تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-12-2017   #1 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
elibala's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض ارشیو 20 رمان جدید و زیبا

ارشیو 20 رمان جدید و زیبا
ارشیو 20 رمان جدید و زیبا
نام رمان : رمان روز نود و سوم



به قلم : قائمی فر



حجم رمان : ۶.۷۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۰۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۶ مگابایت نسخه ی جاوا , ۲۸۷ کیلو بایت نسخه ی epub



خلاصه ای از داستان رمان:



داستان درباره ی فردی به اسم امیرمحمد یه پسر ۲۸ -۲۹ ساله است که به خاطر ناتوانی ای که در ازدواجش داشته ،همسرش ازش جداشده و

اون بعد طلاق به فکر درمان خودش میفته ؛دوره درمان که تموم میشه پزشک و روان شناسش بهش پیشنهاد میدن که

قبل ازدواج مجدد مدتی خانومی رو عقد موقت کن تا از درمان خودت مطمئن بشی و

بعد ازدواج کنحالا امیر محمد کی رو انتخاب میکنه؟هیفا رو هیفا کیه؟





فرمت رمان:pdf,apk,java,epub



جعبه دانلود گزارش خرابی
دانلود رمان با فرمت pdf
دانلود رمان با فرمت apk
دانلود رمان با فرمت java
دانلود رمان با فرمت jad
دانلود رمان با فرمت جاوا (پرنیان)
دانلود رمان با برمت epub
صفحه ی اول رمان:

آخرین قفسه رو که بستم از ویترین خارج شدم و مانتو و شلوارم و تکون دادم .
شال مشکیمو دوباره دور گردنم پیچوندم و گفتم :

-آقا مهدی تموم شد ، برید ببینید راضی هستید ؟

آقا مهدی که یه جوون سی و یک ساله ای که آب و رنگ بوری داشت

از پشت دخلی که بود بیرون اومد بیرون و گفت :

-دستت درد نکنه هیفا خانم

چادر عربیمو باز کردم رو سرم گذاشتم و گفتم :

-راضی هستید ؟!

آقا مهدی – عالی شد ، واقعاً رنگ سال ِامسال طلاییِ ؟

-این پسر همسایمون می گفت ؛ از این پسر سوسولاست که سرش تو این طور چیزاست

آقا مهدی – خب ، حالا آخرش چند ؟

-آقا قابل نداره ، حرفشم نزنید

آقا مهدی کیف پولش و در آورد و گفت :

-مگه میشه ؟ چند ساعت داری کار میکنی ، قابل نداره چیه ؟

-آخه شما با بقیه فرق دارید

آقا مهدی چند تا اسکناس ده هزار تومنی شمرد و رو میز گذاشت و گفت :

-سفارشتو به یکی دو تا از بچه های پاساژ هم کردم

-دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده

آقا مهدی لبخندی زد و گفت :

-حال دختر کوچولوهات خوبه ؟

-الحمدالله
رمان روز نود و سوم از نیلوفر قائمی فر
http://fazkhone.blog.ir/1395/10/24/%...C-%D9%81%D8%B1

ويرايش توسط elibala : 01-13-2017 در ساعت 11:26 AM
elibala آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:04 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.