خاطـرات روزانـه - صفحه 482
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی > خاطرات و روز نگاشت ها
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

خاطرات و روز نگاشت ها ثبـــت می کنم ، افکار و لحظه لحظه هایـم را

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 11-30-2005  
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Lightbulb خاطـرات روزانـه

سلام.
اينجا يه دفتر خاطراته. هر كي دوست داره خاطراتشو بنويسه بياد جلو..................
__________________
خاطـرات روزانـه
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
152 نفر نوشته را پسندیده اند
-_-fereshte-_-, .aram., 92sa, abjiz-1, AFSANTIN, Alamatesoal, alishow45, amia.sa80, amirabas, AMNI, anahita11, anjel_jojo, Archimonde, ariya13, arnold, aryana621, asal29, asdfsdfagadfgdf, Asemanabi, avesta159, b313, bahar1374, bahar_, Banoo, beacon, blueeagleone, Brandon, canary, danial0099, Death_Angel, desertrose60, dezideria, diba, dost1, elahe_eshgh, elham24, erfan555, Eybaba, far-k, faraaa, fatemeh6328, fatima73, forogh99, ga.r.sh.a.s.b, ghandil, gildor, golbarg33, gom_jeshk, gorbat, hadise, hadis_a, hamed1988, hamed222, hamvatansalam, Hanna, hany13, hashem1359, helena90, hengameh_24, hese_mobham, heyfenan, hosainbolboli, ice_girl, iren, irfanaref, irsa, jamshid, jentelman, jhoan, jodyabod, kazeron, Leopardo, libralism, life67, limou_torsh, lovelylove, ma-hii, Mahbanoo60, mahtabiiiiii, malakut, mamankhanum, MARC, marjan1, marlon, matisa, matruk, Miss.SheydA, moe1n, mohsenam, mojtabaw000w, mojtaba_es, momoosh, morteza123, nameless, nastaran_1345, neda_90, octagon, ostoreh94, Parand, parasto_s, parisa1367, parnia20, parniya71, parsigu, patiak, patriotman, payizan, pekaso, pesare_barooni, plz.smile, rafsanjooni, rahaaaaaaa021, rahg0zar, rayka, robert1, roooh, roze sokhte, rozehabi, sabra, SalMa, sarjonboloo, sepantman, Setare_raika, sh.nj, shadow.world, shahramzadpur, shikpo0sh, shimli, shirinb, shooting-star, simaazad, smil, soheila24, sooroosh, soostak, sourara22, sun_boy2, tahora, vidreneh, werer, yaghma, yagotekabud, yasaman-66, yassi, yazahra02, yeseda2013, yohan, Zahra, zahra1391, zari7, _hover_, _nazli_
قديمي يك هفته پيش   #7216 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mohammadkkk's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

امروز از اون روزهاي نحس بود...
از عصر امروز به سرعت برق بهم ريخته ام!
آمارش رو دارم ،هر سال همين موقع هاست ، از تار شدن چشم و يكم سر درد شروع ميشه و تا ١هفته كه همه ي امراض سرما خوردگي جا ميفته تو بدنم طول ميكشه!
از دكتر رفتن متنفرم و اعتقاد دارم قرص و دوا و استراحت مطلق باعث ميشه مريضي بهت سوار بشه!
يادم نمياد هيچ موقع به خاطر مريضي افتاده باشم تو خونه و استراحت كرده باشم!
ولي چون اين روزا دل و دماغ ندارم و بي حوصله ام از نوع شديد تا ديدم داره علائم هر سال مياد سراغم و دارم ميره به سمت افزايشش رفتم دكتر!!!
چون با قرصها به خاطر استفاده نكردن آشنا نيستم فقط ميدونم كه ٥ مدل قرص داد و ١دونه آمپول كه همونجا امپول رو زدم و قرص ها رو اومدم فروشگاه همزمان ٥تا مدل مختلف رو خوردم...
چيزي حدود ٣ساعتي ميگذره ، خيلي بهتر شدم ، راضيم از اين حركت!
حالا اين كه ما چند روز نا خوشي اومده سوارغمون اسمش مريضي نيست و يه كسالته كه بلاخره خوب ميشيم ...
ولي خدا به خاطر همين روزهاي مقدس همه ي مريض ها رو هم شفا بده!
__________________
ترســـــم كه صرفه اي نبرد روز بازخواست

نان حلال شيخ زِ آب حـــــرام ما

ويرايش توسط mohammadkkk : يك هفته پيش در ساعت 02:21 PM
mohammadkkk هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
12 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7217 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mamankhanum's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

شله زردم را هم پختم^_^
به نیت شادی خانوادمون،موفقیت های جلوه،سلامتی بردیا
خیلی خوشمزه و عالی شد کل بچه ها اومدند ازم تشکر کردند.
فکر میکردم کم بیاید اما خیلی زیاد شد
۲۰ کیلو برنج خیسانده بودند بعد تعدادی از بچه ها امروز آف و مرخصی بودند،پرسنل شرکت هم من اصلا حواسم نبود که امروز تعطیلی رسمی هست و نیستند !
مامانم هم اومد کمکم اینقدر با بچه ها خوش و بش کرد که حد نداشت.همه باهاش سلفی گرفتند :)
همه خورده بودند مانده بودم چکار کنم،رفتم بیرون یک نگاهی تو سالن کردم دیدم تعداد مشتری ها بد نیست دوتا از بچه هارا صدا کردم بردم بالا گفتم از این شله زرد ها بردارید رو هر میز که مشتری نشسته یدونه بذارید با قاشق یکبار مصرف،میز هایی هم که تعدادشان زیاد هست شش هفت نفر هستند دو تا یا سه تا بذارید.
بعد حضرت آقا تشریف آورده میگه مگه اینجا حسینیه و تکیه اس که میخوای نذری پخش کنی!!؟ اینکار ها چیه آخه مسخرمون میکنن!
یک نگاه به ویتر ها کردم گفتم شما پشت سر من آمدید بالا،کی وقت کردید که رفتید به این ریپورت دادید ؟!!
یخورده بحث کردیم دیگه اونم دید حریف من نمیشود بردیا را بغل کرد رفت.
موقعی که داشتند پخش می‌کردند رفتم تو سالن تا ببینم چه میگن،میخورند یا نه
کلی لذت بردند و خوششان امد
می‌گفتند چه باحال شله زرد نذری آنهم اینجا،همشونم تا آخر خوردند و تشکر کردند گفتند خیلی چسبید خیلی وقت بود نخورده بودیم
رو یک میز چندتا دختر و زن میانسال نشسته بودند فهمیدند من پختم،صدام کردند رفتم پیششان گفتند ما خیلی سال هست خارج از کشور هستیم تازه برگشتیم تهران،مزه ی شله زرد آنهم نذری از یادمان رفته بود واقعا دستتون درد نکنه،گفتم خواهش میکنم الان میگم بازم براتون بیارند،چهارتا دیگه دادم بردند هر چهار تا را هم خوردند.
دیگه برگشتم تو آشپزخانه خواستم جمع و جور کنم که بچه ها اجازه ندادند گفتند خودمان همه را میشوریم و جمع میکنیم
باز ده دوازده تا ظرف اضافه ماند که مامانم گفت دوتاشو من میبرم،دوتاشم خودت ببر خانه بردیا شله زرد دوست دارد باقیشم بذار بماند می‌خورند بچه ها
رفتم تو دفتر بردیا را بردارم بریم خانه گفتم بفرما دیدی چه آبروریزی ای شد ،خیلی مسخره ات کردند:)
دیگه هیچی نداشت بگه گفت برا مامانم اینها مونده چیزی ؟ آقام شله زرد دوست دارد،گفتم آره هست خودت برایشان ببر من خسته ام حوصله ندارم اگه برم آنجا به زور میخواهد مرا شب نگهدارد نمیذارد برگردم.
بردیا را برداشتم و مامانم را رساندم و خودم هم برگشتم خانه
شونه و قیچی آوردم بردیا را نشاندم کمی موهاشو مرتب کردم خوشگلش کردم و بردمش حمام
حمام بردنش را خیلی دوست دارم،تا بو می‌برد میخواهم حمامش کنم غرولند میکند اما بره تو وان دیگه باید با خواهش و التماس بیرون بیارمش
از این اردک ها و قورباغه ها برایش خریدم با آنها بازی میکند،آب میریزد تو جا صابونی میپاشد به سروکله ی من
جیغ و داد راه می‌اندازد که شامپو بهم بده موهاتو بشورم
شامپو میریزم کف دستش موهامو ماساژ میده،دیگه اجازه نمیده آب بکشم :) ولش کنم یکساعت میخواهد موهای مرا بشورد.
تو آب گرم بدنش را ماساژ میدم خوشش می‌آید میخندد :))
بچه داری سخت هست اما خیلی شیرین هست.
سختی هایش هم برایم لذت بخش هست
__________________

Always Do Your Best
What You Plant Now,You Will Harvest Later
mamankhanum آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7218 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
setare72's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

الان نمیدونم از چی بنویسم:)
از بی خبری 2ماهه یه پدر از پسرش؟
از سماجت یه ادم
از خبر فوت بچه دوساله ای ک بعد 11 سال انتظار دنیا اومده بود
از فکرای درهم برهم و پر از سوال این روزا
از دعاهای مستجاب شده و نشده
اصلا این چیزا خاطره اس؟
یا بگم از حس اضطرابی که تمام هوش و حواسم رو ب فنا برده....
بگم از اینکه چقدر میترسم از اینده
چقدر دنیای هفته دیگه ام ممکنِ متفاوت از امروز باشه و میخوام اگه تغییر کرد ,دنیای جدیدم بدون رابطه با دنیای امروزم باشه
بودن بین دو تا دنیا هیچی جز فرسایش نداره
میخوام همینی ک هستم بمونم اما دنیا جوری تغییرت میده ک یه روز ب خودت میای و میبینی اون ادمی ک چند سال قبل بودی چقدر غریبه اس....
ترسای بزرگی ان برای من...
میترسم این تغییر ,خراشیدن روحم باشه
اینقدر تو ذهنم پراز صداس
پر از مکالمه خودم با خودمِ ک نمیدونم چی ب چی ربط داره
17 آبان 97
__________________
در زندگی غصه از دست دادن ‌هیچ چیز را نخورید، طبیعت قانونی دارد که وقتی چیزی را از شما میگیرد، حتما از قبل جایگزینی برای آن دارد ...
setare72 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
13 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7219 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
momoosh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

معجزه زندگیم تولدت مبارک

خاطـرات روزانـه
momoosh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #7220 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mamankhanum's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

دیشب تخت بردیا را جدا کردم و بردم تو اتاق خودش خواباندمش،چراغ خوابش هم روشن کردم،درب را هم باز گذاشتم تا اگر بیدار شد صدایش را بشنوم.
بجای اینکه او خوابش نبرد و بیدار شود،من خوابم نمی‌برد !
تا چشمام گرم میشد توهم میزدم صدایش تو گوشم میپیچید فکر میکردم بیدار شده،بلند میشدم میرفتم می‌دیدم خواب هست.
ساعت سه و نیم چهار بود حس کردم بیدار شده دارد غر میزند،فکر کردم باز توهم گرفته ام،بلند شدم رفتم دیدم نه واقعا بیدار شده،با حالت ترس نشسته بود رو تختش تا مرا دید زد زیر گریه بچم :)
بغلش کردم کلی قربان صدقه اش رفتم تا آرام شد،تختش هم کوچک هست جا نمیشد دوتایی بخوابیم،به هر حال باید به تخت خودش عادت میکرد
رفتم پتو و تشک و بالش آوردم کنار تختش رو زمین پهن کردم گرفتم خوابیدم او هم دید آنجا هستم خیالش راحت شد دراز کشید
بعد باباش از سروصدای ما بیدار شد رفت دستشویی و اومد درب اتاق را باز کرد یک نگاهی به ما انداخت و بست،چند دقیقه بعد دیدم با یک دست رخت خواب اومد تو اتاق گفت این چون منو نمی‌بینه بهم عادت داره خوابش نمیبرد،من باید باشم پیشش،جاشو پهن کرد و خوابید :))
گفتم بابا چه اعتماد به نفسی داری تو دیگه !!!!
امشب شب دوم هست که جدا می‌خوابد،سر رو کم کنی با باباش گفتم تو امشب رخت خوابت را ببر تو اتاقش بخواب من هم تو این یکی اتاق می‌خوابم تا ببینیم اگر بیدار شد بهانه میگیرد یا نه...
من میدانم که تا مرا نبیند خوابش نمی‌برد اما به امتحانش میارزد:)
mamankhanum آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7221 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
blue_rose's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

بیستمین سالِ نذری دادنِ مادرم
شکرانه ی سلامتیِ داداشم که چیزی شبیه یه معجزه بود!!
اصلا برای این پسر هر روزِ سال هم نذری بدیم و خدا رو شکر کنیم بازم کمه



+
انقدر بچه کوچیک ریخته بودن خونمون انقدر ب همه وسایلم دست زدن خراب کردن
تا یک ماه بچه ببینم جییییغ میکشم
والا کی گفته بچه کمه... بچه های فامیل ما از آدم بزرگا بیشترن
تازه هی فرت فرت دارن بیشترم میشن :))
غروب باهاشون پینوکیو و اینا بازی کردم
ببین آخر عمری ما رو به چه کارهایی وامیدارن ها

آخرشم برا اینکه مهارشون کنم گفتم هر کی تا ده دقیقه ساکت بشینه حرف نزنه برنده ست
از دیوار صدا درمیومد از اینا نه
تازه میگفتن تایمشو بیشتر کن بازم بازی کنیم =))


یه چند تا پسر بچه رو هم دیگه خیلی داشتن خرابکاری میکردن یه نوازشی کردم
آی چسبید, آی چسبید
دیگه آدم دختربچه ها رو دلش نمیاد کتک بزنه


+
جالبه که با بچه ها باشم اعصاب و حوصله م خیلی بیشتره
باید برم مربی مهدکودک شم
blue_rose آفلاين است   پاسخ با نقل قول
13 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7222 (لینک نوشته)
سرپرست تالار شعر و شاعران
 
Samino's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

وقتی روزِ جمعه ای آدم رو میکشونن سرِ کار ...اونم تا غروب ! دیگه حسی میمونه خدایی ..!؟!
البته منم تلافیش رو دراوردم و ساعت 10 از خواب پا شدم و اومدم ...
__________________
کجا باید بِرم ، یه دنیا خاطِرَت تورو یادم نیاره ...!؟***کجا باید برم ، که یک شب فکرِ تو ، منو راحت بزاره ؟
{چه کردم با خودم ، که مرگ و زندگی ، برام فرقی نداره ...}
قراره بعدِ تو ، چه روزایی رو من ، توو تنهایی ببینم !***دیگه هرجا برم ، چه فرقی میکنه ، بدونِ تو همینم ...
{کجا باید برم ، که توو هر ثانیم ، تورو اونجا نبینم }؟
Samino آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7223 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mamankhanum's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

بچم امروز‌ برق گرفتش
برای تلفن رابط سه راهی کشیده بودیم سیم اش را انداخته بودیم پشت مبل
حالا نمیدانم چه شده بود دو شاخه ی برق تلفن کج‌ شده بود کمی از پریز سه‌راهی زده بود بیرون
بردیا داشت با گربه اش بازی میکرد من هم نشسته بودم تلویزیون می‌دیدم،رفتند پشت مبل
یکی دو دقیقه بعد یک صدایی داد و زد زیر گریه،بلند شدم رفتم دیدم رنگش شده مثل گچ و ترسیده،رابط برق هم افتاده آنجا
بغلش کردم اینقدر عصبانی شدم که درب پنجره را باز کردم تلفن و سه‌راهی اش را برداشتم پرت کردم توی حیاط
ترانس تلویزیون هم از برق کشیدم‌پرت کردم‌ توی حیاط،زورم نمی‌رسید اگر نه با تلویزیون و یخچال و کل وسایل برقی خانه همین کار را می‌کردم.
نشستم بردیا را سفت بغل کردم و زدم زیر گریه.
یکی دو ساعت بعد اومد خانه گفت تلفن و رسیور و ترانس و اینها چرا وسط حیاطه؟!!
ماجرا را بهش گفتم و گفتم یک خاکی به سر این برق و پریز ها و غیره میریزی اگر نه دیگر جای من و این بچه در این خانه نیست!
گفت باشه و زنگ زد به آقای مرتضوی مدیر تاسیسات رستوران گفت بیاد یک فکری به حال اینها بکند
خودش هم ترسیده بود بچه را بغل کرد کلی نوازشش کرد.میخواست ببرش دکتر گفتم لازم نکرده.
دیگه آقای مرتضوی بنده خدا روز جمعه ای آمد خانه ی ما گفت محافظ جان روی کنتور نصب میکنم،برای رستوران هم نصب کردم عالی بوده،تمام پریز هارا هم عوض میکنم از این درب دار ها میذارم‌ براتون چون همشون پایین دیوار هست برای بچه خطرناکه،یا میگردم برای همینها درپوش میخرم میگذارم،برای ترانس ها و سه راهی ها هم همینطور.هردوشاخه ای هم به سه راهی میزنید چسب برق بکشید دورش که محکم شود بیرون نیاید.
گفتم خوبه حالا این محافظ جان چی هست؟گفت به محض اینکه بدن با برق تماس پیدا کند بلافاصله جریان برق قطع می‌شود،طوری سریع که اصلا متوجه برق گرفتگی نمی‌شوید.
گفتم باشه فقط زود خواهشاً
اومد بردیا را بغل کرد گفت عیب ندارد بابا جون زیاد حساس نشو بالاخره بچه هست دیگه،الحمدالله که طوریش نشده،من همه ی کارهایم را کنسل میکنم اول این کار تورو انجام میدهم همین فردا که زودتر خیالت راحت بشه.
گفتم ممنون دست شما درد نکند،دیگه هرچه تعارف کردم نماند و رفت.
از آنموقع تا همین نیم ساعت پیش که بردیا خوابش برد یک دقیقه هم از بغلم جدا نکردمش،بچم انگار شوکه شده بود
الان هم خوابم نمیبرد،جعبه ام را آورده ام از عصر تا حالا هر نیم ساعت علایمش را چک میکنم.
چرا ما اینطوریم؟ حتما باید یک اتفاقی رخ بدهد تا به فکر بیوفتیم.انموقع که اینجا را خریدیم چند ماه مشغول بازسازی اش بودیم همان موقع کنتور برقش که از آن قدیمی ها بود را عوض کردند دیجیتالی گذاشتند باید این محافظ جان هم نصب میشد.
چند وقته که دارم میگم این پله هارا یک کاری بکن خطرناک هست،چوبه،لیزه،یک موقع حواسمان نیست این بچه میرود بالا سر میخورد،یک دری چیزی بذار بالا و پایینش که ببندیم این نتواند برود روی پله ها،دیدم از این درب چوبی دو لنگه ها که میگذارند بالا و پایین پله، هی‌میگوید باشه باشه درست میکنم درست میکنم،حالا حتما باید این بچه یکبار خدای نکرده دور از جانش از این پله ها بیفتد تا آقا یکی را بیاورد اینرا درست کند.
آن شومینه ی کذایی را از وقتی روشن کرده میگویم یا یک پوششی حفاظی چیزی بکش‌ جلویش یا کلا خاموشش کن شومینه نیاز نداریم وقتی پکیج هست،خانه را کرده مثل حمام بسکه خودش سرمایی هست،هم شومینه روشن میکند هم پکیج هارا روشن میکند،ولش کنیم ده تا بخاری هم میاره روشن میکند،خب خطرناکه، داغ هست نزدیکش میشود میسوزد،میگه باشه میدم بابام برایش حفاظ بسازد اما باز هیچی به هیچی.
فردا راه میوفتم تو کل خانه می‌چرخم و نگاه میکنم،هرجایی هرچیزی که احساس کنم میتواند کوچکترین خطری برای بچه داشته باشد باید یا جمع شود یا ایمن شود....
mamankhanum آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 6 روز پيش   #7224 (لینک نوشته)
سرپرست تالار ادبيات
 
hese_mobham's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

آدم ها همیشه قبل از روبرو شدن با وقایع فکرهای عجیبی توی ذهنشون می گذره
اما مرحله به مرحله ی زندگیشون رو که طی می کنن تازه می فهمن که نه بابا، انگار هنوز خبری نیست!!
بچه که بودم تصور اینکه یک روزی به سن و سال الانم برسم خیلی برام سخت بود و عجیب

شده به این فکر کنید که یه چیزی براتون دست نیافتنیه و بعد از مدتی خودتون رو درست در مرکز اون ببینید؟
برای من بزرگسالی مثل همون فکر بالا بود
حالا توی این سن، سنی که داره هی به سی سالگی نزدیک و نزدیک تر میشه دارم فکر می کنم
چقدر وقایع داره تند اتفاق می افته، چقد داره زود می گذره و هنوز به یک جای مطمئن چنگ نزدم

بر خلاف کودکیم که فکر می کردم زمان چقدر کشدار داره میره جلو و الان هی میگم کودکیم زود گذشت
+
فردا یک نیم گام از فصل چهارم پایان نامه ام تموم میشه و میتونم بگم تا اوایل آذر تقریبا کلا پایان نامه ام تمومه
راستش اصلا حس رضایت ندارم

و من هر روز بیشتر از دیروز به این فکر می کنم که پژوهش پایان دوره فوق لیسانس همونقدر که می تونه
جذاب و خوب و عالی پیش بره ، دقیقا به مزخرف ترین شکل ممکن در دانشگاه های ایران رقم می خوره :)
البته تعمیم نمی دمش :)
من این حس رو دارم نسبت به اوضاع خودم، و اینکه گاهی خودم رو هم سرزنش می کنم
خودت هم یه جاهایی کم گذاشتی و الان باید مطالعه ات رو روی کار بیشتر کنی
از تمام اتفاقات و چه و چه که از اردی بهشت باهاش رو برو شدی چشم پوشی کن

اینه جامعه علمی ایران!!!
+
حالا با خودم قرار گذاشتم بعد پایان نامه بلند بشم و برم حضوری به مدارس سر بزنم و روزمه بدم

شاید بتونم توی محیط آموزشی کار بکنم
و هیچ چیزی به اندازه محیط مدرسه و بچه هاش، اونم مخصوصا برای دوره ابتدایی من رو ترغیب به کار نمی کنه
یک جورایی شوق این رو دارم که تفکرات توی ذهنم رو عملی کنم

و اگه جایی رو پیدا نکردم علی رغم میل باطنی بخاطر یک سری اتفاقات
دوباره آزمون استخدامی آموزگاری رو شرکت می کنم، راستش اینقدر سر و کله زدن بابچه های دوره ابتدایی
اینقدر برام وسوسه انگیز هست که از اون مراحل کذایی چشم پوشی کنم
و اینکه قصد دارم نوشتن و نویسندگی رو جدی تر دنبال کنم
حین نوشتن نظریه ها و تئوری ها رو کامل مطالعه کنم و برای ایده ام بیشتر وقت بذارم
و میدونم که این ایده من چقدر مطالعه بیشتر می طلبه، چقدر فلسفه و ... نیاز داره
و چقدر صبوری و زمان برای اینکه اون چیزی بشه که باید :)
نه چیزی که هر کسی بتونه شکلش بده :)



+


امیدوارم به بچه هامون قبل از اینکه بزرگ بشن یاد بدیم که رویاهاشون دست یافتنیه
ترس هاشون قابل غلبه
و برای زندگی کردن باید جنگید، نشستن معنا نداره.



20/ آبان/ 97
حس مبهم


__________________

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو...
"منزوی"

خاطـرات روزانـه

hese_mobham آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 6 روز پيش   #7225 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
SaYe_RoshAN's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

تمام آرایشگرها فیلسوفند یا فیلسوف هاشون به تور من میخوره؟

بالاخره رفتم و موهامو رنگ کردم..سه ساعت تمام توی آرایشگاه بودم
و تو فکر کن روز جمعه سه ساعت با یک آرایشگرِ فیلسوفِ زیبا تنها باشی
مثل بچه ها، ذوق زده، نشسته بودم و زل زده بودم به دهانش
و تک تک کلماتش را با ولع می بلعیدم

فکر کنم از این به بعد هر هفته آرایشگاه برم
__________________


SaYe_RoshAN آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 5 روز پيش   #7226 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Alamatesoal's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

کارمسخره/خنده دار/بی ربط ای نیست تو ی جا که غریبه ای خاطره بنویسی؟
خسته هم باشی
چرا من بعد چهارسال اومدم اینجا
دنبال چیم
وسط این همه مشغله اینجا اومدنم چیه؟
Alamatesoal آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 4 روز پيش   #7227 (لینک نوشته)
همیار تالار شعر و شاعران
 
eltiam's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

پشت سیستم نشستم سر پروژه ای که قد ِ
نوح ِ نبــی از خدا عمر گرفته و تموم نمیشه ،
از پس پنجره یه چند تا باریکه ی نور خط میندازه
رو صورتم ُ و من انگار که یکی داره با پشت دستش
صورتم ُ ناز و نوازش میکنه لبخنـــد میزنم و چشمامم
میبندم تا کیفش بره بشینه تــَه مــَه آی جونم...
چشمامُ که باز میکنم میبینم از پس ِ گلدون داره با
دوربینش از این حال ِباکیفیتم عکس میگیره : ))
واسه یه کاری میزنه بیرون و یه ساعت بعدش زنگ
میزنه که دیدی ؟ میگم نه ! اونقدرا میشناسمش که
بفهمم یه حرکتی در اینستا زده...پس نمیپرسم چیو؟
یا کجا رو ؟میرم میبینم عکسمو استوری کرده چون
روز جهانــی کودک ه!

+۱۶مهر نود ُ هفت
__________________
تــو آفتـــابُ نشون دادی
که یعنـــی ؛

خاطـرات روزانـه

...شــب تمومـ میشــه...
eltiam آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 روز پيش   #7228 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
octagon's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

مسئول برگذاری همایش نیومد. کل برنامه رو سپردن به من. آخ که چه کیفی میده همه زیر دستت باشن! وظایف رو تقسیم کردم.مسئولیت روابط عمومی رو خودم شخصا به عهده گرفتم. به بچه ها سپردم سالن اجلاس رو کنترل کنن که مشکلی نباشه. خودمم رفتم بیرون استقبال از میهمانانمون از شهرداری و راهنماییشون به داخل. هی با خودم تمرین میکردم که نهایت ادب و احترام رو رعایت کنم. چون تعداد افراد شرکت کننده زیاد بود گفتم الان دو تا ماشین شاسی بلند آخرین مدل میاد همونا احتمالا مسئولین مربوطه هستن. در کمال تعجب یه پراید ازم آدرس ساختمون اجلاس رو پرسید و گفت از شهرداری هستن! سه تا آدم ساده ولی خودشون بودن‌. سوار شدم رفتیم سمت سالن. آدمهای گرم و خوش مشربی بودن. خدا حفظشون کنه. کاش همه مسئولین این شکلی باشن. عالم و قانع. همایش تموم شد و همه هم راضی بودن. و مدیریت خوب بنده هم مورد توجه قرار گرفت.
__________________
ایمان بیاوریم.........

خاطـرات روزانـه

.........به آمدن سرمای مرد کش
octagon آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 روز پيش   #7229 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
mohaddeseh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

ما هفت تا خواهر و برادریم که خب همه مشهد نیستن
یه وقتایی پیش میاد که فرصتی دست میده و همه دور هم جمع میشیم
یه وقتایی مثل دیشب که یکی از راه دور میاد باز چندتامون کنار هم جمع میشیم خونه مامان
خدا رو شکر که سایه مامان هنوز رو سرمون هست
و بهانه ای واسه این جمع شدن ها
یه بازی سرگرمی هم انتخاب کردیم به اسم استوژیت که بلکه یه عده سرشون کمتر بره تو گوشی....







خاطـرات روزانـه
__________________
آن که هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد آن که از عهده هیچ کاری بر نمی آید هیچ نمی فهمد آن که هیچ نمی فهمد بی ارزش است ولی آن که می فهمد بی گمان عشق می ورزد هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد عشق بدان بزرگتر است......هر که فکر می کند همه میوه ها همان وقت می رسند که توت فرنگی از انگور هیچ نمی داند.

ويرايش توسط mohaddeseh : 4 روز پيش در ساعت 03:57 PM
mohaddeseh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
10 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 روز پيش   #7230 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Alamatesoal's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

این پنجمین روزه که این موقع تو ترافیکم و دارم از بیمارستان به سمت خونه میرم. دختر خواهر یک سال و نیمم مریض شده و ممکنه تا دوازده روز دیگه هم نگهش دارن. صبح ساعت 7 میرم مدرسه و بلافاصله بعد از مدرسه، بیمارستان.
تا این ساعتا وایمیسم یکم کمک مامانش کنم و باهاش بازی کنم بعد خونه جنازه و دوباره صبح فردا مدرسه.
این هفته فقط یک شنبه خونه بودم. مامانمم که خونه ی خواهرمه و مراقب سه تا بچه ی دیگه شه. پدر اون بیشتر درومده. هرکدوم تو ی سنین که حساسه و اخلاقا یا نیازای خاصی دارن. پسر کوچیک سه سالش فقط شیطنت می کنه و بازی می خواد و ....
دکتر بیمارستان قبل از اینکه نتیجه ی کشت ادرارش بیاد براش آنتی بیوتیکی تجویز کرده بوده و سه روز به بچه دادن که بعد فهمیدن بدن بچه نسبت به این آنتی بیوتیک مقاومه. و تو این مدت عفونت زده به کلیه ی بچه و یکی از فاکتورای خونش به جای اینکه پایین بیاد بالا رفته. حالا باید بخاطر عفونت کلیه دوازده روز دیگه بمونه و موش آزمایش گاهی بشه.
متاسفم برای کل سیستم پزشکی. نمی دونم همه ی دنیا این طوریه یا نه؟
نمی دونم ناراحت باشم که چرا پزشکی نخوندم یا خوشحال؟!
از طرفی می گم شاید اگر پزشکی می خوندم می تونستم خدمت درستی بکنم به مردم و از طرفی هم .... .
دیگه حوصله ندارم.
هرچی خدا بخواد همون میشه و ما رسما دلمون خوشه که کاری می کنیم. نه اینکه به جبر معتقد باشم ولی حرف حرف خداست و اینکه ما خوب باشیم یا نه و در مسیری بیافتیم که خوب باشه یا بد همش خواست خداست باید از خدا بخوایم که "بخوایم خوب باشیم یعنی ذاتا قلبا فطرتا خواستمون خوب بودن باشه"

ويرايش توسط Alamatesoal : 4 روز پيش در ساعت 08:49 PM
Alamatesoal آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
نوشته های روزانه, گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطره نویسی, خاطرات روزانه, درد های پنـهان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 12:17 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.