نوشته های من
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای کاربران
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-22-2015   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض نوشته های من

نوشته های من
یه وقتهایی
دنبال جایی میگردی که بنویسی
خط خطی کنی
نویسنده نیستم
ولی گاهی می نویسم
از حوداث و اتفاقات داستانی
از دل نوشته هایی که روی دلم تلنبار می شود.

parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-22-2015   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

در خیابان قدم می زد و در دستش فال حافظ بود. جلوی هر کسی که می رسید با التماس می گفت:آقا تو رو خدا یه فال بخرین .
و آن مرد با دستش او را پس می زد:برو ب چه برو من فال نمی خوام.
او حتی به چهره ی غم زده ی دخترک هم نگاهی نکرد.
-:زهرا زهرا
با صدای آشنایی برگشت برادرش بود که خستگی از سر و صورتش می بارید..
با دیدن برادرش اشک هایش را پاک کرد و به سمت او رفت و با لبخند گفت:سلام داداش علی خسته نباشی.
علی نگاهی به چهره ی خواهرش انداخت:گریه کردی...
زهرا گفت:نه
و برای اینکه بحث را عوض کن گفت:داداش من گشنه بریم یه جایی بشینیم چیزی بخوریم.
برادرش دست خواهرش را گرفت و به سمت سبزه های پارک رفتند و بقچه ای که در آن مقداری نان بود را باز کردند و با هم خوردند.
******
-:آقای محترم میگم برید کنار رد شم
-:اخه خانم رضوانی مگه من چیکار کرده ام که اخراجی کردید؟
-:تازه می پرسیدن چیکار کردین اون داستان حسابرسیتون این از این مستخدمی که برای شرکت اوردین اخه من چیکار کنم خودم دیدم داره پول ها رو بر میذاره اون وقت شما دارین ازش طرفداری می کنین لطفا برین بیارین به کارم برسم.
مرد با عصبانیت به کنار رفت . می دانست دیگر التماس کردن جوابی نمی دهد.
نگاهی به ساعت انداخت ساعت نزدیک 4 بود:آه لعنتی چه زود گذشت باید برم آموزشگاه
سوار ماشینش شد و حرکت کرد. صدای زنگ تلفنش امد:بله بفرمایید
-:خانم رضوانی کجا موندین خیلی وقته کلاس دخترتان تموم شده.
-:الان می رسم ببخشید...
و تلفن را قطع کرد
همیشه دیر می رسید. ماشین را کناری پارک کرد و به داخل آموزشگاه رسید دخترش را دید که روی صندلی نشسته و در انتظا. اوست به یمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
-:مامان کجا بودی چرا دیر اومدی
-:ببخش دخترم یه آدم سریش بهم گیر داده بود.حالا چیکار کنم لیلا خانم ازم ناراحت نباشه.
لیلا که انگار منتظر فرصت بود گفت:بریم پارک روبروی آموزشگاه یه بار فقط تو رو خدا
مادر به فکر فرو رفت:فقط باید زود برگردیم باشه
-:باشه مامان جون
و با خنده دست مادرش را گرفت و به سمت پارک رفتند.
بازی گوشی های لیلا شروع شده بود. مادرش با صدای بلند گفت:لیلا آرامتر
ولی لیلا گوش به حرف نمی داد و با سرعت به راه خود ادامه داد. یک لحظه افتادن لیلا را دید و با سرعت به سمت لیلا دوید ولی قبل از رسیدن یه پسر نوجوان و یک دختر بچه لیلا را بلند کردند.
نزدیک آنها شد از بینی لیلا خون می آمد به پسر نگاهی انداخت :می تونه یه بطری آب برام بیاری.
علی لیلا را روی صندلی گذاشت و گعت:باشه خانم الان
و قبل از رفتن به زهرا گفت:همین جا واستا تا من بیام.
زن که در حال خودش نبود سر لیلا را در آغوش گرفت و گفت:نگفتم ندو دختر اخه چرا حرف گوش نمی دی
با دستمالی که زهرا روی دماغ لیلا گذاشته بود محکم جلوی خون ریزی بینی را گرفته بود.
لیلا صدای گریه اش بلند شد. زهرا رو به زن کرد و گفت:خانم خدا رو شکر سرش جایی نخورد خوب میشه.
زن که تا آن لحظه آن دخترک را ندیده بود رو کرد به او گفت :اسمت چیه؟
زهرا که از اینکه آن زن با او حرف زده بود خوشحال شد و گفت:اسم من زهرا ست و اسم داداش من علیه
زن به لباس ها و چهره ی دختر نگاهی انداخت چشمان زیبایی داشت و صورتش بخاطر ایستادن زیاد در آفتاب قرمز شده بود:کلاس چندمی؟
زهرا سرش را پایین انداخت و کفش های مارک دار زن را دید:پول نداریم.
-:پدر و مادرت کمان
-:پدرم مرده خیلی وقته که مرده؛مامان منم مریضه باید پول در بیاریم ببریمش دکتر.
زن سری را به افسوس تکان داد؛علی بطری آب را به زن داد و نفس نفس زنان به چهره ی لیلا نگاه وندا6ت:خانم حالش خوبه چیزی که نشده.
لیلا که بر اثر گریه زیاد به هی هی افتاده بود سرش را از روی پای مادرش برداشت و زن با بطری اب صورت دخترش را شست و با لبخند گفت:نه علی آقا خوبه دستت درد نکنه.
علی از شنیدن اسمش از زبان زن جا خورد که زن به او گفت:نگران نباش از خواهرت پرسیدم.

زن موقع رفتن رو به علی کرد و کارت شرکتش را به او داد و گفت:خوشحال می شم فردا یه سر بهم بزنی شاید کاری برات داشته باشم.
علی کارت را گرفت و به رفتن زن نگاه کرد.
*******
علی با خوشحالی از شرکت بیرون آمد و به سمت خانه رفت در را باز کرد خونه شان پ. بود از آدم به سمت بستر مادرش نفس می کشید:مامان مامان
مادرش چشمان ناتوانی را باز کرد و به چهره ی اشک بار علی نگاهی انداخت:مامان من کار پیدا کردم دیگه احتیاجی نیست تو زهرا کار کنین مامان می برمت دکتر خوب میشی باشه مامان
و اشک هایش صورتش را پوشاند. مادرش لبخندی زد و گفت:خدا رو شکر؛علی مواظب زهرا باش
و دستش که در است علی بود افتاد.
****&
زهرا و علی کنار قبر مادر اشک می ریختند همه رفته بودند کسی حال این دو را درک نمی کرد خانم رضوانی جلو آمد تنها او کنار آنها مانده بود آن دو را بلند کرد و گفت:بریم بچه ها دیگه بسه.
علی و زهرا از روی قبر بلند شدند و به همراه خانم رضوانی به راه افتادند.
و در این بین مادرشان در میان قبر آرام گرفته بود

پایان
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
9 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-22-2015   #3 (لینک نوشته)
کاربر فعال
 
gelareh67's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

یاد اوای باران افتادم اخی..
__________________

نوشته های من
gelareh67 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-22-2015   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من


عاشق بود و تنها
شنیده بود عشق یه طرفه یعنی تنهایی
و عاشق تنهاست
ولی باور نداشت این همه تنهایی را
و این شروع داستان عاشقانه دختری است که عاشق است
عشقی کاملا به طرفه
*****
بی حوصله بود یعنی چند روزی می شد که حوصله هیچ کس را نداشت ولی مجبوربود خودش را شاد نشان دهد
شاد بودن خیلی سخت بود این روزها
از تختش بلند شد و کنار پنجره رفت
صدای قلبش را به وضوح می شنید دستش را روی قلبش گذاشت آرامتر بزن لعنتی الان همه خبر دار می شن
و به حرف خودش ریز خندید
پرده را کنار زد اشعه خورشید به چشمانش خورد و مجبور شد چشمهایش را ببندد بعد از چند لحظه چشم باز کرد
کوچه مثل همیشه در سکوت بود هر از گاهی صدای وی را موتور سواری که داشت خودی نشان نی داد شنیده می شد
و یا ماشینی که در حال عبور بود
از وقتی که به این محل آمده بودند نتوانسته بود دوستی پیدا کند
آخر وقتش را هم نداشت سرش را به سمت درخت بزرگی که در کنار در بزرگی قرار داشت چرخاند:فقط تو راز دل مرا می دانی من این را خوب می دانم
دانم سر بلند کرد به سمت پنجره ای که گویا جانش را در آن زندانی کرده بودند،چند روزی بود که دیگر سایه پشت آن پرده ناپدید شده بود
و خودش هم نمی دانست چرا این چنین درگیر یک سایه شده است




ی گوشه نشسته بود و گریه می کرد نیما به سمت آنها رفت و تقریبا فریاد می زد و اشک می ریخت ولی هیچ کدوم شداشونو نمی شنیدند صدای گریه اش بدتر شد وقتی که نیما رو به گوشه ای هل دادند و روی زمین افتاد .
-:داداش داداشی چی شدی
نیما سرش را بلند کرد و همان جور که اشک می ریخت خواهرش را بغل کرد:خوبم آبجی جونم غصه نخور درست میشه.
و هر دو با هم شروع کردن به گریه کردن
دیگه خسته شده بودن تا کی قرار بود این جوری ادامه بدن
نبما دست ریحانه را گرفت و به سمت اتاق رفتند تا شاید از ابن همه سر و صدا در آنان باشند.
مدتی گذشت دیگر صدای شکستن نمی آمد و صدای فریادهای مادرش و فحاشی های پدرش انگار آرامش قبل دز طوفان بود.
هر دو آرام در را باز کردند و به هال رفتند .
به اطراف نگاه کردند همه چیز شکسته بود و روی زمین پخش شده بود
نیما دستان ریحانه را گرفت تا یه وقت شیشه شکسته ای به پاهای کوچک خواهرش نرود و له سمت مبلی رفت که پدر آنجا بود.
پدرش دستانش از عصبانیت می لرزید و یک ریز سیگار می کشید دود سیگار باعث شد که ریحانه سرفه کند
پدر با صدای سرفه دخترش سر بلند کرد و چشم غره ای به بچه ها رفت:شما این جا چه می کنید..
ریحانه از ترس پشت برادرش پنهان شد ولی نیما پرسید:مامان کجاست
-:مادرتان مرد دیگه حق ندارین اسم اونو تو این خونه بیارین
-:اما اون مادر مان بود...
و صدای کشیده ای بود که پدرش روی صورت نیما زد.






اشک در چشمانش جمع شد ،چقدر دلتنگ برادرش بود اگر او بود الان ریحانه این قدر تنها تبود ،دوباره قلبش تیر کشید دیگر عادت کرده بود به دردهای گاه و بی گاه قلبش
خودش هم نفهمید چقدر در آن حال ماند وقتی به خودش آمد دو دست مردانه چشمانش را بسته بود.
صدای جیغ خفیف کشید وای داداش نیما الهی قربونت بشم اومدی
دستان برادرش کنار رفت و ریحانه خود را در آغوش نیما جای داد و چقدر محتاج این آرامش بود خیلی وقت بود کسی او را بغل نکرده بود حتی بعد از رفتن نیمااا.


-:نرو داداش تو برای من تنها می مونم کسی رو ندارم تو رو خدا داداشی نرو
نیما لا دستان مردانه اش اشک چشم های خواهرش را پاک کرد و با لبخندی ساختگی گفت:مگه تو بچه ای که اینجور گریه می کنی الان 18 سالته پس آروم بگیر بذار با خیال راحت فرم
سکوت کرد تا بغضش را فرو دهد و صدایش نلرزد..
آبجی خود تم نی دونی که باید خیلی سال پیش می رفتم ولی به خاطر تو موندم من همیشه کنار تم باشه آبجی گلم.
و برای آخرین بار خواهرش را در آغوش گرفته بود .




و حالا بعد از گذشت یک سال برادرش برگشته بود و بعد از مدتها خود را در آغوش مردی می دید که بهترین بود برایش تکیه گاه بود.
نیما آرام ریحانه را از آغوشش بیرون آورد و به چهره اشکبار خواهر نگاهی انداخت و با لبخند اشکهایش را پاک کرد:
بسه دیگه دختر چقدر گریه می کنی اخه من که این جام
؛:وای داداش خیلی دلم تنگت بود
و باز بغض بود که مهمان گلوی آن دوشد.
نیما دست خواهرش را گرفت و روی تخت نشاند :خب آبجی کوچیک چطوره شنیدم خانم شد یادت
و خنده ای سر داد
ریحانه بالشتک روی تخت را برداشت و بر سر روی برادرش زد:نیمااااااا
نیما نگاهی به چشمان ریحانه انداخت:آبجی گلم چی شده چرا چشمات این قد. غم داره می دونم در حقت بد کردم و رفتم..
ریحانه دستش را جلوی ذهن برادرش گذاشت:هیسسسس دیگه حرف گذشته رو نزن الان که اومدی پس حرف نباشه خنده ای کرد و به سمت هال رفت.
چند هفته ای که نیما در کنارش بود بهترین دور ها را باهم داشتند ه از گاهی باز به پنجره اتاقش سر می زد ولی خبری از سایه پشت پنجره نبود
دل نگران بود و با خود می گفت:کاش می دانستم کجایی؟ سایه دوست داشتنی من
هر وقت نیما از راز پنجره سوال می کرد او طفره می رفت:نیما گیر الکی نده دبگه فقط دوس دارم از پنجره بیرون را تماشا کنم.
و با این حرف طفره می رفت از جواب دهی به برادرش
شب آخری بود که نیما کنارش بود سعی می کرد لبخند بزند و ناراحتی نکند ولی مگر می شود برادرش بود تکیه گاهش بود که داشت می رفت ولی تنها سکوت کرده بود و می خندید
بعد از مدتها کنار هم جمع شده بودند مثل به خانواده ولی خانواده ای که کاری به هم ندارند در ابن مدت پدر حتی از نبما نپرسیده بود کجا رفته است و چرا نمی ماند
این نیما بود که با پدرش حرف می زد.
نیما رو به پدرش کرد و گفت:بابا من فردا می رم شاید بازم یه مدت طولانی نتوانم بیام لطفا حواستون به ریحانه باشه
پدر با اخم رو بهتر ما کرد و گفت:پسر جان مگه تا الان غیر دز این بوده که تو حالا داری سفارشی دو می کنی
؛:نه پدر ولی نگران قلب ریحانه ام اصلا حالش خوب نیست.
و پدر که انگار منتظری صوتی بود تا عقده های چند سالهای را خالی کند بلند شد وب. سر نبمافرباد زد
ریحانه با ناراحتی بلند سد و به سمت پدرش رفت که برای برادرش دست بلند کرده بود و دستان پدرش را گرفت
پدر ریحانه را گوشه ای پرت کرد و دیگر هیچ نفهمید.


با سوزش دستش از خواب بیدار شد به اطراف نگاه کرد فقظ نیما بود که نگران کنار تختش ایستاده بود وقتی که ریحانه چشمانش را باز کرد لبخند زد و گفت:خوبزالجی گلم من که مردم دختر
-:چم شده بود نیما
-:هیچی یه حمله قلبی بود که خدا روشکررفع شد من برم برات چیزی بیارم.
وقتی که از د خارج می شد روبه ریحانه گفت:از تخت نیایی پایین
و رفت ولی ریحانه دیگر طاقت این همه بی خبری را نداشت بلند شد و به سمت پنجره رفت پرده را بی هوا کنار زد دوباره درد شدیدی د قلبش حس کرد
ولی اهمیتی نداد به پنجره روبه رو خیره شد خنده به لبانش آمد انگار آن سایه برگشته بود....
مات نگاهش به پنجره ماند و دستش را روی قلبش فشرد قادر به نفس کشیدن نبود
-:ابجی کوچیکه بیا ببین برات چی اور دم
نیما سرش را بلند کرد و به ریحانه که کنار پنجره افتاده را دید وآور سمتش رفت آبجی گلم چی شده مگه چی دیدی تو دختر
دستان خواهرش یخ زده بود یعنی چی اخه این غیر ممکن بود
بلند شد و به بیرون نگاه کرد وبه پنجره امید ریحانه آن سایه دبگرتنها نبود یک زن کنارش بود.
و د. ابن خونه بدن بی جان ریحانه پخش زمین بود


-:ابجی کوچیکه بیا ببین برات چی اور دم
نیما سرش را بلند کرد و به ریحانه که کنار پنجره افتاده را دید با عجلهدسمتش رفت: آبجی گلم چی شده مگه چی دیدی تو دختر
دستان خواهرش یخ زده بود یعنی چی اخه این غیر ممکن بود
بلند شد و به بیرون نگاه کرد وبه پنجره امید ریحانه آن سایه دبگرتنها نبود یک زن کنارش بود.
و در ابن خانه بدن بی جان ریحانه پخش زمین بود
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-22-2015   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
hasti68's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

خعلی زیبا بود و البته غمگین
استان دوم رو فعلا نخوندم
hasti68 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-23-2015   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

دنیای با این بزرگیش
جای برای آرامش ندارد.
آرامش من
در کنار توست
کاش
بازم هم می دیدمت
شاید از دلتنگی هایم
کاسته می شد.
دلتنگم
به اندازه تمو م لحظه های تنهاییم
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2015   #7 (لینک نوشته)
فعال هم میهن
 
hashem1359's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

با تشکر از شما بابت داستان های خوبتون..
فضای داستان هاتون خیلی غمناکه و یه درام واقعی هست...فکر کنم اینجور سبک نویسی رو دوست دارین یا دوست دارین الهام از زندگی پیرامون خود بگیرین...
اگه می تونید شخصیت های داستان هاتون رو بیشتر بهش در طول داستان بپردازید تا خواننده بهتر باهاشون همذات پنداری کند..
hashem1359 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2015   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

نوشته اصلي بوسيله hashem1359 نمايش نوشته ها
با تشکر از شما بابت داستان های خوبتون..
فضای داستان هاتون خیلی غمناکه و یه درام واقعی هست...فکر کنم اینجور سبک نویسی رو دوست دارین یا دوست دارین الهام از زندگی پیرامون خود بگیرین...
اگه می تونید شخصیت های داستان هاتون رو بیشتر بهش در طول داستان بپردازید تا خواننده بهتر باهاشون همذات پنداری کند..
سلام ممنون از نظرتون
آخه چون داستان کوتاه می نویسم بخاطر همینه که نمی تونم خیلی به شخصیت ها بپردازم
باور کنید ناخواسته غمگین میشه
بازم ممنونم از نظرتون
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 12-24-2015   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

می بینی مرا
می‌شنوی صدایم را
پس حتما خودت را تحسین هم می کنی
باشد
تو هر گونه که دوست داری باش
من فقط می دانم
که تو دیگر نیستی
به خودت نگیری
اشتباه از من بود
که تو را خوب پنداشتم
دیگر بودن یا نبود نت برایم فرقی ندارد
پس بی حرف
بی صدا
برو
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-05-2016   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من


دنیایی تنهایی



بازی روزگار را می بینی چه ها که نمی کند
تا توانایی همه کنارت هستند
ولی همین که افتادی کسی دستت را نمی گیرد حتی نزدیکترین شخص به تو
چه دنیای غریبی است
این دنیای پر از دو رنگی


******
عصا به دست در محوطه قدم می زد و آرام پیش می رفت
محوطه بزرگی که پر بود از درختان بی شمار و بلند
درختانی تنومند و جوان ،آرام قدم می زد و در افکار خودش غرق بود دنیا برایش رنگ باخته بود
هنوز صدای دکتر زیر گوشش بود:مواظبت باشید حالش خوب نیست...
ولی دکتر هنوز نمی دانست که او خیلی وقت است که مرده الان فقط جسمی در حرکت است.
با یادآوری این غربت و تنهایی اشک مهمان چشمانش شد
خسته شد در گوشه ای روی نیمکت فلزی سبز رنگ نشست و به در ورودی نگاه کرد
سالها بود که منتظر یک اشنا بود ولی دریغ از این همه انتظار
همان طور که به در خیره شده بود صدای دخترکی او را به خود آورد :سلام خانم
سرش را بلند کرد دخترکی زیبا با مو هایی طلایی و چشمان آبی رنگ به او خیره شده بود لبخند تلخی زد و گفت:سلام دخترم
و دستی برسر او کشید دخترک که مهربانی زن را دید گلی را که در دستش بود به او داد و گفت:بفرمایید خانم
گل را از دست دخترک گرفت و بر دستش بوسه زد گفت:دست شما درد نکنه دخترم خب دختر خانم خوشگل اسمت چیه ابنجا چیکار می کنی
دخترک با خنده گفت:اسمم سانازه اومدم مادر بزرگ مو ببینم اخه اونم اومده اینجا
اخم هایش در هم رفت یادبچه های خودش افتاد که با چه خفتی او را به خانه سالمندان آوردند خواست حرفی بزند که مادر بزرگ ساناز صدایش کرد و گفت بیا دخترم کجایی
ساناز به سمت مادر بزرگش رفت و گفت:کنار این خانم بودم و با دست به او اشاره کرد
زن لبخند زنان به او نزدیک شد و در کنارش نشست:چرا تنها نشسته ای محترم خانم
محترم نگاهی به هم اطاقی اش انداخت و گفت:گل بانو چرا نگفته بودی نوه ای به این زیبایی داری
گل بانو خنده ای کرد و گفت:اخه خودمم تازه امروز دیدمش
محترم با تعجب نگاهش کرد و خواست حرفی بزند که گل بانو گفت:پسرم چند سالی میشه که رفته بود خارج منم تنها بودم خودم اومدم اینجا
الان بعد از مدتها پسرم برگشته تا منو ببینه اینم نوه منه
و خنده ای از سر شادی سر داد تحمل این خنده ها را نداشت بلند شد و دستی بر سر دخترک کشید و گفت:من برم قدم بزنم
و از آنها دور شد .
حس می کرد نفسش بند آمده قادر به راه رفتن نبود یاد روزی افتاد که اینجا آمد خیلی گریه کرده بود ولی پسر سنگ دلش و دختر سنگ دل ترش به گریه های او توجه نکرده بودند
و او را به خانه سالمندان آورده بودند
سالها بود که از آنها خبری نداشت یعنی دیگر به تلفن هایش هم جواب نمی دادند،همیشه دلتنگ نوه هایش بود بعد از ابنکه ساناز را دید این دلتنگی بیشتر شد
قدم هایش دیگر توان تحملش را نداشتند با زحمت خود را حرکت می داد و در یک لحظه عصا از دستش افتاد و فقط صدای ساناز کوچولو بود که فریاد زد:خانم خانم


*******
صدای خواندن قرآن و فاتحه به گوش می رسید و در قبرستان گور کن خاک را بر روی بدن رنجورش ریخت همه کناری ایستاده بودند و به قبری نگاه می کردند
که الان محترم را در بر گرفته بود فقط صدای گریه گل بانو بود که به گوش می رسید.
فرزندانش حتی برای تشیع پیکر مادرشان نیز نیامدند
و این غربت ابدی شد.
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 01-05-2016   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
zahra1391's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

عالی بود پریسا عالی منتظر بعدیا هستم...
__________________
نوشته های من
zahra1391 هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-19-2016   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

خسته ام
نفس هایم به شماره افتاده
خستگی از سر و روی قلبم می بارد
و تو
چه راحت و بی خیال
در آن گوشه ایستاده ای
و نظاره می کنی
تنهایی مرا
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 02-19-2016   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

سر گردانم
در این هیاهویی که بر جای مانده از دل واپسی ها
سر گردانم
در میان حرفهایی ناگفته ای بسیار
سر گردانم
درون خودم
و در میان حرفهایم
سر گردانم
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-06-2016   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
parisa1367's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من



حس های تمام نشدنی

سر زمینیم پر از حس نفس های توست
وتو
هم چنان برایم تاریخی از اوج بودنی
تا وقتی که
چشمانم بسته شود
و در کنارت آرام گیرم
مهربانترینم
****
وارد اتاق شد. قبل ورود بوی عطر گل نرگس به مشامش رسید که همیشه برایش عطری از آرامش بود.
آهسته وارد اتاق شد و به کنار تخت رفت و گوشه ای از آن نشست.نگاهی به عکس های روی عسلی کنار تخت انداخت و لبخند محوی رو لبهایش نقش بست. قاب عکسی را برداشت و به ان چشم دوخت. چشمانش می سوخت و او سعی می کرد آن قطره تو مزاحم اشک را از چشمش دور کند.
دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت:درد لعنتی کی دست از سرم بر میداری؟
آنقدر دردش شدت گرفت که دیگر نای نشستن نداشت مجبور شد روی تخت دراز بکشد و چشمانش را از درد برای مدت کوتاهی ببندد.
-:مامان چرا قلب من این همه درد می کنه؟
مادرش که مشغول مرتب کردن موهای خرمالویی پسرش بود با لبخندی جلو آمد و صورتش را بوسید و گفت:چون که خدا تو قلب ته.
-:چرا شما و بابا قلبتان درد نمیگیره؟یعنی خدا تو قلب شما نیست؟
مادرش دیگر به جای لبخند چند لحظه پیش دلهره بر چهره اش نمایان شده بود با کمی مکث گفت:چرا علی جان خدا تو قلب همه هست ولی تو قلب تو خیلی بیشتره و ....
دیگر نمی دانست چه جوری برای پسرش توضیح دهد علی که این را فهمیده بود دیگر سوالی نپرسید ولی دستش را روی قلبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:خدا تو. تو قلب منیمنی.پس بهم خیلی نزدیکی....
.
با صدای غرش آسمان و رعد و برقی که صداش به گوش می رسید چشمانش را باز کرد و همان طور که دراز کشیده بود سرش را به سمت پنجره ی اتاق چرخاند.
قطرات باران آرام آرام به روی زمین می ریخت و همه جا را خیس کرده بود. قاب عکس روی سینه اش بود. آن را در دستش گرفت و به سمت پنجره رفت.
پنجره را باز کرد باد سردی همراه باران وارد اتاق شد. چشمانش را بست و قطره تو اشکش با قطره تو بارو ن که به صورتش می خورد قاطی شد.
به خود که آمد لرزی در بدنش حس کرد خواست پنجره را ببندد که ناگهان قاب عکس مادرش از دستش افتاد و شکست.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.9 شب را نشان میداد.و هنوز از مادر و پدرش خبری نبود.
از صبح دلشوره امانش را بریده بود.
مادرش که صف برای خریده بیرون رفته بود حتی گوشیش را هم جواب نمی داد.
پدرش هم که وقتی از بعد از ظهر از بیمارستان تماس گرفته بودند از خانه رفته بود و تا این وقت شب خبری ازش نبود.
کلافه شده بود. هنوز هم وقتی پدرش از خانه بیرون می رفت یادش هست که چقدر دستپاچه و رنگ پریده بود.
تصمیم گرفت ب حیاط برود.
همیشه گردش شب تو هوای بارونی را دوست داشت. عاشق ماه و ستاره بود از وقتی که یادش می آمد مادرش هر شب با او در حیاط قدم می زد حتی تاب ی که در کناری از حیاط بود برایش پر بود از خاطره ی مادرش.
کل اه بورانی اش را روی سرش انداخت و تا زیاد خیس نشود و به سمت حوض کنار حیاط رفت که گلدان های شمعدانی در کنار آن قرار داشت.
تازه خاکش را عوض کرده بودند. همیشه از این کارها دوست داشت انجام دهد و این تنها کاری بود که مادرش اجازه ی انجامش را میدهد.
با یاد آوری این خاطرات چشمش دوباره تر شد و قلبش دوباره تیر کشید. آرام به سمت تاب رفت با اینکه از باران خیس بود ولی روی آن نشست و به تنهایی تاب خورد و چشم به آسمان دوخت.
دقایقی بعد پدر با ماشین وارد حیاط شد و علی به ذوق اینکه مادرش نیز همراهش آمده است از جا بلند شد. ولی همین که پدر از ماشین پیاده شد و او را تنها دید به سمتش رفت و با نگرانی نگاهی به چهره ی خسته و نگران پدر انداخت و را صدایی که به وضوح می لرزید گفت:بابا مامان کو؟
پدرش که سعی می کرد ناراحتی اش را بروز ندهد با آرامی و صدایش که بغض داشت گفت:علی جان تو این هوا تو حیاط چیکار می کنی؟
و علی هم چنان منتظر به چشمان پدر خیره شد.
-:مامان تو بابا......
اشک های پدر بر روی صورتش ریخت حتی قطراتی باران هم نتوانست گریه اش را پنهان کند.
******
علی در روی تختی دراز کشیده بود و دوران نقاهت را می گذراند. به بیرون نگاهی انداخت هر چند می دانست انتظار بی فایده اس
و مادرش دیگر ب. نخواهد گشت. دستش را روی قلبش گذاشت و اشک هایش سرازیر شد.
پدر که لباس تیره ای بر تن داشت وارد اتاق شد و کنار تخت علی نشست و با محبتی پدرانه اشک های پسرش را پاک کرد و گفت:گریه نکن پسرم برای قلبت خوب نیست.
-:می خوام مامان و ببینم خواهش می کنم.
پدرش از التماس علی نتوانست حرفی بزند. کمک کرد که او بلند شود و با هم رهسپار شدند.
علی آرام کنار سنگ قبر تیره رنگی که اسم مادرش روش هک شده بود نشست. سر بر روی آن گذاشت گفت:تو از این پس همیشه همراه منی
parisa1367 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 08-02-2016   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
asal29's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : نوشته های من

سلام پریسا جانم


خانم جان،داستان جدید قرار نمی دی؟

منتظریم ها.

پاینده باشی
asal29 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:35 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.