مهستی گنجوی
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > شعر و شاعران > دیوان اشعار
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 07-21-2014   #1 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

کتاب مهستی گنجوی

مهستی گنجوی
مهستی گنجوی از زنان شاعران متقدم تاریخ ادبیات فارسی و همدوره با غزنویان بوده است. همسر وی را امیراحمد پسر خطیب گنجه و سال وفات وی را ۵۷۶ یا ۵۷۷ هجری قمری نوشته‌اند. از وی کتاب کامل و مستقلی باقی نمانده است .


آذربایجان سرزمین کهنسالان است. در این سرزمین عدّهٔ کسانی که سنشان از صد گذشته کم نیست. ولی این خاک فرزندانی نظیر مهستی گنجوی دارد که سنش از نهصد سال تجاوز کرده است.
عمر مهستی در آثار ادبی و رباعیات همیشه جوانش ادامه دارد. مهستی در کنار سخنوران نام‌آور قرن دوازدهم آذربایجان نظیر نظامی گنجوی و خاقانی شیروانی چون ستاره‌ای می‌درخشد. اشعار وی طراوت هشتصد سالهٔ خود را حفظ نموده، امروز نیز مورد استقبال قرار می‌گیرد و شیفتگان جدیدی به دست می‌آورد.
اطلاعات ما دربارهٔ سرگذشت شاعر کم است. در میان افسانه‌ها و روایاتی که طی قرون دربارهٔ وی شایع شده بسیاری از خطوط حقیقی شرح حالش به دست فراموشی سپرده شده است.
مهستی در سال ۱۰۹۲ میلادی در گنجه پا به دنیا نهاده است.
علاوه بر طبع شعر موسیقی را خوب می‌دانست و شطرنجباز ماهری بود. وی در ادبیات شرق مانند خیّام یکی از بزرگترین استادان رباعی شناخته شده است. همسر مهستی «تاج‌الدین امیر احمد» نیز شاعر بود و با تخلص پورخطیب و ابن خطیب شعر می‌سرود. نظیره‌ای که سنایی بر یکی از غزلیات وی ساخته دلیل با ارزی است بر شهرت پور خطیب در عالم شعر. یک رشته از اشعار مهستی به همین پور خطیب منحصر شده است.
ماجرای عشق آنان در کتاب مهستی و امیراحمد به قلم جوهری منعکس گردیده است. نسخه‌های خطی این کتاب در انستیتوی نسخ خطی باکو، موزهٔ بریتانیا و کتابخانهٔ جار الله ترکیه حفظ می‌گردند.
مهستی در یکی از رباعیهایش خطاب به امیراحمد شهرتی را که با زیبایی و استعدادش به دست آورده چنین بیان می‌کند:
من مَهسـِتی‌ام بر همه خوبان شده طاق
مشهور به حسن در خراسان و عراق
ای پورخطیب گنجه از بهر خدا
مگذار چنین بسوزم از درد فراق
می‌توان گفت که مهستی که تمام فعالیت ادبی‌اش با محیط گنجه بستگی داشته در موقع سفر به بلخ و مرو و شهرهای دیگر چنان شهرت به سزایی یافته بود که به عنوان مهمان به دربار سلطان سنجر نیز دعوت گردید. در این مورد در الهی‌نامهٔ فریدالدین عطار و تذکرةالشعرای دولتشاه سمرقندی اطلاعاتی موجود است.
از نویسندگان قرون وسطی شمس‌الدین قیس رازی، حمدالله قزوینی و امین احمد رازی از استعداد شاعری مهستی تعریفها نموده و او را رباعی‌سرای توانایی خوانده‌اند. از قرن هشتم تا قرن بیستم میلادی هر چند هزاران شاعر خاورزمین قلم خود را در رباعی آزموده‌اند ولی در در این میدان بزرگترین شهرت نصیب عمر خیام شاعر و دانشمند نیشابور و معاصر وی زیبارخ گنجه، مهستی گردیده است.
مهستی در اواخر سدهٔ دوازدهم میلادی وفات کرده و در گنجه مدفون است.
مهستی در تاریخ ادبیات آذربایجان نخستین بانوی شاعر بوده، ولی متأسفانه تمام اشعار او که سراسر عمر خود را صرف سرودن آنها نموده است به دست ما نرسیده، فقط اکنون قسمت کوچکی از میراث ادبی او که بیش از سیصد رباعی و چند قطعه و غرل نمی‌باشد، توسط نوشته‌هایی که در صفحات نسخ خطی گوناگون تذکره‌ها و مجموعه‌های مختلف شعر قید شده است، به عالم دانش معلوم است.
با گذشت زمان رباعیات مهستی گاه با رباعیات خیام، خاقانی، سنایی، کمال‌الدین اسماعیل و شعرای دیگر در هم‌آمیخته و گاه رباعیات شعرای دیگر به نام مهستی قید گردیده است.
در رباعیات مهستی قلبی نازک و سرشار از عشق می‌زند. شاعر خوانندگان خود را به لذت گرفتن از زندگی و زیباییهای آن دعوت می‌نماید. شخص انسان، عشق، افکار، آرزوها و اعمال نیک وی در رباعیات شاعر مترنم است.
عدهٔ زیادی از قهرمانان مهستی که در شعر رستاخیزها گنجه می‌زیستند صاحبان صنعت و پیشه هستند. مهستی که کسب و کار این مردمان ساده را با علاقهٔ فراوان به رشتهٔ نظم کشیده در ادبیات خاور اولین بنیانگزار شعر نوین که «شهر آشوب» نامیده می‌شود به شمار می‌رود.
مهستی در ادبیات خاور از اولین مبشران آزادی فکر می‌باشد. وی در رباعیات خود مسائل اجتماعی را مطرح کرد، بی‌عدالتی و نارساییهای زمان را به باد انتقاد گرفته است.
مهستی در رباعیاتش از معانی گوناگون لغات با مهارت استفاده کرده و یک سلسله تجنیسی و چهار اندر چهار به وجود آورده است. شرح فلسفهٔ چهار عنصر در رباعیات مذهبی جای ویژه‌ای دارد. شاعر برای بیان آشکار مطالب مدام به مراعات‌النظیره رو می‌آورد. در رباعیات وی چهار شهر (مرو، بلخ، نیشابور، هرات)، چهار آلت موسیقی (چنگ، بربط، رباب، نی)، چهار پرنده (بلبل، فاخته، زاغ، قمری)، چهار سلاح (خود، زره، خنجر، سپر)، چهار گل (نرگس، بنفشه، سوسن، گل سرخ)، چهار روز (پریر، دی، امروز، فردا) و طبیعی است که آب، آتش، باد، خاک با مهارت حیر[ت]انگیزی و ظرافت زرگران به دنبال هم چیده می‌شوند. انسان نمی‌تواند از حیرت در برابر توانایی شاعر خودداری کند.
مینیاتورسازان قرون وسطی گاهی تصویر مهستی را که شطرنجباز ماهری بود در پشت تختهٔ شطرنج رسم نموده‌اند. در اشعار وی اصطلاحات بازی شطرنج نیز زیاد دیده می‌شود که مهستی این اصطلاحات را فقط به خاطر زیبایی کلام به کار نبرده بلکه افکار شاعرانهٔ خود را به توسط این اصطلاحات به طور بارز شرح داده است.
شعرای آذربایجان دربارهٔ مهستی دهها شعر، داستان منظوم و نمایشنامه‌ها نوشته‌اند.
در گنجه خانهٔ مهستی به موزه تبدیل شده و به دانشسرای مقدماتی شهر نام وی اطلاق گردیده است. باشگاه شطرنجبازان باکو نیز نام مهستی بانوی شاعر آذربایجان را بر خود دارد. در آذربایجان اشعار مهستی با ترجمهٔ شاعرهٔ مرحومه نگار رفیعبگلی بارها چاپ و منتشر شده است. برخی از والدین به احترام شاعر بزرگ دختران خود را مهستی می‌نامند.
مهستی دیروز نیز محبوب بود امروز هم محبوب است و این محبت به اندازهٔ عمر رباعیات مهستی باقی خواهد ماند.
__________________
عرفان نصیب زاهد جنت پرست نیست
این جوی خشک مغز به دریا نمیرسد

- بیدل

ويرايش توسط sepantman : 04-29-2017 در ساعت 12:24 AM
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-10-2017   #2 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

دوشینه شبم بود شبیه یلدا
آن مونس غمگسار نامد عمدا
شب تا به سحر ز دیده دُر می‌سفتم
می‌گفتم رب لاتذرنی فردا

★★★

حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
تا من به سحرگهان بیایم به شتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-10-2017   #3 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

گر باد پریر خود نرگس بفراخت
دی درع بنفشه نیز بر خاک انداخت
امروز کشید خنجر سوسن از آب
فردا سپر از آتش کل خواهد ساخت

★★★

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت
وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت
بر پای بُدم که شمع را بنشانم
آتش ز سر شمع همه موم بسوخت
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 01-21-2017   #4 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
یار آمد و می در قدح یاران ریخت
آن عنبر تر رونق عطاران بُرد
و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت

***

لاله چو پریر آتش شور انگیخت
دی نرگس آب شرم از دیده بریخت
امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت
فردا سحری باد سمن خواهد بیخت
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-21-2017   #5 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

چو دلبر من به نزد فصّاد نشست
فصّاد سبک دست سبک دستش بست
چون تیزی نیش در رگانش پیوست
از کان بلور شاخ مرجان برجست

***

در مرو پریر لاله انگیخت
دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت
در خاک نشابور گل امروز آمد
فردا به هری باد سمن خواهد ریخت
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-21-2017   #6 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

هرلحظه غمی به مستمندی رسدت
تیری به جفا به دردمندی رسدت
در کشتن عاشقان از این بیش مکوش
زنهار مبادا که گزندی رسدت

***

خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت
خورشید خطی به بندگیش می‌داد
کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-10-2017   #7 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

هنگام صبوح گر بت حورسرشت
پُر می قدحی به من دهد بر لب کشت
هرچند که از من باشد این سخن زشت
سگ به ز من ار هیچ کنم یاد بهشت

★★★

گفتی که بدین رخان زیبا که مراست
چون خلد، وثاق تو بخواهم آراست
امروز در این زمانه آن زهره که راست؟
تا گوید کان خلاف گفتی با راست
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-19-2017   #8 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

بازار دلم با سر سودات خوش‌ست
شطرنج غمم با رخ زیبات خوش‌ست
دائم داری مرا تو در خانهٔ مات
ای جان و جهان مگر که با مات خوش‌ست

***

در میکده پیش بت تحیّات خوش است
با ساغر یک منی مناجان خوش است
تصبیح و مصلای ریائی خوش نیست
زنّار مغانه در خرابات خوش است
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-19-2017   #9 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است
چون ابروی خویشتن به عالم طاق است
با سوزن مژگان بکند شیرازه
هر سینه که از دل غمش اوراق است

***
ایام چو آتشکده از سینهٔ ماست
عالم کهن از وجود دیرینهٔ ماست
اینک به مثل چو کوزه‌ای آب خوریم
از خاک برادران پیشینهٔ ماست

***

افسوس که اطراف گلت خار گرفت
زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
سیماب زنخدان تو آورد مداد
شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت

***
گفتم که لبم به بوسه‌ای مهمان است
گفتا که بهای بوسهٔ من جان است
عقل آمد و در پهلوی من زد انگشت
یعنی که خموش، بیع … که ارزان است

***

دریای سرشک دیدهٔ پر نم ماست
وان بار که کوه برنتابد غم ماست
در حسرت همدمی بشد عمر عزیز
ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 02-23-2017   #10 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

آن بت که رخش رشک گل و یاسمن است
وز غمزهٔ شوخ فتنهٔ مرد و زن است
دیدم به رهش ز لطف چون آب روان
آن آب روان هنوز در چشم من است

***

با خصم منت همیشه دمسازی‌هاست
با ما سخنت ز روی طنازی‌هاست
ز عز خود و ذلت من بیش مناز
کاندر پس پردهٔ فلک بازی‌هاست

***

گیسو به سر زلف تو در خواهم بست
تا بنشینی چو دوش نگریزی مست
پیش از مستی هر آنچم اندر دل هست
میگویم تا باز نگوئی شد مست

***

آن کودک نعل‌بند داس اندر دست
چون نعل بر اسب بست از پای نشست
زین نادره‌تر که دید در عالم بست
بدری بسم اسب هلالی بربست

***

چون با دل تو نیست … در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
بس بس که شکایت تو ناکرده بهست
رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-23-2017   #11 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

جوله پسری که جان و دل خستهٔ اوست
از تار زلفش تن من بستهٔ اوست
بی پود چو تار زلف در شانه کند
ز آن این تن زار گشته پیوستهٔ اوست

***

آتش‌روئی پریر در ما پیوست
دی اب خم ببرد و عهدم بشکست
امروز اگر نه خاک پایش باشم
فردا برون باد بماند در دست

***

دل جای غم توست چنان تنگ که هست
گل چاکر روی تو به هر رنگ که هست
از آب دو چشم من بگردد هر شب
جز سنگ دلت هر آسیا سنگ که هست

***

چندان که نخواهی غم و رنجوری هست
در دوستیت آفت مهجوری هست
هنگام وداع‌ست چه می‌فرمائی
یک ساعته دیدار تو دستوری هست

***

در خانهٔ تو آن چه مرا شاید نیست
بندی ز دل رمیده بگشاید نیست
گویی همه چیز دارم از مال و منال
آری همه هست آنچه می‌باید نیست
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-24-2017   #12 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست
فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ست
ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ست
وای دیده تو خون‌گری تو را دستوری‌ست

***

در آتش دل پریر بودم بنهفت
دی باد صبا خوش سخنی با من گفت
کامروز هر آن که آبرویی دارد
فرداش به خاک تیره می‌باید خفت

***

سرمایهٔ خرمی به جز روی تو نیست
و آرامگه خلق به جز کوی تو نیست
آن جفت که طاق است قد و سایهٔ توست
وان طاق که جفت است جز ابروی تو نیست

***

ما را به دم پیری نگه نتوان داشت
در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

***

شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفت
دُرها که به نوک غمزه سفتم همه رفت
آرام دل و مونس جانم بودی
رفتی و هر آنچه با تو گفتم همه رفت
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-24-2017   #13 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود مشگل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم رهم آسان گشت

***

چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایت
تا فرمائی به لعل گوهرزایت
دستی به صد انگشت زنم در زلفت
بوسی به هزار لب نهم بر پایت

***

من برخی آبی که رود در جویت
من مردهٔ آتشی که دارد خویت
من چاکر خاکی که فتد در پایت
من بندهٔ بادی که رساند بویت

***

ای گشته خجل پری و حور از رویت
خورشید گرفته وام نور از رویت
در آرزوی روی تو داریم امروز
روئی و هزار اشک دور از رویت

***

در طاس فلک نقش قضا و قدر است
مشکل گرهیست خلق از این بی‌خبر است
پندار مدار کین گره بگشایی
دانستن این گره به قدر بشر است
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-24-2017   #14 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

سوگند به آفتاب یعنی رویت
و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت
خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم
مأوای دل خراب یعنی کویت

***

تیر بستم تو را دلم ترکش باد
صد سال بقای آن رخ مهوش باد
در خاک در تو مردخوش خوش دل من
یا رب که … که خاکش خوش باد

***

آن روز که مرکب فلک زین کردند
آرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما زدیوان قضا
ما را چه گنه قسمت ما این کردند

***

در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد
بر لعل لبت زمانه فیروز مباد
و آن شب که مرا تو در کناری یا رب
تا صبح قیامت نشود روز مباد

***

بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد
دل زنده باندهت چو تن بیجان باد
گر در تن من بهیج نوعی شادیست
الا به غمت پوست برو زندان باد
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-24-2017   #15 (لینک نوشته)
" هـمــــای "
 
sepantman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : مهستی گنجوی

گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود
آفاق تو را زین نگین خواهد بود
خوش باش که عاقبت نصیب من و تو
ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود

***

ای باد که جان فدای پیغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد
گو در سر راه مهستی را دیدم
کز آرزوی تو جان شیرین می‌داد

***

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد
دل نیز ز ره دیده بیرون افتاد
این گفت منم عاشق و آن گفت منم
فی‌الجمله میان چشم و دل خون افتاد

***

کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
بر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد
گر ز آنچه پریر گفته‌ای ناری یاد
باری سخنان دینه بر یادت باد

***

ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
کاخر کار من و تو چون می‌گردد
تا چند به من لطف تو می‌گردد کم
تا کی به تو مهر من فزون می‌گردد
sepantman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 11:08 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.