آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟ - صفحه 23
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > فلسفه و منطق
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

فلسفه و منطق بحث و گفتگو در باب فلسفه و منطق آشنایی با فیلسوفان و بررسی مسائل و موارد موجود

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 11-01-2008  
شهروند هم میهن
 
ideologist's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

وحدت وجود به چه معناست؟؟
با توجه به معانی و مفاهیم متعددی که از این تفکر ارائه می شود کدام تعریف صحیح است؟؟
با توجه به این که در اعتقادات شیعه به جدایی صرف خالق و مخلوق تأکید شده است و حتی باب تشبیه هم در خدای یکتا بسته شده است ایا می توان این تفکر را یک تفکر اسلامی و شیعی نامید؟؟
از شما دوستان می خواهم تا کمک کنید تا حقیقت این ماجرا روشن شود!!
__________________

آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟


ideologist آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-15-2018   #331 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

[quote]
نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها

اتفاقا به نظر من این ها که گفتید ماهیات و معقولات ثانی هستند نه وجود.
طبق نظر شما اگر چیزی شکل داشته باشد، آنگاه وجود دارد. اگر چیزی ویژگی هایی داشته باشد آنگاه وجود دارد.
اما می دانیم که بعضی چیزها وجود ندارند، مانند دایناسورها و ...، در صورتی که شکل و ویژگی هایی دارند!
سوال بر سر اصالته.
شما فرض کن که خالقی و میخوای خلق کنی.
مثلن خدا میخواد خلقت انجام بده ولی قبل از اینکه خلق کنه باید بدونه چه چیزی میخواد خلق کنه. یعنی قبل از خلقت باید ماهیت شیء تعریف بشه. یعنی به صورت یک امکان منطقی بررسی بشه.
اگه خدا همینطوری بدون اینکه بداند چی میخواد دست به خلقت بزنه قادر نیست وجود رو محمول بر شیء ایی بکنه که دارای هیچ ماهیتی نیست چون گفتیم عدم یعنی نداشتن هر گونه شکل و شمایل و خصوصیت و ویژگی. پس باید وجود رو بر عدم محمول کنه که آنگاه عدم تبدیل به یک شیء واقعی میشه در حالی که میدونم عدم فقط یک اعتبار عقلی است که یک موجود عاقل میتونه در موردش فقط تفکر کنه ولی نمیتونه اون رو نه تجربه کنه نه اون رو جزئی از واقعیت بدونه.
بماند که توضیح دادم وجود اصلن محمول هم نیست و نمیتونه یک شیء وجود رو از ویژگی های خودش بدونه حتی اگه شما بگی فلان شیء هست به این معنی نیست که وجود رو بر شیء محمول کردی و مثل مربع 4 ضلع داره وجود یک ضرورت بر شیء ماست که در قالب اید الیسم استعلائی یا استعلاء حسی کانت این مفهوم کاملن قابل درکه.

جناب ال طه سعی میکنم جواب به پست های شما رو تا چند روز آینده بفرستم.
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-19-2018   #332 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
92sa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله reza_ahmadi2003 نمايش نوشته ها
سوال بر سر اصالته.
اصالت در چه؟ اصالت در تحقق و وقوع؟!
بله در تحقق و وقوع، اصالت با وجود است.

شما فرض کن که خالقی و میخوای خلق کنی.
مثلن خدا میخواد خلقت انجام بده ولی قبل از اینکه خلق کنه باید بدونه چه چیزی میخواد خلق کنه. یعنی قبل از خلقت باید ماهیت شیء تعریف بشه. یعنی به صورت یک امکان منطقی بررسی بشه.
احسنت، ماهیت شئ خود به خود برای تحقق و وقوع کافی نیست، بلکه خدا باید "ایجاد" کند تا محقق شود. این یعنی "اصالت وجود".
92sa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-22-2018   #333 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
اصالت در چه؟ اصالت در تحقق و وقوع؟!
بله در تحقق و وقوع، اصالت با وجود است.

منظور از اصالت اینه بین ماهیت و وجود کدوم یک پیش تر و ضروری برای دیگری محسوب میشه. وقتی به این موضوع بپردازیم نتیجه میگیریم تحقق و وقوع بدون تحقیق در ماهیت امکان نداره. یعنی نمیشه یک پدیده خود متناقض روی بده و تحقیق ماهیت قبل از تحقق اون ضرورت داره. مثلن امکان نداره یک مربع سه گوش ایجاد بشه.


نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
احسنت، ماهیت شئ خود به خود برای تحقق و وقوع کافی نیست،
بله ماهیت شیء کافی نیست ولی ضروری هست و در این مرحله ما از دیدگاه رئالیستی به موضوع نگاه میکنیم.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بلکه خدا باید "ایجاد" کند تا محقق شود. این یعنی "اصالت وجود".
سوال اینه خدا چه چیزی رو ایجاد کنه؟
این لفظ ایجاد کردن به یک شیء بر میگرده که چندین حالت پیش میاد:
  1. اگه خدا ایجاد کنه بدون اینکه شیء ماهیت داشته باشه یعنی خدا عدم رو ایجاد کرده و این محاله چون از هیچ هیچ می آید و این یک اصل عقلی است.
  2. اگه خدا ایجاد کنه با توجه به اینکه شیء ماهیت داشته باشه اونوقت این سوال پیش میاد این ماهیت شیء کجا بوده و کجا قرار داشته؟
در مورد دوم بازم دو حالت پیش میاد:
  • حالت اول: ماهیت شیء در ذهن خدا بوده و خدا به اون ماهیت وجود رو اهدا میکنه که در این قسمت دو حالت قابل تصوره:
  1. شیء ذهنی خدا با گرفتن وجود محقق میشه و وابستگی ذهنی خودش با خدا رو از دست میده و مستقلن از خدا وجود خواهد داشت. در اینجا وجود مخلوق خداست پس خدا بالاتر از وجوده که این همون بحثی است که در چند پست قبل جناب aletaha و mahdi128 داشتن که جناب mahdi128 میگفتن خدا بالاتر از وجوده و حرفشون درسته!!
  2. شیء ذهنی خدا با گرفتن وجود از خود خدا محقق میشه ولی این تحقق وابستگی وجودی با خدا دارد و بدون خدا آن شیء هم نخواهد بود در اینجا وجود قسمتی از خداست که به شیء داده میشه و نه مخلوق خدا.
  • حالت دوم: ماهیت شیء خارج از ذهن خدا بوده که اونوقت بازم اصالت با ماهیته چون چنین شی ایی دیگه نیاز به تحقق نداره و خودش محقق شده است و قبل از تصور خدا هم وجود داشته.

اما به جای اینهمه پیچیدگی کانت کار رو راحت کرده و میپرسه آیا وجود یک ویژگی است که مثلن خدا به یک شیء میده یا وجود یک ویژگی نیست و فقط ضمن تجربه وضع میشه؟ کانت در جواب میگه برای تحقق و وقوع شیء تجربه کفایت میکنه. ولی به قول کانت شرایط امکان تجربه ناشی از کارکرده ذهنه. یعنی ذهن خودش اون تجربه رو اونجا قرار میده. پس تجربه اشیاء ناشی از این نیست که وجود اصالت داره بلکه ناشی از ذهنه که وجود رو با ماهیتی غیر متضاد محقق کرده. پس اصالت با ذهنه که در این مورد وجود یک ویژگی و محمول بر موضوع نیست و این درست ترین دیدگاه در طول تاریخ بشریته!
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-22-2018   #334 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
saber87's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله hag1370 نمايش نوشته ها
وحدت وجود یعنی روح همه انسانها مشترک است و در مراتب بالاتر به خدا می رسد یعتی روح تمامی کائنات با روح القدس یکی است مانند منشوری که یک نور سفید را به هفت رنگ نجزیه می کند نور سفید روح واحد است و هفت رنگ در حقیقت همان نور سفید است که از منشور گذشته و منشور نقش درهای تکاملی روح را دارد
این دیدگاه در تصوف-بهاییت و عرفانهای شرقی دیده می شود
اعقاد به پسر خدا بودن عیسی یک دیدگاه وحدن وجودی است و منظور این است که عیسی انقدر به تکامل رسید که روح عیسی با خدا یکی شد
تعبير فريبنده . أشياء با خدا يكيست!!! فقط از واژه روح استفاده شده.
اگه اعتقاد به پسر خدا بودن عيسى يك ديدگاه وحدت وجودی است . خب قرآن ظاهرا مخالفه.
saber87 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-22-2018   #335 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
saber87's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

هر شيء با هر تعريفي اگه بگوییم با خدا يكيست شركه و جايز نيست در هر شكلي ممكنه قابل قبول نيست و اين أمر مطلق است.

اگه منظور از وحدت وجود ديدن عظمت خدا در أشياء هست كه اين امر قابل قبول و بدهي است حتي يه مبتدي در دين اينو يفهمه. ولي تعريف معيبه و در جاي بي احترامي به خدا ميشه. بله عظمت خدا در أشياء هست بسیار زيبا. ولی در اشیاء مكروه اين زيبائي معناي خود را از دست ميدهد.
saber87 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-23-2018   #336 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
با درود
دوست عزیز ظاهرا درست متوجه بیان بنده نشدید عرض من این بود
شما در مبانی و پله اول درست متوجه منظور ما نشدید یا شاید ما نتوانستیم درست مفاهیم را منتقل کنیم ..
حرف ما این بود که وقتی شما مبانی ما را درست نگرفته باشید هر چقدر هم ما توضیح دهیم باز شما میگویی ما انچه میخواهیم دراخر نتیجه بگیریم از اول پیش فرض گرفتیم در صورتی که اصلا مطلب این نیست و تمام مبانی پله پله از امور بدیهی عقلی و امور واقعی استخراج میشود و تا زمانی که این مطلب حل نشود کلا بحث اتلاف وقت است زیرا تما م مطالبی که بعدا بیان میشود با این زیر بنا بیان میشود و مسلم است که مورد قبول شما نخواهد بود .
این که فرمودید گزینشی جواب دادم خیر به هیچ وجه چنین نیست و اصلا این در مرام ما نیست بنده جوابهای شما را در هر پست کلا نقل قول گرفته و تک تک پاسخ داده و پست اخر شما را چون متوجه شدم مشکل در مبانی است موکول به رفع مبانی کردم نه اینکه نخواهم جواب دهم .
با این وجود اشکال ندارد بنده دو پست اخر شما را در مواردی که مستقیما مربوط به مبانی نیست جواب میدهم(گر چه عملا تا مبانی حل نشود بیفایده است ) و موارد مبنایی را نیز زمانی که شما پست مربوط به مبانی را نقد فرمودید جواب میدهیم .هر جا هم که احساس کردید ما جواب ندادیم عنوا ن کنید تا بررسی شود .
فقط توصیه میکنم جواب پستهای بنده را موکول به بعد از بررسی پست مربوط به مبانی کنید تا بحث پله پله طی شود و نتیجه بخش باشد
با سپاس
باشه. از مبانی دوباره شروع میکنم. هرچند قبلن این کارو کردم و به بن بست رسیدیم. مشکل از درک ما نیست مشکل از ایرادات و عدم انسجام حرفهای شماست. خودت هم متوجه شدی یه جای کار میلنگه ولی فکر میکنی ما مبانی رو درست نفهمیدیم. قبل از شروع من یکی از مهمترین بخش سنجش عقل محض رو اینجا قرار میدم چون به ادامه بحث مربوطه.

کانت میگه ما دو مدل از احکام معرفتی داریم که خاصیت ترکیب هم دارن:

مدل اول احکام معرفتی تحلیلی و ترکیبی:

در احکام تحلیلی محمول در موضوع قرار داره و با آنالیز ترم ها شناخت محقق میشه. مثل برادر من مونث نیست. کانت به اینها میگه تاتولوژی که منظور اینه این شناخت ها با عقل به دست نمیاد بلکه با استدلال قوه فاهمه به دست میاد.
در احکام ترکیبی محمول در موضوع قرار نداره و با آنالیز ترم ها و مفاهیم درون جمله شناخت صورت نمیگیره. مثل آن مرد روی صندلی نشسته است که ما باید از مفهوم مرد فراتر بریم و ویژگی نشستن روی صندلی رو بررسی کنیم. کانت میگه این نوع شناخت ها احتمالاتی هستن و ممکنه دفعه بعدی یک مرد رو ببینی که روی درخت نشسته باشه و این مدل شناخت ها رو محصول تجربه میدونه.

مدل دوم احکام معرفتی پیشین و پسین:

احکام پیشین مستقل از تجربه هستن و بدون تجربه هم برای ما قابل شناخت. مثلن اگه ترامپ 4 سال رئیس جهور باشه بیشتر از 3 سال رئیس جمهور بوده. از نظر کانت این جملات ضرورتن درستن.
احکام پسین وابسته به تجربه هستن مثلن ترامپ از سال 2016 رئیس جمهور بوده است.

نکته مهم در این مدل احکام اینه که کانت مبنای پسین و پیشین بودن رو نمیذاره مستقل از عقل و وابسته به عقل و این شاهکاره کانت محسوب میشه که فاهمه رو از عقل جدا میکنه و عقل گرایی رو مبنای فلسفه خودش قرار میده و منطق دیالکتیک و شناخت استعلائی رو برای اولین بار تاسیس میکنه که کار قوه عقله.

از ترکیب مدل های بالا چهار مدل
تحلیلی پسین؛
تحلیلی پیشین؛
ترکیبی پسین ؛
ترکیبی پیشین

ساخته میشه که از نظر کانت جملات تحلیلی پسین نداریم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ما قبلا مکرر بیان کردیم که به عنوان یک محقق که میخواهیم جهان اطراف خود را بشناسیم با اموری رویرو هستیم یعنی با استفاده از تعقل و امور حسی موجودات یا همان ماهیاتب را ادراک میکنیم که تنها یک دسته از انها شامل اشیاء میشود زیرا اموری دیگر هستند که ما با تعقل و ادراکات حسی درک میکنیم که از مقوله امور مادی و اشیاء نیستند مانند عواطف انسانی یا گرایشات اخلاقی یا امور تعقلی و قوانین هستی و...هیچ کدام از این امور شیء نیستند
بنابراین در همین قدم اول پیشنهاد شما رد می شود زیرا ما نمی توانیم همه حقایقی را که درک میکنیم در دایره اشیاء تعریف کنیم
اگه ما داریم در مورد واقعیت صبحت میکنیم باید این رو بگم واقعیت رو اشیاء تشکیل میدن. ما واقعیتی نداریم که شیء نباشه. شیء هم طبق تعریفی که قبلن کردم یعنی دارای شکل و خصوصیت و ویژگی و مشخصه. هر موضوعی که محمول بپذیرد شیء تلقی میشه. اشتباهتون اینه که فکر میکنی هرچی که تو مکان زمانه رو ما میگیم شیء. ما اشیاء انتزاعی داریم. اشیاء غیرتجربی و مجرد داریم و اشیاء تجربی که در صورهای پیشینه ذهنی مکان و زمان شکل میگیرن. از نظر کانت ارزش های اخلاقی هم شیء هستن. قوانین هستی هم شیء هستن. انتزائیات هم شیء هستن. عواطف شیء هستن. اعتقادات شیء هستن. باورها شیء هستند. ترس ها و شادی ها شیء هستن. اصلن هر چیزی که شما درموردش حرف بزنی شیء هست. حتی همون جمله که میگی عواطف شیء نیستند خودش یک شیء هست. چون اون جمله دارای یک سری ویژگی هاست که قابل شمردنه. پس واقعیت رو اشیاء تشکیل میدن و نمیشه واقعیتی بدون اشیاء متصور شد. برای اینکه بحث به بیراهه نره شما هم باید شیء رو تعریف کنی و منم همینطور. کانت تعریفی که از شیء داره اینه که هرآنچه به طریق محتوای متکثر شناختی مشروط بشه و قابلیت شناخت داشته باشه رو شیء تعریف میکنه. از نظر کانت قلمروی نومن ها غیر قابل شناخته پس نومن ها شیء نیستند و همونطور که قبلن گفتم اگه کسی بگه نومن ها وجود دارند یک جمله کاملن غیر کانتی گفته. محتوای متکثر شناختی هم میتونی فعلن همون متعلقات خودآگاهی در نظر بگیری.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اما اشکال شما که فرمودید وجود را ما پیش فرض قرار دادیم
خوب شما اول باید وجود را انچنان که مد نظر ماست در نظر بگیری نه ان چنان که در ذهن شماست زیرا انچنان که بنده متوجه شدم شما وجود را تنها یک اعتباز ذهن میدانید در صورتی که ما مکرربیان کردیم که ما در ابتدا به ساکن و در سطح موجودات یا همان ماهیات که اشیاء نیز شامل میشود منظورمان از وجود چیست
مجددا بیان میکنیم که وجود در اینجا یعنی داشتن قابلیت تاثیر و تاثر
سوال اینه آیا وجود یک حقیقته یا توهم؟
مثلن من و شما قبول داریم مربع 4 تا ضلع داره و این حقیقتی است که نمیشه انکارش کرد. پس وقتی شما میگی وجود رو ما باید همونطور که شما مد نظر داری بپذیریم یعنی خودتون اعتراف میکنی وجود مثل مربع 4 ضلع داره غیر قابل انکار نیست و به تعداد آدم ها درک مختلفی از اون هست که اون رو ذهنی یا به قول کانت اعتبار عقلی میکنه و دیگه رنگی از ضرورت واقعی نداره. چون شما واقعیت رو ذهنی نمیدونی اینجا مشکل برای شما ایجاد میشه ولی برای کانت و ایده الیست ها این مشکل ایجاد نمیشه.

ضمن اینکه من توضیح دادم وجود به اون شکل که مد نظر شماست اصلن نمیتونه واقعیت داشته باشه. دلیلش هم چندین بار گفتم: مثلن جمله هری پاتر هست رو در نظر بگیر. در این جمله هری پاتر و مفهومش در ذهن شماست و با گفتن هست چیزی به مفهوم پیشین هری پاتر که شامل ماهیاتی مثل عینکی بودن و مذکر بودن بوده اضافه نمیشه فقط هری پاتر به عنوان موضوع جمله با همه اون ویژگی و ماهیاتی که قبلن در ذهنت داشتی وضع میشه. ولی وقتی میگی هری پاتر دارای تاثیر و تاثر هست به مفهوم هری پاتر که قبلن مذکر بودن و عینکی بودن بوده تاثیر و تاثر رو اضافه کردی و این به قول کانت باعث گسترش مفهوم هری پاتر میشه. پس تاثیر و تاثر جزء ماهیات یک شیء هست نه جز وجودی اون شیء یا معادل با وجود اون شیء. پس با فرض تاثیر و تاثر هری پاتر وجود بر هری پاتر محمول نمیشه و شما با استفاده از ویژگی تاثیر و تاثر که به همون ماهیت هم معروفه داری وجود رو بر شیء قاچاق میکنی. یعنی با استدلال خودتون اصالت به ماهیت برمیگرده چون داری روی ماهیت اسم وجود میذاری و نه روی وجود اسم ماهیت.

دلیل دیگه جملات وجودی با تجربه وضع میشن و ترکیبی هستن. اگه وجود رو محمول یا ویژگی بر موضوع هری پاتر و یا هر ماهیتی بدونی اونوقت جمله هری پاتر هست تبدیل میشه به جمله کاملن تحلیلی. چون گفته شد به مفهوم هری پاتر که قبلن در ذهن شما بوده یک مفهوم وجود هم اضافه میشه که جمله هری پاتر هست تبدیل میشه به هری پاتر + وجود هست. چون جمله وجود هست تحلیلی و ضرورتن درسته و چون وجود بخشی از ویژگی هری پاتر بود و با برداشت وجود از هری پاتر مفهوم هری پاتر تغییر میکنه و به یک چیز دیگه تبدیل میشه پس وجود هری پاتر باید ضروری باشه که میدونیم این چنین نیست و ما وجود هری پاتر رو تا قبل از تجربه به صورت یک ممکن میدونیم و نه به صورت ضرورت. یعنی ماهیات شیء هری پاتر یک ممکنه منطقی باقی میمونه تا زمانی که تجربه بشه. پس بازم وجود نمیتونه یک محمول بر موضوع یا محمول بر شیء باشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
به عبارت روشن تر از نظر ما هر امری که بتواند با تاثیر و تاثر خود را به ما بشناساند وجود نام دارد و این وجود در مقابل عدم قرار دارد و عدم در تعریف ما یعنی نبود تاثیر و تاثر به عبارت روشن تر وقتی ما هیچ تاثیر و تاثری را ادراک نکنیم یعنی با عدم روبه روهستیم پس عدم در نظر ما یعنی هیچ مطلق .
اگه فرض تاثیر و تاثر رو برای وجود درست بدونیم شما در همون مرحله اول گیر می افتی. چون الکترون و پوزیترون هر دو تاثیر و تآثر دارن ولی ما به این دو شیء نمیگیم وجود بلکه میگیم الکترون و پوزیترون. یعنی ما از همون ابتدا متوجه تفاوت بین الکترون و پوزیترون میشیم و علت این تفاوت رو میفهمیم چون درک میکنیم یکی بار مثبت داره و اون یکی بار منفی. استدلال کانت دقیقن همینجا خوابیده. درکی که ما از شیء داریم مارو به وجود شیء میرسونه و عینیت الکترون و پوزیترون ناشی از همینه درک شدن و به شناخت رسیدنه و برای همین نومن ها شیء نیستند و طبق گفته کانت این تفاوت ها رو خود ذهن در اونجا قرار میده و فهم ما نیست که بر شیء منطبق میشه بلکه شیء هست که با درک و فهم ما منطبق میشه.

ولی شما نمیتونی توضیحی برای این تفاوت پیدا کنی. دوباره یک فرض دیگه اضافه میکنی به اسم شدت وجود. همینطور فرض تو فرض میکنی تا میرسی به واجب الوجود که تقریبآ 4 تا فرضه که هیچ اطلاعاتی هم به ما نمیده و به قول کانت این همون انحرافی است که از افلاطون در متافیزیک صورت گرفت و تا لایبنیتس هم ادامه پیدا کرد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنابراین اگر خوب دقت کنید اصلا این تعریف ما ۱۸۰ درجه با ان چیزی که شما در ذهن دارید متفاوت است یعنی وجود از نظر ما در این سطح یعنی هر چیزی که بتواند خود را به ما یا موجودات دیگر بشناساند و چنان که بیان شد این قابلیت تاثیر و تاثر به هیچ وجه منحصر به مواد و اشیاء نیست بلکه تصورات ذهنی و معقولات و عواطف و...را نیز شامل میشود
قرار نیست من و شما از وجود دو تعریف مختلف داشته باشیم حقایقی هستن که عیان هستن و غیر قابل انکار مثل 4 گوش بودن مربع. اگه وجود برای هر شیء ضرورت داره باید مثل 4 گوش بودن مربع من و شما در تعریفش به توافق برسیم که انکارش ما رو به یک تناقض مفهومی دچار کنه ولی اینطوری نیست و هر کسی از هر دری میتونه یه تعریفی از وجود بده و به تناقض هم نرسه. حتی به قول کانت میشه وجود رو برای یک شیء ضروری دونست و حرف شما رو قبول کرد اما موجودیت اون شیء رو انکار کرد و به تناقض نرسید. یعنی گفت خدا واجب الوجود است و بعد گفت واجب الوجود وجود ندارد و به تناقض هم نرسید.

ضمن اینکه شما میگی وجود از نظر ما در این سطح یعنی هر چیزی که بتواند خود را به ما یا موجودات دیگر بشناساند. این دقیقن ادعای کانت در سنجنش اوله که چیزیکه به مرحله شناسایی نرسه وجود نداره و برای همین جهان نومن ها وجود نداره ولی جهان عین و جهان خارجی و جهان پدیدار ها وجود داره ولی این جهان عین یا جهان پدیدار ها چیزی نیست جزء محتوای متکثر شناختی یا همون محتویات خوداگاهی که خود سوژه و ذهن آنها رو اونجا قرار داده که در قسمت های بعدی اگه بشه کاملن توضیح میدم.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
پس دایره وسعت وجود هر چیزی را در بر میگیرد الاع عدم و عدم نیز از ان نظر خارج از این سطره است که هیچ تاثیر و تاثری ندارد .

پس وجود در نظر ما هرگز یک اعتبار عقلی نیست بلکه خود واقعیت است
شما میگی وجود حد و مرزی نداره بعد براش حدی تصور کردی که عدم خارج از این حد و مرزه. پس کاملن مشخصه شما تو تفکراتتون عدم رو خارج از وجود فرض کردی وگرنه عدم طبق تعریف نمیتونه یک شیء باشه که خارج از وجود تلقی بشه. همه تعریفات شما نوعی تفکر و شهود محضه که در واقعیت یافت نمیشه و ارزش هر نوع تفکری در اونه که بتونه با واقعیت تطبیق پیدا کنه ولی تفکر شما اینچنین نیست. بعدش ما رو متهم میکنی تعریف ما از وجود عقلیه و تعریف شما واقعی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
دقت کنید ما وجود را با این تعریف ، پیش فرض موجودات قرار ندادیم بلکه در حقیقت موجودات و امور واقعی را تعریف کردیم و برای ان شاخص تعین کردیم یعنی ما امور واقعی را در مرحله اول شناسایی کردیم که در این سطح هیچ تفاوتی در نفس داشتن این قابلیت نیست یعنی در اینجا همه امور واقعی عالم با هم وحدت دارند و مشترک هستند یعنی همه در داشتن تاثیر و تاثر مشترک هستند و به عبارت مشخص تر همه در عدم نیودن ،مشترک هستند و در قدم بعدی است که با مقایسه میزان تاثیر و تاثر بین موجودات تفکیک قائل خواهیم شد .
وجود رو پیش فرض قرار دادی چون از طریق ماهیت وجود رو قاچاق کردی یعنی از طریق شناسایی وجود رو قاچاق کردی. x هست با x دارای تاثیر و تاثر است دو جمله کاملن متفاوته که اولی جمله وجودی است که x رو با همه اوصافش وضع میکنه ولی دومی جمله وجودی نیست و به قول کانت مفهوم x رو گسترش میده.

ضمن اینکه وحدت تاثیر و تاثر و یا شناسایی به وحدت وجود و رئالیسم منتهی نمیشه و کانت از همینجا به من استعلائی و وحدت خودآگاهی رسید.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
موجودات و امور واقعی را تعریف کردیم و برای ان شاخص تعیین کردیم
پس اعتراف میکنی برای شیء شاخص تعریف کردی چون خودت هم به این نتیجه رسیدی وجود یک گونه شاخص و ویژگی نیست و شاخص داشتن لازمه شناسایی هست که کانت دقیقن انگشت رو همین میذاره که چطور امکان شناسایی وجود داره؟ در جواب به این سوال کانت بزرگترین نوآوری فلسفی رو انجام میده که علت ممکن بودن شناخت و معرفت اینه که ذهن خودش اون رو اونجا قرار داده.

پس وجود هیچ اصالتی نداره و اون اوصاف شیء است که واقعیت شیء رو میسازه و بدون اون اوصاف وضع شیء هم غیر ممکنه. یعنی وجود نخواهد داشت و به تجربه در نخواهد آمد.

یعنی ما امور واقعی را در مرحله اول شناسایی کردیم که در این سطح هیچ تفاوتی در نفس داشتن این قابلیت نیست
قرار نبود واقعیت رو شناسایی کنید شما قراره که وجود رو شناسایی کنی ما برای شناسایی واقعیت به وجود احتیاجی نداریم و نظریه کانتی معتبرین نظریه شناخت و معرفت شناسی تا الان بوده.

ضمن اینکه تناقض گویی میکنی. چون معلوم نیست منظور شما از وجود قابلیت تاثیر و تاثره یا فعل تاثیر و تاثر؟ از این دو تفاوت دو مسیر مختلف رو میشه رفت. چون خیلی از اشیاء قابلیت تاثر و تاثر دارن ولی عملن هیچ تاثیر و تاثری رو انجام نمیدن و ایزوله هستن. یعنی میشه فرض کرد یک الکترون ایزوله تنها در یک گوشه جهان بدون هیچ فعل تاثیر و تاثری افتاده باشه ولی این قابلیت در او باشه که به فعل تبدیل نشده باشه. یعنی حرفهای شما در جایی تایید رئالیسته در جایی رد رئالیست و پر از تناقضه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
یعنی در اینجا همه امور واقعی عالم با هم وحدت دارند و مشترک هستند یعنی همه در داشتن تاثیر و تاثر مشترک هستند و به عبارت مشخص تر همه در عدم نیودن ،مشترک هستند و در قدم بعدی است که با مقایسه میزان تاثیر و تاثر بین موجودات تفکیک قائل خواهیم شد .
ایرادی که به ما گرفتی اینجا به خودتون وارده. شما گفتی با در اوردن همه چیز به سطح ادراک خودم بخش اعظمی از واقعیت رو نفی میکنم. منم میتونم بگم خیلی چیز ها قابلیت تاثیر و تاثر دارن ولی در حال تاثیر و تاثر نیستن. پس شما قسمت اعظمی از واقعیت رو از دایره وجود خارج کردی که این خلاف رئالیسته.

ضمن اینکه سوال من اینه شما میتونی در امور واقعی عالم یک شیء به من نشون بدی که فقط تاثیر و تاثر باشه؟ معلومه که نمیتونی. چون تاثیر و تاثر در قالب شیء شکل میگیره و شیء رو محمول های ایجابی میسازه. پس تاثیر و تاثر بدون یک قالب حاوی ماهیت وجود نداره. پس باز سوال اینه اون قالب ماهیتی رو چی و چطوری ساخته؟ وجود که نمیتونه ساخته باشه چون خودش حمل بر اون قالبه. اینجا بازم برمیگردیم به فلسفه کانت که میگه طرز کارکرد ذهن که دلبخواهی نیست اون شیء رو ساخته و اونجا قرارداده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که شما اشکال نمودید که ما وقتی از ابتدا وجود را در دو سطح بیان می کنیم نشانه این نیست که ابتدا در استدلال خود اصل وجود را پیش فرض قرار داده باشیم بلکه به این خاطر است که چون ما کل استدلال خود را از ابتدا بیان کردیم لذا وقتی کسی همه ان را یکجا مطالعه کند گمان میکند که وجود در تمام مراحل استدلال واحد است در صورتی که در انتها بیان خواهد شد که درست است که وجود در نفس بودنش حقیقتی واحد است ولی در چگونه بودن هرگز با هم برابر نخواهند بود که در انتها باز بیان خواهد شد .
متوجه این قسمت نشم. شما از اول بین وجود و اصل وجود تفکیک میذاری ولی این تفکیک گذاری در استدلال اول نمیاد بلکه با فرض های بی دلیل و پرش های ناگهانی با استفاده از مفروضاتی که در ذهن شماست انجام میشه. اینم از اشکلات وارد به نوع استدلال های وجودی است چون از تاثیر و تاثر شروع میکنه و اون رو معادل وجود و هستی میدونه بعد وجود رو ممکن میدونه و برای اینکه زنجیره تسلسل رو تکمیل کنه و تا بینهایت ادامه پیدا نکنه مجبور میشه یک وجود ضروری رو در آخر استدلال قرار بده که دیگه ممکن الوجود نیست و چون ممکنات قبلآ با تاثیر و تاثر تعریف شده بودن برای یکی نشدن وجود با خودش که به دور نینجامه مجبوره برای اون شیء ضروری فقط و فقط تاثیر گذاری مطلق رو تعریف کنه تا با ممکنات یکی نشه که اینجا خود به خود اون شیء ضروری از زیر مجموعه وجود خارج میشه و با مفروضات اولیه به تناقض میخوره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
نکته اخر اینکه ما هیچ مفهومی و اصطلاحی عام تر از وجود نداریم که بخواهیم جایگین این اصطلاح کنیم اگر شما صراق داری بفرمائید تا ما بررسی کنیم
شما خودت این مفهوم و اصطلاح رو پیدا کردی و بهش لقب تاثیر و تاثر دادی. پس داریم.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
کیفیت تجلی اصل وجود هرگز برای ما قابل درک نیست زیرا اصل وجود به خاطر بیحدی برای ما ناشناخته است و به همین خاطر از مثال ملموس خورشید و انوار ان برای تقریب به ذهن استفاده شد مثال دیگر تجلی ایجاد تصاویر در ایینه است یا ایجاد تصورات ذهنی در ذهن که هر کدام نمودی از حقیقت ما را متجلی میشود یعنی ایینه جسم ما را متجلی میکند و ذهن تعقل ما را متجلی میشود که این تجلی ها عین ربط به ما هستند ولی عین ما هم نیستند که خود بحث مفصلی است
مثالتون مع الفارقه. چون خورشید و تصویر درون آینه تجربه پذیره در حالی که وجود و در مرحله بعد شدت وجودی یک فرض متافیزیکیه. من میتونم دقیقن بگم چطور تصویر در آینه تشکیل میشه و چطور خورشید انوارش رو تولید میکنه برای همین من در اینجا فرض متافیزیکی ندارم و برای همین کانت نگرش متافیزیکی افلاطونی که فیلسوفان اسلامی ازش وامدار بودن رو اشتباه و مشروط میدونه و با نگرش استعلائی که مخالف نگرش منطقی و تجربی هست پیش میره.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خلاصه اینکه در تجلی موجودات از اصل وجود تنها نمودی از وجود متجلی میشود لذا موجودات مرتبه بسیار نازلی از وجود هستند همان طور که تصویر ما در ایینه هرگز قابیتهای ما را ندارد بلکه تنها نمودی از ماست
این جملات دورن.
موجودات همون وجودن که در خط استدلالی اول اذعان کردی. اصل وجود هم که از دایره هستی نمیتونه خارج باشه پس اونم وجوده و در این صورت جمله شما برگردان میشه به:
در تجلی وجود از وجود تنها نمودی از وجود متجلی میشه.

که کاملن مشخصه جمله بالا هیچ معنا و مفهومی نداره و هیچ چیز ارزشمندی رو نمیگه و میشه نقیضش رو متصور شد بدونه اینکه به تناقض رسید.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
منظور من از بینهایت در اینجا همان بینهایتی است که شما مثلا در اعداد میتوانی تصور کنی یعنی د اعدادشما میتوانی بینهایت عددراتصور کنی به این معنی که هر عد مشخصی را در نظر بگیریم باز هم میتوان بزرگتر از ان را در نظر گرفت
بینهایت میتونه چیزی غیر از عدد باشه؟ من که بینهایت غیر عددی نمیشناسم.

ضمن اینکه وقتی گفته میشه بینهایت غیر قابل فهمه یعنی اون رو نمیشه به زرس قاطع یک عدد هم دونست. مثلن 2+بینهایت=3+بینهایت رو در نظر بگیر اگه بینهایت عدد باشه پس 2=3 میشه ولی شاید یه عده بگن نمیشه بینهایت رو از دو طرف معادله حذف کرد ولی یه عده میگن اگه بینهایت مساوی باشه با 1 تقسیم بر 0 مطلق پس میشه بینهایت رو از دو طرف معادله حذف کرد! خلاصه اینکه در مورد بینهایت حرف و حدیث ها زیاده ولی چیزی که مشخصه بینهایت حداکثری از واقعیته که برای ساخت مجموعه اعداد لازمه. مثلن برای اعداد طبیعی شما هر عددی رو با هر عددی جمع بزنی بینهایت بزرگتر از اونه و این یعنی بینهایت بزرگ تر از هر عضو اون مجموعه هست و یا به قول کانتی همه واقعیت درون اون ریخته شده که همون معنای خدا در فاهمه محضه. ولی کانت این رو اثبات عقلانی برای خدا نمیدونه و با عقل عملی به اثبات خدا میرسه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در اینجا حرف شما درست است یعنی این نوع بینهایت برای اعدادکه خود حقایقی مجرد هستند قابل درک است ولی همین نوع بینهایت به خدا و اصل وجود قابل انتساب نیست یعنی این نوع بینهایت خود دارای حد خاصی است
۱.این بنهایت خاص اعداد است و این خود یعنی بیهنایت مطلق نیست یعنی در هر امری صادق نیست زیرا همان بیان اعداد خود حدی است برای این بینهایت
شخصی به اسم جورج کانتور ثابت کرده بینهایت مطلق داریم ولی اون رو در دایره اعداد و مجموعه اعداد اثبات کرده نه خارج از مجموعه اعداد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
۲.این اعداد اموری ذهنی و تعقلی هستند که تابع ذهن ما هستند لذا وابسته به ما میباشند (البته در سطح درک ما ) به عبارت روشن تر معقولات احتیاج به تعقل کننده دارند تا درک شوند لذا خود این وابستگی یک نوع وحدود بودن است
به قول کانت احکام ریاضی ترکیبی پیشین هستن. گرچه ریاضیات با عالم خارج تطابق خوبی داره ولی چون پیشین است باید عالم واقع به حیطه ذهن و محتویات خودآگاهی بیاد و وقتی این اتفاق می افته پدیدار شکل میگیره و در اینجا قوه فاهمه قوانین حاکم بر پدیدارها رو بعد از ورود مواد حسی به قالب مکانی درون ذهن متمایز میکنه و از اون احکامی بیرون میکشه که اون احکام هندسه است و اگه اون مواد حسی از قالب زمانی متمایز بشن به احکام علم حساب میرسیم. پس از دید کانتی ریاضیات عینیتی است کاملن ذهنی و کاملن وابسته به ما. یعنی کانت ریاضیات رو عینی میدونه ولی چون گفتیم در فلسفه کانت عینیت هم ساخته ذهنه پس ریاضیات در این فلسفه ذهنیه و در عین حال میشه کانت رو از فیلسوفان رئالیست ریاضی دونست.

ضمن اینکه فلسفه وجودی شما خیلی شبیه افلاطونه چون افلاطونم میگفت جهانی هست مثل عالم مُثُل یا عالم ایده ها که جهان عینی خارجی سایه اون جهانه و چون ریاضیات رو جهان ایده ها میسازه پس علت اینکه ریاضیات با عین تطابق خوبی داره همین قضیه است. این سوال دقیقن محور ایده الیسم استعلائی کانته که برعکس افلاطون علت تطابق ریاضیات با جهان عینی رو ترکیبی بودن ریاضیات میدونه نه ایده متافیزیکی عالم مُثُل یا شدت وجودی. کانت مثال 7+5=12 رو میزنه و میگه برای فهم این رابطه باید از موضوع 12 فراتر بریم و جمع و 7 و 5 رو هم به کار بگیریم پس نیاز به تجربه داریم ولی این رابطه ضرورتن مستقل از تجربه درسته و ویزگی پیشین هم داره و به قول کانت این گزاره ترکیبی پیشینه. پس شما باید امکان تجربه و امکان چگونگی گزاره های ترکیبی پیشین رو توضیح بدی.

۳.خود این معقولات موجوداتی هستند که دارای خاصیت تاثیر و تاثر هستند و قبلا بیان شد هر نوع تاثیر پذیری دردل خود وابستگی به غیر را یدک میکشد لذا معقولاتی مانند اعداد نیز موجوداتی وابسته و خلق شده میباشند لذا از نظر ذاتی وابسته هستند و این وابستگی خود حد خاصی را برای ان ایجاد میکند
این ایراد من به شماست ولی شما داری این رو به نفع خودت مصادره میکنی. کانت دقیقن انگشت رو همینجا میذاره که چطور معرفت های ترکیبی پیشین مثل مقولات ریاضی ممکنه؟ پاسخ به این سوال شاهکاره کانت و کل فلسفه اروپاست.

ضمن اینکه اینجا بازم تناقض زد بیرون. شما در جمله قبل مقولات ریاضی رو تابع ذهن و وابسته به ما دونستی ولی از یه طرف معتقد به رئالیسم وجودی هستی و میگی مقولات ریاضی و مجردات از مرتبه بالای وجودی نسبت به مادیات برخوردارن. الان کدوم یکی رو باید باور کنیم؟ عینی بودن ریاضیات یا ذهنی بودن آنها؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنابراین منظورما این بود که اصل وجود حتی این حدود را نیز ندارد و فرا تر از بینهایت بودن اعداد است نه اینکه ما بینهایت در اعداد نداشته باشیم
رفیق بینهایت خارج از ذهن من و شما هست یا نیست؟ شما باید اینو جواب بدی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا بیان شد که اشکال شما در اینجا به همان عدم تفکیک بین دو وجود برمیگردد
این تفکیک از اول هویدا نیست و باید اثبات بشه ولی اثبات شما به صورت مشروط بوده یعنی تعریف شما از موجود؛ وجود داشتن ممکن است که اونم حد و مرز داره. بماند که این حد و مرز رو میگی عددی نیست ولی خودت معلوم نیست چطور بهش رسیدی. یعنی مثلن خورشید حد و مرز داره یعنی مقدار و عدد مشخصی رو به فضای اشغال شده خورشید و جرم خورشید میتونیم اختصاص بدیم و از این نظر حد و مرز خورشید برای ما شناخته میشه ولی وقتی به واجب الوجود میرسی دیگه عدد از کار می افته و بینهایت تبدیل میشه به یک مفهوم موهوم و غیر عددی.

بیان شد که ازدیدگاه ما بین واقعیت و وجود تمایزی نیست
منم از اول همینو گفتم که پیش فرض شما رئالیسمه. یعنی فرض میکنی بدون ذهن و خودآگاهی واقعیتی هست یعنی وجود هست که وجود مشروط میشه به رئالیست و این ضرورت به همراه نمیاره چون اگه ما رئالیست نباشیم میتونیم نتیجه گیری عکس بکنیم.

ضمن اینکه واقعیت میتونه وجودی نباشه و ماهیتی باشه. این خیلی واضحه و اظهر من الشمسه. شما فرض کن میخوای دست به خلقت یک شیء بزنی. قبل از اینکه به چیزی وجود رو اهدا کنی باید قبلش بدونی چی میخوای خلق کنی. همین که چی میخوای خلق کنی خودش نشون میده ماهیت شیء پیش شرط وجود اون شیء هست. به بحث بنده با 92s مراجعه کنید.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و در این سطح وجود یعنی نفس بودن واقعیات و ماهیات محدود
دیدی آخرش وجود رو از ماهیت انتزاع کردی چون وقتی میگی نفس بودن واقعیات یعنی داری به مشخص های واقعیات اشاره میکنی. پس اصالت با ماهیته و بارها به این موضوع اذعان داشتی. حداقلش اینه در همون سطح اول ماهیات رو جزء ادله و شواهد خودت میدونی که بدون اون لنگی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
پوزیتیون را نمی دانم چیست ولی یکبار دیگر منظور خود را بیان میکنم
من از اول بحث درخواست مکرر کردم تفاوت الکترون و پوزیترون رو چطور با شدت وجودی میشه توضیح داد بعد از اینهمه مطلب تازه میگی نمیدونی پوزیترون چیه؟ اینم به خاطر شما: یک الکترون رو در نظر بگیر هرچی که الکترون داره پوزیترون هم داره فقط بار الکترون منفیه ولی بار پوزیترون مثبته. حال شما که میگی شدت های وجودی فقط بین ماده و قوانین ماده است چطور یک تفاوت ماهیتی بین دو شیء درون مادیات امکان پذیر شده؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید بیان ما این است که همه موجودات با داشتن قابیت تاثیر و تاثر از عدم خارج شده و موجودیت خود را اثبات میکنند
تاثیر و تاثر به مفهوم شیء می افزاید و شیء رو دارای محمولات ایجابی میکنه و شیء از عدم بودن در میاد. یک شیء واقعیتش رو زمانی کسب میکنه که ضمن تجربه وضع بشه و به قول کانتی محتوای متکثر شناختی بشه و تا قبل از اون شیء جزء ممکناته. ممکن بودن هم به معنی ممکن وجودی نیست بلکه ممکن بودن به این معنی که شیء مورد نظر جزء ممکناته منطقی هست و تضادی در ماهیتش نداره و این ممکن تا زمان به تجربه در اومدن به صورت ممکن منطقی باقی میمونه.

دراین اصل همه موجودات واحد و مشترک هستند ولی در قدم بعد مشخص میشود که موجودات در قابیات تاثیر و تاثر با هم متفاوت هستند یعنی نسبت بین این تاثیر و تاثر در همه یکسان نیست یعنی یکی تاثیر شبیشتر و تاثرش کمتر است
کمتر و بیشتر کمیت است نه کیفیت. شما در یک جایی که گیر میافتی میگی شدت وجودی کیفیته و مثل افلاطون میگی دنیای ماده کیفیتی از دنیای ایده هاست و مثال آینه رو میزنی. اینجا میگی شدت وجودی از روی تاثیر بیشتر و کمتر مشخص میشه. جالبه بعدش خودت اثبات میکنی تاثیر ریاضیات همه گیر و فراگیره و بیشتر از خودآگاهی انسان تاثیر گذاره و بر کل هستی حاکمه و یا خورشید تاثیر بیشتری داره چون یک منظومه شمسی رو کنار خودش نگه داشته و اگه انسانی نزدیکش بشه ذوب میشه ولی ادعا داری انسان و خودآگاهی اون در مرحله بالای شدت وجودی هست. رفیق جواب های شما انسجام نداره و خیلی راحت با دوتا مثال نقض گسیخته میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مثلا انسان و یک تکه سنگ و یک گیاه و یک حیوان همه در داشتن تاثیر و تاثر با هم مشترک هستند ولی انسان نسبت به موارد دیگر تاثیر گذاریش بیشتر است و همین امر باعث میشود که بتواند بر ان موارد دیگر تسلط پیدا کند بنابراین ان موجودی که تاثیرش بیشتر است از شدت وجودی بیشتر و ان که تاثیر پذیریش بیشتر است از ضعف وجودی برخوردار است البته این شدت و ضعف نسبی است یعنی در برخی موارد ممکن است مثلا یک سنگ برانسان تاثیر بگذارد و حتی ان را به قتل برساند ولی در کلیت امر این انسان است که تاثیر گذاریش بیشتر است
به قول کانت عقل همیشه به دنبال احکام کلی تر و گزاره های کلی تره و فرق فاهمه با عقل همینه. شما که ادعا میکنی از جزئیات به سمت کلیات حرکت میکنی وقتی به یک حکم کلی رسیدی دیگه نباید اون حکم رو انکار کنی وگرنه مشخص میشه حکم شما کلی نبوده. شما بارها گفتی انسان بالاترین مرحله وجودی هست حالا که میبینی با قبول قوانین گرانشی برات مشکل پیش اومده اون حکم کلی رو نقض میکنی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اینکه میفرمائید شاید یک دنیای موازی باشد و..بلکه همه چیز ممکن است ولی ما به ناچار باید برمسلمات تکیه کنیم نه اگر و اما و...هر دنیایی قوانین خاص خود را دارد (به فرض صحت ادعای شما ) و ما فعلا از خصوصیات موجدات در حوزه ادراک بشر سخن میگوییم
جهان موازی رو مثال زدم که شما متوجه فرق تاثیر و تاثر بالفعل و تاثیر و تاثر بالقوه بشید. اگه شما منظورت اینه تاثیر و تاثر بالقوه ملاک وجوده که اونوقت هر چیزی که به تفکر هرکسی خطور کنه از جهان موازی بگیر تا جن و پری و اسپاگتی پرنده در جهان واقع وجود داره. اگه منظور تاثیر و تاثر بالفعل باشه اونوقت اون شیء باید به صورت پدیدار ظاهر بشه که در این صورت خودآگاهی و ذهن لازمه این تاثیر و تآثر میشه و نمیشه وجود مستقلی به این تاثیر و تاثر داد و اصالت وجودی نقض میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید نیاز موجودات به تکیه گاه یک نیاز ذاتی است و در نفس بودن انان نهفته
پس خودتون اعتقاد داری عقل به این حکم نمیکنه چون فقط پیش فرض شماست و دلیل براش نداری. این دقیقن جایی هست که من میپرسم فرض کنید فقط یک الکترون در جهان باشه چرا عقلن نمیشه فرض کرد این الکترون واجب الوجوده و نیاز به یک چیز دیگه داره؟ حالا اگه این الکترون بشه دوتا فرقی میکنه؟ بعد شما میای دو تا فرض دیگه اضافه میکنی میگی چیزی که ذاتن محدود باشه نمیتونه واجب الوجود باشه. پس میبینی شما هیچ دلیلی ارائه نمیدی فقط فرضیات خودت رو که احکام کلی فلسفه شماست رو به عنوان دلیل ارائه میدی یعنی حکم کلی که شما بهش میرسی مشروطه و این انحراف متافیزکه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
.حال سخن ما این بود که خود این اصل تاثیر و تاثر در دل خود نیازمند است زیرا تاثیر و تاثر نیاز به وجود موجودات دیگر دارد
همین که میگی در دل خود نیازمنده یعنی خودت هم اعتراف میکنی تعریف شما تحلیلی هست و از راه استدلال عقلی از طریق تجربه حاصل نشده.
یعنی در اصطلاح تاثیر و تاثر به صورت پیشین تعریف شده که شیء x هم تاثیر میگذارد و هم تاثیر میگیرد.پس برای تاثیر گرفتن باید چیزی غیر از شیء x باشه که شیء x از اون تاثیر بگیره. پس این نشد دلیل اینم شد پیش فرض تحلیلی. بعدش این پیش فرض تحلیلی موجب یک تسلسل میشه که شما برای تکمیل کردن این زنجیره مجبور میشی یک x یی رو فرض کنی که دیگه دارای تاثیر و تاثر نیست و فقط تاثر گذار مطلقه. یعنی واجب الوجود در ذهنیت شما بوده و شما برای رسیدن بهش شرط گذاری کردی و این شرط گذاری یقین حاصل نمیکنه و مشکل اصلی متافیزیک از زمان افلاطون بوده. یعنی شما ظاهرآ از جرئیات به سمت کلیات حرکت کردی ولی چون احکام شما تنها فرض مشروطه پس این قضیه کاملن برعکسه و فلسفه شما از کلیات به جزئیات حرکت میکنه با اگه های زیاد. کانت اسم این کار رو میذاره متافیزیک افلاطونی که بی فایده است و متافیزیک علمی رو تاسیس میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این یعنی موجودات به صورت علی و معلولی و در هم تنیده به هم وابسته هستند و یک حقیقت واحد را تشکیل میدهند و طبق اصول عقلی از تشکیل یک مجموعه وابسته حقیقتی مستقل تشکیل نمی شود همچنان که از اجتماع یک گروه نابینا یک مجموعه بینا تشکیل نمی شود کما اینکه از نظر علمی هم ثابت شده که عالم ماده در نهایت به یک پدیده واحد و محدود به نام بیگ بنگ منحصر میشود که ان نیز خود معلول عللی دیگر است و..
نه خیر. عقل بنده به چیزهایی که شما میگی حکم نمیکنه. این اصول عقلی رو از کجا آوردی؟ من میپرسم از کجا به این نتیجه رسیدی مجموعه A که از اعضای مختلف تشکیل شده و به صورت در هم تنیده است به یک موجود دیگه وابسته هست؟ یعنی دلیل شما چیه که اگه اعضای یک مجموعه به هم نیاز داشته باشند خود اون مجموعه به یک موجود دیگه نیاز داره؟ مثلن x به y وابسته است از طرفی y هم به x وابسته است از این وابستگی نمیشه نتیجه گرفت x و y به یک موجود دیگه وابسته هستند. خود x و y میشن واجب الوجود.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنابراین این مجموعه عالم مادی نمی تواند علت العل باشد
از مقدمات قبلی شما این نتیجه حاصل نشد رفیق. دوباره استدلال بیارید.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
زیرا در نهایت به قوانین ختم میشود
پس ما به خدایی رسیدیم که شد قوانین نه اصل وجود که اونم از طریق استدلال وجودی نبود و فقط بر اصل وابستگی ماهیات و استقلال یک ماهیت غیر وابسته این نتیجه حاصل شده بود.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و قوانین نیز خود موجوداتی هستند که دارای خاصیت تاثیر و تاثر هستند
گفتم که شما فقط زنجیره جملات تحلیلی و مشروط رو زیاد میکنی ولی دلیل عقلی ارائه نمیدی. در این جمله باز برگشتی سر نقطه اول. یعنی با اضافه کردن یک زنجیره اضافی به اسم قوانین میخوای خواننده رو متقاعد کنی که داری براش دلیل عقلی جور میکنی ولی دوباره بر میگردی به همون استدلال اولتون که هرچی تاثیر و تاثر داره در دل خود نیازمنده. داری دور خودت میچرخی رفیق.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
از نظر ذاتی در دایره ممکنات قرار میگیرند
چه بگی هر شیء که تاثیر و تاثر بذاره جزء ممکناته چه بگی هر شیء که تاثیر و تاثر بذاره در دل خودش نیازمنده فرقی نداره. شما ممکن بودن این موجودات رو پیش فرض داری چون در دل تعریف تاثیر و تاثر نیازمندی و ممکن بودن به وسیله دیگری نهفته شده. خودت هم خوب فهیمدی که برای ما مثال سایه با صاحب سایه رو زدی. این نوع وابستگی هم وابستگی وجودی نیست چون تاثیرو تاثر گفتیم نوعی ماهیته و به مفهوم شیء می افزاید.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ما اینکه بیان نمودید از کجا میگوییم که اصل وجود خود مستقل است و نیاز به پشتوانه وجودی ندارد به این خاطر است اگر چنین نباشد یعنی اصل وجود هم باید عینا دارای همین خصوصیات ممکنات باشد ان وقت باز به یک تسلسل بی نهایت از موجودات مشروط و وابسته میرسم یعنی مجموعه ای از حقایقی مشروط که برای محقق شدن نیاز به تکیه گاه داشته باشند و از انجا که عقلا هیچ موجود وابسته ای نمی تواند بدون تکیه گاه ذاتی موجود شود لذا همین که موجودات هستند یعنی باید انتهای این سلسله موجودات حقیقتی و وجودی باشد که خود وابسته نباشد در یر این صورت نباید هیچ موجودی پا به عرصه هستی میگذاشت
اینم دلیل دیگه که حرف من رد خور نداره. شما همینجا اثبات میکنی برای فرار از تسلسل و کامل کردن زنجیره باید به یک شیء قائل باشی که مثل بقیه اشیاء نیست در نتیجه هرچی که قبلن به اشیاء نسبت دادی رو از این شیء جدید سلب میکنی. مثلن میگی این شیء فقط تاثیر گذاره مطلقه. اینجا جاییه که شما هیچ اطلاعاتی از واقعیت به ما ندادی فقط در مرحله اول فرض کردی وجود تاثیر و تاثر داره در مرحله دوم فرض کردی تاثیر و تاثر ذاتن نیازمنده که به صورت پیشین پذیرفته شده در مرحله سوم هم برای جلوگیری از تسلسل موجودات نیازمند فرض کردی یک چیزی هست که دیگه نیازمند نیست. با این اگه و اگه و اگه و آنگاه به واجب الوجود رسیدی که این فاقد ارزشه چون یکی دیگه میتونه بیاد با شرط های دیگه یک نتیجه دیگه بگیره مثل افلاطون و هزار نوع فلسفه متافیزیکی ساخته بشه که ارزشی نداره جز بازی با قواعد ساختگی.

ضمن اینکه باز اینجا سوال پیش میاد شما وجود رو معادل تاثیر و تاثر میدونی ولی آیا خدا در دایره وجود هست؟ اگه خدا در دایره وجوده پس هم نیازمنده و هم دارای تاثیر و تاثر چون وجود دارای این ویژگی ها بود. راه عقلی دیگه نداره و این عقلن با پیش فرض اول شما تضاد داره. پس با همین استدلال های خودتون ثابت میشه وجود نمیتونه یک محمول بر موضوع خدا باشه و خودتون با روش خودتون به همون نتیجه من رسیدی که سعی کردم با روش کانتی بهتون اثبات کنم.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
علت را در مطلب قبل بیان کردیم به این علت که سلسله موجودات مشروط و وابسته و ودارای فقر ذاتی ممکن نیست بدون تکیه گاه مستقل موجود شوند
اولن ثابت نکردی وابستگی موجودات به دیگری نوعی وابستگی وجودی باشه. شما فقط فرض گرفتی وجود معادل تاثیر و تاثره و به صورت پیشین نتیجه رو استخراج کردی. دومن ثابت نکردی یک مجموعه از اعضای وابسته خود ان مجموعه رو به غیر وابسته میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اگر سرسلسله موجودا هم عینا دارای همین خصوصیات موجودات وابسته باشد که نباید هیچ موجودی پا به عرصه هستی می گذاشت
خب اینجاست که کانت در تحلیل برهان کیهان شناختی که به برهان وجودی تقلیل پیدا میکنه 4 ایراد به این برهان داره. اولن که ممکن بودن موجودات باید یک استنتاج از تجربه باشه و ما هیچ تجربه ای نداریم که به ما بگه فلان شیء ممکنه. خود شما هم به این اعتقاد داری و برای همین وجود رو تاثیر و تاثر تعریف کردی. یعنی امکان محقق شدن شیء اینه که شیءدیگه ای باشه و این پیش فرض تحلیلی شماست و نه پیش فرض ترکیبی. حال بماند که شما موجود و شیء رو هم میگی وجود و این خودش به تناقض میرسه.

دومن کانت میگه اصل علیت رو نمیشه برای موجودات غیر تجربی به کار برد یعنی شما که معتقدی خدا اصل وجوده و حد و حدودی نداره پس به تجربه هم در نمیاد بنابراین رابطه علی و معلولی این موجود با دنیا در هاله ای از ابهامه.

سومن کانت میگه وجود یک امکان منطقی است نه امکان واقعی. پس شما با اثبات خدا اصلن وجود رو اثبات نمیکنی تنها یک شیء منطقن ممکن رو اثبات میکنی که کانت با قوه فاهمه انجامش داد.

چهارمن و از همه مهمتر عقل هیچوقت به یک موجود ضروری برای چیزهایی که وجود دارن حکم نمیده بلکه عقل به عدم تسلسل حکم میده و لازمه عدم تسلسل اینه که شیء مورد نظر سنخیت و حیثیت زنجیره رو نداشته باشه چون دور ایجاد میشه. پس عقل شما به خدا حکم داد چون از پیش موجودات رو ممکن تصور کردی و برای فرار از اون به تسلسل پناه آوردی و کار معرفت شناسانه ای انجام ندادی. خود تسلسل هم در بحث معرفتی کاربرد داره نه در بحث وجودی. در بحث معرفتی میگن یک جمله موجه هست اگه جملاتی که اون جمله رو موجه کردن بینهایت باشه و در اینجا بازم تسلسل به یک حکم ضروری و عقلی تبدیل نمیشه چون میشه زنجیره استدلال آوری رو بینهایت فرض کرد. برای فرار این از زنجیره باید به بنیادگرایی عقلانی و تجربی سقوط کرد که در حالت تجربه گرایی کانت سئال میکنه چطور ذهن و عین با هم انطباق خیلی خوبی داره و چطور تجربه محقق میشه؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مضاف براینکه ما از موجودات به نفس هستی رسیدیم که هیچ حدی ندارد و چنین حقیقتی دیگر خود نمی تواند وابسته به حقیقتی دیگر باشد زیرا حقیقتی فرا ترو مقدم تر از هستی قابل تصور نیست زیرا شما هر امری را حتی در ذهن بخواهی مقدم بر هستی و وجود تصور کنی ،در همان ابتدا نیازمند این است که موجود باشد نه عدم و با این تصور او را محتاج به هست شدن قرار دادی و این یعنی شما نمی توانی قبل از اصل وجود و نفس هستی هیچ موجودی را تصئور کنی زیرا اصلا موجود یعنی هست شده و برخوردار از هستی و وجود و چگونه چنین حقیقتی میتوند مقدم و علت نفس هستی باشد
هیچ چیزی حقیقی تر از خودآگاهی نیست. قبلآ گفتیم انکار خودآگاهی خودش رو درگیر میکنه و این محاله ولی انکار وجود هیچ درگیری با خودش ایجاد نمیکنه و به قول کانت میشه حتی فرض کرد وجود برای یک شیء ضرورت داره ولی اون شیء رو انکار کرد و به هیچ مشکلی هم نخورد. مثلن اصل وجود نیست. مثلن واجب الوجود نیست. مثلن وجود نیست. چون وجود محمول نیست همه این احکام شدنی و ممکن میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در اینجا من با فرض مخالفین جلو امدم یعنی اگر ما فرض را براین بگذاریم که واجب الوجود حقیقتی غیر از نفس هستی و اصل وجود است
شما بارها واجب الوجود رو معادل اصل وجود یا معادل نفس هستی گرفتی. یعنی جمله شما رو برگردان کنیم به این شکل میشه که: واجب الوجود حقیقتی غیر از واجب الوجود و واجب الوجود است.

بدون فهمیدن معنای وجود کاملن مشخصه این جمله خود متناقضه و یک شیء به اسم واجب الوجود داره خودش رو نفی میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ولی واجب الوجود حد خاصی دارد و نیاز مند است که ابتدا در دایره هستی فرض شود و سپس اثبات شود که هستی و وجودش قائم به ذات است پی در حقیقت این اصطلاح نیز وابسته به هستی است
ولی حرف ما این است که این حقیقت مستقل و وابسته خود هستی است نه امری جدای از ان
تناقض همینجا میزنه بیرون. شما ابتدایی ترین مرحله استدلالتون این بود وجود یعنی تاثیر و تاثر. بعد در انتها به این نتیجه میرسی واجب الوجود این خاصیت رو نداره و مثلن فقط تاثیر گذاره. ولی الان اعتراف میکنی راه فراری نداری که واجب الوجود رو در دایره وجود بذاری. پس وقتی واجب الوجود رو در دایره وجود بذاری خاصیتی که وجود داشت شامل حال و روز واجب الوجود هم میشه و کل استدلال به مشکل میخوره. این تناقضم اظهر و من الشمسه. این مثل این میمونه که شما بگی 4 عدده ولی نمیشه اون رو توی مجموعه اعداد حقیقی گذاشت!

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
با درود
دوست عزیز ظاهرا درست متوجه بیان بنده نشدید عرض من این بود
شما در مبانی و پله اول درست متوجه منظور ما نشدید یا شاید ما نتوانستیم درست مفاهیم را منتقل کنیم ..
حرف ما این بود که وقتی شما مبانی ما را درست نگرفته باشید هر چقدر هم ما توضیح دهیم باز شما میگویی ما انچه میخواهیم دراخر نتیجه بگیریم از اول پیش فرض گرفتیم در صورتی که اصلا مطلب این نیست و تمام مبانی پله پله از امور بدیهی عقلی و امور واقعی استخراج میشود و تا زمانی که این مطلب حل نشود کلا بحث اتلاف وقت است زیرا تما م مطالبی که بعدا بیان میشود با این زیر بنا بیان میشود و مسلم است که مورد قبول شما نخواهد بود .
کاش شما چیزی که قراره اثبات بشه رو پیش فرض قرار میدادی. شما این پیش فرض رو در ذهنیتت داری ولی از اون شروع نمیکنی و با شرط گذاری به اون میرسی. اگه از اون شروع کنی خیلی بهتره حداقل به مشکل تسلسل نمیخوری. برهان انسلم دو مدل داره که یک مدل دیگه اش اینه که از خدا و یک وجود ضروری شروع میکنه که در این مورد دچار تسلسل نمیشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که فرمودید گزینشی جواب دادم خیر به هیچ وجه چنین نیست و اصلا این در مرام ما نیست بنده جوابهای شما را در هر پست کلا نقل قول گرفته و تک تک پاسخ داده و پست اخر شما را چون متوجه شدم مشکل در مبانی است موکول به رفع مبانی کردم نه اینکه نخواهم جواب دهم .
خیلی خوشحالم که مرام اینطوری نداری. امیدوارم همین روند رو پیش بگیری تا حداقل خواننده براش ابهامات برطرف بشه چون مهم نیست من قانع بشم یا نه مهم اینه شما به همه ایرادات جواب بدید تا برای خواننده رفع ابهام بشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله درست است که در ذهن ما وجود سایه و صاحب سایه وجوددارد ولی ما با تجربه ما به چنین درکی رسیدایم ؟لذا اگر زمانی سایه ای ببینیم و حتی صاحب ان را نبینیم میتوانیم با توجه به تجربیات و دلیل عقلی به این مطلب یقین کنیم که ان سایه هم نشان دهنده یک صاحب سایه ایست .
حرف منم همینه که شما با دیدن سایه میتونی حکم کنی صاحب سایه هست چون از پیش قبول کردی هرجا سایه هست جسمی که سایه رو ایجاد کرده باید باشه که میشه همون صاحب سایه. این احکام تحلیله ولی مفاهیم سایه و صاحب سایه تجربی بدست اومده و فاهمه از اون استنتاج کرده. برای همین کانت به این احکام تحلیلی نمیگه احکام عقلی بلکه میگه احکام توتولوژی و اون رو هم محصول فاهمه میدونه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اما هدف ما از بیان این مثال دقیقا این است که با مشاهده این سایه و صاحب سایه به این نکته میرسیم که موجودات در یک سطح نیستند بلکه متفاوتند زیرا سایه با اینکه به نوعی نوعی موجود است و عدم نیست به این دلیل که در ذهن ما اثری میگذارد
گفته شد تفاوت ها به ماهیت بستگی داره. مثلن سایه وزن نداره ولی صاحب سایه وزن داره. سایه با تغییر موقعیت منبع نور حرکت میکنه ولی صاحب سایه حرکت نمیکنه. این تفاوت ها نشون میده سایه با صاحب سایه فرق داره و این ناشی از ماهیت این دو است نه شدت وجودی که فهمیده نمیشه. ضمن اینکه سایه به صاحب سایه وابسته است و این وابستگی هم قبلن در تعریف گنجانده شده.

و همین اثر نشانه موجودیت ااوست اما نکته مهم این است که موجودیت او مستقل نیست بلکه کاملا وابسته به حرکت ماست همین اثر نشانه موجودیت ااوست اما نکته مهم این است که موجودیت او مستقل نیست بلکه کاملا وابسته به حرکت ماست یعنی تا ما حرکتی را انجام ندهیم سایه نمی تواند از خود حرکتی انجام دهد و این مثال ملموس و دم دستی به خوبی تفاوت موجود مستقل و وابسته را نشان میدهد
اولن سایه میتونه بدون حرکت صاحب سایه حرکت کنه فقط با تغییر موقعیت منبع نور. ضمن اینکه اثر گذاردن هم تعریفی ماهیتی از شیء است.
ضمن اینکه به قول کانت این ایرادات متافیزیکه که از افلاطون شروع شد. مثال سایه و صاحب سایه تجربه پذیره ولی مثال افلاطونی و عالم مُثُل و مثال های شما تجریه پذیر نیست و این همون 4 ایرادی هست که کانت به برهان کیهان شناختی خدا که به برهان وجودی ختم میشه وارد میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
که اگرموجودی وابسته اثبات شد خود به خود وجود موجودی مستقل ثابت شده است زیرا ممکن نیست موجود مستقل خود به خود به وجود اید و .. ا
این جمله مثل این میونه بگی برادر من مونث نیست. یعنی معلومه اگه شیء وابسته باشه پس یک شی ء دیگه هست که شی ء وابسته به اون تکیه کرده. چون در دل مفهوم وابستگی تکیه کردن به یک شیء دیگه نهفته است. ولی این خود به خود شیء تکیه گاه رو مستقل نمیکنه. یعنی من از سایه وجود داره نمیتونم خود به خود نتیجه بگیرم صاحت سایه وجودش مستقله حتی اگه فرض کنم تسلسل محاله. مگه از پیش فرض کرده باشم صاحب سایه مستقله که گیر تسلسل نیافتم که اون موقع جمله کاملن تحلیلی میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
شما با محدود کردن خهان هستی به ادراک خود همه موجودات را از موجودیت مستقل اوجود خود خارج میکنی و این کاملا غلط است زیرا سوال ما این است که خود شما و به تبع خود اگاهیتان از کجا امد و مشخص است که ذهن شما تابع بدنتان است و بدنتان تابع وجود پدر و مادر و انها هم معلول علتهلی دیگرو..
من این کارو نمیکنم ایده الیسم کانتی این کارو میکنه. ایده الیسم کانتی که به مکتب عقل گرایی وفادار بوده ولی اون رو با چنگال تجربی هیوم آشتی میده.
تا جایی که من میدونم هیچکس نمیدونه خودآگاهی از کجا اومده. حتی خود شما هم فرض داری خودآگاهی از بدن اومده. ایده الیست های اروپایی هم میگفتن بدن و مغز و واقعیت محصول خودآگاهی هست. ضمن اینکه این سوال از کجا اومدن به قول کانت سوالی متافیزیکیه که به درک ما از جاودانگی و ازلیت بر میگرده که همراه با خدا و آزادی آنتی نومی های فلسفه کانت رو تشکیل میده که با عقل محض و تجربه قابل حل نیست و باید توسط عقل عملی حل بشه که اگه خواستی میتونیم راجعش بحث کنیم که کاملن به بحث اخلاقمون وابسته است. اما در همین حد باید بدونی خوداگاهی منشاء نداره و از نظر کانت جاودانه بوده و خواهند ماند و کانت این رو در سنجش دوم اثبات میکنه.

از اینها گذشته خودآگاهی مقدم بر هرچیز دیگه هست. شما نمیتونی بگی بدن من 30 سال قبل نبوده در حالی که 31 سال قبل خودآگاهی نداشتی. خودآگاهی غیر قابل انکاره ولی رئالیست و به طبع وجود قابل انکاره. پس ربط حافظه به خودآگاهی باید توسط استدلال پذیرفته بشه وگرنه از نظر کانت ذهن خودانگیخته در حال ایجاد تجربه هست و اراده در اون دخیل نیست و حافظه هم جزء قوای ذهنی شکل دادن به واقعیت نیست. یعنی پدیدارها بدون حافظه و اراده هم قابل تشکیله.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که میفرمائید هاوکینگ گفته که مثلا من نمی توانم یقین داشته باشم که در غیاب من صندلی به فلان جا میرود و.. بسیار دور از عقل است حتی اگر گوینده ان انسا سرشناسی باشد و من مطمئنم منظور او امری دیگر بوده نه اینکه صندلی در خارج چنان که شما میگویی در بود و نبودش تابع شما باشد تمام این امور را میتوان از طریق فیلم برداری
بله استیون هاوکینگ دقیقن این سوال رو مطرح میکنه ما از کجا بدونیم وقتی به میز نگاه نمیکنیم و در خودآگاهی ما نیست هنوز میز اونجا وجود داره؟ در جواب میگه وقتی به میز نگاه نمیکنیم میز میتونه بره کره ماه و موقعی که بر میگردیم دقیقن بیاد تو اتاق و استیون میگه من نمیخوام این سناریو رو غیرمحتمل بدونم ولی قبولش ندارم. یعنی اعتراف میکنه احتمال همچین چیزی هست ولی چون ایشون ریالیست هستن ترجیح میده که فکر کنه بهترین مدل رئالیست بودن اینه که فکر کنیم میز تو همون اتاق میمونه و این اصول موضوعه هاوکینگه که براش دلیل نداره. تو دقیقه 2:40 این مستند داره توضیح میده.
https://www.aparat.com/v/KYs5c/%D9%8...8C%D9%86%DA%AF

حالا این در مورد میزه ولی در مورد ذرات اتمی قضیه کاملن فرق داره. مثلن تو فیزیک کوانتومی الکترون در همه جا هست و الکترونی که شما تجربه میکنی ممکنه قبل از تجربه در کره ماه بوده باشه ولی در لحظه تجربه به صورت آنی منتقل میشه روی زمین و جلوی بیننده. این اصل علیت رو دچار مشکل میکنه و با نسبیت انیشتینی هم متضاده چون باید فراتر از سرعت نور رو تصور کرد. پس برای مشکل نخوردن به اصل علیت بهتره فرض کنیم الکترون قبل از تجربه اصلن وجود نداشته. پس واقعیت نیست تا زمانی که تجربه بشه. سوال کانت دقیقن همینه شما باید شرایط امکان تجربه رو توضیح بدید و پاسخ به این سوال ما رو قطعن متقاعد میکنه که ذهن در ساخت تجربه به صورت فعال حضور داره و خودش سازنده واقعیته.

ضمن اینکه از دیدگاه کانتی هیچ دستگاهی قادر نیست واقعیت رو حتی ثبت کنه چه برسه برای شناسایی واقعیت بهمون کمک کنه. چون کانت میگه مکان_زمان صور پیشین ذهنی هستن و هر معرفت شهودی-تجربی در چارچوب مکان و زمان شکل میگیره. وقتی یک دوربین خودآگاهی نداشته باشه و فاقد ذهن باشه پس نمیتونه بره کره ماه و از زمین عکس بگیره و به شناخت برسه و ما اون شناخت رو مرجع قرار بدیم. پس همه این اتفاق ها در خودآگاهی ما صورت گرفته و عکسی که در حافظه دوربین ثبت شده هم خودآگاهی ما ساخته چون فاعل شناسایی ما هستیم. پس نوع دیدگاه ما به واقعیت حتی علت شکل گیری عکس درون حافظ دستگاه هم میشه. البته نوع دیگاه رو کانت اراده مند نمیدونه یعنی اینکه تو اراد کنی تو دستگاه عکس زمین مسطح ببینی دلیل بر این نمیشه عکس زمین مسطح باشه ولی اون رو متحتوای متکثر شناختی میدونه که ذهن خودش سازنده اونه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
یا وجود افراد دیگر ثابت کرد که وجودشان هیچ ارتباطی با ما ندارد و این از بدیهات است و اصلا ارزش بحث ندارد
از کی افراد دیگه شدن منبع معرفتی و شناخت شناسانه؟ اصلن فرض کنیم افراد خودآگاه دیگه هستن پس نتیجه میگیریم واقعیت رو خودآگاهی جمعی میسازه و بازم استدلال من پابرجاست. یعنی اگه شما معتقدی برای هر شیء و محمولاتش باید از دیگران تاییدیه بگیری پس حکم نهایی رو خودآگاهی دیگران میده نه واقعیت مستقلن موجود و این با رئالیست وجودی تضاد داره.
ضمن اینکه گفتم میشه فرض کرد شما تنها هستی و دیگران اشیاء ذهنی شما هستن که در نظر شما میان که به قول کانت همون محتوای متکثر شناختی سوژه هستن.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید تمام این اصطلاحات رئالیسم و ایده الیست و..همگی اعتبارات ذهنی ماست که هر کدام اشاره به این دارد که میتوان دنیا را از چه زاویه ای دید ...
ایده الیست ها میگن حتی زاویه دید هم در خودآگاهی شما شکل میگیره. یعنی وقتی من میگم ALETAHA سرت رو کمی بچرخون و بیا از این زاویه به ساختمون نگاه کن سر به معنای رئالیستی اون وجود نداره که شما بچرخونی و زاویه دیدت تغییر کنه بلکه سر و ساختمون و زاویه دید همه در خودآگاهی شما شکل گرفته و کارکرد ذهنی و شیوه این کارکرده که زاویه دید به ساختمون رو تغییر میده.

ضمن اینکه زاویه دید رو با رئالیست بودن یا ایده الیست بودن تببین نمیکنن کانت 4 نوع زاویه دید رو مورد بررسی میده که میشه تجربی و منطقی و استعلائی و مشروط. مشروط به نظر کانت متافیزیکیه که فقط توسط عقل عملی قابل حله. تجربی هم زاویه دیدی هست که میگه شناخت از طریق تجربه حاصل میشه که کانت اون رو با جملات ترکیبی پسین مرتبط میدونه و در این رویکرد ذهن و کارکردش کاملن منفعله. رویکرد منطقی که به اشتباه میگیم عقلانی هم به قول کانت شناختی هست که به صورت روابط بین مفاهیم به دست میاد که اون رو با جملات تحلیلی پیشین مرتبط میدونه و در اینجا ذهن بازم منفعل عمل میکنه و در آخر رویکرد استعلائی که نوآوری کانت در فلسفه هم بود که اون رو با جملات ترکیبی پیشین مرتبط میدونه و از نظر کانت احکامی چون هر پدیده ای علتی داره یا قانون اول حرکتی نیوتن F=ma یا e=mc^2 یا 5+7=12 از این نوع جملات هستن و جهان خارج هم با این نوع شناخت بیشتر هماهنگه که در این نوع شناخت ذهن فعال نقش بازی میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
به عبارت روشن تر درک ذهنی ما مانند تصاویر در آیینه هستند که انعکاسی از عالم خارج هستند نه خود انها این حقیقت مانند این است که شما در جهت خاصی باشی و تنها از طریق ایینه جهان را ببینی لذا درک تو از عالم به وجود این ایینه بستگی دار د ولی این بدیهی است که اگر شما حقایقی را در ایینه میبینی به این خاطر است که در خارج موجودند و خود ان ایینه و شما بخشی از ان دنیای خارج میباشید لذا جهان مورد ادراک ما امیزه ای از واقعیات ذهنی و خارجی است و رئالیسم و ایده الیسم هر دو در جایگاه خود درست هستند ولی هیچ کدام مطلق نیستند زیرا عملا دنیای خارج ودر سطح ذهن ما وابسته به ذهن و ذهن هم وابسته به دنیای خارج است
ایده الیسم هم جهان خارج رو انکار نمیکنه. ایده الیست کانتی معتقده جهان پدیدارها واقعیتی غیر قابل انکاره که همون جهان خارجه. ولی کانت بین حس و تجربه تفاوت میذاره و حس درونی و حس بیرونی خلط نمیکنه. کانت وقتی میاد شرایط امکان تجربه رو توضیح میده و توضیج بده چرا عینیت و ذهنیت به معنی افلاطونی یعنی جهان ایده ها وریاضیات اونقدر بهم نزدیکن به این نتیجه میرسه شیء خودش رو با فهم تطبیق میده و نه فهم با شیء و در نتیجه ذهن و خودآگاهی در ساخت واقعیت فعال حضور داره و خودش جهان خارج رو اونجا قرار داده. یعنی جهان خارج هست. جهان عینی هست. جهان طبیعی هست. ولی ذهن خودش اون رو اونجا قرار داده که به صورت پدیدارها اون رو درک و شناسایی میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
شما هرگز قادر به چنین کاری نیستید زیرا اگر چنین بود شما باید قادر بودید دنیا را همان طور که دوست دارید ترسیم کنید در صورتی که شما متاثیر از دنیای خارج هستید و به عبارتی ذهن شما تابع دنیای خارج است و انچه به او دیکته میشود به شما نشان میدهد نه هر چه او بخواهد البته در سطح تخیلات شما میتوانی برای خود دنیایی خلق کنی ولی خود این دنیای خیالی هم تابع پیش فرض ها و ذهنیاتی است که توسط ذنیای خارج به شما دیکته شده
شما فکر میکنی خودآگاهی تابع آزادی اراده هست ولی من بارها گفتم اینطور نیست و کلن آزادی از نظر کانت مفهومی متافیزیکیه که همراه با جاودانگی نفس و خدا اون رو در سنجش دوم جواب میده. پس وقتی میگیم خودآگاهی واقعیت رو میسازه منظور ما سازندگی دلبخواهی نیست منظور شکل دادن فعال به واقعیته.
موهومات ذهنی هم از قوه ذهنی عقل منشاء میگیره و اراده هم نمود همین قوه ذهنیه و ارتباط این در قالب چیزی که کانت بهش میگه شیء مفهومی یا شهود درونی قابل درکه. وگرنه در فلسفه کانت عینیت محصول ذهنه و فرقی بین محتوای متکثر شناختی خواگاهی در حالت های مختلف ذهنی نیست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله شما میوانی موجودی را در ذهن خلق کنی ولی موجودات خارجی که برذهن شما تحمیل میشوند شما نمی توانی با ارداه خود چنان که دوست داری خلق کنی
تحمیل شدن مانع از این نمیشه ذهن من سازنده اون نباشه. برای همین کانت خودبه خودی بودن شاکله ها رو از کارکرد های ذهنی و خودآگاهی میدونه که موجب ترکیب شدن مواد حواس با فاهمه میشه و این شرایط امکان تجربه رو مهیا میکنه. ولی شما هنوز نتونستی شرایط امکان تجربه رو توضیح بدی و ذهن رو کاملن منفعل میدونی. در عین حال اعتقاد داری بیشترین تاثیر رو هم میذاره و از مرحله وجودی بالاتری برخورداره و رابطه خوبی هم بین عین و ذهن است که این تناقض به همراه میاره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مثلا شما الان که با من تبادل اطلاعات میکنی شخصی به اسم ال طاها بر ذهن شما تاثیر میگذارد و شما را به عکس العمل وادار میکند و مرز بین واقعی و تخیلی بودن دراین است که شما نمی توانی تعیین کنی که مثلا من در متن چه بنویسم درصورتی که اگر وجود من وابسته به خیال شما باشد باید شما قادر باشی متن من را ان طور که دوست داری تصور کنی و..
برای اینکه بفهمیم آیا بین ذهنیت و عینیت مرزی هست کانت میگه اول باید بپرسیم شرایط امکان تجربه چطور محقق میشه؟ یعنی چطوری aletaha رو من دارم تجربه میکنم.

که اون رو به سه قسمت حواس شهودی با صور پیشین مکانی و تطبیق حواس با فاهمه با صور پیشین زمانی و سپس یکپارچه سازی خودHگاهی تقسیم میکنه. در مرحله اول از طریق حس ما پدیدارهایی که با صور پیشین مکان آمیخته شدن رو دریافت میکنیم. در مرحله دوم برای سازمان دهی به پدیدارها انها رو با مقولات 4 گانه فاهمه یعنی کمیت و کیفیت و ارتباط و چگونگی و با صور زمانی ترکیب میکنیم که این ترکیب شدن از کارکردهای خود به خودی ذهنه. در مرحله بعد یکپارچه سازی رو انجام میدیم که به نظر کانت همون وحدت ادراکه که وحدت ادراک و وحدت خودآگاهی برای امکان تجربه ضروریه. پس نه در این مراحل خبری از اراده مند بودن هست و نه خبری از رئالیسم و نه خبری از تجربه گرایی بلکه کل این سه مرحله با هم شناخت تجربی رو مهیا میکنن که در هر سه مرحله ذهن فعالآ حضور داره و منفعل نیست. پس شما و همه نوشته های شما با فهم من منطبق شده و شما و نوشته هاتون در اینجا نقش محتوای متکثر شناختی من رو دارید و مستقل نیستید.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در مورد خواب بله چنین است تصورات خواب تماما بازتاب ذهن خود اگاه و ناخود اگاه شماست
اگه به مفاهیم نیوتنی برگردیم مکان زمان واقعیتی مطلق هست ولی جدا از سوژه پس میشه سوال کرد چطور در خواب درکی از مکان زمان محقق میشه و چرا ما شهود حسی با صور مکانی داریم؟ اینجا حرف کانت درسته و میگه مکان و زمان واقعیتی مستقل نیست که اشیاء درون اون باشن چون در رویا و خواب دیدن ما هنوز از مکان و زمان درکی داریم. پس مکان و زمان صورت پیشین هر نوع شناسایی هستن حتی شناسایی تاثیر و تاثر و این کاملن به خودآگاهی وابسته هست. برای همین فیزیک مدرن هم به ایده الیسم نزدیک شد و در فیزیک انیشتینی گذر زمان کاملن به ناظر وابسته است چون زمان صور پیشینی ذهنه و ذهن در اون فعالن حضور داره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ولی طبق متن بالا تصور در خواب با تصور من نوعی در بیداری بسیار متفاوت است که طبق دیدگاه ما تفاوت در این دو عالم به مرتبه وجودی انان برمیگردد
درسته. تصاویر و نوع ادراک در خواب و بیداری با هم متفاوته و این رو کانت محصول شدت و ضعف مقوله ذهنی کیفیت میدونه. کانت میگه شدت و ضعف رو ما فقط وقتی به کار میبندیم که اولن وجود مهیا باشه یعنی برای چیزی که نیست و به عقیده کانت احساس بالفعل مکان و زمانی اون مهیا نیست شما نمیتونی مفهوم شدت و ضعف رو براش به کار ببندی چون گفتیم وجود ترکیبی است و ضمن تجربه اثبات میشه.پس چیزی که نیست هم شدت و ضعف نمیگیره و شما اینجا نمیتونی چیزهایی که به شهود مکان زمانی در نمیان رو شدت و ضعف ببخشی مثل مراتب بالای وجودی قوانین ماده و اشیاء ریاضی و غیره.

ضمن اینکه شدت و شعف هم یک صور پیشین فاهمه است که ضمن ترکیب با شهود حسی دریافت میشه پس به قول کانت هر حسی انگار بین صفر تا بینهایت قرار داده که اون رو تحدید احساس هم ترجمه کردن. پس این جمله هم که هر شیء دارای ضعف و شدت وجودی است یک جمله ترکیبی پیشینه که فقط وقتی معنی داره خود ذهن چنین واقعیتی رو اونجا قرار داده باشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در بالا توضیح دادم که دنیایی که ما بسازیم در تمام جهات تابع ماست ولی دنیای خارجی که در ذهن ما منعکس میشود تابع ما نیست بلکه این ما هستیم که متاثر از ان میباشیم
اینکه بتونی واقعیت رو در رویاد دیدن بر طبق اراده خودت بسازی بستگی به قوانین آن دنیا داره که به شما اجازه بده یا نه. چون در خیلی از رویا ها شما قادر به ساخت دلبخواهی واقعیت نیستی و درگیر جبر اون دنیا و شهود حسی قرار داری.

ضمن اینکه مهم نیست قوانین هر جهانی چطور باشه. چون کانت میگه قوانین رو ما خودمون میسازیم.از نظر کانت قوانین طبیعت هم ساخته و پرداخته خودآگاهی ماست. برای همین F=ma از نظر کانت حکم ترکیبی پیشین هست و کانت از خودش میپرسه اصولن چطور احکام ترکیبی پیشین ممکنه که فلسفه کانت حول جواب به همین سوال و چگونگی شکل گیری علوم تجربی و ریاضی منجر میشه. پس از این نظر هم قوانین نمیتونه ناشی از یک واقعیت غیر وابسته به خودآگاهی و ذهن باشه چه در خواب چه در غیر خواب. اما خوبی که فلسفه کانت داره میتونه خود پدیده خواب رو توضیح بده. چون از نظر کانت خودآگاهی میتونه کاملن خاموش بشه و این میشه همون خوابیدن یا بیهوشی. ولی خواب دیدن یا همون رویا دیدن در خواب بدون خودآگاهی ممکن نیست و کسی تاحالا همچین تجربه ای نداشته و خودآگاهی همیشه با یک ضمیر استعلائی ارتباط داره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مضاف بر اینکه شاید اگر انسانهایی دیگری نبودند درک این حقیقت مشکل تر بود ولی وجود انسانهای دیگر میتواند در این مسیر برای ما راه گشا باشد زیرا ما با تبادل اطلاعات با دیگران میتوانیم به وجود موجودات خود اگاه غیر از خودمان یقین کنیم و با پله قرار دادن این اصل تجربه میکنیم که جهان خارج و وجود ما تابع موجودات خود اگاهی مانند ما نیست و..
برای توضیح این تبادل اطلاعات باید توضیح بدی شرایط امکان تجربه اون اطلاعات چطور محقق میشه.

ضمن اینکه خوداگاهی با تبادل اطلاعات معادل نمیشه. شما میتونی با یک پالس الکتریکی از درزها و ترک های درون سنگ ها اطلاعات بگیری ولی این دلیل نمیشه سنگ خودآگاهی داره چون داره به شما از درزهای درونیش اطلاعات میده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
حقیقت خود اگاهی به تعقل برمیگردد که امری مادی نیست ولی کاملا وابسته به امور مادی است هم در سطح وجود مغز و هم در سطح موجودات مادی به عنوان مواد اولیه این تعقل که باعث خود اگاهی ما میشود بنابراین خود اگاهی ما امیزه ای از ماده و فرا ماده است که حقیقت و کیفیت ان برما پوشیده ولی اثار ان و نحوه گسترش و رشد ان مشخص است
منظور شما از ماده و فرا ماده رو متوجه نمیشم. وقتی دکارت میگه من میاندیشم پس هستم سوژه رو خارج از جهان و جهان را جدا از سوژه قرار میده و این ایرادی هست که کانت به دکارت میگیره که در جمله من میاندیشم پس هستم وجود جهان خارجی مستقل از سوژه رو پیش فرض داره و درست هم میگه چون دکارت به دوالیسم معتقد بود و میگفت جهان خارجی مستقلن وجود داره و خدا نمیخواد منو فریب بده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ما هم وجود خدا را اثبات نکردیم بلکه اثبات کردیم خدا چیزی نیست جز اصل وجود و نفس هستی که هر موجودی برای موجودیت نیاز به ان حقیقت دارد ولی خود بینیاز است که در جای خود بیان شد
پس خودتم باور داری وجود رو اثبات نکردی. بلکه نفس وجود رو اثبات کردی. نفس میشه همون ماهیت وجود. شما از ماهیت به ماهیت رسیدی. من هم گفتم افرین به شما پس چرا اسمش رو گذاشتی وحدت وجود نه وحدت ماهیت؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مطمئنا آن استدلال وجودی که ایشان نفی کرده آن چیزی نیست که ما بیان میکنیم زیرا اصلا ان حقیقتی که ما اصل وجود میخوانیم ان چیزی نیست که ایشان از وجود دارد زیرا طبق گفته شما ایشان وجود را امری ذهنی میداند و ما چنین عقیده ای نداریم
اتفاقن چون کانت متوجه این مورد شده میگه خدا چیزی نیست جز مفهوم وحدت همه واقعیت در یک شیء یا حداکثری از واقعیت. ضمن اینکه از نظر کانت وجود امر ذهنی نیست بلکه امری منطقی هست که بهش میگه امکان منطقی. یعنی امکان یک شیء با محمول های تعریف شده برای اون و این امکان به واقعیت بدل میشه در حین تجربه و نه فقط حس کردن چون هر حسی در نهایت به شکل یک شیء خودش رو به ما نشون میده و اون شیء هست که به فهم ما در میاد و نه برعکس. پس بازم اینجا باید پرسید چه چیزی شرایط امکان یک شیء رو محقق میکنه و این با علیت خیلی فرق داره که شما میخوای ازش واجب الوجود رو نتیجه بگیری.
مثلن شما یک مکعب کاغذی میسازم. مکعب کاغذی نیاز به 3 بُعد داره پس نیاز به مکان داره. مکان میشه شرایط امکان این شیء ولی علتش نمیشه بلکه علتش خود شما بودی.
شما هم میخوای علت وجودی موجودات رو به واجب الوجود وصل کنی در حالی که باید اول شرایط امکان یک شیء رو بررسی کنی بعد به علتش برسی که در اون صورت بازم کانت اثبات کرده خود قانون علیت از مفاهیم ترکیبی پیشینی هست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله ان وجودی که تنها زاییده ذهن باشد چنین است ولی منظور ما از وجود ان چیزی نیست که شما تصور نمودی که باز این هم به مبانی برمیگردد که باید مفصل بررسی شود
وجود زاییده ذهن نیست زاییده تجربه هست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
نکته همین جاست که معرفت وحدت وجودی یک برداشت فلسفی نیست بلکه یک شهود است که تنها به زبان فلسفی بیان میشود و به همین خاطر است که امثال کانت نتوانسته اند ان را درک کنند و مطمئنا اگر فلسفی بود بیان شما صادق بود
شهود به تنهایی کافی نیست. شناخت زمانی صورت میگیره که شهود با مقولات فاهمه ترکیب بشن. این تفاوت مهمی که کانت بین عقل و فاهمه میذاره اینجا هم کاربرد داره چون منظور شما اینجا شهود عقلانی است و کانت کلن منکر شهود عقلانی است. چیزی که شما بهش میگی شهود عقلانی همون فرآیند مفهوم سازیه که کار قوه فاهمه است و شهود کانتی فقط میتونه حسی یا مفهومی باشه.
نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
برای درک تنزیل و تجلی مثالی میزنم
تصویر شما در ایینه چه رابطه ای با شما دار د ؟
ایا غیر از این است که سیمای کلی شما را نشان میدهد ؟
اما ایا همه جنبه های وجودی شما را نیز نشان میدهد ؟
مطمئنا خیر زیرا نه تمام اندام درونی شنا را نشان میدهد و نه خلقیات و روح و روان شما را نشان میدهد و نه امورتعقلی و عاطفی و..را نشان میدهد
پس این تصور با اینکه یک نوع وجود است و عدم نیست ولی با این حال با وجود شما بسیار متفاوت است و قابلیتهای شما را ندارد پس ایت تصویر تنزیلی از وجود شماست و تنزیل دراینجا یعنی پایین بودن قابلیت تاثیر و تاثر ان تصویر نسبت به شما که در بحث مبانی مفصلتر بحث خواهد شد
این مثال تنها برای نشان دادن نفس تنزیل است نه اینکه تنزیل اصل وجود هم دقیقا چنین باشد و مثال شما در عدد قابل قیاس با اصل وجود نیست زیرا عدد بینهایت مطلق نیست و خود دارای حدودی است و از طرف دیگر خود وابسته به تعقل و ذهنماست
این تفکر افلاطونی که جهان ما نمودی از جهان ایده هاست که با انقلاب کپرنیکی کانت برای همیشه فراموش شد. ایراد اونم واضحه چون مراتب وجودی شما تجربه ناپذیره ولی مثال آینه و تصویر درون آینه تجربه پذیره و چگونگی امکان تجربه تصویر در آینه در قالب علوم طبیعی و فلسفه کانت قابل توضیحه. پس مثال مع الفارقه و شما با مشروطات به حکم کلی میرسی که ارزشی نداره. ولی همین علوم طبیعی رو کانت قبول داره و تمام تلاشش اینه از جاودانگی نفس و آزادی اراده و خدا یک علم بسازه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این مطالب ربطی به تنزیل وجود ندارد و این مطلب خود مقوله ای جداست و مفصل برای درک تنزیل وجود مثال شخص و تصویر او و هم چنین خورشید و انوار تنزیل یافته او یا حقیقا اب و اشکال مختلف ان میتواند برای تقریب به ذهن مفید باشد
راستش همه این مثال ها تنزل ماهیته. یعنی بین خورشید و نوره ساطع شده بین خورشید تفاوت های ماهیتی هست چون خورشید مثلن از گاز های هیدروزن تشکیل شده که با همجوشی هسته ای از خودش نور ساطع میکنه و اینطوری جرمی به صورت فوتون ساطع میشه و کاملن ماهیت نور خورشید با خود خورشید فرق داره. یا ماهیت اشکال هندسی آب با مولکول های تشکیل دهنده آب دو چیز مجزاست. پس شما نه موفق شدی برای توضیح وجود از ماهیت گریز کنی و نه برای تنزل شدت وجودی از ماهیت گریز کنی. اسم چیزی که شما میگی وحدت ماهیته که در فاهمه هر شخصی جا گرفته.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
دقیقا به همین خاطر بیان شد ابتدا باید مبانی مشخص شود و تا زمانی که پله اول درست درک نشود تمام مطالب دیگر نامفهوم خواهد بود زیرا مطمئنا ان وجودی که در ذهن شماست چیزی نیست که مد نظر ماست ..در بحث مبانی باید مفصل در این خصوص بحث شود تا مطلب روشن شود
میشه گفت الکترون درون ذهن من با الکترون درون ذهن شما فرق داره؟ نه. چون ماهیت الکترون مشخصه و در ذهن من و شما ماهیتش یکسانه ولی چرا ذهن من و ذهن شما برای وجود فرق میذاره؟ چون ماهیت مشخص و قابل شناختی نداره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اشکال در ساتدلال ما نیست اشکال در این است که وقتی مبانی روشن نباشد ما هی مجبوریم مطاب را تکرار کنیم و به همین خاطر بیان شد باید مبا مشخص باشد در غیر این صورت بحث دچار یک دور باطل خواهد شد
دور به خودی خود اشکال نداره اشکال اونجاست دور شما حول جملات تحلیلی صورت میگیره در حالی که ما دنبال یک اطلاعات و معرفتی از واقعیت هستیم و برای اون ناگزیریم از تجربه و جملات ترکیبی استفاده کنیم. فیلسوفانی بودن که اعتقاد داشتن معرفت به صورت دور حاصل میشه ولی دوری که فقط با جملات تحلیلی باشه ارزش معرفتی نداره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اتفاقا یکی از دلایل واقعی بودن جهان خارج وجود قوانین هستند که مرز بین واقعیت و توهم را مشخص میکنند به این معنی که جهان خارج تابع درک ما نیست بلکه تابع قوانین است و قوانین قابل نقض نیستند و این گونه است که ذهن ما طبق همین قوانین شکل میگیرد
در خصوص مراتب وجود هم در بحث مبانی باید بحث نمود زیرا مستقیما به هم مرتبط هستند
قوانین رو شیوه کارکرد ذهن من و شما اونجا قرار داده و اصلن دلیل شناخت همینه که ذهن اونها رو اونجا قرار داده که ظرفیت شناخت اونها رو داره. همه قوانین هم قابل نقض هستن. مثلن همین قانون گرانش قبلن با قانون چگالی و دما توضیح داده میشد و بعدش با نیوتن و الانم با انیشتین. ولی چیزی که اینجا جای مناقشه هست اینه چطور قوانینی که با معادلات و مقولات ریاضی توضیح داده میشن که صبغه پیشینی دارن اینچنین رابطه نزدیکی با واقعیت دارن؟ جواب کانت اینه این قوانین معلول کارکرد و شیوه ساخت واقعیت توسط ذهنه.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خیر چنان که بیان شد تاریخ در کلیت و وقایع تابع ذهن ما نیست زیرا تاریخ و حوادث عالم در ذهن همه یکسان است ولی البته برداشت از ان میتواند تابع ذهن فردی باشد به عبارتی اصل حوادث فرا تر از ذهن ماست ولی تحلیل ان تابع ذهن ماست
اولن اگه فرض کنیم واقعیت در ذهن دیگران یکسانه بازم دلیل نمیشه ذهن واقعیت رو نساخته فقط فرقش اینه که خودآگاهی جمعی واقعیت رو میسازه و نه خودآگاهی فردی و اینجا دیگه معرفت از نوع تجربی و عقلی هم باید کنار گذاشته بشه و بگیم معرفت باید جمعی و گروهی باشه و این خیلی حرف بزرگیه که باید اثبات بشه و باید پرشید خود اون اگاهی جمعی چطور شکل گرفته؟ تجربی بوده یا غیر تجربی.
ضمن اینکه دیگران هم ممکنه خوداگاهی نداشته باشن و این کاملن عقلانی است و کانت بیش از چندین صفحه به همین امر رو اختصاص داده که وجود ذهن های دیگر برای اول شخص من و شما غیر قابل اثباته. کانت منکر وجود ذهن های دیگه نمیشه ولی این ذهن ها درون آدم ها و آدمهایی که در خودآگاهی شما هستن نیستن بلکه این ذهن ها هیچ راه ارتباطی با ذهن شما ندارن. یعنی کانت میگه واقعیت معلول کارکرد ذهن و قوای ذهنی هست و نوع کارکرد ذهن من اینطوریه که جهانی با تاریخ 14 میلیارد ساله همراه با تئوری های سیاسی و مذهبی و علمی رو میسازه ولی در ذهنی دیگه یک جهانی با زمین مسطح و فاقد این تئوری ها ساخته بشه که هر دوی این ذهن ها از هم جدا هستن و جهان های اینها با هم تداخل نداره. ولی کانت خودش میدونه این نظریه متافیزیکی و مشروطه و راهی برای اثباتش نداره و اون رو به صورت یک امکان قبول میکنه ولی رد نمیکنه. درست مثل جهان موازی و جهان اجنه و ارواح و غیره. پس مهم اینه اگه فردا زمین هم مسطح بشه قطعا ریاضیاتی مبتنی برای توضیح این زمین مسطح ساخته میشه چون شناخت زمین مسطح فقط زمانی امکان داره که معرفت ما ترکیبی پیشین باشه که اثبات کردیم این نوع معرفت حاصل کارکرد فعال ذهنه و این به دید پارادایم گرایی توماس کوهن هم جور در میاد. چند وقت پیش یک پست از کاربر friedman خوندم در اینجا خوندم که منو به ایده الیسم حساس کرد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
که البته خود این ذهنیت هم باز تابع دنیای خارج است که به مرور ذهن خود اگاه و ناخود اگا ما را تشکیل میدهد
ذهن تابع دنیای خارج نیست و همه واقعیت اعم از قوانین و جهان رو در اونجا قرار داده. کانت از اولین کسانی بود که به روانشناسی پرداخت و قبل از فروید ناخودآگاه رو اثبات کرد که بخش بزرگی از محتوای متکثر شناخت شناسی رو تشکیل میده و کسی که همچین چیزی رو قبل از علوم روانشناسی اثبات کرده بعیده اشتباهن خودآگاهی رو اصالت داده باشه و اگه در مورد ناخوداگاه هم بخوای میتونیم بحث کنیم ولی چون فلسفه کانت بزرگ و پله به پله است که باید کل فلسفه رو اینجا کپی پست کنم که ممکنه از حوصله بحث خارج بشه. من چند وقت پیش یه بحث مفصل با کاربر abdolhossein در این تاپیک داشتم که فلسفه کانت رو نمیشه تیکه تیکه بیان کرد و ممکنه خواننده فکر کنه کانتم دچار مشکلات شما شده اون تاپیک رو بخونی میفهمی چرا کل تاریخ فلسفه و مدرنیسم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی وامدار کانته و چرا کانت شده بزرگترین فیلسوف تاریخ بشریت و محور اصلی جریان مدرنیسم غربی.
اگه تاپیک مربوطه رو بخونی میفهمی چرا کسانی مثل Friedrich Wilhelm Nietzsche که به وجود اصالت دادن و بیشترین کتاب ها رو هم نوشتن اندازه یک سر سوزن در مدرنیسم امروز هیچ نقشی نداشتن و کلن فلسفه وجودی به درد هیچ کاری نمیخوره جزء ارضاء فکری نوجوانان.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله حرف ما هم همین است که تمام این اصطلاحات اعتبار ماست و از هر زاویه که به جهان نگاه کنی دنیا را در همان بعد خواهی دید ولی جهان خارج و حقیقت همه این موراد هست و منحصر به هیچ دیدگاه و نگرش خاصی نیست و یکی از امتیازات بشر که حاصل تعقل و تجربه است خود اگاهی است که او را به جهان شناسی حقیقی میکشاند و گسترش علوم و امور عقلی به علت وجود همین خود اگاهی است
حرف دل ما همینه که هرچی شما تصور کنی از امور عقلی تا گسترش علم و شناخت جهان تابع همین خودآگاهی و کارکرد ذهنی ماست و این فقط یک اصطلاح نیست بلکه حقیقتی است که انکار اون محاله چون در زمان انکارش شما در وضعیت خودآگاهی به سر میبری.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
منشاء خود اگاهی مشخص است که عبارتد از تعقل و تجربه به وسیله امور حسی است
ولی حقیقت و کیفیت خود اگاهی که امری مجرد و فرا ماده است مشخص نیست
بنابراین این کیفیت است که نامشخص است نه منشاء ان
شما گفتی از طریق مادیات خودآگاهی شکل میگیره بعد از شما دلیل خواستیم که الان میگی منشاء اون عقله در حالی که در بالاتر گفتی عقل جزء امورات مادی نیست. تناقض همینجا نهفته ست که چطور از مرحله وجودی پایین خوداگاهی که مرحله بالاتره شکل میگیره؟ شما میگفتی منظور از مرحله وجودی تفاوت های بین جهان های مختلفه مثل جهان ماده و جهان قوانین ماده و جهان عقل. الان اینجا ادعا کردی از مادیات خودآگاهی شکل میگیره پس چطور یک شیء که مرحله بالای وجودی هست از مرحله پایین وجودی شکل میگیره؟ این تناقض واضحه چون شما میگی جهان مادیات پست ترین مرحله وجوده و وجود تنزل پیدا کرده. پس باید از بالا به پایین حرکت کرد ولی شما اینجا از پایین به بالا حرکت کردی و این تناقضه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
همین که شما الان بیان کردی فرق است بین انچه خود در زمین قرار دهی و انچه بر اساس دانش فسیل شناسی ،فسیل بودن ان مشخص میشود خود اعتراف به وجود قوانینی است که شما خود را مقید به ان می دانی چنان که اگر مقداری طلا در زمین پیدا کنی هرگز نمی گویی این توهم است و...
منظور من این بود موجودات فضایی ها اومدن و فسیل های جانداران رو در زمین قرار دادن و اصلن همچنین موجوداتی وجود ندارن و یا اگرم داشتن اصلن مربوط به سیاره ما نبودن. مثل وقتی من یک فسیل رو طراحی کنم و بذارم تو باغچه خونه شما. ضمن اینکه اگه من فردا طلا از زمین پیدا کنم نمیگم توهمه و میگم این واقعیته. صحبت ما اینه واقعیت مستقلن از خودآگاهی وجود نداره و ذهن من نقش فعالی در ساخت اون ایفا میکنه. یعنی روشی که ذهن من در تولید واقعیت انجام میده نوع واقعیت رو متفاوت میکنه و ممکنه ذهن هایی باشن که با ذهن من هیچ ارتباطی ندارن و روش تولید واقعیت توسط اون ذهن ها فرق داشته باشه.
تئوری جهان های موازی رو شنیدی؟ دقیقن تئوری ذهن های دیگه اینطوریه که ذهن های در حال تولید جهان هایی هستن که با جهان من فرق داره ولی برای اون ذهن ها هم شناخت مهیاست چون امکان شناخت به خاطر اینه که ذهن اونو میسازه. البته دیدگاه ذهن های دیگه شرطی و متافیزیکه ولی به عنوان یک احتمال بد نیست در نظر داشته باشی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در خصوص جزئیات فسیل شناسی و باستان شناسی و ...باید به علم ان مراجعه کرد که محصول تجریه و خود اگاهی بشر است
کلن محور صحبت کانت همین جمله است. علم چیست و چرا علم همچین شناخت خوبی رو برای ما حاصل کنه؟ ولی شما میگی علم محصول تجربه هم هست که این اشتباست. چون ما در علم فقط آزمایش و مشاهده انجام میدیم و این با تجربه به معنی فلسفی تجربه گرایانی همچون هیوم فرق داره. از نظر هیوم و بارکلی جملات ترکیبی پسین معرفت و شناخت حاصل میکنن ولی کانت نشون داد جملات علمی و نیوتنی جملات ترکیبی پیشین هستن. کانت در تمام سنجش عقل محض میخواد بگه چطوری امکان دستیابی به احکام علمی مثل 5+7=12 و f=ma امکان پذیره و در اونجا نشون میده که همه این ها ذهنی و محصول خودآگاهی ماست و به اصطلاح چنگال هیوم رو میشکنه و عقل گرایی رو با تجربه گرایی ترکیب میکنه.
از نظر کانت همه قوانین حرکت و خود حرکت هم معلول کارکرد ذهنه. یا مثلن شما معادله معروف تبدیل جرم به انرژی رو در نظر بگیرید در این معادله ما سرعت ثابت نور و جرم و انرژی رو داریم. شما نمیتونی سرعت نور رو با آنالیز مفهوم انرژی استخراج کنی پس باید از مفهوم انرژی فراتر بری و این حکم شما رو ترکیبی میکنه که نیاز به تجربه داره از طرف دیگه این معادله رو ضرورتن درست و مطابق با شناخت میدونی و ازش قانون بقای جرم و انرژی رو استنتاج میکنی. پس جمله ما ترکیبی پیشینه ولی چون ترکیبی است و مفاهیم از تجربه اومده ممکنه در آینده این مفاهیم دست خوش تغییر بشن و برای همین این معادله هم احتمالاتی است ولی فرم اون ضرورتن درسته و مطابق با شناخت ما. پس برای همین علم نمیتونه به سمت حقیقت باشه چون حقیقتی مجزا از ذهن نیست که علم به اون سمت حرکت کنه و این نگاه پارادایم گرایی بود که نتیجه تحلیل و آنالیز تاریخ علمه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
رجوع به بحث مبانی
اگه نخواهیم به بحث مبانی رجوع کنیم چی؟
شما میگی هرچیزی که تاثیر و تاثر داشته باشه وجود داره من میگم تاثیر و تاثر رو شما زمانی ادراک میکنی که تعاملش با خودآگاهی برقرار بشه در غیر این صورت دیگه اسمش تاثیر و تاثر نیست بلکه یک حدس و گمانه که ارزش بحث نداره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در بحث مبانی بیان خواهد شد که وقتی مبنا در موجودیت موجودات تاثیر و تاثر باشد ان وقت دایره موجودات بسیار گسترده میشود و مجردات و امور تخیلی و..را شامل میشود زیرا تاثیر و تاثر بر وجود ما تنها مادی نیست بلکه بیشتر ااز سنخ امور تعقلی است
اینجا منظور شما قابلیت تاثیر و تاثره یعنی تاثیرو تاثر بالقوه.
ولی شما فقط زمانی میتونی یه شیء وجود داره که اون رو تجربه کرده باشی. تجربه اینجا به معنی حسی نیست یعنی به قول کانت باید شسء مورد نظر فهمیده بشه یا به شناخت و معرفت برسه. یعنی عقل گرایان فهم پیش از تجربه را قبول داشتن و می گفتن عقل انسان می تونه جهان بیرون رو فهم کنه اما تجربه گرایان بر اصالت تجربه اصرار داشتن و می گفتن که هرآنچه که به تجربه قوای حسی ما در آید قابل شناسایی است پس تجربه به معنی فلسفی میشه کسب معرفت و نه فقط ورود حواس یا تاثیر پذیری ذهن توسط حواس.
از همینجا کانت احکام رو به 4 قسم تقسیم میکنه. که تجربه گرایی میشه معرفت و شناخت به شیوه ترکیبی پسین و عقل گرایی میشه شناخت به شیوه تحلیلی پیشین که در هر دو مورد ذهن منفعل عمل میکنه و نمیتونه تطبیق چیزی مثل ریاضی با جهان طبیعی و خارجی رو توضیح بده. کانت اینجا معرفت و شناخت علمی یا به قول خودش شناخت استعلائی رو معرفی میکنه که به شیوه ترکیبی پیشین صورت میگیره و کاملن بین عین و ذهن و بین جهان حسیات و جهان غیر حسی ریاضی ارتباط برقرار میکنه و این یک فلسفه جامع و کامله نه اصالت وجودی!

ضمن اینکه شما مدام میگی تفاوت ها در تاثیر و تاثر علت تفاوت های ماهیتی میشه. من میپرسم مگه شما جایی مربع و یا دایره دیدی که متوجه تفاوت در تاثیرو تاثر اونها بشی و ازش تفاوت های ماهیتی رو نتیجه بگیری؟ مگه شما جایی هری پاتر و اسب تک شاخ رو دیدی که متوجه تفاوت در تاثیرو تاثر اونها بشی و ازش تفاوت های ماهیتی رو نتیجه بگیری؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
دوست عزیز وقتی بیان شد که مبانی درست منتقل نشده به خاطر جلوگیری از این قضاوت های شتابزده است زیرا در مبانی ما همه چیز از جزئیات و امور بدیهی غیر قابل انکار شروع میشود که متاسفانه یا ما نتوانستیم درست مطلب را برسانیم یا شما با دقت مطالعه نفرمودید که امیدوارم در بحث مبانی این اشکال حل شود
رفیق شما مبانی رو گفتی ما هم گرفتیم. درک ما مشکل نداره بلکه فلسفه شما هیچی نیست جز بازی با کلمات. یعنی چیزی نیست جزء بازی با پیش فرض ها و جملات تحلیلی که گاهن به تحلیلی شرطی هم بدل میشه که کاملن مردوده که هیچ معرفتی برای ما حاصل نمیکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
عجب ....پس از نظر شما تاثر گذاری یک دلار ذهنی با یک دلارخارجی با هم فرقی ندارد پس اگر چنین است شما تشریف ببر یک مغازه و با دلار ذهنی هر چه خواستی خرید کن ..اگر شما قادر به این کار بودی بنده در بست حرف شما را قبول خواهم نمود
من چیزی به اسم دلار ذهنی رو قبول ندارم این چیزی هست که شما به من چسبوندی. چون من گفتم فرقی بین شیء ذهنی و شیء واقعی نیست. فرقی بین ذهنیت و عینیت نیست و هرچه هست رو ذهن در اونجا قرار داده. منظور من از صد دلار ذهنی هم به قول کانت برشمردن محمولات ممکنه و نه وجود اون محمول ممکن در قوه عقل. یعنی بین صد دلار درونی و صد دلار بیرونی یک سنت هم تفاوتی نیست ولی صد دلار درونی فقط محمولات ممکنه بر شیء رو دلالت داره و تبدیل به صد دلار بیرونی نشده.
یعنی صد دلار ذهنی معادل است با محمول هایی که صد دلار واقعی داره و امکان منطقی اون محمولات. این امکان منطقی تا به تجربه در نیاد به صورت محمول های ممکنه و وقتی تجربه حاصل میشه اون محمول های ممکن در موضوع صد دلار وضع میشه و ما میگیم صد دلار وجود داره. در فلسفه کانت صد دلار ذهنی که شما منظورته چیزی نیست جزء یک شیء مفهومی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خیر قانون با فرظیه بسیار متفاوت است زیرا با فرظیه نمی توان پیش بینی کرد ولی با قانون میتوان پیش بینی کرد
f=ma قانون اول نیوتون و از قوانین مهم حرکته که کانت میگه چون برای رسیدن به این قانون باید از موضوع فراتر بریم پس ترکیبی هست ولی در عین حال این قانون پیشینی هست و اگه نیوتن میگفت f#ma به تناقض میرسید پس کانت استدلال میکنه در این نوع احکام فراتر رفتن از موضوع باید در قالب ذهن و صورهای پیشین ذهنی انجام بشه. پس این قانون هم موجودیتی جزء در ذهنیت و خودآگاهی نداره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
شما اگر از یک ساختمان ۱۰ طبقه خود را پرت کنی کشته خواهی شد و به این گفته یقین دارم و شما نیز یقین داری ولی ایا این جرات را داری که خود را پرت کنی تا صحت ان را بسنجی ؟
شما خودت این رو تجربه کردی؟ نه
پس از کجا به این نتیجه رسیدی؟ با تجربه مرگ دیگران.
پس هنوز استدلال ما پابرجاست. چون چیزی که شما میبینی حذف یک شیء فیزیکی مثل بدن انسان از درون محتویات متکثر شناختی ذهنی شماست. این شیء طبق نظر شما خوداگاهی داشته و این پیش فرض شماست ولی از نظر ما نداشته. پس مرگ تنها یک برساخته اجتماعی از این واقعیت خارجی هست که یک موجودی که با شما ارتباط برقرار میکرده دیگر در جمع موجودات نیست ولی این به معنای مرگ واقعی نیست. چون کانت در سنجش خرد عملی و ریشه های متافیزیکی اخلاق جاودانگی نفس و خدا و آزادی اراده رو اثبات میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مطمئنا خیر زیرا به قانون ایمان دار ی و هرگز شک نمی کنی که ممکن است یک بار این قانون نقض شود زیرا این قانون پشتوانه عقلی و تجربی دارد و از ازمون و خطا رد شده و با فرظیه و نظریه که در ان اگر و اما هست بسیار فرق دراد
یکی از مشکلات قوانین علمی اینه که یقین اور نیست چون استقرائی هست. شما نمیتونی با مشاهده 10 میلیارد سال طلوع خورشید از شرق نتیجه بگیری روز بعد هم خورشید از شرق طلوع میکنه.

اصلن مهم نیست زمین مسطحه یا کروی یا بیضی مهم اینه در هر زمانی عین با ذهن شما همخوانی داره و اگه یک روز مدل زمین کروی جاش رو با مدل زمین مسطح عوض کنه اون روز به یقین ریاضیات برای اون مدل هم اختراع شده و همچنان ذهن با عین همخوانی پیدا میکنه. اگه غیر این باشه پس ذهن کاملن منفعله و ایرادی که شما به ما در ادامه گرفتی به خودتون برمیگرده.

ضمن اینکه آیا زمان بدون خودآگاهی وجود داره که بگی قبل از من و خودآگاهی من این قوانین بودن یا نه؟ کانت که میگه مکان و زمان صورهای پیشین ذهنی هستن و زمانی رو نمیشه بدون فاهمه و خوداگاهی متصور شد پس نمیشه جهان و قوانینی رو بدون خودآگاهی در بازه های زمانی مختلف متصور شد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ضمنا قوانین وابسته به وجود و درک ما نیستند بلکه همواره بوده اند و این درک ناقص ماست که قبلا قادر به درک ان قواننی نبودیم و چه بسیار قوانینی که الان در هستی در جریان هستند و ما از ان بیخبریم و این بیخبری ما دلیل بر نبود وجود خارجی انان نیست بلکه دلیل بر نبود وجود ذهنی در ماست
شما میگی چه بسیار قوانینی که الان در هستی در جریان هستند و ما از آن بیخبریم ولی این بیخبری ما دلیل بر نبود وجود خارجی آنان نیست. پس میشه نتیجه گرفت شما به رئالیسم وجودی معتقدی و این فقط یک اسم و دیدگاه نیست بلکه یک پیش فرضه.

شما چرا فرض میگیری چیزی که شما ازش بیخبری وجود داره و از کجا به این یقین میرسی وقتی از وجود یک ماهیت که ازش بیخبر بودی خبردار میشی قبل از خبردار شدن شما اون ماهیت وجود داشته؟

اگه بگی قبل از خبر داشتن من وجود داشته پس منظور شما از وجود تاثیر و تاثر بالقوه است که یعنی هری پاتر و اسپاگتی پرنده هم وجود دارن و فقط شما ازش بیخبری. ولی خودت هم میدونی اینطوری نیست و وجود اسپاگتی پرنده و هری پاتر فقط به صورت امکان درسته و با تجربه اثبات میشه. پس خبردار شدن شما اینجا اصالت داره و وقتی شما از چیزی خبرداری میشه تطابق ذهن و عین شکل میگیره و اینجاست کانت میگه فراتر رفتن از موضوع باید در خودآگاهی صورت بگیره که نشون میده قوانین هم ساخته و پرداخته نوع عملکرده ذهنه. این خیلی بدیهی هست و نیاز به توضیح نداره ولی شما میخوای از زیرش شونه خالی کنی.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که عرض شد قوانین تابع درک ما نیستند قابل اثبات است به این صورت
شما یک دیوانه یا یک کودک نابالغ و هر کسی که از این قانون مطلع نباشد که سقوط از ارتفاع بالا موجب مرگ میشود و در ذهن انان این قانون وجود ندارد از بالا پرت کن پائین ایا چون ان فرد از این قانون مطلع نیست پس کشته نخواهد شد ؟؟؟
قوانین که نمیتونن تابع درک نباشن منظور شما تابع اراده است که واقعیات حسی تابع اراده نیستن و کانتم اینو قبول داره و به اونها میگه شهود. کانت تطابق حسیات که با صور پیشین مکان ترکیب میشن با فاهمه رو خودانگیخته میدونه که شناخت تجربی رو حاصل میکنه و آزادی رو تابع اخلاق و عقل عملی که بحثش مفصله و باید کل سنجش خرد محض رو بخونی تا از طریق اون به بحث اراده آزاد و سنجش دوم راه پیدا کنی. چون موضوع اصلی کانت متافیزیکه و میخواد خدا و جاودانگی نفس و آزادی رو اثبات کنه و این کار رو با محدودیت های شناختی عقل محض در کتاب سنجش اول آغاز میکنه و از اینجا پلی میزنه به عقلی عملی و سنجش دوم.

ضمن اینکه کشته شدن در اینجا به معنی نابودی جسم فیزیکی هست که این جسم مستقل از خودآگاهی شما نیست. یعنی اگه من خودم رو از یک بلندی پرت کنم پایین نمیمیرم چون من برای زندگی به این جسم احتیاجی ندارم و این یعنی ایده الیسم. ولی شما به یقین میگی میمیری چرا؟ میگی چون هرکی از بلندی می افته میمیره. منم میگم ایا اون فرد در یک جهان مستقل سقوط کرده یا در یک جهان غیر مستقل؟ میگی در جهان مستقل. منم میگم از کجا به این یقین رسیدی اون جهان مستقله و اینکه از کجا به این یقین رسیدی اون فرد خودآگاهی داشته؟ اینجا هیچ جوابی نداری.

ضمن اینکه میگی برای اینکه به یقین برسی کسی از بلندی می افته میمیره یا نه برو خودت رو از بلندی پرت کن پایین. این دیگه از اون حرفاست! یعنی میگی خودت برو تجربه کن. منم میگم شما خودت تجربه کردی که به من میگی هرکی از بلندی بیافته میمره؟ اگه شما تجربه کرده بودی الان اینجا با من در حال بحث و گفتگو نبودی پس معلومه شما هم هیچ کدوم از اینها رو تجربه نکردی و فقط فرض کردی اینطوریه چون فرض کردی رئالیست حاکمه و فرض کردی خودآگاهی ما از این جهان مستقل نیست. گرچه میگی به صورت ترکیبی مجردات و مادیات خودآگاهی ساخته میشه که اینم خودش جای بحثه!

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
طبق قانون عالم ماده هر انسان زنده ای از نظر مادی خواهد مرد و هنوز مثال نقیضی نداشته ایم که این قانون را نقض کند
قوانین همه استقرائی هستن و امکان نقض این قوانین وجود داره. مردن هم اینجا یه مفهوم دیگه داره که شما نمیخوای قبول کنی که توضیح مفصل رو در بالا دادم.

ضمن اینکه وقتی یک نفر در خودآگاهی شما که قبلن با شما تعامل برقرار کرده دیگه نمیتونه با شما تعامل برقرار کنه میگی مرده. منم گفتم اصلن اینطور نیست. چون وقتی یک نفر دیگه با شما تعامل برقرار نمیکنه دلیل بر این نیست اون شخص خودآگاهی داشته بلکه اون تعامل میتونه فاقد خودآگاهی باشه. مثل تعامل شما بر هر چیز دیگه تو جهان مثلن میز و نیمکت و خورشید و سنگ و پنجره و غیره. پس مرگ یک شخص نمیتونه استدلال ما که خودآگاهی به واقعیت شکل میده رو زیر سوال ببره و همچنین قوانین اون واقعیت رو.
اگرم شما اینجا بگی همه چیز خودآگاهی داره میرسیم به همون بحث یکسال پیش که گفتم حرف لایبنیتس هم این بود همه چیز خودآگاهی داره ولی کانت نشون میده این دیدگاه متافیزیکه. یعنی مشروطه و ما هیچ راهی نداریم جزء اینکه فرض کنیم سنگ و الکترون هم خوداگاهی دارن و اثبات خوداگاهی در موجودات دیگه غیر قابل اثباته.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بحث بنده در خصوص مرگ جسمی و مادی بود اما در خصوص مرگ خود اگاهی بنده به عکس معتقدم عالم مجردات مرگ ندارد ولی کیفیت حیات ان به چه شکل است تا زمانی که در بند این حیات مادی هستیم قابل درک نیست
منم جایی ادعا نکردم منظور من از خودآگاهی داشتن وجود یک جسم با خصوصیات انسانه. پس شما هیچ کجا نتونستی پیش فرض های ایده الیست رو رد کنی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خصوص خواب هم شما با جسمی دیگر سیر نمی کنید بلکه در همان عالم ذهن و خود اگاهی در فرا ماده سیر میکنید
اگه شما عالم خواب رو عالم ذهنی و محتوای خودآگاهی بدونی پس میتونی عالم غیر خواب رو هم عالم ذهنی و محتوای خودآگاهی بدونی چون در خواب شما از قوه حسی دیدن استفاده میکنی و میبینی و بعد درک میکنی و شناخت تجربی برات حاصل میشه و فرقی با دنیای غیر خواب نیست.

ضمن اینکه ما در خواب در جسم های مختلف سیر میکنیم و اگه از این رویاها نداشتی دلیل بر نبودش نیست. در بسیاری از رویاها ما در جسم یک حیوان درنده هستیم یا در جسم موجودات عجیب تر. پس متعلق کردن یک جسم به خودآگاهی دلیل بر مستقل بودن اون جسم از خودآگاهی نیست. پس وقتی شما در آیینه میتونی بین هزاران جسم بین خودت تفکیکی بذاری دلیل بر مستقل بودن اون جسم از خودآگاهی شما نیست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
به همین خاطر درعالم خواب میتوان به گذشته و اینده رفت و دلیل رمزی بودن خوابها هم به این خاطر است که شما در عالم معنا وقتی حقایقی درک میکنی برای اینکه کاملا از عالم مادی جدا نشده ای این حقایق را با دم دست ترین تصوراتی که به نوعی با ان حقایق مربوط هستند درک میکنی و به نوعی حقایقی از گذشته و اینده به صورت نمادین به شما منتقل میشود
حیات مادی و فرا مادی هر دو وجود دارند ولی قوانی خاص خود را دارند که خود بحثی دیگر است
چیزی به اسم گذشته و آینده وجود نداره چون زمان صور پیشینی ذهنه و نمیشه مثل نیوتن گفت زمان مطلق و عینی است. انیشتین هم ثابت کرد زمان عینی نیست و به ناظر وابسته است. کوانتوم هم ثابت کرد مکان عینی نیست و همه پدیده ها در یک فضای برساخته به اسم فضای هیلبرت رخ میده. البته عینی بودن رو باز نباید با عینیت قاطی کنی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله شرط اصلی در اینجه یاداوری است که معمولا محقق نمی شود ویا ناقص منتقل میشود
منظور من این بود نمیتونی نتیجه بگیری چون تاریخ تولد شما برای 30 ساله پیشه پس 31 سال پیش جهان بوده چون شما خاطراتی از 31 سال پیشت نداری. بلکه همه اون تواریخ رو شما داری در ذهنیتت میسازی و قوای ذهنی که واقعیت رو تولید میکنن تابع حافظه و یا آزادی اراده نیستن. از نظر کانت سه قوه حس و فاهمه و عقل واقعیت و فنومن ها رو شکل میدن و حافظه و آزادی اراده جزء اینها نیست. بعضی توهمات مثل خطاهای بصری و نوری هم که رخ میده ناشی از اینه عقل میخواد وارد قلمروی نومن ها بشه و با خطا روبرو میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ایده الیسم خود جلوه و قطعه ای از این پازل هستی است نه همه ان یکی از فواید و مزیتهای وحدت وجود این است که قادر است همه مکاتب را در خود حل کند و به عبارتی هر مکتب و دیدگاه را در جای خود قرار دهد تا پازل هستی کامل گردد و در حقیقت هیچ دیدگاهی را رد نمی کند و هیچ کدام را نیز مطلق نمی دان بلکه هر چیزی را در جای خود قرار میدهد که تکمیل کننده هم باشند نه نافی هم ...واین خود مسیر تکامل بشر است که جبرا به سمت ان درحرکت است
ایده الیسم در وحدت وجود و هیچ نوعی از رئالیسم وجودی حل نمیشه چون با عقلانیت تجربی عجین شده و نیازی به روشها و اصول موضوعه مکاتب دیگه نداره. حقایقی فرا سوی ذهن شما هم نیست که برید کشفش کنید و پازل رو تکمیل کنید همه پازل همینجا در درون شماست و یا در درون شما ساخته میشه. همین که شما میگی حقایق رو باید کشف کرد و پازل هستی رو کامل کرد یعنی دیدگاه عقلانی و رئالیستی به موضوع داری که میشه همون افلاطون و بی دلیل هم نیست دیدگاه فلسفه وحدت وجودی با دیدگاه افلاطونی عجین شده چون فیلسوفان وحدت وجودی سنشون قد نداد به کانت برسن و از لحاظ تاریخی با کانت فاصله زیادی دارن.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا هم بیان شد که در دیدگاه ما اولا همه چیز به هم مرتبط است و تفکیک بین ذهن و خارج نداریم به عبارتی ذهن ما حاصل دنیای خارج ودنیای خارج باه وسیله ذهن درک میشود و این یعنی رابطه در هم تنیده
وقتی میگی خودآگاهی محصول دنیای خارجه یعنی ماهیت مستقل نداره و موجودیتش رو از جای دیگه میگیره. در حالی که ادعای ایده الیستی اینه اون دنیای خارجه که داره موجودیتش رو از خودآگاهی میگیره و خودآگاهی ماهیتی مستقله. بحث ما هم اصالت دادنه که با جواب به یکی از این مورد حل میشه.

پس در مرحله اول باید اثبات کنید دنیای خارج مستقله و در مرحله دوم این استقلال به خاطر اصالت وجوده نه ماهیت. نه در مرحله اول موفق بودی و نه در مرحله دوم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
درد کردن سر مثال خوبی نیست زیرا بیشتر به فردیت شخص مرتبط است در صورتی که شما باید مثال درد کردن سر دیگرا ن را مثال میزدی که میتواند در برخی موارد به سر درد ما هم بدل شود مضاف براینکه دردکردن سر هم گاهی ممکن است ناشی از عوارض خارج از وجود ما باشد
در خصوص تفاوت موجودات خارجی و ذهن ما در مطالب بعدی جواب خواهم داد که تکرار مکررات نشود
تناقضه. شما در مثال آیینه میگی عواطف که یک چیز کاملن شخصیه در آینه نیست ولی اینجا که میرسه میگی سردرد شخصیه و مثال خوبی نیست؟

ضمن اینکه سر درد یه چیز کاملن شخصیه و شما خودت به اون اعتراف میکنی پس چطور من باید از سردرد دیگران مطمئن بشم تا بتونم از اونجا شروع کنم به استدلال آوردن در مورد خودآگاهی اونها؟ شما که میگی به چیزهای درونی نمیشه یقین حاصل کرد پس چطور به خودآگاهی دیگران یقین پیدا کردی؟ اصلن چطور به این نتیجه رسیدید دیگران ذهن دارن؟ شما فقط یک جسم میبینی با چندتا نورون عصبی آیا ذهنی اونجا میبینی؟ آیا غیر اینه که پیش فرض داری ذهن محصول نورون های عصبیه و این نورون ها مستقلن از خوداگاهی شما وجود دارن پس دیگران هم ذهن دارن؟ آیا اینجا به تناقض نمیرسی وقتی میگی ذهن از مجرداته ولی اینجا با ماده پیوندش میدی؟ اینهمه تناقض گویی رو چطور میشه حل کرد؟

ضمن اینکه علت سردرد اینجا محل نزاع نیست موضوع اینه تجربه خودآگاه سردرد با تجربه خوداگاه شادی باعث میشه من بین این دو تفاوت بذارم چون نوع تجربه خوداگاه اونها متفاوته و به قول کانت حالات ذهنی مختلفی هستن و اینها ربطی به شدت وجودی نداره.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
شما هیچ تصوری غیر از ذهن نداری ولی این به ان معنا نیست که همه تصورات ذهنی از یک سنخ هستند مثلا همین الان من یک تصور ذهنی از رایانه دارم و یکی هم پیش رو و این درست است که هر دو را توسط ذهن درک میکنم ولی این دو با هم فرق دارند زیرا در تصور ذهنی کار برد خود ان موجود در خارج نیست زیرا من با ان تصویر ذهنی نمی توان مطلب بخوانم و ارسال کنم در صورتی که با رایانه خارجی میتوانم این کار را کنم نکته دیگراینکه موجود خارجی قابل لمس است و موجود ذهنی قابل لمس نیست و ملاکهای دیگر که به راحتی میتوان بین موجو ذهنی و موجود خارجی تفکیک قائل شد
در مورد سوال دوم نیز به راحتی قابل اثبات و ازمایش است مثلا من تصورم در خصوص شما این است که شما مرد میباشی و اسمت همین است که عنوان کردی ولی کسی به من بگوید که مثلا شما ان کسی نیستی که من فکر میکنم ومثالهلی زیادی از این قبیل که شخصی میتواند ذهنیت ما در خصوص امری را به هم بریزند و...
گفتم که اگه شما برای واقعیت خارجی موجودیتی مستقل از ذهن قائل نشی اون واقعیت خارجی هم چیزی جزء ذهنیت شما نیست.

ضمن اینکه به کلمه اگه دقت کن. وقتی میگی اگه یعنی یقین شما شرطی میشه. پس شما نمیتونی بگی من یک تصویر ذهنی از رایانه دارم و یک تصویر غیر ذهنی. بلکه باید بگی یک تصویر درونی دارم و یک تصویر بیرونی که با حواس در ارتباطه. تصویر درونی شما هم تصویر ینست و به قول کانت یک شهود ناب و یک مفهوم محض فاهمه است که متفاوته با شهود عقلی.

شاید مثال بهترش وجدان باشه. شما وقتی یک عمل غیر اخلاقی آنجام میدی وجدانت مرتب شما رو آزار میده. به اصطلاح یک دیگری ساخته میشه که مدام شما رو قضاوت میکنه. این دیگری اصلن تحت کنترل اراده شما نیست و مدام در جلوی شماست و شما هرچقدر تلاش کنی حواست رو پرت کنی دوباره این دیگری در جلوی شما ظاهر میشه و شما رو قضاوت میکنه. جنس وجدان از شهوده. از نظر کانت جنس واقعیات حسی هم از شهوده. کانت واقعیت حسی رو نفی نمیکنه بلکه استقلال اون رو نفی میکنه و به شکلی که وجدان خارج از اراده و خیالات شما ساخته میشه واقعیت هم ساخته میشه.

مثال بهترش میتونه این باشه شما وقتی یک رمان رو میخونی و مثلن تو اون رمان میگه دو نفر در یک هوای برفی در یک خیابان در کنار هم قدم میزنن بلافاصله و خود به خودی تفکراتی در ذهنت میگذره که تجسمی از اون صحنه رو در خودش جا داده. این دقیقن شبیه اینه شما رایانه رو تو ذهنت مجسم کنی ولی اراده درش حضور نداره. حالا اگه شما برای خودت به اون صحنه جزئیاتی اضافه کنی و مثل خالق کتاب های هری پاتر عمل کنی اینجا عنصر اراده هم قاطی میشه و کانت به این نوع تجسم و تصویر سازی میگه شی ای که در سوژه بدون هیچ بدنه مادی حاضره و آن از طریق حواس نیامده که معادله با آشیاء فراحسی یا اشیاء استعلائی که در اینجا وارد مبحث عقل و اراده ناشی از عقل میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا هم بیان شد به راحتی از طریق لمس کردن و کاربرد ان میتوانی بین ان دو تفکیک قائل شوی حتی اگر کسی هم نیاشد مثلا شما یک پول خیالی را میتوانی در ذهن پاره کنی و دوباره مثل اول تصور کنی ولی وقتی پول حقیقی را پاره کنی دیگر نمی توانی عین اول برگردانی و..
بله یکی شهوده حسی است ولی دیگری شهود حسی نیست و به قول کانت فقط یک شیء فهمیدنی است. صد دلار ذهنی یک شئ فهمیدنی و ممکنه منطقی است که یک سنت هم از صد دلار حسی کمتر و زیادتر نیست و این مفاهیم رو فاهمه میسازه و با عقل باید فرق گزاری کرد.

ضمن اینکه شما اینجا به تناقض رسیدی. چون در جایی گفتی حتی به وجود اشیاء ذهنی اعتقاد داری اما الان میگی چون صد دلار ذهنی رو میشه پاره کرد و مثل اول کرد پس وجود نداره چرا؟ چون شما ملاک وجود رو گذاشته بودی تایید کردن دیگران. برای همین میگم شما اول باید مشخص کنی منبع شناسایی وجود چیه؟ عقله یا تجربه یا تاییده دیگران؟

مثال نقضش میشه شما فرض کن در یک اتاقی نشستی که 100 نفر اونجا هستن و شما یک لیوان رو روی میز میبینی. حالا اگه همه 100 نفر بگن اونها لیوانی روی میز نمیبینن از نظر شما اون لیوان وجود داره یا نه؟ اگه 70 نفر بگن وجود نداره چطور؟

همچنین شما ادعا میکنی اشیاء ذهنی رو نمیشه لمس کرد ولی اشیاء واقعی رو میشه لمس کرد پس بازم مشخص نیست منبع شما برای شناسایی وجود چیه. چون کسانی که معتقد بودن حس لازمه شناسایی وجوده هیچوقت ادعا نکردن همه حواس باید با هم کار کنند تا وجود شناسایی بشه. یعنی شما صدا رو نمیتونی لمس کنی ولی آیا درسته بگی تجربه خوداگاه صدا نیست چون نمیشه لمسش کرد؟ پس بهتره بگیم صد دلار واقعی تجربه پذیره و نه حس پذیر و بعد سوال کنیم امکان تجربه این صد دلار چطور محقق شده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا هم مثالهای مختلفی باین شد و خصلت عام ان این است که عالم دورن در سیطره ماست و ما میتوانیم هر طور خواستیم ان را تصور کنیم ولی عالم خارج چنین نیست و تابع ذهن و دستور ما نیست و این را با مثالهای مختلفی میتوان اثبات کرد
پس وجدان شما هم در عالم بیرونه و دیگران باید قادر باشن اونو ببین چون شما بدون اراده اونو حس میکنی و هزاران شیء دیگه که شما بدون اراده اونا رو تصور میکنی و از ذهنت میگذره هم باید دیگران ببینن و در عالم خارج باشن! این صحبت ها اصلن برای من قابل قبول نیست و شما باید دلایل محکم تری بیاری.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در مورد اشکال بعد قبلا هم بیان شد که این درست است که ما هر امری را با تصورات ذهنی درک میکنیم ولی این نشان از ان نیست که تصوراتی که منشاءخارجی داشته باشند دقیقا مانند تصورات ذهنی ما باشند مضاف براینکه خود تصورات ذهنی زاییده وجودموجودات خارجی است و اگر هیچ امر خارجی نباشد که ذهنیات حاصل نمی شوند
این دقیقن معنی توهمه که شما به ایده الیست ها نسبت میدی. چون توهم یعنی چیزی که در خارج مستقلن هست ولی درون خودآگاهی ما عین همون نیست و این باعث ایجاد توهم میشه. مثلن خورشید مستقلن در فضا زمان نیوتنی یا انیشتینی با حجم فلان قدر هست ولی در مغز ما با حجم فلان قدر تطبیق پیدا میکنه. از اون طرف انیمیشن هم میشه توهم چون انیمیشن از تصاویر گسسته و ایستایی ساخته شده که وقتی با فواصل کم زمانی جلوی ببینده قرار میگیرن تبدیل میشه به یک شی پیوسته متحرک. پس اینها مصادیق واقعی توهمه نه اینکه ایده الیست ها بگن واقعیت خارجی هم محصول خودآگاهی و کارکرد ذهنه و توهم ساخته شما باید خیلی کمتر شناخت مهیا کنه که اینطور نیست و فیزیک انیشتینی بهترین نوع شناخته.

ضمن اینکه جالبش اینجاست شما توهم ایده الیست ها رو میگی وجود نداره ولی توهم خودتون رو که ذهن و عین با هم هیچ انطباقی نداره رو میگی موجوده ولی بادرجات مختلف.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خیر به عکس این وجود خارجی من است که وجود ذهنی را در شما حاصل کرده و اگر من در خارج نبودم که شما تصوری از من نداشتید به این علت که قبل از این اشنایی تصوری در ذهن شما به اسم ال طه نیود .
کی گفته من ال طه رو به عنوان یک شیء خارجی قبول نکردم؟ کانت وقتی میگه پدیدار ها هستن اصولن وجود خارجی اونها رو قبول میکنه که بهشون میگه فنومن. مشکل شما از ابتدا همینه که بین خارجی بودن شیء و مستقل بودن شیء تفاوت نمیذاری. کانت منکر جهان خارج نشده.

کانت اصلی ترین موضوعی که میخواد حل کنه که هیچ نوع تجربه گرایی رئالیستی قادر به حلش نیست اینه چطور معرفت های ترکیبی پیشین که جملات علوم طبیعی f=ma و جملات ریاضی 5+7=12 از این سنخ هستن ممکنه؟ یعنی کانت با این پرسش همه تجربه گرایان و حتی عقل گرایانی که قبل خودش بودن رو تو منگنه میذاره و روش کانت برای حل این موضوع ادراک استعلائی هست. کانت برعکس چیزی که شما میگی که همون حرف هیوم و همه تجربه گرایان و عقل گرایانی مثل لایبنیتس بوده استدلال میکنه که ذهن و خودآگاهی منفعل نیست و در نقش دادن به واقعیت و شناخت واقعیت فعاله.

شنیدی میگن انقلاب کرپنیکی کانت؟ منظورشون همینه که برای اولین بار کانت ذهن و خوداگاهی رو از منفعل بودن در اورد و نشون داد شناخت علمی اگه بهترین شناخته به این دلیله که ذهن فعال در ساخت اون شناخت شرکت داره. به قول فلاسفه کانت چنگال تجربه گرایی هیوم رو شکوند به سمت عقل گرایی و علم رو زیر مجموعه شناخت استعلائی و ایده الیسم استعلائی در آورد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
جواب این است در سطح وجود و ذهن شما خیر همه چیز به خود اگاهی شما برمیگرد و لی این نتیجه نمی دهد که حقیقتی خارج ازذهن شما نسیت زیرا اگر حقیقتی خارج از ذهن نیاشد اصلا ذهنی هم در کار نخوااهد بود
بارها گفته ام که شما بین دنیای درون و برون خلط میکیند و ما حرف شما را در سطح دنیای درونی افراد درست میدانیم ولی این هرگز این نتیجه را نمی هد که امری خارج از ذهن وجود ندارد
ذهن بدون خارج هم در کار خواهد بود و از خودش حالت های خواهد داشت ولی کانت میگه من دکارت بدون خارج در کار نخواهد بود. چون در جمله من می اندیشم پس هستم به صورت پیش فرض اشیائی فرض شده که من خودم رو با اونها تمییز میدم و این به شکاکیت دکارت منتهی شد ولی دکارت میگفت خدا نمیخواد منو گول بزنه پس اون اشیائ مستقلن هستن.

ضمن اینکه دیدگاه ریالیستی تجربی شما که میگه ذهن از خارج تاثیر میگیره دیدگاه منفعلانه به ذهنه نه دیدگاه من. شما میگی ذهن یک مخزنی هست که با حسیات پر میشه پس فعال بودن ذهن در اینجا کجاشه که من نمیبینم؟ چون شما باید این فعال بودن رو نشون بدی تا بتونی نتیجه بگیری مثلن خودآگاهی از همه بیشتر تاثیر گذاره. وقتی ذهن در نقش دادن به واقعیت هیچی نقشی نداره پس اصلن نمیتونه از شدت وجودی بالاتری برخوردار باشه و تاثیر گذاری بیشتری رو ایجاد کنه و همه اینها متضاد ادعای اول شماست.

اشکال دیگه هم اینه ذهن رو با ضمیر شخص یکی میکنی. چیزی خارج از ذهن و محتویات خوداگاهی شما نیست ولی چیزی خارج از ضمیر شما هست. برای همین کانت مبحث استعلائی رو باز میکنه و بین ادراک حسی و ادراک های استعلایی فرق میذاره و برای همین میگه دکارت وقتی میگه من هستم وجود شی ء دیگه در این جمله پیش فرضه و برای همین میگه احساسات درونی نمیتونه شما رو به یک ضمیر شخصی برسونه و حس سر درد بدون ضمیر ممکنه ولی بدون خودآگاهی تجربه این حس ممکن نیست. یعنی حیوانات و دیگر انسان ها در این دیدگاه فقط میتونن حالت های ذهنی داشته باشن ولی فاقد یک ضمیر خودآگاه برای نسبت دادن به این حالت ذهنی باشن.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اتفاقا این که با وجود ما یا عدم وجود ما جهان و قوانین ان وجود دارد دقیقا نقیض حرف شماست چون شما ادعا داری که دنیای خارج تابع درون و خود اگاهی من است در صورتی که هم وجود شما و هم خود اگاهی و هم تصورات ذهنی شما همگی متاثر از دنیای خارج است .
این تنها یک بحثه که ضمیر ها در اون رد و بدل میشن. یعنی وقتی من میگم شما داری این مطلب رو میخونی در نظر شما باید اینطوری تلقی بشه مطلبی که شما در حال خوندش هستی رو خودآگاهی شما داره میسازه و نه من مستقلن از شما این مطالب رو نوشته باشم و این وقتی معنی میده که در نظر من هم همینطور باشه و شما و کل بحث هاتون رو خودآگاهی من ساخته باشه نه کس دیگه.

یعنی وقتی هر متنی رو از این به بعد چه در اینترنت یا جای دیگه میخونی باید این رو در نظر بگیری خودآگاهی ضمیر استعلایی شما اون متن و نویسنده اون رو ساخته گرچه شاید این نصیحت من هم مکالمه خودآگاهی من با خودش باشه. با این فرق که یکی رو در قالب ضمیر ال هه ساخته و داره باهاش گفتگو میکنه. ضمیر شما یا ضمیر ال طه در این نظر یک ضمیر تجربی است که با ضمیر من که یک ضمیر استعلایی تمامن کانتی است کاملن متفاوته و برای همین من میتونم بین خودم و خود شما هم تفاوت بذارم و اون رو یک شیء تجربی همانند بقیه اشیاء تجربی بدونم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که میفرمائی خود اگاهی دیگران فرا تر از خود اگاهی شما نیست تنها در ذهن خود شما صادق است نه در خارج ازان زیرا همین که شما نقل قول از کانت و دیگر فلاسفه بیان میکنی به این معنی است که انان نیز یک خود اگاهی داشته اند که متاثر از خود اگاهی شما نیست بلکه این خود اگاهی شماست که متاثر از ایشان است ان هم نه مطلق بلکه ذهنیت شما از کانت همان میزان ادراک شما از ایشان است و ممکن است اصلا این تصور کاملا هم مطالبق با واقع نباشد
این که فرمودی دیگران ممکن است یک رباط باشن که اطلاعات رو از ما میگیرن کاملا باطل است زیرا در ان صورت باید شما بگویی نقل قول های شما از کانت دقیقا حرف خود شماست و این را خود شما هم قبول نداری زیرا به خوبی میدانی که چنین نیست
دیگه داشتم ناامید میشدم ولی دوباره امیدوار شدم.
بله دقیقن ادعای من اینه وقتی بنده میرم داخل گوگل و سرچ میکنم و اسم کانت رو میزنم و برام یک کتاب به زبان انگلیسی یا فارسی میاد که عکس کانتم روشه همه اون اتفاقات رو قوای ذهنی و خوداگاهی ضمیر استعلائی من داره میسازه و هیچ استقلالی در جهان خارج نداره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که کسی در سطحی باشد که تنها خودش را درک کند که خود اگاهی نیست زیرا چنین ادراکی را هم کودکان دارند و هم دیوانگان و هم حیوانات زیرا اگر خود اگاهی در ان سطح پائین را نداشتند که دنبال غذا نمی رفتند و..
کانت صریحن بعد از تفکیک گذاری بین قوای ذهنی شکل دهنده به واقعیت که حافظه جزء اون نیست و از سه جزء حس و فاهمه و عقل تشکیل شده اعلام میکنه شرط اصلی خوداگاهی داشتن اینه که خوداگاهی ظرفیت پذیرش یک ضمیر رو داشته باشه. در یک بخش دیگه بازم صریحن اعلام میکنه وقتی یک حیوان درد داره این درد یک حالت ذهنی است و حیوان نمیتونه این درد رو با یک ضمیر ارتباط بده یعنی به خودش آگاه باشه و از نظر کانت حیوان ضمیر نداره و ما به حیوانات و حتی انسان ها یک ضمیر تجربی و نه استعلائی رو تخصیص میدیم. پس بله حیوانات به این بیان خودآگاهی ندارن. ولی شرط یک ضمیر من رو کانت امکان تفکیک گذاری بین سوژه و آبژه میدونه و برای همین کانت جهان خارج رو انکار نمیکنه ولی با ذهنی کردن جهان خارج اون رو استعلائی میکنه.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خود اگاهی حاصل تجربه و تعقل است که ظرفیت شدت دارد یعنی در یک سطحی فطری است و در سطح دیگر باید خود ما با کسب تجربه و تعقل و مطالعه خود اگاهی دیگران این سطح خود اگاهی را افزایش دهیم و مرز بین انسان و حیوان همین است والا در سطح ابتدائی ان که فرقی بین انسان و حیوان نیست
بحث ایده الیسم و ریالیسم وقتی تموم میشه که مشخص بشه خوداگاهی چیه و ذهن در کجای این جهان خارجی ایستاده.

من فکر میکنم شما خوداگاهی رو با آگاهی پیدا کردن به ظرفیت وجودی خود اشتباه گرفتی و اصلن معنی فلسفی اون رو مد نظر نداری که اونم در فیلسوفان مختلف تعاریف مختلفی داشته.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله کیفیت و چیستی حقیقی خود اگاهی که امری مجرد است بر ما پوشیده است ولی این به ان معنی نیست که راه تحصیل و گسترش و کاربرد ان را نیز ندانیم و اصلا کل معرفت بشر در تمام ابعاد به همین امر برمیگردد یعنی کنکاش برای درک حقیقت خود و دنیای پیرامون خود و خالق همه این امور
منظور من نامشخص بودن به معنی رئالیستی و تجربی اون بود. کیفیت و چیست خوداگاهی نامشخصه چون بشر هنوز قبول نکرده واقعیت و جسمی که خوداگاهی خودش رو متعلق به اون میدونه رو خودش ساخته. هنوز بشر نمیخواد قبول کنه خوداگاهی درون مغز زندگی نمیکنه و برای زندگی کردن به این جسم و بدن نیاز نداره. چون بشر هنوزم نمیخواد قبول کنه عالم مجردات هم خودش ساخته و هزاران دلیل دیگه.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
همین نکته که فرمودید ما با اراده خودمان دیگران را خلق نکردیم یعنی خودتان اقرار میگنید که بین ان تصورات ذهنی که مخلوق ماست و ان تصوراتی که ما به صورت انفعالی عمل کرده و به اجبار انان را در اداک خود مییابیم فرق است و این یعنی خود اگاهی ما متاثیر از اموری خارج از ذهن است .
ما تصورات انفعالی نداریم و همه تصورات کارکرده ذهنه که فعال در اون حضور داره. کلن کانت اراده رو مظهر و نموده عقل در حالت عملیش میدونه و عقل هم بخشی از قوای ذهنی است و عمل خلق تصورات در معنی کانتی میشه عمل خلق اشیاء فهمیدنی یا عمل خلق اشیائی که قالب مادی ندارن.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
تصاویر در خوای حاصل ضمیر ناخود اگاه ماست که به صورت غیر ارادی عمل میکند و تابع ضمیر خود اگاه ما نیست و خود عالمی دگر است و چنان که گفتی ما تابع ان قوانین هستیم و به صورت خود کار این ضمیرنا خود اگاه است که کار خود را انجام میدهد
این که تاییده حرف منه. چون اینجا من به وجه تشابه خواب و جهان طبیعی اشاره داشتم که به قول شما تصاویر درون خواب رو ضمیر ناخوداگاه میسازه و شما روش اراده نداری و همین داستان در مورد جهان طبیعی هم صادقه و جهان طبیعی هم داره ضمیر ناخوداگاه شما میسازه و شما روش اراده نداری. البته کانت نمیگه جهان حسیات رو ضمیر ناخودآگاه میسازه ولی میگه ضمیر ناخوداگاه در اون دخیله.

ضمن اینکه شما تو جهان خواب خوداگاهی داری و بدون خودآگاهی اون جهان و به طبع ضمیرناخودآگاه شما هم وجود نداره. من فکر میکنم علت این اشتباتون اینه ضمیر ناخودآگاه رو با ناخوداگاهی اشتباه گرفتی. چون ناخوداگاهی یعنی خاموش بودن ذهن یعنی زمانی که شما خواب هستی و هیچ رویایی نمیبینی زمانی که کاملن بیهوشی. ولی ضمیرناخودآگاه یعنی تمایلات و تفکرات و کشش ها که شما بهش آگاهی نداری. خود کانت قبل از روانشاسان به این پی برده بود و بیشترین سهم قسمت ذهن رو به این ضمیر داد که بهش اصطلاح محتوای مکثر شناختی مبهم رو اختصاص داد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ولی نکته مهم این است که این ضمیر ناخود اگاه حاصل ضمیر خود اگاه ماست یعنی حاصل یک عمر تجربه و تفکر و تعقل ماست
پس خوداگاهی به صورت فعال در شکل دادن به ضمیر ناخوداگاه شرکت داشته.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و به همین خاطر است که در خوای گاهی ارزوها و گاهی ترس ها و گاهی تجربیات گذشته توسط ناخود اگاه ما ساخته میشود و گاهی هم با اتصال به عالم معنا حقایقی را درک کرده و به صورت رمزی که همان مفاهیم دم دستی مرتبط با ان حقایق هست بر ما مکشوف میشود
متوجه نشدم. ناخودگاه به عالم معنا متصل میشه و کشف حقیقت میکنه؟ کلن میشه حقیقتی رو فهمید که ناآگاهانه باشه؟ اگه نه پس چرا ناخودآگاه باید به عالم معنا متصل بشه و خودآگاهی نمیتونه مستقیم به اون دست پیدا کنه؟ چطور میشه ناخوداگاه که از قسمت پست وجودی و مادی میاد میتونه به عالم معنا متصل بشه ولی خودآگاهی که از مراتب بالای وجودی است نمیتونه به این عالم متصل بشه؟ واقعن این همه تناقض گویی از کجا میاد؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
حرف ما هم همین است که مواد اولیه ذهن تجربیات هستند ما هم میگوییم اراده همه تجربیات را اراده میسازد زیرا برخی تجربیات بر ما تحمیل میشوند و ما منفعل هستیم .
اولن من به اشتباه گفتم تجربیات و شما هم تکرارش کردی. منظور من و کانت حسیاته که مواد خام معرفت تجربی هستن و این مواد باید با فاهمه و مقولات 4 گانه فاهمه تطبیق پیدا کنند تا شرایط امکان تجربه محقق بشه. حسیات معادل نیست با تجربیات یا به بیان فلسفی معادل نیست با معرفت تجربی. شما اگه فقط حسیات داشتی بدون قوه فاهمه هیچ شناختی برات محقق نمیشد. شاید هیچ آبژه رو شناسایی نمیکردی و به تکثر و به قول خودتون تکثر وجودی نمیرسیدی.

ضمن اینکه من نمیدونم شما چرا بحث اراده رو اینجا باز کردی. فقط میدونم شما چون از اول بین ذهنیت و عینیت تفاوت قائل بودی و ذهنیت رو معادل میدونی با ساخت اشیاء اراده مند فکر میکنی اراده جزء لاینفک اشیاء ذهنیه در حالی که کانت نشون میده اراده و جبر یک آنتی نومی هست و هر دو اونها درسته و عقل محض من و شما نمیتونه بهش جواب بده و فقط اراده در بحث عقل عملی و بحث اخلاقیات قابل حله. پس اول باید معلوم کنی اراده و جبر چیه و چرا یکی از اونها رو سوژه داره و دیگری نداره. حل کردن این موضوع هم 1000 سال تفکر فلسفی پستش خوابیده و تا الان حل نشده چون به قول کانت انتی نومی هست. از اینجا کانت اراده رو نمود عقل میدونه پس اراده استقلال نداره و از مشتقات قوه ذهنی عقله و با این تعریف کاملن معنی میده چرا ساخت آشیایی که محصول قوه عقله و اسمش آشیاء درونیه با اراده ارتباط داره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اولا که کانت هم فردی است مانند افراد دیگر که گفته های خوبی دارد و همچنین اشتباهاتی چنان که اندیشمندان دیگر چنین هستند و این ما هستیم که باید نظرات معقول را گرفته و نظرات اشتباه را کنار بگذاریم
کانت اشتباهی نداشته چون عقل گرایی بدون اشتباست. وقتی میگی کانت اشتباه داشته مثل اینه بگی قضایای هندسی اشتباه هستن. به قول شوپنهاور همه کودک هستند تا زمانی که کانت میخوانند یا به قول ویل دوران کانت و کتاب های او را تنها کسانی میخوانند که تخصص اصلی آنها فلسفه است یا به قول هگل ما بعد از کانت یا باید کانتی باشیم یا غیر کانتی. اگه کسی از کانت انتقاد کرده به این معنی نیست کانت اشتباه کرده بلکه به قول هگل میخواد راه غیر کانتی بره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ثانیا من بعید میدانم منظور ایشان این باشد که در دنیا ی خارج فرقی بین دنیای ذهن و عین نیست بلکه به احتمال زیاد منظورایشان این بوده که در سطح ادراک و فهم عالم توسط یک شخص ،همه حقایقی که ما درک میکنیم لاجرم باید از طریق تصورات ذهنی و فعل و انفعالات مغز درک شوند که ما هم این را قبول داریم و هیچ انسان معقولی نمی تواند این امر را رد کند ولی این به ان معنی نیست که در سطح خارج از ذهن ما هم بین ذهنیات و عینیات تفاوتی نیست زیرا این امر بدیهی است که تفاوت هست و دلیلش هم قبلا بیان کردم
وقتی شما میگی دنیای خارج و مغز و اون رو معادل ذهن میدونی دیگه از پیش رئالیست رو فرض کردی و کاریش نمیشه کرد. در حالی که کانت عینیت رو همون ذهنیت میدونه و دنیای خارج رو زیر مجموعه ذهن قرار میده ولی انکارش نمیکنه. من فکرکنم این مقاله برای شما خوب باشه

http://www.ensani.ir/storage/Files/2...7133157-14.pdf

این پیش فرض های شما هم با هم تناقض داره. جایی میگی مغز همون ذهنه ولی در جایی میگی ذهن مرتبه بالای وجودیه در حالی که خودش محصول مرتبه پایینی وجودی یا ماده هست. از طرف دیگه تا مسئله ساختار ذهن و چگونگی شکل گیری خودآگاهی به وسیله مغز و نورون ها حل نشه همه فلسفه شما رو هواست و این یه مشکل جدی برای رئالیست و وحدت وجوده.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
تصورات در خواب و جملات کتاب و تجربیات واقعی ما همه شیء نیستند بلکه برخی تصور شیئ خارجی هستند و برخی دیگر تصور تصور ان شیء قبلا هم بیان شد همین الان من هم یک تصور از رایانه روبروی خودم دارم و یک تصور از تصور این رایانه و با اینکه هر دو در ذهن تصور هستن ولی یکی مصداق خارجی دارد که هم قابل لمس است و هم میتوانم ازان استفاده خارجی داشته باشم ولی تصور تصور این رایانه فاقد این کارایی هاست و همین است فرق ذهن و عین
تصور شما در رایانه قابل لمس اینه که ذهن فقط یک آیینه است که رایانه درونش بازتاب پیدا کرده و ذهن منفعله ولی در تصور موهوم رایانه غیر قابل لمس ذهن فعاله و دیگه مثل یک آیینه عمل نمیکنه.
ضمن اینکه از نظر کانت هیچ فرقی بین ذهن و عین نیست و این دیدگاه دکارت بود که کانت اشتباهات اون رو در پارامنطق های چندمنظوره نشون داد. همون مقاله رو بخونی متوجه میشی منظور کانت چیه. پارامنطق های کانتم اگه پیدا کردی بخون خیلی مفیده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
با توضیحات بالا موضع ما در خصوص وجود ذهنی و وجود عینی (خارجی) مشخص است حال شما هر نامی دوست داری روی ان بگذار
هر کدوم از این نام ها دو روش و دیدگاه جداست که به نتایج متفاوتی ختم میشه. گرچه فلسفه کانت کاملن به خود تنها نگاری منجر میشه و نومن ها اینجا اشیاء نیستن و نه میشه گفت ریالیست ماهیتی داریم نه میشه وجود رو به دُم نومن ها بست و گفت نومن ها وجود دارن.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
وحدت وجود شهود است ولی این به ان معنی نیست که شهود امری غیر عقلی است .
شهود نیز کاملا عقلی است منها با این تفاوت که از موضعی برتر بر شخص الهام میشود بدون اینکه شخص روی ان تفکر کرده باشدو به خاطر همین است که جامعیت بیشتری دارد ولی بیان ان و فهم ان کاملا عقلی است
اصبلا کل عالم هستی برمحور عقل میچرخد منتها این تعقل مراتب دارد
مگه شهود عقلانی هم داریم؟ ما کلن یه شهود داریم که اسمش شهوده حسیه که کانت اون رو به صورت درونی و بیرونی تقسیم میکنه. شهود درونی همونی است که شما بهش میگی تصور کردن رایانه که از نظر کانت شهود نابه و اشیاء فهمیدنی و فرقش با شهود بیرونی اینکه در شهود بیرونی حواس با مفاهیم ترکیب میشن ولی در شهود درونی حواس ترکیب نمیشن. من فکر کنم سر شهود هم باید به تفاهم برسیم که شما چه تعریفی از اون داری. چون ایده افلاطونی شهود عقلانی بود که کانت صریحن این نوع شهود رو رد میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
چنانکه بیان شد مسائل مربوط به وجود و موجود و..را به صورت متمرکز در بخش مبانی بیان خواهیم کرد ان هم پله پله و مرحله ای یعنی تا در مرحله ای به اتحاد نظر نرسیده به مرحله بعد نمی رویم
اولین خط استدلال شما این بود وجود همون هستی یا همون موجودات هستن. بعدش میگی هیچ شیء نمیتونه خارج از دایره هستی باشه بعد با یک پرش بلند به این نتیجه میرسی خدا یا واجب الوجود وجود نیست بلکه اصل وجوده. این تناقضه رفیق. یعنی خدا در دایره هستی نیست ولی شما خودت اعتقاد داری هیچ شیء نمیتونه خارج از دایره هستی باشه.

ضمن اینکه مگه وجود خصوصیت داره؟ مگه قرار نبود همه خصوصیات توسط شدت وجودی و چقدر موجود بودن توضیح داده باشه؟ راستی چرا وجود شما در سطح دوم بازم خصوصیت داره؟ من تاحالا فکر میکنم وجود در سطح دوم یعنی اصل وجود که هیچ خصوصیتی نداره و تنها خصوصیت اون بودن و وجود داشته که میشه منشاء شدت وجودی و ایجاد تفاوت های ماهیتی برای دیگر موجودات.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
جناب احمدی
بنده نه خسته شدم و نه هر گز گزینشی عمل میکنم فقط منظور این بود که تا زمانی که پله اول و مبانی حل نشود بقیه مباحث روی هواست زیرا تمام مطالب ما زنجیر وار به هم متصل هستند و اگر پله اول درست نباشد همه مطالب خود به خود ابطال خواهد شد
اما اگر چنین برداشتی داشتید بنده از شما عذر خواهی میکنم و منبای حسن نیت تمام پستهای شما را پاسخ دادم به جز مطالبی که مستقیما به مبانی مربوط بود و بنده پله های ابتدائی مبانی را در پستهای قبلی ارسال کردم تا قدم به قدم جلو بیایم و از اتلاف وقت دو طرف کاسته شود
شما اگرمایل بودید از همان پست شروع کنید و اگر هم مایل نبودید میتوانید مطالب دیگر را که جواب دهید
به هر حال بنده از شما به خاطر صرف وقت و انرژی تشکر میکنم زیرا بنده برای منتقد حتی اگر مخالف باشد ارزش ویژه قائلم
با سپاس
منم خسته نشدم. من سرم درد میکنه برای این بحث ها. من اصلن وقتی بحث های اینطور طولانی و ریشه دار میبینم آروم میشم. فقط اینجا به دروغ گفتم خسته شدم که به شما درس اخلاق بدم. بله از نظر کانت میشه دروغ هم گفت ولی برای یک امر مطلق بالاتر و نه برای منافع شخصی یا لذت شخصی و غیره. یعنی در عین اینکه فلسفه اخلاق کانت مطلق گراست در بین مطلق ها نسبی گراست. البته این نسبی گرایی کاملن متفاوت با نسبی گرایی اخلاقی است چون اخلاق کانتی کاملن وظیفه گراست.
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-23-2018   #337 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این که میفرمائید علم عقلانی نیست مشخص است تعقل را در محدوده خاصی تعریف میکنی و این درست نیست زیرا تعقل محدوده بسیار گسترده ای دارد و تمام شئونات زندگی بشر را در برمیگیرد و به عبارتی هر نوع تجزیه و تحلیل عقلی را با محوریت علیت انجام میدهد لذا قطعنا با این بینش علوم در حیطه تعقل قرار دارند
اگه عقل به علیت حکم میده پس چرا عقل هیوم حکم نداد؟ چرا فکر میکنی عقل شما درست تر از عقل هیوم کار میکنه. هرچند کانت نشون داد قانون علیت از معرفت های ترکیبی پیشینه درست مثل خود علم و اینطوری نیست از علیت به علم رسید یا از علم به علیت.

ضمن اینکه عقل به سه طریق نتیجه گیری میکنه
یا از کلیات به جزئیات میرسه که بهش میگن نتیجه گیری استنتاجی و این رو معادل حقیقت میدونه مثل قضایای هندسی که یقینی هستن.
یا از نمونه ها و مشاهدات جزئی به کلیات میرسه که بهش میگن نتیجه گیری استقرائی که احتمالاتی هستن مثل علوم طبیعی.
یا از کنار هم قرار دادن نمونه ها و مشاهدات به کلیات میرسه که بهش میگن نتیجه گیری به بهترین توضیح مثل نئو داروینیسم که در دل این روش احتمالی بودن نهفته است و راهی برای بدست آوردن یقین از این روش وجود نداره.

باقی نتیجه گیری های عقل یا شکلی از سه نوع نتیجه گیری بالاست یا ترکیبی از اونها.علوم طبیعی در زمره دوم و سوم هستن و پوزیتویست ها که میخواستن علمی باشن و ادعا کردن علم میتونه ما رو به معرفت برسونه و ما اگه به دنبال علم باشیم به حقیقت میرسیم میخواستن مشکل استقراء رو حل کنن که گزاره های علمی رو یقینی کنن. یعنی مسئله این نبود ممکنه علم تغییر کنه و از نیوتنی به انیشتینی برسه مسئله این بود هر حکم کلی که علم میده برای ما یقین آور و حقیقت نیست و باید ما به این سمت حرکت کنیم. به قول کانت کار عقل همینه از هر گزاره با روش منطقی به گزاره کلی تری برسه. ولی پوزیتویست ها نتونستن و بحث ابطال گرایی مطرح شد که ابطال گرایی هم با مشکل مواجه شد و به پارادایم گرایی ختم شد. پس علم به هیچ یک از سه روش عقلانی بالا نمیتونه حقیقت یابی کنه و از این نظر عقلانی نیست. کانتم وقتی میگه جملات علمی ترکیبی پیشین هست با ترکیبی کردن اون رو از یقینی بودن خارج میکنه ولی ادعا میکنه این تطابق بین عین و ذهن فقط در صورتی ممکنه که ذهن خودش همه چیز رو اونجا قرار داده باشه که در اینجا بین عقل و فاهمه تفاوت میزاره و میگه فاهمه هم میتونه استنتاج کنه و استنتاج های علمی محصول همین قوه ذهنی فاهمه است یا زمانی که عقل با واسطه فاهمه استدلال اوری میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید خلقتی که در ادیان بیان شده تمثیل و نمادی است از همین خلقت تدریجی در علوم که خود بحثی مفصل و درون دینی است که از حوصله این بحث خارج است و نیاز به مبحثی جدا دارد
کی میگه خلقت تمثیله و از کجا به این نتیجه رسیدی؟ غیر از اینه شما داروین گرایی رو پیش فرض داری؟ خیلی از عقلای اجتماعی و غیرمذهبی و علمی این پیش فرض رو ندارن و کافیه برای اثباتش شما یه سر به سایت خلقت گرایی برنی و ببینی چندین هزار داشنمند اعتقاد دارن زمین 5 هزار سال عمر داره و براش کلی شواهد تجربی هم پیدا کردن و هنوز تحقیقات در این مورد ادامه داره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
نکته دیگر اینکه تکامل در عالم ماده با تکامل در عالم تعقل متفاوت است چون عالم و قوانین انها و مراتب وجود انها متفاوت است
تکامل در عالم تعقل دیگه چیه؟ اونها که به عقل گرایی معتقد بودن میگفتن کل حقایق هستی از چند اصول موضوعه قابل استنتاجه و یکی در یک گوشه خونه هم میتونه کل حقایق هستی و رو کشف کنه. پس کار ما اکتشاف اون اصول موضوعه هست که عقل از اون بتونه نتیجه گیری استنتاجی کنه. پس عقل در حال تکامل نیست بلکه در حال جستجو برای رسیدن به آن دسته از اصول موضوعه هست. آیا علم یا فلسفه داره به سمت اون اصول موضوعه حرکت میکنه؟ نه. کانت این رو در قالب دیالکتیک استعلائی توضیح میده و هگل در قالب منطق دیالکتیک. یعنی کانت اصولن با دیالکتیک استعلائی و اینکه ساختار عقل دیالکتیکه میخواد بگه چرا شناخت ما پایدار نیست و در طول تاریخ تغییر کرده یعنی شناخت تاریخی است و چرا نظر فیلسوفان پایدار نیست و مدام در حال تغییره و این با نگاه پارادایم گرایی توماس کوهن هم همخوانی داره . در این نگاه کلن همه چیز ذهنیه و عقل پیشرفت شناخت شناسانه و تکاملی رو حاصل نکرده و نوع شناخت در هر زمانه ای محصول کارکرد ذهنه.
ضمن اینکه از نظر کانتم حیوانات اصلن عقل ندارن که بتونن به سطح پیشرفته عقل انسانی برسن. عقل ذاتی انسانه و هیچ موجودی اون رو نداره. کانت اینجا بین فاهمه و عقل تفاوت میذاره و میگه شناخت حیوانی تنها محدود به همون ترکیب شهود حسی با قدرت فاهمه است و همین برای بقای حیوان و توضیح رفتارهای اون کافیه. پس شما که کلن به تکامل ماده از حالت ساده به پیچیده اعتقاد داری باید ثابت کنی الکترون هم عقل داره و عقل الکترون ساده است که از تکامل اون انسان با عقل بالاتر پدید اومده. حال بماند که مشخص نیست منظور شما از عقل ساده و پیچیده چیه چون پیچیدگی با اجزاء معنی پیدا میکنه ولی عقل که اجزاء نداره.

بعدش شما عقل رو محصول چی میدونی هم اینجا حائز اهمیته. چون اگه عقل از طریق تکامل ماده به دست اومده اونوقت دیگه حیثیت فرامادیش رو از دست میده چون شما میگی فراماده بالاتر از ماده است و در واقع مادیات باید از عالم عقل پا به هستی بذارن که تو این قسمت شما تا حدودی شبیه کانت و خیلی زیاد شبیه افلاطون میشی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در عالم ماده تکامل یعنی سیر از وحدت به کثرت و از سادگی به سوی پیچیدگی که در کلیت به این سمت درحرکت است هرچند در جزئیات و مقطعی شاهد مصادیق نقیض باشیم که این امر دلالت برضعف مرتبه وجودی عالم ماده نسبت به عالم معقولات دارد
فرگشت از سادگی به سمت پیچیدگی نیست. اصلا فرگشت سمت و سویی نداره چون کوره. غایت گذاری برای علوم تجربی توسط فاعل شناسا انجام میشه و کانت در سنجش سوم که همون سنجش قوه حکمه که به هنر و غایتمندی میپردازه نشون میده ما در علوم طبیعی به هیچ غایتی نمیرسیم و با جبر مواجهیم و مثال فیزیک نیتونی رو میاره ولی وقتی برای اشیاء حکم غایتی صادر میکنیم از خود اون اشیاء فراتر میریم و این تناقض ایجاد میکنه. مثلن حکم غایتی میگه طبیعت محصول هنر و حس زیبای هنری فاعله فعل خلقت است ولی ما در علوم طبیعی طبیعت رو یک کل اجزامند میدونیم که به صورت جبری از قوانین پیروی میکنند. همینطور از طرف دیگه چون در سنجش اول عقل محض نشون داد شناخت چنین فاعل فعلی امکان نداره پس انسان هم خودش و هم دیگر اشیاء رو در فلسفه نظری نمیتونه فراتر از جبر بدونه و غیرممکنه غایت مندی رو جایگزین تببین علیتی کرد و این فراتر رفتن فقط در عقل عملی ممکنه و نه با عقل محض یا علوم طبیعی مثل فرگشت و کانت از اینجا نتیجه میگیره انسان محور و غایت جهان طبیعی است و اینم باز اصالت دادن به سوژه است. ضمن اینکه فرگشت هم تا الان به سمت پیچیدگی دیده نشده هرچی بوده برعکسش بوده و فرگشت پر از ایراده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خوب اشکال کار این است که شما تعقل را در حوزه خاصی در نظر گرفتی به عبارتی شما معنای خاص از تعقل را مد نظر داری در صورتی که در اینجا ما تعقل را به معنای عام ان مد نظر دارین و بیان شد سطح عام تعقل یعنی هر تجزیه و تحلیل تعقلی که دران چرایی و علیت خواهی نهفته باشد
اشکال شما هم اینه فکر میکنی علیت رو عقل به تنهایی استنتاج کرده. یعنی فکر میکنی عقل خودش معلم خودش بوده برای استنتاج علیت. در حالی که عقل از خودش فراتر میره و برای اموزش خودش از تجربه هم کمک میگیره. علیت محصول تعقل نیست بلکه محصول کارکرد ذهنه.

بعدش اون عقلی که شما ازش صحبت میکنی منفعله و از بیرون اطلاعات رو میگیره و تجزیه و تحلیل میکنه. ولی عقل کانت فعاله و به بیان کانت قوی ترین قوه ذهنیه که قوای ذهنی حس و فاهمه رو تابع خودش میکنه. یعنی عقلی که کانت ازش صحبت میکنه خیلی عامل تر از عقلی هست که شما ازش صحبت میکنی. چون عقل کانت به دنبال علیت نیست بلکه دنبال شرایط امکان تحقق اونم هست. یعنی چون کانت معتقده عقل به دنبال گزاره های کلی هست که گزاره های جزئی رو تو اون قرار بده همیشه عامیت داره و از خودش میرسه چرا گزاره های ترکیبی پیشین مثل هر پدیده ای علت داره هم ممکنه.

ضمن اینکه برای اینکه بفهمی عقل چیه باید اول متوجه دیالکتیک استعلائی کانت بشی که در اونجا کانت توضیح میده عقل یک قوه شناخت شناسانه که برعکس قوه فاهمه که به دنبال قوانین میگرده عقل به دنبال اصول میگرده. این تفکیک گذاری بین قوه فاهمه و قوه عقل چیزیه که هگل کانت رو به خاطر اون ستایش کرده. پس به این معنی عقل تکامل پیدا نمیکنه بلکه شناخته که تکامل پیدا میکنه و این تکامل پیدا کردن هم در قالب ایده الیسم استعلائی ریخته بشه میبینی که اون شناخت هم محصول خود ذهنه و از خارج نیومده. شما میتونی بری دیالکتیک کانت رو بخونی یا اگه نمیتونی بیا اینجا در موردش بحث کنیم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این امر حتی در امور روزمره عادی هم جریان دارد یعنی اصلا بدون تفکر زندگی عادی نیز ممکن نیست
بله کانتم میگه تفکر کردن یه چیز خود به خودی هست و شما نمیتونی یک لحظه خودت رو در موقعیتی ببینی که در حال تفکر نیستی ولی بعضی تفکرات منطقی اند و از روش درستی به نتایج کلی میرسن ولی بعضی از تفکرات منطقی نیستن و از روش نادرستی به نتایج کلی میرسن و بعضی از تفکرات هم چون بدون واسطه فاهمه انجام میشه عقل رو دچار اشکال میکنه و برای همین تفکرتی رو ما درست میدونیم که منطقی باشن و منطقه که تفکرات رو آنالیز کنه که کانت اون رو به دو مدل منطق تحلیلی و دیالکتیک تقسیم بندی میکنه که انعکاس این دو منطق یکی در عقل و دیگری در فاهمه است.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
فلسفه در نفس تعقل نیاز به مواد اول برای تعقل دارد یعنی تمام ذهنیات ما که بر اساس ان تعقل میکنیم به اجبار اموری مادی و حسی هستند و شما بدون تجربیات زندگی هرگز به خود اگاهی و تعقل نمی رسی به عبارت روشن تر شکوفایی خود اگاهی و تعقل درابتدا نیاز به درک حضوری خود و سپس درک امور حسی دارد تا به مرور تعقل از قوه به فعل برسد
به عبارت روشن تر تجربیات محسوس ما برای تعقل حکم مواد اولیه یک کارخانه برای دستگاه ان کارخانه دارد و بدون مواد اولیه با وجود اینکه ان دستگاه قادر به کار هست ولی نیازمند ان مواد است تا استعداد خود را نشان دهد
حال هر چقدر مواد اولیه این تعقل برتر و برجسته تر باشد فلسفه میتواند دنیای بهتری را تصور کند .
خلاصه اینکه اگر عالم هستی را به یک پروژه ساختمان سازی تمثیل کنیم علوم حکم مواد اولیه را دارد و فلسفه حکم معمار و مهندس این پروژه را و هر چقدر مصالح بهتر باشد ساختمان باشکوه تر خواهد بود
لذا فلسفه و علم میتوانند مکمل و تکمیل کننده هم باشند نه متضاد هم
من فکر کنم شما عقل رو با تفکر کردن اشتباه گرفتی. این دو با هم نسبت دارن ولی عین هم نیستن. تفکر کردن یک فراینده ولی عقل فرایند نیست یک قوه شناختی است که برای شناسایی به مواد دیگه احتیاج داره. این همون عقل گرایی میشه که شما در کنج خونه هم میتونی به شناخت برسی و خود عقل میتونه ایده تولید کنه و از ایده ها به شناخت برسه ولی در این مدل شناخت عقل تنهاست. در این نوع نگاه نیاز به هیچ مواد اضافی غیر از ایده های عقلی و ذهنی نیست و خود عقل میتونه به تنهایی ایده سازی کنه و این ایده ها رو گسترش بده و از اون ها اصول موضوعه بیرون بکشه. یعنی عقل میتونه معلم خودش باشه. ولی در مدل کانتی عقل تنها نیست و در آموزش دادن به خودش از حسیات کمک میگیره. کانت با این شکل از عقل گرایی مخالفه و برای همین کانت خالق دیالکتیک استعلائی هست که در هگل به صورت منطق دیالکتیک ظهور میکنه و به ایده الیسم مطلق در میاد و در مارکس به صورت رئالیست مطلق.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
طبق مطالب گذشته اصلا هیچ علمی بدون تعقل ایجاد نخواهد شد و فرگشت هم با فرض نبود خدا شکل نگرفته بلکه بر اساس کنجکاوی ذاتی بشر صورت گرفته و هنوز تا کامل شدن راه زیادی دارد و چنان که بیان شد ما کلیت فرگشت را تایید میکنیم نه در جزئیات که ممکن است خطا باشد
وقتی من مینویسم aletaha درون ذهن منه و مستقلن وجود نداره آیا صرف اینکه در مورد این جمله تفکر شده شما عقلانیت جمله رو قبول میکنی؟ پس چرا شما که طرفدار عقلانیت هستی این جمله عقلانی رو رد میکنی؟اگه اینها تناقض نیست پس چیه؟

ضمن اینکه در جمله بالا منظور شما از علم همون شناخته که منم موافقم کلن مکتب عقل گرایی میگه شناخت حقایق هستی تنها با عقل ممکنه اما شما هنوز پیش فرض رئالیستی از جهان داری و فکر میکنی عقل داره هرچه بیشتر جهان رو میشناسه در حالی که اگه نگاه ایده الیستی داشته باشی جهان هر لحظه با فهم شما منطبق میشه و شکل میگیره و چیزی به اسم افزایش فرآیند شناخت نداریم. این همون ایرادیه که توماس کوهن به علم گرفت و گفت پارادایم های علمی به سمت حقیقت نمیرن و باعث افزایش بار شناختی نمیشن و توماس کوهن در قرن بیست ام به حرف کانت قرن هجده ام رسید همونطور که فیزیک قرن بیستم ام به حرف کانت قرن هجده ام رسید. کانت کلن با دیالکتیک استعلائی میخواد بگه عقل ساختار دیالکتیک داره و برای همین شناخت ما هیچ وقت ثبات نیست و مدام در حال تغییره ولی این تغییر لزومآ افزاینده نیست و کانت اینجا تکامل عقل رو همون رسیدن به حداکثری از عقل عملی یا آزادی اراده نسبت میده و این کاملن ملموسه که انسان در طول تاریخ طبیعت رو بیشتر تحت کنترل و اراده خودش گرفته.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
این عقل من نیست که چنین حکمی میدهد بلکه این نفس تعقل است که چنین حکمی میدهد زیرا ما عملا و به وضوح شباهتهای ذاتی بین موجودات مختلف و بین موجودات و انسان میبینیم و مطالعات گسترده علمی و فسیلها و....همگی در تدریجی بودن حیات تاکید دارد که ثابت میکند خلق امری تدریجی است نه دفعی و این امر نه با افرینش هوشمند منافات دارد و نه با کلام ادیان زیرا ادیان ناشی از وحی هستند و حی زبان خاص خود را دارد که در برخی موارد حقایقی را به صورت نمادین بیان نموده برای اینکه برای هر نسل و سطوح مختلف معرفتی قابل درک و استفاده باشد مضاف براینکه کیفیت وحی خود امری پیچیده است که نشان میدهد قران و کتب ادیانی کلا م مستقیم خدا نیست بلکه تنزیلی از علم الاهی است که متناسب با معرفت هر دوره ای قالب ریزی میشود که خود بحث مفصی است و باید جدا گانه بحث شود
چندین هزار دانشمند با تعقل و تفکر به این نتیجه رسیدن که طراحی هوشمند درسته و چندین هزارتای دیگه هم میگن نوع تفکر داروین درسته. صرف تعقلی بودن که عقلانیت اون ثابت نمیشه. پس ما ملاک هایی داریم که عقلانی بودن رو اثبات میکنه اون ملاک ها رو استنتاج های عقلی تشکیل میده. خلقت گرایی هم چیزی غیر از طراحی هوشمنده. ما هم دانشمند خلقت گرا داریم هم دانشمند طراحی هوشمند گرا و هم دانشمند تکامل گرا. وحی هم طبق سخنان دکتر سروش شهوده که از دریچه خواب اعمال میشه و به پیامبر وقتی وحی میشده پیامبر به خواب میرفته و یه ادراک حسی داشته و اون رو با عقل خودش تطبیق میداده و آیات رو با توجه به عقلانیت خودش بیرون میداده و این نوع نگاه وحی رو تاریخی میکنه و وجه الهی و قدسی اون رو کاملآ از بین میبره که این مدل سروش به نظر کانت نزدیک تره. همون طور که کانت قبل از داروین و سروش عقل و انسان رو تاریخی میکنه ولی این تاریخی کردن بیشتر در هگل معنی پیدا میکنه و فقط رگه هایی از اون در کانت پیدا میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
خود برادر من تعقل با همین تضاد ارا رشد میکند و ما اگر اکنون در این سطح از تعقل هستیم ناشی از تقابل بین جهان بینی ها و خود اگاهی های مختلف است که باعث رشد کلی سطح معرفتی بشر میشود و الا اگر فلسفه نتیجه تفکر یک نفر بود که ما هرگز در این سطح از اندیشه نبودیم زیرا هر فیلسوف شروع خود را از پایان فیلسوف قبلی اغاز میکند و این یعنی یک حیات فکری چند هزار ساله
وقتی میگی هر فیلسوفی نظریاتش رو با پایان نظر فیلسوف قبلی آغاز میکنه نشون میده فیلسوف جدید در مورد تفکرات فیلسوف قبلی تفکر میکنه. این نوعی دیالکتیکه که کانت در کتاب سنجش اول کامل در موردش توضیح میده. البته همیشه اینطور نیست که تجمع تفکرات باعث شناخت بهتر و طرح ایده های بهتر بشه. حجم اطلاعات زیاد میتونه باعث گمراهی عقل و زیاده خواهی عقل بشه. مثلن همه دنیا قبول دارن غنی ترین تفکر و فلسفه و فرهنگ و علم در آلمان شکل گرفت ولی از همین فرهنگ و هنر و اندیشه و فلسفه و علم فاشیست بیرون اومد. پس باید دید منظور شما هم از پیشرفت عقل چیه که در اوج خودش ازش فاشیست ضد انسانی بیرون میاد!

ضمن اینکه شما تکامل رو میگی ساده به پیچیده ولی عقل که اجزاء نداره پیچیده بشه یا جسم نیست بر اجزایش اضافه بشه. پس اینجا هم تکامل عقل ابهام داره.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ودرست مانند اینکه بشر یک موجود واحد باشد و یک عمر چند هزار ساله داشته باشد
تفکر به اندازه تاریخ بشر قدمت داره. ولی انباشته شدن همه تفکرات روی هم نتیجه نمیده عقل بشر رشد کرده.شاید بهتر باشه بگیم بشر از ایده های قبلی استفاده میکنه و ایده های نو تر و کاربردی تری میسازه ولی درست نیست بگیم عقل بشرت تکامل پیدا کرده چون کار عقل همینه که شناخت بهتری مهیا کنه و به صورت دیالکتیک تضاد ایده ها رو به یک نتایج کلی تر مورد قبول برای دو طرف برسونه که من در اینجا بیشتر هگلی هستم تا کانتی. پس وقتی شناخت امروز ما از دیروز بهتره نتیجه نمیده عقل تکامل پیدا کرده بلکه نتیجه میده عقل تونسته به اصول کلی تر و کلیات جامع تری برسی. همه اینها هم با فرض رئالیستی از جهان اعتبار داره که گفتم باطله. کسی نمیتونه بگه شناخت ما بهتر شده یا بیشتر شده بلکه باید تتور تاریخی انسان رو به صورت هگلی و در منطق دیالکتیک هگلی ببینید که اونم به اصالت آگاهی منجر میشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
عرض شد تکامل در عالم ماده متفاوت از تکامل تعقلی است
در عالم ماده ما شاهد یک چرخه و دور هستیم درست مانند حرکت الکترونها و حرکت و چرخش زمین و سیارات و چرخش فصول سال و حیات و ممات در عالم موجودات و..
طبق دیدگاه ما اصل حیات از هستی بخشی اصل وجود شروع شده و به خلق موجودات مجرد رسیده و از موجودات مجرد با سلسه مراتبی به موجودات نیمه مجرد و سپس نیمه مادی و سپس مادی ساده و سپس مادی پیچیده و...که موجب انبساط عالم شده تا در نهایت بعد از طی مسیر به انقباض یا انهدام عالم ماده میشود و این چرجخ همچنان ادامه دارد (یعنی خلق و عدم عالم ماده مدام تکرار میشود با تکیه به امور مجرد فرا تر از خود و به عبارتی عالم قدیم است به اتکا به هستی بخشی قدیم خدا )
یادمه شما میگفتی خلق از عدم رو قبول نداری حالا میگی ماده خلق میشه و دوباره به عدم برمیگرده و به صورت چرخه این تکرار میشه که این تناقضه.
بعدش شما میگی خلقت از موجودات مجرد شروع شده این چطور به ازلیت مربوط میشه؟ چیزی که خلق بشه دیگه ازلی نیست. البته چون کانت زمان رو صور ذهنی میدونه شما نمیتونی ازلیت هیچ چیزی رو اثبات کنی مگر با فلسفه اخلاق و عقل عملی. عقل محض در این مورد محدودیت داره البته این محدودیت به معنی مرزدار بودن نیست چون عقل از مرز ها فراتر میره ولی چون محدودیت داره نمیتونه شناخت کسب کنه.
ضمن اینکه نفهمیدم چطور شد که از عالم مجردات رسیدیم به عالم ماده یهو انبساط شد؟ اگه انبساط نمیشد چی میشد؟ بعدش انبساط تو نظریه بیگ بنگه که هر لحظه امکان فروپاشی این نظریه است و اینطور نیست که فرض کنید جهان با بیگ بنگ آغاز شده و جور دیگه نمیشه. همین انبساط هم که شما میگی جایی دیده نشده فقط چون نور به سمت طیف قرمز شیفت داره نتیجه گرفتن انبساط داره صورت میگیره که اونم تاریخچه شکل گیری داره که در پارادایم فیزیک انیشتینی قابل توضیحه وگرنه خود انیشتین جهان رو غیر بیگ بنگی میدونست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در سطح دیگر این چرخه یعنی در دل ان چرخه حیات قرار داردکه از تک سلولی ها شروع و به گیاهان و حیوانات و انسان ختم میشود و از انسان یا مجددا به عالم حیوانات برمیگردد و همان چرخه مدام تکرار میشود و یا با صعود از عالم ماده به امور فرا ماده طی یک سلسله مراتی وجودی مجددا به اصل وجود برمیگردد
این چیزها نیاز به اثبات عقلانی داره. متاسفانه فلسفه شما اندازه یک سر سوزن هم نمی ارزه چون بر پایه علم قرار داره و علم هر روز یک چیزی میگه و یقین آور نیست و شما از چیزی شروع به استدلال میکنی که براش استدلال نداری.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنابراین ما در عالم هستی شاهد چرخه های مختلف هستیم که تکامل در هر کدام معنی خاص خود را دارد که این هم خود بحثی مفصل است و نیاز به جستاری مجزا است
بله تکامل معنی خاصی داره ولی وقتی به فلسفه وجودی میرسه اون معنی خاص رو از دست میده و کلیتش مد نظر قرار میگیره. این تناقضه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
نظریه فرگشت ممکن است ایراد هایی داشته باشد ولی غلط نیست و با خلق هدفمند و و هوشمند منافاتی ندارد
همچنین ما بحث علمی را با فلسفی و دینی ادغام میکنیم چون حقیقتا در هم تداخل دارند و اجزای یک پیکر هستند و این از مزیتهای وحدت وجود است که قادر است همه معارف بشری را به هم منصل کند
کسی که فرگشت خونده باشه به این درک میرسه که در فرگشت غایتمندی و هدفمندی متصور نشده و اینجا شما گیر جبر طبیعی و تببین علی از طبیعت می افتی در حالی که تکامل عقل از نظر کانتی به سمت آزادی اراده است که با جبر تضاد داره و همون مشکل غایت شناسی که گفتم پیش میاد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و این نتیجه این است که انسان خود اگاهیش منحصر به خود نیست و این خود دلیلی روشن است که خارج از جهان درونی ما حقیقتیهای خارجی دیگری هست که ما جهانبینی خود را مدیون ان هستیم نه اینکه جهان منحصر به ما باشد
بحث کردیم که این تاریخ و همه آن کتاب ها محصول کارکرد ذهنی منه که دلبخواهی هم نیست. جهان کاملن در خودآگاهی من محصور شده و جهان در جایی نیست که خودآگاهی من اونجا نباشه ولی خودآگاهی من در جای هست که جهان درا ونجا نباشه مثل عالم رویا و عالم وحی از دیدگاه دکتر سروش و غیره.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
عرض شد عالم هستی در هم تنیده هستند و چنان نیست که دنیای حیوانات با دنیای انسان و دنیای انسان با دنیای عالم مجردات کاملا بیگانه باشد در دیدگاه ما همه چیز در هم تنیده است و هر عالم مقدمه عالم دیگر است لذا این بدیهی است که نطفه عالم گیاهان در عالم ماده و عالم حیوانی در گیاهان و عالم انسانی در عالم حیوانی باشد
دنیای انسان با دنیای حیوانات از هر طریق که بگی متفاوت و بیگانه است. به بیان خودتون حیوان اراده نداره و در محصور جبره. حیوان عقل نداره ولی انسان داره و این دو متضاد هستن که با هم جمع نمیشن.
در هم تنیدگی هم یعنی قبلآ عضو یک سیستم بوده باشن ولی الان هر کدوم خود به تنهایی یک سیستم هستن. پس عالم مجردات با عالم مادیات جمع پذیر نیست چون ماهیات متفاوتی دارن و فقط وحدت وجودی این دو رو در مفهوم و قالب وجودی در یک سیستم قرار داده وگرنه واضحه مجردات غیر مکان و زمانی هستن که قادر نیستن با مادیات مکان و زمانی یک سیستم واحد رو تشکیل بدن چون تضاد ماهیتی دارن.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ولی این به ان معنی نیست که چون انسان از عالم حیوانی گذر کرده پس باید عین هم باشند و.. بیان این بود که ما در خصوصیات زیستی همچنان حیوان هستیم و تنها در بعد خصوصیات تعقلی و معنوی از عالم حیوانی تکامل پیدا کرده ایم لذا وجود موارد اخلاقی و تعقلی بسیار خفیف در عالم حیوانی نه تنها نقیض بیان ما نیست که موید ماست زیرا در عالم تدریج گذر از عالمی به عالم دیگر به یکباره صورت نمی گیرد که مثلا کلا بین انسان و حیوان حصار کشیده شود شما در فصول سال هم بین دو فصل معمولا یک مقطعی را بین دو فصل مشترک دار ی مثلا بین فصل بها رو تابستان خرداد ما خصوصیات دو فصل را دارد و...
تناقض گویی اظهر من الشمس میکنی رفیق. شما میگی فعلی اخلاقیه که دارای اراده باشه ولی حیوانات که در جبر طبیعت زندگی میکنن چطور میتونن همچین فعلی اراده مندی داشته باشن و اخلاق مداری به معنی انسانی قلمداد بشن.

ضمن اینکه با مثال گذار که مطرح کردی پس مشخص میشه انسان محصول تکامل ماده است و دیگه بعد معنوی از او گرفته میشه و اخلاق ریشه های طبیعی داره ولی میدونیم اینطور نیست و شما اخلاق رو ذیل اراده قبول داری. پس ما میتونیم بین انسان و حیوان مرز بکشیم که این مرز بندی گنگ نباشه ولی چون شما تمامن انسان رو محصور تکامل ماده میدونی ادعا میکنی اون درجه خفیف اخلاقی حیوان با تکامل و پیچیدگی جسمانی به انسان تبدیل شده پس اخلاقیات انسان هم رشد کرده و این بر بعد جسمانی چیره شده و باید به همین بعد توجه بشه. در هر صورت در اینجا اخلاقیات تبدیل به عالم مجردات نمیشه و در عالم طبیعی توضیح طبیعی داره.

مثال فصول هم کامل نیست چون ما 4 تا فصل داریم و جایی رو بین دو فصل انتخاب نکردیم که خصوصیات هر دو رو داشته باشه با این حال این مثال هم مع الفارقه چون روزها پیوسته و واقعی هستن ولی مرز بندی های ما غیر واقعی و گسسته که اون ها رو بر طبق سلیقه ما تقسیم بندی میکنه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید در مسیر تکاملی موجودات انچه باعث انگیزش به سوی کمال میشود از درون است که در هر مرتبه شکل خاصی دارد
درسته حرکت به سمت کمال از درونه ولی غلطه چون این حس درونی مرتبه نداره و یک خواست عامه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در عالم حیوانی حفظ حیات به صورت عریزی است و حیوان به هر صورت ممکن میخواهد حیات خود را حفظ کند
تناقضه اظهر من الشمسه.
پس حیوان بر حسب نیاز و امیالش هر عملی رو انجام میده در حالی که شما میگی ارزش اخلاقی جایی مشخص میشه که اختیار وجود داره. پس دگر خواهی نمیتونه عملی اخلاقی باشه چون حیوان دست به این عمل میزنه. نکته کانت دقیقن همینجا روشن میشه که میاد اراده رو زیر مجموعه اخلاق میذاره و نه اخلاق رو زیر مجموعه اراده. اراده رو میگه نمود عقل عملی و کانت حیوانات رو بدون عقل ولی دارای فاهمه و حالات ذهنی میدونه. پس فعل فاعل باید در حیطه جبر نباشه ولی شما در علوم طبیعی و با تببین های علی این علوم در هیچ شرایطی قادر نیستی حیوانات رو از جبر خارج کنی.

در عالم انسانی ما دو نوع حیات داریم یک نوع حیات مادی است که غریزی و حیوانی است و حیات دیگر معنوی و تعقلی است
این کلمه حیات گمراه کننده است. ما دو حیات نداریم. خودآگاهی یعنی حیات. اون حیاتی که شما به ارگانیسم های مکانیکی نسبت میدی حیات نیست یک کارکرد مکانیکی است. خودآگاهی به هیچ جسمی نیاز نداره که در موردش صحبت کردیم. ولی اگه شما اصرار داری حیات از هم تنیدگی ساخته میشه این یعنی دو سیستم مجزا ذیل یک سیستم جمع شدن و حیات رو ساختن. یعنی شما یک مولکول رو تصور کنید. این مولکول از تعدادی اتم ساخته شده پس اتم های سازنده این مولکول میشن در هم تنیده و وقتی از هم جدا میشن دو سیستم جدا هستن ولی با ویژگی های متفاوت که قبلن در یک مولکول جمع شده بوده. مثلن بعد از جدا شدن یکی اسپین چپ گرفته یکی اسپین راست ولی ویژگی این دو قبلن که در مولکول بودن با هم جمع شده و مولکول مورد نظر اسپینش صفر بوده. اینجا تناقض آشکاره. چون مجردات مثلن فاقد زمان و مکانند ولی مادیات اینطور نیستن و این دو با هم جمع نمیشن و اگه هم جمع بشن به هیچ میانجامه. پس شما حتی اگه انسان رو دو بعدی هم بدونی مثل دکارت که میگفت از نفس و بدن تشکیل شده جاودانگی و حیات به نفس تعلق میگیره و نه جسم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در بعد معنوی که به اخلاقیات میرسد بحث دگر خواهی است بیان ما این بود که این گرایش اخلاقی با محوریت دگر خواهی در دل خود لذت دارد و اگر چنین نبود هیچ کس در ان قدم نمی گذاشت
رفیق به قول کانت مهم نیست کاری که شما میکنی لذت داره یا نه مهم اینه دلیل و انگیزه انجام اون کار خود لذت نباشه. وقتی شما میگی دگر خواهی در دل خود لذت دارد و اگر چنین نبود هیچ کس در آن قدم نمی گذاشت یعنی دلیل اینکه افراد به دگرخواهی تمایل دارن اینکه که این کار لذت بخشه و این کار رو بر مبنای اصل لذت دگرخواهی انجام میدن. پس این میشه اخلاق بر مبنای لذت خواهی که مخالفه با اخلاق خودخواهانه. ولی اگه فرض کنیم این اخلاق لذت خواهانه هم هم چیزی نیست جز اخلاق خودخواهانه بازم فرقی نداره. شما فرض کن یک پول هنگفتی برنده شدی و اراده میکنی این پول رو بدی به فقیر و فقرا اما سوال اینه دلیل اراده شما چی بوده؟ اگه دلیل اراده شما این باشه که من از این کار لذت میبرم پس دگرخواهی در اینجا دقیقن معنی لذت خواهی یا خودخواهی میده ولی اگه دلیل شما این باشه کمک به دیگران خوبه و باید این کارو کرد پس اگه بعد از کمک کردن به دیگران خوشحال باشی یا نباشی و حس خوبی بهت دست بده یا نده عمل شما اخلاقی بوده. گرچه من در ادامه توضیح میدم از نظر کانت دگرخواهی عملی اخلاقی به خاطر خودش نیست چون معطوف به نتیجه عمله.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و این تجربه ای است که همه شاهد ان بوده اند
تجربه نمیتونه بنیاد اخلاق باشه. به قول کانت بنیاد اخلاق متافیزیکه ولی تا زمان کانت متافیزیک چیزی نبود جز فروض مختلف و عقلانیت غیر تجربی و بزرگترین کار کانت این بود از اخلاق و متافیزیک علم ساخت چون مثل دکارت اعتقاد داشت ریشه های اخلاق در متافیزیکه و اخلاق برترین علمه کانت این رو قبول داشت و سعی کرد این رو اثبات کنه. چرا نمیتونه بنیاد اخلاق تجربه باشه؟ چون گفتیم اخلاق میگه باید چطوری باشد. در قید باید ضرورت خوابیده و تجربه فاقد ضرورته. تجربه فقط میگه چه چیز هست ولی نمیگه چه چیزی باید باشه.
نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
که مثلا در کمک به دیگران و اطعام و...ما دچاریک لذت معنوی میشویم همین لذت است که نفی خود را در ان زمینه ممکن میسازد یعنی شما برای برخوردار شدن از این لذت باید از برخی خود خواهی های خود بگذری
لذت خواهی یک مبحث کاملن خودخواهانه نیست و این دو نوع اخلاق کاملن مجزا هستن. شما میتونی یک عملی رو انجام بدی و ازش لذت ببری ولی به خودت ضرر بزنی این میشه اخلاق لذت گرایی ولی یه وقتی شما نمیخوای به اون لذت برسی چون اخلاق شما سودگرایی شخصیه و اون عمل به شما ضرر میرسونه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
حال شما میگویی که ممکن است برخی از اعمال اخلاقی برای افرادی لذت داشته باشد و برای برخی دیگر نداشته باشد در اینجا ما نسبی بودن را میپذیریم وی مطلق ان را نه یعنی طبیعت بشر واحد است و همه نوع بشر از برخی اعمال لذت و از برخی اعمال رنج میبرند ولی شدت و ضعف ان متفاوت است این شدت و ضعف باعث گرایشات اخلاقی متنوع میشود و اتفاقا همین عامل حرکت و کمال کل بشر است یعنی حرکت به سوی کمال در بعد اخلاقی لازمه اش وجود رفتارهای مخالف است تا در این مسیر تکامل میسر شود
اصلن اخلاق کانت کاری به لذت و غمگینی بعد از عمل نداره. اصلن مهم نیست کسی بعد از یک فعل اخلاقی ناراحت بشه یا نه. قرار نیست اعمال اخلاقی ما رو خوشحال کنن. شاید شما با خریدن یک ماشین مجهز به تکنولوژِی روز خوشحال بشی و این مشروط بشه به اینکه یک وعده دروغ بازپرداخت وام به کسی بدی که میخواد به شما وام بده تا اون ماشین رو بخری. اگه شما وعده دروغ بدی و ماشین رو بگیری شما عمل اخلاقی انجام ندادی و دیگه مهم نیست بعدش خوشحالی یا ناراحت. ولی اگه شما وعده دروغ ندادی و ماشین رو از دست دادی و حتی اگه غمگین هم شدی فرقی نمیکنه و شما آدم خوبه داستانی. یکی دیگه هم ممکنه وعده دروغ نده و از این کارش هم خوشحال باشه. ولی نباید به دلیل خوشحال بودن وعده دروغ نده یعنی حتی اگه وعده دروغ هم نده باز کارش از نظر اخلاقی ارزشی نداره اگه بر مبنای خوشحال بودن باشه چون در اینجا مبنا تکلیفه نه پیامد.
ضمن اینکه کانت شما رو از انجام کارهایی که براتون لذت بخش و خوشحال اوره منع نمیکنه مثلن کانت نمیگه ماشین نخر و ازش لذت نبر و نخند و خوشحال نباش ولی میگه این کار رو با دروغ و تجاوز و دزدی و وعده های الکی آنجام نده. گرایشات اخلاقی هم ناشی از نوع نگاه به واقعیت و نوع نگاه به خوب بودن و بد بودن و نظریه شما برای ایجاد یک جامعه است که توضیح داده خواهد شد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اما نکته دیگر اینکه ممکن است برخی از اعمال برای برخی کمتر لذت داشته باشد ولی مطمئنا عذاب وجدان برای همه وجود دارد البته ان هم در سطح مختلف یعنی وقتی شخصی در یک دوراهی اخلاقی مثلا چون لذتی از ان نمی برد ان را انجام نمی دهد ولی عدم انجام ان نوعی عذاب وجدان و سرزنش درونی به همراه دارد که همان عامل میتواند در مراحل بعد به شخص کمک کند برای رهایی از غذاب وجدان اعمال اخلاقی را انجام دهد
عذاب وجدان یک مبحث درونی است و وقتی برانگیخته میشه که شخص محتوای اخلاقی وجدان رو با اصول و قواعد اخلاقی قبلن پر کرده باشه و تهی نباشه. یعنی عذاب وجدان منبع معرفتی برای اصول اخلاقی نیست که ما رو ملزم به انجامش بکنه و اونقدر وجدان تحت تاثیر شرایط زمانه است که شاید شما با آزاد کردن برده دچار عذاب وجدان بشی.
ضمن اینکه گوش دادن به امیال درونی صرفن به معنی لذت بردن نیست چون ادعای ما اینه خیلی ها هیچ لذتی از فعلیت امیال درونی نمیبرن و وقتی یک عمل اخلاقی رو انجام میدن بیشتر لذت میبرن. مثلن شما فردی رو در نظر بگیرید که انقدر امیال درونی خود رو ارضا کرده که دیگر ارضاء این امیال براش لذتی نداره و تصمیم میگیره به صلیب سرخ بپیونده چون انجام کارهای جدیدی مثل کمک به دیگران و دگرخواهی براش لذت بیشتری به همراه داره. در اینجا چون انگیزه این فرد لذت خواهی بود پس دگرخواهی او هم ارزش اخلاقی نداره. پس اگه دلیل و انگیزه عمل برای لذت بردن باشه چه لذت به بار بیاره چه نیاره عمل شما غیر اخلاقیه. پس لذت خواهی مثل دگرخواهی میاد زیر مجموعه اخلاق نتیجه گرا.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اما نکته دیگر اینکه خود این امر یعنی انجام اموراخلاقی با وجود اینکه در دو سطح لذت درونی و عذاب وجدان امری فطری و ذاتی است و ما را به صورت درونی به سوی کمال سوق میدهد ولی در مراحل بعد این امر ذاتی تابعی از اختیار ماست یعنی میتواند بر اثر اعمال اختیاری ما شدت و ضعف پیدا کند یعنی اگر ما به ان بها دهیم این گرایش رشد یافته و خود به خود ما را به سطوح بالاتر سوق میدهد تا جایی که به راحتی جان خود را هم برای دیگران یا عقیده و..میدهیم . به عکس اگر به ان بها ندهیم به مرور کم رنگ شده و حساسیت وجدان هم کاسته شده و نه تنها از انجام ان اعمال لذت نمی بریم بلکه به عکس از عمل خلاف ان لذت میبریم که این مرحله مرحله ای پایین تر از عالم حیوانی است یعنی انسان به لحاظ دو بعدی بودن قادر است هم از عالم حیوانی بالاتر رود و هم پایین تر و همه این حرکتهای کمالی و ضد کمال یدر وجود ما به صورت ذاتی نهادینه شده و دست مانند یک نرم افزار رایانه از قبل برای هر عمل ما عکس العنلی تعبیه شده
وجدان اختیاری برانگیخته نمیشه و غیر ارادی فعال میشه ولی اونم در صورتی است که وجدان از جایی معرفت اخلاقی را کسب کرده باشه وگرنه وجدان همیشه باید جلو روی شما میبود و فعالیت میکرد ولی اینطور نیست و این نشون میده وجدان منبع معرفت اخلاقی نیست و وقتی وجدان داره معرفت اخلاقی کسب میکنه در همون لحظه فاعل باید به اون منبع جواب بده و اون عمل رو انجام بده. پس ما باید محتوای وجدان رو پر کنیم تا ازش انتظار کارایی داشته باشیم و وقتی این محتوا پر شد میتونه کمک کننده باشه که این پر شدن ظرف وجدان عوامل خیلی زیادی داره که در دایره بحث نمیگنجه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنابراین اینکه برخی افراد گرایش کمتری دارند به اخلاقیات بی علت نیست و تابعی از رفتارهی قبلی ماست مضاف براینکه در نظام هستی اخلاقیات بر اساس داشته های ذاتی تعریف میشود یعنی رفتار ارزشی هر شخص بستگی به داشته های او دارد و در هر کس به اندازه وسع خودش اخلاق معنی پیدا میکند که خود بحثی مفصل است و برای بررسی دقیق ان باید جستاری جدا گانه باز کنید تا با دقت بیشتری همه جوانب ان بررس یشود
همه به اخلاقیات گرایش دارن ولی نوع گرایش اونها متفاوته که محل بحث ما هم اینه کلن امورات باید چگونه باشن؟ چطور باید عمل کرد؟ چه عملی درست و چه عملی نادرسته. اینها مربوط به اخلاق نورماتیوه که مورد بحثه وگرنه میشه در مورد نسبی گرایی یا مطلق بودن اون ذیل موضوع فرا اخلاق بحث کرد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
عرض شد در وحدت وجود عالم واحد است و عالم ماده و طبیعت امری جدای از غالم مجردات و معنویان نیست و همه چیز به هم مربوط است
عالم در ذیل وجود واحده نه در ماهیات یا به قول شما شدت وجودی.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بیان شد درهر سطح وجودی تکامل معنی خاصی دارد و اخلاقیات تنها در سطح مرتبه انسانی معنا دارد و در سطح عالم ماده و مجردات اخلاق بیمعنی است زیرا اصلا اخلاقیات زاییده دو بعدی بودن و اختیار است و شامل عالم تک بعدی نمی شود
بزرگترین نواوری کانت این بود که نشون بده اخلاق زاییده اختیار نیست بلکه این اختیاره که زاییده اخلاقه. اخلاق زاییده خدا یا دین نیست بلکه این دین و خداست که زاییده اخلاقه. همه میخواستن از خدا به اخلاق برسن یا از اراده به اخلاق برسن ولی کانت این روند رو معکوس کرد. حالا شما با 4 خط جملات وجودی که پر از ابهام و تناقضه میخوای فلسفه صریح کانت رو انکار کنی که این خودش یک تناقض بزرگه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید ان خود رفتار نیست که اخلاق به شمار میاید که مثلا اگر ربات هم ان عمل را انجام دهد عملش اخلاقی باشد بلکه ان اختیار و اگاهی شخص است که به ان عمل معنا و ارزش میدهد اگر انسان هم مانند رباط اعمالش از قبل تعیین شده بود که موجودی تک بعدی و غیر مختار محسوب میشد و دیگر اخلاق بیمعنی بود زیرا اخلاق از ان نظر باارزش است که به ما کمک میکند بتوانیم عالم جبری و تک بعدی بودن خودرا پشت سر بگذاریم و خود خالق خود باشیم در حقیقت اخلاق جلوه خود شکنی و جبر شکنی است که ما را به مرتبه خلیفه الله میرساند هم چنان که علو م و فلسفه بعد دیگر ما را که جبر شکنی جهل ماست و باعث خلق یک موجود خود اگاه میشود که قادر است با کشف قوانین عالم ماده را به تسخیر خود در اورد پس اخلاق در حقیقت یک وسیله است برای کمال ما و کمال حقیقی ما خالقیت است در همه ابعد وجودی و این است تفاوت انسان با موجودات دیگر زیرا انسان میتواند خود را خلق دوباره کند ولی موجودات دیگر همان که متولد میشوند میمیرند و..
اخلاق یعنی باید و نباید. باید و نباید از اراده نمیاد از تکلیف میاد. تکلیف هم از سر احترام به قانون اخلاقی میاد. پس یک رباط هم میتونه این قانون اخلاقی رو رعایت کنه به شرطی که توسط یک موجود عاقل که به معرفت اخلاقی رسیده برنامه ریزی بشه. پس لازمه اون داشتن عقله نه اراده و اراده چیزی نیست جزء نمود عقل عملی. دلیل انسان شدن ما هم عقله که هیچ موجودی جزء فاعل خودآگاهی اون رو نداره.
شما اراده رو هنوز در مفهوم کانتی متوجه نشدی و همون نگاه رئالیستی دو بعدی از جهان داری و وقتی نمیتونی با عقل محض موضوع اراده رو حل کنی نمیتونی ادعا کنی اخلاقیات مبنای اراده داره بلکه اون مسئولیت اخلاقی است که مبنای اراده داره و اینم پیش فرضه که همه مسئولیت دارن حتی جبر گرایان هم معتقدن هرکسی باید مسئولیت عملش رو بپذیره.
بنده از اول گفتم بین اخلاق و ارزش باید تفکیک گذاری کرد. یعنی هر عملی که از روی اراده باشه ارزشمنده و نه عمل ربات. ولی عمل ربات میتونه اخلاقی باشه بدون اینکه ما ربات رو یک فرد خوب و ارزشی بدونیم و اخلاق در اینجا یعنی یک تجویز و دستور برای عمل.
نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
ببینید ما قبلا بیان کردیم انسان دو حیات دارد به نام حیات مادی و حیات معقول و معنوی که اولی مقدمه ای ضروری برای دومی است ولی گاهی در سطوحی بین این دو حیات تقابل ایجاد میشود و بیان شد در زمان تقابل این حیات معنوی است که مقدم است زیرا اصلا حیات مادی برای متولد شدن ما در عالم فرا مادی است .
بیشتر توضیح بدید یعنی چی حیات مادی لازمه متولد شدن ما در عالم فرامادی است. اگه سلسله مراتب از مجردات و فرامادی به ماده میرسه این قضیه اشتباست و باید برعکس باشه. یعنی شما هم خودتون گفتید خلقت از فراماده و مجرات آغاز شد و به عالم ماده رسید ولی الان میگی ما از عالم ماده متولد شدیم ولی به عالم فرا ماده رفتیم. رفیق تاحالا فلسفه با این همه تناقض یکجا ندیده بودم که به لطف شما دیدم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مثالی هم که زدید در خصوص سوراخ کردن کشتی که طبق دیدگاه ما این عمل عین خود خواهی و نفی دیگران است و عملی غیر اخلاقی .گمان میکنم قبلا سطوح بسیار گسترده نفی خود و دگر خواهی را بیان کردم اگر هم نکردم اگر مایل بودید میتوانید جستاری مستقل استارت کنید تا بنده مراتی نفی خود و دگر خواهی را برایتان بیان کنم تا متوجه شوید این اصل تمام سطوح معرفتی و حیاتی بشر را شامل میشود
منظور بنده همینجاست که عمل سوراخ کردن کشتی در تقابل با خواست دیگرانه و اینکه ما باید به خواست دیگران احترام بذاریم رو دچار اشکال میکنه. چون ممکنه منشاء این خواست امیال درونی اونها باشه و نه ارزش های اخلاقی. پس من نباید هیچ وقت به سیگار کشیدن کسی در یک جای عمومی اعتراض کنم چون سیگار امیال و گرایش های اون رو ارضاء میکنه. پس من نباید مجرمی رو مجزات یا اعدام کنم چون موجب رنجش اون میشه و موارد دیگه. ولی ما در همه این موارد تعارضات اخلاقی داریم و در بعضی موارد با فرد درگیر میشم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اگر مایل بودید جستاری مستقل در خصوص اخلاق باز کنید تا با بیان مراتب نفی خود و دگر خواهی مشخص شود که تمام گزاره هایی که بیان کردید در نفی خود و دگر خواهی مستتر است و کافی است ما دو بعد حیات مادی و معنوی و گرایشات ان را تفکیک کنیم تا مشخص شود در عالم هستی هیچ امر باطل و خلاف تکامل نیست بلکه کاربرد نابجای ان است که باعث بطالان و غیر اخلاقی بودن میشود مثلا بسیاری از اعمال غیر اخلاقی ما در عالم حیوانی عین حق است و مسیر کمال و در سطح انسانی به دلل تقابل با بعد انسانی ما غیر احلاقی میشود که نیاز به بررسی جامع دارد
بله شما از یک چیز خوب بد استفاده کنی موجب غیر اخلاقی بودن میشه و این نشون میده هیچ چیز خوب و خیری بدون قید و شرط نداریم زیرا اراده میتونه اون رو بد به کار بگیره. پس تنها خیر بدون قید و شرط چیزی نیست جز اراده خیره و اراده خیر چیزی نیست جز عمل از سر تکلیف. پس اخلاقی بودن یک عمل برمیگرده به وظیفه گرا بودن نه نتیجه گرا بودن. از همینجاست که میگم یک ربات و حیوان هم میتونه اخلاقی عمل کنه چون دگرخواهی معطوف به نتیجه عمله و نه خود عمل. ولی حیوان نمیتونه یک عمل بر سر تکلیف انجام بده چون لازمه اون داشتن عقله و چون حیوان عقل نداره و کاملن وابسته به غیر خودشه نمیتونه دست به اخلاقیات وظیفه گرا بزنه و چون دگرخواهی معطوف به نتیجه عمله و نه قانون وضع شده توسط فاعل که از سر تکلیف باید انجامش بده اونوقت حیوان هم میتونه عمل اخلاقی انجام بده. چون دگرخواهی یعنی پیامد خوب برای دیگری و اگه عمل یک ربات و حیوان برای دیگری خیر به همراه بیاره ما اون رو اخلاقی میدونیم. شاید به حیوان و ربات پاداش ندیم چون اون رو بر حسب اخیاراتش انجام نداده ولی نمیتونی منکر عمل اخلاقی اون بشیم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در متن قبل هم اشاره کردم که ما به اجبار دو بعدی هستیم و هر دو صفت انسانی و حیوانی را داریم و بیان شد صفات حیوانی در جایگاه خود درست و حق است ولی وقتی پای کمال و حیات انسانی به میان میاید بحث اخلاق و دگر خواهی و به تبع نفی خود خواهی به میان میاید و در حقیقت ما در این بین به انتخاب اصلح دست میزنیم تا به بقای انسانی برسیم یعنی عالم حیوانی را قربانی عالم انسانی میکنیم و این عین خود خواهی است ولی بین این دو خود خواهی فاطله بسیار است زیرا در خود خواهی حیوانی اصل برنفی دیگران است ولی در خود خواهی انسانی اصل بردگر خواهی است و این تفاوت بسیار برجسته است و اگر بشر بذسد به این حقیقت که کمال او در دگر خواهی است نه خود خواهی تمام مشکلات فردی و اجتماعی بشر حل خواهد شد زیرا تمام معضلات بشر مستقیم یا غیر مستقیم به خود خواهی حیوانی برمیگردد
من به همه اینها منتقدم و ما انسان دو بعدی نداریم. حتی اگه فرض کنیم ما دو بعدی هستیم هر میلی که از بعد مادی میاد در درون ظرف فاعل ریخته میشه و تبدیل به امیال درونی میشه. یعنی باید بین امیال درونی که از بدن مادی گرفته میشه مثل شهوت و امیال درونی که از عالم ماده گرفته نمیشه مثل آرزوی سعادت یا گرایش های هنری و غیره تفکیک گذاری کرد. پس اینجا هم باز شما به مشکل میخوری چون اخلاقی بودن رو ذیل اراده تعریف میکنی و حرکت به سمت کمال و سعادت رو خوب میدونی در حالی که رسیدن به سعادت میتونه یک میل درونی باشه و در اینجا شخص به امیال درونی خودش پاسخ گفته که این عین خودخواهی است. یعنی علت دگر خواهی اینجا میشه رسیدن به سعادت که یک میل درونی است و این دگرخواهی عین خودخواهی است.

در قسمت دوم هم که میگی کمال انسان در دگرخواهی است اینها همون اوامر شرطی هستن که کانت بهشون اشاره میکنه و میگه این اوامر خوب بودنشون مشروط میشه به چیزی که بعد از اونها میاد نه به خود اون امر. مثلن دگرخواهی کن تا به کمال و تکامل برسی. در اینجا دگرخواهی به خاطر خودش خوب تلقی نمیشه بلکه به خاطر اینکه ما رو به کمال و تکامل میرسونه خوب تلقی میشه ولی اوامری که بر سر تکلیف انجام میشه در ذاتشون خوب بودن نهفته است مثل دروغ نگو و به اونها لقب اوامر مطلق رو میده. کانت از طرفی میگه اوامر مشروط احکام تحلیلی هستن یعنی در کمال نوعی دگرخواهی نهفته است و کسی که میگه دگرخواهی کن تا به کمال برسی داشتن کمال رو هم در داشتن دگرخواهی میدونه. ولی کانت میخواد از اخلاق علمی بسازه مثل ریاضی و فیزیک و میگه باید به دنبال اوامری باشیم که ترکیبی پیشین باشن و میگه این اوامر در امر مطلق پیدا میشن.

در یک جای دیگه گفتی بعضی چیزهای حیوانی حق است اینجا هم باز شما به تناقض میرسی چون حق خواهی هم یک نوع دیگر از اخلاق نورماتیو است که برعکس دگرخواهی به نتیجه معطوف نیست و به تکلیف معطوفه. توماس هابز و افرادی مثل جان لاک طرفدار این نوع اخلاقیات بودن. یعنی به حق افراد یا حق طبیعی جاندارن باید در هر شرایطی احترام گذاشت و عمل باید براساس اون حق باشه. پس شما به همون ورطه نسبی گرایی اخلاقی نزول کردی و همه دیدگاه های اخلاقی رو درست میدونی.

نکته دیگه که در همین مثال اثبات کردی دگرخواهی چیزی نیست جز خودخواهی یعنی دگرخواهی از نظر شما همون فلسفه خودخواهی است ولی با شدت کمتر نه زندگی کردن برای دیگران که این با پست های قبلی شما در تضاده.

ضمن اینکه اگه دگرخواهی شدت و تمرینش از حدی بیشتر بشه این امکان قویآ وجود داره برای انسان لذت بخش بشه یعنی ممکنه اولش برای انسان ها دگر خواهی سخت باشه ولی به قول شما که پرورش پیدا کرد و به بار نشست این کار لذت داشته باشه و دیگه اون فرد به خاطر دگرخواهی دست به عمل نزنه بلکه بر مبنای لذت ناشی از اون عمل دست به دگرخواهی بزنه گرچه این لذت خواهی به دگرخواهی منتهی میشه ولی چون علت و انگیزش عمل لذت خواهانه است فاقد ارزش اخلاقی دگرخواهی میشه مثل همون پول دادن به افراد فقیر.

از همه مهتر شما در حالی میگی باید دگرخواه بود که میخوای با فلسفه وجودی دیگران رو مجبور کنی که دگرخواه باشن و این خودش به تناقض میرسه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
در بالا هم ذکر شد که لذت حاصل از اخلاقیات دو نوع است و انچه مد نظر ماست لذت حاصل از اخلاقیات اختیاری است .اما نکته این جاست که این لذت گرایی با ان لذت گرایی عالم حیوانی بسیار متفاوت است به این خاطر که لذت حیوانی لازمه اش حذف دیگران است ولی در لذت گرایی اخلاقی لازمه اش اثبات دیگران است لذا یکی حیات حیوانی را باعث میشود و دیگری حیات طیبه و انسانی را و این است تفاوت انسان و حیوان .
حال اگر نیچه چنین لذتی را ستوده (که بعید میدانم ) قطعا تشخیصش درست بوده
اشکال شما هم اینه لذت خواهی رو معادل کردی با ارضاء امیال درونی از نوع حیوانی. در حالی که کمال گرایی و گرایش به خوشبختی و علاقه به علم و دانش هم چیزی جزء امیال درونی است.

ضمن اینکه یکی میتونه خرسندی خودش و دیگران رو خیر بدونه و هر عملی که همچین پیامدی داره رو انجام بده. مثلن وضعیتی رو در نظر بگیر که یک شخصی یک دفتر خدماتی میزنه و هم به دیگران خیر میرسونه و باعث خوشحالی اونا میشه و هم با ارتقاء زندگی خودش باعث خوشحالی و خرسندی خودش میشه. این همون اخلاق منفعت گرایانه جان استوارت میل است ولی از نظر شما این شخص با باز کردن یک دفتر خدماتی کار بدی کرده چون علت زدن این دفتر خدماتی خرسندی خودش و دیگران توامان بوده و نه فقط دیگران و اگه شما با این مشکل نداری پس اخلاق شما میشه منفعت گرایی جان استوات میل و نه دگرخواهی و شما از اول لفظ اشتباهی رو به کار بردی که این نوع اخلاق هم مشکلات عدالت خواهانه داره که جان رالز اون رو تصحیح میکنه.

ضمن اینکه نمونه بارز اخلاقیات شما شوروی و حکومت های کمونیستی هستن که همه امیال ها و علاقه های افراد رو سرکوب کردن تا به دیگران لطمه ای وارد نشه! با این نوع اخلاقیات حق مالکیت هم چیز بدیه چون این باعث میشه شما مالک چیزی باشی که دیگران نمیتونن باشن و ممکنه این دیگران رو ناراحت و عصبانی کنه. پس این فلسفه فقط میتونه یک جهنمی برای ما درست کنه که استالین برای مردم روسیه درست کرد.
نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
انچه در اینجا منظور ماست کلیت دیگر خواهی است که بیان شد به صورت تدریجی از عالم حیوانی به انسان رسیده و مطمئنا جلوه ان در انسانهای نخستین متفاوت بوده و همچنین در اعصار مختلقف با تکامل معرفتی بشر اشکال مختلفی میتواند به خود بگیرد و همچنین میتواند ازفرهنگی تا فرهنگ دیگرمتفاوت باشد و هیچ کدام از این موارد نقیض بیان ما نیست زیرا کل مطلب این میشود که نفس عمل «نفی خود و دیگر خواهی » واحد و ثابت است ولی مصادیق ان میتوان متفاوت باشد و این دقیقا معنی وحدت اندر کثرت اخلاقیات است و منظور از نسبی بودن اخلاق نیز همین است .
منم گفتم گرایش نمیتونه مبنای اخلاق باشه و اگه اینطور باشه به نسبی گرایی اخلاقی منجر میشه که نه تنها باطله بلکه خطرناک ترین دیدگاه اخلاقیه. چون مثلن کسی که به لذت گرایی اعتقاد داره باید و نباید عملی داره ولی کسی که به نسبی گرایی اخلاقی معتقده دیگه چیزی به اسم باید و نباید اخلاقی رو قبول نداره و هر لحظه هر چیزی که اراده کنه رو درست میدونه که انجام بده. از دید نسبی گرایی اخلاقی همه گرایش های اخلاقی به یکسان اعتبار دارن و درستن.

منظور منم از نسبی گرایی اخلاقی و اعتقاد به اخلاقی که مبنای گرایش فردی یا گروهی داشته باشه همین بود که شما میگی دگرخواهی یک گرایشی هست که در همه افراد وجود داره منم گفتم گرایش میتونه تابع خیلی چیزها باشه یعنی همین گرایش میتونه در مولکول dna باشه. پس در اینجا دگرخواهی ریشه های طبیعی داره و نه فرا مادی که از بعد دوم انسانی بیرون اومده باشه. در حالی که ادعای شما اینه دگرخواهی از بعد دوم انسانی بیرون زده نه طبیعت. یا مثلن مثل نظریه فرگشت که جاندار خودش رو با محیط تطبیق میده دگرخواهی هم در جوامع مختلف خودش رو با فرهنگ اون جامعه تطبیق میده و شکل های مختلفی به خودش میگیره پس در این صورت برای رسیدن به سعادت بشری باید فرهنگ رو ارتقاء داد نه فقط افراد جامعه رو اخلاق مدار بر مبنای اخلاق دگرخواهانه کرد. پس اینجا بنیاد فرهنگ مهمه نه بنیاد اخلاق که اینم از تناقضات دیگر حرف های شماست.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بله قطعنا در مواردی که مصلحت یک جمع در میان باشد شما باید مصلحت جمع را درنظر بگیری و این عمل هم باز یک نوع نفی خود است .یعنی یک جایی یک عملی ممکن است برای شما مفید و تکامل دهنده باشد ولی برای یک جمع مضر باشد و شما با ارجعیت دادن به جمع در حقیقت در سطح دیگری خود را نفی کرده ای و اتفاقا در این حالت اگر نفع و تکامل خود را در نظر بگیری عین خود خواهی خواهد بود
پس شما هیچ فرقی با فاشیسم و کمونیسم نداری. در همه اون کشور ها و حکومت ها هر عملی بر مبنای منفعت جمع انجام میشد و شخص و یا اشخاص باید خودشون رو فدای سیستم میکردن! پس به این نتیجه رسیدیم همه مشکلات بشری ریشه در اخلاق دگرخواهی داره و این نوع اخلاق باید به کلی نابود بشه.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بلمه البته کلی است ولی یک قاعده کلی است که با دقت در ان میتوان قواعد بسیار دیگر را بیرون کشید مضاف براینکه خود این بحث میتواند باز شود و قواعد ریزتر و جزئی تری ازان استخراج کرد که ان دیگر بحث دیگری است و ما قرار نیست در یک مطلب کلیه امور را بررسی کنیم و ما در اینجا فقط به اختصار چهار چوب اصلی را بیان میکنیم نه کل مطلب با جزئیات ان را
منظور من از کلی بودن این بود که همه چیز رو شامل میشه. مثل نسبی گرایی اخلاقی که همه گرایشات اخلاقی رو معتبر میدونه و همه اونها رو شامل میشه شما هم کم کم داری به همین ورطه سقوط میکنی. در جایی میگی دگرخواهی حقه. در جایی میگی حقوق حیوانی حقه. در جایی میگی لذت خواهی حقه. در جایی میگی منفعت گرایی حقه. در جایی میگی گرایش حقه. در جایی میگی حق طبیعی حقه. البته مجبوری به همه اینها متوسل بشی چون کسی که به تکامل اعتقاد داره چاره ای جز این نداره که بگه اخلاق هم فرگشت میکنه و در هر زمانی و در هر مکانی به یک شکل خاصی در میاد و چیزی به اسم اصول اخلاقی معنی نداره و اخلاق خودش رو با زمانه خودش تطبیق میده و در اینجا هم مشخص نیست تکامل اخلاقی به کجا بره چون ممکنه زمانه جوری باشه که دوباره برداره داری رو حاکم کنه!

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
بنده در اول اشاره کردم که اساسا علم و تعقل دو امرمجزا نیستند و علم در هر زمینه ای همان تعقل در ان حوزه است زیرا کشفیات حاصل تعقل بر مشاهدات است نه مشاهده صرف .
تعقل در هر زمینه ای صورت میگیره ولی تعقل کردن معنی نمیده که اون چیز عقلانی هم باشه. مثلن در مورد همین جمله ای که من گفتم تعقل صورت گرفته ولی آیا درسته بگیم پس عقلانی هم است؟ نه. برای عقلانیت شما دلایل رو میخوای و میخوای ببینی این باور من از چه حکمی بیرون اومده و به دنبال گزاره و اصول کلی تر میگردی که اگه در مراحل استدلال آوری و استنتاجی من اون اصول رو از تجربه گرفته باشم اونوقت معرفت من به اون جمله عقلانی نبوده بلکه تجربی بوده. پس نمیشه بگی چون تعقل و استنتاج صورت گرفته پس عقل در اینجا حاکم بوده و باور من عقلانی بوده.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
مضاف براینکه بیان شد که ما با جزئیات علوم کارنداریم که مدام در حال تغییر است بلکه با کلیت ان کارداریم که میگوید هر گونه و نوعی از موجودات تا بهاینجا رسیده اند مراحل بسیاری را طی کرده اند و این امر به راحتی با فسیلها قابل اثبات است و قابل تغییر نیست زیرا یک فرظیه صرف نیست بلکه شاهد عینی دارد .بلمه البته درجزئیات علم فرگشت مدام در حال بررسی و تغیر و تحول است که ما به ان کار نداریم .اما اینکه در ادیان خلقت را دفعی بیان کرده اند به این خاطر است که زبان وحی را نمی دانند والا تمام موارد خلقت در کتب اسمانی به صورت رمز بیان شده ک خود بحثی مفصل است .
خلاصه این که ما مفروضات علم را اصول موضوعه قرا ندادیم بلکه حقیقت غیر قابل انکار را که خلق تدریجی موجودات است را بیان میکنیم
صحبت منم جزئیات علمی نیست اصول علمیه. مثلن شما اگه بیای اصل رو بر زمان و مکان مطلق بذاری و با اون استدلال کنی فردا یکی مثل انیشتین میاد میگه زمان و مکان نسبی هستن و نه مطلق و کل فلسفه شما از هم میپاشه. اگه بیای اصل رو بر موجی بودن یا ذره ای بودن بذاری و با اون استدلال کنی فردا یکی میاد میگه هر دوی موجی و ذره بودن توامان درسته. فرگشت هم همینطوره و از این قاعده مستثنی نیست. اشتباه شما هم اینه علم رو به صورت اصول کلی و اکسیوم های فلسفه خودت معرفی میکنی و میخوای با معتبر جلوه دادن فرگشت به نسبی گرایی اخلاقی نائل بشی چون بدون فرگشت نسبی گرایی معنی هم نمیده. بماند که برای تببین نسبی گرایی نیاز به فرگشت هم نیست و این نظریه نسبی گرایی اخلاقی از 300 و 400 سال قبل از میلاد هم مطرح بوده و میشه گفت داروین از این موضوع کپی کرده.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
علت اینکه فطرت و وجدان دربرخی افراد مبهم و ضعیف است به خاطر این است که ما مختار هستیم که خود خواهی را انتخاب کنیم یا دیگرخواهی را و تداومل این انتخابها میتواند این حقیقت درونی را شفاف و قوی کند و یا مبهم تر و ضعیف تر .و علت دیگر این است که اغلب افراد در کششهای درونی خود کنکاش نمی کنند تا بتوانند بین انان به درستی تکیک قائل شوند به عبارتی خود این تفکیک و شفاف سازی از وظایف اکتسابی ماست که باید اختیارا انجام گردد
وجدان افراد قوی هم دگرخواهی رو حکم نکرده. کلن وجدان یک منبع معرفتی اخلاق نیست و یک دادگاه درونی متآثر از نُرم های زمانه است که میتونه حاصل ایدولوژی های زمانه و نوع تعلیم و تربیت بستر تاریخی باشه. مثلن بسیاری از برده داران زمانی که یک برده رو آزاد میکردن وجدان درد میگرفتن یا در زمان قدیم استاد وقتی شاگرد رو تنبیه میکرد دچار عذاب وجدان نمیشد و اون رو کاملن اخلاقی هم میدونست. پس نمیشه به وجدان برای معرفت های اخلاقی رجوع کرد و باید اون رو فقط یک دادگاهی دونست که بر مبنای اصول اخلاقی افراد رو محاکمه میکنه و این به خود شخص برمیگرده که چه اصول اخلاقی رو برای خودش انتخاب کنه و محتوای وجدان رو با چی پر کنه و به چه شیوه و با چه محتوایی وجدانش رو آموزش بده. پس وجدان به درد یک نظریه اجتماعی و سیاسی مثل جان رالز هم نمیخوره
ضمن اینکه شما اگه قرار باشه برای هر کشش درونی و برای هر عملی کنکاش کنی اونوقت دیگه حتی وقت نمیکنی از سر جات بلند بشی و به زندگی معمولی روزمره خودت برسی و کنکاش بیش از حد باعث گسیختگی روانی و شخصیتی هم میشه چون شما برای این کنکاش باید یک دیگری رو فرض کنی مثل وجدان و آنقدر وجدان شما تقویت بشه که شخصیت شما رو دوپار کنه. یعنی یک خود برتری ساخته بشه که همیشه بر شما سیطره داره و آنقدر سخت گیر بگیره که شما هر عملی رو بدون تایید اون نتونی انجام بدی که این عواقب منفی روانی به همراه داره که فروید در روانکاوی بهش اشاره میکنه.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اتفاقا این دیدگاه حاصل سالها تعقل و کوشش و خطاست یعنی بنده همچون یک محقق که روی موضوع خاصی ازمایش میکند و واکنش های مختلف را در موقعیتهای متفاوت بررسی میکند من نیز وجود خودم را موش ازمایشگاهی قراردادم تا واکنش وجودی خود را دربرابر اعمال مختلف خودخواهانه ودیگر خواهانه بررسی کنم و انچه بیان میشود حاصل حداقل بیست سال تحقیق درونی و برونی بوده نه صرفا تخیل و بازی با کلمات
مهم نیست شما به چه نتیجه ای رسیدی و چه چیزی رو دنبال میکنی. اخلاق به همین جواب میده آیا چیزی که شما بهش رسیدی و دنبال میکنی رو باید دنبال کرد یا نه. شما میتونی بر حسب باور های خودت به هر راهی میخوای بری ولی اخلاقیات باید بتونه یک جامعه رو اداره کنه و از مهمترین کارکردهای اخلاق اینه که باعث بهداشت روانی و عدالت اجتماعی بشه. یعنی یک نظریه جهان شمول که بتونه بر بنیاد سیاسی و قدرت جامعه اعمال بشه. مثل کاری که نظریه عدالت جان رالز کرد و از اخلاقیات سودگرایی جان استوارت میل فرارتر رفت و روی اون اصلاحات کانتی انجام داد. برای همین کتاب جان رالز هم مورد توجه کمونیست های دگرخواه شد و هم لیبرال های فرد گرا و خودخواه. پس مهم نیست 100 سال در مورد یک چیزی فکر کرده باشی بلکه مهم اینه که بتونی اون رو در غالب یک نظریه جهان شمول و الگوی اجتماعی عرضه کنی که به مشکلات بشری فائق بیاد.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
چنان که قبلا هم بیان شد محور تکامل انسان جبر شکنی است و خروج از مخلوقیت صرف و رسیدن به خالقیت مشروط در تمام جنبه های وجودی ما یعنی در عرصه ،علم ،فلسفه ،هنر ،و...باید خلاق باشیم
اگه انسان پایی در طبیعت داره پس جبر طبیعی بر او حاکمه و اگه پایی در عالم مجردات داره پس جبر عالم مجردات بر اون حاکمه و خودمختاری فرضی بیش نیست. پس چون مسئله اراده و جبر حل نمیشه اخلاقیات رو نمیشه با این فرض جلو برد که اخلاق یعنی جبر حاکم رو شکوندن.
چون یک جایی هم جبر حاکم ممکنه دگرخواهانه باشه و فاعل اخلاقی به این نتیجه برسه باید جبر حاکم رو به نفع سودگرایی شکوند آیا شما اون رو اخلاقی میدونی؟ خیر چون این جبر شکنی بر اساس معیار های اخلاقی شما نبوده. پس اخلاق یک تجویز دستوری است یعنی این کار رو باید کرد و آن کار را نباید کرد. در خود کلمه باید جبر خوابیده. بعد این سوال مطرح میشه این کار رو باید بر حسب وظیفه انجام داد یا بر حسب پیامد های اون؟ اراده از اون جهت مهمه که مشخص میکنه فاعل اخلاقی مسئولیت داره و باید مسئولیت هر کاری رو بپذیره. اراده از اون جهت مهمه که فعل فاعل اخلاقی رو ارزشمند میکنه. مثلن شما اگه یک ربات کار دگرخواهانه انجام بده نمیگی این ربات اخلاقیات رو رعایت نکرده بلکه به اون ربات جایزه و پاداش نمیدی چون ربات از روی جبر اون کار رو انجام داده پس اراده در اینجا یک بحث ارزشگذارانه است و نه بحث اخلاقی. بنده هم از همون اول گفتم اخلاق یعنی باید و نباید و این رو با ارزش گذاری تفکیک کردم.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
هیچ تناقضی در کار نیست در انجا که بحث بقا اصلح بود در کلیت ماجرا بحث کردیم به این معنی که درکل بقا حیات انسانی (نه حیات حیوانی ) به نفی خود ودیگر خواهی در تمام سطوح است .در اینجا بیان شد که این نفی خود و دیگر خواهی بسیارپیچیده و گسترده است و در جایی نفی خود دقیقا به معنی نفی دیگران است به این معنی که یک انسان متجاوز هم به خود زیان میرساند و هم به دیگران زیرا اگر در برابر او ایستادگی نکنیم او همچنان در مسیر باطل خود فرو میرود ولی اگردر برابر زیاده گوی او ایستادگی شود او مجبور به عقب نشینی میشود و این هم به نفع خود اوست و هم دیگران ولی از انجا که نفی این متجاوز نیاز به از خود گذشتگی دارد باز هم به نفی خود منجر میشود یعنی ما برای نفی او که در حقیقت عین دیگر خواهی است نیاز به از خود گذشتگی داریم .لذا قبلا هم بیان شد این مسئله بسیار پیچیده و گسترده است
دگرخواهی یعنی به خواست و علایق و امیال دیگران احترام گذاشتن تا جایی که خودتون گفتید حتی برای دیگران جان دادن. پس اگه یکی بیاد به شما خیانت کنه و به سودش باشه شما باید اجازه بدی این کارو بکنه. یا مثلن اگه شما در دوران آلمان فاشیست زندگی میکردی چندین میلیون انسان میگفتن باید یهودی ها رو کشت و شما اگه یهودی بودی باید به خواست اونها احترام میذاشتی و میذاشتی بکشنت. این اسمش اخلاق نیست توهم اخلاقه.
ضمن اینکه شما الان دگرخواهی رو داری با نفع میسنجی یعنی اگه هرچی که به نفع و به سود طرف باشه خوبه و دگرخواهی به سود کسی نباشه به درد نمیخوره پس اینجا داری تقلب میکنی و دگرخواهی رو به جای اخلاق سودگرایی جا میزنی.

ضمن اینکه شما با تجاوز مخالفی به خاطر نفس عمل نه به خاطر پیامدش برای همین شما هیچوقت به یک متجاور نمیگی تجاوز نکن تا به منفعت برسی بلکه میگی تجاوز نکن چون تجاوز کار درستی نیست. پس لازم نیست ما ببینیم پیامدش برای متجاوز کار چیه تا اون رو اخلاقی بدونیم.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اتفاقا همه اخلاقیات به همین مسئله برمیگردد و تمام مشکلات بشر دردست کم گرفتن این هشدار درونی به وجود میاید و این چیزی است که بنده به کراردر زندگی خود درسطوح مختلف ازمایش کرده و اثاران را شاهد بوده ام
بله وجدان خوبه ولی نه زیادش چون اونوقت شما مشکلات روانی پیدا میکنی. مثلن یادمه در جایی خوندم یکی از مریض های فروید در نامه ای به فروید نوشته بود اونقدر وجدان من قوی و سخت گیره که من رو از زندگی روزمره انداخته. وجدان خوبه که درونی باشه و درونی هم باید بمونه ولی وقتی ما میخواهیم در یک جامعه زندگی کنیم دیگه نمیتونیم منبع و قانون های اخلاقی رو وجدان و درونی در نظر بگیریم و باید مثل فیلسوفانی مثل کانت و جان رالز و جان استوارت میل به جامعه و بنیادهای سیاسی و قدرت نگاه کنیم و ب دنبال ارزش های عینی بگردیم
شما وضعیتی رو در نظر بگیر که بین دو نفر یک دعوای اخلاقی رخ میده و یکی از طرف ها میگه وجدان من اجازه این کارو نمیده و طرف دیگه میگه وجدان من اجازه این کارو میده. پس ما باید حول اصول مشترک اخلاقی یک جامعه رو بسازیم و نه بر اصول وجدانی و در این میان باید اصول اخلاقی ما معطوف به حقوق دیگران باشه و نه امیال و علایق اونها. برای همین در این بین میگیم ازادی و پیگیری کردن علایق فردی حقطبیعی افراده ولی ما نباید اونها رو پیگیری کنیم و باید به سود خودمون و جامعه حرکت کنیم و این اخلاق باید حاوی مقداری از عدالت اجتماعی هم باشه. این نسخه اخلاقی نورماتیو خوبی میشه که ازش تمدن غرب میزنه بیرون.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا هم بیان کردم مبانی اخلاق به صورت هوشمند در وجود همه ما نهادینه شده و کافی است که با کوشش و تلاش ان را در درون خود شفاف کنیم و این خود یکی ازوجوه خلاقیت بشر است که خود باید مسیر تکامل خود را جستجو و کشف کند.قبلا هم بیان کردم که ما در وجود خود امر باطل نداریم بلکه این کاربرد نادرست این گرایشان است که باعث زیان ما میشود و عمده ان به این برمیگردد که ما بین لایه حیوانی و انسانی خود تفکیک نمی کنیم و گمان میکنیم همان فطریات حیوانی میتواندکمال ما در عالم انسانی باشد
همه گرایش های طبیعی و غیر طبیعی ما درونیه پس امر درونی باطل هم داریم. چون اگه امر درونی باطل نداشتیم اونوقت دیگه لازم نبود اخلاقیات رو رعایت کنیم و هرکسی میتونست بر حسب امور درونی خودش هر فعلی رو انجام بده.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
تمام این مشکلات بر میگردد به این که ما درتشخیص کمال خود دچار اشتباه میشویم ما وقتی به این درک برسیم که خود خواهی حقیقی ما در نفی دیگرا ن نیست بلکه در اثبات دیگران است تمام مشکلات خود به خود حل می شود
تمام مشکلات بشری از اونجا آغاز شد که خواست دیگران بر خواست خود ما ارجحیت پیدا کرد. به فاشیسم و کمونیسم رجوع کنید.


نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
منظور من دقیقا این بود که همین گزینش حرف درست نیاز به نفی خود دارد زیرا نفس انسان از درون به ما میگوید که اگر حرف او را قبول کنی خود را کوچک و او را بزرگ کرده ای در صورتی که حقیقت برعکس است یعنی کمال ما در این است که اگر حرف درستی شنیدیم بپذیریم و این پذیرش باعث کمال ماست زیرا حرف درست موجب عمل درست میشود و عمل درست موجب کمال ولی وقتی ما نتوانیم حرف درست را بپذیریم درحقیت خود را از اثار ان حرف و دیدگاه محروم کرده ایم لذا خود این قبول نیاز به مقداری نفی خود خواهی و خود بزرگ بینی دارد
همه مشکل ما هم سر اینه که حرف درست رو با عمل درست میسنجی نه به خاطر خود حرف.
وقتی میگی نفس ما میگه اگه حرف دیگری رو بپذیری خودت رو کوچک کردی یعنی حرف دیگران رو نپذیر تا بزرگ شوی یا بزرگ جلوه کنی. این نوع نگاه به اخلاق نگاه پیامد گراست. یعنی به نفس درستی عمل کاری نداره و به پیامدش کار داره. در اینجا میشه گرایش های اخلاقی مختلف داشت یعنی یکی بگه من میخوام اینجا به علایق شخصی خودم ( نه علایق حیوانی) عمل کنم و کمال من در اینه و شما بگی حتی اگه حرف نادرست هم شنیدی باید اون رو قبول کنی چون کمالت در اینه دیگران رو خوشحال کنی چون دیگران از تایید شدن حرفشون خوشحال میشن.

ضمن اینکه شما میگی دروغ گویی به دیگران بده چون اونها رو از حقیقت دور میکنه پس دروغ گویی بده نه به خاطر پیامدش بلکه به خاطر خودش که موجب دور شدن از حقیقت میشه بد است.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
قبلا هم بیان شد که فایده گرایی درحقیقت همان خود خواهی است که ریشه تمام شرور عالم انسانی است
در فایده گرایی هم خودخواهی نهفته است و هم دگرخواهی که همه پیشرفت کشور های غربی روی همین اخلاق ایجاد کرده گرچه در متن قوانین این کشور ها مثلن دروغ گویی هم جرمه خیانت هم جرمه و اخلاق وظیفه گرا هم در متن قانون این کشورها هست ولی بنیان های سیاسی و اقتصادی اونها بر مبنای اخلاق سودگرایانه است.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
و انتخاب از روی ماهیت خود عمل به نوعی به نفی خود ودیگر خواهی منجر میشود ولی نوع دوم مطوعنا گزینه مناسب تری است زیرا در بیشتر مواقع به دیگر خواهی منجر میشود
اینکه شما یک فعلی رو به خاطر ماهیتش عمل کنی میتونه به هر چیزی منجر بشه این از دست شما خارجه و آینده هیچ وقت قابل پیش بینی نیست برای همین من کلن به اخلاق وظیفه گرا معتقدم. یعنی هر وقت ما در مورد آینده صحبت میکنیم میگیم ممکنه اینطوری بشه ممکنه اونطوری بشه و هیچ وقت نمیتونیم به قطعیت برسیم چطور میشه. پس نمیتونیم هیچوقت اخلاق رو موکول کنیم به چیزی که بعدآ اتفاق خواهد افتاد و بر مبنای پیامد عمل رفتار کنیم چون پیامد از دست ما خارجه و این مارو به بیراه میبره. مثلن ممکنه شما به یک شخصی دروغ بگی ولی این دروغ جون اون شخص رو نجات بده پس عمل شما درست بوده چون درنهایت به سود طرف بوده ولی چون آینده از دست شما خارجه ممکنه همین دروغ جون شخص رو هم بگیره و در این صورت شما هم دروغ گفتی و هم باعث مرگ شخص شدی. پس بهتره ما دگر خواهی رو یکبار برای همیشه بذاریم کنار و به تکالیف اخلاقیمون عمل کنیم.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
به نظر این حقیر که حاصل سالها تحقیق در این خصوص بوده این قاعده طلائی این است که در هر عمل ما باید نفع شخص خود را در نظر نگیریم و تنها به این فکر کنیم که عمل ما چقدر برای دیگران سودمند است و تحقق این عمل لازمه اش این است که ما مدام از خود گذشتگی و نفی خود کنیم و استمراردر این امر باعث میشود در زندگی بسیار سبکبال شویم یعنی نه به راحتی از کسی ناراحت میشویم و نه با کسی درگیر میشویم
شما در جمله بالایی گفتی سودگرایی خودخواهیه و غیراخلاقی حالا میگی اگه چیزی برای دیگران سودمند باشه خوبه. پس سود رسانی خوبه به شرطی که دیگران هم تو اون سهیم باشن و نه فقط خودش شخص. این اسمش میشه نظریه سودگرایانه جان استوارت میل چون فرد هم تو این سود شریکه و نه فقط دیگران.
مشکل نظریه شما هم اینه کلن شخص رو نادیده میگیره و به دیگران معطوفه. در حالی که اخلاق به خود انسان هم برمیگرده. مثلن وضعیتی رو تصور کن که یک شخصی از وضعیت مالی خوبی برخودار نیست و در عین حال باید برای خودش دارو خریداری کنه اگه این شخص به دگرخواهی و سودی که دیگران باید از عمل اون شخص ببرن توجه کنه پس اگه به یک نفر کمک مالی کنه ولو اینکه نتونه دارو برای خودش تهیه کنه و به خودش و بدنش آسیب بزنه و به خودش ظلم روا کنه این عملش اخلاقی بوده! یا شما وضعیتی رو در نظر بگیر که آدم به خودش دروغ میگه و خودش رو از حقیقت دور میکنه و در این بین دیگری هم وجود نداره از نظر من چنین چیزی اخلاق نیست و این یکی از مشکلات اخلاق دگرخواهانه است.

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
انگار تمام این امراز درونی مانند یک بار سنگین هستند که انسان را اذیت میکنند در صورتی که اصلا حمل انها ضروری نیست .
در قید حیات است شما اسایش ندرای و مدام باید به خاطر او با دیگران درگیر باشد و در حقیقت تمثیل نشان دهنده این است که تمام اسیبهای درونی و برونی بشر از خود خواهی است و اگر بتوان این بار گران را از دوش باز کرد انسان بسیار سبکبارو ازاد خواهد شد . مولوی در باره خود خواهی تمثیل قشنگی دارد او این خود خواهی را به یک مادر فاسد تشبیه کرده که تا زمانی که در قید حیات است شما اسایش ندرای و مدام باید به خاطر او با دیگران درگیر باشد و در حقیقت تمثیل نشان دهنده این است که تمام اسیبهای درونی و برونی بشر از خود خواهی است و اگر بتوان این بار گران را از دوش باز کرد انسان بسیار سبکبارو ازاد خواهد شد .حال تصور کن هر چقدر این گونه افراد در اجتماع زیاد باشند چقدر زندگی راحت و لذت بخش تر خواهد شد .
شاید باره سنگینی باشه ولی همه به حق هستن و کسی که از حقش دفاع میکنه کار بدی نکرده ولی چون شما حال و حوصله این کارو نداری و نمیتونی از پس مسئولیت سنگین گرفتن حق بربیای خودت رو با دگر خواهی راحت کردی که در واقع دگرخواهی شما در این مورد همون خودخواهی و راحت کردن خوده. معلومه مولانا هم نمیتونسته از پس این مسئولیت بر بیاد خودخواهی رو پیشه کرده و راه اون رو تو دگرخواهی دیده چون انسان ها کلآ راحت طلبن و راحتی رو تو کمتر درگیر بودن میبینن.
ضمن اینکه باید مشخص بشه علایق درونی کدوم ها هستن و کدوم ها پایی در طبیعت و کدوم ها پایی در جهان مجردات دارن و کدوم ها خوبن و کدوم ها بدن. مثلن تصور کنید یکی به موسیقی علاقه داره یکی به هنر و این گرایشات رو میخواد در خودش شکوفا کنه چرا باید از این امیال درونی گذشت کنه و به فکر سود دیگران باشه؟ چرا آدم باید خودش رو فدای دیگری یا جمع کنه؟

نکته دیگه این مدل دگرخواهی چیزی نیست جز وطیفه گرایی اخلاقی. من میگم دروغ گقتن بده ولی در جایی دروغ گفتن میتونه شخصی رو خوشحال و خرسند بکنه. بعد شما میگی نه اینطور نیست و چون دروغ گفتن شخص رو از حقیقت دور میکنه پس خوب نیست بهش دروغ بگی پس اینجا دروغ گفتن به خاطر اینکه کسی رو خوشحال میکنه بد نیست بلکه به دلیل نفس خودش که باعث دوری از حقیقت میشه بده.

ضمن اینکه میگی مهم اینه که دروغ برای اون شخص سودمند باشه پس حتی اگه دروغ گفتن برای دیگری ناراحت کننده هم باشه اشکالی نداره چون اینجا سنجش اعتبار عمل شخص نیست بلکه سودی هست که شما برای شخص متصور شدی پس با این حساب میشه افراد رو گرفت و به اردوگاه کار اجباری برد و گفت ناراحت نباشید این برای شما سودمنده.

البته کانت در جایی یکی از ویژگی های امر مطلق رو این میدونه که دیگری رو غایت بدون و نه وسیله برای رسیدن به هدف. ولی این خیلی فرق میکنه با این ادعا که علایق دیگران رو ارضاء کن و جونت رو برای سود دیگران بده. این ادعای شما کجا و آن ادعای کانت کجا.
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 02-27-2018   #338 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
92sa's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله reza_ahmadi2003 نمايش نوشته ها
منظور از اصالت اینه بین ماهیت و وجود کدوم یک پیش تر و ضروری برای دیگری محسوب میشه. وقتی به این موضوع بپردازیم نتیجه میگیریم تحقق و وقوع بدون تحقیق در ماهیت امکان نداره. یعنی نمیشه یک پدیده خود متناقض روی بده و تحقیق ماهیت قبل از تحقق اون ضرورت داره. مثلن امکان نداره یک مربع سه گوش ایجاد بشه.
منظور از اصالت، اصالت در تحقق و وقوع است، منظور تقدم ذهنی نیست که ابتدا تصور کنیم بعد ایجاد کنیم.
بحث اصالت در فلسفه در مورد مسائل ذهنی نیست، بلکه در مورد واقعیت و تحقق است. بحث ذهنی که مشخص است، بله ابتدا باید تصور نمود سپس ایجاد کرد. اما تا وجود نباشد، هر چه دوست دارید تصور و ماهیت داشته باشید، محقق نمی شود و وقوع خارجی نخواهد داشت.
اصالت در چه؟ منظور شما تقدم ذهنی ست، منظور ما تقدم در تحقق و وقوع است.

سوال اینه خدا چه چیزی رو ایجاد کنه؟
این لفظ ایجاد کردن به یک شیء بر میگرده که چندین حالت پیش میاد:
اگه خدا ایجاد کنه بدون اینکه شیء ماهیت داشته باشه یعنی خدا عدم رو ایجاد کرده و این محاله چون از هیچ هیچ می آید و این یک اصل عقلی است.
بله درست است، ایجاد همیشه همراه با ماهیت است، معیت دارند.
اگه خدا ایجاد کنه با توجه به اینکه شیء ماهیت داشته باشه اونوقت این سوال پیش میاد این ماهیت شیء کجا بوده و کجا قرار داشته؟در مورد دوم بازم دو حالت پیش میاد:

حالت اول: ماهیت شیء در ذهن خدا بوده و خدا به اون ماهیت وجود رو اهدا میکنه که در این قسمت دو حالت قابل تصوره:
این سوال که ماهیت کجا بوه صحیح نیست، آیا بدین معنی ست که ماهیت کجا وجود داشته؟ این که غلط است، چون ایجاد نشده بود.
شیء ذهنی خدا با گرفتن وجود محقق میشه و وابستگی ذهنی خودش با خدا رو از دست میده و مستقلن از خدا وجود خواهد داشت. در اینجا وجود مخلوق خداست پس خدا بالاتر از وجوده که این همون بحثی است که در چند پست قبل جناب aletaha و mahdi128 داشتن که جناب mahdi128 میگفتن خدا بالاتر از وجوده و حرفشون درسته!!
چه گویم، خدا که ذهن ندارد!
شیء ذهنی خدا با گرفتن وجود از خود خدا محقق میشه ولی این تحقق وابستگی وجودی با خدا دارد و بدون خدا آن شیء هم نخواهد بود در اینجا وجود قسمتی از خداست که به شیء داده میشه و نه مخلوق خدا.
چه گویم، خدا که مرکب نیست!
این یعنی از ابتدا سوال صحیح نبوده که این دو حالت نادرست هم پیش آمده!

حالت دوم: ماهیت شیء خارج از ذهن خدا بوده که اونوقت بازم اصالت با ماهیته چون چنین شی ایی دیگه نیاز به تحقق نداره و خودش محقق شده است و قبل از تصور خدا هم وجود داشته.
این سوال که ماهیت قبل از ایجاد کجا بوده صحیح نیست. چون ایجاد همان تحقق ماهیت است.
اما به جای اینهمه پیچیدگی کانت کار رو راحت کرده و میپرسه آیا وجود یک ویژگی است که مثلن خدا به یک شیء میده یا وجود یک ویژگی نیست و فقط ضمن تجربه وضع میشه؟ کانت در جواب میگه برای تحقق و وقوع شیء تجربه کفایت میکنه. ولی به قول کانت شرایط امکان تجربه ناشی از کارکرده ذهنه. یعنی ذهن خودش اون تجربه رو اونجا قرار میده. پس تجربه اشیاء ناشی از این نیست که وجود اصالت داره بلکه ناشی از ذهنه که وجود رو با ماهیتی غیر متضاد محقق کرده. پس اصالت با ذهنه که در این مورد وجود یک ویژگی و محمول بر موضوع نیست و این درست ترین دیدگاه در طول تاریخ بشریته!
بله قبول دارم، وجود، اعطا به چیزی نیست، خود اعطا و فعل و خود تحقق، همان وجود است.
بله این درست است که "وجود" محمول حقیقی نیست، بلکه این قضایا عکس الحمل هستند و فیلسوفان مسلمان قبل از کانت به این امر اشاره کرده اند.
درخت وجود دارد، صحیح است.
اما صحیح تر این است که بگوییم "این موجود، درخت است". ذهن در برخورد با خارج، هم ماهیت را می گیرد، هم وجود را، توأمان.

ويرايش توسط 92sa : 02-27-2018 در ساعت 02:31 PM
92sa آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-28-2018   #339 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
منظور از اصالت، اصالت در تحقق و وقوع است،
این جمله صحیح نیست. شما برای توضیح اصالت دوباره از کلمه اصالت استفاده کردید.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
منظور تقدم ذهنی نیست که ابتدا تصور کنیم بعد ایجاد کنیم.

من هم چنین کاری نکردم و گفتم ما در این مرحله فرض رو بر رئالیسم میذاریم. یعنی فرض میکنیم تحقق و واقعیت مستقل از ذهنه آنگاه میپرسیم آیا ماهیت شیء ضرورت داره و پیش تر بر وجوده یا وجود ضرورت و پیش تر بر ماهیته. اگر وجود ضرورت و پیش تر باشه آنگاه وجود قبل از ماهیت محقق شده و سپس ماهیت بر وجود به اصطلاح سوار شده. در این صورت چون وجود بی ماهیت همون عدمه پس چنین چیزی محاله که وجود پیش تر از ماهیت محقق بشه. یعنی ابتدا ماهیت محقق میشه و سپس وجود به عنوان یک ویژگی بر شیء مینشیند و آن را استقلال و مستقل از ذهن میکنه.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بحث اصالت در فلسفه در مورد مسائل ذهنی نیست، بلکه در مورد واقعیت و تحقق است.
من هم در اینجا گفتم در این مرحله ما فعلن رئالیست هستیم و فقط امکان منطقی یک واقعیت رو بررسی کردیم. یعنی مهم نیست شما بتونی ذهنآ درکی از مربع سه گوش داشته باشی یا نه. مهم اینه وقوع و تحقق چنین چیزی محاله پس ماهیت شیء پیش تر و ضروری برای وقوعه و وجود زمانی به بار نشسته که ماهیت درخور تناقض نباشه و پیش تر محقق شده باشه. پس در این حالت تحقق نمیتونه ناشی از محمول وجود باشه بلکه تحقق اینجا به معنی مستقل بودن واقعیت از ذهنه و ما نمیتونیم از قالب ذهن و عین و تقابل این دو فرار کنیم که کانت اون رو یکپارچه در قالب ذهن میریزه.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بحث ذهنی که مشخص است، بله ابتدا باید تصور نمود سپس ایجاد کرد
پس شما در گیر ذهن هستی نه من. چون همیشه این سوال مطرحه آیا تصورات شما هم وجود داره یا نه؟ اگه بگید تصورات ذهنی وجود داره پس دیگه محقق و ایجاد هم شده ولی اگه بگید تصورات ذهنی باید ایجاد بشه پس شما اینجا وجود رو یک ویژگی میدونید که باید مستقل از ذهن محقق شده باشه. پس شما درگیر ذهن و عین هستید و از این قالب نمیتونید فرار کنید.


نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
اما تا وجود نباشد، هر چه دوست دارید تصور و ماهیت داشته باشید، محقق نمی شود و وقوع خارجی نخواهد داشت.
پس شما وجود رو در ایجا یک ویژگی و محمول واقعی میدونید که زمانی ماهیت آن را میگیرد همه صفات و ویژگی های شیء محقق میشه. پس در اینجا نتیجه میگیریم شما وجود رو تنها ضمن رئالیسم میپذیری که در این حالت باید وجود یک ویژگی و محمول واقعی باشه ولی در ادامه گفتی اینطور نیست و این تناقضه.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
اصالت در چه؟ منظور شما تقدم ذهنی ست، منظور ما تقدم در تحقق و وقوع است.
ما اینجا فقط عقلن امکان منطقی وقوع رو بررسی میکنیم نه ذهنی بودن یا مستقل بودن اون رو. یعنی مربع سه ضلع نمیتونه محقق بشه چون ماهیت این شی خود متناقضه. در اینجا فرض کردیم واقعیت مستقل از ذهنه و اگه ذهنی در حال تجربه نباشه اشیاء هستن و این ضرورت ایجاد میکنه وجود داشتن رو حکمی بدونیم که ضمن تجربه فاعل خوداگاهی وضع نمیشه. پس وجود رو باید ویزگی بدونید.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بله درست است، ایجاد همیشه همراه با ماهیت است، معیت دارند.
پس وجود و ماهیت هر دو برای تحقق شیء به این معنی که واقعیت رو تشکیل بدن مشارکت دارن. ولی شما میای بحث ذهنی رو اینجا باز میکنی بعد به من ایراد میکنی که منظور من از اصالت تقدم ذهنیه. یعنی شما میگی چون میشه ماهیت رو ذهنی تصور کرد پس اصالت تحقق با وجوده. در حالی که اینجا میگی واقعیت شیء توامان با وجود و ماهیت محقق شده و یکی بی دیگری هیچه که در اینجا ماهیت هم اصالت داره ولی این اصالت رو از ماهیت میگیری با ذهنی کردن اون ولی یکی میتونه با ذهنی کردن وجود اصالت رو از وجود بگیره مثل کاری که کانت کرد.



نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
این سوال که ماهیت کجا بوه صحیح نیست
این سوال حداقل در مبحث عقل نظری اجتناب پذیره. شما میگی خلقت انجام شده و حرف از وقوع و تحقق میزنی. وقتی میگی عدم نمیتونه وجود رو بپذیره پس باید وجود یک ماهیت رو بپذیره. این ماهیت آیا قبلن استقلال داشته؟ یعنی آیا وابسته به فاعل خلقت بوده یا غیروابسته با فاعل خلقت؟

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
آیا بدین معنی ست که ماهیت کجا وجود داشته؟ این که غلط است، چون ایجاد نشده بود.
خود این مبحث جا و زمان یک آنتی نومی است و توسط عقل نظری غیر قابل حله.
مثلآ جهان در کجاست؟ در چه زمانی و در کجا بیگ بنگ شد؟ این چیزها انتی نومی هستن و کانت میگه همچون یک باشنده ضروری غیر قابل حل توسط عقل نظری. پس منظور ما از کجا این بود این ماهیت مذکور و فوق الذکر استقلال از فاعل خلقت داشته یا نه.
https://en.wikipedia.org/wiki/Kant%27s_antinomies

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
چه گویم، خدا که ذهن ندارد!
میدونستم این رو میگی و هر دو حالت متصور رو رد میکنی برای همین ادعا منم اینه ماهیت قبل از اینکه وجود بگیرد و به اصطلاح شما مستقلن محقق بشه محقق شده بوده و اصالت با ماهیته.
نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
چه گویم، خدا که مرکب نیست!
این یعنی از ابتدا سوال صحیح نبوده که این دو حالت نادرست هم پیش آمده!
بله از نظر شما خدا مرکب نیست و حالت دوم هم غیر قابل تصوره پس اینکه ماهیت وجود رو بگیره تا محقق بشه اشتباست و این ماهیت غیر وابسته به فاعل خلقت بوده و قبل از اینکه محقق بشه محقق شده بوده است.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
این سوال که ماهیت قبل از ایجاد کجا بوده صحیح نیست. چون ایجاد همان تحقق ماهیت است.
شما وقتی میگی ایجاد همون تحقق ماهیته یعنی ماهیت شیء باید محقق بشه تا شیء رنگ و بوی واقعیت بگیره. پس بازم اصالت با وجود نیست و با تحقق ماهیته و تحقق ماهیت اینجا زمانی معنی داره که اون شیء جزئی از واقعیت باشه و باز این سوال مطرحه واقعیت مستقل از ذهنه یا نه و باز از این قالب نمیشه فرار کرد.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بله قبول دارم، وجود، اعطا به چیزی نیست، خود اعطا و فعل و خود تحقق، همان وجود است.
درسته و همینجا شما به مشکل میخوری.
پس وجود میشه تحقق ماهیت. پس اصالت وجودی تبدیل میشه به اصالت ماهیت.

یعنی با همین توصیف نمیشه گفت خدا وجوده و باید گفت فراتر از وجوده. پس خلقت هم باید معنی کرد تحقق وجود و ماهیت توامان با هم. پس خدا ماهیت و وجود رو توامان خلق میکنه و هیچکدوم پیش تر و ضروری بر دیگری نیست ولی ماهیت شئ هست که واقعیت اون رو میسازه و شما فقط اسم تحقق ماهیت رو گذاشتی وجود و این هیچ فرقی با این نداره که بگی ماهیت اصالت داره.

گرچه همیشه این سوال مطرحه ماهیت محقق شده قبل از تحقق چه موقعیتی داشته؟ حالا من نخواستم از جا یا زمان صحبت کنم چون اینها انتی نومی هست و از کلمه موقعیت استفاده کردم که یک تقریب ذهنی برای چیزی است که قبلن نبوده و بعدا محقق شده.

اصولن این اصالت وجودی ساخته شده تا خلقت رو باهاش تببین کنن. چون میخوان بگن ماهیت اشیاء که واقعیت رو میسازه قبلن نبودن.

نوشته اصلي بوسيله 92sa نمايش نوشته ها
بله این درست است که "وجود" محمول حقیقی نیست، بلکه این قضایا عکس الحمل هستند و فیلسوفان مسلمان قبل از کانت به این امر اشاره کرده اند.
درخت وجود دارد، صحیح است.
اما صحیح تر این است که بگوییم "این موجود، درخت است". ذهن در برخورد با خارج، هم ماهیت را می گیرد، هم وجود را، توأمان.
عکس الحمل را با مثال توضیح بدید و بگید جزء قضایای تالیفی است یا تحلیلی آیا پسین است یا پیشین.

بله. زمانی که میگی این موجود درخت است یعنی این شیء درخت است. یعنی این شیء است دارای؛ اندازه و ریشه و ساقه و برگ و غیره. و اینها به مفهوم شیء می افزاید ولی وقتی میگید شیء درخت وجود داره
یعنی این شیء است دارای؛ اندازه و ریشه و ساقه و برگ و غیره+ وجود. با حکم وجود داشتن چیزی بر مفهوم شی افزوده نمیشه و فقط همه اوصاف شیء وضع میشه.

ويرايش توسط reza_ahmadi2003 : 02-28-2018 در ساعت 11:02 AM
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را نپسندیده اند :
قديمي 03-02-2018   #340 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
aletaha's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

با درود
ضمن تشکر به خاطر صرف وقت و عنایت به نقد مطالب این کمترین
بنده در متن قبل از شما خواهش کردم که ابتدا مبانی بررسی شود سپس به مطالب بعد بپردازیم تا بحث منسجم تر شده و بتوانیم نتیجه بهتری از مباحث بگیریم ولی به هر حال از زحمت شما کمال تشکر را دارم
بنده از ابتدا در جواب مطالب شما مجددا مبانی را باز کرده و نقاط مبهم را توضیح میدهم تا با وحدت نظر در مبانی برسیم چون معتقدم اگر به این مهم دست پیدا کنیم بسیاری از مطالب خود به خود روشن خواهد شدو بعد از حل مطالب زیر بنایی تک تک مطالب را به ترتیب نقل و بررسی خواهیم کرد
در خصوص مطلبی در تقسیم بندی گزاره های منطقی بیان کردید مخالفتی ندارم و اگر جایی بیان ما منافات داشت میتوانید بیان کنید تا بررسی شود


شما
اگه ما داریم در مورد واقعیت صبحت میکنیم باید این رو بگم واقعیت رو اشیاء تشکیل میدن. ما واقعیتی نداریم که شیء نباشه. شیء هم طبق تعریفی که قبلن کردم یعنی دارای شکل و خصوصیت و ویژگی و مشخصه. هر موضوعی که محمول بپذیرد شیء تلقی میشه. اشتباهتون اینه که فکر میکنی هرچی که تو مکان زمانه رو ما میگیم شیء. ما اشیاء انتزاعی داریم. اشیاء غیرتجربی و مجرد داریم و اشیاء تجربی که در صورهای پیشینه ذهنی مکان و زمان شکل میگیرن. از نظر کانت ارزش های اخلاقی هم شیء هستن. قوانین هستی هم شیء هستن. انتزائیات هم شیء هستن. عواطف شیء هستن. اعتقادات شیء هستن. باورها شیء هستند. ترس ها و شادی ها شیء هستن. اصلن هر چیزی که شما درموردش حرف بزنی شیء هست. حتی همون جمله که میگی عواطف شیء نیستند خودش یک شیء هست. چون اون جمله دارای یک سری ویژگی هاست که قابل شمردنه. پس واقعیت رو اشیاء تشکیل میدن و نمیشه واقعیتی بدون اشیاء متصور شد. برای اینکه بحث به بیراهه نره شما هم باید شیء رو تعریف کنی و منم همینطور. کانت تعریفی که از شیء داره اینه که هرآنچه به طریق محتوای متکثر شناختی مشروط بشه و قابلیت شناخت داشته باشه رو شیء تعریف میکنه. از نظر کانت قلمروی نومن ها غیر قابل شناخته پس نومن ها شیء نیستند و همونطور که قبلن گفتم اگه کسی بگه نومن ها وجود دارند یک جمله کاملن غیر کانتی گفته. محتوای متکثر شناختی هم میتونی فعلن همون متعلقات خودآگاهی در نظر بگیری.


جواب
ممنون از اینکه با توضیح بیشتر در زمینه اشیاء مورد تصور در ذهنتان در رئشن شدن مطلب ما را یاری نمودید
طبق بیان شما تصور شما از شیء بسیار متفاوت از ذهنیات ماست زیرا در تصور ما شیء به معنای هر امر مادی و ملموس است که داری ابعاد فیزیکی باشد و ..
با این تعریف مشخص شود اشیاء در تصور شما در حقیقت همان موجودات در ذهن ماست یعنی هر امری که قابلیت اثبات برای ما داشته باشد که شامل تمام موجودات ذهنی و عقلی و مادی میشود و..
ببینید اصلا اصطلاحات مهم نیست مهم این است که ما مفاهیم را که این اصطلاعات را برای انان در ذهن خود اعتبار میکینم درست متوجه شویم
پس در اینجا با شما مخالفتی نداریم گرچه لفظ شی ء را مناسب برای امور ذهنی و مجرد نمی دانیم ولی مهم مفاهیم است که مشخص شد
و نکته مهم دیگر اینکه ما در یک امر دیگر مشترک هستیم و ان وجود مراتب موجودات یا به تعبیر شما مراتی اشیاء که هر کدام خواص خاص خود را دارند


شما

سوال اینه آیا وجود یک حقیقته یا توهم؟
مثلن من و شما قبول داریم مربع 4 تا ضلع داره و این حقیقتی است که نمیشه انکارش کرد. پس وقتی شما میگی وجود رو ما باید همونطور که شما مد نظر داری بپذیریم یعنی خودتون اعتراف میکنی وجود مثل مربع 4 ضلع داره غیر قابل انکار نیست و به تعداد آدم ها درک مختلفی از اون هست که اون رو ذهنی یا به قول کانت اعتبار عقلی میکنه و دیگه رنگی از ضرورت واقعی نداره. چون شما واقعیت رو ذهنی نمیدونی اینجا مشکل برای شما ایجاد میشه ولی برای کانت و ایده الیست ها این مشکل ایجاد نمیشه.

ضمن اینکه من توضیح دادم وجود به اون شکل که مد نظر شماست اصلن نمیتونه واقعیت داشته باشه. دلیلش هم چندین بار گفتم: مثلن جمله هری پاتر هست رو در نظر بگیر. در این جمله هری پاتر و مفهومش در ذهن شماست و با گفتن هست چیزی به مفهوم پیشین هری پاتر که شامل ماهیاتی مثل عینکی بودن و مذکر بودن بوده اضافه نمیشه فقط هری پاتر به عنوان موضوع جمله با همه اون ویژگی و ماهیاتی که قبلن در ذهنت داشتی وضع میشه. ولی وقتی میگی هری پاتر دارای تاثیر و تاثر هست به مفهوم هری پاتر که قبلن مذکر بودن و عینکی بودن بوده تاثیر و تاثر رو اضافه کردی و این به قول کانت باعث گسترش مفهوم هری پاتر میشه. پس تاثیر و تاثر جزء ماهیات یک شیء هست نه جز وجودی اون شیء یا معادل با وجود اون شیء. پس با فرض تاثیر و تاثر هری پاتر وجود بر هری پاتر محمول نمیشه و شما با استفاده از ویژگی تاثیر و تاثر که به همون ماهیت هم معروفه داری وجود رو بر شیء قاچاق میکنی. یعنی با استدلال خودتون اصالت به ماهیت برمیگرده چون داری روی ماهیت اسم وجود میذاری و نه روی وجود اسم ماهیت.

دلیل دیگه جملات وجودی با تجربه وضع میشن و ترکیبی هستن. اگه وجود رو محمول یا ویژگی بر موضوع هری پاتر و یا هر ماهیتی بدونی اونوقت جمله هری پاتر هست تبدیل میشه به جمله کاملن تحلیلی. چون گفته شد به مفهوم هری پاتر که قبلن در ذهن شما بوده یک مفهوم وجود هم اضافه میشه که جمله هری پاتر هست تبدیل میشه به هری پاتر + وجود هست. چون جمله وجود هست تحلیلی و ضرورتن درسته و چون وجود بخشی از ویژگی هری پاتر بود و با برداشت وجود از هری پاتر مفهوم هری پاتر تغییر میکنه و به یک چیز دیگه تبدیل میشه پس وجود هری پاتر باید ضروری باشه که میدونیم این چنین نیست و ما وجود هری پاتر رو تا قبل از تجربه به صورت یک ممکن میدونیم و نه به صورت ضرورت. یعنی ماهیات شیء هری پاتر یک ممکنه منطقی باقی میمونه تا زمانی که تجربه بشه. پس بازم وجود نمیتونه یک محمول بر موضوع یا محمول بر شیء باشه.


جواب

با وجود اینکه مفصل توضیح دادیم که منظور ما از وجود چیست باز هم مطلب منتقل نشد
ببینید از نگاه ما ما تنها یک حقیقت در خارج داریم و این ذهن ماست که وجود و ماهیت را به ان واقعیت اطلاق میکند و هر دو لفظ اعتیاری هستن برای یک حقیقت واحد
مثلا ما با دو واقعیت و به قول شما دو شیء به اسم درخت و سنگ مواجه میشویم این درخت و سنگ هر کدام یک حقیقت واحد اهستند ولی ما از دو جنبه میتوانیم به انها نگاه کنیم
۱.ما میگوییم این درخت و این سنگ هر دو هستند و وجوددارند و علامت هستی انان این است که هر دو هم قابل رویت هستند و هم قابل لمس کرده و به طرق مختلف به ادراک ما در میایند
دقت کنید در اینجا فقط از جنبه نفس بودن و هستی انان به مسئله نگاه میکنیم و به هر دو لفظ هستی را اطلاق میکنیم و هستی در اینجا یعنی انان عدم نیستند زیرا با تاثیر و تاثر موجودیت خود را به ما نشان میدهند و اگر این اثار نبود ما نمی توانستیم حکم بودن و هستی را به انان اطلاق کنیم
۲. ما بعد از اثبات بودن این دو شیء متوجه میشویم که انان در کیفیت بودن با هم متفاوت هستند و به عبارتی تاثیر و تاثر انان برما یکسان نیست زیرا تصویری که از انان در ذهن ما منعکس میشود یا حسی که از لمس کردن انان به ما دست میدهد یکسان نیست و همین تفاوت تاثیر و تاثر انان باعث میشود که به یکی درخت و به دیگری سنگ بگوییم
بنابراین با دو زاویه دید متفاوت میتوانیم هم حکم به یکی بودن ان دو شیء داشته باشیم و هم به تفاوت وافتراق بین ان دو یعنی از این دو شیء را از ان نظر که هستند در نظر بگیریم هر دو در یک رده قرار میگیرند و اگر به خصوصیات اهستی انان بپردازیم باید انان را از هم جدا کنیم
این اصل در تقسیم بندی های دیگر هم صادق است مثلا در مقایسه بین دو درخت باز اگر نگاه ما به نفس درخت بودن انان باشد انان را یکی میبینیم ولی اگر به نوع درخت بودن انان توجه کنیم انان را از هم منفک خواهیم دید
این که شما میفرمائید ما وقتی تاثیر و تاثر را ملاک هستی قرار میدهیم در حقیقت ماهیت را اثبات میکنیم و همان را به جای وجود قالب میکنیم درست نیست زیرا ما در تعریف هستی اصلا کاری با کیفیت تاثیر و تاثر نداریم بلکه صرف وجود تاثیر و تاثر را مد نظر داریم نه کیفیت ان را
در ثانی ما بیان کردیم که بین وجود و ماهیت دوگانگی نیست بلکه این دو صرفا اعتبار ما هستند برای امر واحد
بنابرایت اشکال شما وارد نیست زیرا وجود و ماهیت لازم و ملزوم هم هستند که بدون یکدیگر قابل تحقق نیستند یعنی وجود بیماهیت و ماهیت بدون وجود قابل تصور نیست زیرا همان ماهیت هم که ما در ذهن خود تصور کنیم باز هم از وجود ذهنی برخوردار است

خلاصه اینکه تمام این تقسیمات در ذهن ما صورت میگیرد برای حقایقی که در خارج از ذهن ما امر واحدی هستند لذا لفظ وجود و ماهیت هر دو اعتبار است و اصالت مربوط به حقیقت ان امر است
امیدوارم با این مثال مشخص شده یاشد منظور ما از وجود و ماهیت چیست


شما
اگه فرض تاثیر و تاثر رو برای وجود درست بدونیم شما در همون مرحله اول گیر می افتی. چون الکترون و پوزیترون هر دو تاثیر و تآثر دارن ولی ما به این دو شیء نمیگیم وجود بلکه میگیم الکترون و پوزیترون. یعنی ما از همون ابتدا متوجه تفاوت بین الکترون و پوزیترون میشیم و علت این تفاوت رو میفهمیم چون درک میکنیم یکی بار مثبت داره و اون یکی بار منفی. استدلال کانت دقیقن همینجا خوابیده. درکی که ما از شیء داریم مارو به وجود شیء میرسونه و عینیت الکترون و پوزیترون ناشی از همینه درک شدن و به شناخت رسیدنه و برای همین نومن ها شیء نیستند و طبق گفته کانت این تفاوت ها رو خود ذهن در اونجا قرار میده و فهم ما نیست که بر شیء منطبق میشه بلکه شیء هست که با درک و فهم ما منطبق میشه.

ولی شما نمیتونی توضیحی برای این تفاوت پیدا کنی. دوباره یک فرض دیگه اضافه میکنی به اسم شدت وجود. همینطور فرض تو فرض میکنی تا میرسی به واجب الوجود که تقریبآ 4 تا فرضه که هیچ اطلاعاتی هم به ما نمیده


جواب
اگر مطلب بالا درست منتقل شده باشد جواب این اشکال مشخص است زیرا این که شما از همان ابتدا متوجه چیستی الکترون و پوزیترون میشوید دلیلی بر رد بیان ما نیست زیرا بیان شد وقتی ما صرف نظر از چیستی تاثیر و تاثیر و تنها به نفس داشتن ان تاثیر و تاثر به انان نگاه میکنیم هر دو را در حیطه موجودات و هستی تصور میکنیم نه عدم و این منافی با این نیست که شما از همان ابتدا متوجه تفاوت انان بشوی و بیان شد که این لفظ وجود و ماهیت هر دو اعتبار است از ان نظر که ما ان واقعیات را از چه منظری نگاه کنیم
در خصوص بحث شدت و ضعف وجودی در جای خود بررسی خواهد شد که منظور از شدت وجودی در حقیقت غلبه میزان تاثیر گذاری بر تاثیر پذیری است که هیچ کدام فرض نیست بلکه بر اساس مشاهدات عینی و عقلی است که در جای خود بیان خواهد شد همین طور که در اینجا ملاک ما برای وجود و ماهیت فرض نیست بلکه مشاهدات عینی و عقلی است که قابل اثبات است همان طور که در مثال عینی درخت و سنگ بیان شد


شما

قرار نیست من و شما از وجود دو تعریف مختلف داشته باشیم حقایقی هستن که عیان هستن و غیر قابل انکار مثل 4 گوش بودن مربع. اگه وجود برای هر شیء ضرورت داره باید مثل 4 گوش بودن مربع من و شما در تعریفش به توافق برسیم که انکارش ما رو به یک تناقض مفهومی دچار کنه ولی اینطوری نیست و هر کسی از هر دری میتونه یه تعریفی از وجود بده و به تناقض هم نرسه. حتی به قول کانت میشه وجود رو برای یک شیء ضروری دونست و حرف شما رو قبول کرد اما موجودیت اون شیء رو انکار کرد و به تناقض نرسید. یعنی گفت خدا واجب الوجود است و بعد گفت واجب الوجود وجود ندارد و به تناقض هم نرسید.

ضمن اینکه شما میگی وجود از نظر ما در این سطح یعنی هر چیزی که بتواند خود را به ما یا موجودات دیگر بشناساند. این دقیقن ادعای کانت در سنجنش اوله که چیزیکه به مرحله شناسایی نرسه وجود نداره و برای همین جهان نومن ها وجود نداره ولی جهان عین و جهان خارجی و جهان پدیدار ها وجود داره ولی این جهان عین یا جهان پدیدار ها چیزی نیست جزء محتوای متکثر شناختی یا همون محتویات خوداگاهی که خود سوژه و ذهن آنها رو اونجا قرار داده که در قسمت های بعدی اگه بشه کاملن توضیح میدم.

جواب

اتفاقا درک از وجود برای همه یکسان است اگر دقیقا بتوانیم منظور خود را از وجود به دیگران منتقل کنیم که بیان شد منظور از هستی و موجودیت نفس بودن هر موجود است صرف نظر از کیفیت ان که در مثال سنگ و درخت بیان شد و بیان ما در حقیقت همان است که از قول کانت بیان نمودی یعنی موجود یا به قول شما اشیاء همانها هستند که خود را به ما میشناسانند و ما بعد از ادراک انان در ذهن خود گاهی از منظر موجودیت کلی به انان نگاه میکنیم و گاهی از منظر کیفیت این هستی ها که با هم متفاوت هستند و این دو مفهوم وجود و ماهیت با اینکه در خارج یکی هستند ولی در ذهن ما قابل تفکیک هستند و همچنین لازم و ملزوم هم هستند



شما

شما میگی وجود حد و مرزی نداره بعد براش حدی تصور کردی که عدم خارج از این حد و مرزه. پس کاملن مشخصه شما تو تفکراتتون عدم رو خارج از وجود فرض کردی وگرنه عدم طبق تعریف نمیتونه یک شیء باشه که خارج از وجود تلقی بشه. همه تعریفات شما نوعی تفکر و شهود محضه که در واقعیت یافت نمیشه و ارزش هر نوع تفکری در اونه که بتونه با واقعیت تطبیق پیدا کنه ولی تفکر شما اینچنین نیست. بعدش ما رو متهم میکنی تعریف ما از وجود عقلیه و تعریف شما واقعی.


جواب
خیر ما برای عدم حدو مرز تعیین نکردیم بلکه برای وجود و ماهیات حد و مرز تعین نمودیم و عدم نیز چیزی نیست جز نبود وجود و ما گاهی در بیانات مجبوریم از برخی کلمات استفاده کنیم یعنی برای درک بهتر وجود مجبوریم برای خود لفظی به نام عدم را اعتبار کنیم که وجود را بهتر درک کنیم در حقیقت این محدودین بیان حقایق با کلمات است که چنین شبهاتی را پدید میاورد وو الا مشخص است که عدم چیزی نیست که بخواهد حد و قلمرو و...داشته باشد


شما
وجود رو پیش فرض قرار دادی چون از طریق ماهیت وجود رو قاچاق کردی یعنی از طریق شناسایی وجود رو قاچاق کردی. x هست با x دارای تاثیر و تاثر است دو جمله کاملن متفاوته که اولی جمله وجودی است که x رو با همه اوصافش وضع میکنه ولی دومی جمله وجودی نیست و به قول کانت مفهوم x رو گسترش میده.ضمن اینکه وحدت تاثیر و تاثر و یا شناسایی به وحدت وجود و رئالیسم منتهی نمیشه و کانت از همینجا به من استعلائی و وحدت خودآگاهی رسید.



جواب
اگر در بیاتات قبل تامل بفرمائید در نگاه ما وجود و ماهیت هر دو اعبتار برای حقیقتی واحد است و هرگز قابل انفکاک از هم نیستند زیرا وجود در حقیقت نفس داشتن تاثیر و تاثیر است و ماهیت کیفیت همان تاثیر و تاثر است

فکر میکنم تا همین جا فعلا کفایت میکند زیرا زیر بنای تفکر ما منوط به درک درست از همین وجه اشتراک و افتراق وجود و ماهیت است و اگر این بحث درست هضم شود مطلب دیگر به راحتی قابل حل است
اگر نقدی برمطالب هست بفرمائید در غیر این صورت به ادامه مطالب خواهیم پرداخت
با سپای
__________________
[size=3][color=Blue][color=Black]خود بینی و خود پرستی بزرگترین حجاب درک حقیقت است و مبارزه با این بت بزرگ اساس کار ،ادیان ،عرفان و مکاتب حق گراست
https://t.me/yavaranhagh
https://t.me/joinchat/GQUcKVMPtonsQi6VnTIU8Q
aletaha آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-05-2018   #341 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
اگر نقدی برمطالب هست بفرمائید در غیر این صورت به ادامه مطالب خواهیم پرداخت
با سپای
نقد که زیاده و خیلی از چیزهایی که گفتی رو قبلن جواب دادم. ولی شما مطالبتون رو بنویسید و بنده بعد از اتمام مطالب شما مینویسم.
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-08-2018   #342 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
aletaha's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله reza_ahmadi2003 نمايش نوشته ها
نقد که زیاده و خیلی از چیزهایی که گفتی رو قبلن جواب دادم. ولی شما مطالبتون رو بنویسید و بنده بعد از اتمام مطالب شما مینویسم.
با درود
ببینید دوست عزیز این که بنده بر اساس مبانی خودم یک سری مسائل را بیان و شما نیز طبق مبنای خود انان را رد کنید نتیجه ای عاید ما نخواهد شد زیرا هرگز به درک علت اختلاف پی نخواهیم برد ما تا در مبنا و علت اصلی تقابل اندیشه به نقطه مشترکی نرسیم ادامه مطالب عملا بی فایده است .
بنده مجددا چکیده مطلب قبلی را خدمتتان عرض میکنم اگر نقدی بران هست بیان کنید در غیر این صورت همین را به عنوان مبنا قرارداده و قدم به قدم مطالب را دنبال میکنیم تا تقابلها و دلایل ان مشخص شود
مطلب از این قرار بود
۱.ما در هستی و بودن موجودات خارجی و ذهنی در مراتب مختلف اشتراک نظر داریم مانند :موجودات ملموس و مادی و موجودات ذهنی و تعقلی و موجودات تخیلی و.... ولی با این تفاوت که ما نام این امور را موجودات مینامیم یعنی اموری که هستند و نشانه هستی انان این است که قابلت تاثیر و تاثر دارند و... ولی شما با اینکه داشتن اثر را به عنوان علامت وجودی انان میپذیری ولی از اطلاق کلمه موجود بر انان خود داری نموده و نام اشیاء را بر ان اطلاق نمودی .
صرف نظر از اینکه بار معنایی برخی موجودات مانند موجودات ذهنی به گونه ای است که انتخاب نام شیءبر انان چندان مناسب نیست ولی ما عرض کردیم در انتخاب اسم مناقشه ای نداریم بلکه انچه مد نظر ماست همان حقایق و مفاهیم درونی هستند یعنی مهم این است که ما در حقایقی که این اسما دلالت بر انان دارند وحدت نظر داشته باشیم درست ماننداین که اب حقیقتی واحد است که در هر زبان و گویشتی اسم خاصی برای این حقیقت وضع شده و با وجود کثرت در اسم ولی ما وحدت در مفهوم داریم
۲. نکته دیگر این بود که اساسا از نگاه ما واژه وجود و ماهیت هر دو اعتبار ذهن بشر است و هیچ کدام حقیقی نیست بلکه انچه حقیت است همان امر واقعی است که قابیت تاثیر و تاثر دارد
و بیان شد که این حقیقت واحد را ما میتوانیم از دو منظر کلی مد نظر گرفته و متناسب با ان زاویه دید اسم خاصی بر ان اعتبار کنیم به ان معنا که
به این معنا که ما وقتی همه موجودات را از ان نظر که دارای قابلیت تاثیر و تاثر هستند صرف نظر از میزان و کیفیت این قابلیت مد نظر داشته یاشیم همه موجودات را واحد و مشترک خواهیم دید و اعتارا این حقیقت را هستی و موجودیت مینامیم و میگوییم همه موجودات عالم از ان نظر که دارای قابیت تاثیر و تاثر هستند امرواحدی به حساب می ایند (وحدت در هستی و بودن )
اما وقتی همین مو جودات را از ان نظر که هر کدام قابیلت تاثیر و تاثر خاصی دارند که منحصر به فرد است در نظر میگیریم از واژه ماهیت و چیستی استفاده میکنیم (کثرت در موجودات )
این حقیقت درست مانند این است که ما مجموعه انسانها را گاهی از ان نظر که همگی دارای خصوصیات کلی انسان بودن هستند در نظر میگیریم و به کل انها انسان میگوییم (وحدت در انسانیت) و گاهی همین موجودات واحد را از ان نظر که هر کدام از نظر جسمی و ذهنی خصوصیات خاص خود را دارند در نظر گرفته و به هر مصداقی از این نوع انسانی نام خاصی مینهیم (کثرت در انسانیت )
بنابراین نوع انسان از دو جهت کلی قابل بررسی است با وجود اینکه هر انسانی واقعیتی واحد است
در بحث کلی موجودات عالم هم چنین است و ما تنها برای درک بهتر مسائل انان را در ذهن خود تفکیک میکنیم در صورتی که حقیقت انان در خارج از ذهن ما واحد است ولی این تقسیم بندی ذهنی به ما کمک میکند تا بتوانم در قدم های بعدی حقایقی پنهان از حواس خود را درک کنیم که در مراحل بعد بیان خواهد شد
بنابراین اساسا بحث تاریخی و دنباله دار اصالت وجود و ماهیت طبق این دیدگاه برای همیشه پرونده ان بسته میشود زیرا اولا ما شاهد حقیقتی واحد هستیم نه دو گانه و در ثانی اصلت وجود و ماهیت به نگاه ما بستگی دارد که از کدام زاویه ان حقیقت واحد را بنگریم یعنی اگر از نقطه نظر قایلت تاثیر و تاثر به ان بنگریم صرف نظر از میزان و کیفیت این قابیلت میتوان گفت به اصالت وجود رسیده ایم ولی اگر تنها به کیفیت و میزان این قابیت توجه داریم صرف نظر از نفس دارا بودن این قابلیت میتوان گفت به اصالت ماهیت رسیده ایم
بنابراین میتوان گفت به نوعی وجود و ماهیت در حقیقت مانند واژه عام و خاص است که نمی توانند جدای از هم معنا داشته باشند و در حقیقت مکمل هم هستند در ذهن ما ،و حقیقت واحد هستند در خارج از ذهن ما مانند این که به یک مصداق خاص از انسانها هم میتوانیم نام انسان را به کار ببریم که دیگران هم مصداق همان حقیقت هستند و هم نام خاصی که را به کار ببریم که دیگران در ان دخیل نیستند و...


اگر ایرادی در بیان فوق هست همین جا بیان بفرمائید در غیر این صورت همین مطلب را به عنوان مطلب پذیرفته شده از دو طرف مبنا قرار داده و به مراحل و مطالب بعد خواهیم پرداخت
باز هم تاکید میکنم نقد مطالب بعدی بدون رسیدن به یک نقطه نظر مشترک عملا اتلاف وقت خواهد بود زیرا همچنان به تکرار مکررات از دو طرف منجر خواهد شد
با سپاس
aletaha آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-13-2018   #343 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
reza_ahmadi2003's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله aletaha نمايش نوشته ها
با درود
ببینید دوست عزیز این که بنده بر اساس مبانی خودم یک سری مسائل را بیان و شما نیز طبق مبنای خود انان را رد کنید نتیجه ای عاید ما نخواهد شد زیرا هرگز به درک علت اختلاف پی نخواهیم برد ما تا در مبنا و علت اصلی تقابل اندیشه به نقطه مشترکی نرسیم ادامه مطالب عملا بی فایده است .
بنده مجددا چکیده مطلب قبلی را خدمتتان عرض میکنم اگر نقدی بران هست بیان کنید در غیر این صورت همین را به عنوان مبنا قرارداده و قدم به قدم مطالب را دنبال میکنیم تا تقابلها و دلایل ان مشخص شود

اگر ایرادی در بیان فوق هست همین جا بیان بفرمائید در غیر این صورت همین مطلب را به عنوان مطلب پذیرفته شده از دو طرف مبنا قرار داده و به مراحل و مطالب بعد خواهیم پرداخت
باز هم تاکید میکنم نقد مطالب بعدی بدون رسیدن به یک نقطه نظر مشترک عملا اتلاف وقت خواهد بود زیرا همچنان به تکرار مکررات از دو طرف منجر خواهد شد
با سپاس
دوست عزیز مطالب به هم پیوسته و مرتبط هستن. من نمیدونم شما چرا اصرار داری ما مبانی رو درک نکردیم وگرنه باید به نقطه اشتراکی میرسیدیم. ما با هم تضاد های غیر قابل اشتراکی داریم و شما باید ما رو قانع کنی و این تضاد ها رو رفع کنی وگرنه اگه شما هرچی بگی من بگم قبوله که دیگه اسم اون نمیشه نقد. شما بین ذهن و عین تقابل میذاری من نمی تونم بذارم. شما مشخص نمیکنی معرفت به وجود چطوری حاصل میشه مثلن در جایی میگی تجربه در جایی میگی عقل در جایی میگی دیگران. مشخص نیست دیگران از نظر شما چطوری اثبات میشه خوداگاهی دارن. معلوم نیست مرگ از نظر شما چیه و چطوری دو ماهیت مختلف ماده و آگاهی میتونن با هم یک واقعیت به اسم انسان رو بسازن. شما مشخص نمیکنی چطوری معرفت های پیشین ممکنه اگه واقعیت مستقل از ذهنه. شما مشخص نمیکنی چرا تطابق خوبی بین ذهن و عین هست و امکان معرفت به گزاره های ترکیبی پیشین ممکنه. در جایی علم رو مبنا قرار میدی از فرگشت داروینی حرف میزنی در جایی در مقابل کوانتوم و نسبیت ساکت میشینی و نتایج اونها رو به حساب نمیاری. در جایی حرف از واقعیت میزنی ولی در جایی میگی واقعیت شی نیست و لفظ شی برای چیز هایی که وجود دارن دقیق نیست. در جایی میگی منشاء خودآگاهی رو کشف کردی یا حداقل میدونی از کجا اومده در حالی که فقط به همین ادعا بسنده میکنی و دلایل و نتایج علمی و فلسفه اون رو نمیگی. در جایی وجود رو ویژگی میدونی در جایی نمیدونی. در جایی از تاثیر و تاثر حرف میزنی و اون رو حقیقت میدونی در جایی تاثیر مطلق رو حقیقت میدونی. بحث اخلاقیات هم که به کنار. همه این مباحث به هم گره خورده و من هم تا جایی که شد جزء به جزء تحلیل انجام دادم تا ابهامات برطرف بشه.

تکرار مکررات وقتی انجام میشه شما باز برگردی سر خونه اول. من تو پست قبلی اطلاعات جدیدی دادم که باعث میشه بحث پیش بره و از تکرار جلوگیری کنه. ولی شما باز برگشتی سر خونه اول. معلومه شما میخوای همون چیزی رو بشنوی که دوست داری بشنوی و نه حقیقت رو.طبق همون مرامتون پاسخ بدید. من سراپا گوشم و آماده نقد و پیش بردن بحث. از نظر من هیچ اشکالی نداره شما یکبار دیگه مبانیتون رو طرح کنید منم جواب میدم. ولی به جواب های پست های قبلی هم جواب بدید تا حداقل بدونیم داریم تو بحث پیش میریم. من تا همین الان فقط یک جمله شما رو قبول داشتم که هرجا سایه باشه صاحب سایه هم هست بقیه چیزهایی که گفتی اصلن فلسفه نیست و هیچ ارزشی هم نداره و هیچ شناختی هم مهیا نمیکنه که نقد های اونها رو مفصل نوشتم. با تشکر
reza_ahmadi2003 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-13-2018   #344 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
canary's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله reza_ahmadi2003 نمايش نوشته ها
دوست عزیز مطالب به هم پیوسته و مرتبط هستن. من نمیدونم شما چرا اصرار داری ما مبانی رو درک نکردیم وگرنه باید به نقطه اشتراکی میرسیدیم. ما با هم تضاد های غیر قابل اشتراکی داریم و شما باید ما رو قانع کنی و این تضاد ها رو رفع کنی وگرنه اگه شما هرچی بگی من بگم قبوله که دیگه اسم اون نمیشه نقد. شما بین ذهن و عین تقابل میذاری من نمی تونم بذارم. شما مشخص نمیکنی معرفت به وجود چطوری حاصل میشه مثلن در جایی میگی تجربه در جایی میگی عقل در جایی میگی دیگران. مشخص نیست دیگران از نظر شما چطوری اثبات میشه خوداگاهی دارن. معلوم نیست مرگ از نظر شما چیه و چطوری دو ماهیت مختلف ماده و آگاهی میتونن با هم یک واقعیت به اسم انسان رو بسازن. شما مشخص نمیکنی چطوری معرفت های پیشین ممکنه اگه واقعیت مستقل از ذهنه. شما مشخص نمیکنی چرا تطابق خوبی بین ذهن و عین هست و امکان معرفت به گزاره های ترکیبی پیشین ممکنه. در جایی علم رو مبنا قرار میدی از فرگشت داروینی حرف میزنی در جایی در مقابل کوانتوم و نسبیت ساکت میشینی و نتایج اونها رو به حساب نمیاری. در جایی حرف از واقعیت میزنی ولی در جایی میگی واقعیت شی نیست و لفظ شی برای چیز هایی که وجود دارن دقیق نیست. در جایی میگی منشاء خودآگاهی رو کشف کردی یا حداقل میدونی از کجا اومده در حالی که فقط به همین ادعا بسنده میکنی و دلایل و نتایج علمی و فلسفه اون رو نمیگی. در جایی وجود رو ویژگی میدونی در جایی نمیدونی. در جایی از تاثیر و تاثر حرف میزنی و اون رو حقیقت میدونی در جایی تاثیر مطلق رو حقیقت میدونی. بحث اخلاقیات هم که به کنار. همه این مباحث به هم گره خورده و من هم تا جایی که شد جزء به جزء تحلیل انجام دادم تا ابهامات برطرف بشه.

تکرار مکررات وقتی انجام میشه شما باز برگردی سر خونه اول. من تو پست قبلی اطلاعات جدیدی دادم که باعث میشه بحث پیش بره و از تکرار جلوگیری کنه. ولی شما باز برگشتی سر خونه اول. معلومه شما میخوای همون چیزی رو بشنوی که دوست داری بشنوی و نه حقیقت رو.طبق همون مرامتون پاسخ بدید. من سراپا گوشم و آماده نقد و پیش بردن بحث. از نظر من هیچ اشکالی نداره شما یکبار دیگه مبانیتون رو طرح کنید منم جواب میدم. ولی به جواب های پست های قبلی هم جواب بدید تا حداقل بدونیم داریم تو بحث پیش میریم. من تا همین الان فقط یک جمله شما رو قبول داشتم که هرجا سایه باشه صاحب سایه هم هست بقیه چیزهایی که گفتی اصلن فلسفه نیست و هیچ ارزشی هم نداره و هیچ شناختی هم مهیا نمیکنه که نقد های اونها رو مفصل نوشتم. با تشکر
ماهیت رو به صورت دقیق تعریف کنید لطفا.
__________________
آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟
canary آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-14-2018   #345 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
aletaha's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : آیا وحدت وجود تفکری اسلامی است ؟

نوشته اصلي بوسيله reza_ahmadi2003 نمايش نوشته ها
دوست عزیز مطالب به هم پیوسته و مرتبط هستن. من نمیدونم شما چرا اصرار داری ما مبانی رو درک نکردیم وگرنه باید به نقطه اشتراکی میرسیدیم. ما با هم تضاد های غیر قابل اشتراکی داریم و شما باید ما رو قانع کنی و این تضاد ها رو رفع کنی وگرنه اگه شما هرچی بگی من بگم قبوله که دیگه اسم اون نمیشه نقد. شما بین ذهن و عین تقابل میذاری من نمی تونم بذارم. شما مشخص نمیکنی معرفت به وجود چطوری حاصل میشه مثلن در جایی میگی تجربه در جایی میگی عقل در جایی میگی دیگران. مشخص نیست دیگران از نظر شما چطوری اثبات میشه خوداگاهی دارن. معلوم نیست مرگ از نظر شما چیه و چطوری دو ماهیت مختلف ماده و آگاهی میتونن با هم یک واقعیت به اسم انسان رو بسازن. شما مشخص نمیکنی چطوری معرفت های پیشین ممکنه اگه واقعیت مستقل از ذهنه. شما مشخص نمیکنی چرا تطابق خوبی بین ذهن و عین هست و امکان معرفت به گزاره های ترکیبی پیشین ممکنه. در جایی علم رو مبنا قرار میدی از فرگشت داروینی حرف میزنی در جایی در مقابل کوانتوم و نسبیت ساکت میشینی و نتایج اونها رو به حساب نمیاری. در جایی حرف از واقعیت میزنی ولی در جایی میگی واقعیت شی نیست و لفظ شی برای چیز هایی که وجود دارن دقیق نیست. در جایی میگی منشاء خودآگاهی رو کشف کردی یا حداقل میدونی از کجا اومده در حالی که فقط به همین ادعا بسنده میکنی و دلایل و نتایج علمی و فلسفه اون رو نمیگی. در جایی وجود رو ویژگی میدونی در جایی نمیدونی. در جایی از تاثیر و تاثر حرف میزنی و اون رو حقیقت میدونی در جایی تاثیر مطلق رو حقیقت میدونی. بحث اخلاقیات هم که به کنار. همه این مباحث به هم گره خورده و من هم تا جایی که شد جزء به جزء تحلیل انجام دادم تا ابهامات برطرف بشه.

تکرار مکررات وقتی انجام میشه شما باز برگردی سر خونه اول. من تو پست قبلی اطلاعات جدیدی دادم که باعث میشه بحث پیش بره و از تکرار جلوگیری کنه. ولی شما باز برگشتی سر خونه اول. معلومه شما میخوای همون چیزی رو بشنوی که دوست داری بشنوی و نه حقیقت رو.طبق همون مرامتون پاسخ بدید. من سراپا گوشم و آماده نقد و پیش بردن بحث. از نظر من هیچ اشکالی نداره شما یکبار دیگه مبانیتون رو طرح کنید منم جواب میدم. ولی به جواب های پست های قبلی هم جواب بدید تا حداقل بدونیم داریم تو بحث پیش میریم. من تا همین الان فقط یک جمله شما رو قبول داشتم که هرجا سایه باشه صاحب سایه هم هست بقیه چیزهایی که گفتی اصلن فلسفه نیست و هیچ ارزشی هم نداره و هیچ شناختی هم مهیا نمیکنه که نقد های اونها رو مفصل نوشتم. با تشکر
با درود

نکته اول
این که فرمودید قرار نیست ما به نقطه اشتراک برسیم و...
ببینید منظور ما این نبود که لزما باید شما نقطه نظرات ما را بپذیرید بلکه منظور این است باید ریشه یابی کرد که دقیقا نقطه اختلاف در کجاست و جوانب ان و دلایل دو طرف بیان شود تا مشخص شود بیان و دیدگاه چه کسی معقول تر است و با دلیل همان نظر پذیرفته شود و بر مبانی امان نقطه مشترک پله پله مراحل بعد طی شود .(در اینجا فرقی ندارد بیان ما مقبول میشود یا شما مهم این است که نظر درست یا درست تر انتخاب و پذیرفته شود )
ولی اگر قرار شود همچنان بنده از مبنای خود بگویم و شما از مبنای خود و هیچ کدام هم ندانیم منظور حقیقی طرف چیست و یا همان ذهنیت خودمان دیدگاه مقابل را رد کنیم که این امر دقیقا اب در هاون کوبیدن و بیهوده است زیرا تا ما دقیقا از مبانی هم و دلایل مورد استدلال برای ان مبانی اگاه نباشیم عملا گفتگو بیهوده است .

نکته دوم
فرمودید تکرار مکررات زمانی است که ما به خانه اول برگردیم
خیر ما به خانه اول باز نگشتیم بلکه یک مسیری را با هم طی کردیم و متوجه شدیم که گیر کار به فهم از وجود و ماهیت بر میگردد در حقیقت ریشه عدم تفاهم را نشخیص داده و مجددا با دقت و ریزه کاری بیشتری به تعریف وجود و ماهیت پرداختیم تا مشخص شود انچه در ذهن ما از وجود و ماهیت است ان چیزی نیست که در ذهن شماست (با توجه به نقدهای شما )
بنابراین این هرگز تکرار مکررات و بازگشت به اول نیست بلکه دقیقا حرکت رو به جلو است بلکه اینکه ما طبق همان درک نادرست از مبانی یکدیگر همچنان به نفی دیدگاه مقابل بپردازیم حرکتی تکرای و بیفایده است که هیچ حرمت به جلو در ان راه ندارد

نکته سوم
جواب تمام ان چراهایی که بیان نمودید از همین پله اول شروع و قدم به قدم اشکار خواهد شد ولی اگر پله و قدم اول درست درک نشود هیچ کدام از مطالب بیان شده روشن نخواهد شد به همین خاطر تاکید بنده بر روشن شدن دقیق مبانی است
ضمنا مبانی ما امیزه ای است از تجربه ،تعقل و علم حضوری و از بدیهی ترین امور غیر قابل انکار اغاز میشود و اصرار ما بر روشن شدن مبانی دقیقا به همین خاطر است
شما اگر همان مطلب اخر بنده را با دقت مطالعه بفرمائید متوجه خواهی شد که در ان هر سه عامل تجربه و تعقل و بدیهیات شهودی اشکار است .

نکته اخر اینکه شما اگر لطف کنید و متن اخر بنده را در رابطه بین وجود و ماهیت نقد بفرمائید مطلب روشن خواهد شد به این معنی که ایراد عقلی وارد بر ان چیست ؟
اگر ایرادی هست با دلیل بفرمائید تا اصلاح کنیم .
ما هرگز مبنایمان جدل و به کرسی نشاندن دیدگاه خود نیست بلکه غرض این است که حقیقت بر خود و دیگران مشوف شود و هرگز بیان منطقی و درست را رد نخواهیم کرد زیرا هدف هر انسانی کمال است و این که ما بیانی را درست بیابیم و ان را بی دلیل رد کنیم خود نشانه حرکت در جهت خلاف تکامب ماست و عین بیخردی است لذا ما همواره از بیان درست و منطقی استقبال میکینم .

ضمنا پاسخ به تمام مطالب شما بر ما واجب است و قطعنا انجام خواهد شد ولی سعی ما براین است که با روشن شدن مبانی به این کار بپردازیم تا ثمره بیشتری داشته باشد
با سپاس
aletaha آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
محی الدین ابن عربی, وجود, وحدت, اسلامی, تفکری

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:46 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.