تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-11-2014   #1 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Icon17 رمان فوق العاده :انکار عشق

رمان فوق العاده :انکار عشق
از خوندن این رمان پشیمون نمیشید !! توش عشق داره.نفرت داره.دعوا داره.کل کل داره.حسودی داره. اشک و بغض داره.خنده هم داره.
موضوع مربوط به دختریه که تو بچگی بخاطر اعتیاد پدرش و از دست میده و مجبور میشه برای خانواده ی پولداری با مادرش کار کنه !!این خانواده پسری داره از جنس سنگ و غروری بیرحم ! بخاطر این پسر مهشید یا همون دختر قصه ما مادرش رو از دست میده پسر که اسمش حامده بخاطر وصیت مادر مهشید تصمیم میگیره با مهشید ازدواج کنهاما این ازدواج برای مهشید چیزی بجز تحقیر شدن و غم و بغض نداره !! طی موضوعاتی حامد تصادف میکنه و همه از زنده موندنش نا امید میشن اما مهشید اجازه نمیده و 5 سال از زندگیش رو بخاطر حامد توی اتاق دربسته ازش پرستاری میکنه و میفهمه عاشق حامده اما وقتی حامد بهوش میاد با دیدن دختر عمش...............................


این داستان رو براتون فصل به فصل میزارم ! فصل اول رو که خوندید بگید براتون سریع فصل دوم رو میزارم
__________________
تو میگفتی نباشم تمام شهر و میگردی تو میگفتی ولی حتی خودت باور نمیکردی...
رمان فوق العاده :انکار عشق
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-11-2014   #2 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

مهشید:
همیشه جدایی به معنی نفرت نیست
گاهی لازمه ادم ها دور باشن تا قدر هم دیگه رو بدونن
گاهی لازمه قصه رو زیر و رو کنی
گاهی لازمه غرورت و بشکنی
گاهی لازمه از عشقت بگذری
وقتی که خیلی بچه بودم بابام معتاد شده بود هرچی در میاورد دود میکرد! وضعیت زندگیمون خیلی خراب بود تا حدی که بعضی شبها با نون خشک شکممون رو سیر میکردیم! مامانم که دیگه تحمل نداشت دست منو گرفت و رفتیم دم در یک خونه ی بزرگ شاید ده هزار برابر خونه ی مابود !مثل قصر بود مامانم بهش میگفت امارت! رو به من کرد و گفت از این به بعد اینجا زندگی میکنیم! خوشحال شدم مادرم اونجا کار میکرد صاحب خونه یک پسر داشت که سه سال از من بزرگ تر بود!! اسمش حامد بود ما روز ها با هم بازی میکردیم اما از روی اجبار چون من از غرور اون متنفر بودم شاید بشه گفت حسودی میکردم و حس کمبود داشتم! نمیدوم برای چی ولی اونم از من بدش می اومد پس توی تمام مدت بازی با هم دعوا میکردیم اما یک چیزی توی این دعوا ها منو عذاب میداد این که از ترس این که به باباش بگه و اونم مارو از خونه بیرون کنه همیشه من باید میرفت منت کشی!! همیشه باید عذر خواهی میکردم و نازش رو میکشیدم که اقا یک وقت به باباش چیزی نگه!!! بعد از سالها من شدم یک دختر 18 ساله و اون یک پسر مغرور 21 ساله حامد واقعا خوشگل شده بود یک پسر قد بلند و خوش هیکل! با چشمهای سیاه سیاه! مرد با جذبه ای بود ! خیلی احساسی ولی خشن و مغرور!!! توی کارهای خونه به مادرم کمک میکردم دلم براش میسوخت کمرش خم شده بود موهاش سفید شده بود شبها یا از درد یا از غمش رو نمیدونم ولی گریه میکرد! تو همین بین خبر رسید بهم که بابام مرده!! من ناراحت نشدم یعنی اصلا برام فرقی نمیکرد من از همون موقع که اومدیم توی این خونه بابام رو کشتم! حامد جدیدا کلاس گیتار میرفت خیلی حسودی میکردم من عاشق گیتار بودم و نمیتونستم بزنم اون نامردم هرچی بهش گفتم بهم یاد بده از اون اخم های مغرور میکرد و میگفت نمیشه!!! حالا قزیه فرق کرده بود دیگه نمیشد از اون ناز های دخترونه بکنم و خرش کنم!! حالا دیگه هم من بزرگ شده بودم هم اون!!!در ضمن اون اقای خونه بود و من.....
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-11-2014   #3 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

فصل اول :
مهشید :
وقتی توی اتاقش میزد من از پشت در اتاقش گوش میکردم! همیشه این کار و میکنم !!!
نگاهی به اشپز خونه کردم مامنم مشغول بود! صدای گیتار و البته صدای بم و مردونه ی حامد که اهنگ میخوند میومد ! موهای خرماییم رو با یک کلیپس کوچولو بالای سرم جمع کردم و یک بلیز استین کوتاه سرمه ای با نگین های ابی کم رنگ و شلوار مشکی پوشیدم واقعا این لباس ها بهم میومدن !! توی خونه همین طوری میگشتم اخه همه اعتقاد داشتن من عین دختر خانواده ی کامرانی میمونم پس ای لباس پوشیدنم مشکلی نداره منم که اصلا اهل حجاب نبودم پس همین طوری میگشتم!! اروم طوری که کسی نبینه از اتاق خودم و مامان اومدم بیرون و دویدم طبقه ی بالا ته سالن جایی که اتاق حامد بود!! پشت در ایستاده بودم و گوش میدادم به دمپایی های مشکی پاشنه ده سانتیم زل زده بودم و گوش میکردم که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم با ترس و البته تعجب برگشتم نگاه کردم...... بابای حامد بود با حالتی مشکوک گفت=
کامرانی ــ چیکار میکنی؟
من ــ مممننن....ام...ام.... با اقا حامد کار داشتم!!!
کامرانی ــ پس چرا نمیری تو؟
من ــ دیدم دارن تمرین میکنن گفتم مزاحمشون نشم وای سادم تا کارشون تموم بشه بعد برم تو!!!
لبخندی شیرین روی صورتش نقش بست و گفت=
کامرانی ــ خب اینطوری که خسته میشی!!
من ــ نه دیگه الان تموم میشه....
حامد با شنیدن صدای ما اومد درو باز کرد و با اخم به من نگاه کرد! پوز خندی زد و به باباش گفت=
حامد ــ برو بابا من میبرمش تو!!
اقای کیوانی سری با خنده تکون داد و رفت توی اتاق بقلی حامد که اتاق کارش بود!! قدم تا سینه ی حامد میرسید البته با کفش پاشنه ده سانتی!!!
حامد با لبخندی سرشار از غرور نگاهم میکرد منم ترجیح میدادم در و دیوار و نگاه کنم!!! یک لحظه دستم و گرفت و هلم داد توی اتاقش و چون بدون خبر این کارو کرد پرت شدم و اومد تو و در و بست !! طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم=
من ــ هیییی چته؟
حامد ــ باز گوش ایستادی بچه پروو؟
من ــ نه خیرم!!!
حامد ــ کاملا معلوم بود
من ــ بر عکس بابات تو اصلا هیچی سرت نمیشه !!
حامد ــ دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید....
من ــ بی تربیت حالا من هیچی چرا به بابات توهین میکنی؟؟
لبخندی شیطانی زد و رفت سمت میز تحریرش پارچ ابش رو برداشت و یک لیوان اب ریخت گفت=
حامد ــ میخوری
من ــ نه خیرم
حامد ــ به درک چی کار کنم؟
ابش رو سر کشید یک تی شرت قهوه ای با شلوار اسلش مشکی پوشیده بود با کفش مشکی مردونه!! تی شرت قهوه ای به بدنش چسبیده بود و نمایشگر بدن ورزیده و قدرت مندش بود بعد از خوردن ابش گفت=
حامد ــ چیه نگاه میکنی؟
من ــ من به تو نگاه نمیکردم
حامد ــ اولا تو نه شما دوما اگه راست میگی چرا دماغت دراز شده!!
من ــ تو لیاقت همون تو رو نداری چه برسه به شما؟
سرم و انداختم پایین واز اتاقش خارج شدم از لای در پوز خند رو روی لبش دیدم در و محکم کوبیدم که مامانم گفت=
مامان ــ هووو دیوانه چیکار میکنی؟
نگاهی بهش کردم مشغول تمیز کردن نرده ها بود با حالتی بچه گونه چقلی کردم که =
من ــ به من چه خودش حرصم و در میاره! بچه پروی مغرور!!!
مامان ــ اصلا تو توی اتاق اون چکار میکنی؟
من ــ چیکار کنم خوب حوصلم سر رفت اومدم بالا....
حامد در اتاقش رو باز کرد من که پشتم به در اتاقش بود با حرص برگشتم و نگاهش کردم! تکیه داده بود به چارچوب در و پاهاش رو ضرب دری توی هم قفل کرد بود! باخنده گفت=
حامد ــ اره خوب حوصلش سر میره میاد بالا پشت در اتاق من گوش وای میسته صدای گیتار زدنم و گوش میکنه!!
مامان ــ سلام حامد جان صبحت بخیر
حامد ــ سلام ... ببخشید!! مگه این دختره میزاره حواس برای ادم بمونه؟؟
مامان ــ خوب راست میگه دیگه مهشید جان برای چی گوش وای میستی؟
من ــ مامان من گوش وای نمیستم!!
حامدــ بیا ببین مادرتم حرف منو تایید میکنه!!
بابای حامد از اتاقش با یک کیف سا مسونت اومد بیرون و گفت=
کامرانی ــ ووواااای از دست شما دوتا چه خبرتونه سر صبحی؟
حامدــ من دیگه نمیخوام مهشید بیاد توی این خونه!! مامانش بیاد خودش نیاد!!
من ــ فکر کردی من خیلی مایلم پیش تو بمونم؟
حامد ــ هزار دفعه گفتم تو نه شما!!
بغض کرده بودم جوابش رو ندادم و با سرعت از پله ها پایین رفتم و رفتم توی اتاقم و در پشت سرم کوبیدم !! گریم گرفته بود مگه من چیم از اون کمه؟ حالا چون اون پولداره نباید منو تحقیر کنه اصلا اون کیه که منو از اینجا بیرون کنه؟ دست انداختم بالای کمدم و چمدون قرمز رو کشیدم پایین همه ی لباسهام رو جمع کردم توش یک دست لباسم گذاشتم بیرون و پوشیدمشون سرتا پا مشکی شده بودم! چمدونم رو برداشتم و در و باز کردم و دنبال مامان گشتم نگاه کردم دیدم هنوز پیش حامد و باباشه ! داد زدم=
ــ مامان من دارم میرم
مامان ــ مهشید کجا میری وایسا!! مهشید!!
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-11-2014   #4 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

فصل دوم :
صدای دوتا بوق پشت هم رشته ی افکارم رو پاره کرد یک دویست شش مشکی با شیشه های دودی!! شیشه ی کمک راننده اروم اومد پایین توی ماشین رو نگاه کردم یک پسر جوون! گفت=
ــ بشین دیگه چقدر ناز میکنی!!!
صدای بوق بدی رو از پشتش شنیدم نگاه کردم یک ماشی شاسی بلند!! حامد توش بود با اشاره ی دست گفت که برم پیشش منم پوز خندی زدم و سوار دویست شش مشکی شدم میدونستم این کار چقدر حرص حامد رو در میاره بعد دور شدن از حامد و گم کردنش گفتم=
من ــ نگه دار میخوام پیاده شم!!!
پسرــ کجا حالا؟باهات کار دارم!!
من ــ ببین اقا پسر من واسه کم کردن روی اون پسره سوار شدم الانم میخوام پیاده شم!!!
پسرــ ولی من به خاطر اون سوارت نکردم!!
من ــ دارم بهت میگم نگه دار!!
صدای خنده ی بلند و شیطانیش اعصابم رو بهم میزد!! با داد گفتم=
من ــ مگه کری دارم میگم نگه دار؟!
پسر ــ اوه اوه عصبانی نشو خانوم خوشگله!!
من ــ ببین من به درد تو نمیخورم نگه دار!!!
پسر ــ نه نگران نباش همه ی دخترها به درد من میخورن !!!
من ــ کثافت نگه دار!
پسر ــ میخواستی سوار نشی!!!!
من ــ حالا پشیمونم میخوام پیاده شم!!!
پسر ــ ولی من پشیمون نیستم که سوارت کردم
من ــ اشغال...
درد شدیدی رو روی لبم حس کردم دستم رو روش گذاشتم اروم اشک هام میریخت!به دستم نگاه کردم خون لبم روش بود !!! با صدایی عصبانی که سعی داشت کنترلش کنه گفت=
پسر ــ زدم که حواست باشه با کی داری حرف میزنی!!!
من ــ وایسا عوضی .... وایسا میخوام پیاده شم ...
صدام رو بردم بالا و با داد گفتم=
من ــ میگم نگه دار کثافت
ان قدر بهم اهمیت نداد که خسته شدم و هیچی نگفتم نمیدوستم کجا داره میره!! پیچید توی کوچه ای که ته اش خرابه ی بزرگی بود ! ماشین رونگه داشت خودش که پیاده شد منم پیاده شدم و دویدم که فرار کنم !! شالم از روی سرم افتاد ولی اهمیت نمیدادم و فقط میدویدم! یک لحظه با لقدی که از پشت خوردم افتادم روی زمین میخواستم جیغ بزنم ولی دهنم و گرفته بود از شانس بد من یک خرم پر نمیزد!!
ضربه ی چیز سنگینی رو پشت گردنم حس کردم همه جا تاریک شد دیگه هیچی نفهمیدم.......
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-11-2014   #5 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

فصل سوم:
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود همه جام درد میکرد حس خستگی داشتم به اتاقی که توش بودم نگاه کردم! یک اتاق ساده که هیچیش با هیچیش ست نبود! اروم بلند شدم درد گردنم باعث شد آخم بلند بشه!! نگاهی به خودم کردم مانتو تنم نبود و تاپ پشت گردنی صورتی که زیر مانتوم پوشیده بودم تنم بود شالمم نبود وقتی پام از بالای تخت به زمین رسید گرمای زمین رو کف پاهام حس کردم لبم میسوخت!! اروم بلند شدم موهام پریشون بودند کلیپسم رو که روی تخت بود برداشتم جمعشون کردم بالا رفتم سمت در دستگیره رو با تمام توانم فشار دادم در باز شد رفتم بیرون یک خونه ی خیلی کوچیک و کثیف! !از حیاطی که داشت معلوم بود خونه ویلاییه رفتم در حیاط رو باز کردم که نگاهم روی دوتا پسر خشک شد!! یکیشون همونی بود که منو اورد بود اون یکیشونم نمیشناختم وقتی باهم حرف میزدم فهمیدم اونی که منو اورده بود اسمش عرفانه و اون یکی هم محمد!!!!
عرفان ــ به به دوشیزه بیدار شدن
محمد ــ بهتری؟
من ــ مانتوم کجاست
عرفان ــ روی مبله میتونی برش داری!!
محمد ــ البته اگه ازش خوشت اومد
رفتم سمت مبل و به مانتوم نگاه کردم چهار تکه شده بود حرصم گرفته بود ولی از روی غرور پوز خندی زدم و نگاهی به عرفان و محمد کردم که دنبال من اومده بودند گفتم=
ــ این کارو کردید که نتونم برم اره؟
محمد ــ میل خودته میتونی بری!!
و بعد باهم دیگه زدند زیرخنده !!
عرفان ــ راستی یکی به اسم حامد به گوشیت زنگ زد!
من ــ گوشیم کو؟
محمد ــ ببخشید حواس من نبود افتاد توی حوض سوخت!
از شدت عصبانیت لبم و گاز گرفتم و رفتم سراغ در !
عرفان ــ کجا میری؟
من ــ مگه نگفتین میل خودمه؟ میخوام برم
محمد ــ اینطوری؟
من ــ اب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب.... من که جلوی شما ها اینطوری گشتم دیگه چه فرقی میکنه جلوی بقیه هم برم یا نه؟
چشمهاشون داشت از تعجب در می امد بی توجه رفتم در کوچه رو باز کردم و رفتم بیرون! خودم خجالت میکشیدم لباسم خیلی لختی بود ولی نمیخواستم با اون ها توی یک خونه بمونم! یک خورده که دور شدم در یک خونه ای رو زدم و رفتم تو یک دختر بیست و هفت هشت ساله که معلوم بود تازه ازدواج کرده درو باز کرد دختر خوشگلی بود موهای طلایی قشنگی داشت وقتی همه چیز رو براش تعریف کردم منو برد توی خونه و یکی از لباس های خودشو داد تا بپوشم! یک کم برا م بزرگ بود ولی بهتر از هیچی بود!! یک شلوار جین ابی با مانتوی صورتی و شال ابی با کفش های مشکی خودم با خجالت به دختره گفتم=
ــ مرسی لباس هاتونو فردا میارم فقط میشه یک تلفن به نامزدم بزنم؟
ــ نامزدم داری؟
ــ اره میشه زنگ بزنم؟
ــ البته
رفتم سمت تلفن خونشون و شماره ی حامد و گرفتم نمیدونم چرا اونو به عنوان نامزدم معرفی کردم ولی....
حامد گوشی رو برداشت و باصدایی کنترل شده و بم گفت:
حامد ــ بفرمایید
من ــ حامد منم!!
حامد ــ مهشید تویی؟
من ــ اره
حامد ــ کجایی الان؟
من ــ مامانم خوبه ؟
حامد ــ نه
من ــ یعنی چی؟
حامد ــ بعد از رفتن تو قلبش گرفت الان بیمارستانه!!
من ــ کدوم بیمارستان؟
حامد ــ تو اول بگو کجایی؟
من ــ به تو ربطی نداره! کدوم بیمارستانه؟
حامد ــ البرز
بدون هیچ حرفی قطع کردم و با دختره خداحافظی کردم و از در خونه زدم بیرون تا میتونستم دویدم به خیابون که رسیدم تاکسی گرفتم برای بیمارستان اونم که فهمید عجله دارم با سرعت میرفت بغضم گرفته بود توی دلم گفتم:
حامد بیشعور همش تقصیر تو بود !!
وقتی رسیدیم جلوی بیمارستان گفتم:
من ــ اقا ببخشید من پول ندارم
مرد ــ حساب شده
فهمیدم دختره حساب کرده تشکر کردم و رفتم سمت پله ها وقتی وارد محوته شدم یک خرده جلوی اسانسور وایسادم ولی دیدم خیلی باید وایسم پس از پله ها دویدم
پاهام درد گرفته بود ولی سراسیمه ادامه میدادم! وقتی رسیدم رفتم سراغ خانمی که پشت میز نشسته بود و وظیفش راهنمایی بود گفتم=
من ــ خانم میخواستم مادرم و ببینم
زنه ــ اسمشون چیه؟
من ــ مریم کرامتی!!
زنه ــ الان که نمیتونید ببینیدش یک ساعت دیگس ساعت ملاقات ولی حالشون خوبه خدارو شکر نگران نباشید!!
من ــ ببخشید مشکلش چی بوده که اوردنش اینجا؟
زنه ــ ایست قلبی ... ولی الان خوبن
من ــ مرسی
رفتم نشستم روی صندلی های سبز بیمارستان یک دلم میگفت برم خونه لباس عوض کنم ولی یک دلم میگفت حالا عجلت چیه !! توی فکربودم که صدای حامد کشیدتم بیرون باباش هم اومده بود حامد درست روبه روی من وایساده بود و زل زده بود به صورتم نگاهی از سر تا پا بهش کردم......
کفش مشکی مردونه ! شلوار جین مشکی! کت مشکی! پیراهن مشکی!!بهش سلام نکردم و وانمود کردم که قهرم!!!
گفت=
حامد ــ کجا بودی؟
من ــ به تو ربطی نداره!
حامد ــ خبر نداره چه گوهی خرده اون وقت بلبل زبونی هم میکنه!!
من ــ حامد درست حرف بزنا!!
حامد ــ نزنم؟
اومدم جوابشو بدم که باباش اومد جلو و گفت :
کامرانی ــ خوبی دخترم ؟
بلند شدم و اروم گفتم:
من ــ ممنون
کامرانی ــ تو خبر نداری چی شده نه؟
حامد ــ معلومه که نمیدونه !خانم راهشو گرفت رفت از کجا میخواد بدونه.....
من ــ چرا دارم مامانم حالش خوب نبوده!! مهم اینه که الان خوبه!!
کامرانی ــ میبینی بابا جون ما مشکی پوشیدیم ؟
با چهره ای گنگ به حامد نگاه کردم اخمهام رفته بود توی هم اروم گفتم :
من ــ مامانم؟
کامرانی ــ اره بابا جون .... خدا بیامرزتش
من ــ نه دروغ میگید!
رفتم پیش اون پرستاره و گفتم:
من ــ مگه تو نگفتی خوبه؟
کامرانی ــ ما بهش گفتیم اینطوری بگه مهشید جان!!
باورم نمیشد!یعنی مامان من؟ بی اختیار پاهام شل شد افتادم روی زمین خنکی سرامیک رو روی زانو هام حس میکردم! دوتا زن که اونجا نشسته بودن نگاهم میکردن گونه هام خیس شده بودند! دلم شکسته بود!!
حالا نه پدری..... نه مادری.... نه قوم و خیشی....
هیچ کس و نداشتم......
حامد اومد به زور از بازوم گرفت بلندم کرد و نشونتدتم روی صندلی! اونم ناراحت بود اینو کاملا از توی چشمهاش میدیدم! باباش امد سمتمو گفت:
کامرانی : مهشید جان؟ مهشید دخترم ؟ زندگیه دیگه بابا جون! همه یک روز میرن امروز مامانت رفت فردا من میرم و این روند انقدر ادامه داره که اخر به خودت میرسه! به حامد منم میرسه! نباید ناراحت شی ! یک چیز طبیعیه!
من ــ بابام که رفت همه به مامانم دلداری میدادن که اون معتاد بوده بد بوده ولتون کرده و از این حرفها ! حالا من چه جوری به خودم دلداری بدم؟ مامانم بد که نبود هیچی! کلی ام برام زحمت کشیده بود بعد حالا سر لجبازی کوچیک من.....
کامرانی ــ مرگ واسه همه پیش میاد چه واسه ادم خوب چه بد!!
من ــ دفنش کردید؟
کامرانی ــ نه بابا تازه سه چهار ساعت که فوت کرده ! انشا الله فردا !
من ــ میخوام ببینمش !!
کامرانی ــ نمیشه که دخترم!!!
من ــ باید ببینمش !!
کامرانی ــ خوب من با مسئولش حرف میزنم اگه شد باشه ....تو همین جا بشین!
رفت ....
حامد ــ دیدی بچه ؟ دیدی چیکار کردی ؟
من ــ الکی ننداز گردن من تو اگه اذیتم نمیکردی که من نمیرفتم!!
کامرانی اومد و گفت فقط پنج دقیقه میتونی ببینیش ! بلند شدم و رفتم اونجا یک اتاق با نور ضعیف ابی!!
روی همه چیز ملافه ی سفد پهن شده بود ! اروم رفتم اونجایی که مسئولش وایساده بود گفت=
مرد ــ اینه مادرتون ..فقط سریع
با علامت سر تاییدش کردم و روشو باز کردم اونم رفت!
نگاهی به صورت سفید مادرم کردم قسمتیش رو چسب زده بودند اروم بوسه ای به گونش زدم گونش از اشک من خیس شده بود فقط نگاهش میکردم گفتم=
مامانم کجا داری میری؟ مگه نگفتی تنهام نمیزاری؟ مگه نگفتی نمیزاری غصه بخورم ؟ مامانی کجا میری؟
مامان جونم به خاطر منه که داری میری ؟ مامان حامد راست میگه ؟ چون من رفتم تو .....
سنگینی دستی رو روی شونم حس کردم اشکهام رو پاک کردم و نگاهی کردم از دست مردونش فهمیدم حامده چون کس دیگه ای به من دست نمیزد ! اروم گفت=
حامد ــ باید بریم مهشید!!
من ــ حامد ؟
حامد ــ چیه ؟
من ــ من کشتمش نه؟
حامد ــ بیا بریم مهشید
من ــ حامد من کشتمش مامان خودمو کشتم !
حامد ــ نه مهشید اینطوری نیست !!
هیچی نگفتم روی مامانم رو کشیدم و با حامد رفتم بیرون! از پله ها رفتیم پایین حامد در جلوی بنز مشکیش رو باز کرد منو نشوند توش!
تا حالا انقدر مهربون ندیده بودمش!! اومد نشست بشت فرمون و راه افتاد گفتم =
من ــ کی دفن میشه ؟
حامد ــ فردا قبل ظهر !! تو چیزی نمیخوای؟
من ــ یعنی چی ؟
حامد ــ مثلا لباس !!
من ــ نه دارم مرسی !!
جوابمو نداد نگاهی بهش کردم اخم کرده بودو دستهاش رو روی فرمون مشکی فشار میداد ! کاملا معلوم بود عصبانیه! عصبانیت کاملا به چهرش میومد جذاب تر شده بود ! وقتی رسیدیم من پیاده شدم و رفتم توی خونه همه ی خدمتکار ها با ترحم نگاهم میکردند حامد پشت سرم اومد تو و با داد و عصبانیت رو به خدمتکار ها کرد گفت =
حامد ــ چتونه عین جغد زل زدید بهش ؟
نجمه ــ هی.... هی..هیچی اقا
حامد ــ برید به کارتون برسید!!
همشون رفتن راستش اینطور موقع ها ازش میترسیدم به اندازه ی زیادی خشن و از خود راضی بود ...
داشتم میرفتم سمت اتاقم که گفت :
حامد ــ کجا ؟
من ــ اتاقم ...
حامد ــ ده دقیقه دیگه بیا بالا کارت دارم
با سر تاییدش کردم و رفتم توی اتاق خودم و مامان ..
به تخت مامانم نگاه کردم...
گرمای اشکم رو روی گونم حس میکردم در و قفل کردم و نشستم روی تخت!!
تقریبا بیست دقیقه ای میشد که از جام تکون نخورده بودم !!
صدای کوبیده شدن دستی رو روی در شنیدم که رشته ی افکارم رو پاره کرد !! با صدایی ضعیف گفتم :
من ــ بله ؟
حامد ــ باز کن بینم !!
از لحن حرف زدنش ترسیدم !! اروم رفتم درو باز کردم و دوباره نشستم روی تخت ! اومد تو و گفت :
حامد ــ اااه تو که هنوز لباستو عوض نکردی ؟ پس چه غلطی میکردی اینجا ؟
من ــ حامد حوصله ندارم !!
اومد سمتم شالم رو طوری از دور گردنم کشید که حس خفگی کردم با چشهایی از حدقه در امده نگاهش کردم
چقدر حرکاتش عصبی بود !
یک دفعه نجمه با یک سینی غذا وارد شد با دیدن حامد تعجب کرد حامد گفت :
حامد ــ چی میخوای ؟
نجمه ــ غذاشون رو اوردم اقا!
حامد صداش رو برد بالا و زد زیر سینی غذا و همه رو ریخت روی زمین ! بعد با داد بیروش کرد و بعد از رفتنش در و قفل کرد و این بیشتر منو میترسوند! لباسش رو عوض نکرده بود فقط کتش و در اورده بود !پیراهنش کاملا جذب بدنش بود ! به زور بلند شدم و گفتم :
من ــ حامد چته چر...
حامد برگشت اومد سمتم و گفت :
حامد ــ زر زر نکن میزنم صدا سگ بدی ها ...
من ــ چی داری میگی حامد ؟؟
حامد ــ گفتم خفه
صدام بریده شد کلید اتاق رو گذاشت توی جیبش و اومد جلوم وایساد قدم تا زیر سینش بود !! چون هم ازش کوچیکتر بودم هم کلا کوتاه تر و ریز تر بودم ! حامد نگاهی تحدید امیز بهم انداخت و با صدایی کنترل شده که خشم ازش معلوم بود گفت:
حامد ــ با اون پسره کجا رفتی ؟؟
تازه فهمیدم چه مرگشه !! شروع کردم به توضیح دادن اما انقدر تپق زدم که کاملا معلوم بود چقدر ترسیدم!!
من ــ هی ..هیچی به خدا حامد سوار شدم رفتیم...خواستم ..داشتم فرار میکردم ... بیهوش شدم .... زد گردنم
به خودم خندم گرفته بود به این که انقدر دست و پام رو گم کرده بودم نگاهی به صورت حامد کردم با خشم و تهدید امیز نگاهم میکردن!
من ــ حامد بشین برات توضیح بدم من اینطوری نمیتونم....
سوزش دست حامد رو رو صورتم حس کردم! جیغ خفیفی کشیدم و افتادم روی تخت حامد با داد گفت :
حامد ــ چرا اینطوری نمیتونی هان ؟ میترسی ؟ از چی میترسی ؟ مگه نمیگی هیچی نشد از چی میترسی ؟؟
هنوز روی تخت افتاده بود و دستم و گذاشته بودم روی گونم بعد از یک مدتی که حرف نزدم با یک حرکت دستم و گرفت و بلندم کرد طوری که نشستم روی تخت !!
حامد ــ این لباس هارو از کجا اوردی ؟ مگه تو با اون لباسه که مامانم بهت کادو داده بود نرفتی ؟ ببینم از کجا به من زنگ زدی ها ؟؟ با توام ؟؟هان ؟؟
من فقط اروم گریه میکردم حامدم نه گذاشت نه برداشت یک چک دیگه گذاشت توی صورتم با صدای جیغ من اقا و خانم کامرانی اومدن پشت درو حامدو صدا میزدند
حامدم بی توجه به من نگاه میکرد که افتاده بودم روی تخت ! اروم بلند شدم و بهش نگاه کردم اونم پوزخندی زد و در و باز کرد و با سرعت دور شد باباش رفت توی حیاط دنبالش و مامانشم اومد پیش من و گفت :
خانم کامرانی ( شیوا خانم ) ــ چی شده مهشید جان چرا گریه میکنی دخترم ؟
من ــ واسه مامانمه!!
شیوا ــ حامد با هات چیکار داشت؟
من ــ هیچی ! داشتیم حرف میزدیم !
شیوا ــ خوب جیغ برای چی زدی ؟
من ــ جیغ ؟ نه من جیغ نزدم !!
شیوا ــ نمیخوای بگی نه؟ حامد که الکی عصبانی نمیشه
من ــ خودم حلش میکنم !!
شیوا ــ باشه دخترم ! بابت مادرتم متاثفم ولی بدون من همیشه به عنوان مادر باهاتم دخترم!!
من ــ ممنون
شیوا که رفت بلند شدم و توی حیاط رو نگاه کردم حامد درو کوبید و رفت !! و باباشم برگشت اومد توی خونه در کمدم که باز کردم یادم افتاد که چمدونم و اونجا توی ماشین پسره جا گذاشتم و الان دوتا لباس تو خونه بیشتر نداشتم یک مشکی و قهوه ای !
بلند شدم لباس رو در اوردم تنیک مشکی و با دامن مشکی بلند و ساده ی مدل چروک پوشیدم و دمپایی های پاشنه ده سانتی هم پام کردم! و موهام رو با کلیپس مشکی جمع کردم بالا ! و چند تا تکه از موهام رو ابشاری از زیر کلیپسم ریختم بیرون نگاهی توی اینه کردم خوب شده بودم ! چشمهام سرخ شده بود و گونم هم به خاطر چک هایی که از حامد خرده بودم سرخ شده بود لباس های دختره رو گذاشم توی مشما که ببرم بدم بهش و از اتاقم خارج شدم و رفتم طبقه ی بالا و در اتاق کار کامرانی رو زدم و وارد شدم نشسته بود پشت میزش و فکر میکرد! پیراهنش رو در اورده بود و سرمه ای پوشیده بود! اروم نزدیک شدم و گفتم :
من ــ ببخشید مزاحمتون شدم ! میخواستم اگه بشه تا هفت مامانم بمونم بعد زحمتو کم کنم !
نگاهی متفکرانه انداخت و گفت: بشین دخترم !
اروم نشستم روی مبل چرمی قهوه ای !
کامرانی ــ مادر خدا بیامرزت یک برگه نوشته به عنوان وصیت که خواسته ی منم هست!! مادرت خواسته که تو توی این خونه بمونی!
من ــ اقای کامرانی اخه این که نمیشه من همیشه بخواهم مزاحم شما باشم بعدم من درس خوندم حد اقل دوسال دیگه میخوام کار کنم .....
کامرانی ــ میدونم دخترم ولی راه دیگه ای ام جز کار کردن توی اینجا هست که اون خواسته ی منه....
من ــ میشه واضح تر بگید ؟
کامرانی ــ واضح تر این که تو باید با حامد ازدواج کنی!!!
برق از کلم پرید باورم نمیشد منو حامد دوتا خروس جنگی باهم !!
کامرانی ــ منظورم از ازدواج رفتن زیر یک سقف و...
اینا نیست منظورم یک عقد سادست که توی این خونه به عنوان همسرش باشی.....
من ــ امکان نداره ! یعنی منم اگه قبول کنم امکان نداره حامد قبول کنه اون به خون من تشنست...
کامرانی ــ اینطوری نیست دخترم ! بعدشم من بعد از همون هفتی که تو میگی باهاش حرف میزنم راضیش میکنم!!
من ــ اگه میشه منم تا همون موقع فکر کنم
کامرانی ــ اره حتما
من ــ با اجازتون
بلند شدم در و باز کردم و رفتم بیرون از پله ها پایین رفتم.......
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 12-11-2014   #6 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

ادامه ی این رمان زیبا رو هرکی خواست بهم خصوصی بده تا براش بزارم
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-11-2014   #7 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
marjan14's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

فصل چهارم:
نگاهی به ساعت رو به روم کردم ! 9 شب !حامد هنوز نیومده بود ؟ هیچ وقت انقدر دیر نمی اومد !
رفتم طبقه ی پایین که اشپز خونه و جای خواب خدمتکارا بود ! اما منو مامانم همیشه بالا بودیم به خاطر این که خوب ما قدیمی تر بودیم دیگه !! از پله ها پایین رفتم ! کلا بدون مامانم هفت تا بودیم : نسرین . نجمه.ستاره.زیور .رونیکا.طلا. من
نجمه بعد از مادرم از همه بزرگ تر بود با دیدن من همشون صبر کرده بودند و منو نگاه میکردند منم باقدم هایی اروم میرفتم سمتشون بغضم گرفته بود ولی نمیخواستم گریه کنم میخواستم خوشحال نشون بدم ! ستاره و طلا هم سن من بودند ستاره با من مشکل داشت ولی طلا دوست خوبی بود !ستاره با کنایه گفت :
ستاره ــ حسابی ادبت کرد نه؟
من ــ کی ؟
ستاره ــ اقا حامد دیگه .. نگو نه که صدای دادش کل خونه رو برداشته بود !
هیچی نگفتم یعنی حوصله ی جر و بحث نداشم رو به نجمه کردم و گفتم :
من ــ خاله نجمه حامد نیومده ؟
نجمه ــ نه عزیزم نیومده بعدشم حامد نه اقا حامد !!
پوز خندی زدم و دوباره از پله ها بالا رفتم ! راستش برای اولین بار حس میکردم نگران حامدم !
همونطوری بدون سر کردن یا پوشیدن چیزی در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون اول تراس بزرگ و گرد مانندی بود که اطرافش با هیچ چیزی محافظت نمیشد و خالی بود من خیلی دوستش داشتم ! بیست پله میخورد تا بره توی حیاط ! حیاط قشنگی بود پراز گل و درخت های پر و بلند مثل جنگل میموند ویک راه ماشین روهم داشت که من عاشق قدم زدن توش بودم! پله هارو تا نصفه رفتم پایین و بعد وسطش نشستم و زل زدم به در بیرون سعی کردم به مامانم فکر نکنم و به نسبتی هم موفق بودم!
صدای طلا رشته ی افکارم و پاره کرد که با مسخره بازی میگفت:
طلا ــ ببینم این چیزی که فکر رفیق مارو مشغول کرده چیه ؟ شاهزاده ی این قصر ؟ یا مادرش ؟
من ــ شاهزاده ی قصر!!
طلا ــ ای شیطون منتظرشی نه؟
من ــ اره !!
طلا ــ چرا دعواتون شد ؟
من ــ نمیدونم !!
طلا ــ کتکتم زد ؟
من ــ کتک که نه ولی خوب دوسه تا چک خوردم !
طلا ــ اگه اقا کامرانی بفهمه بیچارش میکنه اون کیه که بخواد تو رو بزنه ؟ برو بهش بگو
من ــ نه طلا حقم بود ! بیشتر از اینها ام حقم بود ....
به خاطر لجبازی کم مونده بود بلایی سر خودم بیارم که تا اخر عمرم....
نمیدونم شاید همین الانم اوردم !! من که بیهوش بودم نفهمیدم اون چیکار کرد !!
طلا ــ چه بلایی .. کی ... چی میگی تو مهشید؟
من ــ طلا من باید با حامد ازدواج کنم!!
طلا ــ چی میگی تو دختر ؟ بابا اون کجا ما ها کجا ؟ خوشگل و خوش قد و بالا هستیم ولی از لحاظ ثروت ماها به گرد پاشم نمیرسیم تو ام چه چیز ها میگی !!
من ــ وصیت مامانمه !!خود اقا کامرانی هم گفت که باید این کارو بکنم !
طلا ــ اهان قضیه ازدواج زوری و این حرفها!!
من ــ نه خوب اجباری که نه من فقط میخوام وصیت مامانم و گوش بدم اگر نه خود حامد بنده خدا روحشم خبر نداره!!
طلا ــ نمیای درس بخونیم فردا علومه ها!
من ــ نه
طلا ــ اااهان میخوای منتظرش بمونی ؟
من ــ طلای دیوونه نمیری توی خونه جار بزنی ها هنوز نه به داره نه به بار!
طلا ــ خودم میدونم الان من میرم درس میخونم بیست میشم تو صفر دلت بسوزه!!
من ــ (فقط لبخندی زدم و هیچی نگفتم )
طلا ــ البته میدونم ارزش این انتظار اشتی بعد دعوا چقدر بیشتر از درس می ارزه ها ولی......
من ــ طلا ... برو دیگه برو تو لااقل درس بخون به من برسونی !
طلا بلند شد و رفت میفهمیدم این رفتار اش به خاطر روحیه دادن به منه ولی من اصلا به مامانم فکر نمیکردم الان فقط نگران حامد بودم دلم شور میزد ساعت ها همون جا نشستم ......دوازده .....یک.....دو ....سه....
در باز شد حامد با دیدن من روبه روش تعجب کرده بود ولی انگار که مثلا قهره اومد تو و در و با ریموت بست و خودش از پله ها اومد بالا با خجالت گفتم:
من ــ سلام
جوابمو که نداد هیچی اصلا نگاهمم نکرد خیر سرم یک ساعت بلند شدم سلام کردم ! قشنگ ضایعم کرد !
رفت در و باز کردو از پله ها رفت بالا پیراهن بدون کت بهش میومد جذاب تر شده بود ولی من ....حیف من حوصله ی نگاه کردنشو نداشتم خوابمم میومد !
من مدام اروم اسمش و صدا میزدم و دنبالش از پله ها بالا میرفت ولی اون اصلا ادم حسابم نمیکرد! انقدر تند دنبالش میرفتم که یک لحظه پاشنه ی دمپاییم شکست و افتادم روی پله ها اما اون نامرد فقط زیر چشم نگاهی بهم کرد و رفت توی اتاقش درم بست ! دمپایی هام و در اودمو همون جا گذاشتمشون روی پله ها و رفتم جلوی در اتاقش و اروم در زدم میدونستم تا وقتی که اجازه نداده اگه برم تو رم میکنه بعد از دو سه دفعه که در زدم و جواب نداد نشستم کنار در اتاقش و تکیه دادم به دیوار خیالم راحت بود که کسی حرفهام رو نمیشنوه چون همه خواب بودند و توی طبقه دومم فقط حامد بود بقیش اتاق کار و این ادا اصولا بود! دامنم رو روی پام مرتب کردم و برای اولین بار تصمیم گرفتم بهش بگم اقا حامد اخه قرار بود خرش کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اروم طوری که بشنوه گفتم :
من ـــ اقا حامد .. میشه بیام تو ؟ خوب من که نمیتونم اینجا در موردش حرف بزم اگه کسی بشنوه چی ؟ باشه خودت خواستی من همین جا تعریف میکنم که چیشد ! در اتاقش باز شد! نور زرد اتاقش افتاد روی صورت توی چار چوب در وایساد و گفت :
حامد ــ من از تو توضیحی نمیخوام! برو بگیر بخواب نگاهی بهش انداختم! همین جوریش کم کوتاه بودیم حالا ام که نشستم عین مورچه شدم!! از جام بلند شدم !
من ــ بزار بیام تو توضیح بدم
حامد ــ دارم میگم نمیخوام. ولش کن
من ــ خوب تو نمیخوای من ادم نیستم ؟
حامد ــ برو واسه خودت هرچقدر خواستی مرور کن من نمیخوام بشنوم !
من ــ اگه نزاری بیام تو همین جا میگم !
حامد ــ خوب بگو به درک کیو میترسونی ابرو خودت میره !
باورم نمیشد پوز خندی زد و رفت توی اتاقشودرم بست منم زدم به سیم اخر و درو باز کردم و رفتم تو پشت سرم بستمش !
حامد ــ هیییییی کجا ؟ گمشو بیرون بینم ! گمشو
من ـــ نمیخوام من تا حرفم و نزنم نمیرم
حامد ــ مهشید نزار نصفه شبی دستم روت بلند شه ها برو بیرون!!
اشکم در اومده بود این همه وقت نگهش داشته بودم این اخر کار خراب شد رفتم جلوش وایسادم توی چشمهاش نگاه کردم و با صدایی گرفته و گریون گفتم :
من ــ خوب بزن دیگه ... چرا نمیزنی ؟ ... اصلا بزن بکشم....بزن دیگه....بزن.. مگه نگفتی اگه نرم میزنی ؟ من نمیرم ! بزن هرچقدر دلت میخواد بزن .....
چشم غره ای رفت و دستی لای موهاش کشید و نشست روی کاناپه و گفت :
حامد ــ خوب بگو..گوش میدم ..
من ــ حامد من باید برم دکتر !
حامد ــ دکتر ؟ چرا ؟ سرما خوردی؟
من ــ حامد اون منو بیهوش کرده بود من نمیدونم چی شده !!
حامد ــ بیهوش برای چی ؟
من ــ خواستم فرار کنم با یک چیزی زد تو گردنم بیهوش شدم وقتی بیدار شدم توی یک اتاق بودم !
یک دفعه اخم های حامد رفت توی هم ولی من زود درستش کردم که قاطی نکنه :
من ــ تنها بودم ولی مانتوو روسری نداشتم وقتی بیدار شدم دیدم دوتا ان !گفتن میتونم برم ولی مانتوم و پاره کرده بودند شالمم اون موقع که فرار میکردم افتاد!
حامد ــ خوب تو چطوری اومدی بیرون ؟
من ــ چیزه دیگه چیز !! اومدم بیرون دیگه !!
حامد ــ بدون لباس اومدی بیرون نه ؟
من ــ نه چیزه یعنی اره ولی با اون تاپ دور گردنیم که پارسال رفتیم بیرون خریدیم واسه زیر مانتوم ؟
حامد ــ خوب ؟
من ــ با اونو شلوارم دیگه
حامد یک مقدار صداش عصبی شد با اخم گفت :
حامد ــ خوب تو بیخود کردی اونطوری اومدی توی خیابون !
من ــ حامد به خدا کسی نبود منم زود رفتم توی یک خونه و اون لباس هارو گرفتم پوشیدم از همون جا هم به ت.... به شما زنگ زدم !
گفتن کلمه ی شما به جای تو پوز خندی رو روی لب حامد نشوند !
حامد ــ کاش همیشه کارت گیر بود. با ادب میشدی!
من ــ تو منو ببر دکتر من قول میدم هرکاری تو بگی بکنم!
حامد ــ خجالت بکش مهشید من مردم چطوری تو رو بردارم ببرم دکتر اخه ؟
من ــ خوب فقط تو خبر داری! در ضمن سنتم بیشتر به من میخوره من راحت ترم!!
حامد ــ من کجام هم سن تو بچه اخه من سه سال بزرگ ترم !
من ــ خوب حالا ! حامد جون خواهش میکنم
از استفاده کردن لفظ حامد جون خندم گرفته بود جوابم رو با نگاهی پر اخم و سکوت داد منم گفتم :
من ــ خیلی خوب عیب نداره نمیرم حالا حد اقل تو فهمیدی قضیه چی بوده دیگه نا راحت نیستی !!
حامد ــ ناراحتی من از اینه که اصلا تو سوار ماشین اون شدی!
من ــ خوب من که گفتم ببخشید ! خوب اعصابم خورد بود بعدشم من بعد از این که تو مارو گم کردی میخواستم پیاده شم ولی نزاشت !
حامد ــ منم بودم نمیزاشتم!
من ـــ حااااااااااامد ؟
حامد ــ چیه خوب ؟ ادم دیوونه نیست سوار کنه که بعد بخواد پیاده کنه!
من ــ شب بخیر
رفتم درو باز کردم و اروم پشت سرم بستمش چون اگه یک ذره محکم میبستم همه بیدار میشدن نگاهی به حیاط کردم سپیده زده بود ! حوصله خواب نداشتم دوباره رفتم توی حیاط و نشسم......
marjan14 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2014   #8 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
apress's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

خیلی زیباست
apress آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-24-2014   #9 (لینک نوشته)
أشــــک
 
asrin2570's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

نوشته اصلي بوسيله marjan14 نمايش نوشته ها
سلام.قرار بود واسم یه رمان دیگه بفرستی ولی نفرستادی چرا؟
asrin2570 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-25-2014   #10 (لینک نوشته)
کاربر فعال هم میهن
 
marshal16's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

ببخشید این رمان رو خودتان نوشته اید ؟
marshal16 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 02-04-2015   #11 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
hbigdeli's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

جالب بود. ممنونم
hbigdeli آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 02-25-2016   #12 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
sars15's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

ببخشید میشه فصلهاای بعدی رو بگذارید ممنون
sars15 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-25-2016   #13 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
sars15's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

تو رو خدا بذارید بقیشو دیگه
sars15 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 02-25-2016   #14 (لینک نوشته)
أشــــک
 
asrin2570's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

نوشته اصلي بوسيله sars15 نمايش نوشته ها
تو رو خدا بذارید بقیشو دیگه
سلام. این تایپیک واس خیلی وقت پیش هستش. خود استارتر هم گفته که هر کی دوست داشت بگه بقیشو واسش خصوصی بفرستم.
من یادمه اوایل که تایپیک زده بود ازش خواستم واسم خصوصی فرستاد
asrin2570 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 06-01-2016   #15 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
ghafori's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : رمان فوق العاده :انکار عشق

سلام میشه بقیه فصل های رمان انکار عشق رو بزارید

ويرايش توسط ghafori : 06-02-2016 در ساعت 02:13 PM
ghafori آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 07:52 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.