نوشته های من - صفحه 2
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای کاربران
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-22-2015  
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نوشته های من

یه وقتهایی
دنبال جایی میگردی که بنویسی
خط خطی کنی
نویسنده نیستم
ولی گاهی می نویسم
از حوداث و اتفاقات داستانی
از دل نوشته هایی که روی دلم تلنبار می شود.

parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-28-2017   #16 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
mazikh's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

ممنون از همه دوستان نویسنده
mazikh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 4 هفته پيش   #17 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

دوست داشتین بخونین خوشحال میمش نظرتون بگین
البته اینیه داستان به حساب نمیاد فقط چیزی که به ذهنم اومده رو روی کاغذ نوشتم
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 4 هفته پيش   #18 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

به نام خدا
نا خدای این کشتی
تو را میبیند
به او بنگر و راهت را ادامه بده:
..قلم راب رای چندمین بار متوالی بر میدارد ور وی کاغذ میگذارد .. کلمات ذهنش را پر میکنند ولی باز یک کاغذ سفیید از کلمات نا مفهوم پر میشود.خسته از این این همه ندانستن کاغذ را مچاله میکند و در گوشه به سمت سطل زباله ای که اکنون از کاغذ های مچاله شده پر شده است نشانه میرود.. . سطل هم دیگر جایی برای کاغذهای مچاله شده ندارد.
برای لحظه ای دست از نوشتن بر میدارد و سرش را روی میز میگذارد. فکر و خیالات رهایش نمیکند چشمانش را محکم تر روی هم می فشارد تا بلکه کمی از ذهنش را ارام کند ولی باز هم موفق نمیشود..
بلند میشود در اتاق کوچکش که با یک تخت و میز پر شده قدم میزند.. روی تخت خوابش پر بود از لباس هایی که باید اتو میشد .. از جلوی اینه قدی که میگذرد چهره ِولیده اش خبر از داغون بودن حالش میدهد. به سمت پنجذه میرود . (معلوم نیست باز چه خبره شده)
با باز شدن پنجره بادی خنک به صورتش می خورد .. انگار تازه توانسته نفسی تازه کند..
گوش هایش را تیز میکند . صدای مردی را میشنود که حرف های رکیکی به همسرش میزد و زنی را میبیند که در کنار خیابان زیر مشت ها و لگد های مرد نیمه جان افتاده است..
و مردی که مثل همیشه فقط نظاره گر این صحنه ها هستند... دلش میخواست میتوانست به ان زن تنها کمک کند . که صدای ازیر ماشین پلیس نوید میداد که ان زن برای لحظه ای نجات پیدا کرد.

پنجره را میبنند ذهنش انقدر خسته است که قادر به دیدن این صحنه ها نیست.. هیچ وقت از این وقایع خاطره خوبی نداشت .. همیشه بعد از دیدن این دعواها به گذشته نچندان خوبش بر میگشت...به سمت اشپزخانه رفت تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند. اشزخانه حتی یک لیوان خالی و تمیز هم پیدا نمیشد. با یاد اوری حرف های مادرش لبخندی تلخ زد(رضا تو چرا انقدر شلخته ای .. فکر کنم مجبور باشم زودتر برات زن بگیرم با این اوضاعی که داری)نگاهی به خودش انداخت نزدیک 35 سال سن داشت و هنوز مجرد بود. هیچ وقت به ازدواج فکر میکرد میترسید زندگیش مثل پدر و مادرش شود ولی مادرش میگفت: قرار نیست همه مثل هم زندگی کنند . تو پسر عاقلی هستی حتما میتونی یه زندگی ایده ال بسازی.ولی با همه این حرف ها باز نگران بود.. ولی چند وقتی بود حس میکرد دلش میخواهدئ برای لحظه های زندگیش شریکی داشته باشد.
از اشپزخانه بیون امد. روی مبل نشست د ران همه شلوغی دنبال کنترل تلویزیون میگشت . وقتی از پیدا کردن کنترل قطع امید کرد به سمت تلفن رفت . پیغام ضبط شده را گوش کرد . صدای مادرش بود که با نگرانی حالش را پرسیده بود.
" خیلی وقته حالشو نپرسیدم"
همان طور که ب فکر حرف های مادرش بود صدای تلفن بلند بدون اینکه برگردد در اتاق قدم میزد که با شنیدن صدای مخاطب برای لحظه ای ایستاد.. "اقای سهیلی کجایید . چرا جواب نمیدید .. اقای عابدی سراغتونو از من میگیرن ... داستان چی شد.. لطفا جواب بدین .. بعد از کمی مکث با صدایی که در ان شرم به وضوح مشخص بود گفت:: نگرانتون شدم...
سریع به سمت تلفن رفت و بدون فکر شروع به صحبت کرد: بله .. ممنون .
ـ: بله حق با شماست
ـ: ببخشید خانم رحیمی یه خواهش داشتم
ـ: شملا لطف دارین ممنون.. راستش میخواستم امشب شام با هم بریم بیرون البته اگه زحمتی نیت..
کمی مکث کرد انگار نگران جواب بود که با خوشحالی گوشی رو قطع کرد: پس منتظر باشید الان خدمت میرسم . فعلا
با عجله بلند شد بلوز کرمی رنگش را اتو کرد .. تک کت اسپرتی که مادر برای تولدش خریده بود را با شلوار کتان شیری ست کرد جلوی اینه نگاهی به خود انداخت.. ادکلنش را برداشت و تا توانست خودش را در ادکلن غرق کرد و راهی بیرون شد.
قبل از رفتن دوباره به خود نگاهی انداخت: این بار همه چیز را خواهم گفت.
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 4 هفته پيش   #19 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
werer's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

متن خوبیه
werer آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 2 هفته پيش   #20 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
samy12's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

براووو
samy12 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:32 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.