خاطـرات روزانـه
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی > خاطرات و روز نگاشت ها
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

خاطرات و روز نگاشت ها ثبـــت می کنم ، افکار و لحظه لحظه هایـم را

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 11-30-2005   #1 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Lightbulb خاطـرات روزانـه

خاطـرات روزانـه
سلام.
اينجا يه دفتر خاطراته. هر كي دوست داره خاطراتشو بنويسه بياد جلو..................
__________________
خاطـرات روزانـه
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
151 نفر نوشته را پسندیده اند
-_-fereshte-_-, .aram., 92sa, abjiz-1, AFSANTIN, Alamatesoal, alishow45, amia.sa80, amirabas, AMNI, anahita11, anjel_jojo, Archimonde, ariya13, arnold, aryana621, asal29, asdfsdfagadfgdf, Asemanabi, avesta159, b313, bahar1374, bahar_, Banoo, beacon, blueeagleone, Brandon, canary, danial0099, Death_Angel, desertrose60, dezideria, diba, dost1, elahe_eshgh, elham24, erfan555, Eybaba, far-k, faraaa, fatemeh6328, fatima73, forogh99, ga.r.sh.a.s.b, ghandil, gildor, golbarg33, gom_jeshk, gorbat, hadise, hadis_a, hamed1988, hamvatansalam, Hanna, hany13, hashem1359, helena90, hengameh_24, hese_mobham, heyfenan, hosainbolboli, ice_girl, iren, irfanaref, irsa, jamshid, jentelman, jhoan, jodyabod, kazeron, Leopardo, libralism, life67, limou_torsh, lovelylove, ma-hii, Mahbanoo60, mahtabiiiiii, malakut, mamankhanum, MARC, marjan1, marlon, matisa, matruk, Miss.SheydA, moe1n, mohsenam, mojtabaw000w, mojtaba_es, momoosh, morteza123, nameless, nastaran_1345, neda_90, octagon, ostoreh94, Parand, parasto_s, parisa1367, parnia20, parniya71, parsigu, patiak, patriotman, payizan, pekaso, pesare_barooni, plz.smile, rafsanjooni, rahaaaaaaa021, rahg0zar, rayka, robert1, roooh, roze sokhte, rozehabi, sabra, SalMa, sarjonboloo, sepantman, Setare_raika, sh.nj, shadow.world, shahramzadpur, shikpo0sh, shimli, shirinb, shooting-star, simaazad, smil, soheila24, sooroosh, soostak, sourara22, sun_boy2, tahora, vidreneh, werer, yaghma, yagotekabud, yasaman-66, yassi, yazahra02, yeseda2013, yohan, Zahra, zahra1391, zari7, _hover_, _nazli_
قديمي 11-30-2005   #2 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

ماهی بی آب نمی تواند زنده باشد. خدایا! من هم بدون «تو» نمی توانم زنده باشم. «تو» مرا پدری ازلی هستی و همراه من در راه زندگی. «تو» برادر من هستی. بار مرا در همه اعصار بر دوش کشیده ای. «تو» هیچگاه مرا ترک نخواهی کرد و من تا ابد از آن «تو» هستم.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 11-30-2005   #3 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
Sareh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

سلام
امروز خيلي اضطراب دارم
تا 1 ساعت ديگه همه چيز روشن ميشه
ميخام زنگ بزم حاجاقا واسم استخاره كنه نميدونم دعا كنم خوب بشه يا نه سپردم دست خودت خدا جونم
هر چي خيره واسم همونو پيش بيار
__________________
التماس دعا
Sareh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-01-2005   #4 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
SeLeNa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض

خاطـرات روزانـه
تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي

تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي

بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ،
انتظار سختي كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم

تو با ماندنت در كنارم كاري كن كه همه اين سختي ها را از ياد ببرم

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو

مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد

زندگي ام فداي تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم براي تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور

كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هر چيزي دوستت دارم عزيزم

اينهمه سختي و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه هاي عاشقي نشان از

عشق و دوست داشتن من نسبت به تو مي باشد

تو باور نكني خداي عاشقان باور دارد كه دوستت دارم

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس

كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگي ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

شايد زماني كه مرگم فرا برسد بفهمي كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمي كه چقدر

من براي رسيدن به تو سختي كشيدم ، و زمان مرگم باور كني كه به حرفم و عهدي كه با

تو بستم پايبند بودم

آري پس اي خداي بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا يارم باور كند چقدر او را

دوست ميداشتم

قدر مرا بدان اي يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايي ها شكستي ، مرا تسليم آن قلب

پاك و از عشقت كردي ، مرا در اين دنياي عاشقي دربه در كردي ، مرا وابسته آن قلب پر

از محبتت كردي ، اينك كه تو مرا عاشق كردي بيا و تا پايان راه با من باش

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايي باشم

تنهاي تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و

ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم … دوستت دارم و

دوستت دارم ……. آري دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم . آري از ته دلم با صداي

خیلی آهسته آنقدر که خودم هم نشنوم ميگويم

كه دوستت دارم

__________________
...در سكوتم رازيست .در دلم درديست .آنچه بر انديشه من ميگذرد را بر زبان ره نيست... †
SeLeNa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-12-2005   #5 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

سلام. ميدونم بد موقعيه واسه قصه شنيدن اما من ميخوام امشب واستون يه قصه بگم
يكي بود يكي نبود.اون يكي كه اومد اولي رفته بود
تو يه مسابقه سخت داشتم تمونم شانسمو امتحان ميكردم......
يك دو سه
سوت داور
بازي شروع شد
دويدم
دست و پا زدم
غرق شدم
دل شكستم
عاشق شدم
بي رحم شدم
مهربان شدم
بچه بودم
بزرگ شدم
پير شدم
و سوت داور...
بازي تموم شد
زندگي رو باختم
.....................

ويرايش توسط Soltan : 12-12-2005 در ساعت 04:54 AM
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
14 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-12-2005   #6 (لینک نوشته)
همکار قدیمی
 
Sarvenaz's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

مرسي زيبا بود...

سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت :
چیزی نمانده است،
گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است،
می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام،
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...
.................
__________________
I don't need nobody,I don't feel nobody,I don't call nobody but you

Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-13-2005   #7 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

خاطـرات روزانـه
در رهگذر زمستان بودم که بهار چشمانت در نگاهم پیدا شد

وچشمانم غرق نگاه تو بهاری شد

بی انتها بود مثل آبی دریا

زیبا بود مثل غروب خورشید

دلچسب بود مثل بوییدن گلهای مریم

سکوت همه ی فضای خالی وجودم را پر می کند

کاش می شد این سکوت با پلک زدن هایت به پایان رسد

تو دریایی ترین آبی وآرام بی پایان

ولی من موجی گرفتار اسیر دست طوفان هستم.

قشنگ ترین ترانه ها ،

سبزترین بهارها،

مهربانترین گلها را تقدیم تو می کنم .

عشق من باش...عاشقم باش...اگر چه فرصتی نیست....اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودنخاطـرات روزانـه
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-13-2005   #8 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم

بیش از این از من بی دل چه تمنا داری؟!

پروانه به فرزندش پند می داد عاشق نشو

که عشق بال هایت را می سوزاند ، قلب سوخته

ام را نشانش دادم و گفتم:عشق را فراری نیست بگذار اوهم لذت سوختن را بفهمدخاطـرات روزانـه

خاطـرات روزانـه
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-13-2005   #9 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
SeLeNa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

کاش می شد فراموش کرد و بی خیال شد!






امشب بازم دلم گرفته یه حالیم بین اضطراب و انتظار و ترس دلم

گرفته می خواد بباره کاش الان توی خلوت ترین و دراز ترین خیابون

دنیا بودم و شدیدترین بارون در حال باریدن بود کفشامو در می آوردم

تا سنگ ها و ریگ های خیابون حقیقت سختیه راه رو یه بار دیگه در

باور پاهام زنده می کردند چند تا نفس عمیق می کشیدم هر از گاهی

ماشینی که با سرعت از کنارم می گذشت منو یاد رفتن می انداخت

یاد اینکه سواره یا پیاده بــــا ید بری و نا امید شدن قدم هات از متولد

شدن یعنی مرگ و من نا امید شدم از رفتن کاش می شد فریاد کشید کاش

می شد با صدای بلند گریه کرد بدون اینکه نگران نگاه های تمسخر آمیز و

یا حتی دلسوزانه دیگران بود

کاش می شد فراموش کرد و بی خیال همه چیز شد

خاطـرات روزانـه
SeLeNa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-13-2005   #10 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
SeLeNa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

پشت اين قيافه خندان غمی ست
غمی به نمناکی شبنم
و لبخند
فريبيست
تا نگاهتان درونم را نشکافد
چيزی نخواهيد فهميد پس به من خيره نشويد
و دلهايتان هرگز دل پائيزيم را لمس نخواهد کرد!
SeLeNa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-13-2005   #11 (لینک نوشته)
همکار قدیمی
 
Sarvenaz's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-14-2005   #12 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

سلام امروزم خيلي حالم روبه راهه . صبح خيلي قشنگيه اينجا . اميدوارم بتونم روز خوبي رو شروع كنم.
امروزم يه متن جالب پيدا كردم حيفم اومد نخوني .اميدوارم تو هم خوشت بياد

در جزيره اي زيبا تمام حواس باهم زندگي ميكردند.شادي غم غرور عشق و....
روزي خبر رسيدكه بزودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند.اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره راترك ميكرد كمك خواست و به او گفت:
آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت نه مقدار زيادي طلا و جواهرداخل قايقم هست كه جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غروركه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست. غرور گفت نه نميتوانم تو را با خودببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايقم راكثيف خواهي كرد.
غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده باتو بيايم.غم با صداي حزن آلودي گفت من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر قرق شادي و هيجان بودكه حتي صداي عشق را نشنيد.
آب هر لحظه بالاو بالاترمي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه نا گهان صدايي سالخورده گفت: بيا من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده چقدر به گردنش حق دارد. عشق نزد علم كه مشغول تماشاي اين جريان بود رفت و از او پرسيد او كه بود؟
علم پاسخ داد زمان.
عشق با تعجب گفت:زمان؟ اما او چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمندانه زدو گفت:تنها زمان قادر به درك عظمت عشق خواهد بود.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-14-2005   #13 (لینک نوشته)
همکار قدیمی
 
Sarvenaz's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه


شب شد
خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست وجو ميكرد
ناگهان ستاره اي چشمك زد
آفتابگردان سرش را به زير افكند
گلها خيانت نميكنند...
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-14-2005   #14 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
SeLeNa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

بهار لبریز از گفتن بود
اما نمی دانست تشنه شنیدن است
نمی دانست کویر دلش سیراب نمی شود وقتی تو بارانش باشی
آنگاه که بر آن شاخه خشکیده نشستی و از عشق سرودی
نمی دانست دریای دل طوفان زده اش را تو آرامش باشی
آنگاه که به صد شوق چو مرغان سبک بال اوج گرفتی
نمی دانست گریه های بی صدایش را تو همصدا باشی
آنگاه که نقش و نگار زدی بر چهره این باغ ویران زده
نمی دانست دگربار بهارش تو باشی

آنگاه که دستهای خسته همه شب غرق دعا بود
بهار نمی دانست
پهلو شکسته ای داد بغض شکسته اش باشد

.....


SeLeNa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-15-2005   #15 (لینک نوشته)
مَردی بَرایِ تَمامِ فُصول
 
Soltan's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

تنها یکروز در سراسر حیات کافیست
نگاه از گذشته برگیر و بر آن غم مخور چرا که از دست رفته است
در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است
زندگی را در همین لهظه بگذران
و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد
سلام بچه ها خوبید؟
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
نوشته های روزانه, گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطره نویسی, خاطرات روزانه, درد های پنـهان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 07:07 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.