تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum            

بازگشت   تالار گفتگوی هم میهن - Hammihan Forum > کتاب و ادبیات > شعر و شاعران
ثبت نام آموزش کار با هم میهن آپلود عکس علامت گذاری بفرم خوانده شده بی پاسخ!
عضویت در هم میهن شبکه اجتماعی پخش زنده لیست کاربران کاربران آنلاین تبلیغات

شعر و شاعران شعر بخوانید ، شعر بنویسید و شاعری کنید !

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 09-07-2007  
شمع جمع
 
MerJiL's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض احساستو فریاد بزن...(بغض نکن)

آسمان دلم آنچنان ابری و غم زده است که می خواهم طوفان شود تا شاید خانه دلم ویران شود ...
می دانم ..
خوب می دانم ..
تا که من هستم و تو , تا که دنیا دنیاست باید پی ذره ای هم دلی دوید ......
خانه ام بی تو سرد و تاریک است ..
شاید قرار است طوفان شود ..
__________________
فرزند ایران
چو ایران نباشد تن من مباد
MerJiL آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-16-2008   #751 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Tina.TiTi's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من


حسي شبيه ابرهاي آسمون كه در اثر وزش باد اين طرف و اونطرف ميروند
البته خيلي عجيب نيست اين حس ها
درسته با داشتن اينجور حس ها و دلتنگي ها و بيقراري ها آدم خيلي دلش مي گيره
اما فقط با وجود اينهاست كه وجودم و بودنم رو حس مي كنم
واسه همين همه لحظه ها هميشه برام قشنگه
حتي اشكهاي لحظه هاي بيقراري و دلتنگم
__________________
احساستو فریاد بزن...(بغض نکن)احساستو فریاد بزن...(بغض نکن)احساستو فریاد بزن...(بغض نکن)
Tina.TiTi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-16-2008   #752 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
shakila's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : هوای دلم ابریست ...

امشب
خاک کدام میکده از اشک چشم من
نمناک می شود ؟
و جام چندمین
از دست من نثاره خاک می شود ؟
ای دوست در دشتهای باز
اسب سپید خاطره ات را هی کن
اینجا
تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
در دشت زندگانی ما
حتی
حوا فریب دانه گندم نیست
من با کدام امید ؟
من بر کدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
خو کرده با ملال
افسانه حیات نمی گویند
و آهوان مانده به بند
از کس ره گریز نمی جویند
دیوار زانوان من کنون
سدی ست
در پیش سیل حادثه اما
این سوی زانوان من از اشک چشمها
سیلی ست سهمناک
این لحظه لحظه های ملال آور
ترجیع بند یک نفس اضطرابهاست
افسانه ای ست آغاز
انجام قصه ای
اینجا نگاه کن که نه آغازی
اینجا نگاه کن که نه انجامی ست
این یک دو روزه زیستن با هزار درد
الحق که سخت مایه بدنامی ست.
__________________
عجب صبری خدا دارد!
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-17-2008   #753 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
kabootar's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

درخواب راحت من شبهاشدی مزاحم
درخواب من زدی دادخوابم پرید دائم
گفتم برو نرفتی من هم شدم پریشان
لبخندزدی تو هرشب بردیدگان گریان
یادم به روزهایست که قلب من شکستی
هرجا دری به عشق بودبااخم درببستی
هرجا که عطرتوبودمن منتظروحاضر
هرجاکه یادتو بودروحم به عشق ناضر
اما کنون دگرمن از دست تو بریدم
جزخشم وبی خیالی من از شما ندیدم
حالا که رفته ام من یادت به ما فتاده
یادم نرفته از ذهن چشمان پرافاده
اینقدرتوی خوابم گل سوی من نینداز
ازدست تو دلم من این گونه کرده پرواز
امادگر دل من از سادگی گذشته
این گونه شعر خود را از تو ومن نوشته
مابیخیال عشقیم در دستهای سنگی
دیگربران حنایت نیست هیچ اب ورنگی
ازمادگرخیالی بریاد سنگ دلان نیست
این اب چشم خیست جز خنده ای بران نیست
__________________
هرگاه که جمله ای نوشتیم
گفتیم بخود که بد نوشتیم
ما خون قلم تباه کردیم
یا قلب ورق سیاه کردیم
kabootar آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-17-2008   #754 (لینک نوشته)
هم میهن دوست
 
semorena's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

زمزمه هاي دلتنگي؟
دل تنگ؟ مگر فرصتي براي زمزمه هست؟
مگر گوشي براي شنيدن؟
دل براي همدلي؟
توجهي براي درك كردن؟
زمزمه هاي دلتنگي؟
مگر دلي مونده كه بخواد تنگ بشه؟
احساسي كه هنوز قابل بيان باشه؟
زمزمه هاي دلتنگي؟
دل تنگ سيري چند؟
semorena آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-17-2008   #755 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
مهتاجون's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام بهار
عطر سنگین اقاقی های سپید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام تابستان
عطش عرق کرده ی درختان گیلاس
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام پاییز
اندوه شاخه های زرد بید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام زمستان
برفی ترین خواستگاه آرزوهای سرما خورده
فصلی را با نام"تو" آغاز می کنم
که خود فصلی دیگری
.....؟
مهتاجون آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-17-2008   #756 (لینک نوشته)
mok
شهروند هم میهن
 
mok's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

ویرانی ام را به یکباره جان داده ای
به من فرصتیک تمنا نشان داده ای
غم بی پایان من را امیدی نبود
تو اما رسیدی امید نهان داده ای
__________________
در زمینی که زمان کاشت مرا
گل زیباش بجزء خار نبود
پستی و هرزگی و هرزه دری
حسرتها بهر کسی عار نبود
زارو بدبخت و گرفتار کسی
که به این عار گرفتار نبود
mok آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-17-2008   #757 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Morvarid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم

__________________
پشت هرکوه بلند

سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باغ کسی می خواند:

که خدا هست، دگر غصه چرا؟
Morvarid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-17-2008   #758 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
kabootar's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

نه یادی بردل اب ونه یادی هست برباران
نه عکس ماه بر برکه نه رودی سوی نخلستان
نه رنگی بر رخ پاییز نه بادی ونه خش خشها
نه همری دردل پاییزنه انگوری به تاکستان
نه مرغی ونه مرغابی نه اواز پرستوها
نه می آیندباشادی نه هجرت می کنند مرغان
نه می آید نسیم خوش نه می سازد کسی لانه
نه می آیدصدای باد نه می کوبد دگر طوفان
نه بلبل میزند نغمه نه آهومی کند شادی
نه میل عشق وازادیست نه میلی هست بر زندان
نه فصل عشق می آید نه فصلی بر جداییها
نه می آید بهارعشق نه گردد عصر یخ بندان
نه می دانم کجاهستی نه می دانم کجاهستم
تمام این بدیهارا نبودت آورد جانان
تمامش کن تو هجرت را که می دانم که می ایی
چه بادستی که شمشیر است چه بادستی که هست قران
رسان خود را که برکت رفت دگر از عالم مغرور
وگرنه میزند اتش به دست خود بتن انسان
توهستی مهدی موعود دوچشم من کف پایت
بیاد تو همی جمعه همیشه منتظر چشمان
kabootar آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 04-18-2008   #759 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Morvarid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

چو در بستی بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

ازین پس شهریارا، ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
Morvarid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-18-2008   #760 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
kabootar's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

نه یادی بردل اب ونه یادی هست برباران
نه عکس ماه بر برکه نه رودی سوی نخلستان
نه رنگی بر رخ پاییز نه بادی ونه خش خشها
نه همری دردل پاییزنه انگوری به تاکستان
نه مرغی ونه مرغابی نه اواز پرستوها
نه می آیندباشادی نه هجرت می کنند مرغان
نه می آید نسیم خوش نه می سازد کسی لانه
نه می آیدصدای باد نه می کوبد دگر طوفان
نه بلبل میزند نغمه نه آهومی کند شادی
نه میل عشق وازادیست نه میلی هست بر زندان
نه فصل عشق می آید نه فصلی بر جداییها
نه می آید بهارعشق نه گردد عصر یخ بندان
نه می دانم کجاهستی نه می دانم کجاهستم
تمام این بدیهارا نبودت آورد جانان
تمامش کن تو هجرت را که می دانم که می ایی
چه بادستی که شمشیر است چه بادستی که هست قران
رسان خود را که برکت رفت دگر از عالم مغرور
وگرنه میزند اتش به دست خود بتن انسان
توهستی مهدی موعود دوچشم من کف پایت
بیاد تو همی جمعه همیشه منتظر چشمان
[/quote]
kabootar آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-18-2008   #761 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Morvarid's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی




حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی


گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی


" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی "


" عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی"


مدعی طعنه زند در غم عشق توزیادم


وین نداند که من از بهرغم عشق تو زادم


نغمه بلبل شیراز نرفته ست ز یادم


" دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم"


" باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"


تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه


مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه


پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه


"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"


"ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"


تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت


عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت


سر وجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت


" عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"


"همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی"


درد بیمار نپرسند به شه ر تو طبیبان


کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان


نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان


" حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"


" این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"


گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان


چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن


ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان


" آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"


" که دل اهل نظر برد که سریست خدایی "


هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم


همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم


لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم


"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم "


"چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی"


چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن


دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن


نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن


" شمع را باید از این خانه برون بردن و گشتن"


" تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"


سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان


که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان


به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان


" کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"


"پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی"


نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند


دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند


جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند


"پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"


"تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی"


نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد


نازم آن پای که از گوی وفای تو نخیزد


شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد


"سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"

"تا بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"
Morvarid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-18-2008   #762 (لینک نوشته)
شهروند هم میهن
 
Antonio*'s Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
__________________
آزادی بهایی است که ما برای متمدن بودن و زندگی در کنار دیگران پرداخت می کنیم
« زیگموند فروید »
+×(مثبت اندیشی را چند برابر کنیم)
Antonio* آفلاين است   پاسخ با نقل قول
4 نفر نوشته را پسندیده اند
قديمي 04-19-2008   #763 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
kabootar's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

عاشقی می گفت من افسرده ام
سالهاست از عشق زوجی مرده ام
ازبرایش توی کوچه شاخه گل
هی بینداختم کتکها خورده ام
هی برادرهای او من را زدند
من اقول واشهدم را گفته ام
توی کوچه ابرویم رفت است
ازبرای ان کمی پژمرده ام
کفتمش عشق زیادی خوب نیست
گفت دست بردارتودیگرازدلم
عاشقی کردم وحال مجنون شدم
حیف معشوق حل نکرده مشکلم
سالها بعددیدمش بایک عیال
روبه من کردو بگفت این همدلم
گفتمش پس عشق اول را چه شد
اون یکی رفت این یکی افتاد گلم
گفتمش که دوستش داری کنون
گفت هی
بهراو مجنون وبهر این چلم
kabootar آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-19-2008   #764 (لینک نوشته)
شمع جمع
 
kabootar's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

شب بود وشهاب اسمانی زوزه می کشید ونور می داد
نورآبی وچشم ربایش برپهنه شب غرور می داد
من بودم وعشق تو درآن شب درسینه یک باغ پراز گل
گلها همه خواب ولی پرازعطر. شبوبه همه سرورمی داد
یادتو همی به سینه من.من عاشق روی همچوماهت
دلتنگ زدوری تواما یادت همه عشق وشور می داد
قربان ستاره جمالت حالا به کدام تخت تو خوابی
دانم که بیاد من اسیری این خودبه دلم دو نور می داد
نوراولش امیدوعشق بود نوردومش همی براه است
نوریست که دست من گرفت واز ظلمت شب عبورمی داد
[/quote]
kabootar آفلاين است   پاسخ با نقل قول
نوشته را پسندیده است :
قديمي 04-19-2008   #765 (لینک نوشته)
رهگذر
 
sania's Avatar
 

ارسال پیام خصوصی

پيش فرض پاسخ : زمزمه های دلتنگی من

تاکه چشمم موج زیبای تو دید
من شدم از عشق توقویی سپید
پرزدم بربیکران آبیت
تابیفزایم بران شادابیت
سینه ات را باز کن دریای من
چون توهستی همدم زیبای من
پیش چشمت عاقبت ماهی شوم
بادلم برقلب تو راهی شوم
رقص این ماهی بموجت دیدنیست
هرصدای موج تو بشنیدنیست
sania آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر نوشته را پسندیده اند
پاسخ

برچسب ها
فریاد, نکن, احساستو, بزنبغض, غريبه

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are غير فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 03:06 PM با تنظيم GMT +4.5 مي باشد.