سفر به کودکی
تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > هنر و سینما > عکس و نقاشی
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

عکس و نقاشی تالاری در زمینه عکسها و دیدنی های مختلفی که بصورت عکس قابل انتشار میباشند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 04-20-2018   #1 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

Smile سفر به کودکی

سفر به کودکی
شعری زیبا از مهدی سهیلی

شبی رکاب زدم شادمان بر
اسب خیال
به شهر کودکی خویشتن سفر کردم
به کوچه کوچه ی آن روزها گذر کردم
به کوچه ها که پر از عطر آشنایی
بود
به کوی ها و گذر های ساکت و خاموش
رهی گشودم و با چشم دل نظر کردم
به خانه ی پدری پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پای خود دیدم
اطاق و پنجره ها رنگ مهربانی داشت
به چهره ی پدرم رونق جوانی بود
نگاه مادر من نور زندگانی داشت
به یاری پدر و پشتگرمی مادر
چو طفل حادثه جو سینه را سپر کردم
در آن سرا که پر از عطر دوستی ها بود
نگاه من به سراپای کودکی افتاد
که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
پدر برای پسر حرفی از خدا می زد
نوای مادر خود را شنیدم از سر مهر
میانه ی دو نماز
به شوق
کودک دلشاد را صدا می زد
به مهربانی او عشرت دگر کردم
شتابناک دویدم به سوی مادر خویش
ز روی روشن او غرق ماهتاب شدم
مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لای لای دل انگیز او به خواب شدم
به عشق مادر خود سینه شعله ور کردم
به راه مدرسه طفلی صغیر را دیدم
کتاب و کیف به دست
که مست و سر به هوا راهی دبستان بود
به هر نگاه ز چشمش هزار گل می ریخت
ز غنچه غنچه ی شادی دلش گلستان بود
ز شادمانی او حظ بیشتر کردم
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطرشاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خاک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم
سپس به تعزیت مادر شکسته دلم
ز اشک دامن خود را پر از گهر
کردم
خدای من غم این سینه را تو می دانی
چه صبح ها که به رنجی رساندمش به غروب
چه شام ها که به اندوه سحر کردم
شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بینوایی خود خویش را خبر کردم
چه سود بردم از این روزگار وای به من
ز دور عمر چه ماندست در کف من هیچ
سکوت غمزده ام
گویدت به بانگ بلند
به جان دوست در این ماجرا ضرر کردم
__________________


سفر به کودکی
خوشبختی من در لبخند مادرم تعریف میشود

ويرايش توسط tayebe_abi : 04-20-2018 در ساعت 01:12 PM
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #2 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

اهههه زیبا و بشدت غمگین و حزن انگیز
یکم چشمام خیس شد البته زیاد نه
بیتهایی از شعر فوق که یادم نمیره:

که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
.
.
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطرشاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خاک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم


حال خوش و ناپایدار سفر به گذشته
و برگشتن با اسب خیال به زمان حال ...(واقعیت سرد و خشک و گریز ناپذیر)
اه لعنتی... چه تغییر حال سوزناکی...
قرار گرفتن این دو اپیزود زمانی روبروی هم چه تلخ بود...
خییییییییلی تلخ...
__________________
سفر به کودکی

ويرايش توسط patriotman : 04-20-2018 در ساعت 01:17 PM
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
نوشته را نپسندیده اند :
قديمي 04-20-2018   #3 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #4 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #5 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

مهندس! امروز رفتی تو اون حس و‌حالهایی که مثل یخ تو وسط چله گرمای تابستونه؟
یا دونه های کبریت دختر کبریت فروش که با روشن شدن هرکدومش به حال خوشی دست میداد بهش ولی ناپایدار و تلخ بود و زود به پایان می‌رسید...
مهندس! چون‌من شیدا آتش پنهان در دل و جان داری? اره؟
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #6 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

نوشته اصلي بوسيله patriotman نمايش نوشته ها
مهندس! امروز رفتی تو اون حس و‌حالهایی که مثل یخ تو وسط چله گرمای تابستونه؟
؟
چه تعبیر قشنگی.
بجای یخ بگیم بستنی :))

+ البته همه دارن

ويرايش توسط tayebe_abi : 04-20-2018 در ساعت 01:46 PM
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #7 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

نوشته اصلي بوسيله tayebe_abi نمايش نوشته ها
چه تعبیر قشنگی.
بجای یخ بگیم بستنی :))
چه جالب!!!!!! دقیقا اول خواستم بنویسم بستنی
اصلا هدفم بستنی نوشتن بود چون هم به چیز شیرین و لذت بخش است و هم زود گذر و آب شونده ،نمیدونم چرا نوشتم یخ!
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
نوشته را نپسندیده اند :
قديمي 04-20-2018   #8 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-20-2018   #9 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #10 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-20-2018   #11 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

سفر به کودکی
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #12 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

نوشته اصلي بوسيله tayebe_abi نمايش نوشته ها
سفر به کودکی
لی لی بازی کردی تو کوچه تو آفتاب بهاری?
اونور هم زن های کوچه با مامانت مشغول سبزی پاک کردن باشن!
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #13 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
tayebe_abi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

نوشته اصلي بوسيله patriotman نمايش نوشته ها
لی لی بازی کردی تو کوچه تو آفتاب بهاری?
اونور هم زن های کوچه با مامانت مشغول سبزی پاک کردن باشن!
گاهی پابرهنه یواشکی
و + تخته بازی و کش بازی... تیله بازی داداش بزرگترا و تماشای لذت بخش کل کلاشون
tayebe_abi هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #14 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

نوشته اصلي بوسيله tayebe_abi نمايش نوشته ها
گاهی پابرهنه یواشکی
و + تخته بازی و کش بازی... تیله بازی داداش بزرگترا و تماشای لذت بخش کل کلاشون
یه متن قشنگ با صدای دکلمه خودم خیلی به حال و هوای تاپیک میخوره:

سفر به کودکی

خیلی جالب نشد البته متن قشنگه ولی دکلمم چنگی به دل نمیزنه
ولی حس کردم نوشتن حق مطلب رو ادا نمیکنه
دوست داشتم بخونمش...
تنها صداست که میماند⁦:-(⁩
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-20-2018   #15 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
patriotman's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : سفر به کودکی

اینم متن اصلی دکلمه:
مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.
کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…
.
.یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…
.
اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: “ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه”…..
.
سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…
.
شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که این چنین بلند صدا می کرد:”مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم”..ولذت خوردن یک بستنی
قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…
.
شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…
.
گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…
.
یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …
.
صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…
.
.
اره همین!
.
این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.
.
.
چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود
حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…
.
.
راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟
patriotman آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 11:57 AM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.