خاطـرات روزانـه - صفحه 488
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی > خاطرات و روز نگاشت ها
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

خاطرات و روز نگاشت ها ثبـــت می کنم ، افکار و لحظه لحظه هایـم را

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 11-30-2005  
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Lightbulb خاطـرات روزانـه

سلام.
اينجا يه دفتر خاطراته. هر كي دوست داره خاطراتشو بنويسه بياد جلو..................
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
153 نفر نوشته را پسندیده اند
-_-fereshte-_-, .aram., 92sa, abjiz-1, AFSANTIN, Alamatesoal, alishow45, amia.sa80, amirabas, AMNI, anahita11, anjel_jojo, Archimonde, ariya13, arnold, aryana621, asal29, asdfsdfagadfgdf, Asemanabi, avesta159, b313, bahar1374, bahar_, Banoo, beacon, blueeagleone, Brandon, canary, danial0099, Death_Angel, desertrose60, dezideria, diba, dost1, elahe_eshgh, elham24, erfan555, Eybaba, far-k, faraaa, fatemeh6328, fatima73, forogh99, ga.r.sh.a.s.b, ghandil, gildor, golbarg33, gom_jeshk, gorbat, hadise, hadis_a, hamed1988, hamed222, hamvatansalam, Hanna, hany13, hashem1359, helena90, hengameh_24, hese_mobham, heyfenan, hosainbolboli, ice_girl, iren, irfanaref, irsa, jamshid, jentelman, jhoan, jodyabod, kazeron, Leopardo, libralism, life67, limou_torsh, lovelylove, ma-hii, Mahbanoo60, mahtabiiiiii, malakut, mamankhanum, MARC, marjan1, marlon, matisa, matruk, Miss.SheydA, moe1n, mohammadkkk, mohsenam, mojtabaw000w, mojtaba_es, momoosh, morteza123, nameless, nastaran_1345, neda_90, octagon, ostoreh94, Parand, parasto_s, parisa1367, parnia20, parniya71, parsigu, patiak, patriotman, payizan, pekaso, pesare_barooni, plz.smile, rafsanjooni, rahaaaaaaa021, rahg0zar, rayka, robert1, roooh, roze sokhte, rozehabi, sabra, SalMa, sarjonboloo, sepantman, Setare_raika, sh.nj, shadow.world, shahramzadpur, shikpo0sh, shimli, shirinb, shooting-star, simaazad, smil, soheila24, sooroosh, soostak, sourara22, sun_boy2, tahora, vidreneh, werer, yaghma, yagotekabud, yasaman-66, yassi, yazahra02, yeseda2013, yohan, Zahra, zahra1391, zari7, _hover_, _nazli_
قديمي 3 هفته پيش   #7306 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
narges70's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

همه تو فکر تموم شدن هم میهن انند من تو فکر پرسشنامم .پر استرسم پا شدم اومدم سخت ترین موضوع از لحاظ نمونه گیری ورداشتم اون لحظه فک نمیکردم که دارم با خودم چه میکنم ولی الان قشنگ میفهمم دوس ندارم مث خیلی ها که میدن بیرون کاراشون رو داده سازی کنن راحت این کارو کنم دلم میخاست یه نتیجه خوب داشت ولی الان رسما گیر افتادم این همه آدم از کجا بیارم .بعید میدونم بیشتر از صدتا بتونم جور کنم کاش امداد غیبی میرسید کاش یکی پیدا میشد پرسشنامه هامو تو تهران و شهرای دیگه پخش میکرد یعنی چه به سرم میاد خدا داند از پسش برمیام یا نه خدا داند باز .و اونجاست که میگن خودکرده را تدبیر نیست خودم به سر خودم اوردم هوف .فقط امیدوارم ملکوت آسمون و زمین و خدا و بنده هاش و دست طبیعت و همه و همه دست به دست هم بدن یجورایی به دادم برسن وگرنه قطعا بدبختم و یه پایان نامه ابکی باید تحویل جامعه علمی بدم که هیچه پوچه .
دارم فک میکنم منم دلم برا هم میهن تنگ میشه دلم برا همه بچه ها تنگ میشه خوب بود دورانی که اینجا بودم حداقل ذهنمو تخلیه میکردم فارغ از دنیای واقعی میشدم گاهی البته.
معمولا با نوشتن آروم میشم ولی این بار نه .هنو دلایل زیادی هست برای ناراحتی خیلی چیزا خیلی چیزا
__________________
زمستان نیز رفت اما
بهارانی نمی بینم...

فاضل_نظری
narges70 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 3 هفته پيش   #7307 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
nora1212's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

به نام خدا :)


سلام به همه

ظاهرا قراره فروم بسته بشه ... حسِ خاصی به این موضوع ندارم فقط دلم برای تعدادی از افرادی که دلِ بزرگ و شخصیت خاصی داشتند و در اینجا باهاشون آشنا شدم تنگ میشه .
خاطراتِ بدی که از اینجا داشتم خیلی پررنگ تر از خاطراتِ خوبشه ، شاید برای اینه که دلم از بسته شدنِ فروم زیاد نگرفت : ) به هر حال دوستام رو کنارم دارم ، چه اینجا باشه چه نباشه :)
برای بقیه ی دوستان هم آرزوی موفقیت ، شادکامی و دلخوشی های بی شمار دارم ... یک زندگی به دور از اندوه :)

پایدار باشید و برقرار
nora1212 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 3 هفته پيش   #7308 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
00mehrazin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

خدا کنارم هست که الان این صفحه رو در اختیارم قرار داده تا بنویسم ، از خودم ، از خودی که هر وقت بیخود میشه میاد اینجا رو سیاه میکنه و میره ، و دلش خوش که حرفاش یجایی خریدار داره ، که اگه اینهمه سال فریاد زده و کسی نشنیده الان شنیدار داره ....
میدونم با تمام وجودم باور دارم که آخرش اگه خوب خوب تموم نشه بدم تموم نمیشه ، چون بد نساختمش ، چون ذاتش بد نیست ، فقط تنهایی ساختمش ، تنهای تنها ، زندگیم و میگم ، زندگی ای که تا یجاهاییش ساخته شده بود و مثل یه ساختمون نیمه کاره رها شده بود و من موندم و خودم ، باید همون و ادامه میدادم ، اونایی که داشتن میساختنش کم اوردن و نیمه کاره رهاش کردن ، من اولش گیج بودم و میترسیدم ، اما بالاخره خودم و مشغول ساختنش کردم ، تنهای تنها ، خیلی جاها کم اوردم گریه کردم حرص خوردم عصبانی شدم جا زدم ، اما تا اینجاش و بالاخره ساختم ، چون اگه میخاستم خرابش کنم موقع فروریختن صدای مهیبی میداد و همه چی خرابتر میشد ، یه انفجار واقعی رخ میداد
خدا دستم و محکم گرفت ، دستای خدا برام بجای همه دستایی که میتونستن بگیرن و نگرفتن یا اشتباهی گرفتن و اشتباهی راهنمایی کردن ، برام کافی بود و هست ....
__________________
به رویاهات احترام بذار ، باورشون کن ، دست به دستشون بده و به کمکشون خودت و از منجلاب این دنیای پر از حقیت تلخ بکش بیرون ، اونا این قدرت و دارن که نجاتت بدن...
00mehrazin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 2 هفته پيش   #7309 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
smil's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

دهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و نود و هفت:
افسردگی، دملی چرکین است. بر پیکره ی زندگی می دود و تا آنجا که جایی نیست، قربانی می گیرد. با هر اشک ترمیم می شود و روزی می رسد که دیگر لبخندی به جای نمی گذارد.
هزار هزار فریادِ کمک، تنها اشک تمساحی برای فریبی ساده یا آخرین تقلای قلبی تپنده قبل از ایست!
و همچنان باعث سوال است که آن محرکِ قلب کجاست؟ آدم جدیدی لازم است؟ مرگ چاره است؟ یا جایی در خود جا مانده ام که نمیدانم وجود داشت یا هنوز ساخته نشده است...
تلاش مقدسی که مقابل چشمانم می میرد... آدم های متمایل به سیاه را رنگ دیگری زده و به خود می فروشی... به قیمت گزاف. ابله بودنت را به حساب منطق گذاشتن شاید خطا باشد.
و چیزی که این روزها در صعودش، خط بطلان بر قوانینِ ملموس زندگی ام کشیده، این شاید های محتمل است، که به راستی جان و روح می ستانند تا ساخته شوند و مشکوک اند به همه چیز! راستی همه چیز چیست؟ کجاست؟ اصلا چیزی وجود دارد؟ یا تمام تصاویر گنگِ مقابل، تنها هاله ای توهم اند در ذهن متوهم...
اینکه گرمِ ناله هایی شوی که از مرورشان لذت می بری هم خود منطقه ی آرامی خیالیست که هرچند قابل احترام است اما... عجیب مشکوک به نظر می رسد.
می گویند، افسردگی دنیای خود ساخته ی مدفونی است برای شناساییِ ماندنی ها و حقیقت همان ها هستند؛ و حقیقت دقیقا هیچ نیست!
با خنده باید گریست، به این چاله های عمیقِ همیشه پوچ.
smil آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 2 هفته پيش   #7310 (لینک نوشته)
سرپرست تالار ادبيات
 
hese_mobham's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض حال که تا اینجا آمده ام

چندباری از اوضاع و احوالم چه در اینجا و چه در جاهای دیگر نوشتم و
بعد پاکشان کردم :)
+


در راستای حضور برای مصاحبه و اتفاقات اخیر می نویسم
راستش حدود یک ماه و نیم پیش، در حالی که داشتم می رفتم به محل کاری
که هرازچندگاهی برای کار به صورت موقت میرم، یکی از آشناها که اتفاقا هم اونجا
کار می کنه، وقتی حوزه تخصصم رو فهمید، گفت مدرسه ای هست که
نیاز به یه پژوهشگر دارن، میری برای مصاحبه معرفیت کنم؟
خب گفتم چه بهتر از این، من که کار پژوهشگری رو انجام میدم، حالا درست همون
چیزی که میخوام، کار توی محیط مدرسه و با شرایط مد نظرم
حاضر شدم مسافت طولانی که باید می رفتم رو نادبگیرم، اگه اون چیزی که باید می شد
اما خب :))
دوبار رفتم برای مصاحبه و هربار با فاصله زمانی زیاد و تاخیرهای بیشترشون
برای حضور، که هربار هم عذرخواهی کردن و گفتن: سرشون شلوغ بوده و...

دفعه دوم قرار شد که دوماه کاملا رایگان برم کارآموزی تا من رو بشناسند و من هم با محیط اونجا
آشنا بشم... خب، اما من فقط یه روز رفتم... چرا؟
چون با آدم رو راست نبود. بهم برخورد و ناراحت شدم. آدمایی که حرف از شان و شخصیت
و منزلت انسانی میزنن و رفتارشون حرفاشون رو نقض می کنه
اونا دارند برای تربیت یک نسل می کوشن و بعد :)
پیغام دادم به واسطه ام که برسونه دست مدیر
که من با این شرایط اومدم و شما حالا یه سری دیگه میذارید جلوی من؟
نرفتم و جواب پیغامم رو هم نداد :)
آیا درست است؟ تو هرچقدر هم سرت شلوغ باشه نمی تونی یه جواب بدی به من؟
که فلانی، اصلا ده روز دیگه بیا
یا نه، اصلا بگه فلانی ما از تو راضی نیستیم نیا :)
موقعیت کاری با شرایط بهتری هم هست که دارم واردش می شم، که جای رشد بیشتری داره
و افرادی که اگه ازشون کمک بخوام میدونم دریغ نمی کنن
آدمایی با درجه و لول های بالاتر از خودم،

من اگه محیط مدرسه رو انتخاب کردم، چون دوست داشتم با بچه ها باشم
برای اونا کار کنم و زندگی موفقشون رو ببینم.

اما متاسفانه چیزی که دیدم، مدارس غیر انتفاعی که اکثرا دیدم، مادی محورن
شاید دارن می گن که ما داریم از متدهای بهتری استفاده می کنیم
اما نمیشه مادی محور بودنشون رو ازشون گرفت...




متاسفم برای اخلاقیاتی که دیگه نیست :)

ويرايش توسط hese_mobham : 2 هفته پيش در ساعت 04:31 PM
hese_mobham آفلاين است   پاسخ با نقل قول
12 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 2 هفته پيش   #7311 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
smil's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

یازدهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و نود و هفت:
پیرزن پتیاره ی زمان، دست بر حیاط خلوت خیالِمان می کشد و جارو می کند. خاطره ها رنگ بی رنگی می گیرند. دلخواه ها به سمت نفرت راه کج می کنند.
نزدیک به بویِ سیگارِ پنهانیِ پدر... شبیه واپسین صوتِ نگران مادر... شبیه شهادت پنجره های باران خورده ی مغمومِ بغضناک؛ زندگی گلویش درد می کند. نگو درک می کنی...
نگو، فقط همین گلوی زخمی شاکی نیست... همین دردِ مبهم همیشگی، همین پای لنگ... همین آخرین ناقوسی که نگاهت میزند... که اگر این بود، دروغ، تنها محبوبِ همیشگی دلم نمی شد و هنوز بساط ورق زدنِ برگه های کاهی به پا بود و جای سایه ی گرمِ شرم را هُرم آتش تحسینت، خالی می کرد.
دیر نمی شود، گنگ تر از ثانیه های تَرکِ زندگی هم نیست... من را قلب کن... نم گرفته این خاطره ها، کسوتِ پیرزنِ پتیاره، چند؟!
smil آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7312 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
00mehrazin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

توی صف پمپ بنزین بودیم ، یه پسره کوچولو با یه جعبه آدامس اومد پشت شیشه ، خیلی خوشم اومد ازش در و باز کردم لپش و کشیدم بغلش کردم ، ازش آدامس خریدم ، توی داشبورد ماشین چندتا شاخه گل مصنوعی بود ، پسر گفت یدونه از اینارو بردارم ، گفتم باشه عزیزم واسه تو ، بابا بنزین که زد داشتیم میرفتیم که دیدم پسربچه کنار مادرش ایستاده بود شاخه گل تو دستای مامانش بود ، من و دید خندید بهم دست تکون داد با کلی ذوق من و نشون مامانش داد ، یادم افتاد اونروز روز مادر بود....
00mehrazin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7313 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
00mehrazin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

یمدت بود باخودم داشتم کلنجار میرفتم که دختره احمق چرا از کارت اومدی بیرون ، چرا یکم به خودت سختی ندادی حداقل یکسال بیشتر بمونی و‌ بیشتر پس انداز کنی ،،، همیشه به خودم میگفتم هرچی میکشی الان از بی پولیت ،،، رفتی افتادی دوباره دنبال هنر و رزومه جمع کردن مفتی که چی ، آخرش چیشد ،، بکجا رسیدی .... حداقل میتونستم هزینه کنم و کلاسای پیشرفته تر و بهتری برم....
تا اینکه دیروز اتفاقی یکی از همکارای قدیمم و تو شهر تهران تو اختتامیه جشنواره ای که کارمون و فرستاده بودیم دیدم ، گروه اونام توی این جشنواره کار فرستاده بود ، دانشجوی هنر تو دانشگاه تهران بود ،، یادمه اونموقع ها میگفت چندسال کار کردم تا پولامو جمع کنم برم تهران هنر بخونم ،،، موفق شده بود بالاخره ، اما من هیچ‌شوق و اشتیاقی ندیدم تو چشاش ،، باهم گپ زدیم ،، میگفت خوشحالم که مشغولی و از کارت اومدی بیرون و رفتی دنبال علاقت ،، من پشیمونم که بخاطر هنر اینهمه زحمت کشیدم و هزینه کردم میتونستم از یه راه آسون تری برم ، همه چی شده باندبازی و پارتی بازی ،، الان دیگه دیر شده انصراف بدم
نمیدونستم چی بگم بهش ، خاستم دلداریش بدم ، اما فک کردم(( آدما همیشه وقتی سر دوراهی میمونن و یه راه و انتخاب میکنن تا بخان برن برسن به مقصد مدام فک میکنن نکنه راه درست اون یکی راه بوده ))، همین حرفاروبهش زدم گفتم این راه اگه درستم نباشه اما راهی که دلمون انتخاب کرده و میتونیم با تمام اراده و تلاشمون به مقصد درست برسیم ،، اگرهم نرسیدیم لااقل خیالمون راحت که به ندای قلبمون گوش کردیم .....
فک کردم من و اون هردومون ادمای موفقی هستیم و خودمون بی اطلاعیم از این موضوع ، چون من اون و یه آدم موفق میدیدم قبل از اینکه بام حرف بزنه و اونم من و یه آدم موفق تر از خودش میدید ....
((خوبع که بعضی وقتا خودمون و بذاریم جای آدمای اطرافمون و از دید اونا به خودمون نگاه کنیم تا بیشتر قدر خوشبختیمون و بدونیم....))

ويرايش توسط 00mehrazin : يك هفته پيش در ساعت 03:40 AM
00mehrazin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك هفته پيش   #7314 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
Eybaba's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

امروز از طرف شرکت کلاس آموزشی آشنایی با قوانین پولشویی داشتیم. نمیدونم بخاطر روز نیمه برفی و هوای مشتی بود یا تکراری بودن مطالب از 30 نفر لیست حدودا هفت هشت تا از همکارا اومده بودن که بین کلاس یکیشون مرتب در حال تردد بود...

استاد با تاخیر نیم ساعته اومد داشت موتورش رو گرم میکرد که پولشویی جرم منشا (مثل قاچاق مواد مخدر یا اختلاس) میخواد و اونایی که وارد فرایند پولشویی میشن قصد تطهیر این پول رو دارن که مثلا میزنن تو خط ساخت و ساز یا موسسه خیریه و...

یکدفعه گفتم استاد ببخشید بنظرتون قبر مرده نیاز به مالیات بر ارزش افزوده داره؟ ... دیگه زد به صحرای کربلا که توی تهرون ملت مراسم تشعیع جنازه و خاکسپاری رو میدن کسای دیگه در مقابل پول انجام بدن... اونایی هم که میان گریه میکنن و تو سر خودشون میزنن نسبتی با متوفی ندارن... خانواده متوفی هم در خارج و داخل کشور پراکنده ان... تو روستاها اصلا این مراسمها نیس که پول بدن یکی قبر بکنه اون یکی پول بگیره نماز میت بخونه... پول بدن مرده بشورن پول بدن قبر نیم متری بخرن... اونجاها خود مردم کارها رو انجام میدن و بدی دولت ما اینه که توی همه کارهای روزمره مردم دخالت میکنه...

کلاس خوبی بود اقلش فهمیدیم ما کارمندای دولت که قراره ور برابر تورم ششصد درصدی سال آینده 400 هزار تومن بره رو حقوقمون و بین 1 تا 10 درصد افزایش حقوق پولمون سفید و تمیزه... با پول کثیف (سیاه/خاکستری/قهوه ای) کاری نداریم و ابدا" نمیتونیم پیدا کنیم که نیاز به پولشویی باشه...

بعد از کلاس اومدم اداره... طبق معمول میز شلوغ و کارتابل هم پر و پیمون... ناظر پروژه رو هم میخواستن ببرن سر پروژه یکی دیگه از همکارا که سرشبی با رایزنی رئیس واحدمون خر شدم و فرستادمش بره... بیچاره میگفت مهندس تازه از تو بیابونا اومدم تو شهر دارم میرم باشگاه حال و هوام عوض شده دوباره بایست برم تو خاک و خلها

پیمونکارمون صورت وضعیت چهارمش رو ساعت 9 شب از سر پروژه رفسنجون آورده دم خونه که مهندس تو رو خدا کارمون رو شب عیدی راه بنداز... میگفت زنگ زده اوکی رئیسمونم گرفته و گفته از پرداخت 1 تا 3 هنوز یک ریال هم از شرکتمون نگرفته اونم دلش به رحم اومده و گفته بیاره امضا میکنه... قبل از مشاور امضاش کردم و بعد از من 6 جای دیگه بایست بره و امضا بگیره... تازه میرسه به مالی و اونام تا ساعت دوازده ظهر 21 ام اگر برسه پول بهش میدن وگرنه میره برا سال آینده... یک ساعتی تو ماشینش نشستم و هی امضا زدم بدون تاریخ... آخری شمردمشون دیدم نسخه خود پیمونکار نیست... کار عجله ای بهتر ازین نمیشه...

تموم شد... ساعت 2 دقیقه به نیمه شب 20 اسفند... پیشاپیش سال خوبی رو برا همگی خوانندگان خاطرات روزانه آرزومندم
__________________
بخندید و بخوانید و بگویید خدا کیست؟
Eybaba هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 5 روز پيش   #7315 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
00mehrazin's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

به مناسبت سالروز بودنم....
شاید زندگی پلی باشه برای رسیدن به نرسیدن ها .....
شاید بعضی جاها نرسیدن بهتر از رسیدن باشه.....
زندگی یعنی گذر کردن ، یعنی گذشتن ، مثل یه رود .....
گذشت کردن از بعضی خواسته ها ، آرزوها ، از آدما ، از خطاهای خودمون.....
اگه از من بپرسن زندگی و تو یه جمله تعریف کن من میگم
زندگی یعنی گذر کردن .....
هیچ‌ آدمی خوشبخت مطلق نیست و هیچ آدمی هم بدبخت مطلق نیست....
اما آدمی که همیشه تو زندگیش گذشت میکنه بنظر من اون یه خوشبخت مطلق....
امروز یکسال از عمر من به اتمام رسید ....
یکسال از عمر خنده هام گریه هام شادیام غصه هام حرص خوردنام جنگیدنام تسلیم شدنام و زنده بودنم گذشت....
اما چیزی که این وسط همیشه ثابت بوده و ثابتم می مونه گذشت و گذر عمرمونه.... با همه خوبیاش و بدیاش
و من همچنان در حال گذشتن و گذرکردنم.....
و من این و میدونم که گذشت قلب آدمارو صاف میکنه.....
با خودشون آدمای زندگیشون و دنیا.....

1397/12/21
00mehrazin آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 روز پيش   #7316 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
rostam18's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

یک سال گذشت ! دی
از درخواست و پیگیری اولیه ام در مورد محاسبه ی مجدد مانده مرخصی سال 96!
.
.
گاهی با ی نوعی از بشر برخورد میکنی که تماما وجودت رو انزجار فرامیگیره ،
همکار و دوست خودش محاسبات رو مجددا انجام داده و الان دستمه ،
طبق اون محاسبات اون اشتباه کرده و من به علت اشتباه اون(!) 13 روز اضافه ، مرخصی استفاده کردم
سرم سوت میکشه ! ولی امان از آرامش و متانت مدیر اداری که واقعا تمام خشمم رو فرو میخورم وقتی باهام حرف میزنه! و هــــیچ اعتراض خاصی نمیتونم بکنم ..
خانومِ اون(!) آدم بهتره وقتی اشتباهی میکنه انقدر شجاعت داشته باشه که به اشتباهش اعتراف کنه
و به این فکر نکنه که بعدش چی در موردش فکر میکنن و انقدری دقت هم داشته باشه که دیگه همچین اشتباهی رخ نده ، اگه شما روز اول به ایشون واقعیت رو میگفتید و عذر خواهی میکردید کار به اینجا نمیرسید.
اینهارو مدیر اداری گفت .
اون خانوم انقدری مغرور بود و از خود راضی هیچی نگفت و ما هر دو منتظر معذرت خواهیش بودیم که نکرد! دی
خار و ذلیل شده بود ، یعنی کارد میزدی خونش در نمیومد!
آقای میلاد .. این برگه هارو بدید من دوباره خودم محاسبه کنم
مدیر اداری : حساب و کتاب دیگه لازم نیست همه چی مشخصه
دستشو از دور دراز کرده بود که من برگه هارو بهش بدم ، منم هیچ عکسالعملی نشون ندادم انقدی طول کشید که مجبور شد گفت بی زحمت برگه هارو بهم بدید!
اینارو لازم دارم کپی بگیرید بهم پس بدید
آقای .. من از طرف خودم کارگزینی اداری و .. از شما معذرت خواهی میکنم(مدیر..)
شما خیلی بزرگوارید و من هیچ انتظاری از شما ندارم و همین که پیگیری کردید از شما ممنونم
این رو من گفتم و دیگه مرخص شدم!
واقعا اینها دو نقطه ی مقابل هم بودن اون طرف ی آدم کاملا از خود راضی و مغرور
این طرف ی آدم کاملا خاکی و متین

22 اسفند نودوهفت
__________________
Milaad
rostam18 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 3 روز پيش   #7317 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
narges70's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

یهو شب که میشه من یکی دیگه میشم شب که میشه دنیا رو شونم سنگینی میکنه ...
صبح که پاشدم اولین پیام صبحگاهی ام این بود ترجمه تون رسید ترجمه مبارک رو نگاه کزدم تا کارش از افتضح یفتضح افتضاح گذشته یعنی فقط ای استاد بزرگوار پول میندازه تو پاچه من ...خوب تو که میخای بگی ترجمه خودت خوبه از همون اول بگو دیگه چکار به جیب مبارک بنده داری والا .
تو خیابون بودم تا ماشینه آتیش گرفته خود به خود اینم از صنعت خودرو سازی ما .یعنیا هیچ ارزشی برای جون آدما قائل نیستن همیشه فک میکنم کسی که درآمد حاصل از فروش پراید میره تو جیبش چطور میتونه شبا راحت بخوابه در حالی که قاتل هزاران جوون بی گناهه ...
امروز دیگه آخرین خریدامم کردم حس خوبی دارم ...سخت ترین قسمت خرید من خرید واس مامان هست چون سلیقه شو میدونم هرچیزی نمی پسنده خدا کنم به دلش بشینه ....
یه دامن خوشکل دیدم اول قیمت گرفتم گفت هفتاد و خورده ای گفتم برم یه دور بزنم برگردم برگشتم تا ای چن دقه گشتنم ده تومن رفته رو قیمتش خخخ یعنی همچین مملکتی داریم ما خخ
دیگه وقت برگشتن کنار خونوادست خوشحالم که دارم بر میگردم امیدوارم تو عید بتونم تا حدودی کارامو پیش ببرم ...
narges70 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 2 روز پيش   #7318 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
nora1212's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

به نام تو که زیباترینی : )


آخرین روزهای سالِ 97ِ ...
قدیما عیدا بوی خوشتری داشت انگار :) بوی بهار و بوی صفا و صمیمیتِ بیشتری به مشام می رسید .
انگار بزرگتر ها که رفتن اون خوشی ها رو هم با خودشون بردن ... رنگ و روی بهار رو هم ...
دلتنگِ این روزا تو بچگیم هستم ... روزایی که از مامانم می پرسیدم چند روز دیگه مونده تا عید ؟ شمارشِ معکوس شروع می شد تا برسم به اون شبی که مامان بگه فردا عیده و من از خوشی بال در بیارم . لباس عیدمو بپوشمو بخوابم و تا خودِ صبح خوابِ فردا رو ببینم :)
صبح هم بریم خونه ی بابا بزرگم ... چه کیفی می داد جمع شدنِ فامیل در اونجا ...
اومدم خاطره بنویسم پرت شدم تو عالم بچگی ... کاش بزرگ نشده بودم :)

به امید روزهای خوب ...
خوبه که هستی خدا :)

24/12/97
nora1212 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي يك روز پيش   #7319 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه


_ چند روز مامانمو اوردم پیش خودم :) بنظرم جفتمون نیاز داشتیم پیش هم باشیم
دیروز ک از مدرسه اومدم رفتیم بیرون یکم قدم زدیم
سر راه ی گلفروشی سبزه های عیدشو چیده بود بیرون .. سبزه ی مرکبات داشت .. برگاش همه سرحال و سبز .. امروز اومدم خونه میبینم مامانم رو ی کاغذ نوشته سبزه ی عید یادتون نره و چسبوونده به دره اتاقم .. میگه خواستی بیای ی دونه ازون دیروزیا بخر بیار ..
عید تا وقتی بهارو با خودش میاورد ک مامانم سبزه ی عیدو خودش میکاشت .. ی روز درمیون دستمال روی دونه های گندومو خیس میکرد تا تازه بمونن و رشد کنن .. ی روز مونده ب عید هم ربانِ قرمز دورشو میبست و میذاشت گوشه ی سفره ی هفت سین ..
چند ساله دیگه عید صفا نداره !

_ حداقل یک هفته زمان میخوام تا خودمو واسه ورود ب سال جدید اماده کنم .. دلم زمان میخواد ..

_ یکی دو هفته ست اونقدر غیرمنطقی و مزخرف شدم ک خودمم از دست خودم لجم گرفته چ برسه اطرافیان .. حس میکنم با همه سره دعوا دارم .. :/

_ داره برف میاد ! زمستون تا اخرین لحظه داره از وقتش استفاده میکنه ! اسمون یِ دم داره میباره !!!
دوست ندارم بهاری ک شبیهِ زمستونه ..





۲۶ اسفند ۹۷
__________________
خونه ما دورِ دوره ، پشت کوه‌های صبوره .. پشت دَشتای طلایی ، پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونورِ آب ، اونورِ موجهای بی تاب .. پشت جنگلای سروه ، توی رویاست ، توی یه خواب
پشت اقیانوسِ آبی ، پشت باغای گلابی .. اونور باغای انگور ، پشت کندوهای زنبور
خونه ما پشت ابرهاست ، اونور دلتنگیِ ماست
:)

خاطـرات روزانـه

_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 9 ساعت پيش   #7320 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
rostam18's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خاطـرات روزانـه

منتظرم نوبتم برسه ،
بیرون همه جور آدمی در حال رفت و آمدن ، به هر حال عیدِ و هر چقدر هم سخت باشه روزگار،
اون هیجان و تکاپو وجود داره حتی اگه چیز زیادی نتونی از بازار با خودت خونه ببری!
خیلی وقت بود از ظاهر آدم ها نمیتونستی تشخیص بدی طرف وضعیت مالیش چطور است
ولی از همین الان تا آینده ی نا مشخص آروم آروم باید منتظر پینه های سر زانو بچه ها و کت بزرگتر ها و لباس های رنگ و رو رفته و .. باشیم
کاش میشد بدون قضاوت به مردم نگاه کرد مردمی که همه با افکاری متفاوت و نا مشخص در سر دارند رد میشن و تو فقط ی صورت میبینی و کلی حرف که آیا بتونی چیزی ازش بخونی یا نخونی
که اگه نتونی خوش به حالت ..
غمی رو که تو چهره یبعضی آدمها میبینی ، تو چهره ی مادری که با دو تا پسرش اومده خرید
به مراتب بزرگتر از مشکلاتیست که خودت داری..
حتما هم مشکلات اقتصادی نیست ، این روزا همه چیز به هم خورده اگه ی خورده خانواده ها حواسشون رو جمع نکنن در چشم بر هم زدنی گرفتار مشکلاتی میشن که خودشون هم باورشون نشه!

آرایشگاه رفتن قبل از عید ، نزدیک مدرسه
لباس نو عید
لباس نو مدرسه
اینها چیزایی بودن و هستن که من به شدت باهاشون مخالف بودم
فکر میکردم خیلی ضایع است لباس نو پوشیدن روز اول مدرسه ، روز اول عید و ..
یا حتی کوتاه کردن موها !
ولی حالا که به این سن رسیدم نظرم کاملا متفاوته یا شاید چون از دریچه ی دیگه ای نگاه میکنم و باز شاید چون دلخوشی ها کم شده نظرم برگشته ، نمیدونم!
الان فکر میکنم باید باشه ، باید اون حس تازگی اول عید یا مدرسه یا .. رو داشت
لباس نو سر و وضع مرتب و تمیز و ..
همین چیزا کلی میتونه حس خوب انتقال بده هم برای خودت هم دیگران
پس نباید دریغ کرد

نوبتم رسید ،
"مثل همیشه کم کوتاه کن که فقط بگن آرایشگاه رفته"
این مدل مویی است که من همیشه به آرایشگره سفارش میدم

26 اسفند غمدارِ نود وهفت
rostam18 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
نوشته های روزانه, گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطره نویسی, خاطرات روزانه, درد های پنـهان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 08:51 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.