داستانی با دنباله ی تور دار !
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > داستان و داستان نویسی > داستانهای متفرقه
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي يك هفته پيش   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض داستانی با دنباله ی تور دار !

داستانی با دنباله ی تور دار !
قسمت نخست
پدر شیشه های ودکا را به مغازه روبرویی پس می دهد. حوالی یازده شب مرد شکم گنده خیکی کنار در پارکینگ ، دهانم را با دستش می گیرد. از ترس می خواهم فریاد بزنم. قدم به بیضه هایش هم حتی- که زیر شکمِ فربه‌ش پنهان است و گویا نتوانسته آن را جز در آینه ببیند - نمی رسد. مرا به گوشه ی دیوار موربی هُل می‌دهد، همچنان‌که دستش بر دهانم چفت شده و به علامت هیس خط و نشان می کشد، سایه‌ی مردی از دور می رسد. چه خوب! حتما پدرم است. احساس آرامش تمام وجودم را فرا می گیرد و آن سایه روبرویم قرار می گیرد. او مردی با دندان زنگ زده است. نفس‌م بند می آید. تا مرد خیکی حواسش پرت می‌شود، فرار می کنم. دو مرد می خندند و امتداد مسیرم سیاهی ناتمامی است که خیالِ تمام شدن ندارد. پدرم چرا نیست؟ به پشت نگاه می‌کنم. نیست. باز می‌دوم و پیدایش می‌شود. پایش را بغل می کنم که عصبانی می شود. او را، آرام در حال صحبت با راجر، کنار مغازه، می یابم. چیزی نمی پرسد. مچِ دستش را محکم می گیرم. دستم را نمی گیرد و حالم گرفته می شود. به خانه می رسم و مادر بی هیچ صدایی به سمتِ در می آید و از بُهت و هَراس من جویا نمی‌شود. به اتاق می روم و پنجره را باز می کنم. از کمد هاتاچی را در می آورم. تویش را پر از خمیر می کنم و با سوزن، مثلثی رویش می کشم. پدر درون اتاق می آید.
- ساچا، شام؟
- سیرم.
در را می بندد. مادر وارد اتاق می شود.
- چی توی دستته؟
- هاتاچی.
می‌آید تو که هاتاچی را بگیرد.
- لطفا مامان!
هاتاچی را بالای کتابخانه می گذارد و دو دستم را محکم با یک دست می‌گیرد و به سمت دستشویی می رود. دستانم را محکم همراه شوینده به هم می‌سابَد. چهره‌اش خشن است.
شیر آب را می بندم و روی مبل می نشینم. بعد بالای کتابخانه می روم و هاتاچی را داخل کمد مخفی می کنم.
__________________

اگه پاييز انقدري كه تو ميگي خوبه ،
چرا ما هر سال روز اول پاييز دلمون خالي ميشه،
همه به اين زردي و نارنجي نگاه ميكنن حالشون جا مياد ،
چرا ما بلد نيستيم
؟!
چرا همه رفته بودناشون رو ميزارن واسه پاييز،
چرا پاييز هيچكي برنميگرده
؟!
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمت دوم
از آن شب خیلی ترسیدم تنها بیرون بمانم حتی وقتی هوا روشن بود. کابوس ها شروع شد. اول از همه مرد هایی می دیدم که دنبالم می کنند. وقتی می دویدم در گودال میفتادم و از خواب می پریدم. یا خانواده ام را از دور می دیدم وقتی به سمتش گام برمی داشتم. یا خیال می‌کردم کسی پشت سرم می خندد و تعقیبم می کند. گاهی دست و پایم در خواب خُشک می شد حتی قادر به حرکت نبودم. ولی اتفاق آن شب واقعی بود و خیال برم نداشته بود و همین آزارم می‌داد. حوالی ظهر، بچه ها بیرون از خانه، جدای از خانواده شان، تفریح می‌کردند و من خانه می ماندم. پدر وارد اتاق می شود، در حالی که با مداد شکل های بی معنی می کشم، صدایم می زند.
-بله پدر؟
-امروز برنامه خوبی در پارک است. تو هستی، به علاوه دوست های مهدکودک‌ت.
-ولی من از پارک ها متنفرم، پدر.
-مطمئنم پشیمون نمیشی. از دستِش نده.
احساس خوبی به پارک ها نداشتم و ازشان بدم میامد. پارک ها من را شرمنده می کردند. البته اتفاق آن شب، که همه را زیر سر پدرِ دانستم، باعث شد دستِ رد به سینه‌اش بزنم.
مادر پشت رل می‌نشیند و من غر می زنم که دوست دارم کنارِ مادر و صندلی چپ جلو بنشینم. و پدر داد زد؛ بس کم ساچنکا! روزمون رو خراب نکن.
نگهبان ورودی کلاهی شبیهِ کلاه های مبدل جشنِ بالماسکه به من می دهد و مادر، جری توماس را ملاقات می کند.
-جری کوچولو! حالت چطوره؟
پسرِ لاغر با موهای صافِ نیمه بور از فرط خجالت روبر می‌گرداند و می دود. مادر رویش را به سمت من می کند،
«ساچنکا، تو با جری توی یک مهدکودک نیستی؟»
اخم می کنم و با تکان سر می گویم « او او.»
« ساچنکا، ازت می خوام دوست هات رو به من معرفی کنی.»
احساسِ بدی به من دست می‌دهد.
«دوستی که ندارم.»
مادر ابروهایش ضربدری می شود و می رود پدر را پیدا کند. پدر روی صندلی کِز کرده و مارتینی به دست – گویا آقای هابز به او داده-مشغول زمزمه‌ی سرودی است.
به چشم‌های پدر چشم می‌دوزد.
«جاش..؟ باید حرف بزنیم.»
سر می‌جنباند و با اکراه می‌گوید:
«درمورد؟»
«موضوع مهمی رو باید در میون بگذارم.»
«چه موضوعی؟»
«باید در موردِ ساچنکا حرف بزنیم.»
«مثل امروز صبح؟ فکر می‌کنی الان وقت مناسبیه؟»
مادر دست جاش را می گیرد. کارناوالِ درونِ پارک بچه فیلی برای هنرنمایی آورده که روی آن ساکنِ بومی آمریکا کُرنا می نوازد. مادر، دست پدر را تا رسیدن به ماشین شان و دور شدن از همهمه‌ی بچه‌ها و بزرگسال‌ها وِل نمی کند.
پدر به چشم های مادر نگاه می کند.
«جاش. این پسر خیلی عجیبه. ساچا هیچ دوستی نداره. با هیچکی همبازی نمیشه. بدتر از اینم میشه؟»
ادامه می دهد: «من باید با هابز راجع به این مسئله صحبت کنم. به علاوه شاید یک پزشک بتونه کمک کنه.»
به جشن بر می گردد و زوج ها دست‌شان در دستِ هم است و فرزندان‌شان پشت گل‌کاریهای مصنوعی می دوند و به خاک و گِل می‌ماسند. مادر لبخند می زند. زنِ سخنران میکروفونِ کوچک را روی پیرهنش جاگیر می کند. لباس راهب‌گونش را می‌تکاند و به سکو می رود.
«دوستان سلام! امروز دور هم گرد آمدیم! بله خانواده ها! بزرگتر ها! مادربزرگ ها شاید! بچه های لوس و ننر! بچه های باهوش و درسخوان! همه و شما! اول اینکه گرامی می داریم همه شما پدر مادر ها را. دکتر هابز می خواهد سخنرانی کند.»
خانواده ها، با متانت خاصی، تشویقش می کنند.
هابز گلویش را صاف می‌کند و روی سکو می‌رود.
«بله دوستان، همانطور که خانم کِلی فرمودند... بله... کجا بودیم؟ همانطور که خانوم کِلی گفتند، ما عاشق کودکان و تربیتِ صحیح آن‌ها هستیم و به بهترینِ مراتب سعی داریم آن ها را دوست بداریم مادامی که رفتار صحیح کنند.
مدرسه‌ی کاتولیک این افتخار را دارد که میزبان همه‌ی شما در این روز به یاد ماندنی باشد....! »
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ سوم

همیشه از صدای سایه های تاریک وقتِ خواب می ترسم . و همیشه آن دو مردِ رقت انگیز و گنده بَک به یادم می‌آید . روزهایی که به مهد نمی روم باز هم از تنها خانه ماندن می ترسم . مادرم مرا پیش کاترین می‌سپارد . دختری نوزده ساله ای که همیشه ی خدا موهایش را دم اسبی می‌بندد و شرتِ قرمز رنگ دارد. ابتدا خوشحال می شود که نه به عنوان پرستار بچه بلکه به عنوان یک مهمانِ کوچک کم‌مواجب در خانه اش باشم. او هم بدرفتاری نمی کند البته تا وقتی که مزاحمِ ملاقات با دوست پسرش نشوم. آخر مادر تصمیم می گیرد مرا تمام وقت به مهدکودکِ کاتولیک بسپارد. من همچنان دنبالِ دختر های دلچسب می گردم . مدرسه ای که به دختر هایش از بَر شدن کتاب مقدس و آموزش موسیقی با ارگان کلیسا می دهد! نه از دختر هایی که مُدام در خیابان‌ها می بینم خبری هست، نه آن هایی که در تبلیغ ها خودشان را تکان می‌دهند و مُدام می‌نوشند! سختم است و نمی‌دانم چگونه با این دختر ها برخورد کنم. اولین بوسه ای که داشتم با نینا اینتالو دخترِ موقرمزی بود که به شدت دوست داشتَم بدنش را لیس بزنم. یک روز به او گفتم مایو بیاورد و خواستم مایو را در کیفش بگذارد که روزِ بعد این کار را کرد. دستش را گرفتم و از حصارهای محوطه‌ و درخت های انبوه آنجا گذشتم. اولین چیزی که به ذهن داشتم آوردن یک صفحه‌خوان قابلِ حمل بود که سنگین بود. بنابراین از ریکوردِر دستی پدرم، جاش، استفاده کردم. وقتی به جایی دور از جایگاه مربی ها و آقای هابز رسیدم ، پیرهنم را در آوردم و دست در کیفش کردم و مایو را بیرون کشیدم و گفتم «بپوش نینا.»
پرسید: «ممکن است رویت را برگردانی تا لباس بپوشم؟»
و بلافاصله اضافه کرد: «چون مامانم همیشه سرِ شاشیدن من و برادرم می گوید، یکی یکی و باهم مسابقه نگذارید.»
سرم را برگرداندم و موزیک را پخش کردم. یک موزیکِ قدیمی بود مربوط به دوره‌ای که نئواُرلئون سردَمدارِ موزیک بود. دستم را روی شانه هایش گذاشتم و شروع کردم به پریدن. بالا و پایین رفتیم و صورتش را به من نزدیک کرد، خوشم آمد و صورتم را به او نزدیک کردم . بهش گفتم: «محشر هستی» و پرسید: «می تونی قفسه سینه هام رو لمس کنی؟» گفتم :«البته که آره.». چند ثانیه قفسه سینه‌ را با یک دست لمس کردم و صِرفِ گفتن، سریع از دهانم دَر رفت که: «می تونی قفسه سینه هام رو لمس کنی؟»
او هم این کار را کرد. به من گفت، باید برویم چون پدر و مادرش او را هر روز به کلیسا می‌بردند و نمی‌خواست بدقول باشد. هرچه باشد، شور و هیجان هراس‌انگیزی درونش وِلوِله می‌کرد. پرسید: «من رو ببوس.» من اولین بار بود که می‌شنیدم ولی برایم دوست‌داشتنی بود. لذا چند ثانیه لب هایمان را روی هم گذاشتیم و بعدش خندیدیم. وسائل را جمع کردیم. چری، مربی مهد، پیدایمان کرد و داد زد: «هی شما دوتا. کجا غیبتون زد؟»

+ادامه دارد...
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي يك هفته پيش   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ چهارم

«هی شما دو تا! کجا غیبتون زد؟»
نینا زل زد به چِری.

گفتم: «دنبالِ خرگوش بودیم.»

چری می گوید: «از وقت ناهار هنوز مانده پس بیایید تو.»

نینا می‌پُرسد: «پس خرگوش را کی پیدا کنیم؟»

«دنبالش نگردید. خرگوش توی باغ‌وحش است.»

وقتی به سالن غذاخوری می‌رسیم، فکر‌ها و آدم‌های زیادی توجهم را جلب می‌کنند . یکی کَتی دِ کیتی است و واقعا مثل یک گربه است. پیش‌تر می‌دانستم گربه‌ها گربه هستند ولی دختری شبیهِ گربه ندیده بودم که خوشگل هم باشد. هیچ وقت جرئت نمی‌کنم به او چیزی بگویم و به چشمم نگاه هم نمی‌کند. حتی در جشنِ تولد ابرو(Hebrew) یک کلمه با من حرف نزد. چیزی که نگرانم می‌کند، رفتارِ عجیب پدر و مادر است. از شمایلِ نگرانی مادر می توان به زودی منتظر یک حرکت خشونت بار از پدر باشم. هر چند پدر دعوا هایش را در محلِ کار می کند و در خانه ساکت می نشیند و فکر کنم از این بابت شانس آوردم. بعد از ناهار، مادر از محلِ کار به دنبالم می‌آید. «ساچنکا. روزَت چطور بود؟»
کمی هُل شدم و خودم را به بی‌حالی زدم.
«مزخرف!»
«بهتر نیست فردا و پس‌فردا دوست‌هات رو به خانه دعوت کنی؟ کیک هم می‌پزم.»

«کیک دوست ندارم و میخوام تلویزیون ببینم.»

«اینطور نیست. اجازه نمی‌دم تلویزیون ببینی.»

خسته می‌شوم و می‌گویم: « بس کن مامان .»

جاش در فکر فرو رفته و سَرخورده شده. در اتاق هستم که می‌پرسد: « جاش، باز با پلیس‌ها دعوا کردی؟»
« فقط بحثم شد. باید جایِ دیگه بگردم دنبال کار.»

می‌دوم و به سمتش می‌آیم و می‌پرسم:

«چرا بابا؟»

«چون همشون یک مشت حیوونن که به کارگر ها احترام نمی ذارن.»
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ پنجم

پدر فراغ بالِ زیادی ندارد و مجبور است تمام روز کار کند. همیشه خسته است و عاشقِ روزنامه و اخبار. علاقه ای به دعوا و مشاجره با خانواده ندارد ولی در برابر کسانی که حتی کمی زورگو هستند، سخت‌گیر هست . مثل بچه ای یقه‌شان را می‌گیرد و به دیوار می‌کوبد. شاید به همین دلیل بار ها اخراج شد و برایش سابقه‌ درست کردند. اگر نزدِ مدیر شرکت نمی‌رفت، بی‌روزی می‌ماندیم. زندگیِ من در بازی کردن با او خلاصه می شد البته تا وقتی که دانی و آرتی وارد زندگیم شدند و با آن ها جور دیگری از حس‌ و حال را تجربه کردم. وقتی از کار می‌آمد دستانش را باز می کرد و درآغوشم می‌گرفت و منم او را با اصواتِ نامفهوم صدا می‌زدم طوری‌که فقط خودش متوجه شود، نه کسِ دیگری. در خسته ترین حال هر چه می‌گفتم گوش می‌داد و هر چه می‌خواستم برایم می خرید. بعضی وقت‌ها تویِ خودش می‌رفت. نمی‌شد گوشه چشمی به او کرد. در خودش فرو می‌رفت و کسی جرئتِ نزدیک شدن به او را نداشت. بهار در سیَتِل، با چندی از کارگر ها به اعتصاب رفته بودند و مامور ضد شورش را می بیند. «بِن. داری چی‌کار می‌کنی؟»
چهره‌ی بِن سرخ شد.
«برو ردِ کارت. فقط پاتو ازینجا دور کن.»
جاشِ از خشم برافروخته و آتشین داد می‌زند:
«هی... لعنتی. تو با من دوست بودی لعنتی...»
و یقه اش را می‌گیرد و بلندش می‌کند و بینی‌اش را به خاک می‌مالَد. لحظه ای کارگرها میان بیلبردهای تبلیغاتی به حالتِ ماتم زده و نادان، ساکت می شوند و دوباره همهمه صورت می گیرد .
بِن سرفه می کند، غبارِ لباسش را با تکانِ دست می روبد و به قوه‌ی زانو می ایستد. «خودت خواستی جاش.»
با فشردن دکمه‌ی اظطراری سیستم واکی-تاکی، ماموربانِ دوم به سمت جاش می آید.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ ششم


تلفن که زنگ می‌زند، مادر گوشی را بر می‌دارد.
«از اداره‌ی تحقیقات آشوب‌ها هستم. جاش کانلی، همسرِ شما، به علت آشوب در سیَتِل امشب و فردا شب در بازداشتگاه می‌ماند.»
«چی؟»
«مامورات تجسس تلاش می‌کنند تا هرگونه ارتباط با سازمان تروریستی را شناسایی کنند.»
«کدام بازداشتگاه؟ من به‌زودی خودم را خواهم رساند.»
«خانم کانِلی، اطلاعات سری است. نمی‌توانید با او تماسی داشته باشید یا حتی او را ببینید.»
مادر قطع می کند و آه می‌کشد و زیرِ لب می‌گوید، جاش از تروریست‌های زودجوش است.
می پرسم: «تروریست یعنی چی مادر؟»
می گوید: «هر چیزی که دولتی ها خوششون نیاد.»
و ادامه می‌دهد:
«دولتی ها سخت و پیچیده‌ش کردند ولی ساچا... باید قول بدی راهِ پدرت را دنبال نکنی چون فقط مشکل درست می‌کنی.»
به اتاق می روم و طبق معمول، هاتاچی را بیرون می‌آورم و نگاهَش می‌کنم. هنوز ساده و معصوم است. شلوارم را پایین می‌کِشم و پاهایم را برانداز می‌کنم. خیال می‌کنم نینا در جنگل است، همان جنگل-با این فرق که دیگر نمی بوسمش. کامل مرا در بر می گیرد و با زبانَش نوک سینه ام را می‎مکد و من هم این کار را می کنم . القصه، چند ساعتی را همین گونه می گذرانم تا ببینم چه می شود. می‌دانم امشب و فردا شب را بدون پدر خواهیم گذراند. داستان به اینجا ختم نمی شود، چون تنهایی آزاردهنده تر می‌شود.
فکر می‌کنم که چرا یک کاتولیک که دستش را هنگام دعا، پُل می کند و هَلِلویا گویان، وِرد و دعا بلغور می‌کند که به هِق‌هِق بیفتد، از بقیه، آن هم دولتی‌ها،‌ خشمگین است؟ من که تمایل به هیچ سنخِ دعاگویی ندارم و حالَم حتی از اُرگان های کلیسا هم، به هم می خورد. مادر کم کم شروع می کند به تَشَر کردن بر من چرا که جاش دیگر برنمی‌گردد. یک لحظه زندگی حرامم می‌شود و من که دوست دارم مثل دوست هایم جایی ساکت و آرام داشته باشم؛ با پدری بیکار و زندانی‌کشیده و مادری عصبی که هر لحظه بر من می توپد، زندگی غریب و پرماجرایی را از سَر می‌گیرم.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ هفتم

آقای هابز را دیده ام وقتی تنها می‌شود پول هایش را می‌شُمارد. وقتی پاییدمش، فورا یخ کرد و با لهجه‌ی عجیبی فریاد زد: «مِی گاد هَو مِرسی آن یور سئول!»
که چنین می نماید، امید آن‌که خداوند بر شما درهایِ مرحمتش را بگشاید. او را چند بار دیدم که وقتِ ناهار، وقتی همه جمع می‌شوند و به غذاخوری می‌ر‌وند، درِ اتاق را قفل می کند و با کِلی می‌رود به اتاق. فکر کنم پول‌هایشان را می‌شُمارند. و بار ها شده او را تنها، موقع شمردنِ دلار‌ها ببینم که قیافه‌ش شبیهِ یک خوک می شود. کِلی، پر از احساسِ کینه نسبت به آدم‌هاست_اگر هم نباشد من اینطور فکر می‌کنم_ و گویا فقط در سایه‌ی مذهب پناه می یابد. مطمئنم که نینا درمورد هابز درست فکر می‌کند. او به من گفته وقتی با هم به اتاق می‌روند و در را قفل می‌کنند، هابز نوکِ پستان‌های کِلی را می‌مَکَد. ولی من مطمئنم که هابز، آبِ دهانش با دیدن پول‌ها بیشتر از دیدنِ کِلی به راه میُفتد. خیلی زود فهمیدم که هابز یک مارماهی است که برای مواجب گیری از پولی که دولت برای اغنایِ احساسِ مذهبی به کلیسا ها می‌دهد، سر و دست می‌شِکاند. مادر به من می‌گویدکه آن ها که در راسِ امور کلیسایی هستند، حال‌به‌هم‌زن هستند. اگر هم نمی‌گفت، خودم می‌فهمیدم. مادر یک روز وقتی سومینِ سال تحصیلی را در مدرسه کاتولیک می‌گذراندم و هفت ساله بودم، خطاب به من گفت :
«جاش یک احمق هست. از طرفی سرش در آخور مذهبی هاست و با هابز دَم می‌گیرد و از طرفی سَرَش برای جنگیدن درد می کند. شرطِ رسیدن به رفاه فقط این نیست...»
صحبتش را قطع کردم و به تندی گفتم :
«جاش احمق نیست.»
و به اتاقم رفتم. بارِ اولی بود که به بهانه‌ی جاش از مادر دلخور شدم. اما جنگیدن را بَلَد نبودم و فقط می‌توانستم نِق بزنم، آن هم در خلوتِ خودم. زاری کردن هم که فایده ندارد پس شروع کردم به رویا دیدن. که یک روز بدونِ مادرم و در پناهِ آدم‌های صمیمی و دوست‌دار زندگی خواهم کرد.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمت هشتم

هر وقت روان‌شناس خانواده، سِتِل ، به خانه می اید دلم شور می زند. دوست ندارم کسی از کارهای من و نینا باخبر شود یا شاید باخبر شدند؟ شک ندارم به زودی لو می‌رویم. در مدرسه‌ی کاتولیک یاد می‌دهند هر چیزی که دلیلی برای آن وجود ندارد، راهی خبط و بَدنهاد و شیطانی است. دلهره‌ام بیشتر شد از وقتی‌که مادر با دلخوری و عصبانیت با او حرف می زند.
«خانوم کانلی، من به شما اطمینانِ خاطر می دهم که فرزند شما از همه نظر سالم است. او یک بیمار نیست. چرا می‌خواهید القاء کنید که پسرِ شما ناهنجار است؟»
«باور کردنش سخت است اما فقط بخش‌های خوبَش را شنیده اید.»
«بخش‌های دیگرش را هم تعریف کنید، خانمِ کانلی.»
«خُب از کجا بگویم. علاقه‌ی زیادی به بازی کردن با مدفوعش دارد.»
چشمانِ روان‌شناس خانواده، سِتِل، گشوده می‌شود.
«.. یک‌بار مقداری را درون قوطی کرد و به اتاق آورد و هر روز به آن سَر می‌زد. و مهم‌تر از همه، از ما کارهای عجیبش را پنهان می‌کند. به نظرتان ترسناک نیست؟»
«فکر کنم روشن شدم. این فوق العاده س!»
«یعنی چه؟»
«بچه‌ی شما بسیار خلاق است. شاید زیباترین چیزی باشد که شنیده باشم»
سِتِل به جوش و خروش میفتد و خوشحال می‌شود و مادر بُهت‌زده می‌شود.
«دقیقا چند مدت مُخلِ آسایش شماست؟»
«همیشه.»
«همیشه؟ جالب است. دیگر چه کار آزاردهنده‌ای می‌کند؟»
«مداد‌‌شمعی ها را جمع نمی کند. برقِ راهرویِ مشترک رابرت هیلز را روشن می‌گذارد. از تحملم خارج است لذا عصبانی می‌شوم جیغ می‌زنم، حروم زاده‌ی لعنتی!»
دکتر پیش‌قدم می شود و می‌گوید:
«فحش یعنی خشونت. ناسزا نوعی از خشونته و این اصلا مناسب نیست.»
«گمان نکنم. او این خشونت را در حقِ من نیز روا می‌دارد.»
«اگر انتظار دارید فرزندتان به شما احترام بُگذارد باید احترام گذاشتن را به او یاد بدهید و این یعنی، به او احترام بُگذارید.»
«خانمِ سِتِل. من تازگی‌ها خیلی عصبانی می‌شوم. قبل از او اینطور نبودم.»
سِتِل سکوت می کند .
«بُگذریم... ساچِنکا قرار است شش ساله شود. دو روز پیش از تولد با او حرف نمی‌زنم تا لیاقت خوبی‌هایی که در جشن تولدش ادا می‌کنم، داشته باشد.»
«لطفا این‌کار را نکنید. بی‌توجهی نادرست است.»
«این رسمِ خانواده‌ی ما بوده و می‌ماند.»
«اگر قرار بود بِماند پس تغییر هم بی‌فایده است. تصور کنید روزی‌که ساچنکا به فرزندش بی‌اعتنایی کند. فاجعه است.»
«فاجعه‌بار؟ از چه حرف می‌زنید؟»
«ُبگذارید روراست باشم. آیا دوست دارید او فرزندِ حرف‌شِنویی شود؟»
«بله.»
«پَس راهِتان اشتباه است. اگر آسایش خودتان را می‌خواهید به دلخواه با او قهر کنید. به هر بهانه‌ی ریزی او را راهی اتاقش کنید یا زندانیَش کنید. یا به او بگویید، حرام‌زاده‌ی لعنتی.»
تلفن خانه این‌بار بطور اتفاقی در گرماگرمِ حرف های عجیب و غریب مادر با سِتِل جرینگ‌جرینگ می‌کند.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي يك هفته پيش   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ نهم

من به نینا حسودیم می شود. چرا؟ نمی‌دانم. چون همیشه از من خوش قیافه تر است. وقتی کتی می نشیند تمام پسرها و دخترها دورش جمع می‌شوند که هر جور شده لمسش کنند و به دست و پایش بپلکند و کتی هم ابرو نازک می‌کند و آن‌ها بلند می‌شوند. وقتی عروسَکَش را شانه می‌کند فقط اجازه می‌دهد نینا درون اتاق کناری بیاید و به کِلی چندبار تذکر داده که: ورود بقیه ممنوع! از نگاهِ او پسر ها می‌خواهند عروسَکَش را بگیرند تا کتی بعد از چند بار تعقیب و گریز دورِ حیاط گریه کند و به کِلی غُر بزند. یک‌روز در کلاس جورچینی و برش با کاغذ دستم می‌لرزد و کاردستی را خراب می کنم. بچه ها همه می‌خندند و زیرِ پوستم آب می‌شوم. چری می گوید، چِت شده ساشا؟ از چیزی ناراحتی؟ نمی‌خواهم جواب بدهم. نمی‌خواهم. و فکرم آنقدر مبهوت و مشغول است که متوجه یادداشت های چِری و ثبت اوضاعِ روز نشدم تا وقتی‌که نینا به من خبر داد و گفت آن‌ها از تو بدشان می‌آید. صبر نکردم. می‌دویدم که به ذهنم رسید وضعِ خنده‌آور و شایسته ی دلسوزی دارم و او هم با همان تحقیرِ شدید با من چشم‌در‌چشم می‌شود.
«لطفا خانوم ، لطفا.»
بلندبلند و غرولندکنان می‌خندد و با لحنی آرام و ناآشنا می‌گوید: «چت شده ساشا؟ از چیزی ناراحتی؟»
می‌روم در گوشه ای از حیاط که یک چرخ و فلک مکانیکی دارد. آرام به حالت دو زانو می نشینم که در لحظه کِلی‌خیکی مرا شِکار می کند و به سمتم می‌آید.
«چِت شده ساچا؟ یاد نگرفتی مثل بچه‌های مودب سلام کنی. مثل‌اینکه هنوز نه.»
جلوتر می‌آید.
«می خوای به مامان زنگ بزنم؟»
سرخورده و ناراحت‌تر از همیشه جواب سر بالامی دهم. نمی گذارم کِلی مرا لَمس کند و دوست ندارم بفهمد از شدتِ درد و هیجان خودم را خیس کردم. کِلی پچ پچ هایی به چِری می‌کند و دوست‌نداشتنی می‌خندد و من به سمتِ دستشویی می روم .
صورَتَم زرد و بی‌نور است و رویِ دماغم یک خال مویِ کوچک روییده و یک لحظه احساس تهوع و گلودردی شدید به من دست می‌دهد. بیرون می‌آیم و می‌گویم: «من حالم خوبه. لطفا به مامانم خبر ندید.»
کِلی می گوید: «باشد.»
چِری پیش‌قدم می‌شود: «می‌خوای برات یک چای سبز دم کنم و توی اتاق استراحت کنی؟»
می‌گویم: «اوهوم.»
بچه ها سر و صدا می‌کنند و از هر طرف به سمتِ هم می پرند. در اتاقِ کار مشغول اریگامی و برش، و یک عده دختر و پسر که دیوانه‌ی مُد و آرایشگری هستند، تجربه‌ی مدل‌مو (perm ) جدید را در اتاق تزیین و مِیک اپ از دست نمی‌دهند.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 6 روز پيش   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ دهم

مادر می‌گوید: « هرچقدر منتظرَ باشیم، برنمی‌گردد. پس دیگر پدرت را فراموش کن و از او نپرس.»
ولی خوب می‌دانم که ژانویه با وزشِ بادهایِ برهنه و خوش‌خبری همراه است. باورکردنی نبود اما همان‌روزها، صبح کلافِ در را می‌کِشم. جاش با ریش‌های انبوه ایستاده و می‌دود تو.
مادر درحالتِ خواب و اغماء داد می زند: «جاش!»
و بغلش می‌کند و می بوسدش. مادر از شادی می‌خندد.
«بس کن جاش. داری غلغلکم می دی.»
و این‌بار جاش زیاده روی می‌کند مانندِ هاپویی کوچک وقتی قفلش بگیرد دست از بازی‌کردن و شیطنت برنمی‌دارد. می‌بینم مادر یک آن اذیت می شود و گریه و خنده‌اش درهم تنیده می‌شود که به سمتش خیز برمی‌دارم و به پدر لگد می زنم.
پدر، آرام رُخ می‌گرداند و نگاهم می‌کند. در خشم‌سوختن برای ما که تعجبی ندارد. به رویش نمی‌آورد و می گوید : «خیلی بزرگ شدی پسر.»
بلندم می‌کند که آه می‌کشد:
«خیلی هم سنگین تر.»
مادر می گوید: «آزاد شدی جاش؟ تا کی می‌مانی؟»
«تمام شد.»
می‌گویم: «باز می‌ذاری و می‌ری؟»
دستش را بر ریشش می‌گذارد و پِلک می زند.
«هیچ وقت تنهات نمی ذارم.»
از ویژگی‌های او این بود که در برخوردِ احساسی، احساسات را می‌تاباند و هنگامی‌که با استدلال حرف‌ می‌زدیم، همان‌گونه برخورد می‌کرد. از او می‌خواهم که تویِ اتاق بیاید. با کوله ای به رنگ سبزِ لجنی و یک بارانیِ اَجَق‌وَجَق که از هرسمتش آویزان بود، به اتاق می‌آید و منتظر می‌ماند.
«من دیگه نمی خوام به اون کلاسِ لعنتی برم.»
«اتفاقی افتاده؟»
«آره.»
«چی شده؟»
«اونجا خوشحال نیستم.»
«هابز آدمِ خوبی هست ساچی. دوستِ ماست و چری عاشقِ توست.»
سرم را روی تخت دو نفره مامان‌بابا می‌گذارم که چندماهی تَک نفره بود؛ به استثنای شب‌هایی که آن‌جا می‌خوابیدم.

_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 6 روز پيش   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
_nazli_'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : داستانی با دنباله ی تور دار !

قسمتِ یازدهم

پدر و مادر روابط سردی داشتند. فقط شب‌ها بود که سایه‌ی عشق بازی‌شان رویِ دیوار حمام میفتاد. روزها، کم رَمَق و بی‌علاقه، از هم چشم می‌دزدیدند و شب‌ها همدیگر را به شِدت و حِدت می‌کردند. از خواب بیدار می شُدم که اگر کابوس نبود، خواب هم نبود. نوعی گیجی عجیب بود که با عطرِ عجیبی از هوا دَم می‌گرفت و بوی‌نَواز می‌شد. می‌دیدَم و می‌تَرسیدم. و گاهی هم صبح‌ها بود که در خواب بودم. ساکِـت بودند و اگر صبح‌گاه با صدایِ شُرشُرِ آب بیدار می‌شدم، می‌دانستم تعطیلات نزدیک است و می‌توانم با خیال راحَت، به اندیشه‌های مانده در غبارِ خاکستری و کشف‌نشده سفر کنم و آرام باشم. این اندیشه‌ها با رفتارهایِ شک‌آمیز و ترسناک، رنگِ دیگری به خود می‌گرفت و من را در استطاعتِ مریضی فرو می‌بُرد که انگــــار، در پسِ پرده رازها و دنیایِ خودساخته‌ی وازده‌ام را کشف کرده‌اند. هر دو می‌دانستند آرامِش، به سادگی به‌دست نمی‌آید. ‌بایَست، این‌را تمام و کمال درک می‌کردم. لکه‌ای نَنگ‌آلود و مریض مثل خالِ پیشانی بَدسُگال و بی‌فایده بودم. تاجایی که وِتمور به عنوانِ یک تهدیدِ خوب، از تراس مرا می‌ترساند و حتی یک‌بار، وقتِ برگشت از پیست دوچرخه سواری سامکورالاین، با اسکوتِر به سمتم می‌دوید. به شدت از غریبه‌ها تَرسیدم. و همان کابوسِ شیرین‌تلخ بود که رویایَش را چنان در ذهن پَروراندم که با جزییات به خاطرم مانده. با همه‌ی آشناها و غریبه ها رویِ سطح مریخ هستیم. رویَش، زیلویی پهن بود و جاش درحالِ آفتاب گرفتن بود. به من گفت که آفتاب‌گرفتن در مریخ، به مَراتب از آفتاب‌گرفتن از زمین سَخت‌تر است ولی به امتحانش میَرزد. آنقدر جدی حرف می‌زد که مبهوتِ او شدم. چشمک زد و با اشتیاقِ دوستانه‌ای بوسم کرد و گفت: «ساچا. به ستاره های بالا نگاه نکن. لطفا ساچا.»
ترسی سراپایِ وجودم را گرفت و برای فراموشی از ترس شروع به بالاپایین پریدن و رویِ زمین افتادن کردم و دُرُست موقعی‌که به حالتِ خوابیده به ستاره نگاه کردم؛ فهمیدم آن ستاره با سرعت به سمتم می‌آید، و صدایِ وهمناکی می‌پیچَد. یک آن دیدم جاش بالای سرم آمده و نیمی با اخم و نیمی با ترحم نگاهم می کند . آن لحظه بود که شوریده‌رَنگ می‌گویَم: «ببخشید بابا.»
«ولی اگر...ولی اگر از دستِت می دادم چی؟»
«ببخشید بابا.»
دوباره این اتفاق میُفتد و من در ترسِ تبعیت از او و ترس از دست دادن او و از دست دادنِ خودم اشک‌های دردناکی می‌ریزم.
_nazli_ آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 12:59 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.