


آنک افلاطون و جالینوس توست

از منی پرعلت و بیمار ماست


نوبهاری کو نوی خود بدید

جان گلزارست اما زار ماست


این منی خاکست زر در وی بجو

کاندر او گنجور یار غار ماست


خاک بی‌آتش بننماید گهر

عشق و هجران ابر آتشبار ماست


طالبا بشنو که بانگ آتشست

تا نپنداری که این گفتار ماست


طالبا بگذر از این اسرار خود

سر طالب پرده اسرار ماست


نور و نار توست ذوق و رنج تو

رو بدان جایی که نور و نار ماست


گاه گویی شیرم و گه شیرگیر

شیرگیر و شیر تو کفتار ماست


طالب ره طالب شه کی بود

گر چه دل دارد مگو دلدار ماست


شهر از عاقل تهی خواهد شدن

این چنین ساقی که این خمار ماست


عاشق و مفلس کند این شهر را

این چنین چابک که این طرار ماست


مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال

ما چو طالب علم و این تکرار ماست


شمس تبریزی که شاه دلبری‌ست

با همه شاهنشهی جاندار ماست
__________________
دیوان اشعارجلال الدین محمد بلخی(مولوی)
nasr12 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
محمد, الدین, اشعارجلال, بلخیمولوی, دیوان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 07:14 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.