خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > ادبيات و نوشته های ادبی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

ادبيات و نوشته های ادبی قدم بـه قدم تا آرامش؛ می نویسم پس هستــم

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 10-10-2016   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

جناب تقصیر ما که نیست!
با شما که حرف میزنیم قند در دلمان اب میشود...
دستانمان میلرزد! پلک هایمان میپرد و پاهایمان راه نمیرود!
اصلا دوست داریم یک گوشه بنشینیم و فقط به شما فکر کنیم!
تا الان قسمت نشده در کافه بنشینیم و مثل این ادم باکلاس ها قهوه سفارش بدهیم وخیره بشویم به پنجره و چشم انتظارتان باشیم!
بعد چشممان بیفتد به در کافه و شمارا ببینیم که یک شاخه رز قرمز در دست دارید و از دور به ما لبخند میزنید!
اقا خان!
چندروزیست که مطمئنیم عاشق شده ایم!
میخ میشویم به یک نقطه و هی صورتتان را مرور میکنیم...
از خال های روی صورتتان بگیر تا خطوطش!
از اخم هایتان تا لبخندهایتان!
البته اخم بلد نیستید شما! خودتان خوب میدانید لبخند چقدر جذابتان میکند قدم به قدم لبخند میزنید و دل مارا اب میکنید!
اقا خان
چند روزیست از خواب که بلند میشویم اول از همه اینترنت مان را وصل کرده و پست های اینستاگرام و عکس های پروفایل تلگرامتان را چک میکنیم....
چند روزیست که وقتی به گذشته فکر میکنیم و میبینیم از چه کسانی خوشمان می آید چندشمان میرود و با خودمان میگویم اشتباهاتی میکردیم ها!
راستش را بخواهید ما بدجور در کفتان مانده ایم!
همش دوست داریم به ما اهمیت بدهید! پیغام بدهید! حالمان را بپرسید...به ما فکر کنید!
بیرون هم که میرویم در خیابان اگر دختر،پسر رومانتیکی ببینیم همش خودمان را میگذاریم جای انها و شما را در کنارمان تصور میکنیم که در حال قدم زدنیم و شما مدام سربه سرمان میگذارید و ما دستهایمان را محکم تر دور بازوان تان حلقه میکنیم!
مگر به این ها عاشق شدن نمیگویند؟!
ما دل باختیم....به نگاه مهربان تان! لبان خندان تان!
به عقایدتان...ما بدجور دل باختیم اقا خان!
.
.
.


نورا مرغوب
__________________


وقتی کسی داره با تمام وجود نصیحتت می‌کنه
مخاطبش در اون لحظه تو نیستی
خودش در گذشته‌ شه ...
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 10-10-2016   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

میدانی آقا جان...
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...! یا بپریم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...! یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برویم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...! اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هایشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!


محیا زند
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
13 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

شما ساعت چند هستید؟! .
من به وقت شیطنت هام ده صبحم!سر حال و آفتابی.حال خوب بعد از کره و مربای آلبالوی خانگی با نان بربری ترد محله مان که ختم میشود به یک استکان چای با عطر گل محمدی.
به وقت جدیت اما دوازده ظهرم.به سختی و تیزی آفتابش.با یک جفت چشم تخس و نگاهی نفوذپذیر!با شدت هرچه تمام تر میتابم به آنچه که میخواهمش.
کسل که باشم سه عصرم.اصلا بلاتکلیف.بی حوصله مثل دوچرخه ی سالم خاک خورده ی گوشه انبار که بلااستفاده مانده و ساکن و ساکت.
سکوت مشغله ی من است وقتی به وقت سه عصر باشم!
به وقت بغض و دلخوری اما تنظیمم روی ساعت غروب.حال و هوایی نه چندان روشن و روبه تاریکی.با چشمهایی گرفته و تیره تر از همیشه هام.در این وقت میتوانم تنهاترین دختر قرن اخیر باشم شاید...شکننده ترین هم...
و ترس...ترس من خود دوازده شب است.ترس من تاریک ترین ساعت من است.
آرامش و مهربانی هام اما چهار صبح است.آرام به همراه خنکای نسیمی که میپیچد توی دلم.با چشمهایی روشن تر از همیشه که حتی میتوان در آن ستاره رصد کرد و قرن ها درش خیره ماند.میتوانم به بخشندگی مهتاب باشم که عاشقی بنشیند زیر نورم و کوچه ی مشیری را زمزمه کند...
اما تمام این ساعاتی که گفتم برای بهار و تابستان و زمستانند.
پاییز فرق دارد... من نود روز پاییز را کلا پنج عصرم...به وقت چنارهای ولیعصر...به وقت دعوت خودم به صرف چای...به وقت صدای خش خش برگهای نوازشگر پاهام
به وقت سنگفرشهایی که با مهربانی قدمهام را در آغوش میگیرند و با خطوطشان نصفه نیمه رهاشان نمیکنند...به وقت شعر...به وقت باران...به وقت خوشی هام...به وقت زندگی
اصلا پاییز به وقت چندبرابر زندگی کردن است
حالا تو بگو...تو چه ساعتی هستی؟




فاطمه بخشی
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
11 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

هوای دو نفره و
جنون فصل ها را قدم زدن و
دست های داخل جیب و
یک خیابان خاطره و
کافه های شلوغ و
سیگارهای صبور و
مستی های بی عزت و
آغوش های بی لذت و
خواب های بیدار و
بیداری های خواب آلود و
فلوکستین های بی رگ و
رگ های خراشیده جان سخت و
هیجان عصرهای پنجشنبه و
سوز رختخواب صبح های تعطیل و
دلگیری غروب های جمعه و
عکس های برعکس و
شعر و شکایت و نذر و
کبودی ایمان و
جیر جیر صندلی های اتاق مشاوره و
تزریق دوست داشتن خود و
و... و... و...
خوب یا بد
ما از ابتدای رفتنت دلتنگ بودیم
ما تو را از خودمان دوست تر داشتیم
و کسی در کوچه داد میزد
عاشقی مگر جز این بود


پریسا زابلی پور
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
8 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
gom_jeshk's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

مصاحبه ای با پیرزن و پیرمردِ خیلی پیری قبلا خوانده بودم یکی دو سال پیش که پرسیده بودند چطور 70-80 سال است که عاشق مانده اند؟ جوابشان آنقدر معروف شد که احتمالا شنیده باشید. گفته بودند: ما در دوره ای زندگی کردیم که اگر وسیله ای مثلا رادیویی چیزی خراب میشد آن را تعمیر می کردند، اما حالا آن وسیله را دور می اندازند یا می فروشند و یکی دیگرش را می خرند!...
میزانِ به پای هم ماندنِ مردم در این دوره را حتی از روی وفاداری شان به خاطرات و دنیاهای شخصیِ خودشان هم می شود تقریبا سنجید!... اینکه به راحتی همه با هم عاشق فلان اپلیکیشن و فضا می شویم و به همان سرعت همه با هم رهایش می کنیم و عاشق جایی جدیدتر می شویم با امکاناتی جدیدتر! و این سرعت تصاعدی رو به افزایش است... حواستان هست که دیگر نمی توانیم چیزی بیشتر از دو خط بخوانیم؟؟ حواستان هست که حتی همان دو خط را هم بالافاصله فراموش می کنیم و جایی از ذهنمان ثبت نمی شود!؟؟ حواستان هست که حتی خیلی خوشحالیم از اینکه آپشنی اینروزها پیدا کرده ایم که ثبتِ خاطراتمان را خود به خود 24 ساعت بعد حذف می کند و اتفاقا از این موضوع خیلی هم خوشحال و هیجان زده هستیم!!؟؟ حواستان هست که دنیا دارد به سمتی می رود که هیچ چیز یادمان نماند؟؟
خاطرات بی ارزش می شوند...
امکاناتِ جدید به سرعت بی اهمیت می شوند...
متاثر شدن ها، چه به شادی و جک، چه به اخبار فجایع، دارد به دقیقه و ثانیه می کِشد...
و اینکه این وسط انتظار داشته باشیم مردم به پای هم بمانند خیلی خنده دار است!

مهدیه لطیفی
__________________
بیـــاور برای من

با نامه ی سفارشی

یک خرده مهربانی

بیا، این هم نشانی

خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)
gom_jeshk آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

عکسارو از تو دستم کشید بیرون و گفت: فکر کن مرده اصلا... بس کن عذاب دادن خودتو!
پوزخند زدم و گفتم: دوسش دارم...
تو که میگی مرده من زیر لب زبون گاز میگیرم و میگم خدا نکنه.
اصلا به فرض هم که خدایی نکرده مرده... من هنوز مادربزرگم رو که سال هاست مرده دوست دارم
دوست داشتن، این حس نامیرای عجیب الخلقه فقط با مردن خود آدم تموم میشه!

??????محیا_زند
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
6 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #7 (لینک نوشته)
*Black Scorpion*
 
ariya13's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

نوشته اصلي بوسيله _nazli_ نمايش نوشته ها
عکسارو از تو دستم کشید بیرون و گفت: فکر کن مرده اصلا... بس کن عذاب دادن خودتو!
پوزخند زدم و گفتم: دوسش دارم...
تو که میگی مرده من زیر لب زبون گاز میگیرم و میگم خدا نکنه.
اصلا به فرض هم که خدایی نکرده مرده... من هنوز مادربزرگم رو که سال هاست مرده دوست دارم
دوست داشتن، این حس نامیرای عجیب الخلقه فقط با مردن خود آدم تموم میشه!

??????محیا_زند
واقعا
آهای
خوشگل عاشق
آهای
عمر دقایق
آهای
گل شقایق
آهای
......
هنوزم دوستت دارم
شاید هم بعد مرگم دوست داشتنم همچنان ادامه داشته باشه
جملاتی بود در وصف مخاطب خاص
تولدشه امروز اخه
__________________
خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)


خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)
ariya13 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
7 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-10-2016   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

نوشته اصلي بوسيله ariya13 نمايش نوشته ها
واقعا
آهای
خوشگل عاشق
آهای
عمر دقایق
آهای
گل شقایق
آهای
......
هنوزم دوستت دارم
شاید هم بعد مرگم دوست داشتنم همچنان ادامه داشته باشه
جملاتی بود در وصف مخاطب خاص
تولدشه امروز اخه
دختر پاییز!

تولدش مبآرک : )


+

چقدر صدای آمدنِ پاییز
شبیه صدای قدم های تو بود
ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...
چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست
نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...
چقدر صدای خش خش برگ ها
شبیه صدای قلب من است
که خواست، افتاد، شکست...
چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است
نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...
چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست
شبیه کسی که بود، رفت
کسی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-11-2016   #9 (لینک نوشته)
مدیر تالار پای درد دل شما
 
shooting-star's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

دلم یک عاشقانه به سبک فیلم دلشکسته میخواهد،
تو آن مَرد مؤمن خجالتی باشی
که پیراهن های یقه دیپلٌمات میپوشد
و همیشه تَه ریش دارد،
رنگ تسبیح هایش را با انگشترش سِت میکند
و خوب بودنش به همه ثابت شده است
من آن دخترِ بدقِلق و حاضرجواب
که به محبوبیت و مهربانی أت حسودی میکند
و گاهی تورا از دور زیر نظر میگیرد ،
حجابش کامل نیست و اعتقادش خیلی چیزها کم دارد .
بعد یکجور که اصلا فکرش را نمیکنی عاشقم شوی،
آنوقت هیچ چیز سر جای خودش نباشد،
هر روز که میگذرد بیقراری أت بیشتر شود،
با خودت بجنگی که این عشق برای دلت بزرگ است
و از تو تا من تفاوت زیادی وجود دارد اما نتوانی فراموش کنی،
گریه هایت سودی نداشته باشد و هیچ کاری هم از دستت برنیاید....
مٌحرم از راه برسد
با دوست های نزدیکم قرار چادر سر کردن بگذاریم
و درست همان روزی که چادر را جایگزین مانتوهای گل گلی أم کرده ام
ببینم توی ایستگاه صلواتی ایستاده ای پیراهن مشکی أت مثل همیشه اتو شده و مرتب است
سربند روی سرت از همیشه مرد تر نشانت میدهد ،
یکهو دلم از لبخند محزونی که به روی آن پسر معلول میپاشی بلرزد
و بعد از آن حالم با همیشه فرق داشته باشد...
وقتی مرا با "چادر " دیدی آنقدر متعجب شوی که
اشک روی گونه هایت بنشیند و شانه هایت تکان بخورد....
تو گریه کنی....
من گریه کنم...
برای همه چیز...
برای خودمان...
برای عشقی که غیرمنتظره آمد توی دلمان و گره هایش به دست مهربان امام حسین باز شد...
بعدتر همه چیز خوب شود ،
مثل معلمی که به دانش آموزش درس یاد میدهد اعتقاداتت را یادم دهی
و با جایزه های متفاوتت تشویقم کنی ...
و آنقدر مهربان باشی که خدارا برای داشتنت شکر بگویم و معتقدتر و وفادارتر شوَم.
هر روز برای چادری شدنم عاشق تر شوی
اصلأ چادر بشود مظهر عشقمان ، آخر میدانی میخواهم باعث "زهرایی" شدنم تو باشی
که همه چیز زندگیمان با همه فرق داشته باشد.!حتی بِهم رسیدنمان...
......
دلم عاشقانه ای به سبک بچه مذهبی ها میخواهد ،
شاید لاکچری و خاص نباشد، شاید پارتی های شبانه و مسافرت های بٌرون مرزی نداشته باشد
اما عاشقانه های عجیبی دارد
پایدارو خٌداگونِه...

#نازنین_عابدین_پور
shooting-star آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-12-2016   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

آن روز ها که از شوق هم سقف شدن بی تاب بودی، گفتی دیگر نیاز نیست از هر کتاب دو تا داشته باشیم. و این شد که علاوه بر سقف، آغوش و غم، کتاب هایمان نیز مشترک شد. دیروز که به مسالمت آمیز ترین شکل ممکن تصمیم به جدایی گرفتیم، همچنان دغدغه کتاب هایت را داشتی. به جز سلام و خداحافظی سرد چند بار جمله " این کتاب مال تو بود یا من؟ "
سکوت این خانه بی سقف را شکست. " غرور و تعصب " را بردی و صد سال تنهایی را گذاشتی. " دزیره " را بردی و بر باد رفته را گذاشتی. "خاطرات مُرده"، که نام نویسنده اش خاطرم نیست را بردی و سررسید خاکستری خاطرات مشترکمان را جا گذاشتی ...


| پدرام مسافری |


_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-12-2016   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

آن جا که قدم زنان دور می شوید و
باخودتان بحث میکنید که وجدانتان آسوده باشد
و جواب قانع کننده تان میشود :
"هیچکس از نبودن کسی نمیمیرد"
ما هم مثل آدم های دیگر .
با کدام منطق برای خودتان دلیل می آورید؟
آدم مُرده می گوید: ببخشید من مُـــردم !
نه آدم که میمیرد سکوت میکند ...
نگاهش طولانی به جایی خیره می ماند
آدم که میمیرد
درجواب تمام حرف ها
فقط سرش را تکان می دهد ،
لبخند میزند.


| مهدیه صالحی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-13-2016   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

دیگر نمی تواند یکی مثل من پیدا کند ،
این جمله بسیار بی معنی و چرند است.
کسی که شما را ترک یا اخراج کرده است، دنبال مثل شما نمی گردد.
واضح است، اگر مثل شما را می خواست که خودتان بودید!
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-14-2016   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

تقصیر هیچ کس نبود
حتا تقصیر مریم دختر سوسن خانم آرایشگر محل که دست هایش را مچاله کرده بود توی جیب بارانی اش
چند سال پیش یک بار مریم برایش آش نذری آورد و گفت برای تو پخته ام.
اما بین خودمان باشد. مریم حتا بلد نبود نیمرو درست کند چه برسد به آش آن هم از نوع رشته اش.
مریم، هجده سالش بود که به زور کتک روانه ی خانه ی بختش کردند.


قرار بود مریم خوشبخت بشود اما بدبختی سایه اش را انداخته بود روی صورتش... .
قرار بود سوسن خانم برود حج خدا ببیند اما به دلایل سیاسی هیچ کاروانی عازم عربستان نمی شد


قرار بود من عاشق مریم باشم
مریم هجده ساله دستش می لرزید اما چادرش جیب نداشت به خاطر حرف و حدیث در و همسایه هم که شده نمی توانستم دست هایش را بگیرم
مریم می لرزید، مریم با لباس سفیدش می لرزید، مریم با رژگونه اش می لرزید، مریم می لرزید با تمام نُقل هایی که روی سرش نقش برف را بازی می کردند.


من به خاطر مریم بندری رقصیدم کوچه را
آن قدر خوب رقصیدم که کبریت ها هم برایم دست می زدند
مریم بوی عطر می داد
من بوی بنزین .


کاسه ی آش را گرفتم تشکر کردم و بعد در خانه را بستم
روی خودم، روی مریم...
نشستم پشت در کبودی زیر چشم مریم را گریه کردم.
مریم نشست پشت در و صورت سوخته ی من را گریه کرد.


| مرحوم سید احمد حسینی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-14-2016   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

_گفت : بیا اینم جواب آزمایشت، هیچیت نیست!
_گفتم : مگه میخواستی چی نوشته باشه توش؟
_گفت : تو کلی منو ترسوندی، فکر کردم تومور توو مغزته!
این چندمین باره که این همه راهو میکوبم میام اینجا. هر بارم که اومدم دیدم هیچیت نبوده.
_گفتم : حالا چه فرقی میکنه؟
من که زیاد دووم نمیارم. همین روزاس که همسایه ها
بعدِ چن روز نعشم رو توو خونه پیدا کنن.
_گفت : چی میگی تو؟ ایناها، نیگا کن،
نوشته هیچیت نیست!! باور نداری بیا خودت ببین!
گفتم : آزمایشا هیچی نشون نمیده.
هیچ کدومشون نمیدونه چه مرگمه!
_گفت : باشه؛ اصلا فردا میریم یه آزمایشگاه دیگه
تا خیالت راحت شه.
بعدش من برمیگردم کاشان رو پایان نامم کار کنم.
_گفتم : یه آزمایشگاه سراغ نداری که نشون بده
من چه حسی بهت دارم؟


| بابک زمانی |
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 10-14-2016   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : خوانـدنشـان می چـسبد ! (ادبی)

حرف های کوچکی در زندگی هست
که حسرت های بزرگی بر دلت می گذارند،
جملات ساده ای در زندگی هست، که آرزوی دوباره شنیدنشان،
که حسرتِ یک بار دیگر تکرار شدنشان
اشکت را در می آورد.


دلت می خواهد بشنوی شان، از زبانِ همان کس که میخواهی، بشنوی شان...
اما آن کس نیست که دوباره برایت بگوید:
"صبح بخیر عزیزم"
بگوید : "کجایی؟ چرا دیر کردی؟"
بگوید : "بخور، غذایت سرد شد! "
یا اینکه بگوید : "این رنگی بهم می آید؟!"


نیست، نه، آن کس نیست که دوباره برایت تکرار کند:
"چرا به حرف هایم گوش نمی دهی احمق جان"
بگوید : "مردها سر و ته یک کرباس اند"
یا اینکه : "کرم ضد آفتابم را ندیده ای؟"


حرف های ساده ای هست که آرزوهای بزرگت میشوند.
دوس داری یک بارِ دیگر، فقط یک بارِ دیگر بگوید:
"تابستان برویم سفر؟"
"صدای تلویزیون را کم کن"
بگوید: "با خودت سبزی بیاور"
بگوید: "نان هم فراموش نکنی"
"گلدان ها را آب بده"
بگوید: "راستی امروز کمی دیرتر برمیگردم، گفتم نگران نشوی"


خیلی حرف های ساده را دیگر نمی شنوی،
و حسرت دوباره شنیدن شان، جانت را می گیرد.
دلت می خواهد
در عمق خواب باشی،
نصفه شب با آرنج به پهلویت بزند
و با صدای گرفته بگوید:
"یک لیوان آب برایم میاوری؟"


| بابک زمانی |


_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 05:12 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.