حرف دل - صفحه 2
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > دهکده جهانی هم‌میهن > پای درد دل شما
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پای درد دل شما پای درد دل شما هم میهنان عزیز. به عبارتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-18-2014  
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض حرف دل


دلم حرف دل میخواهد . . .
. . .
دلم درد و دل میخواهد . . .
. . .
دلم با تو دل میخواهد . . .
. . .
دلم بی تو گریه میخواهد . . .
. . .
حرف دل
__________________
در تاریکی گم شده ام...
برایم اندکی نور بفرست...
یا اینکه مرا از این شب سیاه به صبح رنگی برسان...

.
حرف دل
alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
88 نفر نوشته را پسندیده اند
afsaneh61, anahita_m, Arkana, aryana621, atoosa1023, AtriN, b313, Bahare jon, boosal, danial0099, desertrose60, dilak, Eclipse, ehsan85, elham24, fanoos1987, fereshteh68, fouliya, gelareh, ghparvaneh, goldeagle, guli, hadis_a, hadixy, hamid_32, hani74, Hanna, heavenly, hengameh1, hrz57, ice_girl, irajsh, Iranchap, irsa, jamshid, judiii, lidaaa, maahin, madarshowar, Mahbanoo60, mahtabiiiiii, marjan1, marlon, matisa, medrik, mhjhammihan, mohadlove, mohsen11, mohsenam, mojtaba_es, momoosh, mrk252, NAB, nadiya21, nameless, negin-m, niaaz, nonoshinshams, Parand, parham62, parsigu, perspoolis27, rahaaaaaaa021, rasool-, rea1362, reza123, sahar20, sahel70, samanehsoltani, shirin21, shooting-star, sohaa, soleness, Soltan, soostak, tarane18, Toktam, visa, wooer, yaghma, yalda-63, yazahra02, yohan, yousof, zare, _hover_, _nazli_, _snowgirl
قديمي 02-11-2014   #16 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
shirin21's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

تمام من در ناتمام دیگری به خواب رفته..
روزهای بی خاطره:
احساس های از یاد رفته
قلم های بی صدا
ساعت های تکراری
رفتن های بیهوده
پنجره های بسته
و نگاه های خسته
بیچاره دلم :
پشت میله های انتظار
چنبره زده
واژه ها در حنجره بغض شده اند
تمام من در ناتمام دیگری به خواب رفته
شب ها چادر سکوت بال می گشاید
در خودم گم شده ام
امان از :
..........روزهای بی خاطره
__________________




در زندگی
هرکسی را که دوست بداری از او ضعیفتری
زیرا برای راضی نگه داشتنش
حاضری دست به هرکار "اشتباهی" بزنی…


shirin21 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #17 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
shirin21's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

یادت باشـــــــــد...

دلت که شکست،

سرت را بگیری بالا ..!

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن،
رنجت را پنهان تر ...
shirin21 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #18 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
shirin21's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

اینجـا

حوالــی بغــــض های نشکستــه

دیـوار به دیـوار چشمانی منتظـــر

چیــزی شبیــه بـــاران

خیـــس کـرده سنـگ فـــرش های سجــاده ی دلـــــــم را

اینجــا

کنار دلتنگی های همیشگی


چیــزی شبیـــه مـــــــروارید

دانـه دانـه تسبیــــــح می گویـد گونــه های بــــــــــی قـرارم را

خدایــا

اینجــا دخترک جــاده ی احســـاس

دلش سخــت معجـــزه می خواهـد

و تــ ــو انگـار معجــــزه هایت را گذاشتــه ای بـرای روزی که

دل مــ ــن با هیــــــچ معجـزه ای زنــده نشـــود
shirin21 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #19 (لینک نوشته)
ساقی هم میهن
 
saghikhamosh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه

تنها دلتنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد

گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ
__________________
با زبان بغض از دنیا شکایت می‌کنم
از لب خندان مردم نیز، حیرت می‌کنم

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده‌اند
در کنار دیگران احساس غربت می‌کنم

سرگذشتم بس که غمگین است حتیٰ سنگ‌ها
اشک می‌ریزند تا از خویش صحبت می‌کنم
saghikhamosh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #20 (لینک نوشته)
مــهـــــربـون
 
elham24's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل


جای خــــــــــــالی بعضی ها رو ....

فقط خودشون می تونن پر کنند ....
__________________

مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم می رسد!
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم می رسد...

حرف دل
elham24 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #21 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل




دلم تنهای تنها بی تو نشسته
دلم با غصه و غم ها از هم گسسته
دلم زرد شده از بس شکسته
دلم ترد شده از دست بسته


alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #22 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
maryam0's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

مروز باورم شد که تو خسته تر از آن بودی که بفهمی
دوست داشتنم را

از من که گذشت اما هرجا که هستی “خسته نباشی” …
__________________
هیچ دردی در این حد نیست من ازاین زندگی خستم
حرف دل
maryam0 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #23 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل




ای دلم حرفی بزن چیزی بگو
تا بگوید این دلم رازی به او
بی خودی بغز نکن گریه نکن
چون ندارد این دلم راهی به او


alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #24 (لینک نوشته)
فـسـقـلـی :)
 
saita's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

شاید حق با دیگران باشه، من بد اخلاقم
شاید راست میگن، من مغرورم
شاید حق با اوناست، من سنگ دلم
شاید واقعا من بدم!!
اما فقط برای دیگران!!
برای کسی که دوستش دارم
خوش اخلاق و متینم
غروری ندارم
صبورم و قلبی رئوف دارم..
من..
یک مغرور عاشقم!
__________________
دلم به " مستحبی " خوش است که جوابش " واجب " است

السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه...

حرف دل
saita آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #25 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل




دلم هستیت را فدایش کردی چه شد
دلم خودت را در به در کردی چه شد
دلم دل او که با تو هم دل نبود
دلم تو با همه هستیت آمدی او هیچ نبود


alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #26 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل




حرف دل حرف نیست درد است
بی تو دلم دل نیست سرد است
او که با تو نمی ماند نا مرد است
ببین تنها برگ برنده برای تو این قلب است



alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #27 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
-hermainy-15's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل

دلم پر است از آشوب‌های آرام، خیال‌های کوچک رنگی و خاطرات آرزوهای مرده. دریا دردهایم را بهتر می‌فهمد.
-hermainy-15 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #28 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل




دلم حرف برای گفتن زیاد دارد
دلم حرف برای درد و دل دارد
دلم هوای هم نشینی دارد
دلم سرد است ولی اگر باشی بینی گرمی دارد


alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #29 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
-hermainy-15's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض غیرمنتظره... .

سلااااااااااااااااااااااا ام
من می خوام کـــه
براتـــون یه رمان بنویسم...
کپی از کسی نیست...
رمانی هست که خـــودم نوشتـــم
باور کنیـــــــــد از خودم نوشتم، میگین سن من کمه؟؟؟درست..ولی من سه تا رمان نوشتم تا حالا که سومین اونها رمان غیرمنتظره است امیدوارم از این رمان خوشتون بـــیاد.



به نام خدا
فصل اول
درست یادمه فقط 10 سالم بود،10سال.یه دختر کوچولو و لاغر و با نمک،سوم ابتدایی می خوندم نزدیکای عید بود و تولدم.روز اخر مدرسه بد قبل از عید.برگشتم خونه به جز رامین(پسرعموم) کس دیگه ای خونمون نبود، مثل همیشه رفتم وسایلم رو گذاشتم توی اتاقم،لباسهام رو عوض کردم.اول از همه رفتم پیش رامین 5سال ازم بزرگتر بود و سوم راهنمایی می خوند،با اینکه هم عموم و هم پدرم شرایط مالی مناسبی داشتن ولی با هم زندگی می کردیم.نشسته بود روی مبل و نوک پاش رو هی می کوبید به سرامیک حالتش استرس زا بود.
- رامین؟
--هوم؟؟
-پس مامانم اینا کجان؟؟
--چیزه...اونا...
-رامین!
--هان؟
-میگم مامانم اینا کجان؟!
-بیمارستان.
تا اسم بیمارستان اومد کل وجودم لرزید تازگی ها خیلی اسم بیمارستان توی خونه مون تکرار می شد داشوره گرفتم با صدای لرزان گفتم:بیمارستان واسه چی؟؟؟؟؟مامانم دوباره حالش بد شده؟
--آره ..ولی نگران نباش.حالش خوب میشه زود برمیگردن تو برو ناهارتو بخور مامانم برات ناهار اورده.
به گریه افتادم :رامین؟
--عه؟؟؟واسه چی گریه می کنی؟؟؟
- رامین توروخدا منو ببر بیمارستان پیش مامانم.
-- میگم طوری نیست نفس برو ناهارتو بخور دیگه.
- رامین توروخدا
با گریه ازش میخواستم منو ببره من من میکرد کم کم داشت نرم می شد که یهو بابام رسید،چهره اش خسته بود اونقدر خسته و غمگین که منِ دختر بچه این غم رو که مثل غباری مدتی بود مهمون چشمای اون و مادرم شده بود رو حس می کردم.اما این بار فرق داشت رگه های ناامیدی از چشمهای پدرم رو میتونستم بخونم، تک فرزند بودم وشدیدا وابسته به پدر و مادرم از گل نازک تر ازشون نشنیده بودم عاشقشون بودم اما یکی دوسالی می شد که مادرم سرفه های شدیدی داشت.اونموقع بچه بودم و نمی دونستم بیماری سل چه هیولایی هست،هیولایی که دو روز بعد از اون ماجرا مادرم رو،عزیز ترینم رو ازم گرفت صبح تا شب توی بغل بابام گریه می کردم نمی تونستم باور کنم که دیگه نمی تونم مادرم رو ببینم، که دیگه نمی تونم باهاش درد دل کنم،که خودمو براش لوس کنم که اونم لوسم کنه، دیگه مادری نبود که وقتی از مدرسه می رسم خونه بپرم بغلش یه ماچ گنده از گونه اش کنم و اونم منو ببوسه، کسی نبود که قربون صدقه ام بره، تنها مونده بودم...تنها. از همون موقع ارامش از زندگیم رخت بست و رفتـــ .
پدرم وضعش از منم بدتر بود یک سال از فوت مادرم می گذشت و اون همچنان عذادار مادرم بود و لباس مشکی رو از تنش در نمی اورد، کم حرف شده بود، خیلی توی خودش بود، پدر و مادرم همدیگه رو خیلی دوست داشتن یک بار اوقات تلخیشون رو ندیده بودم، همیشه جانم جانم می گفتن همیشه لبخند به لب داشتن، آخ که چقدر دلم واسه یه بار دیگه جانم گفتن مامان آرامم تنگ شده، پدرم یه کارگاه تولیدی داشت و کارش هم خوب بود و از نظر مالی هیچ مشکلی نداشتیم، کم کم پدرم این فاجعه رو قبول کرد اما همچنان لباس مشکی رو از تنش در نیاورده بود، خیلی بهش می گفتن که دوباره ازدواج کنه ولی اصلاً زیر بار نمی رفت سعی می کرد بهم محبت کنه درست مثله مادرم ولی به خاطر شباهت عجیب من به مادرم و مخوصاً رنگ خاکستری چشمام که از مادرم به ارث رسیده بود هربار خیره به نگاهم میشد متوجه اشک آلود شدن چشماش می شدم هربار نگاهش می کردم دوتا چشم شبگونش رو غرق دریای غم می دیدم...
حال و روز پدرم از یه طرف و ترحم های تصنعی و بی انتهای دیگران از طرف دیگه همه شون عواملی بودن که نذاشتن راحت زندگی کنم.
3 سال از نبودن وجود پرمهر مادرم می گذشت اما من همیشه و در هر لحظه حسش می کردم هر شب باهاش حرف می زدم و می خوابیدم هر روز بهش گزارش ریز به ریز کارهامو میدادم، می گفتم که چی کار کردم چی کار نکردم و... .عکس خندان مادرم شده بود تنها همدم و سنگ صبورم تنها همراهم ،محبت پدرم کم از محبت و نگاه پر عشق و مهربون مادرم نداشت ولی برای هردختری آغوش مادر با آ؛وش دیگران خیلی فرق داشت اونم منی که وابستگی فوق شدیدی بهش داشتم.
بعد از مراسم سومین سالگرد مادرم وقتی داشتم از سالن هتل می اومدم بیرون تا یکم هوا بخورم و بغضم رو قورت بدم، متوجه گفت و گوی دونفر شدم،محض ارضای حس بیدار شده ی کنجکاویم گوش هامو تیز کردم! درسته صدای پدرم و عمو کامبیزم بود.
-کامران داری چی کار می کنی؟؟
--چی میگی کامبیز؟
-داری دستی دستی خودتو بدبخت می کنی؟؟؟دیر بجنبی ورشکست میشی!
-- برام مهم نیست ،
صداشون یکم بلند تر شده بود.
-یعنی چی برام مهم نیست؟؟می خوای دارو ندارتو به باد بدی؟؟
--کامبیز الان وقت مناسبی واسه حرف زدن راجع به این موضوع نیست. بذار واسه یه وقت دیگه.
-کامران!!!
--کامبیز برادر من خواهش می کنم الان نه،
-ولی کامران من برادرتم ...دستی دستی داری خودتو بیچاره می کنی حداقل به خاطر نفس...اون بچه چی کار کرده ؟؟؟تنها کسی که داره تویی! تو دیگه تنهاش نذار.
صدای پدرم گرفته بود از غمی که سه سال بود توی دلش ریشه دوونده بود،صدای پاشنیدم و سریع از اونجا دور شدم و برگشتم سالن هتل، حواسم نبود و با س خوردم به یه نفر سرم و بلند کردم دیدم رامین هست.
دماغم درد گرفت دستمو گذاشتم روی دماغم...دستشو گذاشت روی بازوم و چشماشو ریز کرد و پرسید:کجا بودی؟؟؟
- هیچ جا،رفته بودم هوا بخورم.
--باشه، برو
اینم گیر داده ها... .

چند ماه بعد پدرم ماشین و خونه و کارگاه رو فروخت و یه خونه کوچیکتر توی محله ی سطح پایین تر خرید.با اون سن کمم می تونستم درک کنم که اوضاع مناسب نیست استرس از چشمهای مشکی اش می بارید، اونموقع بود که فهمیدم پدرم ورشکست شده، به زور پول طلبکار ها رو داد، درست اونموقعی که آرامش نسبی برقرار شده بود جرقه ی یه فاجعه ی دیگه زده شد
پدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود هم ارثی بود هم شرایط روحیش همگی عواملی بودن که قلبش رو اذیت می کردن و مهر تاییدی برای بیماریش بودن.
به لطف داروها و قرص نیترو گیلیسیرین بیماریش تحت کنترل بود ولی درست 5سال بعد بیماریش عود کرد... .


بقیه در پست بـــعدی!!منتظر باشید
-hermainy-15 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-11-2014   #30 (لینک نوشته)
A l i C h i
 
alichi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : حرف دل



حرف حرف دل است و دلبری دارد ز دل
هی گوید دل ، آب را نکن هرگز تو گل
چون این کنی هر لحظه دل گردد خجل
چون شود این دل خجل ما هم شویم از هر دو ول

alichi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
حرف, دل

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:09 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.