چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

ادبيات و نوشته های ادبی قدم بـه قدم تا آرامش؛ می نویسم پس هستــم

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 09-25-2016   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )
پاییز شده ... دختر بچه همسایه کلاس اول می ره. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای ...

زمستون شده ... برف سنگینی اومده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته ...

بهار شده ... خودمو توی خونه زندونی کردم. روزی چند بار زنگ خونه به صدا در میاد. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادم بیارن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم ...

تابستون ... برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن فیلم های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این فیلم ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی ...
پاییز شده ...

| پدرام مسافری |


__________________

‏چی از این قشنگ تر که ؛
چشماش بیشتر از لباش میخنده ...



[۴ آذر ۹۷]
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
15 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی، لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...
آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوا سردِ سرد را ..
مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه را پایین بیاورم
باد بخورم
سرما بخورم
نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم : پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند ، باید نفس بکشم نفس...
بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم بگویم : ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...
چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است ، صبح های روشن، عصرهای تاریک!
اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم
لذت دارد پاییز را تنها گذراندن ؟
لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست ، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش ..... اتفاق های دل انگیزو
خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...
راستی دیگران ، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...

| نازنین عابدین پور |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
5 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )


پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!

| سید مهدی موسوی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

بیچاره پاییز ...
دستش نمک ندارد...
این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.
خودمانیم ...
تقصیر خودش است ؛
بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و
با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد ...
سیاست " تابستان " را هم ندارد
که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

بیچاره .....
بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده
که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد
او " پاییز " است
رو راست و بخشنده ...
ساده دل
فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای
آدم ها بریزد،
روزی ؛
جایی ؛
لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند ...
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند ...

یکی به این پاییز بگوید
آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای ...
دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی
برگ هایت میگذارند و میگذرند ...
تنها یادگاری که برایت میماند
" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست " ....

| ناشناس |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

شرابی موهاش چشاش آبیه
یه جا بین مستی و بی خوابیه
فقط زیر بارون قدم می زنی
چقدر زندگی رو بهم می زنی

یه کهنه شرابه که ۳۰ سالشه
به جز من یه میخونه دنبالشه
یه کهنه شرابه که این سال ها
گمون می کنم بهترین سالشه

مثل آخرین روز شهریوره
همه ترسم اینه بره بگذره
دلم با نگاهش گلاویز شد
چشاش و یه آن بست، پاییز شد

| ترانه سرا و خواننده : رستاک حلاج |

_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

آری، پاییز نزدیک است،
اما پاییز که همیشه صدای خش و خش برگ ها در گذر ها نیست،
پاییز که همیشه با بوی مهر نمی آید،
پاییز گاهی در زیر سیگاری روی میز، زیر انبوهی از خاکستر است،
گاهی حوالی عطری تلخ پشت یقه ی لباسی تا شده،
گاهی هم نم بارانیست که گوشه چشمانت می درخشد.
پاییز که همیشه لای برگ های زرد و نارنجی نیست،
گاهی در دل کاجیست میان یک کاجزار همیشه سبز،
گاهی قهوه ایست که سر می رود، غذاییست که ته می گیرد و لبخندیست که بی بهانه بر لبانت می نشیند.
ساده بگویمت،
دلتنگ که باشی پاییز نزدیک است...

| عطر چشمان او / روزبه معین |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

آرامش آغوش ِ خون‌گرمت
بعد از شب ِ کولاک می‌چسبه!
هرجای این تهران ِ آلوده
عطر ِ تو وحشتناک می‌چسبه!

گاهی دلم می‌گیره از بارون
یا حوصله‌م سر میره از ابرا
با کل این حرفا ولی بازم
بارون و بوی خاک... می چسبه!!

وقتی «حواست نیست» میدونم...
سرگرم ِ آهنگای رستاکی
پاییزه و حق با توئه این بار
پاییز با رستاک می‌چسبه!!

| مجید طاهری |



چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

اون سال پاییز نخواست که ساعتِ مچی شو یه ساعت به عقب تر برگردونه.
میگفت از اینکه دیر برسم می ترسم.
بذار زمان گولم بزنه،
یا چه میدونم ...
بهم یادآوری کنه
که داره دیر میشه!
همیشه وقتی ازش ساعتو می پرسیدم، میگفت هشت ِ من!هفتِ شما.
یا وقتی می خواستیم قرار بذاریم
بهش میگفتم توی کافه می بینمت، ساعتِ شیشِ تو.
دیگه عادت کرده بودم
که ثانیه ها و دقیقه های اون برام با همه ی آدم های اطرافم متفاوت باشه!
اما کم کم اون شور و هیجان، اون دلدادگی از بین رفت.
انگار که زندگی به حالت تکرار و عادیِ روزمره ی خودش برگرده .
مث ساعتی که با اومدن بهار،
دوباره میره به سمت جلو.
چند سال بعد که دیدمش!
هنوزم همون ساعت رو به مچش بسته بود.
بهش گفتم که نمیدونم
از کجا،
همه چی تموم شد
گفت:دیر کردی،
خیلی دیر کردی!
نگاهی به ساعتش کردم
و گفتم با ساعته تو یا....
حرفمو قطع کرد .
گفت : ساعت ِ دلم
از اون روز به بعد فهمیدم
که عشق،
یعنی با ساعت دلِ آدمی که دوسش داریم
هماهنگ باشیم!
نذاریم صدای تیک تاکش از بین بره...نذاریم بخوابه
همین!

| الهه سادات موسوی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )


بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته
با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته

خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر
برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر

بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن
بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر

پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر
ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر

برخاستن... خیس از عرق... رقصنده در آتش
با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش!

لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر
برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر...

رؤیای فرضی ساختن در خانه ای فرضی
بیدار ماندن بی تو روی بالشی قرضی

از برنمی گردم به شک/ افتادن از بالا
دلتنگی ِ بدجورتر! حتی همین حالا!!

چرخیدن از چرخیدن از من دُور هی من که...
با رقص کاغذها میان گردش پنکه

با رقص در آغوش مشتی مست و دیوانه
شب خانه رفتن در کنار چند بیگانه

با مغز خالی، جیب خالی، سینه ای خالی...
در حسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی

خوابیدن و برخاستن در شهر بی خنده
انسان بی امروز، در رؤیای آینده

سیگار نصفه در میان باد پاییزی
و تو که داری مثل سابق اشک می ریزی...

| سید مهدی موسوی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
meysam.p's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

شکایت از غم پاییز برگــریــز بس است
مرا تــبـــ(:ـــسـم گل های روی میز بس است...

فاضل نظری
__________________
خسته شدم از دستِ خودم..
meysam.p آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-25-2016   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
meysam.p's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

شاید اگه یه فصل دیگه ای بود
شاید اگه برگا صدا نمیداد
صدای قلبمو نمیشنیدی
عشق به ما اینجوری پا نمیداد

من که میگم درختا عاشق شدن
گردش فصلا و خزون بهانه اس
فرقی نداره تو بهار یا پاییز
چتر یه اختراع احمقانه اس!

پاییز امسالو قدم می زنم
تمام شهر و کوچه‌هاشو با تو
خیابونا بلنده... خسته میشی
از کمدت در آر کتونی هاتو

قراره باز بخندی كورم كنه
برق سفيد خنده ی مرمريت
قراره باز دوباره بعد بارون
عينكمو پاك كنی با روسريت..

اين اولين پاييزه كه دارمت
خيابونا قراره زيبا بشه
بايد يه پالتو بخرم تو جيباش
دستای كوچيك تو هم جا بشه :)

حامد عسکری
meysam.p آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-04-2016   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

چرا مردم انقدر شلوغش کرده اند ؟
خب پاییز است که هست !
وقتی تو نیستی
قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد ...
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-04-2016   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

پاییـــز؛

حال مرا خوب میشناسد...
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-04-2016   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

پاییز.. زنی زخمیست..

دلتنگیش را میخورد.. و بغض هایش را میجود..

پاییز سردتر از خودش.. در اغوش میکشد درد هایش را..

درد لاعلاج.. پاییز بی برگی..
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-06-2016   #15 (لینک نوشته)
کاربر عضو
 
gil-soo's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : چشاشو یه آن بست،پاییز شد : )

پاییز...
یک نوار کاست قدیمی است
که یک طرفش
با صدای باران پر شده
یک طرفش با صدای تو ...

| جلال حاجی زاده |
gil-soo آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 05:21 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.