محفل شعر
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > شعر و شاعران > دیوان اشعار
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 09-04-2017   #1 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض محفل شعر

محفل شعر
بنام خدا

در این جستار دوستان شعرهای با مفهوم و مضامین عالی قرار بدید
شعر با توضیح و معنی مختصر هم می تونه جالب باشه
مخاطبش خودتون یا اعضای همین محفل شعر

هدف تازه و باطراوت شدن جان است

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود


خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود


محفل شعر
محفل شعرمحفل شعرمحفل شعر
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-04-2017   #2 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
مولانا
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-04-2017   #3 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

هر شرابی بندهٔ این قد و خد
جمله مستان را بود بر تو حسد

هیچ محتاج می گلگون نه‌ای
ترک کن گلگونه تو گلگونه‌ای

ای رخ چون زهره‌ات شمس الضحی
ای گدای رنگ تو گلگونه‌ها

باده کاندر خنب می‌جوشد نهان
ز اشتیاق روی تو جوشد چنان

تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی

ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش

بحر علمی در نمی پنهان شده
در سه گز تن عالمی پنهان شده

می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع

آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه!
زهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه!

smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 09-06-2017   #4 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم


smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-09-2017   #5 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی


smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-09-2017   #6 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن

همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک
گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن

پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین
خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

عقل را بازارگان کردن ببازار وجود
نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن

بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن
بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن

گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز
هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن

عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن
جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن

چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن

هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن
هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
پروین اعتصامی

smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-09-2017   #7 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق
سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن
مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن
پروین اعتصامی

smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-09-2017   #8 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

دیبه‌ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن
گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن

بنده فرمان خود کردن همه آفاق را
دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن
در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن

دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر
اشک را مانند مروارید غلطان داشتن

از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن
ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن

سربلندی خواستن در عین پستی، ذره‌وار
آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
پروین اعتصامی

smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-20-2017   #9 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

تو غره بدان مشو که می، می نخوری ----- صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-21-2017   #10 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را

بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-23-2017   #11 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

حسین پناهی
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 09-23-2017   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
shadow.world's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

تا آب شدم سراب دیدم خود را
دریا گشتم حباب دیدم خود را
هوشیار شدم غفلت خود را دیدم
بیدار شدم به خواب دیدم خود را
__________________
باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است
حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد
باید برود هرچه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
...
..
.

shadow.world آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-28-2017   #13 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

محفل شعر


ای فرس با تو چه رخ داده که خود باخته‌ای -- مگراین گونه که ماتی! تو شه انداخته‌ای؟



شهریار

حاضرم تمام اشعارم را بدهم و در ازای آن این یک بیت شعر را بگیرم.
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 09-28-2017   #14 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
smm.'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی
مولانا
smm. آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 09-28-2017   #15 (لینک نوشته)
تن تشنه مثل خورشید
 
hamed1988's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : محفل شعر

ایمان بیار به دستِ کسی که تو فصلِ سرد،
روی بخارِ شیشه ها اسم تو رُ نوشت
تنهاییِ عظیمتو احساس کرده بود
قویی رُ دیده بود وسطِ اردکای زشت
__________________
رنگِ چشماتو از کی دزدیدی؟ شايد از گربه های ایرانی
ودکا خوبه با مزه ی چشمات،
اون دو زیتون سبزِ لبنانی.
چشای جنگلیتو وا کردی، زندگی قابل تحمل شد،
حافظ ام شاعری رو ول کرد و خطیِ پایتخت – آمل شد.
hamed1988 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 04:12 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.