تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 3 هفته پيش   #1 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
elibala's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض داستان کوتاه پسر خیانت کار

داستان کوتاه پسر خیانت کار
داستان کوتاه پسر خیانت کار
یه شب تو ماه رمضون تو شبای احیا تو امام زاده عاشق شد عاشق پسری که فکر میکرد بهترین پسر دنیاست.باهرکسی که میشناخت فرق داشت اون موقع ها سوم دبیرستان بود یه روز دلو زد به دریا رفت با دوستش یه سیم کارت خرید و به پسر پیام داد و باهاش دوست شد بعد یه مدت خودش و بهش معرفی کرد نزدیک 1 سال باهم دوست بودن ولی هیچ وقت بغیر از تلفن باهم ارتباطی نداشتن.تا اینکه نزدیک عید بود و بابای دختر گوشی دختر و پیدا میکنه و شماره پسرو میبینه و میشناسه ولی دختره کتمان میکنه و از اون شب زندگی دختره میشه جهنم هر روز عذاب و دعوا و جنگ و از درس محروم میشه از در بیرون نمیره شب تا صبش درد و گریه تو اون مدت پسره جلوی بابای دختره نمیرفت حتی تلفنشم مسدود کرده بود. تا بعد 1ماه دختره از خونه به پسره زنگ میزنه باهم حرف میزنن تا چند وقت که دختره وقتی زنگ میزنه پسره جواب نمیده چند روز پشت هم بازم جواب نمیده دختر نامید میشه و دیگه زنگ نمیزنه. میگذره دختره بعد1سال میره برای ادامه تحصیلشو ثبت نام میکنه وزندگیش عادی شده بود که اخرای شهریور پارسال دوباره یاد عشقش میوفته گوشی و برمیداره و به پسره پیام میده و دوباره رابطشون شروع میشه دختره میفهمه که پسره سربازه باهم روزای میگذرونن ولی پسر دیگه مثل سابق نبود خیلی خشک بود دختر تو دلش میگه حتما چون سربازه خستس برای اولین بار قرار میزارن همو میبینن همینجور باهم بودن تا اینکه یه روز دختره میفهمه پسره بهش خیانت کرده دنیاش خراب میشه به پسره میگه پسره دیگه با اون دختر کات میکنه دختره میبخشدش و باهم میمونن ولی پسر هر روز رفتاراش بد بود به دختر فحش میداد دعوا راه مینداخت ولی دختر کوتاه میومد چندباری قرار گذاشتن همو دیدن دیدن تا دیگه اخرا دخترا باید التماس میکرد موقع هایی که پسر از پادگان میومد بیاد ببنش.تو این همه مدت دختره فقط 2بار دسته پسره و گرفته بود ولی با همون دوبار دنیاش عوض شده بود .1سال و4ماه میشد باهم بودن بعد اون ماجرا .همیشه وقتی دعواشون میشد پسره به دختره محل نمیذاشت تا اینکه یه روز که پسره از پادگان داشت میمومد خونه دختره زنگ زد بهش گفت ببینمت پسر گفت نه حوصله ندارم دختره التماس پسره دعوا فحش دختره باز زنگ زد بازم گفت اشکال نداره قربون صدقش ولی بازم فایده نداشت پسره همش دختره خرد میکرد دختره دیگه خسته شد بود دیگه قطع کرد وقتی اومد خونه دید پسره هرچی از دهنش دراومد تلگرام براش فرستتاده دختره دیگه برید تموم کرد چندبار به پسره پیام داد ولی پسره گفت چیزی بینمون بوده مگه؟الان اون دختر مونده و درداش. داداشا توروخدا اگه کسی و دوست ندارید بخاطر تنها بودن خودتون هیچ وقت نزارید بهتون وابسته و دلبسته بشه بعضی دخترا واقعا مظلومن
داستان کوتاه پسر خیانت کار :: فاز خونه
elibala آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
نوشته را نپسندیده اند :
قديمي 3 هفته پيش   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
canary's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

خب میخواستم بگم که نباید به کسی که بهتون اهمیت نمیده دوست شین.
ولی خب این دیگه دست خود آدم نیست یهو دیدی به یکی وابسته شدی که عقلت میگه نه ولی دلت قبول نمیکنه!
همین دیگه خدافظ.
__________________
اگر برای چیزی قیام نکنید..... برای همه چیز رنج خواهید کشید....
canary هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 3 هفته پيش   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
loiza's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

چقدر متن داستانش محاوره ایی بود

+
دلم سوخت براش
ولی دختره هم نباید شیربرنج بازی درمیاورده...اون نشد یکی بهترازاون
__________________
داستان کوتاه پسر خیانت کار
loiza آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 3 هفته پيش   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
SAMKING's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

سلام الی بلا

داستان خیلی هندی بود

با اجازه بزرگترا، اوووووع

__________________
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک چو بردند برون
گفتند گور بابای بقیه!! و در خواب شدند

داستان کوتاه پسر خیانت کار
یه نیمکت تنها، یه شعله ی خاموش، یه لحظه یک رویا، منو تو در آغوش یه یادگار از عشق، رو تن درخت پیر، یه قصه ی کوتاه، ای وای از این تقدیر...
SAMKING آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 3 هفته پيش   #5 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
raha.m's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

اصلا هم دلم برای دختره نسوخت پسره هم خوب بلایی سرش اورد.چه معنی داره ادم این قدر خودشو پیش یه نفر کوچیک کنه؟
رک میگم اگر هم خواستید ناراحت شید مشکلی نیست.ادمی که تا این حد احمقه هر بلایی سرش بیاد حقشه.
__________________
کــــِ هــــر چـــــهـ زهــــر بــــــِـــ خود مــــی دهــــم
نـــــمــــی مـــــــــیـــــرم




داستان کوتاه پسر خیانت کار
raha.m آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 2 هفته پيش   #6 (لینک نوشته)
محروم از فعالیت
 
.kafka.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

داستان کوتاه که نمیشد بهش گفت
شبیه نوشته های دفترچه خاطرات دختران نوجوان بود.
.kafka. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 2 هفته پيش   #7 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
freedom99's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

احساس می کنم خیلی با عجله نوشته شده!
__________________
جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری
چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت

انا المسموم ما عندى بتریاق و لا راقى
أدر کأسا و ناولها الا یا ایها الساقى
freedom99 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 2 هفته پيش   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
kafarebeheshti's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستان کوتاه پسر خیانت کار

نوشته اصلي بوسيله elibala نمايش نوشته ها
داستان کوتاه پسر خیانت کار
یه شب تو ماه رمضون تو شبای احیا تو امام زاده عاشق شد عاشق پسری که فکر میکرد بهترین پسر دنیاست.باهرکسی که میشناخت فرق داشت اون موقع ها سوم دبیرستان بود یه روز دلو زد به دریا رفت با دوستش یه سیم کارت خرید و به پسر پیام داد و باهاش دوست شد بعد یه مدت خودش و بهش معرفی کرد نزدیک 1 سال باهم دوست بودن ولی هیچ وقت بغیر از تلفن باهم ارتباطی نداشتن.تا اینکه نزدیک عید بود و بابای دختر گوشی دختر و پیدا میکنه و شماره پسرو میبینه و میشناسه ولی دختره کتمان میکنه و از اون شب زندگی دختره میشه جهنم هر روز عذاب و دعوا و جنگ و از درس محروم میشه از در بیرون نمیره شب تا صبش درد و گریه تو اون مدت پسره جلوی بابای دختره نمیرفت حتی تلفنشم مسدود کرده بود. تا بعد 1ماه دختره از خونه به پسره زنگ میزنه باهم حرف میزنن تا چند وقت که دختره وقتی زنگ میزنه پسره جواب نمیده چند روز پشت هم بازم جواب نمیده دختر نامید میشه و دیگه زنگ نمیزنه. میگذره دختره بعد1سال میره برای ادامه تحصیلشو ثبت نام میکنه وزندگیش عادی شده بود که اخرای شهریور پارسال دوباره یاد عشقش میوفته گوشی و برمیداره و به پسره پیام میده و دوباره رابطشون شروع میشه دختره میفهمه که پسره سربازه باهم روزای میگذرونن ولی پسر دیگه مثل سابق نبود خیلی خشک بود دختر تو دلش میگه حتما چون سربازه خستس برای اولین بار قرار میزارن همو میبینن همینجور باهم بودن تا اینکه یه روز دختره میفهمه پسره بهش خیانت کرده دنیاش خراب میشه به پسره میگه پسره دیگه با اون دختر کات میکنه دختره میبخشدش و باهم میمونن ولی پسر هر روز رفتاراش بد بود به دختر فحش میداد دعوا راه مینداخت ولی دختر کوتاه میومد چندباری قرار گذاشتن همو دیدن دیدن تا دیگه اخرا دخترا باید التماس میکرد موقع هایی که پسر از پادگان میومد بیاد ببنش.تو این همه مدت دختره فقط 2بار دسته پسره و گرفته بود ولی با همون دوبار دنیاش عوض شده بود .1سال و4ماه میشد باهم بودن بعد اون ماجرا .همیشه وقتی دعواشون میشد پسره به دختره محل نمیذاشت تا اینکه یه روز که پسره از پادگان داشت میمومد خونه دختره زنگ زد بهش گفت ببینمت پسر گفت نه حوصله ندارم دختره التماس پسره دعوا فحش دختره باز زنگ زد بازم گفت اشکال نداره قربون صدقش ولی بازم فایده نداشت پسره همش دختره خرد میکرد دختره دیگه خسته شد بود دیگه قطع کرد وقتی اومد خونه دید پسره هرچی از دهنش دراومد تلگرام براش فرستتاده دختره دیگه برید تموم کرد چندبار به پسره پیام داد ولی پسره گفت چیزی بینمون بوده مگه؟الان اون دختر مونده و درداش. داداشا توروخدا اگه کسی و دوست ندارید بخاطر تنها بودن خودتون هیچ وقت نزارید بهتون وابسته و دلبسته بشه بعضی دخترا واقعا مظلومن
داستان کوتاه پسر خیانت کار :: فاز خونه



به عنوان یه داستان که مزخرف بود
به عنوان زندگیمزحرف بود
در موردجمله احر ظاهرا دختره اویوون پسره بود
__________________


ققنوس ها از خاکستر خویش دوباره متولد میشوند
انگار عصری که ما در ان متولد شدیم ، دوران خاکستر ققنوس بودن است
kafarebeheshti آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برچسب ها
داستان, داستان کوتاه, داستانک

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 03:44 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.