من و یک حس غریب../ - صفحه 2
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > دهکده جهانی هم‌میهن > پای درد دل شما
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پای درد دل شما پای درد دل شما هم میهنان عزیز. به عبارتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-13-2015  
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Unhappy من و یک حس غریب../



من و یک حس غریب../

بعضی حرف ها را نمی شود گفت...
نمی توان نوشت حتّی!
ناگزیر می شوی
یک خطّ ممتد بکشی روی بعضی ناگفته ها
و به جای بسیاری دیگر
یک "سه نقطه" بگذاری وُ
بگذری...
.
.
.
من و یک حس غریب../

جانِ من!
این ها همان دردند!
دردهای بی درمان...
همان ها که به قولِ "هدایت"
مثل خوره
روح را در سکوت و انزوا می خورند و...
آدمیزاد
به "همدم" محتاج ترست تا "مرهم"!
پس بی آنکه از ناگفته های دلم بپرسی،
تنها یک دَم همدم باش...

(غزل)

من و یک حس غریب../

93/10/23


__________________
من و یک حس غریب../

"موهایت" را که می‌بندی "باد" دلش می‌گیرد وُ نگاه به لبانت، بوسه را، _مقدس _می‌کند.

ويرايش توسط Hanna : 01-14-2015 در ساعت 06:50 PM
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-14-2015   #16 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

حسرت روزهای رفته را نمیخورم
جز یک شب تابستان
که حسابش جداست...


ناظم حکمت
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #17 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
coral's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله hanna نمايش نوشته ها
هانای ِ جآن چقدر به دل نشست . . .عادل همیشه قشنگ مینویسه و این نوشته خیلی از قشنگ چیزی بیشتر می طلبد . . .


+
من هیچکسی را کنار
خودم

ندارم
و این همه هیچکس
یعنی

تو
تو
تو


[ منیره حسینی - با کناری ات کنار نمی آیم - نشر نیماژ ]
__________________
.
.
.

نشستم چآیـــــ خوردم ، شـــ ع ــر گفتم ، شامــ ـــلو خواندم
اگر منظورت اینها بود ، خوب ـــَم . . . بهتــــ ــــَـرم یــ ع ــنی !
مهدی ِ فرجی ِ جان

من و یک حس غریب../
coral آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #18 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله coral نمايش نوشته ها
هانای ِ جآن چقدر به دل نشست . . .عادل همیشه قشنگ مینویسه و این نوشته خیلی از قشنگ چیزی بیشتر می طلبد . . .


+
من هیچکسی را کنار
خودم

ندارم
و این همه هیچکس
یعنی

تو
تو
تو


[ منیره حسینی - با کناری ات کنار نمی آیم - نشر نیماژ ]
قابل شما رو نداشت د.ی

و این همه هیچکس یعنی تو

+

من زندگيم را
براي كس ديگري
زندگي كردم
كه نميدانم كيست

بیژن جلالی
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #19 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

اين‌ روزها
با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم
آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌.

انبوه‌ غم‌، حريم‌ و حرمت‌ خود را
از دست‌ داده‌ است
ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌
مانند يک‌ وزير
وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری
تو هيچ‌‌کاره‌ای
من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم
گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی
اين‌ روزها
اينگونه‌ام
فرهادواره‌ای که‌ تيشه‌ی‌ خود را
گم‌ کرده‌ است‌

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌
اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
ياران
وقتی صدای حادثه‌ خوابيد
بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد
يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد
اما...شکست‌ خورد.


نصرت رحمانی
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #20 (لینک نوشته)
Ṩɑɱ!ʁɑ ƁɑŋOo ツ
 
rozehabi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله Hanna نمايش نوشته ها
اینا همون حسای غریب که من توی نوشته های شما دارم پیداش میکنم
خیلی قشنگ بود یه زن به اندازه وزنش احساس داره د.ی
+
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ
ﺭﺍﺯِ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺭﺍ ﻛﺸﻒ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ؛
ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺑﭙﻠﻜﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻛﻨﻴﺪ .


ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺷﻮﻟﻴﺰ

همینطـوره بانو :د ـی

من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر حادثه بوده ام
شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد
پیاده دور دنیا بگردم ٬ من دلم می خواهد توی خیابان ها

مثل بچه ها برقصم ٬ بخندم ٬ فریاد بزنم ٬
من دلم می خواهد کاری کنم
که نقض قانون باشد.

شاید بگویی که تمایل به گناهی دارم ولی این طور نیست
من از این که کاری عجیب بکنم لذت می برم ...
من دلم می خواهد این لفظ از زندگی دور شود
باید این کار را بکنی ٬
باید این طور لباس پوشید ٬
باید این طور راه رفت ٬
باید این طور حرف زد ٬
باید این طور خندید ٬
آه همه اش باید ٬
همه اش سلب آزادی و محرومیت ..

چرا باید ؟!...
می دانم که به من چه جواب خواهند داد ...
زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی
اگر بخواهی بر خلاف دیگران رفتار کنی دیوانه
و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شد ..

من نمی فهمم
این قوانین را چه کسی وضع کرده
کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده ...
rozehabi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 01-14-2015   #21 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله rozehabi نمايش نوشته ها
همینطـوره بانو :د ـی

من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر حادثه بوده ام
شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد
پیاده دور دنیا بگردم ٬ من دلم می خواهد توی خیابان ها

مثل بچه ها برقصم ٬ بخندم ٬ فریاد بزنم ٬
من دلم می خواهد کاری کنم
که نقض قانون باشد.

شاید بگویی که تمایل به گناهی دارم ولی این طور نیست
من از این که کاری عجیب بکنم لذت می برم ...
من دلم می خواهد این لفظ از زندگی دور شود
باید این کار را بکنی ٬
باید این طور لباس پوشید ٬
باید این طور راه رفت ٬
باید این طور حرف زد ٬
باید این طور خندید ٬
آه همه اش باید ٬
همه اش سلب آزادی و محرومیت ..

چرا باید ؟!...
می دانم که به من چه جواب خواهند داد ...
زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد طور دیگری رفتار کنی
اگر بخواهی بر خلاف دیگران رفتار کنی دیوانه
و احیانا جلف و سبکسر خطاب خواهی شد ..

من نمی فهمم
این قوانین را چه کسی وضع کرده
کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده ...
چقدر نوشته به دلم نشست بانو


این حال من

+
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد.
باید مثل یک چاقو که چیزها را می برد و از میانشان می گذرد،
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!



ویلیام فاکنر
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #22 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
arminjr's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

من و یک حس غریب../
arminjr آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-14-2015   #23 (لینک نوشته)
Ṩɑɱ!ʁɑ ƁɑŋOo ツ
 
rozehabi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله Hanna نمايش نوشته ها
چقدر نوشته به دلم نشست بانو


این حال من

+
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد.
باید مثل یک چاقو که چیزها را می برد و از میانشان می گذرد،
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!



ویلیام فاکنر
قابــل شمارو نداشت بانو

همه چیز درست می شود
تو آوازهایت را روی صحنه می بری
من با گیتار لبخند می زنم
به اینکه این جمعیت
چه دست های ِ پنهان ِ قدرتمندی که نداشتند

کنترل را به دست می گیرم و
خانه دنیایی از تصاویر می شود
و این زن که شبیه تو می خندد
اما بلندتر
واین زن که شبیه تو می رقصد
اما شلوغ تر ...

تو خنده های ملایم تری بلد بودی
رقص های اصیل ایرانی تری
که روح خانه را زنده می کردند
از جسم خاطراتت بیرون می زنم
و این کوچه خودش را به بن بست می زند
سراغ روشنایی را از چشم های سیاه بخت من می گیرد
دلتنگیم و این درد کمی نیست!
دلتنگم و هرچه با دلتنگی قدم می زنم
دلتنگ تر می شوم
وقتی لهجه ات را این مسیر عوض می کند
و صدایت را
دورتر از تا خیرهایی که نداشتی می رساند

این روزها
از بلندی موهایت فهمیده ام
چند وقت است تو را نوازش نکرده ام
گناه از کوتاهی انگشتان من است
که بشکنند
که بند بند با دیوار این سلول برسرم بریزند
که قلم شوند و روزگار دلتنگی ام را سیاه کنند

این روزها
خبر تنهایی ام را گرفته ای؟
که مردی خانه اش را حبس کرده و
منتظر یک حرکت از سمت توست
همسایه ها هر روز مشکوک تر می شوند
هر روز
از درزهای در بویی از این مرده می برند
سر روی این تیغه می گذارند و
صدای نفس هایم را...
نکند همه از من بریده اند ؟

انگار همه چیز فرق کرده است
شبکه ها با تو مدل به مدل عوض می شوند
روزها با ریش های من بلند و بلند تر
تو نیستی
که در این شهر مرتب باشم
که قدم بزنم
به کافه بروم
به سینما
- قیصر کجایی که برادرت را کشتند -
کجایی ؟
هی پشت این گوشی
جای شماره گریه ام را می گیرم
حواست به بی تابی ِ آغوشم هست ؟
- چقدر مشغولی عزیز ؟ -

این روزهای بد
این روزهای لعنتی
دوستانم از چشم هایم خوانده اند
که زن ها
از گریه کردن مردها چیزی نمی فهمند
و دستی که روزهای خوبی برایم می ساخت
دورتر از آن شده است
که حس مشترکی را دوباره بسازد ..

{ منیره حسینی }
rozehabi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #24 (لینک نوشته)
* peri of the sea *
 
snowqueen's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

تو را دوست دارم
بیشتر از نوشتنِ آخرین سطرِ مشق‌هایِ مدرسه
بیشتر از تقلب در امتحان
حتی بیشتر از بستنی هایِ قیفی‌یِ قدیم
پفک‌هایِ طعمِ پنیر
تو را بیشتر از توپ‌هایِ پلاستیکی
کوچه‌هایِ خاکی
بخدا تو را از خوابِ نرسیده به صبح هم،
بیشتر دوست دارم
بیشتر از صبح‌هایِ جمعه
عصرهایِ لواشک، آلوچه
تو را از زنگ‌هایِ
تفریح هم
بیشتر دوست دارم
بیشتر از خیلی
بیشتر از زیاد!
من،
تو را یه عالمه دوست دارم

+ مخـاطب خـآص :(
__________________
« زنــدگی »یعـنی اینــکِ:
مُنتــظِرِ پـایانِ طـوفان نـمونی.
.
.
بـَلکه یآد بگیری زیـرِ هـَمون طوفـان بـرَقصی!



من و یک حس غریب../
snowqueen آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #25 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

اگر کسی مرا خواست
بگویید: رفته باران ها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد،
بگویید: برای دیدن طوفان ها
رفته است!
و اگر باز هم سماجت کرد،
بگویید:
رفته است تا دیگر بازنگردد...



بیژن جلالی
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #26 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
sara85's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

کلندوش خاطرات بد ، بد حسی دارد کاش می فهمیدی !

شب عروسی و باران و بارشی شدید

چرا من میان چراغانی ها کلندوش تو ام ؟؟؟

چاره ام چیست ؟‌ تو شادمانی و من هم باید اینجا که هستم به خواست تو شادمان باشم !!!

تقدیر بود دیگر ....چشم روحم کور شده ! چراغانی بود و باران و جشن زندگی تو !!!

خسارت تو یک لامپ بود که ترکید ... خسارت من یک بینش بود که کور شد....

sara 85

ويرايش توسط sara85 : 01-14-2015 در ساعت 10:41 PM
sara85 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #27 (لینک نوشته)
* peri of the sea *
 
snowqueen's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../


دستــ هـایَم از سـَرمـآ یـخ زده
و چـشم هـایم بِ خـاطر پیـاز خیـس شده
و قــلبم..
چـیزی نیست..!
از پــله هـآ اُفتـآده ام و شـــکسته است
./
snowqueen آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #28 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله snowqueen نمايش نوشته ها
تو را دوست دارم
بیشتر از نوشتنِ آخرین سطرِ مشق‌هایِ مدرسه
بیشتر از تقلب در امتحان
حتی بیشتر از بستنی هایِ قیفی‌یِ قدیم
پفک‌هایِ طعمِ پنیر
تو را بیشتر از توپ‌هایِ پلاستیکی
کوچه‌هایِ خاکی
بخدا تو را از خوابِ نرسیده به صبح هم،
بیشتر دوست دارم
بیشتر از صبح‌هایِ جمعه
عصرهایِ لواشک، آلوچه
تو را از زنگ‌هایِ
تفریح هم
بیشتر دوست دارم
بیشتر از خیلی
بیشتر از زیاد!
من،
تو را یه عالمه دوست دارم

+ مخـاطب خـآص :(
دوست داشتم حس غریبه ؟
+
یک تار موی تو
یعنی
بیدار که می‌شوم
تا آخرین پناه شب
لبخندت مرا از هیچ
به دست‌های زندگی می‌رساند
یعنی آن پرتره
به قاب احتیاج دارد
یک تار موی تو را
با دنیا عوض نمی‌کنم
معمایی!
برای همین گفتم موهات را کوتاه نکن.


عباس معروفی


نوشته اصلي بوسيله sara85 نمايش نوشته ها
کلندوش خاطرات بد ، بد حسی دارد کاش می فهمیدی !

شب عروسی و باران و بارشی شدید

چرا من میان چراغانی ها کلندوش تو ام ؟؟؟

چاره ام چیست ؟‌ تو شادمانی و من هم باید اینجا که هستم به خواست تو شادمان باشم !!!

تقدیر بود دیگر ....چشم روحم کور شده ! چراغانی بود و باران و جشن زندگی تو !!!

خسارت تو یک لامپ بود که ترکید ... خسارت من یک بینش بود که کور شد....
من به شما میگم کاش میفهمیدی حالمو
شما به دیگری میگید کاش میفهمید
و این زنجیره وار ادامه داره ............
+
گاهی دلت تنگ می شود
تنگ
تنگ
تنگ
آنقدر تنگ ، که دیگر اسمش دل نیست
شاید نقطه ای جا مانده،
از خاطراتی دود شده باشد ، در اعماق وجودت
که روزی نامش دل بود و تنگ می شد !


عادل دانتيسم
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #29 (لینک نوشته)
Ṩɑɱ!ʁɑ ƁɑŋOo ツ
 
rozehabi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../


بعضي آدم ها را نميشود داشت
فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت !

بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستند که براي تو باشند يا تو براي آن ها !
اصلا به آخرش فکر نمي کني
آنها براي اينند که دوستشان بداري

آن هم نه دوست داشتن نه حتي عشق !
يک جور خاصي دوست داشتن که اصلا هم کم نيست ...

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم
در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد..

+ خـاص :)
rozehabi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-14-2015   #30 (لینک نوشته)
* peri of the sea *
 
snowqueen's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله Hanna نمايش نوشته ها
دوست داشتم حس غریبه ؟
+
یک تار موی تو
یعنی
بیدار که می‌شوم
تا آخرین پناه شب
لبخندت مرا از هیچ
به دست‌های زندگی می‌رساند
یعنی آن پرتره
به قاب احتیاج دارد
یک تار موی تو را
با دنیا عوض نمی‌کنم
معمایی!
برای همین گفتم موهات را کوتاه نکن.

عباس معروفی
بـایَد غـریب بـاشه؟

مـن متـوجه نمیشـَم چِ متنـی باید گـذاشت خـُب
واسم شـفاف سـازی کـن هـانا

زیر بـاران بشینیم که بـاران خوب است
رو به رویم بنشین و غزلی تازه بخوان
اندکی بـوسه پس از شعرِ فراوان خوب است !

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است .
با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی
با
تو حال خوش و احوال پریشان خوب است ..
مویِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است !

شبِ خوبی است بگو حال زیارت داری ؟
مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است !
نم نم نیمه شـب و نغمه ی عبدالباسط
زندگی با تو .. کنار تــو .. به قرآن خوب است !
snowqueen آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 04:10 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.