مُرشد چلویی
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > طنز ، تفریح و سرگرمی > مطالب جالب و خواندنی > خواندنی ها و رویدادها
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 08-17-2017   #1 (لینک نوشته)
همیار تالار بانوان
 
asemoni's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض مُرشد چلویی

مُرشد چلویی
چرا دیگر کاسبی چون «مرشد چلویی» نداریم؟

شخصی که مقابل چلوکبابی اش صف طویلی بود
که از آن یکی صف متمایز بود؛
صف کوتاه‌تر صف مستمندان و فقیرانی بود که غذای رایگان و خرجی می‌گرفتند

مرشد چلویی جلوی رستورانش نوشته بود :
«نسیه و وجه دستی داده می شود، حتی به جنابعالی به قدر قوه»

نسل کاسبان قدیمی از ویژگی‌های منحصربفردی برخوردار است که با توجه به وضعیت کنونی بازار، شبیه یک قصه است
و یکی از این قصه‌ها که واقعیت داشته، مربوط به یکی از مشهور‌ترین کاسبان پایتخت در دوران گذشته بوده است؛ کاسبی که دیگر زنده نیست، ولی کهنه‌ بازاری‌ها او را به خوبی می‌شناسند


مرشد موقعی که روغن روی غذای مشتری می ریخت، ملاقه راکه با دست بالا می برد، می گفت:« گول نخوری!» «شیطون گولت نزنه»!
هرحرفی که می زد، به دنبالش می گفت:« گوشی دستت هس که چی میگم؟»

اگر کسی خسته می شد
به اومی گفت:«آدم عاشق خسته نمی شه، از حال می ره»

کسی که قرض می گرفت، و پولش رانمی آورد و می گفت، فردا می دهم، می گفت:«فردای قیامت را می گه!»

مرحوم مرشد در جلوی آشپزخانه ای که ایستاده بود، گفته بود کسانی که می خواهند غذا بیرون ببرند، هدایت کنید تا از نزد او بگذرند

چون بیشتر کسانی که غذا بیرون می بردند، بچه ها و نوجوانانی بودند که برای کارفرمایان وصاحبان مغازه های بازار غذا می گرفتند و می بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند.

مرحوم مرشد کودکی که با ظرف غذا در دست، نزد او می آمد قدر پلوی زعفرانی روی بادیه او می ریخت و ظرف را کامل می کرد و بعد تکه کباب یا لقمه گوشت یا اگر تمام شده بود، ته دیگی زعفرانی داخل روغن می کرد و دهان آن پسربچه یا نوجوان می گذاشت.

و همین طور فقیران و مسکینان صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می شد و به اول سالن مغازه ختم می گشت.

افراد فقیری که معمولاً عائله مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز می آمدند و به نسبت تعداد عائله خود غذای رایگان و خرجی یومیه می گرفتند.

اگر غذای او کباب بود، تکه گوشتی در دهان می گذاشت.
پس از جویدن، آن را داخل دریچه ای که به مغازه باز می شد و گربه ها می آمدند، پرت می کرد تا گربه ها هم بی بهره نمانند


یک روز در مغازه جناب مرشد، آتش سوزی رخ می دهد؛

وقتی خبر آتش سوزی مغازه را به جناب مرشد دادند بدون آنکه تغییر حالتی بدهد گفت:
«عیب ندارد بابا»
بین راه آهسته گریه می کرد! از او پرسیدند: آقا پس چرا ناراحت شدید؟

حاج مرشد جواب داد: «نه ناراحتی من از آتش سوزی نیست. آن آتش سوزی خیر بوده، دلم برای اشعاری که سالها سروده و درکشو میز دخل مغازه گذارده بودم، می سوزد؛ چون جایی نوشته نشده و نسخه دیگری هم از آن وجود ندارد»!

باقی‌مانده آن اشعار سوخته به نام «دیوان سوخته» به چاپ رسیده
__________________
عُمر
که بی عِشق ♡
رَفت
هیچ حِسابش مَگیر

مولانا: )
asemoni هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 12:29 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.