تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > دهکده جهانی هم‌میهن > پای درد دل شما
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پای درد دل شما پای درد دل شما هم میهنان عزیز. به عبارتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو!

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-13-2015  
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Unhappy من و یک حس غریب../



من و یک حس غریب../

بعضی حرف ها را نمی شود گفت...
نمی توان نوشت حتّی!
ناگزیر می شوی
یک خطّ ممتد بکشی روی بعضی ناگفته ها
و به جای بسیاری دیگر
یک "سه نقطه" بگذاری وُ
بگذری...
.
.
.
من و یک حس غریب../

جانِ من!
این ها همان دردند!
دردهای بی درمان...
همان ها که به قولِ "هدایت"
مثل خوره
روح را در سکوت و انزوا می خورند و...
آدمیزاد
به "همدم" محتاج ترست تا "مرهم"!
پس بی آنکه از ناگفته های دلم بپرسی،
تنها یک دَم همدم باش...

(غزل)

من و یک حس غریب../

93/10/23



ويرايش توسط Hanna : 01-14-2015 در ساعت 07:50 PM
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-16-2015   #61 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

من و یک حس غریب../
تو رفتی
اما این سکوت
هنوز پشت سرتو حرف می زند...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #62 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

من و یک حس غریب../

واژه ها، این کوزه های ترک خورده ی پربغض

مرکب زخم های خاموش و لب فرو بسته اند

واژه ها، قاصدکان معصوم یوسفان خیال ند

ضجه و آشوب واژه ها پشت قامت مبهم حروف بیتوته وار

تعبیر خواب های پرجراحت دنیا را تکلم می کنند...

ويرايش توسط Hanna : 01-16-2015 در ساعت 09:15 PM
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #63 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

من و یک حس غریب../
چه خـوب بود اگر تـُنگ کوچک دلمان مثل دوران کودکـی
پُر بود از ماهیان قرمز صداقت و سادگــی...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #64 (لینک نوشته)
سرپرست تالار کتاب
 
hengameh1's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

با هزاران سوزن الماس
نقره دوزی می کند مهتاب
روی ترمه مرداب ......
من نگاهم می دود جوشیده از عمق عبوس فکر
سوی پنجره ،
اما
پنجره
بیگانه با شوق نگاه من
به من چیزی نمی گوید ....

پنجره !
چون تلخی لبخنده حزنی
باز شو
تا شاخه نوری بروید
در شکاف خاک خشک رنجم
از بذر تلاش من !

پنجره
بیدار شب
هشیار شب
در انتظار صبحدم
چیزی نمی گوید ....

پنجره
دانم که آخر، چون یکی لبخند
خواهی کشت این روح مصیبت را
که ماسیده ست
در هزاران گوشه تاریک و کور این شبستان سیاه وهم .....

پنجره
در درد شاد انجام خویش
از ظلمت پا در عدم چیزی نمی گوید ......

پنجره !
بگشای از هم
چون کتاب قصه خورشید
تا امیدم باز جوید
در صدف های دهان رنج
صبح مروارید تابش را
به ژرفاژرف این دریای دور افتاده نومید !

پنجره اما
هم از آن گونه سر در کار خود
بر بسته دارد لب
چون گل نشکفته لبخند
رشته رشته بذر مرواریدش اندر کام
لیک امید من
از هزاران روزن او
صبح پاک تازه رو را می دهد پیغام

با هزاران سوزن الماس
روی طاقه شال کهنه مرداب
نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب

(احمد شاملو)

من و یک حس غریب../
hengameh1 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #65 (لینک نوشته)
سرپرست تالار کتاب
 
hengameh1's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

همزمان با صبح
چشم خورشیدی تو
جهت پنجره را می کاود
دشت روشن شده از روشنی رخسارت
ابر بیداری در غربت ما می بارد
بال اگر ذوق پریدن دارد
صبح گر میل دمیدن دارد
باغ اگر سبز تر از سبز آمد
برکت آب زلالی است
که از چشم ترت می بارد
باغ بیدار است
باغبان با طپش قلب تو این مزرعه را
سرخ تر می کارد
بی گمان ماه کف دست تو را می بوسد
ورنه در سایه طولانی شب ،
شب چه وحشتناک است !
ای که امکان بهار و آبی
بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد !
تو چنانی که بهار
از دم گرم تو بر می خیزد !
( سلمان هراتی )

من و یک حس غریب../
hengameh1 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #66 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
با هزاران سوزن الماس
نقره دوزی می کند مهتاب
روی ترمه مرداب ......
من نگاهم می دود جوشیده از عمق عبوس فکر
سوی پنجره ،
اما
پنجره
بیگانه با شوق نگاه من
به من چیزی نمی گوید ....

پنجره !
چون تلخی لبخنده حزنی
باز شو
تا شاخه نوری بروید
در شکاف خاک خشک رنجم
از بذر تلاش من !

پنجره
بیدار شب
هشیار شب
در انتظار صبحدم
چیزی نمی گوید ....

پنجره
دانم که آخر، چون یکی لبخند
خواهی کشت این روح مصیبت را
که ماسیده ست
در هزاران گوشه تاریک و کور این شبستان سیاه وهم .....

پنجره
در درد شاد انجام خویش
از ظلمت پا در عدم چیزی نمی گوید ......

پنجره !
بگشای از هم
چون کتاب قصه خورشید
تا امیدم باز جوید
در صدف های دهان رنج
صبح مروارید تابش را
به ژرفاژرف این دریای دور افتاده نومید !

پنجره اما
هم از آن گونه سر در کار خود
بر بسته دارد لب
چون گل نشکفته لبخند
رشته رشته بذر مرواریدش اندر کام
لیک امید من
از هزاران روزن او
صبح پاک تازه رو را می دهد پیغام

با هزاران سوزن الماس
روی طاقه شال کهنه مرداب
نقشه های بته جقه نقره دوزی می کند مهتاب

(احمد شاملو)

من و یک حس غریب../
ممنونم بانو هنگامه عزیز از نوشته زیبای که گذاشتید
آدما چقدر با پنجره خاطره دارند
+
هر پنجره ای را که به دیدن آفتاب نشانه می روم
اندیشه بی رمق و قلم شکسته تر می نویسد
.
.
آنگاه که جریان سرد زمانه را در رگهای سکون حس می کنی
مدار پوچی ِ ظلمت بی شعله، کمتر از مردن نیست.
یک خورشید با هیئتی جدید
باید از فرداهای نیامده برگردد...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #67 (لینک نوشته)
سرپرست تالار کتاب
 
hengameh1's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله Hanna نمايش نوشته ها
ممنونم بانو هنگامه عزیز از نوشته زیبای که گذاشتید
آدما چقدر با پنجره خاطره دارند
+
هر پنجره ای را که به دیدن آفتاب نشانه می روم
اندیشه بی رمق و قلم شکسته تر می نویسد
.
.
آنگاه که جریان سرد زمانه را در رگهای سکون حس می کنی
مدار پوچی ِ ظلمت بی شعله، کمتر از مردن نیست.
یک خورشید با هیئتی جدید
باید از فرداهای نیامده برگردد...
سلام هانای نازنین ...
خواهش می کنم ...
من پنجره و نیمکت یا صندلی رو دوست دارم ...
این نقاشی هم خودم کشیدم ....
تقدیم به شما ...


من و یک حس غریب../
hengameh1 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 01-16-2015   #68 (لینک نوشته)
زیبی زیدان
 
zahra-ss's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

خاطرات خیلی عجیبن
گاهی اوقات می خندیم
به روزایی که گریه می کردیم

گاهی گریه می کنیم به
یاد روز هایی که می خندیدیم
zahra-ss آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #69 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله hengameh1 نمايش نوشته ها
سلام هانای نازنین ...
خواهش می کنم ...
من پنجره و نیمکت یا صندلی رو دوست دارم ...
این نقاشی هم خودم کشیدم ....
تقدیم به شما ...


من و یک حس غریب../
ممنونم خیلی قشنگ کشیدید
سپاس آبجی هنگامه
یاد فروغ افتادم
اونم از نقاشیهاش بهم تقدیم میکرد
+
من و یک حس غریب../
در بستر این زخم های کهنه خوابم نمی برد
زیر چترِ سیاه شب
در جستجوی سخاوت پنجره ای هستم تا تماشا را از نو بیاموزم
سراغ ستاره ای را می گیرم تا نشانی سحر را بر پیشانی تاریک شب حک کرده باشد
بر بال سیاه مردمکان چشمان من بغض هزار آسمان لانه کرده است...

Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #70 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

جاده ی فاصله را سر و ته می کنم
تا شانه های تکیده احساس تکانی بخورد و
چند سطر شعر بیشتر با من بیدار بماند
با ضربان بی وقفه باران بر کوچه ی سنگی
گنجشککی میان آشیانه ی چشمان خیس می شود و
به سکوت پنجره جسارت گفت و گو می دهد..
دوباره همان زخم کهنه را به سمت تو بدرقه می کنم
تا حس و هوای گلدان شکسته ی شمعدانی اتاق عوض شود...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-16-2015   #71 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

در این که به قید شاید و به شرط واژهای بیطرف تاب آورم
حرفی نیست
کافیست فقط کمی مرا به یاد آوری
تا از ته نشین خاطره های سرد گذشته
حرف تازه ای پیدا کنم برای دَمی نشستن
اصلا بیا باهم سبکسرانه از مدخل شعر بیرون بزنیم و
موافق باد، میان درختان کاج قدم بزنیم و
نیمکت های خالی روزهای نیامده را بشمریم...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-17-2015   #72 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

من
قامت زخم خورده ی عشق را
با ترمه ای به نقش قلب های وارونه
زنده به گور کرده ام...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-17-2015   #73 (لینک نوشته)
مدیر سیستم سوال / آموزش هم میهن
 
Eclipse's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

هیچ وقت کسی را با همه ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ . . .
ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ . . .


هاراکی موراکامی
Eclipse آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-17-2015   #74 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

نوشته اصلي بوسيله Eclipse نمايش نوشته ها
هیچ وقت کسی را با همه ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ . . .
ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ . . .


هاراکی موراکامی
سلام
ممنونم شیوا دقیقا حرف خوبی زده همین آقای هاراکی د.ی

من و یک حس غریب../
دفتر ترانه هایت را نبند
نفس من به بند بند واژه هایت بند است...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-17-2015   #75 (لینک نوشته)
"ه"مثل"هانا"يعني ﻧﻔﺲ
 
Hanna's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : من و یک حس غریب../

دریغ به روزهای گذشته و
افسوس به لحظه های مکرر اضطراب یک قلب.
بازهم با مرثیه ی واژه های دلتنگی
ابر اشتیاق در چشمهای من بارور می شود و
درست وقت ذوب شدن بغض های منجمد
زیر بزم شبانه ی پلک های خیس
رویای من تعبیر می شود...
Hanna آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 10:29 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.